مهاجرت زندگی در روستاهای خراسان‌جنوبی





مهاجرت زندگی در روستاهای خراسان‌جنوبی

۲۶ مهر ۱۴۰۴، ۱۷:۴۲

بعد از عبور از آخرین گردنه صعب‌العبور، یک بهشت متروک پدیدار می‌شود. قوچ‌ومیش‌ها به بالای سرمان رم می‌خورند، کبک‌ها گروهی از زیر پا می‌پرند و در میان این بهشت گمشده صدای جریان آبشاری زیبا فریاد می‌زند که زندگی همچنان جاری است. حتی اگر ساکنانم دیگر جاری نباشند. 

گویی نامش مانند سرنوشتش بود. نگون‌بختی و غم مدام عاقبت سرزمینی است که روزی زندگی در جوی‌هایش غلت می‌زد. هنوز آخرین گچ معلم ریاضی و حاصل تفریق یک زمین سبز از هزار کهکشان خشک و ماتم‌زده روی تخته‌سیاه انتهای کلاس سوم خودنمایی می‌کند. حتی تیشه یادگاری‌نویسی رهگذران روی اعداد تخته، کبریت تنگ‌نظران به خرمن نخلستان‌ها، تیر شکارچیان بر آخرین ردهای حیات این کوهستان و خشکسالی‌های پی‌درپی، نجوای کوچه‌باغ‌های «بغمزا» را محو نکرده است. هنوز از آبشار انتهای روستا در دل کویر آب شیرین بر مزار نخل‌هایی که سال‌هاست داغ یک تنگ‌نظر را با خود می‌کشند، زندگی تازه می‌دهد. خرماها چیده‌نشده بر تن این نخل‌های نیمه‌سوخته خودنمایی می‌کنند. ما را دریابید. ما حاصل دستان چندین دلداده‌ایم که از ابتدای رویش تا همین چند سال پیش نیمه‌شب‌ها تا سحر ما را سیراب کرده‌اند. 

در این روستای متروکه، حتی آخرین پیرمرد و پیرزن‌ها هم نیستند که چندین قصه آخر این ده را روایت کند. می‌گویند ۱۰سالی می‌شود آنها نیز رفته‌اند. گویی دق کرده‌اند! بعد از همان اتفاق دهشتناک که هرگز نیت آن پیدا نشد. روستا در کش‌وقوس آخرین روزهای حیات خود بود. هرچند با کم‌آبی، خشکسالی، مسیر سخت، بی‌برقی و هزاران هزار مشکل همچنان امیدوارانی از اهالی مانده بودند و درخت‌ها و معدود دام خود را تیمار می‌کردند. اما این تن شکسته دیگر توان یک تنگ‌نظر دیگر را نداشت. گویی چون صاعقه‌ای یک‌شبه تمام نخلستان را به آتش کشید. بی‌مروتی تمام درختان روستا را تا شعاع نخلستان آبادی بعدی به آتش کشید و آنچه دوباره کمی‌ سبز شد، صرفاً قد کشیدن سر برخی نخل‌هاست که توان احیا و یا ریشه در آب داشتند. دیگران برای همیشه رفته‌اند. شاید این تیر آخر بر قصه و غم مدام بغمزا بود. دیگر آخرین بازماندگان نیز ده را رها کردند. گویی خود را از این نفرین ابدی به یک آبادی دیگر رساندند. زنگ مدرسه برای همیشه بی‌ناظم ماند و آب چشمه بی‌هدف به گزستان و نخلستان سوخته روانه شد. بی آنکه حتی رهگذری رطبی از جان این دل سوخته‌ها برچیند. 

این عاقبت فقط برای بغمزا نیست. این سرنوشت در حاشیه کویر مرکزی و دشت لوت هر سال در چندین روستا تکرار می‌شود؛ بی آنکه در شهر کسی از این ویرانی با خبر شود! شاید بگویید هزاران سال قصه این‌همه آبادی متروک همین بوده است. اما درد بیش از متروکه شدن آبادی‌هاست. اگر در عصر قدیم، نبود علم، امکانات و شرایط طبیعی برخی آبادی‌ها را از نقشه محو می‌کرد، در عصر جدید ما خود تیشه بر ریشه میراث روستانشینی زده‌ایم؛ از تخصیص ناعادلانه و نامتوازن امکانات تا تاراج سهم آب همین روستاها برای رضایت شهرهای اطراف. ما سدهایی در مسیر زندگی همین مردم کشیده‌ایم. کوه‌ها و سنگ‌های همین آبادی‌ها را با عنوان صادرات معادن و اشتغال‌زایی به توبره برده‌ایم. ما در فرسایش خاک تک‌تک این آبادی‌ها سهیم هستیم. در به زیر آب رفتن یا خشکیدن بسیاری از آنها سهم داشتیم. حتی با الگوهای غیراصولی کشت، مصرف نامتوازن گوشت و هزاران هزار برداشت و تقاضای غیرپایدار بر مسیر دفن این آبادی‌ها کوشیده‌ایم. دیگر نیازی به طاعون نیست تا یک به‌غم‌زای غمناک همیشگی شود. خود ما چندین برابر طاعون اثر خود را بر این تن رنجور حک کرده‌ایم. 

و امروز تک‌تک قصه‌های این روستا مانند خاکستر نخل‌های رفته‌اش برای همیشه مدفون شده است. شاید بعد‌ازاین، تاریخ‌نگاران ندانند که روزی همین روستا محل عبور آخرین جمعیت یوزپلنگ آسیایی و طعمه‌های آن بوده است؛ زیرا در مسیر توسعه ناپایدار پس از ترک مردم باید منتظر زوال تنوع‌زیستی در تمام آبادی‌ها و زیستگاه‌های فلات مرکزی ایران باشیم.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زمـانی بـرای نـزیستـن

زمـانی بـرای نـزیستـن