در فراسوی رودخانه

چطور اصفهان در حضور و بی‌حضور زاینده‌رود شهر دیگری است؟





چطور اصفهان در حضور و بی‌حضور زاینده‌رود شهر دیگری است؟

30 شهریور 1405، 22:30

پژوهشگر سیاست‌گذاری آب

تاریخ شهر و آب در هم تنیده است و همه شهرها، بدون استثنا، برای بقا وابسته به آب هستند. فارغ از ثروت، مذهب و جایگاه اجتماعی، همه شهرنشینان به آب نیاز دارند و دسترسی به آب نیز از یک‌سو با سازمان‌دهی اجتماعی و از طرف دیگر با شبکه‌های انتقال، لوله‌ها، کانال‌ها، مخازن، رودخانه‌ها و فناوری‌های مشابه تأمین می‌شود. به این اعتبار، آب شاید تنها منبع حیاتی باشد که باید هم‌زمان از لحاظ اجتماعی سازمان‌دهی و از جهت فنی مدیریت شود. همین ویژگی‌ها باعث شده است که کنترل و توزیع آب در طول تاریخ، یکی از مهم‌ترین عوامل شکل‌دهنده قدرت، نابرابری و سازمان فضایی شهرها باشد.

هیچ دو شهری از نظر هیدرولوژیک یکسان نیستند و تفاوت در نظام هیدرولوژیک، بخشی از شخصیت تاریخی، فضایی و نهادی هر شهر را می‌سازد. تفاوت در الگوی بارش، تبخیر، رودخانه‌ها، آب‌های زیرزمینی، دریاچه‌ها، یخچال‌های طبیعی یا دسترسی به دریا باعث می‌شود که هر شهر چشم‌انداز آبی ویژه خود را داشته باشد. چشم‌انداز آبی مجموعه ویژگی‌های طبیعی و اجتماعی مرتبط با آب در یک سرزمین است که شرایط زندگی و توسعه شهر را تعیین می‌کند. تفاوت در چشم‌انداز آبی شهرها، زیرساخت‌های فنی مورد نیاز آن‌ها را متفاوت می‌کند و هم‌زمان بر حس مکان[۱] نیز تأثیر می‌گذارد. تفاوت در چشم‌اندازهای آبی به‌طور بنیادین شخصیت شهرها و احساس تعلق به مکان را تعریف می‌کند. به عبارت دیگر، هویت شهری علاوه بر معماری و فرهنگ، محصول نظام آبی شهر نیز هست. شهری که در کنار رودخانه‌ای دائمی شکل گرفته، تجربه‌ای کاملاً متفاوت از شهری دارد که به آب زیرزمینی یا آب‌شیرین‌کن وابسته است. بر این اساس، پیدایش شهرها و شیوه‌های شهرنشینی نتیجه فرایند طولانی سازگاری با ویژگی‌های هیدرولوژیک آن مکان است. رودخانه، چشمه، دریاچه و دریا تعیین می‌کنند شهر چگونه رشد کند، جمعیت آن تا چه اندازه افزایش یابد، چه نوع اقتصادی شکل بگیرد و چه زیرساخت‌هایی در آن ایجاد شود.

رودخانه به‌مثابه هویت مکانی

اصفهان نمونه‌ای شناخته‌شده برای سخن گفتن درباره شهری است که بدون شناخت نظام آبی آن نمی‌توان درباره هویتش سخن گفت. شهر در قلب فلات مرکزی ایران قرار دارد؛ جایی که از نظر اقلیمی خشک است و به‌طور طبیعی ظرفیت محدودی برای استقرار جمعیت انبوه دارد. آنچه امکان شکل‌گیری یکی از بزرگ‌ترین شهرهای تاریخی ایران را فراهم کرد، وجود رودخانه «زاینده‌رود» بود. این رودخانه شرایط لازم برای کشاورزی، باغ‌سازی، تغذیه آبخوان‌ها، شکل‌گیری بازارها، توسعه صنایع‌دستی و ایجاد محورهای شهری را فراهم کرد. به همین دلیل، اگر زاینده‌رود را از تاریخ اصفهان حذف کنیم، بخش مهمی از منطق پیدایش شهر نیز از بین خواهد رفت و این رود جزئی انکارناپذیر از هویت مکانی اصفهان محسوب می‌شود.

از این‌رو، در زمان واکاوی هویت مکانی شهری چون اصفهان، پرداختن به بناهای تاریخی باشکوه یا خاطرات جمعی کفایت نمی‌کند و باید رابطه روزمره مردم با آب، کیفیت فضای عمومی، باغ‌ها، مادی‌ها، پل‌ها و حتی اقلیم محلی را نیز بررسی کرد. در چنین تعریفی آشکار می‌شود که خشک‌شدن رودخانه چیزی بیش از یک فاجعه زیست‌محیطی است و آن را باید تغییر و دست‌کاری در شخصیت تاریخی شهر نیز به شمار آورد. این رخداد به‌ظاهر چرخه هیدرولوژیک شهر را دگرگون می‌کند، اما واقعیت آن است که به تعبیر «ترژه تودت»، استاد برجسته دانشگاه برگن، این «چرخه هیدروسوشیال»[۲] است که در یک شهر با تغییرات در وضعیت منابع آب دچار تحول می‌شود. در حقیقت، آب از طریق فناوری، قوانین، نهادها، روابط قدرت و الگوهای مصرف وارد زندگی اجتماعی می‌شود و هرگونه دست‌کاری، چه به شکل سد کردن جریان آب یا رهاسازی فصلی یا تغییر مسیر و انشعاب، منجر به تبعات پیچیده اجتماعی می‌شود که اغلب از چشم سیاست‌گذاران پنهان می‌ماند. رودخانه‌ای که تنها در مقاطع کوتاه و براساس تصمیم‌های مدیریتی آب‌گیری می‌شود، دیگر قادر نخواهد بود عنصر سازمان‌دهنده حیات شهری باشد و به موضوعی وابسته به تصمیم‌های اداری و خواسته‌های سیاسی تبدیل می‌شود. در این وضعیت، جامعه دیگر نمی‌تواند همان رابطه تاریخی را با رودخانه برقرار کند و پیوند میان ریتم طبیعی آب و ریتم اجتماعی شهر از میان می‌رود.

همان‌طور که آشکار است، زاینده‌رود امروز دیگر مانند گذشته در قالب یک نظام هماهنگ میان کشاورزی، شهر، صنعت و محیط‌زیست تبادل نمی‌شود و وارد شبکه‌ای پیچیده‌تر از رقابت‌های نهادی، منازعات استانی، برداشت‌های متنوع ــ و گاه غیرشفاف ــ و تصمیم‌های بخشی شده است که به گسست میان جامعه و آب انجامیده است. منظور از این گسست، فرایندی است که در آن پیوند تاریخی، نهادی، کالبدی، فرهنگی و اکولوژیک میان یک جامعه و نظام آبی آن تضعیف یا از هم گسسته می‌شود.

حکمرانی در تعادل میان دو چرخه

در گذشته، جریان طبیعی رودخانه، نظام سنتی حق‌آبه، شبکه مادی‌ها، میرآب‌ها، باغ‌های شهری و اراضی کشاورزی از سرچشمه تا پایاب، اجزای یک چرخه واحد را تشکیل می‌دادند. آب پس از ورود به رودخانه از طریق سازوکارهای اجتماعی توزیع می‌شد. بخشی از آن به مصرف شرب، کشاورزی و صنعت می‌رسید و بخشی به‌عنوان سهم «گاوخونی» وارد این تالاب می‌شد و دوباره به چرخه طبیعت بازمی‌گشت. در این شرایط، چرخه هیدرولوژیک و چرخه هیدروسوشیال یکدیگر را تکمیل می‌کردند، اما در چند دهه اخیر این پیوند به‌تدریج گسسته شده است. کاهش آورد طبیعی ناشی از تغییرات اقلیمی و خشکسالی، بخشی از چرخه هیدرولوژیک را دگرگون کرده است، اما شرایط کنونی صرفاً پیامد این کاهش نیست. آنچه وضعیت را بحرانی کرده، در حقیقت تغییر هم‌زمان در چرخه هیدروسوشیال است؛ یعنی دگرگونی در شیوه تخصیص، مدیریت و بهره‌برداری از آب که بیش از آنکه به خواست طبیعت مرتبط باشد، یک تصمیم در حوزه سیاست‌گذاری است. از این منظر، میزان موفقیت حکمرانی آب را می‌توان در چگونگی برقراری تعادل میان این دو چرخه جست‌وجو کرد.

موضوع دیگری که به‌وضوح چرخه هیدروسوشیال را تغییر می‌دهد، انتقال آب میان‌حوضه‌ای است که در دهه‌های اخیر عمدتاً به شکل پروژه‌های عظیم مهندسی روی میز سیاست‌گذاران قرار گرفته و با استقبال از آن به نظر رسیده است که دست‌کم به‌طور مقطعی، بحران‌های آب حل‌وفصل شده است. ورود آب از حوضه‌های دیگر، مانند تونل‌های انتقال از سرشاخه‌های «کارون»، و خروج آب از زاینده‌رود به حوضه‌های دیگر، به‌ظاهر جابه‌جایی‌های فیزیکی عظیمی بودند که به کارنامه‌های افتخاری برای مهندسان و دولت‌ها مبدل شده‌اند، اما کمتر کسی به این مسئله پرداخته است که چنین اقداماتی در چشم‌انداز بلندمدت‌تر به معنای ورود بازیگران جدید، شکل‌گیری حقوق جدید، تغییر روابط قدرت و بازتعریف اولویت‌های تخصیص آب است که امروزه سبب افزایش پیچیدگی سامانه شده است؛ زیرا هر انتقال آبی، مجموعه‌ای از ذی‌نفعان جدید را وارد چرخه می‌کند و تعادل تاریخی میان عرضه و تقاضا را دگرگون می‌کند.

پرسش اصلی در این رابطه این نیست که انتقال آب درست است یا نادرست؛ چراکه به هنگام طرح چنین پرسشی، بسیاری به پروژه‌های عظیم انتقال آب در کشورهای توسعه‌یافته اشاره می‌کنند و آن را سندی بر کارآمدی این راهکار می‌دانند. با این حال، به‌عنوان پژوهشگر اجتماعی و سیاست‌گذار لازم است پرسیده شود: آیا این مداخلات توانسته‌اند رابطه‌ای پایدار میان چرخه هیدرولوژیک و چرخه هیدروسوشیال ایجاد کنند یا خیر؟ اگر انتقال آب تنها عرضه فیزیکی را افزایش دهد، اما نهادهای تخصیص، حقوق ذی‌نفعان و نیازهای زیست‌محیطی را بازتنظیم نکند، در واقع شکاف میان دو چرخه را عمیق‌تر کرده است. بحران آب در شهرها معمولاً زمانی آغاز می‌شود که رابطه تاریخی میان شهر و آب از تعادل خارج شود. اگر چرخه طبیعی آب تغییر کند، اما نهادهای اجتماعی خود را تطبیق ندهند یا چنانچه مداخلات انسانی ویژگی‌های طبیعی سامانه آبی را نادیده بگیرند، رابطه‌ای که طی قرن‌ها میان شهر و آب شکل گرفته، تضعیف می‌شود. پیامد این گسست چیزی بیش از کمبود یا بحران آب است. این وضعیت به تغییر در ساختار فضایی، اقتصاد شهری، محیط‌زیست، هویت فرهنگی و روابط اجتماعی می‌انجامد.

به این ترتیب، قطع جریان دائمی آب یک رودخانه، هویت شهر را از جهت پیوستگی و قابل‌پیش‌بینی بودن نیز دچار اختلال می‌کند. جریان مستمر آب امکان شکل‌گیری نهادهای اجتماعی، نظام‌های تولید، الگوهای سکونت و حافظه جمعی را فراهم می‌آورد و فقدان آن، شکل دیگری از سامان روابط اجتماعی را برای شهر رقم می‌زند. به این ترتیب، جامعه دیگر نمی‌تواند همان رابطه تاریخی را با رودخانه برقرار کند. هنگامی که قواعد تاریخی تخصیص آب بی‌ثبات می‌شوند یا به‌طور مکرر تغییر می‌کنند، اعتماد اجتماعی، قابلیت پیش‌بینی و نظم نهادی نیز تضعیف می‌شود. در چنین شرایطی، آب نقش خود را به‌عنوان یک عنصر پیونددهنده و هویت‌ساز از دست می‌دهد و حتی می‌تواند به منشأ تعارض اجتماعی مبدل شود. قطعاً احیای رودخانه با روش‌هایی چون افزایش آب ورودی یا رهاسازی فصلی آن، چنین چالشی را مرتفع نخواهد کرد؛ چراکه احیای حقیقی یک رود بیش از هر چیز نیازمند بازسازی رابطه تاریخی میان شهر و آب است. هر بار فقدان رود، آن را از حافظه و تاریخ شهر می‌زداید و نظام آبی شهر در غیاب آن به صورتی دگرگونه بازتعریف می‌شود.

پانوشت

[۱] Sense of place

[۲] The Hydrosocial Cycle

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *