به بهانه هفتمین سالگرد زلزله کرمانشاه

هراس ابدی سرپل ذهاب





هراس ابدی سرپل ذهاب

۲۶ آبان ۱۴۰۳، ۱۱:۰۸

زلزله که می‌آید، تُخم هراس ابدی در زمین زندگی می‌کارد؛ زمینی که تا دیروز پا را سفت بر آن می‌گذاشتیم و مهره‌های شطرنج زندگی را جورچین می‌کردیم، دیگر ستونگاه امنیت نیست. این روزها و هزاران سال دیگر، زمین زیر پای مردمان دیار سرپل ذهاب می‌لرزد و انگار همیشه زمین قاچ بر‌‌می‌دارد و در دهان مکنده آن حیات فرو می‌غلتد.
آبان الفبای زندگی را به آذر می‌آموخت که زمین لرزید، عقربه‌های ساعت نیز لرزید و ثانیه‌شمارهای بحران از حرکت ایستاد؛ دقیق به‌وقت شب حوالی ساعت ۲۱ و ۴۸ دقیقه که کانون آن را از گله گزارش کردند و قدرت ریشتر آن را ۷.۳؛ کودکان زیر آوار ماندند، مادران ضجه زدند و گونه ریش‌ریش کردند و پدران کمر زیر آوار شکستند.
بامداد آبان ۹۶ سرپل ذهاب شد قیامت! عکاسان در ثبت سوژه در قاب دوربین اسیر ترحم شدند و آن‌سوی دوربین گریستند. خبرنگاران خبرها نگاشتند بر صفحه تاریک قیراندود تاریخ. خیزران شد زندگی و نفیر آن بر آسمان ایران نشست؛ تاجایی که تیتر رسانه‌ها شد: ایران گریست/ خون گریست.

از آن شب شوم، شب‌هراسی و سقف‌هراسی خواب را از چشم مردمان این دیار زخمی ربود و آن‌گونه‌که پیداست؛ خشونت ناشی از خشم لرزیدن زمین، سامان اجتماعی را نابسامان و امنیت روانی را چنان به‌هم‌ریخته است که این چینی نازک تنهایی نه‌تنها تَرک؛ بلکه برای ابد شکسته است؛ دقیق چون شیشه اعتماد مردمان رودبار، منجیل و بم که صدای بم زندگی در موسیقی هم‌نوا با بم شنیده شد و مرگ ارگ بر مزار تاریخ ماندگار ماند.

پاییز دیگر برای سرپل ذهابی‌ها، فصل رنگین‌کمان رنگ‌ها و پدرسالار فصل‌ها نیست بلکه فصل سیاه هجران جگرسوختگانی که مادر، پدر، فرزند، خواهر و یا برادر را از دست‌ داده‌اند. سقف نامهربان، مسکن مهر که فروریخت، پنجره زندگی شکست؛ پنجره‌ای که تا دیروز کبوتر یاکریم بر رُف آن به دانه‌های گندم، مهربانی گودی کف دستان مادران نوک می‌زد.
پنجره شکست و چشم‌ها چشمه جوشان خون شدند؛ وقتی که تکه‌ای از شیشه پنجره حیات، فَرق سر کودک را شکافت و قلب مادر را از فراق دلبند، تکه‌تکه کرد.
سال گذشته زیر طاق، گرا بر گردن گردنه پاطاق، منظومه منظوم شیرین و فرهاد را در قاب دوربین با همکار دیرین قصرشیرین که خاطره‌های تلخ گس خرمالویی از جهان زیست مردمان زلزله‌زده دارد؛ بازروایت می‌کردیم که از چشم جوان رعنا قامت‌خمیده ارغوانی نشسته در کانکس نگهبان طاق بی طاق، دانه‌دانه یاقوت انار سُرخ غم می‌بارید، جوانی که ساعت‌ها به لنز دوربین اندک شادی ما لبخند ملیح می‌زد؛ از تراژدی ناتمام پرده برداشت و گفت… دل‌خوش سیری چند؟

این جوان که در زلزله، اعضای خانواده را از دست‌ داده بود، از تنهایی چنان سخن می‌گفت که هیچ رمان‌نویسی این بار تحمل‌ناپذیر هستی را نتوان به صلیب کشید، او خود مسیحی بود مصلوب که تنهایی پرهیاهو در آن دشنه می‌زد بر حیاتِ بی‌حیاط، و اطمینان نداشت به هیچ طاقی حتی طاق گرا و شاید هم سقف آسمان.
آن‌گونه‌که رفیق خبرنگار قصرشیرین به تلخی فصل مرگ عشق شیرین و فرهاد، از سرزمین شیرین، برایم می‌گفت: آن روزها یعنی آبان ۹۶ قیامت دیده است؛ قیامتی که قلم هیچ خبرنگاری از پس روایت برساختی آن بر نیامد و نمی‌آید.

همکار سرزمین لیموهای تُرش آوارگی جنگ گفت در این زلزله ۱۲ هزار واحد مسکونی شهری و روستایی به‌صورت ۱۰۰ درصد بر سر ساکنان آوار شد و ستون ۱۵ هزار واحد مسکونی نیز آسیب دید.
او گفت و من اشک ریختم بر گورستان غریبانی که ۳۱ کودک را بی‌سرپرست کرد، آغوش مهربان ۳۱ مادر را از فرزندان گرفت، ۴۷ پدر مُردند و ۱۳ نفر نیز پدر و مادر را از دست دادند.

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق