بایگانی
این پرتو نجاتبخش است، اگر درست بتابد
هشتم نوامبر ۱۸۹۵ بود که «ویلهلم کنراد رونتگن»، فیزیکدان آلمانی، در زمان کار کردن با پرتوهای «کاتدی» بهصورت اتفاقی پرتو ایکسری را کشف کرد و فهمید این پرتوها میتوانند با عبور از بدن، تصویر استخوانها را روی صفحه عکاسی ظاهر کند. با این کشف، رادیولوژی ابداع و به خدمت علمپزشکی و سلامت انسانها درآمد.
از سال ۲۰۱۲ و با هدف افزایش آگاهی عمومی و حرفهای درباره نقش حیاتی تصویربرداری پزشکی در تشخیص، درمان و پیگیری بیماریها و نیز تأکید بر ایمنی بیماران در برابر پرتوها، هشتم نوامبر (۱۷ آبان) بهعنوان روز جهانی رادیولوژی نامگذاری شد. یکی از محورهای ثابت این روز، پیشگیری از تجویز و دریافت دوزهای اضافی پرتو است؛ چراکه پرتوهای یونیزان، چنانچه بیشازحد یا بیمورد استفاده شوند، میتوانند برای بدن و محیطزیست آسیبزا باشند.
کنراد رونتگن پس از کشف پرتوهای «ایکسری» تصویری از استخوانهای دست همسرش گرفت تا نخستین عکس رادیولوژی را ثبت کند. این فناوری جدید در سال ۱۸۹۶ وارد بیمارستانها و مراکز پزشکی شد.
«ماری کوری»، فیزیکدان مشهور و برنده جایزه نوبل، نیز بههمراه همسرش تأثیر شگرفی بر استفاده از رادیولوژی در تشخیص درمان بیماریها گذاشت.
امروزه فناوریهای جدیدی وارد حوزه رادیولوژی و تصویربرداری پزشکی شدهاند که هر یک از آنها زمینه پیشرفت در حوزههای تشخیصی و درمانی ایفا میکنند. بااینحال، این فناوری مانند هر تکنولوژی دیگری بعضاً مورد سوءاستفاده قرار میگیرد و تجویزهای اضافه و القایی آن میتواند خطرناک باشد. از سوی دیگر، بعضاً بهدلیل تبلیغات سوء نیز ممکن است در جایی که نیاز باشد، برخی از افراد به دلیل ترس از عوارض ناخواسته از آن استفاده نکنند.
آزاده شریفزاده، متخصص رادیولوژی، در گفتوگو با «پیام ما» با اشاره به اهمیت توجه به ایمنی پرتویی در تصویربرداریهای پزشکی، میگوید: «رادیولوژی یکی از بزرگترین دستاوردهای علمپزشکی در قرن نوزدهم است که جان میلیونها نفر را نجات داده، اما همین فناوری ارزشمند اگر بدون دانش و دقت استفاده شود، میتواند خطرناک باشد. پرتو ایکس در ذات خود یک انرژی یونیزان است و میتواند به سلولهای بدن آسیب وارد کند. بنابراین، ما همواره باید در مسیر پیشگیری از تجویزهای غیرضروری و کنترل دوزهای پرتویی حرکت کنیم.»
او تأکید میکند فلسفه نامگذاری روز جهانی رادیولوژی نیز برپایه اهمیت ایمنی و استانداردهای علمی در تصویربرداریهای پزشکی است و میگوید: «در حال حاضر، رادیولوژی به مجموعهای از روشها تقسیم میشود که هر یک نقش خاصی در تشخیص دارند؛ از رادیوگرافی ساده گرفته تا سیتیاسکن، امآرآی، سونوگرافی و ماموگرافی، اما تفاوت مهم در این است که برخی از این روشها مانند رادیوگرافی و سیتیاسکن با اشعه یونیزان انجام میشوند و درنتیجه باید میزان دوز تابششده با دقت بسیار کنترل شود.»
این متخصص رادیولوژی ادامه میدهد: «این روز فقط برای یادآوری یک کشف علمی نیست، بلکه فرصتی است برای تأمل درباره مسئولیت اجتماعی پزشکان و تکنولوژیستها. ما باید در کنار پیشرفت فناوری، اخلاق حرفهای و ایمنی پرتوی را نیز تقویت کنیم. رادیولوژی ستون تشخیص در پزشکی مدرن است و اگر درست و آگاهانه از آن استفاده کنیم، میتواند نجاتبخشتر از همیشه باشد.»
او درباره کنترل دوز پرتویی در مراکز تصویربرداری توضیح میدهد: «در هر مرکز رادیولوژی باید سیستم پایش دوز وجود داشته باشد. تکنولوژیستها باید آموزش دیده باشند تا براساس سن، جنسیت و وضعیت بیمار، میزان تابش را تنظیم کنند. گاهی بیمار با درخواستهای مکرر برای تصویربرداری مراجعه میکند، درحالیکه ممکن است نتیجه تشخیص تغییری نکند. پزشکان باید در برابر این درخواستها مقاومت کنند، چون سلامت بلندمدت بیماران مهمتر از آرامش لحظهای ناشی از گرفتن یک عکس بیشتر است.»
تجویز بیشازحد، چالش نظام سلامت
بهگفته او، تجویز بیشازحد سیتیاسکن یا انجام عکسهای مکرر در کودکان، از چالشهای مهم نظام سلامت است. «کودکان نسبت به تابش اشعه حساسترند و اثرات تجمعی آن در بدنشان بیشتر باقی میماند. متأسفانه در برخی موارد، بدون ضرورت علمی، تصویربرداری انجام میشود. ما باید از همان دوران دانشگاه، فرهنگ تجویز منطقی را آموزش دهیم. تصویربرداری باید براساس نیاز بالینی و با هدف مشخص انجام شود.»
شریفزاده در ادامه به یکی از مهمترین ابزارهای تصویربرداری زنان، یعنی ماموگرافی، اشاره میکند و میگوید: «ماموگرافی یک مدالیته حیاتی در تشخیص زودهنگام سرطان پستان است. در سراسر جهان، برنامههای غربالگری براساس ماموگرافی توانستهاند نرخ مرگومیر ناشی از سرطان پستان را بهطور قابلتوجهی کاهش دهند. در ایران نیز طی سالهای اخیر آگاهی نسبت به این موضوع افزایش یافته است، اما هنوز تا رسیدن به سطح مطلوب فاصله داریم.»
او یادآور میشود: «این تصور غلط وجود دارد که ماموگرافی و عکسبرداری از سینه ممکن است خطرناک باشد، درحالیکه چنین نیست. ماموگرافی برخلاف باور عمومی، روشی تشخیصی با دوز پایین اشعه است. میزان پرتوی که در هر نوبت ماموگرافی استفاده میشود، بسیار کمتر از سطحی است که میتواند خطرناک باشد. بنابراین، اگر در فواصل مناسب و طبق دستور پزشک انجام شود، نهتنها خطری ندارد بلکه یکی از ابزارهای مؤثر برای نجات جان زنان است.»
شریفزاده با تأکید بر اینکه پیشگیری همیشه بهتر از درمان است، میگوید: «مشکل اصلی این است که بسیاری از زنان تنها زمانی برای ماموگرافی مراجعه میکنند که نشانهای در پستان خود احساس میکنند. درحالیکه هدف اصلی ماموگرافی کشف تودهها پیش از لمسپذیر شدن آنهاست. در مراحل اولیه، سرطان پستان کاملاً درمانپذیر است و هزینه درمان نیز بسیار کمتر است.»
او با اشاره به نقش فناوری در کاهش دوزهای تابشی توضیح میدهد: «امروزه دستگاههای دیجیتال ماموگرافی و سیتیاسکن جدید با فناوریهای کاهش دوز طراحی شدهاند. الگوریتمهای پردازش تصویر به ما اجازه میدهند با تابش کمتر، تصویر باکیفیتتری تولید کنیم. به همین دلیل، نوسازی تجهیزات در مراکز رادیولوژی بسیار مهم است.»
تجهیزات فرسوده مراکز درمانی ایران
شریفزاده با انتقاد از فرسودگی تجهیزات در برخی مراکز کشور میگوید: «در بعضی نقاط هنوز از دستگاههایی استفاده میشود که بیش از دو دهه عمر دارند. این دستگاهها نهتنها کیفیت پایینتری دارند، بلکه دوز تابش بیشتری نیز به بیمار وارد میکنند. سرمایهگذاری در نوسازی تجهیزات تصویربرداری، درواقع سرمایهگذاری برای حفظ سلامت مردم است.»
او درباره مسئولیت اخلاقی رادیولوژیستها میگوید: «ما بهعنوان پزشک رادیولوژی، نهتنها باید تشخیص دقیق ارائه دهیم، بلکه باید حافظ ایمنی بیماران هم باشیم. گاهی تصمیم درست، انجام ندادن یک تصویر است. رعایت اصل «تا حد ممکن پایین نگهداشتن دوز تابش»، در تمام دستورالعملهای رادیولوژی جهان مورد تأکید قرار دارد.»
این متخصص رادیولوژی در ادامه تأکید میکند نقش آموزش عمومی در این زمینه بسیار کلیدی است: «بسیاری از بیماران هنوز تفاوت میان سونوگرافی و سیتیاسکن را نمیدانند و تصور میکنند هرچه دستگاه پیشرفتهتر باشد، نتیجه دقیقتر است. این نگاه اشتباه است. گاهی سونوگرافی بهترین و ایمنترین گزینه است. باید آگاهی عمومی افزایش یابد تا بیماران از پزشکان خود سؤال کنند و درباره روشهای جایگزین بدون اشعه اطلاعات بیشتری کسب کنند.»
او درباره آینده رادیولوژی نیز نگاه مثبتی دارد و میگوید: «پیشرفتهای هوش مصنوعی در رادیولوژی، هم در تحلیل تصاویر و هم در بهینهسازی دوز تابشی، تحولی بزرگ ایجاد کرده است. نرمافزارهایی وجود دارند که میتوانند قبل از تصویربرداری، دوز بهینه برای هر بیمار را پیشبینی کنند یا پس از تصویربرداری، بخشهای غیرضروری تصویر را حذف کنند و وضوح نقاط مهم را افزایش دهند.»
ایمنی محیطی
شریفزاده با اشاره به نگاههای انسانی به حوزه رادیولوژی میافزاید: «گاهی فراموش میکنیم پشت هر تصویر پزشکی، یک انسان با ترسها و امیدهایش قرار دارد. هدف ما نباید فقط گرفتن تصویر واضح باشد، بلکه باید آرامش خاطر بیمار را هم حفظ کنیم. رعایت اصول فنی، دقت در تشخیص و احترام به بیمار سه ضلع اصلی حرفه ما هستند.»
در رابطه با تأثیرات پرتوهای رادیولوژی بر محیط اطراف توضیح میدهد: «در برخی روشها بهویژه در اقدامات تهاجمی مانند آنچه در حوزه قلب انجام میشود، اشعه پراکنده داریم و این اشعه ممکن است خارج از محدوده هدف تابیده شود. بنابراین، تکنولوژیستها و پزشکان موظفاند از ابزارهای حفاظتی استفاده کنند.»
او اضافه میکند: «معمولاً کارکنان این مراکز لباسهای سربی میپوشند، کلار گردن میبندند و سعی میکنند میزان تابش خارج از محیط مورد نظر کمتر از حد استانداردی باشد که سازمان انرژی اتمی تعیین کرده است. این اقدامات باعث میشود افرادی که در محیط حضور دارند، از جمله پزشکان، تکنولوژیستها و سایر کارکنان، در معرض تابش غیرضروری قرار نگیرند.»
شریفزاده سپس یادآوری میکند: «با رعایت این اقدامات محافظتی و استانداردها، میزان اشعهای که به محیط خارج از مرکز درمانی میرسد، بسیار کم میشود و اثرات آن بر محیطزیست به حداقل میرسد. بنابراین، تا زمانی که اصول ایمنی رعایت شود، نگرانی جدیای برای اثرات محیطی وجود ندارد.»
تیشه شهرداری به ریشه درختان، با سنگفرش
در بازدید از جوی شرقی خیابان شریعتی مشاهده شد سنگفرش قدیمی که در طی زمان نفوذپذیری بیشتری پیدا کرده، کنده شده است و جای آن را سنگفرشهایی جدید با بستر سیمانی و کاملاً نفوذناپذیر گرفتهاند. همچنین، در اکثر نقاط برای طوقه درختان کهنسال، که ریشهشان چند متر دورتر از محل تنه گسترده است، فقط ۳۰ تا حداکثر ۵۰ سانتیمتر در نظر گرفته شده است؛ درحالیکه این درختان حداقل به بستر نفوذپذیر حداقل در حد سایه انداز خود نیازمندند. اگرچه تمام بخش شرقی خیابان شریعتی هنوز سنگفرش نشده، اما همچنان عملیات عمرانی در جوی شرقی ادامه دارد و در بخش غربی نیز تخریب سنگفرشهای قدیمی و سیمانی کردن بستر شروع شده است.
«میترا ابراهیمی»، کارشناس آب و محیطزیست، معتقد است: «سنگفرش و نفوذناپذیر کردن سطوح علاوهبر ازبینبردن درختان با کاهش هوادهی خاک و جلوگیری از رسیدن آب به ریشه درختان، خطر فرونشست، جذب و بازتاب اشعه گرمایی و همچنین، افزایش دمای شهر و سلامت جسمی و روحی ساکنان تهران را تحتتأثیر قرار میدهد.»
او ادامه داد: «این کارهای نادرست با توجیه احیا و زیباسازی انجام میشود، ولی تابآوری و زیستپذیری شهر را کاهش میدهد.»
ابراهیمی در ادامه گفت: «در حال حاضر جهان بهسمت شهرهای نفوذپذیر میرود تا چرخه اکولوژیکی آب حفظ شود. در بسیاری از کشورها برای کنترل آبهای سطحی بهسمت ساخت جوی باغچهها، باغچههای زیستی و روشهای اکولوژیک دیگر میروند. این بدان معنی است که آب در محل خود نفوذ میکند و گیاه از همان مکان، آب را برمیدارد. این امر به تغذیه آبهای زیرزمینی هم کمک میکند. این درحالیاست که با ساخت سنگفرش، آب قنات، چاه و باران جاری در جوی را از روی سنگفرش عبور میکند و به خاک نفوذ نمیکند. اگر همه روانابهای تهران بهجای نفوذ در محل خودشان، به جای دیگری هدایت شوند، خطر فرونشست افزایش مییابد و برای آبیاری گیاهان و تغذیه آبخوان مجبور به انتقال آب میشویم.»
در طول بازدید بخشهایی از ریشههای قطع شده بود و گودال و جایگذاری سنگهای عمودی دورباغچهای نیز در اطراف درختان مشاهده شد.
کمآبی عامل حمله آفات به درختان
در طی پیادهروی در خیابان شریعتی از سمت شمال به جنوب پوسته آفتخورده برخی درختان توجه گروه را جلب کرد. «حسن ملکشی»، عضو هیئتعلمی مؤسسه تحقیقات گیاهپزشکی کشور، این خوردگیها را نتیجه تنش آبی درختان دانست؛ زیرا سنگ و سیمان مانع رسیدن آب به ریشه آنها میشود. این کمآبی باعث میشود درختان در برابر آفات آسیبپذیر و بهراحتی مبتلا به انواع آفات و بیماریها شوند. «آفات چوبخوار به درختان ضعیف حمله میکنند. درنتیجه، تغییراقلیم و سنگفرش شهرداری موجب حمله چوبخواران به درخت میشود.»
او گفت: «این درختان عظیم برای رشدونمو طبیعی خود حداقل بهاندازه سایهاندازشان نیاز به خاک آزاد دارند تا امکان نفوذ آبوهوا به ریشهها فراهم شود. درختان در فصل پاییز به عملیات بهزراعی نیاز دارند. اما الان نفوذناپذیر کردن دائمی بستر با سنگفرش و از بینبردن شرایط زیستی این درختان عظیم در حال انجام است.»
یکی دیگر از آسیبهای محیطزیستی که در خیابان شریعتی بهوضوح پیدا بود، قطع پایه یک درخت بود که پاجوشهای جوان آن، خشک شده بودند. ملکشی گفت: «وقتی درختی قطع میشود، باید بلافاصله جای آن نهال تازهای کاشت. اما در اینجا نهتنها نهال تازهای کاشته نشده است، بلکه حتی پاجوشهایی که میتوانستند به درختهایی تنومند تبدیل شوند بهدلیل نرسیدن آب به آنها، خشک شدهاند.»
پروژههای شهرداری هربار تهاجمیتر میشود
در بخش شرقی خیابان تعدادی از کسبه توجهشان به فعالیت گروه جلب شد و گفتند: «مدتهاست در بخش غربی آب جوی روان است، اما در بخش شرقی بین تجریش و پل رومی چند سال است آب جوی قطع و درختان فقط با تانکر آبیاری میشوند. این میزان آب برای درختان نارون و چنار قدیمی کفایت نمیکند. ما بارها به شهرداری شکایت کردیم، اما جوابی ندادهاند. حتی خودمان داوطلبانه میخواستیم هزینههای آبیاری این سمت را بپردازیم، اما باز هم توجهی نکردند.»
«مسعود امیرزاده»، پژوهشگر محیطزیست، در این بازدید گفت بستر سیمانی و جدول سنگی با طبیعت درختان در تضاد است: «بعضی درختان، مانند زبانگنجشک، بسیار مقاوماند، اما حتی این درختان هم دارند خشک میشوند. وقتی پای درختان سیمانی شود، حتی اگر باران هم ببارد، به خاک نفوذ نمیکند.» او تأکید کرد: «حیات شهر به این درختان وابسته است و با عملیات پیمانکاری با دلایل نامعلوم، به خطر میافتد.»
او درختان شریعتی را جزو میراثفرهنگی و عناصر هویتی شهر دانست و با اشاره به درخت نارونی ادامه داد: «این درخت طی ۱۲۰ سال تنشهای مختلفی را از سر گذرانده است تا به این قطر رسیده، اما در چندسال اخیر شهرداری با کارهای پیمانکاری اضافی هر بار بخشی از این درختان را خشک کرده است. شوربختانه هر بار، این پروژهها تهاجمیتر میشود.»
توقف سنگفرش کردن بستر، اولویت فعالان محیطزیست
خواسته این کارشناسان و فعالان توقف کامل سنگفرش بستر جوی و آبیاری منظم درختان بود. آنها معتقدند: «باید بهجای سنگفرش جوی، احیای اکولوژیک آن صورت گیرد.» جواب آنها به شهرداری که موش و زباله را بهانه کرده برای سنگفرشکردن جویها، این است: «راهحل حذف موش و زباله، سنگفرش کردن جوی نیست، بلکه باید جوی پاکسازی شود.»
خشکهچینی بهجای سیمانکاری
پیشنهاد دیگر آنها خشکهچینی بهجای استفاده از سیمان و ملات بود. خشکهچینی روی هم یا کنار هم چیدن سنگها یا عناصر ساختمانی بهشکل منظم و بدون استفاده از ملات است. این کار اجازه میدهد آب بهراحتی به درون خاک نفوذ کند و به ریشه درختان برسد. بهگفته کارشناسان، حتی این خشکهچینی هم باید با فاصله یک تا دو متری از درخت انجام گیرد تا آبوهوای کافی به بستر درختان برسد. این کارشناسان معتقدند حتی اگر شهرداری اصرار به این کار دارد، باید حداقل طوقهای با فاصله یک متری از تنه برای درختان در نظر بگیرند.
کارشناسان و کنشگران از همراهی مدیریت شهری و شهرداری منطقه یک برای توقف دائمی تخریب و ساخت سنگفرش در بستر جوی ولیعصر بهدنبال جلسههای متعدد کارشناسی با اساتید و کنشگران سپاسگزارند و انتظار دارند این اقدام در مورد جوی شریعتی، میدان تجریش، رفیوژ خیابانها و… صورت گیرد.
مسئولیت اجتماعی، وجدان سرگردان شرکتها
صدای مسئولیت اجتماعی در جلسات و آییننامهها بلندتر از همیشه شنیده میشود، اما هنوز جایی برای نشستن ندارد. میان منابع انسانی، محیطزیست، بهرهوری و روابطعمومی سرگردان است؛ نه ساختار دارد، نه اقتدار و نه حتی تعریف واحدی از خود. اکنون که دولت شرکتها را به اختصاص بخشی از درآمدشان به این حوزه ملزم کرده است، نبود ساختار سازمانی بیشازپیش چهره واقعی بحران را عیان میکند: مسئولیت اجتماعی در ایران، پیش از آنکه وظیفهای برای جامعه باشد، مسئولیتی است که خود باید برای بودنش بجنگد.
در بسیاری از شرکتهای ایرانی، مسئولیت اجتماعی همچنان در تبعید است؛ مفهومی که از آن سخن بسیار میگوییم، اما هنوز نمیدانیم دقیقاً در کدام اتاق سازمان باید بنشیند. نه در منابع انسانی جای دارد، نه در محیطزیست، نه در بهرهوری انرژی، نه در روابطعمومی. درست همین بیجایی است که آن را به امری سیال، مبهم و گاه فرساینده بدل کرده است؛ چون از یکسو باید بانی تعامل و همافزایی میان بخشهای گسسته سازمان باشد و از سوی دیگر، خود از هویتی مستقل و ساختاریافته بیبهره است.
این روزها که دولت با جدیت بیشتری به موضوع توسعه پایدار و محیطزیست ورود کرده و شرکتهای زیرمجموعهاش را مکلف ساخته است سه درصد از درآمد خود را به مسئولیت اجتماعی اختصاص دهند، تناقضها بیشازپیش آشکار شدهاند. زیرا در نبود ساختار رسمی و جایگاه قانونی در درون شرکتها، آن سه درصد اغلب به رقمی بیمعنا در ترازنامهها بدل میشود؛ نه ابزار تغییر اجتماعی.
مشاوران، دبیران و اعضای کمیتههای مسئولیت اجتماعی، در جلسات و نامهها، پیوسته ناچارند درباره «چیستی» این مسئولیت توضیح دهند: آیا یک باور است؟ یک فرهنگ؟ یا وجدان بیداری که قرار است چرخهای سردِ سازمان را به حرکت درآورد؟ و شاید مسئله همینجاست؛ تا زمانی که ندانیم با چه موجود زندهای سروکار داریم، نمیتوانیم برایش خانهای بسازیم.
مسئولیت اجتماعی، اگر بخواهد به رکن مؤثر در حاکمیت شرکتی بدل شود، باید از سطح توصیههای اخلاقی و فعالیتهای خیریه فراتر رود. باید به دانشی تخصصی، پویا و وابسته به بسترهای اقتصادی، اقلیمی و فرهنگی کشور تبدیل شود. همانگونهکه نمیتوان نسخهای واحد برای اقلیم شمال و جنوب پیچید، نمیتوان الگوی ثابتی از مسئولیت اجتماعی را به همه صنایع و سازمانها تحمیل کرد.
اما شاید زمان آن رسیده است که خود فعالان این عرصه -مشاوران، دبیران و اعضای کمیتههای مسئولیت اجتماعی- نخستین مسئولیت را در قبال جایگاه خود برعهده گیرند. تا زمانی که ما نتوانیم برای هویت و نقش خویش در ساختار سازمانی مطالبهای روشن و مبتنیبر عقلانیت و تجربه جمعی داشته باشیم، نمیتوانیم از دیگران انتظار فهم یا همراهی داشته باشیم.
در کشوری که امید به آینده بیش از هر زمان دیگری نیازمند ترمیم است، مسئولیت اجتماعی میتواند یکی از آخرین نهادهای اعتماد باشد. اما این اعتماد، بدون ساختار، دوام نمیآورد. شاید وقت آن رسیده است که پیش از سخن گفتن از پروژهها و گزارشها، از خانهای سخن بگوییم که هنوز ساخته نشده است: خانه مسئولیت اجتماعی.
این روزها در خیابان طالقانی تهران، در مجموعه تئاتر لبخند و در کنار سینما عصر جدید که روزگاری نوستالژی پایتختنشینان بود، «کتابخانه وزن دنیا» بهعنوان یک پاتوق فرهنگی جدید آغاز بهکار کرده است.
جشن آغاز به کار این کتابفروشی در روزهای جمعه و شنبه (۱۶ و ۱۷ آبان) برگزار شد که میزبان علاقهمندان و اهالی فرهنگ و هنر و روزنامهنگاران بود.
در این جشن، از کتابفروشی وزن دنیا با بیش از ۲۵ هزار جلد کتاب و ۱۰ هزار عنوان در حوزههای گوناگون، آثار هنری و تجسمی و کلکسیونی از نوشتافزار رونمایی شد.
همچنین، در بخش نمایش آثار هنری با همکاری گالری دنا از نمایشگاه «پس پشت» با اثری از «فرشید پارسیکیا» بر دیوار عصر جدید رونمایی شد؛ دیواری که قرار است هر دو هفته یکبار میزبان آثاری از یک هنرمند معاصر باشد.
برنامه افتتاحیه این کتابفروشی با اجرای موسیقی و خوانندگانی چون «احسان سپیدار» همراه بود.
کتابخانه وزن دنیا با شعار «بهشت کاغذی ما شاید بهشت گمشده شما باشد» آغاز به کار کرده و حالا این کتابفروشی قرار است به محلی برای دیدار، گفتوگو و کشف دوباره دنیای کتاب بدل شود.
نگاهی مردمنگارانه به زیست پنهان در جنوب شهر تهران
در ازدحام خیابانهای شلوغ و صدای بیوقفه ماشینها، بخشی از شهر نفس میکشد که در نگاه اغلب ما غایب است. کتاب «افیونزدگان؛ مردمنگاری در جنوب تهران» نوشته «اصغر ایزدیجیران»؛ استاد دانشگاه، جامعهشناس و نویسنده آثاری چون «حسکردن فرهنگ» و «ادراک زندگی»، دریچهای است به درون همان بخش دیدهنشده در دو محله «لب خط» و «دروازه غار».
در «افیونزدگان»، ایزدی ما را به دنیایی میبرد که در آن مرز میان بیداری و خواب، حقیقت و توهم، بهسختی قابلتشخیص است. داستان در بستری اجتماعی شکل میگیرد، اما روح آن عمیقتر از یک روایت صرف درباره اعتیاد است. او با نگاهی موشکافانه نشان میدهد چگونه انسان امروز در جستوجوی آرامش، به دام همان چیزی میافتد که از آن میگریزد.
شخصیتهای کتاب، مردمانی عادیاند؛ کارمند، کارگر، دانشجو یا مادری خسته، که هر یک بهشکلی درگیر وسوسهی فراموشیاند. ایزدی با نثری دقیق و زبانی پُر از تصویر، فضایی میآفریند که در آن هر جمله بوی واقعیت میدهد و هر مکالمه، بازتابی از جامعهای خاموش است. در پس هر روایت، نقدی اجتماعی نهفته است: نقد فرهنگی بر نسلی که درد را میشناسد، اما جرئت فریاد ندارد. نویسنده با بیانی صمیمی اما گزنده، از انسانهایی سخن میگوید که در هیاهوی روزمرگی، خود را گم کردهاند.
زبان کتاب نه چنان پیچیده است که مخاطب را خسته کند و نه آنقدر ساده که عمق نداشته باشد. ایزدی از ریتم طبیعی گفتوگو برای پیشبرد روایت بهره میگیرد و از خلال همین سادگی، معناهایی چندلایه میسازد. طنز تلخ یکی از ویژگیهای اصلی اثر است؛ طنزی که بهجای خنداندن، مخاطب را وادار به اندیشیدن میکند.
نویسنده در این اثر، با اتخاذ روش مشاهده مشارکتآمیز، با مهاجران تهیدست بلوچ و غریب محله لبخط و معتادهای کارتنخواب محله دروازهغار زندگی و حتی رفاقت کرده است. او کوشیده است فقط تصاویر تیره و کلیشهای این محلهها را به تصویر نکشد، بلکه لحظههای روشن ساکنان آن را نیز آشکار کند.
این کتاب با نگاهی انسانشناسانه، به بررسی زندگی مردمی میپردازد که در شرایط اقتصادی و اجتماعی دشواری زندگی میکنند و به مصرف مواد مخدر بهعنوان پدیدهای اجتماعی-اقتصادی روی میآورند. ایزدی با روش مشاهده میدانی و روایت مستقیم از تجربههای افراد، تصویری صادقانه و ملموس از فقر، روابط اجتماعی، خانواده و تلاشهای روزمره برای بقا ارائه میدهد.
«افیونزدگان» ترکیبی است از پژوهش علمی و روایت انسانی. کتاب به علاقهمندانِ مردمشناسی، جامعهشناسی و مطالعات شهری فرصتی میدهد تا ساختارهای اجتماعی و اقتصادی نابرابر و تأثیر آن بر زندگی واقعی مردم را از نزدیک مشاهده کنند. این اثر، دعوتی است برای درک بهتر واقعیتهای جامعه امروز ایران و تأمل در رابطه فرد و محیط اجتماعی.
ایزدی در مقام یک جامعهشناس، با دقت و همدلی، فاصله میان «مرکز» و «حاشیه» را به چالش میکشد. او خواننده را دعوت میکند فراتر از قضاوتهای سطحی، به عمق زندگی مردمانی بنگرد که در آمارها و تیترها گم شدهاند.
اهمیت «افیونزدگان» در این است که تصویر غالب از حاشیه را به چالش میکشد. نویسنده نشان میدهد در پس واژههایی چون اعتیاد، فقر و جنوب شهر، مجموعهای از معناها، روابط و تاریخهای شخصی نهفته است که فقط از خلال همدلی و حضور میتوان آن را فهمید. کتاب، خواننده را به بازاندیشی درباره مفاهیم مرکز، حاشیه و عدالت اجتماعی فرامیخواند.
کتاب فقط روایت فقر و اعتیاد نیست، آینهای است که جامعه ما را در برابر آن مینشاند. ایزدی در این اثر نشان میدهد زندگی در حاشیه، نتیجه انتخاب فردی نیست، بلکه حاصل ساختارهایی است که فرصتها را نابرابر تقسیم کردهاند. او با نگاهی عمیق و بیقضاوت، انسانهایی را به تصویر میکشد که در میان انبوه مشکلات، همچنان به انسانبودن وفادار ماندهاند؛ کسانی که با همه رنجها، هنوز لبخند میزنند، عشق میورزند و رؤیا میبافند. این کتاب با زبان روان و ساختار منسجم خود، میتواند یکی از آثار شاخص در ادبیات اجتماعی سالهای اخیر به شمار آید. نویسنده با پرهیز از شعار و قضاوت، صدایی انسانی و همدلانه دارد.
در روزگاری که روایتهای رسمی، چهره واقعی طبقات فرودست را پنهان میکنند، «افیونزدگان» یادآور ضرورت دیدن، شنیدن و درک متقابل است. این کتاب برای تمام کسانی است که میخواهند بدانند تهران امروز چگونه در لایههای پنهان خود نفس میکشد.
نام کتاب: افیونزدگان؛ مردمنگاری در جنوب تهران
نویسنده: اصغر ایزدیجیران
ناشر: انتشارات نی
قیمت: ۲۶۰ هزار تومان
تعداد صفحه: ۱۸۱
سال انتشار: ۱۴۰۴
وقتی پایش حیاتوحش با نمونهبرداری اشتباه میشود
در یادداشت قبلی از عکاسی حیاتوحش و فاصله میان «تصویر» و «واقعیت» گفتم. حالا میخواهم از خطای مهمتری بنویسم؛ این تصور که پایش حیاتوحش یعنی صرفاً ثبت تصویری گونهها با دوربین تلهای. این باور نهفقط میان علاقهمندان، بلکه گاهی حتی در میان برخی تصمیمگیران هم دیده میشود یا دستکم عملکردشان چنین برداشتی را القا میکند. رواج این نگاه در عمل بهمعنای فروکاستن یک فعالیت پژوهشی نظاممند به تجربهای شخصی است؛ چیزی میان عکاسی حیاتوحش و مستندسازی میدانی، که اغلب حتی ارزشهای زیباییشناختی عکاسی حیاتوحش را نیز در خود ندارد.
پایش حیاتوحش یک فعالیت پژوهشی و دوربین تلهای فقط یک ابزار آن است، همانطورکه تلسکوپ یک برای نجوم ابزار است. وقتی از «پایش» صحبت میکنیم، درواقع از پژوهشی حرف میزنیم که باید تمام ویژگیهای یک مطالعهی علمی را داشته باشد؛ فرضیه یا پرسش روشن، روششناسی دقیق و طراحی قابلتکرار و نتایج ابطالپذیر. بدون این عناصر، چیزی که انجام میشود صرفاً جمعآوری عکس است، نه علم.
اهمیت این عناصر در آن است که روشمندی علمی بر دو ستون اصلی استوار است: تکرارپذیری و ابطالپذیری. یعنی اگر کسی همان روش را در زمان یا مکانی دیگر به کار ببرد، باید بتواند نتیجهای قابلمقایسه به دست آورد و اگر دادهها نادرست باشند، باید امکان رد آنها وجود داشته باشد. این دو اصل، مرز میان تجربه شخصی یا منفرد و شناخت علمی را مشخص میکنند.
در اکولوژی و مدیریت جمعیتها شرایط مطالعه را بهسختی میتوان کنترل کرد. بنابراین، تنها راه برای نزدیکشدن به واقعیت، جمعآوری دادههایی است که بتوانند در زمانهای مختلف تکرار و با هم مقایسه شوند. اینچنین است که روندها و همبستگیها آشکار میشوند (در این مرحله از بررسی صحت رابطه علی و معلولی همبستگیها چشمپوشی میکنیم). در نبود چنین طراحیای، ما فقط لحظههایی از حضور یک گونه را میبینیم، بیآنکه بفهمیم در طول زمان چه بر آن گذشته است.
به زبان ساده، روششناسی علمی یعنی طراحی پژوهش بهگونهایکه بتوان فرض کرد دادهها پاسخ پرسش را میدهند و فرضیات را رد یا تأیید میکنند. بنابراین، پایش نظاممند با دوربین تلهای، یعنی بدانیم از ابتدا چه میخواهیم بسنجیم؛ آیا هدف فقط حضور یا عدم حضور گونه است؟ یا میخواهیم تراکم جمعیت را برآورد کنیم؟ یا رفتار، فعالیت روزانه و فصلی و الگوهای زمانی و مکانی را بررسی کنیم؟ نوع پرسش تعیین میکند طراحی چگونه باشد، دوربینها کجا و با چه فاصلهای نصب شوند، چند بار تکرار شوند و دادهها چگونه تحلیل شوند.
اگر طراحی نمونهگیری مشخص نباشد، دادهها پراکنده و غیرقابلمقایسهاند. بدون ثبت «تلاش نمونهگیری»، یعنی مدت کار دوربینها، موقعیت دقیق و بازه زمانی فعالیت هیچ تحلیل معناداری از روند یا تراکم ممکن نیست. یک تصویر از گونهای نادر شاید هیجانانگیز باشد، اما بدون این دادههای زمینهای، ارزش علمی ندارد.
پایش نظاممند بهمعنای تکرار با شرایط یکسان در زمان است. یعنی دادهها در بازههای زمانی ثابت (مثلاً سالانه یا فصلی) از ساختاری مشخص گردآوری شوند تا بتوان روندها را تحلیل کرد. بدون این ویژگیها تصویربرداری در بهترین حالت فقط نمونهبرداری است، نه پایش. پایش یعنی مشاهده تکرارشونده طبیعت، نه عکاسی از آن. درنهایت، دادههای پایش باید همراه با متادیتا و در قالبهای استاندارد ذخیره شوند تا بتوانند دوباره استفاده شوند و تحلیلهای مقایسهای ممکن شود. علم فقط وقتی معنا دارد که دادهها شفاف و تکرارپذیر باشند.
من شخصاً موارد خوبی از پایش نظاممند حیاتوحش در ایران سراغ دارم. اما پرسش اساسی این است که در حال حاضر در پایش گونهای نادر و در لبه انقراض مانند یوزپلنگ آسیایی، این الزامات رعایت شدهاند یا خیر؟
براساس اطلاعات موجود در حال حاضر، پایش یوز فقط در محدوده حفاظتی «توران» انجام میشود که بر مبنای شواهد موجود پایشی سیستماتیک نیست. سایر زیستگاههای فعال مانند «پناهگاه حیاتوحش میاندشت» و مناطق خارج از زیستگاه که گزارشهای مشاهده دارند، عملاً گاهی بهصورت ناقص و مقطعی دوربینگذاری شدهاند. دادهها معمولاً فقط حضور گونه را ثبت میکنند و دوربینها بهشکلی فرصتطلبانه و بدون طرح یا پرسش پژوهشی مشخص نصب شدهاند. تا جایی که من میدانم، هیچ گزارش رسمیای حاوی دادههای تکمیلی از وضعیت جمعیت منتشر نشده و بسیاری جزئیات حیاتی مانند طراحی نمونهگیری، تکرار در زمان، متادیتا و شفافیت دادهها مشخص نیست.
اگر هدف فقط این باشد که بدانیم یوز هنوز وجود دارد، پاسخ را میدانیم؛ اما برای حفاظت واقعی و مدیریت علمی این گونه، به دادههای نظاممند، قابلتکرار و تحلیلی نیاز داریم که بتوانند به پرسشهای کلیدی پاسخ دهند: روند جمعیت چگونه است؟ پراکنش مکانی و رفتاری چگونه تغییر میکند؟ نرخ بقا و تولد در زیستگاههای مختلف چگونه است؟ آیا الگوهای رفتاری با عوامل محیطی همبستهاند؟
بدون چنین دادههایی، دوربینگذاریهای فعلی تنها تصویری پراکنده و ناکافی ارائه میدهد. پایش دقیق با مشخصاتی که شرح آن رفت، در حال حاضر یکی از معدود روشهای در دسترسی برای بررسی وضعیت شکننده این گونه است؛ دریچهای تنگ به واقعیت زیستی یکی از مهمترین گونههای حیاتوحش کشور که بستهشدنش حفاظت از آن را تاریکی مطلق قرار فرو خواهد برد.
وقتی از «حضور زن در شهر» صحبت میکنیم، این حضور را چگونه تعریف میکنید؟
«حضور فعال» در شهر فراتر از تردد فیزیکی و بهمعنای توانایی شکلدهی به فضا، تعریف فعالیتها و تولید معنا در مکان است. این حضور اشکال گوناگونی دارد؛ حضور شغلی، چه در قالب مشاغل رسمی با آمار پایین و چه مشاغل غیررسمی که غالباً نادیده گرفته میشوند؛ حضور فراغتی افراد در فضاهای شهری که مستلزم درآمد و زمان کافی است؛ حضور بدنی و ورزشی که حتی وقتی در قالب تبلیغات حکومتی به نمایش درمیآید، خود نشاندهنده کنش فعال بدن زنان است و درنهایت، حضور مدنی و اعتراضی که اوج حضور فعال آنان و همراه با بالاترین ریسک است. در مقابل، «حضور منفعل» عمدتاً بهصورت مصرفی، عبوری و مشروط نمود پیدا میکند. حضور زنان در نقش انجامدهندگان «کارهای مراقبتی» نامرئی است؛ مانند همراهی کودکان، خرید و مدیریت امور خانه که اقتصاد شهری به دوش آنان میگذارد و عموماً منفعلانه است. این کار اگرچه بازتولید نیروی کار سرمایهداری را ممکن میکند، اما نادیده گرفته میشود. حضور واقعی و رهاییبخش، مستلزم بهرسمیت شناختهشدن این کار و حمایت از آن از طریق خدمات عمومی رایگان مانند حملونقل، مهدکودک و فضاهای جمعی و نیز توانایی زنان برای مشارکت در تولید فضا مطابق با نیازهای خود، بهجای مصرف صرف فضاهای ازپیشتعیینشده، است.
زنان در شهرهای ایران چقدر امکان تولید و مالکیت فضا را دارند؟ حضورشان فعال است یا صرفاً عبوری؟
در شهرهای ایران، زنان عمدتاً با حضوری عبوری و مشروط مواجهاند و امکان چندانی برای تولید فضا یا مالکیت فضا ندارند. شهر حول محور تقسیم کار جنسی سرمایهداری ساخته شده. موانع اقتصادی مانند اشتغال غیررسمی و کمشماری آماری آن، که بخش عمدهای از کار زنان را در بر میگیرد، به کمدستمزدی و وابستگی اقتصادی آنان میانجامد. فقر زمان و پول، برنامه روزانه بسیاری از زنان را به عبور سریع بین خانه، محل کار و بازار محدود میکند. از منظر کالبدی، شهر با بدن زن سازگار نیست. فضاهای لاکچری مانند رژههای موتورسواران یا باشگاههای خصوصی، حضور فعال زنان را به نمایشی برای قشر خاصی تقلیل میدهند و تجربه روزمره اکثریت زنان را نادیده میگیرند. مناسبسازی نشدن فضا برای کالسکه، چرخ خرید یا ویلچر و اولویتدادن به ساخت بزرگراهها برای عبورومرور ماشینها و پلهای هوایی عابر پیاده با دسترسی سخت، از دیگر موانع جدی است.
پیوند مسئولیتهای خانگی با فضاهای شهری را چطور میبینید؟ مسائل خانوادگی چقدر دستوپای زنان را میبندد؟
این مسئله نشانگر تقسیم کار جنسیتی درون نظام سرمایهداری-مردسالار است. مسئولیتهای خانگی که عمدتاً بر دوش زنان است، درواقع کار بازتولیدی بدون مزد محسوب میشود. این کار، نیروی کار را برای نظام سرمایهداری بازتولید میکند، اما خود هیچ دستمزدی دریافت نمیکند.
زنان شاغل درواقع دو شیفت کار میکنند: شیفت مزدبگیر در فضای عمومی و شیفت بدون مزد در فضای خصوصی. این تقسیم کار بر جغرافیای شهری تأثیر مستقیم دارد. مردان اغلب دغدغه کار خانه ندارند و به همین دلیل، از وقت آزاد برخوردارند و میتوانند از فضاهای عمومی برای شبکهسازی اجتماعی استفاده کنند. اما زنان بهدلیل مشغله کار خانگی، از فقر زمانی رنج میبرند.
مثلاً زنانی که شاغل هستند، اگر دو ساعت دیرتر به خانه برگردند، با مشکلاتی روبهرو میشوند. این مسئله صرفاً بهلحاظ مذهبی یا فرهنگی نیست، بلکه ساختاری است. آنها باید بهسرعت به خانه بازگردند تا کارهای خانه را انجام دهند، غذا درست کنند و به اعضای خانواده برسند.
نهادهای اجتماعی مانند مدرسه نیز با انتظار حضور بهموقع مادران، درواقع نقش جنسیتی سنتی را تقویت میکنند. این نهادها بهطور نامرئی زنان را به قلمرو خصوصی میرانند و مانع از حضور فعال آنان در عرصه عمومی میشوند. از این منظر، مسئولیت خانگی نهتنها دستوبال زنان را میبندد، بلکه آنان را از تشکیل سرمایه اجتماعی محروم میکند.
پس از دیدگاه شما، شهرهای امروز ما فرصت تجربه برابر فضا را برای زنان فراهم نمیکنند؟
شهرهای ایران فرصت تجربه برابر فضا را برای زنان فراهم نمیکنند، چراکه نمونهای بارز از شهر پدرسالار-سرمایهسالار هستند و نابرابری را تقویت و طبیعی جلوه میدهند. تجربه افراد از نابرابریها با توجه به جایگاه اجتماعیشان متفاوت است؛ جایگاه اجتماعی یک زن کارگر مهاجر بهدلیل جایگاه جنسیتی او در نظم جنسیتی غالب، یا جایگاه طبقاتی و قومیتی او تجربههایش را از این نابرابریها متفاوت میکند یا یک زن دارای معلولیت با موانع مضاعف دیگری روبهرو است. بهطورکلی، انگار شهر عمدتاً برای خدمت به مرد نانآور طراحی شده است.
چه عواملی باعث میشود زن احساس کند در شهر «بهرسمیت شناخته نمیشود»؟
احساس «بهرسمیت شناخته نشدن» زنان در شهر، ریشه در فقدان زیرساختهای شهروندی و شهری مناسب دارد. در سطح زیرساختهای حقوقی-شهروندی، تبعیضهای نظاممند در ارث، طلاق و حضانت، اجازه اشتغال و خروج از خانه برای زنان در قوانین، پایههای نابرابری را قانونی میکنند. این قوانین به زنان پیام میدهد که شهروندان درجه دو و مسئلهدار محسوب میشوند. این نابرابری حقوقی مستقیماً بر زیرساخت اقتصادی تأثیر میگذارد؛ ناامنی در مالکیت مسکن، دستمزد نابرابر و محدودیت در دسترسی به منابع مالی (وام، اعتبار)، استقلال اقتصادی زنان را تضعیف و آنان را در چرخه فقر و وابستگی نگه میدارد. این محرومیت از پایههای اقتصادی، امکان مشارکت مؤثر در عرصه عمومی و نفوذ بر تصمیمگیریهای کلان شهری را بهشدت کاهش میدهد.
این غیبت سیستماتیک در کالبد فیزیکی و اجتماعی شهر نیز مشهود است. فقدان زیرساختهای مراقبتی همگانی (مانند مهدکودکهای فراگیر و باکیفیت) و حملونقل عمومی ایمن و مناسب، بار کار خانگی و مراقبت را که عمدتاً بر دوش زنان است، چندین برابر میکند و جغرافیای زمانی آنان را بهشدت محدود میسازد. این امر، امکان بهرهمندی برابر از فضاهای عمومی، فرصتهای شغلی و مشارکت اجتماعی را از آنان سلب میکند. در بعد نمادین، شهر عمدتاً با نامگذاری خیابانها بهنام مردان و طراحی فضاهایی که در اکثر اوقات نیازها و حضور مردانه را در نظر میگیرند، هویت و تاریخ زنان را نادیده میگیرد. فقدان این زیرساختهای اساسی -از حقوقی و اقتصادی تا کالبدی و مراقبتی- در کنار تجربه مکرر آزار در فضاهای عمومی بهعنوان مثال حضور زن در فضا باید صرفاً عبوری باشد یا حضورش با تاریکشدن هوا مورد ظن قرار گرفته و آزارش توجیه میشود، تمام اینها میتواند این حس را در زنان نهادینه کند که شهر نه برای آنان، بلکه علیه آنان طراحی و اداره میشود.
رابطه بدن زن با فضاهای شهری را چطور میبینید؟ آیا میتوان گفت شهر براساس بدن مردانه طراحی شده و نمونههایی از فضای شهری وجود دارد که با نیازهای زنان سازگار نیستند؟
رابطه بدن زن با فضاهای شهری رابطهای دیالکتیک و مبتنیبر شکلدهی متقابل است. شهر با فرض بدن مردانه بهعنوان هنجار، بدن زن را به حاشیه میراند و آن را نیازمند کنترل قلمداد میکند. در پاسخ، بدن زن مجبور است خود را با شهر تطبیق دهد: سریعتر حرکت کند، مسیرهای خاصی را انتخاب کند، پوشش خود را کنترل و از فضاها و ساعات خاصی اجتناب کند. این فرایند، نیازهای بدن باردار، بدن قاعدگی و بدن پساقاعدگی(منوپاز) یا (بدنهایی که بهاندازه کافی زنانه تلقی نمیشوند) را کاملاً نادیده میگیرد.
فضاهای شهری بسیاری در ایران با نیازهای زنان ناسازگارند؛ از جمله میتوان به پیادهروهای باریک و پرمانع اشاره کرد که حرکت با کالسکه یا تردد همراه با کودکان را بسیار دشوار میکند، حملونقل عمومی شلوغ و فاقد رمپ که کانون آزار کلامی و فیزیکی هم هستند و پارکهای تاریک و فاقد نورکافی، نیمکتهای قابلرؤیت و فضاهای بازی امن برای کودکان. همچنین، بسیاری از مکانهای شهری که فاقد اتاقهای شیردهی هستند.
فکر میکنید مهمترین مؤلفههای یک شهر امن برای زنان چیست؟
مهمترین مؤلفههای یک شهر امن برای زنان، شهری است که نهتنها زیرساختهای کالبدی و حقوقی را فراهم کند، بلکه «مناسبات اجتماعی» حاکم بر آن، امکان «عاملیت و کنشگری فعال» زنان را بهرسمیت بشناسد و تقویت کند. چنین شهری از یکسو با تضمین امنیت اقتصادی، حقوقی و کالبدی بستر لازم را فراهم میآورد، اما از سوی دیگر، شهروندان زن را صرفاً بهعنوان ذینفعان منفعل در نظر نمیگیرد، بلکه آنان را بهعنوان «سازندگان و تولیدکنندگان فضا» میشناسد. در این مناسبات، زنان میتوانند در تعریف هنجارهای اجتماعی، طراحی فضاهای عمومی و نظارت بر اجرای قوانین مشارکت مؤثر داشته باشند. بهعنوان مثال، حضور زنان در نقشهایی چون معمار، برنامهریز شهری و… تنها نمونههایی از این عاملیت است.
در چنین شهری، امنیت محصول یک فرایند مشارکتی و پویاست که در آن، زنان نهتنها از حق «بودن» در فضا برخوردارند، بلکه از حق «شکلدادن» به فضا، «تعلق» داشتن به آن و «تغییر» آن نیز بهرهمند میشوند. این امر مستلزم ایجاد نهادهای دموکراتیکی است که صدای زنان را از همه اقشار و گروهها در فرایندهای تصمیمگیری منعکس کند. درنهایت، شهر امن شهری است که در آن مناسبات اجتماعی، اقتصادی و سیاسی بهگونهای سامان یافته که زنان بتوانند بدون ترس از خشونت، تبعیض یا طرد، نهتنها در فضا حضور فیزیکی داشته باشند، بلکه بهصورت فعال در تولید و بازتولید زندگی شهری سهیم باشند و احساس مالکیت و تعلق خاطر نسبت به فضاهای عمومی را تجربه کنند.
آیا تجربه شهر برای زنان در ایران با کشورهای دیگر تفاوتهای ساختاری دارد؟
در بستر ایران، زنان با محدودیتهای قانونی و اجتماعیِ ساختاری مواجهاند که حضور آزادانه آنان در شهر را به چالشی روزمره تبدیل میکند. این شرایط داخلی، در تقاطع با منطق سرمایهداری نئولیبرال جهانی، وضعیت را پیچیدهتر میکند. همانطورکه پیشتر اشاره کردم، سیاستهای خصوصیسازی و کوچکسازی دولت، خدمات عمومی حیاتی مانند حملونقل ارزان، فضاهای مراقبتی و امکانات بهداشتی را تحلیل میبرد و بار کار خانگی و مراقبت رایگان را که عمدتاً بر دوش زنان است، سنگینتر میکند. درنتیجه، زنان ایرانی در میدانی دوگانه گرفتار میشوند: از یکسو، با قوانین مردسالارانه داخلی که بدن و حضورشان را کنترل میکند و از سوی دیگر، با فشارهای اقتصادیِ نظام سرمایهداری جهانی که منابع و فرصتهایشان را محدود میکند و آنان را به حاشیه بازار کار و عرصه عمومی میراند. این تقاطع، نهتنها بر نابرابریهای جنسیتی میافزاید، بلکه اشکال مقاومت را نیز بهسمت راهبردهای معیشتی و روزمره سوق میدهد.
موقعیت زنان در ایران را نمیتوان بدون درنظرگرفتن جایگاه این کشور در سلسلهمراتب نظام جهانی سرمایهداری درک کرد. قوانین مردسالارانه و محدودکننده داخلی، بازار کار ایران را برای زنان بهشدت تنگ میکند و آنان را به حاشیه میراند. همزمان، اقتصادهای پیشرفته غربی که با کسری مراقبت مواجهاند، با جذب این زنان تحصیلکرده اما محرومشده از فرصت، بهعنوان نیروی کار ارزان در بخش مراقبت، بهطور غیرمستقیم از این ساختار تبعیضآمیز داخلی سود میبرند. بنابراین، آزادی نسبی زنان غربی برای مشارکت در بازار کار، تا حدی وامدار استثمار کار بازتولیدی زنان مهاجری است که خود از جوامعی با ساختارهای مردسالار قدرتمند (مانند ایران) گریختهاند. این همان همکاری ناخواسته بین مردسالاری داخلی و سرمایهداری جهانی است. میتوان به آمارهای مهاجرتهای کاری پرستاران و پزشکان مراجعه کرد.
ویژگیهای شهر ایدئال برای زنان چیست؟
اگر قرار باشد شهری ایدئال برای زنان طراحی شود، باید بر مبنای بازتولید اجتماعی بهجای انباشت سرمایه بنا شود. ویژگیهای چنین شهری عبارتاند از قرارگیری فضاهای مراقبت جمعی باکیفیت و رایگان در قلب محلات، غیرکالایی شدن فضاهای عمومی و حملونقل؛ طراحی مشارکتی و تقاطعی فضاها با حضور زنان از گروههای مختلف، انعطافپذیری و چندعملکردی بودن فضاها، بهرسمیت شناختن تکثر در خانوادهها و روابط و نهایتاً، ایجاد نهادهایی برای تولید دانش انضمامی و انعکاس تجربیات زنان در سیاستگذاری شهری.
حضور فعال زنان در شهر تابعی است از آزادی اقتصادی، رفع تبعیض قانونی و طراحی فراگیر فضا. شهروند درجه دوم کسی است که نهتنها از فضا طرد میشود، بلکه از حق تصرف، تولید معنا و شکلدهی به محیط زندگی خود نیز محروم است. تحقق این حق مستلزم تغییر در ساختارهای عمیق اقتصادی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر شهر است. شهری که نیازهای آسیبپذیرترین افراد را در مرکز طراحی خود قرار دهد، درنهایت برای همه، بهجز برای صاحبان انحصاری سرمایه و قدرت پدرسالار، شهری انسانیتر و عادلانهتر خواهد بود.
محیطزیست گیر افتاده میان امنیت و معیشت
شما در ابتدای فعالیت خود از تشکیل مجموعهای از کمیتهها خبر دادید که نخستین آنها کمیته یوز بود و حتی فراخوانی نیز دراینباره منتشر شد. تکلیف این کمیتهها چه شد و به کجا رسید؟
تعدادی از این کمیتهها در حال حاضر فعال هستند و فعالیت میکنند. ما در این کمیتهها تلاش میکنیم فضایی را شکل دهیم که کارشناسان و متخصصان داخلی سازمان با دانشگاهیان، متخصصان بیرونی و سازمانهای مردمنهاد همافزایی داشته باشند. با این رویه امیدواریم موضوعات و مشکلات خاصی که در بخشهای مختلف، حوزههای گوناگون و درباره گونههای در خطر انقراض وجود دارد، حل شود. برخی از این کمیتهها تشکیل و فعال شدهاند. تعدادی از آنها هم با مشکلاتی مواجه شدهاند که کار را تا حدی سخت کرده است. اما در مجموع فعالیتها در جریان است. کمیته مربوط به موضوع یوز نیز جزو کمیتههای فعال است و فعالیت میکند. شاید به ترکیب ایدئالی که مدنظر و مورد علاقهمان نرسیده باشیم، اما فعالیت خود را ادامه میدهیم و کار متوقف نشده است.
کدام کمیتهها تشکیل شدهاند؟
کمیته مرتبط با یوز، میشمرغ، خرس، پرندگان شکاری فعال هستند. در کنار آنها چند کمیته دیگر داریم که موضوعات مختلفی را در بخشهای مختلف دنبال میکنند.
در دومین همایش پارکهای ملی و مناطق حفاظتشده که در شهرکرد برگزار شد، در سخنرانیتان عنوان کردید قصد دارید معیار انتخاب مناطق چهارگانه را از تمرکز پستانداران یا گوشتخواران خارج کنید. آیا بر مبنای شاخصهای جدید مناطق جدیدی معرفی شدهاند یا قرار است معرفی شوند؟
در شورایعالی گذشته هیچکدام از موارد ارتقای سطح را به شورا نبردیم و روی موارد خاص کار کردیم؛ برای مثال، گونه خاصی که باید حمایت شود، کریدورهای خاص یا رویشگاههای ویژهای که باید تحت مدیریت قرار گیرند. در حال حاضر، برای ارتقای سطح چند منطقه اقدام کردهایم و بهدنبال اخذ تأییدیه از وزارت صنعت و معدن و تجارت و وزارت جهادکشاورزی هستیم.
در برخی عرصهها با مشکلاتی مواجهایم، اما با تعامل تلاش میکنیم آنها را برطرف کنیم. نمونه آنها چشمه قدمگاه است، چشمهای کوچک با حدود سه هزار و ۷۰۰ مترمربع مساحت که از ۹ گونه ماهی آن هفت گونه اندمیک هستند. بهعلاوه، در همین حوزه در حال انجام مطالعهای با جمعی از دانشگاهیان هستیم. اساتید و متخصصانی از سه دانشگاه مختلف گرد هم آمدهاند تا بتوانیم سازوکاری علمی برای انتخاب مناطق داشته باشیم و در کنار آن، مناطق حساس و ویژهای را که باید تحت حفاظت قرار بگیرند، شناسایی کنیم.
در همایش شهرکرد مطرح کردید که بهواسطه امکانات محدود سازمان حفاظت محیطزیست، شاید معرفی مناطق جدید تا حدی دشوار باشد و باید بیشتر بهسمت مشارکت مردم برویم که یکی از آنها قرقها به حساب میآیند. بااینحال، اکنون قرقداران تا حدودی ناراضی هستند؛ یا پروانه شکار صادر نمیشود و حتی اگر هم صادر شود، زمان مناسبی نیست. در این شرایط برخی از قرقداران حتی این گزاره را مطرح میکنند که ما میخواهیم مناطق را تحویل دهیم.
استفاده از کمک بخش خصوصی برای حفاظت از تنوعزیستی کشور، جزو اولویتهای ماست و همه تلاش خود را میکنیم تمامی ایرادهایی را که در حوزههای افزایش مشارکتپذیری وجود دارد، بهتدریج رفع کنیم. در مورد قرقداران نیز، موضوع صدور پروانه، همانطورکه میدانید، یکی از چالشهای اساسی است.
ما در سال آبی گذشته، سال سختی را پشت سر گذاشتیم و شرایط برای حیاتوحش دشوار بود؛ چه در قرقها، چه در مناطق تحتحفاظت و چه در مناطق آزاد. بنابراین، امسال با حساسیت بیشتری موضوعات مربوط به صدور پروانه را پیگیری میکنیم و امیدواریم به چارچوبی برسیم که بحث اقتصادیشدن حفاظت را در شرایط مناسب به نقطه بهینه نزدیک کند.
میدانم شرایط سخت است، اما اکثر افرادی که وارد حوزه حفاظت شدهاند، بیش از مسائل اقتصادی، عشق و علاقه خود به حیاتوحش و تنوعزیستی کشور را انگیزه حضورشان قرار دادهاند. ازاینرو، فکر نمیکنم موضوعی که مطرح کردید، آنقدر جدی باشد. ما اکنون در برخی مناطق تفاهمنامههایی تنظیم میکنیم که هیچگونه بهرهبرداری در آنها پیشبینی نشده و باوجوداین، متقاضیانی داریم. بنابراین، چندان نگران این موضوع نیستیم.
قرقداران عزیز باید ضمن تلاش برای حفاظت، شرایط محیطی و وضعیت اکوسیستمها را در شرایط بحرانی درک کنند. ممکن است در یک سال تعداد پروانه مناسبی بفروشند، در سال دیگر تعداد کمتر، در یک فصل زودتر و در برخی موارد دیرتر از زمان مورد تقاضایشان. بنابراین، انتظار همراهی آنها را داریم و معتقدیم کاری که از ابتدا با علاقه و عشق آغاز شده، طبیعتاً ادامه خواهد یافت.
مگر پروانهها براساس نتایج سرشماریها صادر نمیشود؟ نه اینکه شما سرشماری انجام میدهید و به قرقدار اعلام میکنید میتوانند چه درصد یا تعدادی پروانه شکار دریافت کند، فراتر از اینکه ترسالی یا خشکسالی باشد؟
جمعیت حیاتوحش در شرایطی که با محدودیتهای محیطی مواجه میشود، رشدی را که باید داشته باشد، ندارد.
یکی دیگر از موضوعات، بحث اکوتوریسم است. در پارک ملی گلستان اگر تفرجگاهها راه افتاده بود، میتوانست درآمدی به پارک اضافه و حتی حقوق همیاران را تأمین کند. شما بارها از اکوتوریسم صحبت کردهاید؛ چرا همچنان موضوع تفرجگاهها که حاضر و آماده است، در پارک ملی گلستان بینتیجه مانده؟
متأسفانه یکی از ایرادات سیستمهای دولتی، همین بروکراسی پیچیده و سخت مرتبط با موضوعات است. ما از بدو حضورمان، طرحهای تهیهشده را با همکاری مدیریت استان و همکارانمان در پارک بازنگری کردیم. در کنار آن، یکسری دستورالعملهایی وجود داشت که در رابطه با سرمایهگذاری بخشهای غیردولتی در موضوع حفاظت از تنوعزیستی و اداره تفرجگاهها ایراداتی به آنها وارد شده بود. بایست این دستورالعملها اصلاح و بازنگری میشد که فرایند بسیار طولانی و پیچیدهای داشت.
اینها همه یکییکی رفع شده است و موافقت بخشهای مختلف از جمله بخش حقوقی خود سازمان حفاظت محیطزیست را اخذ کردیم. منتها چون نام تالابها را آورده بودیم، نیاز بود معاونت دریایی مجدداً تأییدیه بدهد. هر زمان خانم دکتر انصاری این دستورالعمل را ابلاغ کند، فرایند بهکارگیری این ظرفیت برای مشارکت بخش خصوصی، بهویژه جوامع بومی و محلی، در برنامههای طبیعتگردی مناطق دنبال میشود.
چند سال است دفتر حیاتوحش بحث مرکز بازپروری خرس سیاه را مطرح میکند. بااینحال، هنوز نمیدانیم مرکز بازپروری برای خرس سیاه بالاخره تشکیل میشود یا نه! متأسفانه بهنظر میرسد همه تمرکز روی یوز است و خرس سیاه در حاشیه قرار گرفته است.
اینطور نیست. همکاران ما در اجرای این پروژه تأخیر دارند؛ این موضوع محل گلایه خود من از عزیزان دفتر حیاتوحش بوده است. اما محل احداث این سایت، بر ساس مطالعهای که یکی از سازمانهای مردمنهاد در مشارکت با دفتر حیاتوحش انجام داده، انتخاب شده است. خوشبختانه طراحیهای اولیه نیز به انجام رسیده و قرار است این مرکز فعال شود.
هفته گذشته در جلسه مفصلی که دراینباره داشتیم، به همکارانم اعلام کردم اگر تا چند روز آینده کار به نتیجه نرسد، ناچاریم حتی از محل منابع محدود دفتر حیاتوحش و تنوعزیستی، خودمان اجرای پروژه را آغاز کنیم و منتظر مشارکت بخشهای خارج از سازمان نمانیم. بااینحال، اگر متقاضی سرمایهگذاری و همکاری مشترک در زمینه بازپروری خرسهای سیاه و بازگرداندن آنها به طبیعت داشته باشیم، قطعاً از آن استقبال خواهیم کرد.
ضمناً دفتر ذخایر ژنتیکی و موزه تاریخ طبیعی سازمان، مطالعهای درباره وضعیت ژنتیکی این گونه آغاز کرده تا اطمینان حاصل شود خرسهای سیاه در اسارت موجود در کشور، بومی ایران هستند و از خارج یا زیرگونه دیگری قاچاق نشدهاند؛ نتایج این مطالعه نیز طی دو تا سه ماه آینده اعلام میشود.
با شروع فصل مهاجرت، بار دیگر بحث بازار فریدونکنار داغ میشود. برای مقابله با آن چه برنامهای دارید؟
ما از سال گذشته با همکاری ادارهکل محیطزیست مازندران، برای حل این مشکل پیگیریها و مراوداتی را انجام دادهایم و تلاش میکنیم تغییر معیشت اتفاق بیفتد و بهجای شکار، از ظرفیت طبیعتگردی این دامگاهها استفاده شود. یکیدو نفر از اهالی هم از آن استقبال کردهاند، ولی واقعاً کار آنگونهکه دلمان میخواست پیشرفتی نداشته است.
از سوی دیگر، دامگاههایی که گاهی بهعنوان اکوسیستم تالابی عمل و گونههای پرنده در آنها زندگی میکردند، یکییکی در حال تغییر کاربریاند و عملاً این تالابهای مصنوعی از دسترس خارج میشوند. برنامه ما حذف تورهای هوایی و کرس و سایر روشهایی که اکنون بهصورت غیرقانونی انجام میشود، در فریدونکنار است. در کنار آن، از معیشتهای مکملی مثل طبیعتگردی که باعث حفظ این تالابهای مصنوعی و تنوعزیستی میشود، حمایت میکنیم.
برخی کارشناسان این گلایه را مطرح میکنند که امنیتیها و حراستیها در تخصصیترین مسائل حفاظتی دخالت میکنند و این، کارها را با مشکل جدی مواجه کرده است. آیا میتوان برای این موضوع کاری کرد؟
مراجع امنیتی و نظارتی دغدغههای خودشان را دارند و اولویتهایی را مطرح و دنبال میکنند که گاهی با توقع متخصصان محیطزیست و کارشناسان همراستا نیست. با همه اینها، ما همه تلاش خود را انجام میدهیم تا تعامل بین دو سوی ماجرا برقرار شود؛ بهنحویکه هم متخصصان بتوانند فعالیتهای تخصصی خود را در زیستگاههایی که حساسیتهای ویژهای دارند، انجام دهند و هم این رفتوآمدها و اقدامات، تهدید امنیتی برای کشور ایجاد نکند.
اکنون جامعه در تبوتاب این است که آیا جنگ دوبارهای شروع میشود یا نه. با توجه به اینکه در جنگ دوازدهروزه، برخی از مناطق تحت مدیریت محیطزیست هستند؛ نظیر پارک ملی بمو، منطقه حفاظتشده سفیدکوه و مناطق اطراف تهران. چه برنامهای برای حفاظت بیشتر این مناطق دارید؟
ما در معاونت طبیعی، همراه و همراستا با خود سازمان، کمیتهای برای مدیریت بحران فعال کردهایم. همچنین، یکسری دستورالعمل برای بررسی وضعیت موجود، آمادگی برای شرایط بحرانی، مقابله با آن، بازسازی آثار تخریبی احتمالی و حتی برآورد خسارت تهیه شده است و جلسات بهطور مداوم تکرار میشود. بهعلاوه تلاش میکنیم بحثهای مربوط به پدافند زیستی را در مناطق تحت مدیریتمان دنبال کنیم. امیدوارم هرگز جنگی پیش نیاید، ولی بالاخره باید آمادگی وجود داشته باشد و هماهنگیها از قبل انجام شده باشد تا در شرایط بحرانی بتوان مسائل را مدیریت کرد.
سال ۱۳۶۱ تالاب دو هزار و ۶۶۰ هکتاری خانمیرزا را زهکشی کردنـد تا کشاورزی را توسعه دهند، در همان زمان مردم در بروجن انواع محصولات اعم از گندم و جو تا حبوبات و گیاهان علوفهای را میکاشتند. در لردگان و فلارد هم مشابه بقیه شهرها زمین پر از حفرههایی شده بود که به قلب آن میرفتند و آب را بالا میکشیدند؛ در یکی برنجکاری رونق گرفت و در دیگری انواع محصولات باغی و کشاورزی. حالا پس از چهار دهه آن چاهها خشک شده یا کیفیت آبشان بهشدت کاهش پیدا کرده. مسئولان میگویند مردم در مضیقهاند و نگاهشان به چشمه «آبسفید» است. فعالان و کارشناسان محیطزیست اما از پیاده نشدن برنامههای سازگاری با کمآبی در استان گله دارند. بهگفته آنها، «شرب» اسم رمزی برای خشک کردن سبزکوه است. آنها به انواع و اقسام وعدههای عملینشده مدیران استانی برای در نظر گرفتن ملاحظات محیطزیستی؛ وعدههایی که با آغاز پروژه فراموش میشوند. نقد دیگر آنها به تلاش برای انتقال آب چشمه از دو راه است، شیوهای که «سبزکوه» بختیاری را تخریب میکند و زخم ناسورش میماند روی دل طبیعت و حیاتوحش منطقه!
با مسیر دوم مخالفایم
«محسن کریمی»، مدیرکل حفاظت محیطزیست استان چهارمحالوبختیاری، به مشکلات مردم برای تأمین آب در فلارد، خانمیرزا، بروجن و لردگان اشاره میکند. اینکه مشکل کیفیت آب زیرزمینی در خانمیرزا اهالی را دچار چالش کرده و چشمه «آبسفید» بهعنوان چشمهای پرآب و دائمی که درنهایت به کارون میریزد، توان جبران بخشی از این چالش را دارد. «پروژه انتقال آب از این چشمه سال قبل در سازمان حفاظت محیطزیست بررسی شد و کمیتههای فنی متعدد از آن بازدید کردند. پس از بررسی زیاد بنا گذاشتند تا با لحاظ تعهدات سختگیرانهای که براساس آن، جادهای احداث و درختی قطع نشود، انتقال آب صورت گیرد.»
بهگفته کریمی، حمل مصالح برای انتقال آب از چشمه «آبسفید» باید با نوار نقاله و بهشکل پمپاژ با خسارت حداقلی باشد. «میزان برداشت و انتقال آب بهاندازه کمتر از نصف دبی چشمه است و تمام ضوابط محیطزیستی هم در طرح اعلامی رعایت میشود.»
این انتقال چه تبعاتی بر سبزکوه دارد، از نظر مدیرکل حفاظت محیطزیست استان چهارمحالوبختیاری در این انتقال حقابه لحاظ و حقوق طبیعت و حیاتوحش رعایت میشود. «براساس مسیر انتخاب آب دو سه کیلومتر پمپاژ و در ادامه وارد ایستگاه دوم میشود.»
این روزها مبحث دو خط انتقال آب از «آبسفید» مطرح است، کریمی میگوید ادارهکل با این خط جدید انتقال مخالف است و مسیر دومی قرار نیست در نظر گرفته شود. «مسیر دوم باعث تخریب میشود و ما با آن مخالفایم.»
مدیرکل حفاظت محیطزیست چهارمحالوبختیاری تأکید دارد تحت نفوذ مدیران استانی نیست. «مقامات استانی برای انتقال آب پیگیر بودند و نماینده بارها اشاره کرده که مردم از بیآبی به رنج رسیدهاند. براساس نظر کمیتههای مختلف و با در نظر گرفتن ضوابط و قوانین، با بخشی از انتقال موافقت کردیم. بااینحال، قصد داریم در همان منطقه یک پاسگاه محیطبانی داشته باشیم و بر منطقه نظارت کنیم.»
یک تخصیص اما با دو لوله
«وحید خیرآبادی»، مدیرکل دفتر زیستگاههای سازمان حفاظت محیطزیست، نیز این پروژه را در راستای تأمین آب شرب برای چهار شهرستان لردگان فلارد، خانمیرزا و بروجن در استان چهارمحالوبختیاری میداند. «تخصیصی که انجام میشود ۵۰۰ لیتر بر ثانیه است و همکاران ما از مسیر بازدید کردهاند تا کمترین آسیب را داشته باشد.»
بهگفته خیرآبادی، بحث انتقال مسیر دوم بهمعنای برداشت بیشتر آب نیست، بلکه بهمعنای تقسیم آب تخصیصیافته بین دو لوله است. «بازدیدی که انجام میدهیم، به این دلیل است که ببینیم آیا میتوان بدون تخریب عرصه با دو لوله انتقال آب را انجام داد یا خیر؟»
وعدههای عملینشده
یک منبع آگاه مسیر دو لوله انتقال آب را متفاوت میداند. بهگفته او، مسیر اول بهسمت جنوب و خانمیرزا میرود و دومی بهسمت شرق و بروجن. «برای دو مسیر باید حتماً جاده احداث شود و نیاز به پمپاژ آب دارد. مسیر انتقال از زون امن سبزکوه میگذرد و چالشهای زیادی برای منطقه ایجاد خواهد کرد.»
در وزارت نیرو، ملاحظات محیطزیستی چندان جدی گرفته نمیشوند، آنها خود را موظف به تأمین آب برای مردم میدانند نه طبیعت و حیاتوحش. آنها میخواهند کل آب چشمه را بردارند و بهسمت شهرهای بروجن و خانمیرزا ببرند. «در همین مدت که بحث انتقال آب به خانمیرزا، فلارد و لردگان مطرح شده، مدیران بروجن هم درخواست انتقال آب از چشمه به آنجا را دارند که مسیر متفاوتی است.»
مدیرکل حفاظت محیطزیست استان چهارمحالوبختیاری، میگوید امکان ندارد «آبسفید» خشک شود، اما این منبع آگاه میگوید در همین وضعیت فعلی هم در فصل خشکسالی آب چشمه بهمیزان قابلتوجهی کاهش مییابد. گفتههای این منبع آگاه را ازآنرو باید جدی گرفت که در همین هفتههای اخیر شاهد خشکیدن چشمه کوهرنگ در همین استان بودیم؛ چشمهای که دبی آن به یکهزار و ۲۰۰ لیتر بر ثانیه میرسید.
کاهش کیفیت آب، دلیلی است که از سوی مسئولان برای این انتقال آب ارائه میشود. بااینحال، این منبع آگاه میگوید تنها در دو روستا در خانمیرزا با این مشکل مواجهایم. چالش اصلی، بهگفته او، کشاورزی ناپایدار در منطقه است که این مشکلات را به وجود آورده و همچنان عزمی برای حل آن وجود ندارد. «الگوی کشت در این منطقه باعث این شرایط شده و برای اصلاح آن کاری نمیشود؛ الگویی که آبهای زیرزمینی را تحتتأثیر قرار داده و فرونشست به بار آورده است.»
سبزکوه عنوان ذخیرهگاه زیستکره را هم دارد، بااینحال بهنظر میرسد محیطزیست بهجای آنکه نگران دستاندازی به آن باشد، دغدغههای مدیران استانی را در اولویت قرار میدهد. «مدیران استانی پیش و در زمان شروع پروژه از رعایت الزامات محیطزیستی سخن میگویند، اما در غالب موارد تعهد به این الزامات را شاهد نیستیم. سازمان حفاظت محیطزیست هم این توان را ندارد که پس از شروع به کار پروژه بتواند جلوی آن بایستد. نمونهاش را در انواع و اقسام پروژههای جادهسازی و… شاهدیم که نه زیرگذری ساخته میشود، نه خاکریزی! وقتی آنها بهاندازه یک متر تعهد را هم انجام نمیدهند، چطور میتوان انتظار داشت خط دومی را احداث کنند و بعد آسیب نداشته باشد. در همین وضعیت فعلی و یک خط انتقال نیز ما شاهد تخریب خواهیم بود.»
مگر یک شهر چقدر آب میخواهد؟
«محسن موسوی خوانساری»، کارشناس آب، نیز معتقد است نیازی به انتقال آب از چشمه آبسفید نیست. «برای لردگان، خانمیرزا و فلارد بهتر است از دریاچه سد کارون۴ آب بیاورند و آب را با هزینه بالا منتقل نکنند.»
بهگفته او، براساس طرح بن-بروجن یک بار انتقال آب به بروجن انجام شده است؛ «مگر یک شهر چقدر آب میخواهد که مدام انتقال آب برای آن صورت گیرد.»
لابی پرفشار نمایندگان برای انتقال آب
یک منبع آگاه دیگر هم نسبت به انتقال آبهای متعدد در استان گله دارد؛ اینکه برای بروجن، علاوهبر پروژه انتقال آب بن-بروجن از محل طرح سد «آقبلاغ» هم یک میلیون مترمکعب آب شرب در نظر گرفته شده است. «مگر برای یک شهر از چند محل باید آب تأمین شود.»
بهگفته این منبع آگاه، بروجن، فلارد و خانمیرزا تحتتأثیر تنش آبی نیستند، بلکه جزو مهمترین تأمینکنندههای آب حوضه کارون به شمار میروند. «انتقال آب به اسم شرب است، اما در عمل قرار است بهره آن را صنایع بستهبندی آب ببرند.»
انتقال آب از «آبسفید» به بروجن مشکل دیگری هم دارد؛ تخریب گسترده منطقه! «بدون پشتوانه مطالعاتی و صرفاً براساس نظر و فشار نمایندگان در جنگلهای انبوه زونهای حفاظت و امن منطقه حفاظتشده سبزکوه فرایند انتقال با اختلاف پمپاژ ۸۰۰متری باید انجام شود.»
بهگفته این منبع آگاه، انتقال در محلی با توپوگرافی خشن که حتی امکان تردد پیاده انسان را ندارد، صورت میگیرد. «مگر میشود این خط انتقال آب با لولههای فولادی به قطر ۷۰ سانتیمتر و چندین ایستگاه پمپاژ و مخزن تعادلی را بدون ایجاد جاده دسترسی اجرا کرد؟! قطعاً اجرای این پروژه نیازمند ایجاد جاده دسترسی به طول تقریبی ۲۰ کیلومتر، در منطقهای با ویژگی زمینشناسی لغزشی و واریزهای از میان جنگلهای انبوه بلوط و ارژن است. دراینصورت، علاوهبر نابودی جنگل، سهولت دسترسی شکارچیان به قسمتهای حساس سبزکوه و تشدید فرسایش خاک فراوان را شاهد خواهیم بود.»
تأمین برق ایستگاههای پمپاژ چالش دیگر این پروژه است که اجرای آن نیز تخریب فراوان بهدنبال دارد. «نزدیکترین روستا در فاصله ۱۰ کیلومتری آبسفید فاقد برق است.»
این منبع آگاه اعلام مخالفت مدیرکل محیطزیست استان را مبهم میداند. بهگفته او، قول مساعدی برای اجرای این پروژه به مقامات استان و شهرستان برای صدور مجوز داده شده و در هفتههای گذشته نیز مدیرکل همراه نماینده بروجن در مجلس، ملاقاتی با معاون محیط طبیعی سازمان محیطزیست و سایر مدیران داشتهاند.
برنامه سازگاری با کمآبی چه شد؟
براساس برنامه مدیریتی برنامه سازگاری با کمآبی استان چهارمحالوبختیاری که حاصل ۳۴۵ نفرساعت کار کارشناسی جلسات بین بخشی است، در فاصله زمانی ۱۳۹۹ تا ۱۴۰۵، یعنی فاز اول این برنامه باید در بخش کشاورزی ۴۸.۷ میلیون مترمکعب، در شرب ۱.۱ میلیون مترمکعب، در صنعت ۱.۱۵ مترمکعب صرفهجویی انجام میشد. همچنین، در اثر اجرای برنامههای پیشنهادی ادارهکل منابعطبیعی و آبخیزداری، قرار بود بیلان آبخوان استان ۲.۶۹ میلیون مترمکعب بهبود یابد و در ادامه در فاز دوم یعنی در بازه زمانی ۱۴۰۶ تا ۱۴۱۱ نیز در کشاورزی ۵۷.۶۸ میلیون مترمکعب و در آبهای سطحی ۴.۶ میلیون مترمکعب صرفهجویی انجام شود. جالب اینکه نام لردگان و بروجن جزو شهرستانهایی است که قرار بود در سال ۱۴۰۴ در آنها تثبت آبخوان انجام شود.
انتقال آب از چشمه سفید آب اما نشان میدهد نهتنها تثبیت آبخوان صورت نگرفته، بلکه قرار است دستاندازی جدیدی به طبیعت در این استان انجام شود. با این وضعیت دور از ذهن نیست که آینده سبزکوه مشابه خانمیرزا سیاه شود.
لغو در «آزادی»، اجرا در «انقلاب»
«پرواز همای»، «حامد همایون»، «گرشا رضایی»، «میثم ابراهیمی» و «راغب» نام پنج خوانندهای است که جمعه (۱۶ آبان) در میدان انقلاب کنسرت خیابانی رایگان برگزار کردند. در کنار این پنج نفر ارکستر سمفونیک تهران که پیشتر در یک اجرای خیابانی در دوران جنگ به رهبری «نصیر حیدریان» در میدان آزادی برای ایران نواخت، برای بار دیگر روز جمعه پیش از اجرای این پنج خواننده قطعات ملی و حماسی را اجرا کرد.
در بخش دیگری از خبر برگزاری این برنامه آمده بود: «براساس پیشبینی تیم فنی برگزاری این کنسرت، کل سازه میدان انقلاب، بهصورت «استیج» طراحی شده که گروههای موسیقی پس از اجرای ارکستر سمفونیک تهران، بهنوبت و با ارکستر زنده روی صحنه میروند و «آثار شاد و سرشناس» خود را اجرا میکنند.»
همچنین گفته شد «در حاشیه این کنسرت خیابانی»، مراسم رونمایی از مجسمه شاپور دوم ساسانی پادشاه ایران نیز برگزار میشود که «نمادی از اقتدار تاریخی پادشاهان و سرداران ایرانی در تاریخ» است. «امین توکلیزاده»، معاون امور اجتماعی و فرهنگی شهرداری تهران، به «پیام ما» میگوید سازمان تبلیغات اسلامی و سازمان زیباسازی برگزارکننده این رویداد هستند.
برگزاری کنسرت در حاشیه رونمایی مجسمه؟
کاربران شبکههای اجتماعی واکنشهای متفاوتی به این موضوع نشان دادهاند. پیشتر قرار بود در شهریورماه شاهد برگزاری کنسرت خیابانی «همایون شجریان» در میدان آزادی که آرزوی دیرینه او بود، باشیم. درحالیکه مسئولیت اجرای برنامه برعهده معاونت هنری وزارت فرهنگ و ارشاد بود، اما طولی نکشید بعد از انتشار این خبر، شهرداری تهران از لغو این کنسرت خیابانی خبر داد. توکلیزاده، معاون فرهنگی و اجتماعی شهرداری تهران، اعلام کرد اطلاع دیرهنگام مانع اجرای کنسرت همایون شجریان شده است و این اتفاق را به «فقدان تجربه برخی مسئولین جدید در معاونت هنری وزارت ارشاد در برگزاری رویدادهای میدانی» نسبت داد. او بعدتر در برنامه تلویزیونی «سلام صبح بخیر» گفت: «برای برگزاری کنسرت همایون شجریان تنها سه روز قبل از برگزاری به ما اطلاع داده شد. در مهمانی ۱۰ کیلومتری غدیر، قریب به دو ماه برنامهریزی انجام میشود.»
در کنار یادآوری برگزارنشدن کنسرت خیابانی شجریان، برخی کاربران شبکه «ایکس» از برگزاری چنین رویدادی استقبال کرده و گفتهاند چرا درباره این اقدام شهرداری کمتر صحبت میشود؟ در بخشی از توییت یکی از کاربران آمده: «…کنسرتا لغو میشه، مقصر زاکانیه. ولی وقتی برگزار میشه، کسی از ایشون تعریف کنه، میشه پروژهبگیر؟»
عدهای دیگر به طریقی دیگر مخالفت کرده و از برگزاری این کنسرت شهرداری در ایام فاطمیه انتقاد کردهاند.
کاربر دیگری به ممنوعالتصویری حامد همایون اشاره کرده که حالا یکی از پنج خواننده اصلی است.
درحالیکه در متن تمامی خبرها و نظرات متفاوت کاربران شبکه ایکس، برگزاری کنسرت خیابانی مورد توجه قرار گرفته، «عبدالمطهر محمدخانی»، سخنگوی شورای شهر تهران، در گفتوگو با «پیام ما» برگزاری کنسرت را کاملاً تکذیب میکند و میگوید این برنامه برای «رونمایی مجسمه شاپور دوم ساسانی» است و خوانندگان «در حاشیه» این برنامه هرکدام «یک قطعه» را برای ایران اجرا میکنند. بهگفته او، آنچه روی خروجی خبرگزاریها رفته، خبر اصلی نیست و موضوع رونمایی از این مجسمه، برنامه اصلی شهرداری است.
پیشتر خبرگزاری «مهر» درباره رونمایی از این مجسمه نوشته بود شهرداری کمپینی با عنوان «مقابل ایرانیان زانو بزنید» راهاندازی کرده که محور آن نصب مجسمهای از صحنه اسارت امپراتور روم، «والرین»، در میدان انقلاب است.
این مجسمه تصویر بزرگی از والرین زانوزده در برابر شاپور است. آنطورکه «مهر» نوشته، پایه این مجسمه شامل ۱۲ پرده، روایتگر مقاطع مهم مقاومت ایران در برابر بیگانگان است؛ از پایداری در برابر حملات اسکندر و اعراب تا مقابله با استعمار و ایستادگی در جنگ تحمیلی. هر پرده با استفاده از نورپردازی و فناوری تصویر دیجیتال تجربهای زنده و تعاملی برای بازدیدکنندگان فراهم میکند و امکان لمس تاریخ را به شهروندان میدهد.
«طاها حکیمی»، مدیر پروژه، درباره هدف اثر توضیح داده بود: «میخواهیم هر رهگذر، حتی برای چند ثانیه، با تاریخ خود روبهرو شود و یادآور شود که اراده ملت ایران هیچگاه تسلیم نشده است.»
نهایتاً روز جمعه خروجیهای میدان انقلاب برای برگزاری این برنامه بسته شدند. جمعیت زیادی روی صندلیهای دور میدان نشسته بودند و عدهای دیگر هم ایستاده منتظر شروع اجراها بودند. برنامه بهجای ساعت ۱۸، با ۵۰ دقیقه تأخیر و با اجرای «مجید واشقانی»، بازیگر، بهعنوان مجری آغاز شد که این تأخیر باعث شد عدهای صندلیهای خود را ترک کنند. پیشبرنامه و صحبتهای واشقانی برای دقایق طولانی به نیکوگویی از آرش کمانگیر و رستم اختصاص داشت. پس از صحبتهای واشقانی و برخلاف برنامه ازپیشاعلامشده، بهجای ارکستر سمفونیک تهران، راغب آغازکننده اجراها بود. او هم صحبتهای محمدخانی را اینطور تأیید کرد که به ما گفتهاند این کنسرت نیست و باید یکیدو قطعه برای ایران بخوانیم. این برنامه نشان داد تهران توان اجرایی کنسرت خیابانی را در هر کجایی که بخواهد دارد. اما سؤال اساسی اینجاست که چطور اینهمه سال مردم از آن محروم بودند؟ و حالا در زمانه ناترازی مسئولان یاد شادی و پاسداشت ایران افتادهاند؟
ماه جهانی شهر و شهرهای بیجان
۱۴ مهرماه، ۶ اکتبر، روز جهانی معماری و روز جهانی اسکان بشر(هبیتات) و مقارن با روز تهران است و ۱۷ آبان معادل ۸ نوامبر هم روز جهانی شهرسازی است و در این فاصله، ۹ آبان، ۳۱ اکتبر، قرار دارد که روز جهانی شهرها نامیده شده است. بنابر مناسک، انجمنهای صنفی، تخصصی، مجامع دانشگاهی و شهرداری تهران نشستها و برنامههایی برگزار کردند؛ گرچه به نسبت سالهای قبل کمرونقتر. در همین ایام بود که خانه اندیشمندان علومانسانی بهعنوان یک زیرساخت اجتماعی برای گفتوگوی شهری که روزگاری میزبان «گفتوگوهای اجتماعی تهران امید دارد» بود، با پتکی بر نماد و لوگویش در سردر ورودی به پایان رسید و خانه گفتمان شهر(خانه وارطان) همچنان در کما بهسر میبرد.
بهتبع آنچه در میان انواع برنامههای مناسکیِ صنفی و دانشگاهی و شهرداری خالی بود، حضور جامعه (بهویژه گروهها و اقشار بهحاشیهراندهشده در فرایندهای توسعه شهری) و سازمانهای مردمنهاد و گروههای مدنی بود؛ گرچه میتوان استثناهایی هم قائل شد، نظیر برنامه هفتگی «هفته تهران» کانون دوستداران لالهزار در عمارت اتحادیه(خانه تهران) که با حضور کسبه و ساکنان لالهزار و فعالان مختلف مرتبط با حیطههای موضوعی لالهزار(رویدادهای فرهنگی، تئاتر و سینما، مد و طراحی لباس و…) و بهصورت گفتوگویی و مشارکتی و نه سخنرانیهای مرسوم برگزار شد.
این غیاب جامعه در برنامهها به اشکال مختلف قابل ملاحظه بود؛ از نشست «مشارکت مردم و نهادهای محلی در تهیه طرحهای توسعه و عمران» که توسط انجمن صنفی مهندسان مشاور معمار و شهرساز و جامعه مهندسان مشاور برگزار شد و نشستی بود بین تهیهکنندگان طرحها(مشاوران) و تصویبکنندگان طرحها(مدیران وزارت راهوشهرسازی) که البته بنابر سنت، مدیران دولتی آمدند و سخنرانی کردند و رفتند و برای گفتوگو نماندند تا پاسخ یکی از اساتید پیشکسوت شهرسازی را بدهند.
این پیشکوست در نشست «بررسی مسائل اجتماعی تهران» که توسط مؤسسه تحقیقات اجتماعی و انجمن جامعهشناسی ایران برگزار شد، به انتقاد درباره نحوه برگزاری چنین نشستهایی که در آن صدای جامعه نیست، گفتند: «مشاوران و مؤسسه تحقیقات اجتماعی قرار نیست بروند از مردم و گروههای اجتماعی و حاشیهنشینان و کارگران کوره آجرپزی نظر بخواهند یا بیایند به آنها تریبون دهند، بلکه باید با روش علمی خودشان بروند پژوهش یا طرح تهیه کنند»! که یادآور مواجهه مشاور طرح توسعه دانشگاه تهران بود. او وقتی شورایعالی شهرسازی و معماری ایران از نمایندگان ساکنان، فعالان دانشجویی و نهادهای مدنی برای حضور در جلسه بررسی طرح دعوت کرد، نامه نوشت که ازآنجاکه مدعوین را واجد صلاحیت نمیداند، از حضور در جلسه استنکاف میکند.
این بیتوجهی به جامعه و باشندگان شهری را در احزاب هم شاهد بودهایم، درحالیکه مجامع دانشگاهی و صنفی و تخصصی بهصورت مناسکی و برای رفع تکلیف توجهی صوری به این روزها کردند، احزاب حتی این دغدغه صوری را هم نداشتند و نشانی از برگزاری نشستهایی حول این مناسبتها را در احزاب شاهد نبودهایم. این درحالیاست که احزاب باید نقش اجتماعی داشته باشند، سیاست شهری تدوین کنند، با ذینفعان و ذیاثران و نیروهای اجتماعی ارتباط منظم داشته باشند و در شرایطی که چند ماه دیگر انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا را پیش رو داریم و انتخابات در شهر تهران قرار است برای نخستین بار بهصورت تناسبی برگزار شود که پایانی است بر الگوی انتخابات تودهای و آغازی است برای انتخابات شبکهای، احزاب تحرکی برای ارتباط با جامعه و شبکهسازی ندارند.
درباره شهر تهران این موضوع یک اهمیت ویژه دیگر هم دارد و آن این است که بازنگری طرح جامع تهران در دستورکار قرار دارد و مطابق با رویکرد نوین تهیه طرحهای توسعه و عمران، این فرایند لازم است مشارکتی و با نقشآفرینی بازیگران شهری صورت پذیرد، اما شاهد هیچ جریانسازی و تحرکی در این زمینه نیستیم. (البته برخی شهرهای دیگر نیز در حال بازنگری طرح جامع یا تهیه طرح جامع جدید هستند نظیر شیراز، اصفهان، ارومیه، اردبیل و البته این فهرست طولانیتر است و به مواردی چون قم و تیس هم میتوان اشاره کرد.)
درواقع باید گفت امسال آنچه باید بهنحوی ماه جهانی شهر نامید، بهصورتی کمفروغ برگزار شد، درحالیکه امسال و سال آتی یکی از مقاطع سرنوشتساز و از نقاط عطف تحول شهری از ابعاد مختلف سیاسی و برنامهریزی شهری است و این فرصت در بیجانی نهادهای اجتماعی، سیاسی و دستگاههای متولی از بین رفت؛ گرچه نباید محدود به مناسبتها بود و گفتوگوی اجتماعی باید یک روند مستمر باشد.
چالش تدوین ضوابط و ماندگاری اقامتگاههای بومگردی برای من و احتمالاً سازمانی که در آن با رؤیای ساختن فردایی شایسته این مرز و بوم زندگی و کار میکنم، بازمیگردد به یکی از سفرهایم طی واپسین سالهای دهه ۱۳۸۰؛ به کویر مرکزی و روستای فرحزاد (در شهرستان خور و بیابانک) که آن زمان با گسترش خلاقانه ایدههای مازیار آلداوود توسط عزیزانی همچون زندهیاد سیدهاشم طباطبایی و…، عملاً به یکی از کانونهای توسعه خلاقانه انگاره (پارادایم) بومگردی در کشور عزیزمان تبدیل شده بود.
هنوز طنین صدای سیدهاشم در گوشم است که میگفت: «بیایید کاری کنیم تا روزی نرسد که با کشیدن کاهگل و گچ بر روی دیوارهای آغلهای گوسفندان در قالب اقامتگاههای بومگردی، شاهد نابودی مفهوم باارزش بومگردی باشیم.» سیدهاشم استاد بزرگ میهماننوازی بود و بسیار خلاق و یادگیرنده.
در آن زمان جمعی همدل میان دو بخش خصوصی و دولتی، ضابطهای تا حد امکان خلاقانه و جامع را برای اقامتگاههای بومگردی تدوین کردند. این ضابطه در سال ۱۳۹۳ رسماً از سوی نهاد متولی توسعه ماندگار گردشگری، ابلاغ و اجرای آن به کارشناسان طبیعتگردی نخبه و دغدغهمند سپرده شد که برای انجام این کار، بهشکلی میدانی آموزش دیده بودند.
با گذشت زمان و تغییرات در بدنه مدیریتی معاونت گردشگری وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی که آن زمان هنوز در قالب یک سازمان فعالیت میکرد، رویکردها نیز تغییر کردند؛ تا رسیدیم به این روزها. بهخوبی به یاد دارم که دستورالعمل آموزش کارکنان و مدیران اقامتگاههای بومگردی در واپسین روزهای حضورم در معاونت گردشگری توسط همکارانی فرهیخته تهیه شده بود. امیدوار بودم با حضور تیمی جوانتر و خلاقتر، موضوعات مرتبط با اقامتگاههای بومگردی، بهویژه دو موضوع پراهمیت آموزش و کیفیسازی (و نه استانداردسازی که رویکردی اشتباه در صنایع خلاق و از جمله بومگردی بهعنوان یکی از بخشهای پراهمیت گردشگری خلاق است)، با جدیت و پویایی بیشازپیش دنبال شوند.
اما امروز، بهنظرم تا حد زیادی شاهد انجام کابوس سیدهاشم دانا و محترم هستیم. با احترام به تمامی بومگردیهای خلاقی که هرگز بر سر کیفیت و اصالت کوتاه نمیآیند، در عمل شاهد رشد هتلهای بیستارهای در میان اقامتگاههای بومگردی هستیم که برای کسب درآمد، تن به هر کاری میدهند. شخصاً طی روزهای گذشته تجربه تلخ اقامت در یکی از همین به اصطلاح بومگردیها را داشتم که در آن صدای وحشتناک بلند موسیقی و هالووین تا ساعت ۳ بامداد در قلب یکی از مناطق حفاظتشده کشور عزیزمان، خواب را از خانوادهام و احتمالاً تمامی زیستمندان محیط پیرامون آن را ربوده بود. شواهد زیادی گویای آن است که این الگو، در بسیاری از بهاصطلاح اقامتگاههای بومگردی جاری است؛ الگوی اشتباهی که حتی در کشورهایی که خواستگاه مراسمی همچون هالووین و… هستند، در قلب یک منطقه حفاظتشده و یا محیطهای حساس روستایی، پذیرفتنی نیست.
بهنظرم درصورت ادامه یافتن روند کنونی، شاهد نابودی تلخ انگاره خلاق بومگردی در ایران عزیزمان خواهیم بود. متأسفانه دیگر نمیتوان با اطمینان و در سطحی فراگیر از آرامش و امنیت خانوادهها و پایبندی اقامتگاههای بومگردی به آرمانها و ارزشهای توسعه ماندگار سخن گفت.
این شرایط باید تغییر کند. به دلایلی که از حوصله این یادداشت خارج است، بر این باورم که برای تغییر نباید بر روی دستگاه دولتی متولی توسعه گردشگری کشورمان حساب کرد، اما خوشبختانه هنوز بومگردیها تشکل حرفهای خوبی دارند. بنابراین، امیدوارم جامعه انجمنهای حرفهای اقامتگاههای بومگردی با درک شرایط حساس این زمان، ضمن تأکید بر کیفیسازی خانههای بومگردی، دستکم با ایجاد برندی ممتاز و خلاق بهشکلی واقعی برای ماندگاری انگاره بومگردی در ایران عزیزمان تلاش کند. وگر نه، بهزودی شاهد ماندگاری تعداد زیادی هتلهای بیستاره در میان اقامتگاههای بومگردی خواهیم بود که برای کسب درآمد، تن به هر کاری میدهند.
