بایگانی

مناقشه «ماندگان»

احداث سد ماندگان یا «ماندگان پادنا» بر رودخانه «ماربُر» در دامنه شمالی دنا از اواخر سال ۱۴۰۲ جنجال برانگیز شده است. این سد قرار است آب را از سرشاخه‌های کارون به زاینده‌رود منتقل کند، اما چانه‌زنی برای تأمین آب اصفهان تنها به سد ماندگان ختم نمی‌شود و بناست از سد «خرسان۳» هم برای اصفهان سهمیه آب بگیرند. صنایع اصفهان حتی از خلیج‌فارس و تونل‌های کوهرنگ هم آب دریافت می‌کنند و چندی است که چشمه کوهرنگ بر اثر همین فشارها خشکیده. معلوم نیست برای سیراب‌شدن صنایع اصفهان، قرار است انتقال آب تا کجا ادامه داشته باشد.


دستور توقف سد ماندگان موقتی بود

«سیدجواد هادی اصل»، کنشگر و مستندساز حوزه محیط‌زیست، با بیان این خبر که لوله‌های انتقال آب به پروژه سد اضافه شده، ماندگان را عاملی برای نابودی «دنانشینان» توصیف می‌کند و می‌گوید: «مافیای آب کویر و فلات مرکزی به سردمداری بیابان‌های اصفهان، بنا دارد حق حیات دنا را بگیرد. بیابان‌هایی که ده‌ها طرح انتقال آب از زاگرس، دریاهای خلیج‌فارس و عمان را برای آنها طرح‌ریزی کرده و انتقال داده‌اند، اما هرگز سیراب نشده و نمی‌شوند. آنها حتی به‌دنبال این هستند که از سد خرسان۳ هم سهمیه بگیرند.»

او در نقد این پروژه به «پیام ما» می‌گوید: «به‌بهانه‌ای واهی به‌نام احیای زاینده‌رود، ریشه جان زاگرس را مکیده‌اند، درحالی‌که اگر به اسناد تاریخی مراجعه کنیم، شواهد بسیاری وجود دارد که زاینده‌رود یک رودخانه فصلی بوده است.» از نگاه این کنشگر محیط‌زیست، در دو دهه اخیر، ماجرای آبی در استان کهگیلویه‌و‌بویراحمد تمامی ندارد. «آنها به مردم آدرس غلط داده و سایر هم‌میهنان را مقصر خشکی زاینده‌رود می‌نامند.»

به‌گفته او آنها بنا دارند با دور زدن قانون در قلب ذخیره‌گاه «زیستکره دنا» که طبق قوانین محیط‌زیستی و قانون اساسی، هرگونه انتقال آب از آن ممنوع است، برای سد ماندگان مجوز بگیرند. «می‌خواهند با اضافه کردن یک بند در قالب انتقال آب برای شرب، مجوزهای لازم را بگیرند که اگر چنین شود، باید فاتحه دنا و طبیعت را خواند.»

او از پیگیری کنشگران محیط‌زیست استان کهگیلویه‌و‌بویراحمد با ارائه شکوائیه‌های متعدد قضائی، تلاش‌های میدانی و گفت‌و‌گو با رسانه‌ها می‌گوید «برای دفاع تمام‌قد از حوزه سرزمینی خود استوار مانده‌اند»، اما تأکید می‌کند «قدرت مافیای آب بیشتر از کنشگران است».

با ادامه مخالفت‌ها با سد ماندگان، دوم خرداد امسال سازمان محیط‌‌زیست خبر داد دستور توقف عملیات ساخت این سد صادر شده است. در این نامه به تاریخ  ۲۴ اردیبهشت آمده معاون حقوق عامه و پیشگیری از وقوع جرم قوه قضائیه، درباره منطقه حفاظت‌شده دنا و سد ماندگان، دستور ممانعت از انجام عملیات اجرایی سد ماندگان را تا قبل از اخذ مجوزهای قانونی لازم به ادارات کل حفاظت محیط‌زیست استان‌های کهگیلویه‌وبویراحمد و اصفهان صادر کرده است. اما هادی اصل تأکید می‌کند به‌عنوان یک فعال محیط‌زیست، هرگز دلخوش به نامه توقف فعالیت این سد توسط سازمان محیط‌زیست نیست، «چراکه این سازمان قدرتی ندارد و این نوع نامه‌نگاری بیشتر برای تسکین موقتی دردهای ماست».


سرزمین سدهای بی‌ثمر

استان کهیگیلویه‌و‌بویراحمد محل احداث سدهای بی‌ثمر است؛ سازه‌های غول‌پیکری که رهاوردش برای زاگرس‌نشینان چیزی جز مناقشات آبی و نابودی سرزمین نیست. سد ماندگان هم قرار است آب را از حوضه آبریز کارون به حوضه آبریز زاینده‌رود منتقل کند و  هم‌اکنون دارای ۱۰ درصد پیشرفت فیزیکی است.

قرار است پروژه انتقال آب «سد ماندگان» با ۲۸۰ میلیون مترمکعب، کمبود آب شرب اصفهان را جبران کند. در این میان، قرار است ۳۰ میلیون مترمکعب از حجم آب یادشده به آب شرب شهر‌های شهرضا، دهاقان و سمیرم و مابقی به آب شرب شهر اصفهان تخصیص داده شود. این طرح آبستن مناقشات آبی و نگرانی‌های عمومی در استان کهگیلویه‌وبویراحمد شده و بیم آن می‌رود بر اکوسیستم‌های منطقه دنا، منابع‌طبیعی و جریان زندگی و معیشت مردم تأثیر منفی بگذارد.

کارشناسان محیط‌زیست و حوزه آب معتقدند برهم‌زدن مدیریت یکپارچه دنا، به یکی از ارزشمندترین مناطق حفاظت‌شده کشور، خسارت جبران‌ناپذیری وارد می‌کند. آنها همچنین تأکید کرده‌اند مصوبه شورای‌عالی محیط‌زیست کشور مبنی‌بر تفکیک مدیریت این منطقه حفاظت‌شده، امضای چهار عضو تخصصی این شورا را ندارد و این خود بر نگرانی‌ها می‌افزاید.


نادیده‌گرفتن تغییراقلیم در مطالعات ماندگان

«حمیدرضا یاقوتی»، کارشناس ژئوتکنیک، در ارتباط با سد ماندگان به «پیام ما» می‌گوید: «با توجه به مطالعات مرتبط و تجارب حاصله، هرگونه انتقال آب بدون در نظر گرفتن مدیریت منابع آب به مصارف حوضه آبریز رودخانه زاینده‌رود، جوابگو نخواهد بود.»

او با اشاره به سابقه مطالعات انتقال آب به فلات مرکزی و بیش از سه دهه مطالعات پتانسیل‌یابی و شناخت نیروگاه‌های جریانی، توضیح می‌دهد: «میزان تخصیص سالانه آب به استان اصفهان در مطالعات حوضه خرسان و مطالعات اخیر سد ماندگان از ۳۲ میلیون مترمکعب تا ۲۸۰ میلیون مترمکعب متغیر است. در مطالعات انتقال آب از سد ماندگان، دبی طراحی ۱۰.۵ مترمکعب در ثانیه مدنظر است و این رقم با مطالعات سه دهه از ایستگاه‌های هیدرومتری مغایرت دارد.»

به‌گفته این کارشناس ژئوتکنیک، تحلیل هیدرولیکی دقیق نیازمند آمار مناسب و وسیع است و هرچه دوره آماری موجود طولانی‌تر باشد، کیفیت آن بالاتر می‌رود. آمار آبدهی موجود در ایستگاه‌های هیدرومتری این محدوده مختلف است و یاقوتی تأکید می‌کند در گزارشات سد ماندگان، مدل‌ها و روش‌ها بدون درنظر گرفتن تغییراقلیم بازسازی شده است. او می‌گوید: «وضعیت اقلیمی یک منطقه متناظر با ارتفاع از سطح دریا و نوع بارش و میزان شدت آن است. نمودارهای هیپسومتریک و آلتی‌متریک ۵۰ درصد مساحت (آمار میانه) محاسبه شده است، درصورتی‌که تغییراقلیم و ذوب یخچال‌های طبیعی محدوده طرح در محاسبات درج نشده است.

به‌زعم او، تقسیمات زیر حوضه در گزارش سد ماندگان، شیب حوضه و جهت شیب، در اثر تابش بیشتر در بیش از ۲۵ درصد جنوب و جنوب‌غرب است که افزایش تبخیر و تعرق و درنتیجه، کاهش رطوبت خاک با احداث مخزن این سد رخ می‌دهد.

این کارشناس ژئوتکنیک توضیح می‌دهد: «فرایند بازسازی و تطویل آمار ایستگاه هیدرومتری با استفاده از ایستگاه کتا، رودآباد، ده‌ قرح و آب‌گرمک به‌دلیل عدم تطابق با استفاده از انتقال نسبت مساحت و بارش، تخمین زده و بازسازی شده است.»

یاقوتی معتقد است با احداث سد ماندگان دبی رودخانه خرسان با افت روبه‌رو خواهد شد و درنهایت افت سطح آبخوان‌های زیرزمینی، اکوسیستم منطقه و منابع آبی محلی را هم به‌شدت تهدید خواهد کرد. این کارشناس حوزه آب و خاک می‌افزاید: «بنابر مطالعات کارشناسان کمیسیون اصل ۹۰، طرح‌های سازه آب و توجیهات اقتصادی، از حدود سال‌های ۱۳۷۶ تا ۱۳۷۸ مقادیر بارش‌ها و رواناب در بخش وسیعی از ایران مرکزی، غربی، شرقی و شمال‌غربی و از سال‌های ۱۳۸۴ اتا ۱۳۸۶ در مناطقی عمدتاً جنوب و جنوب‌غربی کشور، با روند کاهشی مواجه است.»

به‌گفته او، زنجیره سدهای کارون، از کارون۳ به‌بعد، با تغییرات اکوسیستم منطقه در اثر ساخت سد ماندگان و انتقال ۲۸۰ میلیون مترمکعب آب در سال، موجب خسارات و هدررفت سرمایه‌گذاری و ناترازی انرژی می‌شود.


موافقان ماندگان: این سد برای کارون ضرری ندارد

در کنار همه مخالفان سدسازی در دامان دنا، شماری از موافقان بر ضرورت احداث سد ماندگان اصرار دارند. «عبدالحسین میرمیران»، مدیر عامل جمعیت امید دوستداران زاینده‌رود و البته عضو نظام صنفی کشاورزی استان اصفهان، به «پیام ما» می‌گوید: «به‌دلیل اجرای پروژه‌های انتقال آب که سال‌ها قبل برای کمبود آب این حوضه تصویب شده بود، ناترازی حوضه زاینده‌رود همچنان ادامه دارد و در کنار آن پروژه‌هایی مثل تونل سوم کوهرنگ و بهشت‌آباد نیز سالیان زیادی است که معطل مانده و اجرا نشده است. پروژه‌های انتقال آبی که از حوضه زاینده‌رود به بالادست و پایین‌دست استان‌های مجاور انجام شده و روز‌به‌روز سهم آب حوضه زاینده‌رود را می‌برد، اما پروژه‌های آورد آب به زاینده‌رود انجام نشده است.»

او ادامه می‌دهد: «این رویه باعث عدم تعادل بسیار شدید به مقدار بیش از ۱۵۰۰ میلیون مترمکعب در سال برای حوضه زاینده‌رود شده است. استان اصفهان در چهارپنج سال اخیر به‌اجبار تلاش کرده مقدار آبی از دریای عمان به استان وارد کنند، اما این مقدار کفاف نمی‌دهد و این پروژه سنگین است.»

مدیرعامل جمعیت امید دوستداران زاینده‌رود معتقد است اجرای فقط بخشی از پروژه انتقال آب از دریا، کمبود آب حوضه زاینده‌رود را جبران نمی‌کند. او  تأکید می‌کند: «حوضه زاینده‌رود به تزریق و تعادل‌بخشی مصارف خود و همچنین  آبی که از پروژه سد ماندگان به زاینده‌رود منتقل می‌شود، نیاز ضروری دارد. حوضه آبی کارون هم کفایت آبی دارد و سرانه آب آن بیش از سرانه آبی است که در حوضه زاینده‌رود وجود دارد. با این توصیف، اثر ناجوری بر حوضه کارون نخواهد داشت.»

با وجود مقابله سازمان محیط‌زیست با سد ماندگان و اظهارنظرهای کارشناسی درباره تبعات انتقال آب بین‌حوضه‌ای، به‌عقیده میرمیران و همفکرانش، این سد «ضرر خاصی برای حوضه آبی کارون نخواهد داشت و سهم برداشت آن کمتر از یک یا دو درصد از آورد آبی این حوضه است». دغدغه دیگر او این است: «ممکن است در حوضه زاینده‌رود و  با خشک‌شدن تالاب گاوخونی ریزگردها تا شعاع ۵۰۰ کیلومتر پراکنده شوند. مهم‌تر از آن، فرونشست شهر اصفهان است که ساختمان‌ها و اماکن تاریخی شهر اصفهان را تحت‌تأثیر قرار داده و همین امر بر ضرورت انتقال چه سریع‌تر آب به این حوضه می‌افزاید.»


گزارش ارزیابی ماندگان به محیط‌زیست نرسید

«عبدال دیانتی‌نسب»، مدیرکل حفاظت محیط‌زیست استان کهگیلویه‌و بویراحمد، پاسخ قانع‌کننده‌ای برای شفاف‌سازی و تنویر افکار عمومی درباره این سد پُرمناقشه ندارد و پس از تماس‌ها و پیگیری‌های مداوم «پیام ما» می‌گوید: «پروژه سد ماندگان در دادسرای اصفهان در جریان است. گزارش ارزیابی این سد در دفتر ارزیابی سازمان حفاظت محیط‌زیست در حال بررسی است و تاکنون به محیط‌زیست استان کهگیلویه‌وبویراحمد ارسال نشده.»

او در پاسخ به سؤالی درباره تبعات محیط‌زیستی سد ماندگان هم این جواب را می‌دهد: «زمانی می‌توان در مورد خطرات یک پروژه اعلام نظر کرد که اطلاعات کافی از میزان حجم مخزن سد داشته باشیم.»

دیانتی‌نسب با اشاره به قرار منع تعقیب این پروژه می‌افزاید: «موضوع شکایت اداره‌کل حفاظت محیط‌زیست استان کهگیلویه‌وبویراحمد، به‌دلیل قرارگرفتن سد ماندگان در منطقه حفاظت‌شده دنا که باید صدمتر فاصله داشته باشد تا بتواند براساس ماده ۱۱ قانون هوای پاک از سازمان حفاظت محیط‌زیست مجوز محیط‌زیستی بگیرد، در اصفهان در حال پیگیری است. اما قرار منع تعقیب از سوی مراجع قضائی صادر شد و پس از اعتراض اداره‌کل محیط‌زیست استان کهگیلویه‌وبویراحمد هنوز رأی صادر نشده است.»

احداث سد ماندگان در منطقه «پادنا»ی سمیرم از توابع استان اصفهان بعد از ابلاغ مصوبه سی‌وهشتمین جلسه شورای‌عالی محیط‌زیست در تاریخ ۳۰ خرداد ۱۴۰۳ به محیط‌زیست کهگیلویه‌و‌بویراحمد مبنی‌بر واگذاری بخشی از مدیریت منطقه حفاظت‌شده دنا به استان اصفهان آغاز شد و ازآن‌پس، این موضوع به سوژه جنجالی رسانه‌ها تبدیل شده است و حاشیه‌های آن همچنان ادامه دارد.

جنگلداری اجتماعی؛ امیدی نو برای حکمرانی جنگل‌های زاگرس

زاگرس تا حدود ۱۵ هزار سال پیش علفزار بود، به‌تدریج به بیشه و نهایتاً پنج هزار و ۵۰۰ سال پیش در اوج تکامل خود به جنگل تبدیل شد. این پهنه ارزشمند در طول قرن‌ها، ساکنان خود را از خدمات اکولوژیکی و معیشتی بهره‌مند ساخته، اما همواره در معرض تهدیدات انسانی بوده است. طی دهه‌های اخیر زاگرس با کاهش کمی و کیفی روبه‌رو و     این ضعف انباشته از دهه‌ها و قرن‌ها بهره‌برداری، منتج به شیوع آفات و بیماری‌ها شده است.

اکنون تازه‌ترین گفتمان حاکم بر سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری کشور، بهره‌گیری از جنگلداری اجتماعی برای نجات جنگل‌های زاگرس است. تجربه‌ای جهانی که برخی کشورها متناسب با شرایط اقتصادی، اجتماعی و مدیریتی خود از آن برای اصلاح حکمرانی جنگل استفاده کرده‌اند. به‌گفته مسئولان این سازمان، اجرای طرح جنگلداری اجتماعی به‌صورت آزمایشی در چهار استان زاگرسی آغاز می‌شود تا براساس نتایج آن، گسترش ملی طراحی شود.

جنگلداری اجتماعی یک رویکرد نوین در مدیریت جنگل‌هاست که بر مشارکت واقعی مردم در حفاظت، بهره‌برداری پایدار و تصمیم‌سازی تأکید دارد. این رویکرد بر این باور استوار است که جنگل فقط دارایی دولتی نیست؛ بلکه بخشی از زندگی مردم محلی است و بدون نقش‌آفرینی آنان، حفاظت پایدار تحقق نمی‌یابد. جنگلداری اجتماعی می‌تواند شکاف تاریخی میان مردم و منابع‌طبیعی بر سر مالکیت عرفی و رسمی را کاهش دهد و اعتماد ازدست‌رفته را بازسازی کند. اعتمادی که بعد از قانون ملی‌شدن جنگل‌ها در سال ۱۳۴۱ کمرنگ شد.

اما پرسش مهم اینجاست؛ اجرای درست جنگلداری اجتماعی چه الزاماتی نیاز دارد؟ آیا ظرفیت‌های سازمانی لازم برای اجرای چنین رویکردی مهیاست؟ یا باید اصلاحاتی جدی در فرایندهای برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری صورت گیرد؟ کلیدی‌ترین اصل، نظام تصمیم‌گیری مشارکتی و چندسطحی است؛ به‌گونه‌ای‌که روستاییان، شوراها، تعاونی‌ها و سایر ذی‌نفعان محلی در جایگاه «عضو رسمی» تصمیم‌گیری قرار گیرند، نه «مطلع پس از تصمیم».

در این نظام، تصمیم‌ها نباید فقط در ستاد مرکزی گرفته شود؛ بلکه صاحبان عرف و جامعه محلی باید از سطح روستا تا سطح ملی در تصمیم‌سازی شریک باشند. 

حال باید دید سازمان منابع‌طبیعی تا چه اندازه می‌تواند دیدگاه سنتی بخشی از بدنه کارشناسی و مدیریتی خود را که مردم را رقیب در مدیریت جنگل می‌بیند‌، اصلاح کند و به نظرات و خواست‌های برآمده از واقعیت‌های زندگی محلی اعتماد کند؟ آیا قوانین فعلی برای واگذاری امور به جوامع محلی کافی است یا نیازمند بازنگری حقوقی هستیم؟ آیا سازوکارهای پایش و نظارت مشترک می‌تواند شفافیت، انصاف و مسئولیت‌پذیری دوطرفه را تضمین کند یا تعارض‌های جدیدی شکل خواهد گرفت؟ آیا طرح‌های جنگلداری اجتماعی می‌تواند میان فقر و وابستگی جامعه محلی به درآمد از جنگل و ظرفیت اکولوژیکی تضعیف‌شده جنگل تعادل ایجاد کند یا خیر؟

اینها بخشی از پرسش‌های حکمرانی در مسیر اجرای جنگلداری اجتماعی در زاگرس است. بااین‌حال، همین گفتمان جدید، روزنه‌های امید را برای بهینه‌سازی حکمرانی جنگل‌های کشور زنده کرده است.

شغل ناپایدار حفاظتگر بودن

سازمان حفاظت محیط‌زیست به‌دلیل کمبود نیرو، فقدان تخصص در بسیاری از حوزه‌ها و وظایف متعدد، برخی طرح‌ها و پروژه‌های مدیریتی، مطالعاتی و اجرایی را برون‌سپاری می‌کند که هزینه‌های آن را خود سازمان یا اسپانسرهای حقیقی یا حقوقی پرداخت می‌کنند. تعداد اندک طرح‌ها، کمبود شدید بودجه، قوانین پیچیده و سختگیرانه و دشواری در جذب اسپانسر داخلی یا خارجی باعث شده است نهادها، مؤسسات و شرکت‌های خصوصی فعال در این حوزه که از آن کسب درآمد می‌کنند (به‌جز انجمن‌ها)، به تعداد انگشتان دو دست هم نرسند. 

به‌جز اعضای هیئت‌علمی دانشگاه‌ها که حقوق مشخصی دارند و گاه در قالب قراردادهایی با سازمان همکاری می‌کنند، سایر حفاظتگران و کارشناسان این حوزه هیچ منبع درآمد ثابت و قابل‌اتکایی ندارند. درواقع هیچ حفاظتگری نمی‌تواند به‌صورت خصوصی برای خود فعالیت یا محصولی ارائه کند؛ بلکه باید سازمان محیط‌زیست یا به‌ندرت، یک اسپانسر دیگر طرح یا پروژه‌ای را حمایت کند تا کارشناسان حیات‌وحش بتوانند از طریق آن فعالیت و درآمدی داشته باشند.

در این میان، نقش روابط و آشنایی‌های شخصی نیز در واگذاری همین طرح‌ها و تخصیص بودجه‌های اندک پررنگ است. تمایل سازمان حفاظت محیط‌زیست در اجرای پروژه‌ها بیشتر به‌سمت دانشگاه‌هایی است که اعتبار علمی بالاتری دارند و پیش‌تر با آنها همکاری داشته‌اند تا افراد یا گروه‌های جدیدی که ناشناخته‌اند. همکاری‌های مادی و معنوی با سازمان در اخذ پروژه‌ها بسیار مؤثر است؛ به‌گونه‌ای که صرف داشتن تخصص، تجربه و توانایی فعالیت در زمینه طبیعت و حیات‌وحش، تضمینی برای اشتغال نیست.

یکی از اولویت‌های سازمان حفاظت محیط‌زیست، پرداخت حق‌الزحمه اندک به‌دلیل کمبود بودجه است. این امر موجب می‌شود متقاضیانی که با اعتبارات کمتر طرح ارائه می‌دهند، شانس بیشتری برای اجرا داشته باشند. تقویت رزومه کاری، فعالیت داوطلبانه یا نداشتن هزینه‌های اداری، لجستیکی، تجهیزاتی و نیروی انسانی (اغلب در دانشگاه‌ها) سبب می‌شود برخی نهادها بتوانند طرح‌ها را با مبالغ اندک تصاحب کنند. درنتیجه، کیفیت و وجود چرخه مالی عادلانه قربانی کاهش هزینه‌ها می‌شود.

اکنون اغلب حفاظتگران به این نتیجه رسیده‌اند این روند اشتباه سبب افت کیفیت مطالعات، نبود فعالیت میدانی جامع و دقیق و جمع‌آوری داده‌ها و اطلاعات نادرست شده است. متأسفانه نه‌تنها سازمان حفاظت محیط‌زیست، بلکه حتی بسیاری از مراجع علمی و دانشگاه‌ها (در داخل و خارج کشور) برای فعالیت‌های میدانی ارزش چندانی قائل نیستند و خروجی‌های نرم‌افزاری و همایش‌پسند را ترجیح می‌دهند.

رقابت با دانشگاه‌ها، انجمن‌ها و افرادی که طرح‌ها و پروژه‌ها را با هزینه‌های پایین یا به‌صورت رایگان انجام می‌دهند. همچنین، شرکت‌های مشاوره‌ای و دانش‌بنیان دارای روابط گسترده، کار را برای حفاظتگرانی که می‌خواهند به‌صورت خصوصی از راه حفاظت حیات‌وحش و مدیریت تنوع‌زیستی درآمد کسب کنند، بسیار دشوار کرده است. دانشگاه‌ها امکانات سخت‌افزاری، نرم‌افزاری و لجستیکی مطلوبی دارند و از نیروی کار ارزان‌قیمت (دانشجویان) با حمایت اداری، مالی و حقوقی برخوردارند. البته اگر سازوکاری برای مشارکت دانشجویان و کارشناسان در این طرح‌ها تعریف شود که هم از نظر مادی منصفانه باشد و هم به تجربه آنان بیفزاید، قطعاً بهتر خواهد بود.

در برخی موارد فعالان انجمن‌ها و مؤسسات اصلاً به موضوع حفاظت به‌عنوان شغل نگاه نمی‌کنند و به همین دلیل، با اعتبارات اندک از طریق سازمان یا منابع مالی دیگر فعالیت دارند. اما حفاظتگران غیردولتی یا فارغ‌التحصیلان رشته‌های مرتبط باید تمامی هزینه‌های وسایل، تجهیزات، حمل‌ونقل، مالیات، حسابداری و حقوقی را شخصاً پرداخت کنند (مشابه آزمایشگاه‌های معتمد محیط‌زیست که در حوزه آلودگی فعالیت دارند).

امروزه حتی پروژه یا طرحی برای انجام تعریف نمی‌شود. شرایط کنونی با دهه‌های گذشته که توان اقتصادی دولت‌ها بیشتر بود و کمک‌های مالی داخلی و بین‌المللی فراهم می‌شد، قابل‌مقایسه نیست؛ به‌ویژه آنکه در آن زمان هزینه‌های میدانی و لجستیکی کمتر بود. اکنون افراد باید سال‌ها برای جذب اعتبارات از سازمان یا اسپانسرها پیگیری کنند، مرحله‌به‌مرحله پیش بروند و درنهایت هم هیچ درآمدی نداشته باشند. علاوه‌براین، مشکلات مالیاتی، نحوه پرداخت قراردادها، بروکراسی‌های اداری و پیگیری‌های خسته‌کننده سبب می‌شود بسیاری از متخصصان از ادامه فعالیت منصرف شوند.


امرار معاش از راه حفاظت، ناممکن شده است

تقریباً هیچ شغل و درآمد پایداری در کشور از راه حفاظت حیات‌وحش وجود ندارد، مگر در موارد استثنایی که فرد یا گروهی با شانس یا موقعیت خاص بتواند چنین کاری انجام دهد. در این شرایط تنها کسانی می‌توانند در عرصه حفاظت فعال بمانند که منبع مالی مستقل و وقت آزاد و کافی داشته باشند.

بسیاری از فعالان این حوزه بیش از علاقه به حیات‌وحش، به مسائل اجتماعی، فرهنگی یا سیاسی علاقه‌مندند و برای تفریح و دیده‌شدن وارد این عرصه شده‌اند؛ فعالیت در حفاظت از طبیعت و حیات‌وحش می‌تواند موجب شهرت، جذب مخاطب و حتی منافع مادی اندک اما پر بازده شود.

اکثر فعالیت‌هایی که تحت‌عنوان «حفاظت مشارکتی» انجام می‌شود، عملاً دورهمی علاقه‌مندان است و درآمدی برای افراد یا نهادها ندارد. آنچه امروز در برنامه‌هایی مانند سرشماری، گاوبانگی یا همکاری در حفاظت مناطق می‌بینیم، اغلب فعالیتی داوطلبانه و خیریه‌محور است. همین امر یکی از دلایل اصلی شکست حفاظت در ایران است. حفاظت مشارکتی واقعی باید برای همه مشارکت‌کنندگان منافع مادی و معنوی داشته باشد. در کنار علاقه‌مندان و داوطلبان، مدیریت برنامه­ها باید در دست گروه­های متخصص و کارشناسی باشد که این مسیر را برای همه حفاظتگران درآمدزا کنند.


کار مجانی، مطلوب سازمان محیط‌زیست

سازمان محیط‌زیست به‌جای تمرکز بر رشد اقتصادی خود و اجرای حفاظت مشارکتی مؤثر، از افراد یا گروه‌هایی حمایت می‌کند که مجانی کار می‌کنند. در مواردی حتی کسانی که کمک مالی به مناطق می‌کنند، خود را مالک آنجا می‌دانند و در امور سازمانی دخالت می‌کنند. هیچ‌کس مخالف فعالیت داوطلبانه نیست، اما انجام پروژه‌های حفاظتی با اعتبارات پایین یا رایگان، کمکی به حفاظت حیات‌وحش نخواهد کرد. فعالیت داوطلبانه باید زیر نظر تیم مدیریتی متخصص و کارشناس انجام شود. 

متأسفانه در ایران این فعالیت‌ها اغلب به حرکات نمادین و خودنمایانه تبدیل شده‌اند، بدون آنکه به نتایج واقعی توجه شود. سازمان محیط‌زیست نیز از فعالیت‌های داوطلبانه برای نمایش دستاوردهای خود استفاده می‌کند و طبیعتاً از گروه‌هایی حمایت می‌کند که در این زمینه مهارت دارند؛ یعنی کسانی که عکس و فیلم زیاد منتشر می‌کنند و در فضاهای عمومی بیشتر دیده می‌شوند.

مدیریت زیستگاه‌ها و حیات‌وحش زمانی ارزشمند است که فعالیت در آن ارزش‌گذاری واقعی داشته باشد. حفاظتگران در ایران معمولاً حق‌الزحمه‌ها را به‌خاطر علاقه به طبیعت در پایین‌ترین سطح در نظر می‌گیرند که اشتباهی بزرگ است؛ سپس گلایه می‌کنند که چرا حفاظت اهمیت ندارد.


کارشناسان دلسوز عقب کشیده‌اند

در دو دهه اخیر، سطح آگاهی عمومی درباره حیات‌وحش و محیط‌زیست در فضای مجازی افزایش یافته، اما باید پرسید: آیا وضعیت زیستگاه‌ها و گونه‌ها بهتر شده است؟ آیا تخریب زیستگاه، شکار غیرمجاز، تلفات جاده‌ای و حضور سگ‌های ولگرد کاهش یافته است؟

قوانین محیط‌زیستی، نیروهای سازمانی، حفاظت فیزیکی و فعالیت‌های مطالعاتی و اجرایی، بسیار مهم‌تر از آموزش‌ها و فرهنگسازی‌های سطحی است. هر زمان در زیستگاه‌های کشور مشارکت واقعی و حفاظت مؤثر اتفاق افتاده، نتیجه مدیریت اصولی و فعالیت‌های میدانی هدفمند بوده است.

درون جامعه حفاظتگران نیز مشکلاتی چون ناتوانی در کار گروهی، خودخواهی، رقابت ناسالم و درک نادرست از تخصص وجود دارد. حفاظت فیزیکی و فعالیت‌های میدانی کاربردی همراه با پژوهش‌های علمی دقیق، اکنون از ضروری‌ترین نیازهای حفاظت در ایران است. بااین‌حال، سازمان و بسیاری از فعالان به‌دنبال نتایج نمایشی هستند. نفوذ فضای مجازی نیز باعث شده است اغلب حفاظتگران، از استاد دانشگاه تا محیطبان، درگیر رقابت نمایشی «من بیشتر کار کردم» شوند.

برخی کارشناسان دلسوز به‌دلیل همین فضای ناسالم کنار کشیده‌اند و نتیجه آن، میدان‌داری افراد کم‌دانش در تصمیم‌گیری‌های حفاظتی است.


شش راهکار برای برون‌رفت از وضع موجود

یک) تمرکز سازمان حفاظت محیط‌زیست و فعالان این حوزه بر افزایش درآمد سازمان و گروه‌های وابسته به حفاظت حیات‌وحش و مطالبه صرف بخش اعظم بودجه‌ها در همین زمینه؛ همچنین تسهیل جذب اعتبارات از صنایع، معادن، اسپانسرها و مراکز بین‌المللی با رعایت اصول زیست‌محیطی.

دو) اختصاص بخش عمده بودجه‌ها به حفاظت فیزیکی، مطالعات میدانی و فعالیت‌های کاربردی مؤثر و حمایت از کارشناسان و متخصصان در قالب تیم‌ها یا شرکت‌های تخصصی برون‌سپاری‌شده.

سه) کاهش بروکراسی‌های پیچیده و خسته‌کننده اداری و مالی با حفظ چارچوب قانونی، تا حفاظتگران بتوانند تمرکز خود را بر کار میدانی بگذارند.

چهار) پرهیز سازمان و فعالان از فعالیت‌های سطحی و نمایشی و تمرکز بر اقدامات اساسی برای همه گونه‌های در خطر و زیستگاه‌های حساس.

پنج) تأکید بر تخصص‌گرایی و کار گروهی در فعالیت‌های حفاظتی، پرهیز از رقابت ناسالم، ساخت داده و فعالیت‌های خیریه‌محور به‌جای حفاظت مشارکتی واقعی.

شش) بهتر است سازمان حفاظت محیط‌زیست یا ادارات کل استانی، شورایی متشکل از نمایندگان شرکت‌ها، گروه‌های حفاظتی و فعالان این حوزه تشکیل دهند و به بررسی مشکلات و ارائه راه‌حل‌های اجرایی بپردازند.

ما فقط یک کارگر داشتیم و یک شلنگ!

بخشی از نگرانی فعالان محیط‌زیست، درختانی است که به دلیل بی‌آبی قطع شدند اما مسئله اینجاست که چرا درختان خشک شدند؟

تا قبل از مدیریت من، در بخش شمالی موزه غرفه‌هایی برای فروش فرش وجود داشت. این غرفه‌ها به حریم سیما و منظر هم آسیب زده بود. با وجود این غرفه‌ها به درختان آب داده نمی‌شد. بعد از آمدن من هم در این دو سال بودجه و اعتبار کافی به ما نمی‌رسید. به همین دلیل، در چنین وسعتی آبیاری توسط یک کارگر و فقط با یک شلنگ انجام می‌شد. فرایند خشکیدن درخت پروسه‌ای یکی‌دو روزه نیست و گاهی دیگر نمی‌توان درخت خشکیده را نجات داد و چاره‌ای جز قطع آن نمی‌ماند. 

قرار است جدول‌های بخش شمالی و بخش جنوبی ۴۰ سانتی‌متر جلو آورده شوند تا فضای کافی برای آبیاری و ماندگاری آب در پای درخت وجود داشته باشد. به‌طورکلی مدیران قبلی اهمیت زیادی برای فضای سبز موزه قائل نبودند و همین باعث شده است به‌درستی به این بخش رسیدگی نشود.


چاه آبیاری موزه فرش با پارک لاله یکی است. چرا درختان چنار پارک لاله سرسبز و شاداب‌اند، ولی در این سمت درختان دچار تنش آبی هستند؟

از زمان تأسیس موزه، روش آبیاری درختان آن با پارک متفاوت است. در پارک لاله پای درختان چنار نهر حفر شده است؛ نهرهایی که آب به‌طور مداوم درون آنها جریان دارد و درخت را سیراب می‌کند. این سمت اما چنین نهری کشیده نشده است و براساس آبیاری با شلنگ و اسپرینکلر (نازل آب‌فشان) بوده است. همچنین، بخشی از پای درختان تخریب شده است. همین باعث می‌شود آب پای درخت نماند و در زمین جاری شود. همان‌طورکه گفتم، در اینجا هم جدول‌ها اصلاح می‌شوند تا فضای کافی برای آبیاری درختان باشد. البته در حال‌ حاضر بهسازی این موزه با بودجه ۲۰میلیاردریالی در دستورکار است و تمهیدات لازم برای آبیاری مناسب و کاشت نهال‌های جدید در حال انجام است.


کارشناسان معتقدند آبیاری قطره‌ای جوابگوی نیازهای آبی درختان مسن و قطورتر نیست.

برای رسیدن آب کافی به درخت، تشتک (گودی) پایین آن باید پر شود تا درخت سیراب شود. هر درختی الگوی مصرف خود را دارد و محاسبات آن توسط پیمانکار انجام می‌شود تا به هر درخت و گیاهی به‌اندازه نیازش آب داده شود. ما برای تمام فضای سبز از آبیاری قطره‌ای استفاده نمی‌کنیم. یکی از ابزارهای ما برای این کار استفاده از شلنگ است. آن را پای درخت قرار می‌دهیم تا غرقاب شود. 

ابزار دیگر، آبیاری حجمی و قطره‌ای است. آبیاری حجمی، میزان بیشتری آب در زمان طولانی‌تری به پای درخت می‌ریزد، به‌نحوی‌که تشتک آن به‌طور کامل از آب پر شود. البته هنوز تشتک پای درختان تکمیل نشده است. آبیاری قطره‌ای صرفاً برای بوته‌ها و گل‌هایی است که به آب کمتری نیاز دارند. هرکدام از این بخش‌ها با سیستم‌های جداگانه مدیریت می‌شود تا میزان مصرف آب هم کاهش ‌یابد. درکل در کف فضای موزه سه هزار متر تجهیزات آبیاری کشیده شده تا نیاز آبی تأمین شود.


نگرانی دیگر فعالان قطع درختان ارغوان، سرو نقره‌ای و نارون زنده است. این درختان جزو میراث طبیعی موزه هستند؛ چرا درختان میراثی که باید از آنها حفاظت شود، قطع شده‌اند؟

موزه فرش یک میراث ثبتی است و همه‌چیز آن حتی درختانش ثبت ملی شده‌اند. برای همین معاونت میراث‌فرهنگی برای اقدامات آن تصمیم می‌گیرد. علاوه‌برآن، اینجا موزه است و فضای سبز آن نیز باید بر طبق الگویی ایرانی و فرهنگی باشد و برای مخاطب جذابیت بصری داشته باشد. بسیاری از درختان و شاخه‌هایی که از آنها قطع شده، به‌دلیل خشکی و بی‌آبی بوده است. اینکه این قطع‌شدگی‌ها درست است یا نه، دیگر کار من نیست و زیرنظر میراث‌فرهنگی این اتفاق افتاده است. ضمن اینکه برای قطع هر درخت، شهرداری باید مجوز بدهد و بدون بررسی آنها اصلاً این کار امکان‌پذیر نیست.

درختان زنده‌ای که قطع شده‌اند، همگی براساس تحقیقات، زیرنظر کارشناس و طبق الگو بوده و هیچ‌کدام بی‌دلیل قطع نشده‌‌اند. مثلاً چند درخت عرعر قطع شد که به بقیه درختان آسیب می‌زد. درخت ارغوان هم هنوز زنده است. از پنج شاخه آن، سه شاخه را زده‌اند و دو‌تای دیگر باقی مانده. دلیل قطع آن بخش‌ها هم در تخصص من نیست و ممکن است به‌دلیل بیماری یا هرچیز دیگری باشد.


این درختان قطع‌شده چگونه قرار است جایگزین شوند؟

اگر درخت ارغوانی قطع شود، جای آن ارغوان دیگری کاشته می‌شود. به‌تازگی نیز نهال‌های ارغوان خریداری شده است و به‌زودی در اینجا باغ درخت ارغوان خواهیم داشت. ‌به‌جای چند سرو قطع‌شده نیز چند سرو با بن مناسب خریداری شده و قرار است کاشته شود. در کل، هر درختی در این موزه قطع شود، همان درخت دوباره کاشته می‌شود.

تهران، شهر دوست‌داشتنی؟!

هنوز بیلبوردهای تهران شهر دوست‌داشتنی در معابر پایتخت خودنمایی می‌کند. هر بار که از کنار یکی از آنها می‌گذرم، از خودم می‌پرسم واقعاً «تهران شهری دوست‌داشتنی است؟» یا بیلبوردها می‌خواهند تلاش کنند شاید «با حلواحلوا کردن، دهان شیرین ‌شود».

برای یافتن پاسخ این سؤال با کسانی که در دهه‌های مختلفی متولد و ساکن تهران هستند، گپ زدم. اگرچه حس‌وحال آدم‌ها با هم متفاوت است، اما در پاسخ مخاطبان پرسش من مشابهاتی بود؛ «تهران شهری است که وقتی در آن هستند از شلوغی، ترافیک و بی‌نظمی‌هایش خسته‌اند، اما وقتی از آن خارج می‌شوند نیز دلتنگش می‌شوند؛ البته نه برای ترافیکش که برای چیزهای دیگرش.» می‌توان گفت این پتانسیل بسیار خوبی است، اما کافی نیست.

طبیعتاً اگر قرار باشد مدیریت شهری به این نکته واکنش نشان دهد، می‌گوید تجمیع امکانات متنوع در تهران و تمایل افراد زیادی برای استفاده از آن، طبیعتاً ترافیک به‌همراه دارد. اما واقعاً چاره‌ای نیست؟ وقتی از سالخورده تا کودک نوخوان منتقد ترافیک و خسته از هدررفتن وقتشان هستند، راهی برای خروج از آن نیست؟ برای آلودگی هوا چطور؟ راهی نیست؟

حتماً و بدون شک، راهی هست؛ همان‌طورکه مقالات و مطالب متعددی هرروزه در رسانه‌های عمومی کشور و در دانشگاه‌ها برای رفع این مسائل راهکارهایی ارائه می‌دهند. اما مدیریت شهری هنوز در کشمکش مترو بهتر است یا مونوریل، اتوبوس برقی یا دیزلی و سهم شهرداری و سهم دولت مانده‌ است.

 اما خارج از ترافیک و آلودگی هوا و دیگر مسائل عیان تهران اگر بخواهیم کمی متفاوت‌تر به سؤال آیا تهران شهری دوست‌داشتنی است؟ فکر کنیم، باید لایه‌های دیگری از این شهر را ببینیم.

 

تهران بیش از اینکه یک شهر باشد، یک موقعیت سیاسی است. از دهه ۷۰ به این‌سو که شهردار تهران به اتهاماتی محاکمه شد و جلسات دادگاهش در صداوسیما پخش شد، تا آمدن شهرداری از اصفهان و مسئله فروش تراکم، مسائل تهران به معضلاتی سیاسی تبدیل شد. حتی از دولت اصلاحات، مسئله حضور یا عدم حضور شهردار تهران در جلسات کابینه هیئت دولت، به موضوعی مهم تبدیل‌ شد که برخی رؤسای جمهور آن‌ را پذیرفتند و برخی نه؛ یعنی عملاً تهران به‌عنوان پایتخت، مرجح بر شهریتش شناخته شد.     

با ورود هیئتی ائتلاف آبادگران به شورای شهر سوم و مصاحبه‌هایی که بعدها نشان داد حضور آنها برای رأی آوردن محمود احمدی‌نژاد در سمت شهردار تهران بود، تهران به جایگاهی سیاسی جدی تبدیل شد. احمدی‌نژاد شتاب‌دهنده کارناوال‌های خیابانی مذهبی در تهران بود، راهی که علیرضا زاکانی به‌حد اعلا در حال انجامش است و با عملکرد نامناسب آنها در موعد مناسبت‌های مذهبی قفلی به قفل‌های شهر اضافه می‌شود. 

از همان دوره احمدی‌نژاد مشخص شد هزینه‌هایی در شهر تهران انجام شده، اما هیچ سندی برایش وجود ندارد و در کنار تراکم‌فروشی و زیرمیزی‌های مدیران شهری، یکی پس از دیگری چاه‌ ویل مالی هم در این نهاد باز شد و سرنوشت هیچ‌کدام از آنها هم مشخص نشد. اما شهردار با همان پرونده پرابهام به صندلی ریاست‌جمهوری هم رسید و تهران یکی از اصلی‌ترین بسترهای اعتراضات سیاسی شد؛ همان‌طورکه پیش‌تر و در جریان حوادث کوی دانشگاه در دولت اصلاحات و سال‌ها و دهه‌ها پیش در جریان انقلاب اسلامی و ملی شدن صنعت نفت نیز تجربه کرده‌ بود. اگرچه این نمای شهر تهران، غایب جدی صحنه‌های ماندگار بیلبوردهای تهران شهر دوست‌داشتنی است.   

ازآنجاکه شهرداری تهران به‌عنوان سکویی برای رسیدن به ریاست‌جمهوری فرض شد، دیگر تهران یک شهر نبود بلکه بیشتر در مقام ابژه‌ای سیاسی قرار گرفت تا شهردار با کارها و اقداماتی که در تهران انجام می‌دهد و بزرگ‌نمایی آنها خود را به پاستور برساند. از راه‌اندازی اتوبان دو طبقه تا پارک‌بانوان و… مهم‌ترین شهردار ناکام تاکنون علیرضا زاکانی و محمدباقر قالیباف هستند که همه زورشان را برای رسیدن به صندلی ریاست‌جمهور زده‌اند، ولی فعلاً یکی در بهشت و دیگری در بهارستان ماندگار شدند.

 نشانه‌های ابژه سیاسی بودن تهران را خیلی جاها می‌توان دید. از بنرهای شهری که شاید سالانه کمتر از ۵۰ روز شهروندمحور باشد و مابقی روزها به یک هدف و ایده سیاسی و جناحی می‌پردازد؛ از روزی که میز مذاکرات هسته‌ای را تخریب می‌کند تا روزهای زیادی که استعمارگری آمریکا و انگلیس را گوشزد می‌کند و توافق با آنها را ناصحیح می‌داند، کمتر پیامی در سطح شهر تهران در مورد سلامت، بهداشت عمومی و آموزش دیده می‌شود و اگر باشد هم عمدتاً با محوریت شعاری است، نه محتوایی هدفمند و منجر به آگاهی.

شهر تهران یکی از اصلی‌ترین مظاهر بی‌قانونی را سال‌هاست در خود تحمل می‌کند. بخشی از شهر به‌بهانه طرح ترافیک و بخش گسترده‌تری به‌عنوان طرح آلودگی هوا غیرقابل‌دسترس عموم مردم شده و تنها با پرداخت هزینه‌ یا تحمل جریمه روزانه برای تردد با خودروی شخصی قابل‌دسترسی است. درصورتی‌که در نقاط بالای شهر هیچ‌گونه ممنوعیتی برای تردد وجود ندارد. فارغ از کارآمدی یا ناکارآمدی این طرح‌ها در کنترل ترافیک، دست‌کم باید گفت این دو طرح هنوز حتی به‌صورت یک مصوبه قانونی درنیامده‌اند و نام طرح را یدک می‌کشند. چطور می‌تواند یک طرح چند دهه اجرا شود، درصورتی‌که نهاد قانونگذاری آن‌ را به مصوبه‌ای تبدیل نکرده باشد؟

در همین مهرماه با تغییر محدوده کاهش آلودگی هوا و افزودن آن به منطقه طرح ترافیک، شهروندان زیادی متحمل جریمه‌هایی شدند که محمل قانونی آن مشخص نیست. علاوه‌براین، شهر تهران اکنون با مصیبتی به‌عنوان موتور مواجه است که بدون شک طرح ترافیک عامل اصلی گسترش آن‌ است.

 تهران شهری است که در هر تعطیلات به‌طور چشمگیری خلوت می‌شود. شهروندانش برای استراحت و تفریح عمدتاً شمال ایران را ترجیح‌ می‌دهند؛ غیر از ما بهترانی که تعطیلات را در خارج از ایران به‌سر می‌برند. در عمل تهران جایی برای کار بسیار –شما بخوانید دویدن بسیار- و زندگی کم است. طبیعتاً همه متفق‌القول‌ایم که زندگی، صبح با عجله بیرون آمدن از خانه برای تأخیر نخوردن خود و فرزند و شب برگشتن و خوابیدن نیست. 

زندگی شئونی دارد که اغلب خانواده‌های تهرانی از آن محروم‌اند. چه بسیار خانواده‌هایی که آرامش سر ظهر خانه‌هایشان را نمی‌بینند، درحالی‌که برای زندگی در همان خانه ماهانه رقم بالایی برای اجاره می‌دهند. علاوه‌براین، چه بسیار شهروندانی که بعد از بازنشستگی قید زندگی در تهران را زده و به شهرستان آبا و اجدادی‌شان یا شهر و روستایی که دوست می‌دارند، مهاجرت می‌کنند. طبیعی‌ است که آنها اختیار انتخاب محل سکونتشان را دارند، ولی برای مدیریت شهری علت مهاجرت معکوس باید مهم باشد و از خود بپرسند که چرا تهران جای مطلوبی برای زندگی نیست؟  

تهران با نمای شهری ثروتمند با هزینه‌هایی همپای نیویورک و خدمات و امکانات شهری در حد اسلام‌آبادِ پاکستان است. ساده‌ترین اصول شهرسازی در تهران رعایت نمی‌شود، ولی برای سکونت در آن باید هزینه‌های هنگفتی متحمل شوی.   

شهری که خاطره‌های ساکنانش را به‌راحتی تخریب می‌کند. اتوبان‌ها شریان حیاتی محلات را قطع کرده‌اند و استفاده‌نکردن از خودروی شخصی، ساعت‌ها ایستادن در انتظار حمل‌و‌نقل عمومی و ترافیک، همراه با پیاده‌روی‌های طولانی را به‌دنبال دارد.

محلات گرانی که ترافیک قفلشان کرده، از دروس و پاسداران تا فرشته و اندرزگو، و برای بسیاری نیازها باید از آن خارج شد و به بخش دیگری از شهر رفت.

آنچه در تهران طراحی و ساخته می‌شود، بدون نگاه به نیازهای محلات است و آنچه اولویت دارد، نمای سیاسی و تبلیغات هر کار است. اگر این‌طور نیست چند مسیر دوچرخه‌سواری محلی می‌شناسید؟ چند اتوبوس شهری مناسب استفاده معلولان و کالسکه نوزادان و سالمندان است؟ چند سرویس حمل‌ونقل رایگان از پارکینگ‌ تا محل مورد بازدید مانند اماکن پرترددی مانند باغ‌کتاب، برج میلاد، پارک‌های مناسب پیاده‌روی یا کمپینگ می‌شناسید؟ راه‌اندازی این‌مسیرها دستکم برای روزهای تعطیل یا مناسبت‌ها کار سختی است؟ 

جالب است بسیاری از نقاط مسحورکننده گردشگری در شهرهای جهان، با سرویس حمل‌ونقل عمومی به‌هم‌پیوسته قابل‌دسترسی است، ولی در تهران این‌طور نیست. مکانی مانند باغ‌کتاب با چندین کاربری راه‌اندازی شده و به هر دلیلی، پارکینگی غیر از فضای کناره ندارد. برای روز جمعه که بازارچه هنر هم در آن برپا است، فلان شبکه تلویزیونی یک برنامه زنده را در محیط باغ‌کتاب زیرنویس می‌کند. برنامه نیم‌ساعت مفید دارد و برای رسیدن به آن نقطه دو ساعت باید در ترافیک ورود به محوطه باغ‌کتاب بمانید. آیا نمی‌شود پارکینگ محوطه مترو حقانی را برای بازدیدکنندگان باغ کتاب اختصاص داد و از آنجا با اتوبوس‌های شهری، واگن‌های برقی کوچک یا ون بازدیدکنندگان را به باغ‌کتاب رساند تا تراکم و ازدحام کمتری ایجاد شود؟ درست شبیه تجربه خوبی که در باغ پرندگان اجرا می‌شود. 

بعید است اجرای چنین طرح‌هایی که به آرامش شهروندان می‌اندیشد سخت باشد، مگر آنکه شهروند اهمیتی نداشته باشد.  

شهری که شهروندانش را دوست ندارد، چگونه می‌تواند دوست‌داشتی باشد؟

 

وضعیت بیماران نادر نگران‌کننده است

دسترسی به دارو برای بیماران ایرانی هر روز سخت‌تر می‌شود. کمبود و گرانی در حال حاضر بزرگ‌ترین چالشی است که بیماران تجربه می‌کنند. این موضوع به‌ویژه برای بیماری‌های خاص، نادر و صعب‌العلاج حساسیت‌ بیشتری دارد. این درحالی‌است که وزارت بهداشت ادعا دارد کمبودهای دارویی کاهش پیدا کرده؛ ادعایی که با واقعیت تطابق ندارد.


محرومیت بیماران از حقوق ابتدایی

هفته گذشته برخی از بیماران نادر در مقابل وزارت بهداشت به‌دلیل گرانی و کمبودها دارویی تجمع کردند. از سوی دیگر، بیمه‌‌ها که قرار بود وضعیت دسترسی به دارو و درمان این بیماران را آسان‌تر کنند، موفق نبودند و تبدیل به سنگی بزرگ در مسیر زندگی این بیماران شده‌اند.

«حمیدرضا ادراکی»، مدیرعامل بنیاد بیماری‌های نادر، در گفت‌وگو با «پیام ما» از وضعیت نگران‌کننده این بیماران می‌گوید؛ بیمارانی که اگرچه سند ملی حمایت از آنان به تصویب رسیده، اما هنوز از ابتدایی‌ترین حقوق درمانی خود محروم‌اند.

ادراکی با بیان اینکه بیمه‌ها در اجرای تعهدات خود «کند، پراکنده و بی‌مسئولیت» عمل می‌کنند، می‌گوید: «نبود هماهنگی میان دستگاه‌های دولتی موجب شده، بیماران نادر در میانه پیچ‌وخم‌های اداری و کمبود ‌بودجه‌ای رها شوند.»

او درباره وضعیت دارو و بیمه بیماران نادر توضیح می‌دهد: «براساس سند ملی بیماری‌های نادر، پوشش کامل درمان از دارو تا تجهیزات پزشکی برعهده بیمه سلامت است و قانون دیگر جای تفسیر باقی نگذاشته. اما در عمل، فقط ۱۲۷ بیماری از میان حدود ۴۹۹ بیماری نادر شناسایی‌شده در ایران تحت‌پوشش قرار گرفته‌اند.»

به‌گفته ادراکی، وزارت بهداشت تاکنون ۳۶۰ بیماری نادر را در کشور ثبت کرده و به‌طور مستمر بیماران جدید را شناسایی و معرفی می‌کند، اما بودجه‌های تخصیص‌یافته ثابت هستند و به تناسب افزایش تعداد بیماران ترمیم نمی‌شوند. بر همین اساس، او بر لزوم بازنگری‌های ماهیانه و فصلی در این بودجه‌ها تأکید می‌کند. «باید بودجه این حوزه شناور باشد، نه اینکه ابتدای سال عددی بسته شود و تا پایان سال، همان باقی بماند. لازم است هر سه ماه یک‌بار بودجه بازبینی شود تا بیماران تازه‌شناسایی‌شده زیر پوشش بروند. در غیر این‌صورت، بیماران قدیمی دارو ندارند، بیماران جدید بی‌پناه می‌مانند و نارضایتی دارند.»


پانسمان بیماران EB، عفونت جان بیمار را می‌گیرد

ادراکی با اشاره به کمبود و گرانی داروهای بیماران نادر می‌افزاید: «بیمارانی که حتی بیمه شده‌اند، در تأمین دارو مشکل دارند. بعضی داروها در کشور موجود نیست یا در گمرک مانده، برخی هم به‌دلیل تأخیر در تخصیص ارز از بانک مرکزی دیر وارد می‌شود. در بیماری‌های نادر، تأخیر چندروزه یعنی تهدید جان بیمار. نمی‌شود بیمار را معطل تصمیم اداری گذاشت.»

 او تأکید می‌کند: «بیمه‌ها و نهادهای دولتی باید فرایند واردات و توزیع دارو را کوتاه و شفاف کنند و شرکت‌های دارویی خارجی نیز از تعهدات انسانی خود شانه خالی نکنند. پانسمان بیماران EB اگر یک هفته دیر برسد، عفونت جان بیمار را می‌گیرد؛ اینها مسائل حیاتی است نه اداری. هیچ‌کس در این چرخه نباید از مسئولیت شانه خالی کند.»


اینها آمار نیستند، بچه‌های ما هستند

بیماران نادر از وضعیت پوشش بیمه و پرداخت نشدن هزینه‌های داروهای خود ناراضی‌اند. از سوی دیگر، بین وزارت بهداشت و سازمان تابعه خود، از جمله بیمه سلامت که با تأسیس صندوق بیماران خاص و صعب‌العلاج، متولی این بیماران شده، ناهماهنگی وجود دارد که مشکلات بسیاری برای ایجاد کرده است.

«فاطمه عشریه»، مادر «مازیار» بیمار ۲۳ساله مبتلا به بیماری نادر سیستینوزیس است. این بیماری، اختلال ژنتیکی نادر و پیشرونده است که در آن ماده‌ای به‌نام سیستین در سلول‌های بدن تجمع می‌یابد و به‌تدریج به اندام‌های حیاتی مانند کلیه، چشم، کبد، تیروئید و عضلات آسیب می‌زند. شایع‌ترین نوع آن در کودکی بروز می‌کند  و اگر درمان به‌موقع انجام نشود، منجر به نارسایی کلیه می‌شود. درمان این بیماری مادام‌العمر است و داروی اصلی آن «سیستامین» است که نقش حیاتی در کنترل روند تخریب سلولی دارد. اما به‌گفته عشریه، دو ماه است بیش از ۲۷۰ بیمار ایرانی، به‌دلیل عدم مسئولیت بیمه سلامت، از دارو محروم‌اند.

او که ریاست انجمن حمایت از بیماران سیستینوزیس را برعهده دارد، به «پیام ما» می‌گوید: «ما هفته پیش مقابل وزارت بهداشت تجمع کردیم. معاون وزیر همان‌جا، جلوی چشم ما، دستور مکتوب داد مشکل دارو تا پنجشنبه حل شود؛ اما نه‌تنها اتفاقی نیفتاد، بلکه الان دو ماه است بچه‌های ما دارو ندارند. پسر من باید روزانه ۱۹ قرص بخورد. اگر مصرف نکند، کلیه پیوندی‌اش از کار می‌افتد، عضلاتش تحلیل می‌رود و بلعش را از دست می‌دهد. بااین‌حال، بیمه سلامت هیچ تمکینی از دستور وزارتخانه نمی‌کند.»

او با اشاره به تغییر ناگهانی سیاست دارویی می‌گوید: «بعد از ۲۰ سال، داروی اصلی بچه‌ها را از سبد دارویی خارج کردند و گفتند باید نمونه ایرانی بخرید. خریدیم، ولی پزشکان خود وزارت بهداشت گفتند این دارو عوارض دارد و نباید مصرف شود؛ هیچ آزمایش بالینی انسانی برایش انجام نشده. ما کیت آزمایشگاهی نداریم که سطح دارو را در بدن بسنجیم.»

او می‌گوید: «قیمت هر عدد دارو «سیستامین» ۲۷ میلیون تومان است و هر بیمار باید در ماه ۵ عدد از این دارو را مصرف کند. خانواده کارگر و روستایی از پس چنین هزینه‌ای برمی‌آید؟ بیمه می‌گوید به ما ربطی ندارد، وزارتخانه می‌گوید نامه زده‌ایم و تمام! یعنی جان این بچه‌ها بین امضاها و مهرها گم شده. اگر دارو نرسد، این بچه‌ها یکی‌یکی از بین می‌روند.»

این مادر یادآور می‌شود: «سال گذشته وقتی دارو قطع شد، پسر ۲۲ساله‌ام جلوی چشمانم سکته کرد. خودم کلیه‌ام را به او داده‌ام تا زنده بماند. این دردها را تحمل می‌کنیم، اما بی‌تفاوتی مسئولان قابل‌تحمل نیست. سه کودک دیگر هم به‌خاطر نداشتن قطره چشمی اصلی نابینا شده‌اند. اینها فقط آمار نیستند، بچه‌های ما هستند.»


عدم هماهنگی وزارت بهداشت و بیمه

ادراکی در رابطه با عدم هماهنگی بین وزارت بهداشت و سازمان بیمه سلامت می‌گوید: «این اختلافات موجب رنج مضاعف بیماران می‌شود. بعضی بیماران  قبلاً بیمه تأمین اجتماعی داشتند، حالا طبق سند ملی باید بیمه سلامت خدماتشان را بدهد، اما بیمه‌ها هزینه‌ها را به گردن هم می‌اندازند. نتیجه‌اش این می‌شود که بیمار بین دو نهاد پاس‌کاری می‌شود.»


مسئولیت اجتماعی فقط شعار نیست

 مدیرعامل بنیاد بیماری‌های نادر بخش دیگری از مشکلات موجود را از کمرنگ بودن مسئولیت اجتماعی در بخش دولتی و شرکت‌های خصوصی می‌داند و توضیح می‌دهد:  «مشکل فقط بیمه نیست. دولت، وزارت رفاه، بانک مرکزی، سازمان غذا و دارو، هلال‌احمر و واردکنندگان دارو همه در قبال این بیماران وظیفه دارند. تا زمانی که رویکرد کلان و مسئولانه وجود نداشته باشد، بحران ادامه دارد.»

او اضافه می‌کند: «شرکت‌های دارویی واردکننده هم فقط نگاه تجاری دارند. می‌گویند «من دارو را آورده‌ام، اینکه پس‌ازآن چه اتفاقی رخ می‌دهد، به من ربطی ندارد.» از نظر قراردادی درست می‌گویند، اما از نظر اخلاقی و اجتماعی، وقتی داروی حیاتی در انحصار آنهاست، باید مسئولیت بیشتری بپذیرند. مسئولیت اجتماعی فقط شعار نیست؛ یعنی در بحران‌ها، شرکت‌ها کنار مردم بایستند.»

ادراکی یادآور می‌شود: «بیمار نادر وقت ندارد در صف بروکراسی بماند. وقتی دارو نرسد، درمان قطع می‌شود و جان از دست می‌رود. هیچ توجیهی برای این بی‌نظمی‌ها پذیرفتنی نیست.»

وضعیت کنونی نشانه‌ای روشن از گسست عمیق میان تصمیم‌سازی و اجرا در نظام سلامت است. وقتی دستور مستقیم وزارت بهداشت روی میز بیمه سلامت خاک می‌خورد، یعنی جان بیماران در بن‌بست بوروکراسی جا مانده است. این موضوع روایتگر یک بی‌مسئولیتی در قبال بیمارانی است که هر لحظه ممکن است جان آنان به خطر بیفتد. از سوی دیگر، بارها تأثیر منفی این موضوع که به‌بهانه وجود داروی ایرانی باید در دسترس‌بودن داروهای با کیفیت وارداتی را محدود کرد، به اثبات رسیده. بر همین اساس، نباید بیماران را سپر بلای تولید داخلی کرد. 

لطفاً گواهی فوتش را امضا کنید….!

واقعیت دردناک و غیر‌قابل‌انکار این است که سال‌هاست تالاب جازموریان مرده است. مرگ محیط‌زیست گاهی در سکوت و بی‌خبری رخ می‌دهد و هیچ‌کس مرگش را اعلان نمی‌کند؛ نه مراسمی برگزار می‌شود، نه کسی بر پیکر خشک خاک آلودش لیکو و مویه‌ای  سوزناک می‌سراید و می‌خواند. جازموریان، آن آینه نیلگون زمین، حالا به بیابانی بی‌جان بدل شده و باد تنها سوگوار جاودانه‌ این پهن‌دشت بی‌کران بی‌آب است.

اما نتایج این مرگ خاموش در این سال‌ها و این روزها در زندگی مردم و اکوسیستم منطقه ملموس‌تر است. 

گردوغبار، از‌بین‌رفتن دامداری و مهاجرت و نابودی گونه‌های جانوری و گیاهی و فراوان تبعات دیگری که یک‌به‌یک به‌زودی در این جغرافیا نمایان می‌شوند.

خشکسالی‌های پیایی، سدسازی‌های رویه، برداشت بی‌حساب از منابع آب زیرزمینی و بی‌توجهی به مدیریت پایدار محیط‌زیست و ندادن حقابه، نفس تالاب جازموریان را گرفت‌.

انبوه رمه‌ها و گله‌های شتر در حاشیه جاده، از «صولان» تا «تمگران» که عموماً خطرآفرین‌اند و به چالش جدی برای ایمنی مسیرهای عبوری تبدیل شده‌اند، نشانه روشنی است از مرگ علف و سبزه در دل جازموریان؛ دیگر نه علوفه‌ای مانده و نه رمقی برای زمین.

دامداران، وامانده با چشمانی خسته و دل‌های پرغبار ناچار دام‌های خود را از جازموریان بی‌آب‌وعلف بیرون می‌برند از سرزمینی که روزگاری مأمن زندگی بود و امروز تنها خاطره‌ای خشک و ترک‌خورده از حیات است.

و این گام‌های خطرآفرین گرسنه و تشنه شترها در حاشیه جاده، سوگنامه‌ای است بی‌صدا برای تالابی که دیگر نفس نمی‌کشد.  

در تمام این سال‌ها، از کارگزاران دولتی و نهادهای مرتبط گرفته تا نمایندگان ادوار  مجلس و حتی رسانه‌های محلی و فعالان اجتماعی و مدنی و محیط‌زیست جنوب کرمان و بزرگان قومی و عشایری، همگی در برابر مرگ تدریجی این تالاب سکوت کرده‌اند یا در حد چند جمله‌ تکراری از «لزوم پیگیری موضوع» فراتر نرفته‌اند و با کنش‌های جسته و گریخته مقطعی و غیرمنسجم هیچ‌گاه نتوانستند این بحران را بدل به یک امر و مسئله و کنش ملی کنند.

تالابی که می‌توانست قلب تپنده‌ جنوب‌شرق ایران باشد، امروز به کانون گردوغبار و تهدیدی برای سلامت و معیشت میلیون‌ها نفر تبدیل شده است. درحالی‌که سد جیرفت بی‌رحمانه حقابه‌ طبیعی جازموریان را در پشت خود حبس کرده، هیچ اراده‌ جدی برای احیای آن دیده نمی‌شود.

این انفعال و بی‌عملی مزمن نه‌تنها جازموریان را کشت، بلکه آینده‌ منطقه را نیز در آتش بحران زیست‌محیطی می‌سوزاند. اگر امروز مسئولان و تصمیم‌گیران کشور چشم بر این فاجعه ببندند، فردا باید در برابر طوفان‌های سمی و مهاجرت‌های زیست‌محیطی گسترده پاسخگو باشند؛ هرچند شاید دیگر فرصتی برای پاسخگویی هم باقی نمانده باشد.

جازموریان تنها یک تالاب نیست؛ آینه‌ بی‌تفاوتی ما نسبت به زمین، آب و آینده‌ فرزندانمان است. اگر این بی‌تفاوتی ادامه یابد، فردا نه‌فقط جنوب کرمان، که سراسر ایران در گردوغبار این غفلت دفن خواهد شد.

جای خالی «هم‌میهن»

عصر ششم آبان در مسیر بازگشت از پارک ملی کویر بودیم که یکی از همسفران گفت سایت روزنامه «هم‌میهن» از دسترس خارج شد. همان لحظه فیلترشکن را خاموش و ‌وب‌سایت را باز کردم؛ همان‌طور بود که می‌گفت. این روزها با اینکه می‌‌دانم هنوز مشکل حل نشده، باز در گوگل می‌زنم «هم‌میهن» و روی اولین گزینه کلیک می‌کنم، در صفحه روبه‌رویم نوشته شده «hammihanonline.ir didn’t send any data». پیشخوان دکه روزنامه‌فروشی خیابان قائم‌مقام که هر روز در مسیر کارم از کنارش رد می‌شوم، داده متفاوتی را نشان می‌دهد. روزنامه را با کلی گزارش و مصاحبه و آن صفحه‌یک‌های متفاوت می‌بینم که تمام آنها را دوستان و همکاران روزنامه‌نگارم تهیه کرده‌اند.

عادت داشتم روزانه یا یک روز در میان عکس‌نوشت‌هایش را بخوانم؛‌ یک وقت‌هایی پیام می‌دادم و می‌گفتم چه خوب نوشته‌ای. معدود دفعاتی یادداشتی در نقد عکس‌نوشتش می‌نوشتم و برایش می‌فرستادم،‌ یا می‌شد مطلب را بخوانم و بگویم امروز معمولی نوشته است. یادداشت‌های علی ورامینی، دبیر فرهنگ و هنر روزنامه، یا گزارش‌های اجتماعی روزنامه را که حوزه مورد علاقه‌ام است، می‌خواندم. از هر کدام خوشم می‌آمد، به نویسنده‌اش پیام می‌دادم و تشکر می‌کردم. گزارش را برای کسانی که در آن زمینه فعالیت می‌کردند یا به آن علاقه‌ داشتند هم می‌فرستادم. 

«هم‌میهن» روزنامه خوبی است؛ با یک تیم حرفه‌ای. روزنامه‌ای که هر سرویس آن مخاطبان خاص خود را دارد؛ یکی مثل من سراغ صفحات اجتماعی می‌رود و یکی دیگر مباحث بین‌الملل را دنبال می‌کند،‌ آنها که در حوزه سیاسی و اقتصادی و فناوری و… هستند، آن صفحات را می‌خوانند. 

یک هفته‌ای می‌شود که وب‌سایت «هم‌میهن» از دسترس خارج است، ما در جست‌وجوهایمان به در بسته می‌خوریم و نمی‌‌توانیم به لینک گزارش‌ها،‌ مصاحبه‌ها و یادداشت‌ها دسترسی داشته باشیم.

امیدوارم به‌زودی شاهد رفع مسدودی وب‌سایت باشیم، برای دوستان و همکارانمان پیامی بفرستیم و بگوییم «خوش برگشتی».

روایتی زنانه از مرگ

فیلم «اتاق بغلی» (The Room Next Door) ساخته «پدرو آلمودوار»، تجربه‌ای استثنایی از بلوغ سینمایی کارگردانی است که زن را تقریباً در مرکز توجه آثار خود قرار داده است، اما این‌بار نه در هیاهوی رنگ و شور، بلکه در سکوت، وقار و مواجهه با مرگ. 

فیلم با حضور دو بازیگر، «تیلدا سوئینتن» و «جولیان مور»، در قالبی مینیمالیستی، گفت‌وگویی را می‌گشاید میان دو زن که هر یک در ساحت خویش با معنای زندگی، رفاقت و اختیار درگیر است. «مارتا»، خبرنگار جنگی سابق که دچار بیماری لاعلاج است، تصمیم گرفته به زندگی‌اش پایان دهد و دوستش «اینگرید»، نویسنده‌ای منزوی، پس از سال‌ها دوباره به دیدارش می‌آید. این روایت ساده، بستری می‌شود برای واکاوی یکی از بنیادی‌ترین پرسش‌های آلمودوار: زن در برابر مرگ چه نسبتی با اختیار دارد و چگونه می‌تواند در لحظه‌ خاموشی، معنا را بازآفرینی کند؟

آلمودوار که همواره سینمایش را بر مبنای میل، رنگ و اغراق بنا کرده بود، در این فیلم به‌نوعی سکوت بصری و درونی دست یافته است. او از هیجان بیرونی به تأمل درونی رسیده و از ساحت نمایش به ساحت حضور گام برداشته است. میزانسن‌هایش خلوت‌اند، رنگ‌ها فروخورده و دوربینش بیشتر ناظر است تا مداخله‌گر. در هر قاب، فاصله‌ای دقیق میان دو زن وجود دارد؛ فاصله‌ای که نه نشانه‌ جدایی بلکه بیانگر گفت‌وگوی ناپیدا میان زیستن و مردن است. 

نور نرم، دیوارهای رنگ‌پریده و حرکت آرام دوربین، حسی از تعلیق می‌آفریند؛ گویی فضا نیز در حال وداع است. «اتاق بغلی» در فیلم فقط یک مکانی فیزیکی نیست، بلکه استعاره‌ای از فاصله‌ی نادیدنی میان بودن و نبودن است؛ جایی که دو زن به درک تازه‌ای از خویشتن می‌رسند.

در راستای تحلیل محتوایی، فیلم بیش از آنکه درباره‌ مرگ باشد، درباره‌ حق زن بر بدن و بر سرنوشت خویش است. مارتا در تصمیم خود برای پایان زندگی، نوعی بازپس‌گیری اختیار را تجربه می‌کند؛ عملی که از منظر اجتماعی و اخلاقی چالش‌برانگیز است، اما در جهان فیلم به کرامت و آگاهی پیوند می‌خورد. او دیگر قربانی نیست، بلکه کنشگر است؛ زنی که به‌جای تسلیم‌شدن در برابر رنج، پایانش را معنا می‌بخشد. در مقابل، اینگرید نماینده‌ سویه‌ انسانی و احساسی است که میان عشق، ترس و وظیفه معلق مانده. این دوگانگی، تنش اصلی فیلم را می‌سازد: انتخاب میان همراهی یا قضاوت، میان سکوت یا دخالت. در این راستا، آلمودوار از هرگونه داوری اخلاقی می‌پرهیزد و روایت را به ساحت تأملی می‌کشاند که در آن هر پاسخ، به پرسشی تازه بدل می‌شود.

از منظر بصری، فیلم نمونه‌ درخشانی از کارگردانی مبتنی‌بر «معماری فضا» است. آلمودوار از خانه، مبلمان و رنگ‌بندی همچون واژگانی تصویری استفاده می‌کند. قرمزهای آرام و سبزهای خنثی نه برای تزئین بلکه برای معنا حضور دارند؛ هر رنگ، پژواکی از حالت روحی زنان است. دوربین اغلب در فاصله‌ای نزدیک می‌ایستد، اما نه برای دریدن حریم شخصیت، بلکه برای شنیدن تنفس او. در میزانسن، بدن زن مرکز ثقل معناست: دست‌هایی که می‌لرزند، چشمانی که مکث می‌کنند و سکوتی که جای دیالوگ را می‌گیرد. این زبان بصری، در راستای همان ایده‌ بنیادین فیلم است؛ انتقال از میل به معنا، از بیرون به درون. حتی موسیقی «آلبرتو ایگلسیاس» نیز در خدمت همین سکوت است؛ صداهایی کوتاه و محو که به‌جای تحریک احساسات، عمقشان را آشکار می‌کنند.

آلمودوار با انتخاب زبان انگلیسی، جسورانه به قلمرو تازه‌ای پا می‌گذارد، اما روح آثارش را حفظ می‌کند. او در دل زبانی بیگانه نیز موفق شده فضا و ریتمی بسازد که یادآور سینمای اسپانیایی اوست: توازن میان طنز ظریف و غم نجیبانه. 

در «اتاق بغلی»، کلمه دیگر حامل معنا نیست، بلکه نگاه، رنگ و سکوت بار معنایی را می‌کشند. به همین دلیل، فیلم بیش از گفت‌وگو، بر درک متقابل استوار است. تماشاگر در جایگاه شاهد خاموشی قرار می‌گیرد که باید میان دو اتاق زندگی و اتاق مرگ قدم بزند.

شاید نکته‌ برجسته‌ فیلم، وفاداری آن به نگاه زنانه‌ کارگردان است. زنان در اینجا نه در نسبت با مردان، بلکه در نسبت با خود تعریف می‌شوند. آنها درون جهانی بدون هیاهوی جنس مخالف زیست می‌کنند و از خلال گفت‌وگو، مرزهای وجودی خود را می‌آزمایند. این جهان، ساحت خودمختاری زن است؛ جایی که او نه موضوع داستان بلکه خالق معناست. از این منظر، «اتاق بغلی» امتداد منطقی مسیر آلمودوار از «همه‌چیز درباره مادرم» تا «با او حرف بزن است»؛ اما با لحنی پخته‌تر، فلسفی‌تر و آرام‌تر.

فیلم در پایان مخاطب را با پرسشی بنیادین رها می‌کند: آیا می‌توان در سکوت، کرامت را حفظ کرد؟ پاسخ آلمودوار در فرم و محتوا یکی است؛ بله، اگر زن بتواند در راستای انتخاب خویش بایستد. 

«اتاق بغلی» سینمایی است که از نمایش به تأمل، از رنگ به سکوت و از میل به معنا عبور کرده است. این فیلم نه تراژدی مرگ که سرودِ آزادی است؛ یادآور این حقیقت که در ساحت انسانی و به‌ویژه در ساحت زن، حق انتخاب آخرین و شریف‌ترین شکل زیستن است.

 

حفاظت یعنی بمانی، وقتی هیچ‌کس باور ندارد

«آینده حفاظت در ایران را روشن نمی‌بینم. روند کارها کند و فرساینده است، تصمیم‌گیری‌ها اغلب غیرکارشناسی و پراکنده‌اند و فضای همکاری به‌جای هم‌افزایی، بیشتر سرشار از رقابت‌های بی‌ثمر شده است.» اینها گفته‌‌های مهسا برکت، حفاظتگری است که در همین سال‌ها به این عرصه پا گذاشته است. او متولد سال ۱۳۸۰ در شهر بهبهان استان خوزستان هستم. از سال ۱۴۰۰ برای تحصیل در رشته محیط‌زیست به دانشگاه تهران آمد و شرکت در یک برنامه سرشماری او را به عرصه حفاظت کشاند. با وجود امکان ادامه تحصیل مستقیم در مقطع ارشد، تصمیم گرفت مدتی از فضای آکادمیک فاصله بگیرد تا تجربه کاری بیشتری کسب و شناخت واقعی‌تری از چالش‌ها و ظرفیت‌های حوزه موردنظرش پیدا کند.  


چه شد سراغ محیط‌زیست رفتید؟ آیا از سر اجبار بود و بعد به آن علاقه‌مند شدید یا اینکه از همان آغاز با علاقه رشته تحصیلی‌تان را انتخاب کردید؟

انتخابم کاملاً از روی علاقه شخصی بود. از دوران مدرسه دغدغه‌ام حفظ منابع‌طبیعی و توسعه پایدار بود و تصور می‌کردم در آینده در زمینه مدیریت پسماند یا منابع آبی فعالیت خواهم کرد. اما در سال دوم دانشگاه، وقتی برای اولین‌بار به پارک ملی گلستان رفتم و از نزدیک با زندگی محیطبانان و اکوسیستم حیات‌وحش روبه‌رو شدم، نگاهم تغییر کرد. آن تجربه برای من نقطه‌عطفی بود و از آن به‌بعد نسبت به حفاظت از حیات‌وحش کنجکاوتر شدم.


در چه پروژه‌هایی شرکت کرده‌اید؟

شروع فعالیتم با برنامه‌هایی مانند سرشماری‌ها بود که از ارزشمندترین تجربیاتم محسوب می‌شوند. یکی از مؤثرترین آنها، سرشماری علفخواران پارک ملی گلستان بود، جایی که آقایان پوریا سپهوند، دکتر قاسمپوری و قاسم سعدی‌زاده اهمیت کار میدانی و چالش‌های جمع‌آوری داده را به من آموزش دادند و از هیچ کمکی دریغ نکردند. پس‌ازآن، فعالیتم را در مؤسسه «رمیاران حیات‌وحش ایرانیان» به‌شکل جدی‌تر ادامه دادم و به‌تدریج وارد بخش جذب سرمایه و نگارش پروپوزال برای پروژه‌های حفاظتی شدم.

در گام‌های نخست، شروع کارها موفقیت‌آمیز و یکی از آنها نگارش پروپوزال برای جایزه محیطبانان IUCN بود. این کار مسئولیت بزرگی محسوب می‌شد؛ چراکه باید زحمات محیطبانان و همیاران صیدوا را به‌خوبی و به‌درستی ارائه می‌دادم و خب رقابت هم بسیار بالا بود. در این راستا همیاری همکارانم در مؤسسه، به‌ویژه اعتمادی که آقای آصف رضاییان به من داشتند، مؤثر و امیدبخش بود.


با توجه به اینکه بیشتر در حوزه جذب سرمایه فعال هستید، دشواری این بخش چیست؟

تجربه کار در جذب سرمایه به من نشان داد حفاظت صرفاً به دانش اکولوژیک محدود نمی‌شود؛ بلکه به روایت درست، اعتمادسازی و توان مذاکره نیاز دارد. ما برای جلب حمایت سرمایه‌گذاران باید بتوانیم بین زبان علمی و دغدغه انسانی پلی بسازیم. 

در ایران متأسفانه هنوز منابع مالی مستقل و شفاف برای پروژه‌های میدانی کم است، اما هر بار که موفق می‌شویم داستان یک محیطبان، زیستگاه یا گونه‌ای در خطر را با زبانی مؤثر روایت کنیم، احتمال جذب حمایت چندبرابر می‌شود. برای من این بخش از کار، ترکیبی از دانش اکولوژیک، کار گروهی و یکی از مهم‌ترین اقدامات برای استارت پروژه است.


شما در حوزه گوشتخواران فعالیت می‌کنید. در این حوزه حضور زنان با چه چالش‌هایی روبروست؟

بزرگترین چالش زنان در حوزه گوشتخواران، مسئله امنیت و پذیرش اجتماعی است. در مناطقی که پیش‌تر زنان حضور پررنگ‌تری داشته‌اند، فضا عادی‌تر و حمایت‌کننده‌تر است، اما در برخی نقاط هنوز نگاه سنتی و محافظه‌کارانه وجود دارد؛ حتی در برخی مناطق تلاش می‌کنند از حضور زنان ممانعت شود‌. بااین‌حال، تجربه نشان داده است استمرار، حرفه‌ای‌بودن و رفتار مسئولانه به‌مرور اعتماد جامعه محلی و همکاران را جلب می‌کند. اما خب ما تلاش می‌کنیم با گفت‌وگو، جزئی‌نگری و صبوری‌ این روند را در تیم‌های حفاظتی بهبود ببخشیم.


چقدر تلاش کرده‌اید با زنان نسل‌های قبلی در ارتباط باشید و با درس‌آموخته‌های آنان برای حضور زنان در مناطق آشنا شوید؟

در مواجهه اول بسیار پذیرا هستند و مشتاق‌اند که با نسل جدید همکاری کنند؛ اما در اجرا و وقتی با چالش‌ها رو‌به‌رو می‌شویم، انتظاری که داشتم برآورده نشد. من و دیگر همکارانم در این فضای کاری همواره سعی کرده‌ایم با هم همراه باشیم، اما از نسل‌های پیشین این حمایت را ندیدیم.

اغلب احساس می‌کردم تمایل واقعی برای همراهی و انتقال تجربه وجود ندارد و گفت‌وگو با ما، دهه هشتادی‌ها، بیشتر در سطح حرف باقی می‌ماند. بااین‌حال، فکر می‌کنم این شکاف نسلی تا حدی طبیعی است؛ هر نسل دغدغه‌ها و شیوه خودش را دارد. امیدوارم در آینده بتوانیم به‌جای رقابت یا داوری، به تعامل و یادگیری متقابل برسیم؛ چون بدون این پیوستگی، حفاظت نمی‌تواند پایدار بماند.


آیا مسائل زنان حفاظتگر دهه هشتادی مشابه دغدغه حفاظتگران دهه‌های پیش است؟

به‌نظرم دغدغه‌های زنان حفاظتگر دهه ۸۰ با نسل‌های پیشین تفاوت بنیادین دارد. نسل ما به استقلال حرفه‌ای، دیده‌شدن و کیفیت بالای تجربه میدانی اهمیت بیشتری می‌دهد، درحالی‌که نسل‌های قبل بیشتر درگیر بقا، اثبات توانایی و شکستن کلیشه‌ها بودند. ما امروز بر شانه‌های همان زنان ایستاده‌ایم و حالا مسئولیت ماست که مسیر را آگاهانه‌تر ادامه دهیم.


فکر می‌کنید اگر زن نبودید، آیا در همین جایگاه قرار داشتید؟ 

به‌نظرم زن یا مرد بودن هرکدام چالش‌های خاص خود را دارد. آنچه برایم مهم است، این است که ای‌ کاش تصمیم‌گیری‌ها و فرصت‌ها در این حوزه براساس مهارت، دانش و توانمندی افراد پیش می‌رفت، نه بر مبنای جنسیت. بااین‌حال، وقتی به عملکرد خودم و دیگر همکاران زن نگاه می‌کنم، می‌بینم به‌واقع کیفیت کار، دقت و مسئولیت‌پذیری زنان در بسیاری از موارد قابل‌تحسین‌تر است. معتقدم وقت آن رسیده که این واقعیت به رسمیت شناخته شود.


قصد مهاجرت دارید و چرا؟

سال گذشته دقیقاً در همین زمان در حال آماده‌سازی مدارک برای اپلای تحصیلی به آمریکا و گرفتن کارآموزی در آفریقا بودم. پذیرش گرفتم، اما به‌دلیل تراول‌بن و بعد هم شرایط جنگ، امکان رفتن از بین رفت. آن اتفاق ابتدا ناامیدکننده بود، اما درنهایت باعث شد مسیرم را بازتعریف کنم. به‌نظرم مهاجرت موقعیت خوبی است که بتوانیم فضاهای مختلف را تجربه کنیم، با دیدگاه‌های افراد از فرهنگ‌های دیگر آشنا شویم و با دانش و تجربه بیش‌تری به کشور بازگردیم.


آینده حفاظت را چطور می‌بینید؟

واقعیت این است که آینده حفاظت در ایران را روشن نمی‌بینم. روند کارها کند و فرساینده است، تصمیم‌گیری‌ها اغلب غیرکارشناسی و پراکنده‌اند و فضای همکاری به‌جای حفاظت از حیات‌وحش، بیشتر سرشار از رقابت‌های بی‌ثمر شده است. آنقدر این وضعیت منجر به فرصت‌سوزی می‌شد که درنهایت تصمیم گرفتم کمی مسیر حرفه‌ای‌ام را تغییر دهم‌، گرچه همچنان درگیر محیط‌زیست و حفاظت هستم و خواهم بود.

بافت‌گردی، شیوه‌ای نو برای احیای تاریخی

شهرهای تاریخی ایران، میراث زنده‌ای از تمدن، فرهنگ و هنر مردمان این سرزمین‌اند. بافت‌های تاریخی در هر شهر، نه‌تنها بیانگر هویت و خاطره جمعی ساکنان آن، بلکه بازتابی از سبک زندگی، مهارت‌های معماری، باورهای اجتماعی و تعاملات فرهنگی نسل‌های پیشین به شمار می‌روند. 

بااین‌حال، در دهه‌های اخیر روند نوسازی‌های شتاب‌زده، تغییر الگوهای زیست و بی‌توجهی به ارزش‌های فرهنگی موجب فرسایش و گسست در پیوست تاریخی بسیاری از این فضاهای ارزشمند شده است. در چنین شرایطی، یکی از شیوه‌های مؤثر برای حفاظت، معرفی و احیای این گنجینه‌های فرهنگی، طراحی و اجرای تورهای تخصصی بافت‌گردی است. اقدامی که می‌تواند پیوندی بین میراث‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی برقرار سازد.

 بافت‌های تاریخی را می‌توان شناسنامه زنده هر شهر دانست. در کوچه‌های باریک، خانه‌های خشتی، مساجد، حمام‌ها و بازارها سنتی، روحی از زندگی جریان دارد که روایتگر فرهنگ و تاریخ مردم است. احیای این بافت‌ها به بازگرداندن حیات فرهنگی می‌انجامد؛ امری که در توسعه اقتصادی و جذب گردشگر نیز مؤثر خواهد بود.

 گردشگری فرهنگی فرصتی برای آشنایی مردم با ارزش‌های میراثی و افزایش حس تعلق به گذشته است. حضور گردشگران در بافت‌های تاریخی علاوه‌بر رونق اقتصادی، زمینه آگاهی‌بخشی عمومی و جلب حمایت اجتماعی برای مرمت و نگهداری این فضاها را فراهم می‌سازد. در این بین، تورهای تخصصی بافت‌گردی با عنوان الگویی نوین از گردشگری شهری نقشی محوری در معرفی علمی، تاریخی و فرهنگی شهرهای دارای بافت تاریخی ایفا می‌کنند. این تورها با تکیه بر روایتگری مستند، بازدید هدفمند از اماکن ارزشمند، معرفی کارگاه‌های صنایع‌دستی و تعامل مستقیم با ساکنان، تجربه‌ای اصیل از هویت شهری را در اختیار گردشگران قرار می‌دهند.

 بافت‌گردی، تنها به بازدید از بناهای تاریخی محدود نمی‌شود، بلکه فرصتی برای رونق اقتصاد فرهنگی شهر است. در جریان این تورها گردشگران از کارگاه‌های صنایع‌دستی محلی بازدید می‌کنند و به‌طور مستقیم با استادکاران و تولیدکنندگان بومی در ارتباط قرار می‌گیرند. این فرایند، علاوه‌بر تقویت درآمد جوامع محلی، به تداوم دانش سنتی و انتقال مهارت‌های بومی نیز کمک می‌کند. درواقع، هر تور بافت‌گردی می‌تواند به نمایشگاهی زنده از میراث ملموس و ناملموس ایران تبدیل شود.

 اجرای موفق تورهای بافت‌گردی، نیازمند هماهنگی بین مدیریت شهری، تشکل‌های حرفه‌ای شرکت‌های خدمات گردشگری، راهنمایان گردشگری، مؤسسات آموزشی گردشگری و جوامع محلی است. مدیریت شهری باید با ساماندهی معابر، نورپردازی، نصب تابلوهای راهنمای فرهنگی، بهسازی فضاهای عمومی و ایجاد بازارچه‌های صنایع‌دستی، زیرساخت‌های لازم را فراهم سازد. از سوی دیگر، تشکل‌های حرفه‌ای مرتبط باید با آموزش راهنمایان تخصصی، طراحی مسیرهای فرهنگی، ایجاد بانک اطلاعات بافت‌های تاریخی ایفای نقش کنند.

از جمله مراکز غنی در حوزه بافت‌های تاریخی، استان مازندران است؛ سرزمین تاریخ، فرهنگ و هویت ژرف. جایی که در میان کوه، جنگل و دریا شهرهایی تاریخی جا گرفته‌اند که هر کدام بخشی از حافظه فرهنگی و تمدنی این خطه را در خود جا دادند. شش شهر ساری، قائمشهر، بابل، بابلسر، آمل و آلاشت به‌عنوان کانون‌های اصلی بافت‌های تاریخی مازندران، نمونه‌های زنده از پیوند بین میراث‌فرهنگی، سبک زندگی سنتی و معماری بومی‌اند. فضاهایی که امروز نیازمند نگاهی نو و راهبردی در مسیر حفظ، احیا و معرفی از مسیر گردشگری فرهنگی و بافت‌گردی تخصصی هستند.

در مجموع باید گفت تورهای تخصصی بافت‌گردی نه‌تنها ابزاری برای جذب گردشگر بلکه حرکتی فرهنگی برای بازآفرینی حیات در کالبد تاریخی شهرها هستند. این رویکرد گذشته و آینده را به هم پیوند می‌زند، حس تعلق به میراث‌فرهنگی را تقویت می‌کند و به توسعه پایدار گردشگری شهری می‌انجامد. بنابراین، نگاه مدیریتی هوشمندانه نسبت به ظرفیت‌های بافت تاریخی، می‌تواند این فضاها را از خطر فرسایش نجات دهد و به کانونی پویا از زندگی، فرهنگ و هویت ایرانی تبدیل کند.

نجات پل «سلطان» به‌ همت اهالی «ایل‌ گَوِرک»

چوپان دست در جیب برده و یک اسکناس صدهزار تومانی بیرون آورده و داده به ماموستایی که برایش از مرمت پل سلطان گفته و تعریف کرده که مردم خودشان هزینه مرمت پل را جور کرده‌اند؛ او هم سهم خودش را داده تا نامش ماندگار شود در این کار جمعی روستایی‌ها. 

مدتی است صبح روستا با صدای تیشه و چکش استاد «سیدرئوف» شروع می‌شود. معمار کاربلد اهل سقز که وقتی باخبر شد اهالی قصد مرمت این پل ارزشمند را دارند، دعوت روستایی‌ها را قبول و کار مرمت پل را شروع کرد. معمار کهنه‌کاری که زبان سنگ‌ها را بلد است و خوب می‌داند چطور با همان شیوه خشکه‌چین جوری کنار هم بگذاردشان که سال‌ها استوار بمانند. 

زنان روستای «زیراندول» نوبتی برای کارگران غذا می‌پزند و می‌آورند. مردها دست‌به‌کار آوردن مصالح‌اند. جوان‌ترها کمک می‌کنند سنگ‌ها را جابه‌جا کنند. بچه‌ها هم در کارها مشارکت دارند؛ سنگ جمع می‌کنند، آب می‌آورند و از نزدیک یاد می‌گیرند میراث یعنی هویت. کسی چشم به مزد ندارد. آمده‌اند تا سهمی در نجات میراث اجدادی‌شان داشته باشند. کار آرام و پیوسته پیش می‌رود. بی‌هیاهو اما پرامید.


شروع یک پروژه مردمی

کار از آنجا شروع شد که گروهی از فعالان فرهنگی شهرستان بوکان در منطقه «ایل‌ گَوِرک» و روستای «قروچای سفلی» دور هم جمع شدند و تصمیم گرفتند کار مرمت پل تاریخی سلطان را به نتیجه برسانند. مذاکراتی با مدیر اداره میراث‌فرهنگی بوکان در آذربایجان‌غربی داشتند و درنهایت قرار بر این شد مردم هزینه مرمت پل را تأمین کنند و میراث‌فرهنگی هم این روند را تسهیل کند و نظارت لازم را داشته باشد. 

اهالی مسئولیت مدیریت، اجرا و تأمین مالی پروژه را به‌عهده گرفتند و کار آغاز شد. بودجه‌ای در کار نبود. مردم خودشان دست به جیب شدند؛ فراخوان در گروه‌های تلگرامی و اینستاگرام منتشر شد و اطلاع‌رسانی رو در رو هم بین روستایی‌ها انجام شد تا مبلغ مورد نیاز برای شروع کار، که ۲۰۰ میلیون تومان برآورد شده بود، تأمین شود.

بعضی روستاها مردد بودند. اهالی یکی از روستاها نگران بودند پس از مرمت، اجازه عبور دام‌ها از پل داده نشود. امام‌جماعت روستا موضوع را مطرح کرد و مجریان پروژه قول دادند اگر در آینده عبور دام‌ها ممنوع شود، پلی جایگزین در کنار آن خواهند ساخت. همین گفت‌وگوی صادقانه کافی بود تا مخالفت‌ها به همکاری تبدیل شود. حالا حدود هفت کارگر محلی در حال انجام مرمت پل هستند.


پلی میان گذشته و امروز

«شاهو قازلی» یکی از اعضای هیئت‌امنایی است که فعالان فرهنگی شهرستان برای مرمت پل تشکیل دادند. او پیش از هرچیز از جنبه فرهنگی ماجرا می‌گوید: «میراث‌فرهنگی فقط چندتکه سنگ نیست؛ پلی است میان گذشته و نسل امروز. ما می‌خواستیم با احیای پل سلطان نشان دهیم جامعه پویا یعنی مردم فعال و داوطلب. این فقط بازسازی یک پل نیست؛ احیای روحیه کار جمعی است.» او از ۱۰ سال تلاش نافرجام قبلی برای مرمت پل می‌گوید و اینکه بالاخره امسال با کمک اهالی، کار به نتیجه رسید. 

قازلی از برنامه‌های آینده هم می‌گوید؛ از طراحی محوطه و ساخت محل استراحت گردشگران گرفته تا معرفی پل به‌عنوان جاذبه گردشگری. پروژه هنوز ادامه دارد. در بوکان، بالغ‌بر یک‌هزار و ۲۰۰ اثر تاریخی وجود دارد، از تپه‌های باستانی مثل قلایچی که متعلق به دوره مانناهاست و سه هزار و ۵۰۰ سال قدمت دارد، تا قلعه‌ها، کاروانسراها و پل‌هایی که قرن‌ها دوام آورده‌اند. 

اما پل سلطان، برای مردم این ناحیه جور دیگری اهمیت دارد. انگار همه خاطره‌های جمعی‌شان از گذشته تا امروز، در دل همین سنگ‌ها مانده و خاطرات جدیدی هم در حال خلق شدن است. قازلی به همکاری گروهی مردم اشاره می‌کند، از کارکنان اداره میراث، تا ماموستاها و کدخداهای منطقه ایل گورک و روستاهای محوری آن «سلامت»، «زیراندول»، «سارده کویستان»، «گلولان سفلی» و «خورخوره» و فعالان مدنی و فرهنگی منطقه، که از نظر مالی و فکری و روحی، حامی این اقدام بودند.

بعد از تشکیل هیئت‌امنا، حساب بانکی به‌نام سه نفر از معتمدان منطقه باز شد تا همه بتوانند سهمی داشته باشند. بیشتر کمک‌ها از طرف خود اهالی بود؛ همان‌هایی که شاید درآمد زیادی نداشتند، اما دلشان بزرگ بود. مثل همان چوپانی که وقتی از ماموستای روستای «سارده کویستان» شنید اهالی در حال مرمت پل تاریخی هستند، دست در جیبش کرد و صد هزار تومان به ماموستا داد و این کارش هیئت‌امنا و تیم اجرایی را شگفت زده کرد؛ اینکه او می‌دانسته زنده‌شدن پل چقدر برای امروز و فردای روستا مفید است. 

قازلی می‌گوید: «برای ما همین رفتارها ارزشمندتر از هر چیز است. این پل با سنگ و ملات ساخته شده، اما با همت مردم زنده می‌شود. تمام نیروهای پروژه از اهالی منطقه‌اند؛ استادکارها و کارگرهایی که سنگ‌به‌سنگ پل را مرمت می‌کنند. بعضی‌ مزد می‌گیرند، بعضی داوطلبانه کار می‌کنند، اما همه با یک انگیزه: اینکه پل باقی بماند.»


ما وارثان این سرزمینیم

«ما صاحبان این خاک‌ایم، خودمان باید برای حفظش قدم برداریم.» این را «اسماعیل خضری» می‌گوید، داروساز بوکانی که داروخانه‌اش سال‌هاست محل گفت‌وگوی مردم درباره محیط‌زیست و میراث‌فرهنگی شهر است. 

او می‌گوید: «من در ۶۰ کیلومتری شرق بوکان به دنیا آمده‌ام، از بچگی با این پل آشنا بودیم. مردم از رویش می‌گذشتند و کنار رودخانه استراحت می‌کردند. حتی بعضی جوانان روستا مراسم ازدواجشان را کنار پل برگزار می‌کردند. سال‌ها پیش خبر رسید چند نفر که به‌دنبال زیرخاکی بودند، به پل آسیب زده‌اند. بعدتر هم باران و باد کار خودشان را کردند و سنگ‌های قدیمی یکی‌یکی افتادند. همان روزها تصمیم گرفتیم منتظر دولت نمانیم و کاری انجام دهیم.» خضری می‌گوید آن روز‌ها وقتی به میراث‌فرهنگی مراجعه کردیم، گفتند بودجه نداریم. تلاش مردم هم چندباری به نتیجه نرسید، اما امسال بالاخره این تلاش‌ها به ثمر نشست.

او می‌گوید: «در منطقه ایل گورک روستاها کم‌جمعیت‌اند، اما مردم همدلی دارند. من تقریباً همه را می‌شناسم. با بزرگان روستا صحبت کردم که آنها هم با اهالی گفت‌وگو کنند. گفتم این پل میراث اجداد ماست؛ فقط سنگ و ملات نیست، بخشی از حافظه ماست. اگر تخریب شود، انگار تکه‌ای از گذشته‌مان را از دست داده‌ایم. اما اگر زنده شود و رونق بگیرد، برای همه اهالی مفید است. گردشگران که بیایند محلی‌ها هم نفع می‌برند.» همین حرف‌ها که از دل برآمده بود، بر دل نشست و باعث شد مردم با دل و جان همکاری کنند.

اعتماد مردم به مجریان پروژه بی‌دلیل نبود. خضری از کارهایی که پیش‌تر اجرا کرده بودند، می‌گوید؛ از بازسازی گورستان تاریخی و چشمه‌های قدیمی گرفته تا احیای درختان کهنسال منطقه. نتیجه آن تلاش‌ها باعث شده بود اهالی باور کنند اگر کنار هم بایستند، می‌توانند کاری انجام دهند: «امیدوارم این فرهنگ در سراسر ایران شکل بگیرد؛ هر جا که مردم توان دارند، می‌توانند با مشارکت محلی آثار تاریخی نزدیک محل زندگی خود را که اولویت بالایی برای وزارت میراث‌فرهنگی ندارد، مرمت و حفظ کنند.»

خضری معتقد است: «جاهایی که هزینه زیادی نمی‌طلبد، مردم می‌توانند با نظارت میراث‌فرهنگی و هزینه خود آثار را نجات دهند و حفاظت کنند. ما در دوره جدیدی از جهانی‌شدن هستیم؛ اگر نسل ما اقدام نکند، نسل‌های بعد با ریشه‌ها و هویت خود بیگانه خواهند شد و همه‌چیز از دست خواهد رفت. اما وقتی یک گروه برای احیای یک اثر تاریخی تلاش کند، برای حفظ آن هم نمی‌تواند سهل‌انگاری کند.»

پروژه مرمت پل سلطان فقط یک کار عمرانی نیست؛ نماد همدلی و مسئولیت‌پذیری مردمی است که نمی‌خواهند هویتشان در سایه بی‌توجهی نهادهای متولی بماند. این تجربه نشان می‌دهد اگر مردم بخواهند، می‌توانند کاری بزرگ انجام دهند. پل سلطان حالا دیگر راهی ارتباطی میان دو سوی دره نیست، بلکه پلی است میان گذشته و امروز. پلی از جنس دغدغه‌مندی اهالی چند روستا.

پل تاریخی سلطان در آذربایجان‌غربی، بخش مرکزی بوکان در منطقه ایل گورک قرار دارد. کوهستان‌های ایل گورک بوکان در فاصله ۵۰ کیلومتری غرب بوکان واقع شده است.

قدمت این پل را به دوره شاه سلیمان صفوی و بداق سلطان حاکم مهاباد نسبت می‌دهند. این پل در گذشته مسیر فرعی ارتباط ایران با کشور عراق بوده است. رودخانه‌ای که پل روی آن ساخته شده، یکی از شاخه‌های تشکیل‌دهنده سیمینه رود است که تا چند سال پیش جاری بود، اما سال ۱۳۸۵ یکباره خشک شد. اهالی خاطراتی از پر از آبی این رودخانه حتی در فصل تابستان دارند و از شهرتی که ماهی‌های این رودخانه در منطقه داشت، می‌گویند. وجود بقایای یک آسیاب آبی در نزدیکی بنا مؤید جریان پرآب این رودخانه در گذشته است.

به‌نظر می‌رسد هدف از ساخت پل سلطان با توجه به شرایط کوهستانی منطقه و نزدیکی به محدوده مرزی ایران و عراق عبور کاروان‌های تجاری و تأمین راه ارتباطی جهت عبور و مرور اهالی شهرها و روستاهای اطراف باشد. پل سلطان از نظر مقیاس و ابعاد به طول ۲۰ متر و عرض ۳.۵ متر از دو چشمه طاق رومی تشکیل شده، طاق کوچکتر با عرض سه متر و ارتفاع ۱.۳۰ متر و طاق بزرگتر با عرض ۶ متر و ارتفاع ۳.۲۰ متر است.