میان آنچه به ما داده شده و آنچه می‌توانیم از آن بسازیم

جهانی که انتخاب‌مان نبوده است





جهانی که انتخاب‌مان نبوده است

29 شهریور 1405، 23:49

عموماً در نگاه نخست، در نظام مفهومی ما، «گذشته» چیزی است که دیگر نیست؛ مانند رویدادهایی که اتفاق افتاده و به پایان رسیده‌اند، زمانی که برای کاری از دست رفته و به پایان رسیده، نتایجی که به دست آمده و اتفاقاتی که امکان رخ‌دادنشان برای ما محل تردید است. اما تجربه انسانی نشان می‌دهد که گذشته به معنای پایان‌یافتن تأثیر یک موضوع نیست. ما گذشته را به یاد می‌آوریم، آن را به‌نحوی در بدن خود حمل می‌کنیم، درباره آن روایت می‌سازیم و از آن برای تصور آینده استفاده می‌کنیم. ازاین‌رو، گذشته پدیدارشناختی با گذشته تقویمی یکسان نیست. گذشته تاریخی ممکن است پایان‌یافته باشد، اما گذشته زیسته همچنان در اکنون ما حضور دارد و اثر می‌گذارد.

«ادموند هوسرل» نقطه آغاز مهمی برای فهم این مسئله است. او در تحلیل آگاهیِ زمان‌مند نشان می‌دهد که اکنون نقطه‌ای ریاضیاتی و بدون امتداد نیست. هر تجربه جاری از سه مؤلفه برخوردار است: Primal Impression یا حضور اولیه یا تأثیر اولیه، Retention یا گذشته حفظ‌شده یا نگهداشتِ همین‌گذشته، و Protention یا پیش‌داشتِ آنچه در آستانه آمدن است یا آینده پیش‌بینی‌شده. برای مثال، هنگامی که ملودی‌ای را می‌شنویم، نت قبلی کاملاً از آگاهی حذف نمی‌شود؛ رد آن در اکنون باقی می‌ماند و امکان فهم نت بعدی را فراهم می‌کند. می‌توان گفت گذشته، حتی در ابتدایی‌ترین سطح تجربه، در ساختار اکنون ما حضور دارد. در اینجا باید گذشته حفظ‌شده یا نگهداشتِ همین‌گذشته را از یادآوری آگاهانه یک تجربه گذشته متمایز کنیم.

انسان موجودی پرتاب‌شده است

«مارتین هایدگر» مسئله را از سطح آگاهی به سطح هستی انسان می‌برد. انسان موجودی پرتاب‌شده است؛ یعنی ما خود را در جهانی تاریخی، زبانی و بدنی می‌یابیم که انتخاب اولیه‌مان نبوده است. گذشته در این معنا فقط مجموعه‌ای از خاطرات نیست؛ از دید هایدگر، گذشته بخشی از بودگی ماست. بااین‌حال، انسان صرفاً محصول گذشته نیست؛ ما خود را به‌سوی امکان‌های آینده فرافکنی می‌کنیم. از این منظر، گذشته و آینده دو نقطه جدا از اکنون نیستند، بلکه در ساختار زمان‌مندی انسان به یکدیگر وابسته‌اند. گذشته تعیین‌کننده مطلق آینده نیست؛ گذشته همان زمینه‌ای است که از درون آن امکان‌های آینده گشوده می‌شوند.

«ژان پل سارتر» این رابطه را با مفهوم واقع‌بودگی و آزادی توضیح می‌دهد. تولد، خانواده، بدن، تاریخ شخصی و بسیاری از شرایط زندگی، واقعیت‌هایی‌اند که نمی‌توانیم انتخاب کنیم. اما ما نسبت به گذشته خود صرفاً منفعل نیستیم. معنای گذشته در نسبت با انتخاب‌های اکنونی و پروژه‌های آینده شکل می‌گیرد؛ بنابراین، گزاره «من چنین گذشته‌ای داشته‌ام» الزاماً به این معنا نیست که محکومم چنین انسانی باقی بمانم. گذشته محدودیت و شرط است، اما ضرورتاً سرنوشت نیست.

آگاهی همواره آگاهیِ از چیزی است، اما این چیز هرگز در خلأ به آگاهی داده نمی‌شود. انسان همواره در جهانی قرار دارد و آگاهی او از اشیا، دیگران و حتی خودش در زمینه این جهان شکل می‌گیرد. ما جهان را به‌صورت مجموعه‌ای خنثی از امور موجود تجربه نمی‌کنیم، بلکه همواره آن را در نسبت با وضعیت خود، امکان‌هایی که پیش رو داریم، طرح‌هایی که دنبال می‌کنیم و آینده‌ای که برای خود تصور می‌کنیم، می‌فهمیم. از این منظر، مفهوم وضعیت را نمی‌توان از مفهوم واقع‌بودگی جدا کرد.

انسان هرگز از نقطه صفر آغاز نمی‌کند. هیچ‌کس زمان و مکان تولد، خانواده، بدن، زبان، فرهنگ، طبقه اجتماعی یا بسیاری از شرایط اولیه زندگی خود را انتخاب نکرده است. ما پیش از آنکه انتخاب کنیم، خود را در جهانی می‌یابیم که پیشاپیش وجود داشته است. انسان نقطه آغاز امکان است. سارتر مفهوم واقع‌بودگی را در امتداد تحلیل هایدگر از وضعیت و پرتاب‌شدگی بسط می‌دهد، اما در همین نقطه مسیر خود را از او جدا می‌کند. مسئله سارتر صرفاً این نیست که انسان در شرایطی قرار گرفته که آن را انتخاب نکرده است؛ مسئله بنیادی‌تر این است که انسان با آنچه به او داده شده، چه می‌کند.

واقع‌بودگی شامل تمام آن چیزی است که اکنون به‌عنوان واقعیتِ وضعیت من وجود دارد: گذشته من، بدن من، محیط اجتماعی و تاریخی من، تصمیم‌هایی که پیش‌تر گرفته‌ام و پیامدهایی که اکنون با آن‌ها روبه‌رو هستم. اما هیچ‌یک از این‌ها به‌تنهایی نمی‌تواند معنای نهایی من را تعیین کند.

آزادی، نحوه قرارگرفتن ما در نسبت با واقعیت است

ممکن است دو انسان در شرایطی تقریباً مشابه، در یک خانواده، محیط اجتماعی یا وضعیت تاریخی کمابیش یکسان متولد شوند. بااین‌حال، آنچه از زندگی آنان ساخته می‌شود می‌تواند کاملاً متفاوت باشد. تفاوت فقط در شرایط نیست، بلکه در نحوه مواجهه با شرایط، پروژه‌هایی که برمی‌گزینند و امکان‌هایی است که از دل همان وضعیت کشف یا ایجاد می‌کنند. اینجاست که واقع‌بودگی با آزادی پیوند می‌خورد.

آزادی به این معنا نیست که انسان هیچ محدودیتی ندارد یا می‌تواند واقعیت جهان را نادیده بگیرد. آزادی در خلأ اتفاق نمی‌افتد. انسان آزاد نیست که انتخاب کند آیا در گذشته متولد شده است یا نه، اما می‌تواند نسبت خود را با گذشته‌اش تعیین کند. نمی‌تواند برخی واقعیت‌های بدن، تاریخ یا وضعیت اجتماعی خود را حذف کند، اما می‌تواند بکوشد معنای آن‌ها و نحوه مواجهه با آن‌ها را تغییر دهد و در مواردی خودِ وضعیت را دگرگون کند. بنابراین، آزادی نحوه فعالانه قرارگرفتن ما در نسبت با واقعیت است.

انسان ابتدا در وضعیتی قرار دارد که آن را انتخاب نکرده است، اما در همان وضعیت متوقف نمی‌ماند. او می‌تواند وضعیت خود را بپذیرد، تغییر دهد، در برابر آن مقاومت کند، از آن بگریزد، بازتفسیرش کند یا امکانات تازه‌ای در دل آن پیدا کند. به همین دلیل، وضعیت برای انسان صرفاً یک قفس نیست؛ وضعیت هم‌زمان محدودیت و میدان امکان است. واقع‌بودگی آن چیزی است که به من داده شده است؛ آزادی آن چیزی است که من با آنچه به من داده شده انجام می‌دهم.

اما این نسبت یک‌طرفه نیست. هر انتخاب جدید من نیز به‌تدریج بخشی از واقع‌بودگی آینده‌ام می‌شود. تصمیم امروز، فردا دیگر صرفاً یک امکان نیست؛ به بخشی از گذشته من تبدیل می‌شود و وضعیت جدید دوباره میدان انتخاب‌های بعدی را شکل می‌دهد. از این منظر، واقع‌بودگی امری کاملاً ثابت و بیرونی نیست. بخشی از آن حاصل گذشته‌ای است که پیش از انتخاب من وجود داشته، اما بخشی دیگر محصول انتخاب‌هایی است که خودم انجام داده‌ام. انسان دائماً از دل واقعیتی که با آن روبه‌روست، امکان‌هایی تازه را طرح می‌کند و سپس این امکان‌ها را از طریق عمل به واقعیتی تازه تبدیل می‌کند.

انسان گذشته، بدن، تاریخ و وضعیت خود را انتخاب نکرده است، اما همواره با این پرسش روبه‌روست که با آنچه به او داده شده، چه خواهد کرد. در همین فاصله میان آنچه هست و آنچه می‌تواند بشود، آزادی پدیدار می‌شود.

«مرلوپونتی» در پدیدارشناسی ادراک و احساس آورده است که گذشته، علاوه بر حافظه ذهنی، در بدن نیز رسوب می‌کند. مهارت‌ها، عادت‌های حرکتی، شیوه مواجهه با اشیا و حتی برخی الگوهای واکنش، گذشته‌ای هستند که دیگر لزوماً به یاد آورده نمی‌شوند، بلکه در بدن اجرا می‌شوند. از این منظر، می‌توان از گذشته بدن‌مند سخن گفت.

ساخت آینده‌های احتمالی از قطعات گذشته

علوم شناختی و علوم اعصاب نیز تصویری نزدیک، هرچند متفاوت، ارائه می‌کنند. حافظه اپیزودیک ضبط مکانیکی گذشته نیست، بلکه فرایندی سازنده و بازسازی‌کننده است. هنگام یادآوری، مغز عناصر تجربه گذشته را در وضعیت اکنونی دوباره سازمان می‌دهد؛ بنابراین، آنچه اکنون به‌عنوان گذشته من تجربه می‌شود، حاصل تعامل ردهای حافظه، وضعیت فعلی، هیجان، زمینه و معناگذاری کنونی است. پژوهش‌های مربوط به هیپوکامپ و شبکه حالت پیش‌فرض نیز نشان داده‌اند که شبکه‌های مرتبط با حافظه خودزندگی‌نامه‌ای و شبیه‌سازی رویدادهای آینده تا حد زیادی هم‌پوشانی دارند. بنابراین، مغز فقط از گذشته برای دانستن آنچه اتفاق افتاده استفاده نمی‌کند، بلکه از آن برای ساختن سناریوهایی درباره آنچه ممکن است اتفاق بیفتد نیز بهره می‌گیرد.

اینجا مفهوم شبیه‌سازی آینده اهمیت پیدا می‌کند. انسان از قطعات گذشته، آینده‌های احتمالی را می‌سازد. تجربه‌های قبلی، انتظارها و مدل‌های ذهنی ما بر ادراک اکنون و پیش‌بینی آینده اثر می‌گذارند. از سوی دیگر، جامعه‌شناسی نشان می‌دهد که گذشته فقط فردی نیست. حافظه جمعی در خانواده، زبان، آیین‌ها، آموزش، رسانه و روایت‌های تاریخی شکل می‌گیرد؛ بنابراین، بخشی از گذشته من پیش از آنکه به دنیا بیایم وجود داشته است؛ گذشته‌ای اجتماعی و تاریخی که از طریق فرهنگ به من منتقل می‌شود.

برای انسان دست‌کم باید میان چند نوع گذشته تمایز گذاشت: گذشته رخ‌داده، گذشته به‌یادآورده‌شده، گذشته بدنی و رسوب‌کرده، گذشته روایی و گذشته جمعی. افزون بر این‌ها، انسان با گذشته‌های ممکن نیز زندگی می‌کند؛ یعنی آنچه می‌توانست رخ دهد، اما رخ نداد. این همان حوزه خلاف‌واقع و یکی از بنیادهای تجربه زندگی نازیسته است.

پس گذشته برای انسان نه آرشیوی مرده، بلکه حضوری غایب و فعال است که در حافظه بازسازی می‌شود، در بدن رسوب می‌کند، در روایت هویت می‌یابد و از طریق آن آینده شبیه‌سازی می‌شود. انسان صرفاً محصول گذشته نیست و از گذشته منفصل نیست؛ انسان موجودی است که گذشته را با خود حمل می‌کند، در اکنون تفسیر می‌کند و از دل آن آینده‌های ممکن خود را می‌سازد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *