و شهر، میانِ دفترهای ناتمام پیر شد





و شهر، میانِ دفترهای ناتمام پیر شد

۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ۲۱:۴۴

میناب را همیشه با نخل‌های سوخته از عطش می‌شناختند؛ با زمین‌هایی که هر سال کمی بیشتر فرومی‌نشستند، با رودخانه‌ای که آرام‌آرام استخوان‌هایش پیدا شد. اما این بار، خودِ شهر فروریخت.

در صبحی که باید بوی دفتر و مداد در کلاس‌های مدرسه می‌پیچید، آسمان بر سر کودکان آوار شد. دختران و پسرانی که قرار بود فردای این خاک باشند، پیش از آنکه معنای «وطن» را کامل بفهمند، زیر دود و آتش خاموش شدند. میناب فقط دانش‌آموز از دست نداد؛ بخشی از آینده‌اش را دفن کرد.

انگار صبحِ فردای خودش را به خاک سپرد و بخشی از صدای خنده‌اش برای همیشه در هوا گم شد.

دخترانی که قرار بود سال‌های بعد زیر همین آفتاب زندگی کنند، نخل بکارند، عاشق شوند، مادر شوند و ادامه این شهر باشند، پیش از آنکه زندگی را کامل لمس کنند، به خاطره تبدیل شدند.

میناب فقط کودک از دست نداد؛ رؤیاهای کودکی را دفن کرد.

زمینِ ترک‌خورده سال‌ها تشنگی را فریاد می‌زد، اما هیچ‌کس تصور نمی‌کرد روزی این شهر به‌جای خنده کودکانش، با بوی دود و سوگ بیدار شود. هیچ‌کس باور نمی‌کرد نخل‌هایی که در برابر خشکسالی ایستاده بودند، روزی سایه‌شان بر داغ‌ترین فقدان این خاک بیفتد.

در واقع، این سرزمین مدت‌هاست درگیر یک بحران آرام و نامرئی است؛ افت سطح آب‌های زیرزمینی. برداشت بی‌رویه از سفره‌های آب زیرزمینی باعث شده لایه‌های خاک به‌تدریج خالی شوند و فضای خالی در زیر زمین، به فرونشست منجر شود. وقتی آب از دل خاک بیرون کشیده می‌شود، زمین دیگر توان نگه‌داشتن وزن خود را از دست می‌دهد؛ ترک‌ها آغاز می‌شوند، دشت‌ها می‌شکنند و فرونشست، آرام و بی‌صدا پیش می‌رود؛ فاجعه‌ای که دیده نمی‌شود؛ اما زمین آن را فراموش نمی‌کند.

تغییرات اقلیمی، کاهش بارش‌های مؤثر و افزایش دما، این چرخه را تشدید کرده‌اند؛ خاک هر سال خشک‌تر، سفره‌ها هر سال فقیرتر، و اکوسیستم هر سال شکننده‌تر شده است.

اما جنگ، هیچ‌چیز را حرمت نمی‌گذارد؛ نه تشنگی خاک را می‌فهمد، نه معصومیت کودکی را، نه حرمت مدرسه را.

آن صبح، کودکان با همان سادگی همیشگی به مدرسه رفتند؛ با کیف‌هایی سبک و رؤیاهایی کوچک. یکی شاید مشقش را نیمه‌تمام گذاشته بود، دیگری موهایش را با ذوق بافته بود، و مادری در آخرین لحظه گفته بود: «زود برگرد».
اما بعضی رفتن‌ها، بازگشتی ندارند. ناگهان آسمان تغییر کرد. صدایی آمد که هیچ نسبتی با زندگی نداشت؛ نه باد بود، نه باران، نه رعد. صدایی که انگار از دل تاریکی شکافته شده بود تا همه چیز را خاموش کند. بعد، دود بود، خاک بود، و سکوتی سنگین‌تر از هر فریاد و شهر، همان لحظه پیر شد.

می‌گویند زمین حافظه دارد؛ در لایه‌های رسوبی‌اش تاریخ اقلیم ثبت می‌شود، در دانه‌های خاکش تغییرات آب‌وهوایی انباشته می‌گردد، و در شکستگی‌هایش، داستان فشار و کمبود آب نوشته می‌شود. این سرزمین هم سال‌هاست نشانه‌های خود را داده؛ از ترک‌های تدریجی خاک تا عقب‌نشینی پوشش گیاهی.

شهرها اما با زخم‌هایشان زنده می‌مانند؛ زخم‌هایی که پاک نمی‌شوند، فقط شکل عوض می‌کنند و در تاروپود خیابان‌ها، دیوارها و خاطره آدم‌ها پنهان می‌شوند. هر نامی که روی آن‌ها می‌ماند، انگار تلاشی است برای فراموش‌نکردن چیزی که هنوز زیر پوست شهر نفس می‌کشد.

از آن روز، میناب دیگر فقط شهری در جنوب نیست؛ مرثیه‌ای است که زیر آفتاب ادامه دارد. کوچه‌هایش انگار نام‌هایی را آهسته زمزمه می‌کنند که دیگر بازنمی‌گردند. نخل‌ها غمگین‌تر از همیشه ایستاده‌اند؛ انگار آن‌ها هم فهمیده‌اند این بار فقط آب از دست نرفته است.

کودکانی که قرار بود فردای این خاک باشند، خودشان به خاک سپرده شدند. دخترانی که می‌توانستند معلم، پزشک یا ادامه زندگی این شهر شوند، حالا تنها در حافظه مادرانی زنده‌اند که هنوز صدای خنده‌شان را فراموش نکرده‌اند.
جنگ فقط ساختمان‌ها را خراب نمی‌کند؛ دل‌ها را ویران می‌کند، صدای زنگ مدرسه را خاموش می‌کند، و جهان را در چشم کودکان بازمانده، ناامن می‌سازد.

بعد از آن روز، باد در میناب سنگین‌تر شد. غروب‌ها کش‌دارتر، و نگاه مادران در کوچه‌ها ماندگارتر.

و هر بار که باد از میان نخلستان‌های جنوب می‌گذرد، انگار نامی را با خود می‌برد؛ نام کودکانی که دفترهایشان نیمه‌تمام ماند، اما ردشان از حافظه این خاک پاک نخواهد شد.

میناب ادامه دارد، اما نه مثل قبل. مثل زخمی که یاد گرفته نفس بکشد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق