تمام‌قد به احترام شهدای دانش‌آموز میناب و لامرد

ای داغ، از قلب پریشانم چه می‌خواهی





ای داغ، از قلب پریشانم چه می‌خواهی

31 شهریور 1405، 19:40

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید…

امروز دلم پیش همه شهدای دانش‌آموز است؛ از جنگ‌های جهانی و انقلاب تا جنگ هشت‌ساله و به‌ویژه همین دو جنگ اخیر دوازده‌روزه و چهل‌روزه و از همه بیشتر، بچه‌های میناب و لامرد. آن‌ها که با همین لباس مدرسه، در مدرسه و پشت نیمکت کلاس و با کیف پر از کتاب و دفتر و مداد به شهادت رسیدند. دلم پیش آن‌هاست که بی‌هیچ گناهی، مظلومِ مظلوم، در خون خود غلتیدند.

دلم پیش آن‌هاست که به‌جای آن‌که امروز شاد و خوشحال و با دعای خیر و بدرقه و قرآن و آب پدر و مادر راهی مدرسه‌شان شوند، حالا زیر خروارها خاک آرمیده‌اند و والدین‌شان، به‌جای آن‌که تا پشت در کلاس همراهی‌شان کنند و روزهای خوشی را برایشان آرزو کنند، باید امروزشان را در گلزار شهدای شهر سپری کنند و کنار مزار عزیزکرده‌شان باشند.

دلم پیش همه آن ۱۲۰ دانش‌آموز مینابی و ۲۰ دانش‌آموز لامردی است؛ آن‌ها که برای آینده‌شان هزارویک نقشه کشیده بودند و هریک‌شان می‌خواستند کاری کنند و کاره‌ای شوند. دلم پیش پدر و مادر آن‌هاست که چقدر برای جگرگوشه‌هایشان برنامه داشتند.

حالا اما جز سنگی بر گوری، چیزی ازشان نمانده است. ولی دلم پیش‌تر و بیشتر نزد والدین «ماکان نصیری» است که حتی آن تلی از خاک و سنگ قبر و تکه‌ای از پیکر پاک را هم نیافتند تا امروز بر سرش بروند و مویه کنند.

بچه‌های میناب و لامرد مصداق اتم و اکمل آن آیه شریفه «بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» هستند که هیچ جایی در این جنگ نداشتند، اما به نقش اول آن تبدیل شدند و نماد آن در همه جهان. آنان حالا معیار فراموش‌نشدنی جنایت علیه بشریت‌اند؛ آن‌هایی که آدم اگر از غصه‌شان بمیرد، رواست. و این اول مهر و شروع پاییز امسال، عجب غم‌انگیز و سوگ‌بار است.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *