تندروها، دشمنان مشترک صلح





تندروها، دشمنان مشترک صلح

۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۰۰

| پیام ما | شبی، در سکوتی که تنها صدای ساعت آن را می‌شکست، مردی خبرها را برای صدمین بار خواند. خبری که وعده پایان جنگ را می‌داد. اما او می‌دانست، از تجربه‌ای که در گوشت و استخوانش حک شده بود، که این خبرها چگونه به خاک می‌نشینند. توافق موقت اخیر میان ایران و آمریکا، بار دیگر پرده از حقیقتی برداشت که نسل‌ها با آن زندگی کرده‌اند: بزرگ‌ترین مانع بر سر راه هرگونه آرامش پایدار، نه فاصله‌های ساختاری میان دو کشور، که حضور پرقدرت کسانی است که از ادامه تنش نان می‌خورند. این داستان تازه نیست. حافظه تاریخی ما پر از روایت‌هایی است که در آن، دری به‌سوی گشایش باز شد و دستانی دیگر، با عجله، آن را بستند.

به یاد بیاوریم آن سال‌ها را که توافقی هسته‌ای امضا شد و برای مدتی، نسیمی از امید در هوا پیچید. اما این نسیم دیری نپایید. از یک‌سو، صداهایی از داخل که هر گشایش را «خیانت» می‌خواندند و از سوی دیگر، صداهایی در آن‌سوی مرزها که هر گفت‌وگو را «تهدید» می‌نامیدند. این دو صدا، با وجود نفرتی که از یکدیگر ابراز می‌کردند، در یک نقطه به هم می‌رسیدند: هر دو از تداوم دشمنی سود می‌بردند. در داخل، اقتصادی شکل گرفته که ریشه‌هایش در تحریم تنیده شده. بودجه‌هایی که توجیه‌شان جنگ است، نه صلح و هویتی که تنها در برابر «دشمن» معنا می‌یابد. برای چنین ساختاری، آرامش یک تهدید است، نه یک هدیه. از همین رو، هر بار که نشانه‌ای از تفاهم پدیدار می‌شود، نخستین واکنش، سکوتی محاسبه‌شده است و چون توافق به ثمر می‌نشیند، واکنش دوم از راه می‌رسد: ادعای مالکیت بر دستاوردی که خود در نابودی‌اش کوشیده بودند. در آن‌سوی ماجرا نیز، چهره‌ای مشابه در آینه دیده می‌شود. کسانی که قدرت سیاسی‌شان بر پایه ترس بنا شده، آرامش را پایانی بر دوران خود می‌دانند. برای آنان، تصویر یک دشمن همیشه‌حاضر، توجیه‌کننده هزینه‌هایی است که در غیر این صورت، پاسخ‌گویی به آن دشوار می‌شود. پس، در همان لحظه‌ای که قلم‌ها برای امضای توافقی برداشته می‌شود، دست‌های دیگری در حال طراحی نقشه‌هایی برای بی‌اثر کردن آن هستند.

و در این میان، چه کسی هزینه می‌پردازد؟ نه آن کسانی که زبان به تهدید می‌گشایند، بلکه خانواده‌هایی که هر صبح با این پرسش بیدار می‌شوند که آیا امروز، نان بر سفره خواهد بود یا نه. آنانی که فرزندانشان را به سرزمین‌های دیگر می‌فرستند، نه از سر میل، بلکه از سر ناچاری. آنانی که هر سال، با کاهش ارزش پولشان، بخشی از آینده‌شان را گم می‌کنند، بی‌آنکه کسی از آنها پرسیده باشد آیا چنین زندگی‌ای را می‌خواهند یا نه.

اما تاریخ، در کنار تمام تلخی‌هایش، چیز دیگری هم به ما آموخته است: هرگاه صدای عقلانیت، حتی برای مدتی کوتاه، بر هیاهوی افراط غلبه کرده، دری به‌سوی روشنایی گشوده شده است. آن گشایش‌های موقت، هرچند ناقص و هرچند کوتاه، نشان دادند که راهی غیر از این چرخه تکراری وجود دارد. مسئله این نیست که آیا چنین راهی ممکن است؛ مسئله این است که آیا کسانی که از تداوم این چرخه سود می‌برند، اجازه خواهند داد این راه دیده شود.

شاید وقت آن رسیده که این پرسش را با صدایی بلندتر بپرسیم: کسانی که هر روز، با تمام توان، در برابر هر نشانه‌ای از آرامش می‌ایستند، واقعاً از چه چیزی هراس دارند؟ از صلح، یا از روزی که دیگر بهانه‌ای برای ادامه وضع موجود نداشته باشند؟

اکثریت خاموش مردم، در هر دو سوی این معادله، چیز زیادی نمی‌خواهند؛ تنها می‌خواهند صبح که از خواب برمی‌خیزند، نگران فردا نباشند. این خواسته، نه آرمانی بزرگ است، نه مطالبه‌ای غیرممکن. اما تا زمانی که صدای تندروها بلندتر از صدای این اکثریت باشد، همان چرخه‌ای که بارها تجربه‌اش کرده‌ایم، بار دیگر تکرار خواهد شد. گشایشی موقت، خرابکاری از هر دو سو، بازگشت به تیرگی و باز هم مردمی که تنها تماشاگرند. مردمی که در جنگ‌های یک سال گذشته خود را نشان دادند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

شهــرکُــشــــــی

شهــرکُــشــــــی