بایگانی
«خودکشی» پدیدهای است که فهم آن از دیرباز مسئلهای عمیق برای فلسفه و جامعهشناسی بوده؛ از زمانی که «سقراط» معتقد بود انسان ملک خدایان بوده و بدون اجازه آنها حق ندارد جان خود را بستاند تا «آلبرکامو» که میگفت جهان پوچ است اما باید زیست نه اینکه خود را از بین برد، همواره «خودکشی» بخشی از گفتارهای خردمندان و فلاسفه را تشکیل میداد. بااینحال، از اواخر قرن نوزدهم «دورکیم» فهم اجتماعی و دلایل بروز خودکشی را وارد حوزه جامعهشناسی کرد.
انسان ملک خدا
فلاسفه یونان باستان «مرگ» را در نسبت با نظم جهان و وظیفه انسان میفهمیدند. بنابراین، خودکشی یا مرگ خودخواسته را نیز در این چارچوب میدیدند و تحلیل میکردند. «سقراط» و «افلاطون» خودکشی را نادرست میدانستند. از نظر پدران فلسفه یونان، انسان امانتی در دست خدایان است و پایاندادن به زندگی بدون دستور الهی روح را از مسیر طبیعی رشد دور میکند.
«ارسطو» نیز با این استدلال که انسان در برابر دولت و شهر وظایفی دارد، خودکشی را عملی ناعادلانه در حق جامعه میدانست. از سوی دیگر، رواقیان رویکردی بازتر نسبت به خودکشی داشتند و اختیار مرگ را بخشی از زندگی خردمندانه میدانستند. «سنکا» و دیگر رواقیان، مانند «زنون»، بر این اعتقاد بودند که چنانچه زندگی با فضیلت و آزادی سازگار نباشد، مرگ با آرامش میتواند تصمیمی عقلانی باشد.
«اپیکور» برخلاف رواقیان تنها در شرایطی خودکشی را قابلتأمل میدانست که درد و رنج مطلق باشد (بر لذت پیشی گیرد) و همچنین قابلکاهش نباشد. بااینحال نه او و نه سایر اپیکوریستها هرگز خودکشی را برای پایاندادن به رنج توصیه نمیکردند.
آنچه در دیدگاه فلاسفه باستان میتوان دید این است که آنها در پی تبیین خودکشی بهعنوان مسئلهای اخلاقی، هستیشناختی و اجتماعی بودند.
انتخابی فردی در برابر رنج یا نقض کرامت انسان؟
در فلسفه مدرن عقلانیت فردی، اخلاق سکولار و تجربه زیسته انسان جای نظم کیهانی و وظیفه انسان در برابر دولت و اجتماع را گرفت. «دیوید هیوم» نخستین متفکری بود که ممنوعیت اخلاقی خودکشی را به چالش کشید. پیش از هیوم، خودکشی تابوی مذهبی بود، اما او آن را برخلاف اراده خداوند نمیدانست؛ چراکه از نظر او همهچیز در طبیعت حتی خودکشی تابع قوانین است. هیوم خودکشی را در زمانی که ادامه زندگی با رنج همراه باشد، انتخابی منطقی میدانست.
در نقطه مقابل او، «امانوئل کانت» بهشدت با خودکشی مخالفت کرد. از نظر کانت، خودکشی استفاده از «خود» بهعنوان وسیله است و چون «خرد ناب» را نابود میکند، بنابراین نقض کرامت انسان است. «آرتور شوپنهاور» هم با وجود نگاه بدبینانهای که به جهان داشت، خودکشی را نقطه پایان رنج انسان نمیدانست. از نظر او، ریشه رنج در اراده انسان است که با مرگ فرد از بین نمیرود.
مکتب «اگزیستانسیالیسم» بود که خودکشی را به مسئلهای بنیادین و فردی در فلسفه تبدیل کرد. «سورن کییرکگور» خودکشی را پاسخی اشتباه به اضطراب و یأس وجودی میدانست. از نظر او، خودکشی از سر استیصال و عدم رابطه اصیل با خالق رخ میدهد. «نیچه» میان خودکشی ناشی از ضعف و «مرگِ خودخواسته» تمایز گذاشت، اولی را بهشدت نقد کرد و دومی را بهدلیل آگاهانه بودن آن پذیرفت.
«آلبرکامو» خودکشی را مسئله نخست فلسفه خواند و آن را نفی کرد؛ چراکه از نظر او با مرگ انسان پوچی از بین نمیرود و خودکشی صرفاً طغیانی در برابر این پوچی است. کامو معتقد بود انسان باید بدون امید نجات، اما با خلاقیت و شجاعت به زندگی ادامه دهد. «ژانپل سارتر» هم اگرچه خودکشی را یکی از اشکال آزادی انسان میدانست، بااینحال، هرگز آن را توصیه نکرد. در این میان تنها «میشل فوکو»، خودکشی را پدیدهای متأثر از سازوکارهای قدرت و کنترل اجتماعی میدانست و به تحلیل آن پرداخت.
خودکشی پدیدهای اجتماعی
براساس آنچه در دیدگاه این فلاسفه دیده میشود، دلیل اصلی خودکشی «رنج» است؛ وقتی انسان جوابی برای پایان آن ندارد، تصمیم به نابودی خود میگیرد. آنها صرفاً به همین موضوع اکتفا کردند و به تبیین اخلاقی بودن یا غیراخلاقی بودن خودکشی پرداختند. تنها فوکو وارد چرایی خودکشی بهعنوان یک پدیده ناشی از ساختارهای اجتماعی و سیاسی میشود؛ امری که دههها پیش از او، هموطن جامعهشناسش به آن پرداخت و تبیین جامعهشناختی خودکشی را آغاز کرد.
خودکشی بهعنوان یک پدیده اجتماعی و نه صرفاً کنشی فردی (بدون در نظر گرفتن جایگاه اخلاقی آن) برای نخستین بار از سوی «امیل دورکیم» مطرح و وارد نظریههای جامعهشناسی شد. در اواخر قرن نوزدهم اروپا شاهد تحولات بزرگ صنعتی، مهاجرت گسترده، فروپاشی ساختارهای سنتی و رشد فردگرایی بود که این امر با رشد خودکشی در کشورهایی مانند آلمان، فرانسه و دانمارک همراه شد. این موضوع نگرانی گستردهای را در میان دولتها و گروههای اجتماعی و سیاسی دامن زده بود.
در آن زمان کلیسا، بهعنوان نهادی دینی، و نظامهای قضائی خودکشی را جرم میدانستند. بااینحال، تبیینی علمی از چرایی خودکشی رخ نداده بود.
دورکیم با بررسی نظاممند این پدیده در کتاب «خودکشی» که در سال ۱۸۹۷ منتشر شد، نشان داد افزایش نرخ خودکشی صرفاً تابع شرایط روانی و فردی افراد نیست، بلکه تحتتأثیر «سطح انسجام اجتماعی» و «میزان نظم اجتماعی» قرار دارد. او چهار نوع خودکشی و دلایل آنها را از هم تمییز داد؛ خودکشی «خودخواهانه» بهدلیل کاهش پیوندهای اجتماعی، خودکشی «دگرخواهانه» در جهت فدا شدن برای گروه خود، خودکشی «آنومیک» بهدلایل بیهنجاری و بحرانهای اقتصادی و اجتماعی و درنهایت خودکشی «جبری» بهدلیل فشارهای شدید ساختاری انواع خودکشی بودند که ساختارهای اجتماعی افراد را وادار به انجام آن میکردند.
خودکشی پس از دورکیم
پس از دورکیم، جامعهشناسان تمرکز خود بر خودکشی را ادامه دادند. پژوهشگران ساختارگرا سعی کردند دیدگاه او را تکمیل کنند و برخی مسیرهای متفاوتی را در اصلاح یا مخالفت با دورکیم پیمودند. جامعهشناسانی مانند «جیمز گیبس» و «والتر مارتین» تلاش کردند نظریه دورکیم را با روشهای آماری دقیقتر کنند و نشان دهند میزان ادغام اجتماعی، نظم اجتماعی، طبقه اقتصادی، بیکاری و تحولات کلان همچنان مهمترین متغیرهای تعیینکننده در نرخ خودکشی هستند.
«هنری تری» و «ماری تری» با دادههای اجتماعی موجود در سده بیستم نشان دادند تغییرات صنعتی، مهاجرت از روستا به شهر، افزایش طلاق و تضعیف خانواده همان الگوهای ساختاری مورد نظر دورکیم برای خودکشی را بازتولید میکند. همچنین، پژوهشگران دیگری مانند «رابرت فاریس» و «وارن دانهام» با مطالعه شهرهای بزرگ نشان دادند بیهنجاری و گسست اجتماعی در محلات فقیرنشین با نرخ بالاتر خودکشی رابطه مستقیم دارد.
در برابر جامعهشناسان ساختارگرا گروهی از پژوهشگران ضمن نقد دورکیم دوباره «فرد» و نه جامعه و ساختارهای اجتماعی را در مرکز تحلیلهای جامعه شناختی خودکشی قرار دادند. «جک داگلاس» چنین استدلال کرد که دستهبندیهای رسمی در رابطه با خودکشی، معنای زندگی و تجربه واقعی افراد را منعکس نمیکنند. بهگفته او، خودکشی تنها وقتی که بتوانیم معنای عمل فرد را بشناسیم، قابلفهم است. برهمین اساس، جامعهشناس باید به بررسی روایتها، متون، یادداشتها و گفتوگو با نزدیکان فرد برود.
این گروه از جامعهشناسان خودکشی را کنشی معنادار تلقی کرده و بر این باور بودند که عوامل عاطفی، روابط نزدیک، شکستهای شخصی، معنای رنج و وضعیت ذهنی فرد نقش تعیینکننده دارد. در این نگاه، ساختار اجتماعی کاملاً حذف نمیشود، اما «فردیت»، «معنا» و «انگیزه» محور اصلی تحلیل است.
گروه سومی از جامعهشناسان مانند «رابرت مرتن» تلاش کردند شکاف میان فرد و ساختارهای اجتماعی را در تحلیلهای جامعهشناختی رفع کنند و به تلفیق هر دو دیدگاه پرداختند. مرتن نشان داد فشار ساختاری ناشی از ناتوانی رسیدن به اهداف فرهنگی جامعه، افراد را در موقعیتی قرار میدهد که خودکشی یکی از واکنشهای ممکن به آن است. «جی ژانگ» در «فشار خودکشی» با استفاده از رویکرد کلی نظریههای «محرومیت نسبی» نیز توضیح داد حتی در شرایط توسعهیافته، احساس نابرابری و بیعدالتی میتواند افراد را بهسمت خودتخریبی سوق دهد.
از سوی دیگر، پژوهش شبکههای اجتماعی نشان داد فقدان روابط نزدیک، تنهایی، گسست عاطفی و فقدان حمایت اجتماعی، در کنار فشارهای ساختاری، میتواند خطر خودکشی را افزایش دهد. در این رویکرد، فرد و ساختار بهصورت همزمان دیده شده است و عمل خودکشی بهعنوان نتیجه تعامل میان فشارهای بیرونی و تفسیرهای درونی فرد از موقعیت خود تبیین میشود.
امید اجتماعی و خودکشی در جهان مدرن
«امید اجتماعی» یک مفهوم جدید است که جای خود را در تحلیلهای مرتبط با خودکشی باز کرده. این مفهوم بر باورهای فرد به امکان تغییر، بهبود شرایط و چشمانداز آینده تمرکز میکند. بنابر استدلال «چارلز اسنایدر» وقتی امید اجتماعی کاهش پیدا میکند، احساس «بنبست جمعی و فردی» شکل میگیرد و فشارهای ساختاری حتی کوچک هم میتواند به بحران برای فرد تبدیل شود. امید اجتماعی، ساختار و فرد را به هم وصل میکند. بر این اساس، هرچه امید کمتر میشود، فرد فشارهای ساختاری را شدیدتر تجربه میکند و احتمال حرکت او بهسمت رفتارهای خودآسیبرسان افزایش مییابد.
تمامی این دیدگاه نشان میدهد ساختارهای اجتماعی وقتی بر فرد فشارهای مضاعف تحمیل میکند، امید برای تغییر کاهش مییابد، تنهایی و فقدان روابط فردی و میان فردی میتواند معنای زندگی را هدف قرار داده و افراد را بهسوی خود تخریبی و نابودی بکشاند و در واقع، برای فهم خودکشی باید تمامی این موارد را شناسایی کرد.
تاختوتاز شترهای سرگردان در «زریندشت»
این شترها که آمار دقیقی از آنها وجود ندارد، بزرگترین عامل بیابانزایی در این منطقه شناخته میشوند. در مناطق لهشور، تنگچرخی و هزارمیشی، برآورد میشود تعدادشان به نزدیک یک هزار نفر برسد. تنها در دو منطقه هزارمیشی و حاجیطاهره، چرای بیضابطه این گلهها بیش از دو هزار و ۵۰۰ هکتار از اراضی مرتعی را از بین برده است. این وضع درحالیاست که مالکیت مراتع اعم از زمین و پوشش گیاهی، متعلق به دولت است و طبق ماده ۳ قانون حفاظت و بهرهبرداری از منابعطبیعی، پروانه چرا یا طرح مرتعداری با اعمال محدودیتهایی، اجازه بهرهبرداری با پروژههایی که چرای دام یکی از آنهاست، به بهرهبردار اعطا میشود. اما شواهد نشان میدهد این ضوابط که بهصورت شفاف محدودیتهای زمانی (فصل چرا) و تعداد دام را مشخص کرده است، در زریندشت رعایت نمیشود؛ چراکه شترها در تمام طول سال آزادانه در عرصههای ملی میچرند و پوشش گیاهی را تا مرز نابودی بردهاند.
تشکیل پرونده قضائی برای شترداران بازدارنده نبود
تشکیل ۱۷ پرونده قضائی نتوانسته مانع ادامه تخلف شترداران شود. هیچیک از متهمان پروانه مرتعداری نداشتهاند تا بتوان تعداد دام و میزان چرایشان را با ضوابط قانونی تطبیق داد یا دام مازاد را شناسایی کرد. در ۱۰ سال اخیر دادگستری زریندشت تنها یکبار این افراد را محاکمه کرده و با صدور حکم جایگزین حبس، آنان را به هشت دوره آبیاری جنگلهای روستای دهنو در بخش ایزدخواست محکوم کرده است. اما آیا این جریمه در ازای ویرانی یک منطقه و آباد شدن منطقه دیگر بازدارنده بوده است؟ این احکام در حالی داده شده که چرای دام در مرتع مختص قشلاق است و این شترها چه در زمان قشلاق و چه در زمان ییلاق، در مراتع زریندشت بهراحتی میچرخند و طبیعت را لگدکوب میکنند.
علاوهبراین، گیاهان مراتع بیابانی (که زریندشت هم در این شرایط قرار دارد)، به اندازه مناطق دارای پوشش جنگلی و مرتعی مناطق مرطوب ارزشمند هستند؛ چراکه اکوسیستم بیابان بهشدت شکننده است و خشکسالیهای اخیر هم اهمیت موضوع را دوچندان کرده است. بهگونهایکه ازبینرفتن پوشش گونههای بیابانی بهمنزله زوال و نابودی غیرقابل برگشت است، که یکی از عوامل تشدیدکننده آن چرای مفرط و خارج از چارچوب است.
فارس در این سال آبی با کاهش ۸۲ درصدی بارش روبهرو شده است و همین بر لزوم حفظ تمام گونههای موجود با جلوگیری از چرای بیرویه در سطح عرصهها میافزاید. پرواضح است که هرگونه کوتاهی آثار منفی غیرقابلجبرانی را بههمراه خواهد داشت.
بیخبری مدیرکل منابعطبیعی فارس از شترهای سرگردان
پیگیریهای مداوم «پیام ما» از ادارهکل منابعطبیعی و آبخیزداری استان فارس برای اطلاع از وضعیت زریندشت و تعداد شترهای سرگردان، بعد از دو هفته تماس و پیامک بالاخره جواب میدهد، اما «شهرام منتصری»، مدیرکل منابعطبیعی و آبخیزداری استان از تعداد شترهای سرگردان و گونهها و پوششهای گیاهی و حتی درصد تخریبها در شهرستان زریندشت اطلاعی ندارد.
او در پاسخ به «پیام ما» میگوید «باید این اطلاعات را از شهرستان بگیریم» درحالیکه که مدیر شهرستان هم در مدت یادشده از هرگونه پاسخی امتناع کرده و میگوید خبرنگار برای گرفتن جواب به واحد حراست ادارهکل منابعطبیعی فارس مراجعه کند.
منتصری حتی از تعداد پروندههای قضائی شترداران متخلف که به دادسرای زریندشت ارسال شده، اطلاعی ندارد. او تنها از طرح پرواربندی شتر در منطقه زریندشت سخن به میان میآورد و میگوید: «نماینده مردم داراب و زریندشت نیز با ایجاد طرح پرواربندی شتر موافق است و پیگیر راهاندازی این واحد شده. درصورت تصویب این طرح، دو هزار متر زمین به هریک از شترداران داده میشود تا دام خود را در آن نگهداری کنند.»
واگذاری اراضی ملی به شترداران به قصد راهاندازی یک واحد تعاونی پرواربندی در حالی انجام میشود که این اقدام در اقلیم خشک و بیابانی زریندشت توجیه اقتصادی ندارد. شتر وابسته به طبیعت است و خوراک آنان گیاهان «خشبی» در اراضی ملی است و ازآنجاکه حجم خوراک شتر بالاست، یقیناً شترداران از عهده تأمین علوفه مورد نظر بر نخواهند آمد، زیرا زریندشت خشک و بیابانی است و درواقع بارشی نیست که علوفهای کشت شود.
مجتمع دامی حاجیطاهره در بخش مرکزی زریندشت نمونهای دیگر از این طرحهای بیسرانجام است که درنهایت بیش از ۵۰ درصد واحدهای بهظاهر دامی آن به باغشهر تبدیل شد که پرورش دامی در آن انجام نمیشود و مابقی واحدها نیز بهصورت محدود مشغول دامپروری هستند.
بیابانیشدن ۵۰ هزار هکتار از منابع ملی زریندشت
در بیاطلاعی منتصری، درباره وضعیت این منطقه منبع آگاه که نمیخواهد نامش در این گزارش بیاید، به «پیام ما» میگوید: «در حال حاضر، حدود ۷۰۰ نفر شتر در مراتع لهشور و تنگهچرخی شهرستان زریندشت مشغول به چرا هستند که این آمار در حدود چند ماه پیش، بیش از یکهزار نفر شتر بوده است. اگر کارهای مثبتی انجام نشود، بهزودی آمار به همان عدد قبلی و یا حتی بیشتر خواهد رسید. البته آمار مزایجان و دیگر مناطق زریندشت هم در دسترس نیست.»
پوشش گیاهی مناطق یادشده شامل دِرمنه و انواع گونها و درخت و درختچههایی مانند کُنار و کَهور و گَز است که بهگفته او، رو بهنابودی رفته و گاه در پهنه بسیار وسیع و دههاهکتاری هیچگونه رُستنی رؤیت نمیشود. «خشکسالیهای پیدرپی و چرای بیرویه شتر باعث نابودی پوشش گیاهی خصوصاً انواع گونها و انواع درختان کُنار در شهرستان زریندشت شده است و حتی درختان نادر و رو به انقراضی همچون کهور ایرانی و انار شیطان را که محدود و اندکاند، تقریباً به نابودی رسانده است.»
او می گوید: «چرای شتر به حدی است که در این دشت وسیع که حدود ۵۰ هزار هکتار وسعت دارد، هیچگونه درخت و درختچه جوان زیر پنج سال مشاهده نمیشود و در اطراف چشمهها که زمانی نهچندان دور پر از درختان صنوبر بود، از بین رفتهاند و دیگر گیاهان با ارزش مرتعی مانند کَنگر و خار پنبه را تقریباً در این دشت به انقراض کشیده است. در این میان، از گیاهان باارزشی مانند لگجین (یا کاپاریس) و خارشتر که در حفظ خاکهای فقیر بسیار مؤثر است و مانع از فرسایش بادی و آبی میشود، دیگر اثری باقی نمانده. حتی ارتفاعات نیز از هجوم شترها در امان نمانده و گیاهان دارویی باارزش خانواده چتریان، از جمله انقوزه، زیر سم شترها نابود شده است.»
در همین حال، در پی نابودی پوشش گیاهی، فرسایش شدت گرفته و مراتع را به زوال رسانده است و درنتیجه زیستگاه انواع جوندگان و خزندگان و در پی آن پرندگان و پستانداران در شهرستان زریندشت از بین رفته و چرخه زیستی شکننده شده است. «در این دشتهای وسیع هوبره پرنده در خطر انقراض است و همچنین زیستگاه جوندگانی مانند موشهای صحرایی و انواع جُردها و دوپاها و خرگوش و جوجهتیغی و تشی و خزندگان باارزشی مانند مارها و گکوها و سوسمارها که از جمله آن میتوان به افعی شاخدار، گکوی پلنگی و بزمجه اشاره کرد.»
ترک فعل متولیان منابعطبیعی زریندشت
«سیروس زارع»، از کنشگران محیطزیست استان فارس، است به «پیام ما» میگوید: «دشتهای زریندشت گرفتار ترک فعل متولیان عرصههای منابعطبیعی شدهاند.»
او که از مراتع شیخچرخی بازدید کرده، ادامه میدهد: «عرصههای این منطقه بکر است و تمام پتانسیلهای ارتقا به مناطق تحت حفاظت ویژه را دارد، اما چشمان حریص و دستان مخرب، این سرمایه کمنظیر را به تاراج بردهاند. هزاران هکتار غنی از تنوع گیاهی و جانوری در نبود نظارت کافی و رعایت تعادل میان دام و مرتع، بهشدت دچار کاهش پوشش گیاهی شده و آثار فرسایش بادی بهوضوح نمایان است.»
جمعیت بالایی از دامهای سبک و سنگین (شتر، گاو و …) در این عرصه رها هستند و بهنقل از بومیان منطقه، به این عرصهها هیچ فرصت بازآفرینی و رویش گیاهان داده نمیشود، آنچه ملموس است در تمام فصول سال دامها در منطقه رها هستند و آثار درختان و گیاهان کمنظیری از جمله «گون، لگجی، درمنه، کنار، انار شیطان و سایر گونههایی که رو به انقراض، مشاهده میشود».
دبیر تشکل احیاکنندگان تالاب بینالمللی کمجان میگوید: «پایداری مرتع در این منطقه بسیار حائز اهمیت است، اما در معادله نظارت بر تعادل جمعیت دام، زمان چرا و طول مدت چرای دام نقشی از متولیان عرصههای ملی مشهود نیست، یا شاید در پیچوخم چرخه پیگیری به نتیجه نرسیده است.»
از نگاه این فعال محیطزیست، نگرانی اصلی در این منطقه به واگذاری عرصهها با عناوین و بهانههای غیرقابلتوجیه، از جمله «کاشت درخت» بازمیگردد؛ درحالیکه چرای بیرویه، منطقه را به فقر شدید پوشش گیاهی رسانده است و اقدامی برای کاهش دام یا جلوگیری از تخلف انجام نمیشود. او تأکید میکند: «لازم است اداره منابعطبیعی شهرستان زریندشت و ادارهکل منابعطبیعی استان فارس، صدای بیپناهی عرصههای تحت مدیریت خود را بشنوند.»
چرا سرانه ملی مصرف آب بهشیوه «کردوانی» را ابلاغ نمیکنید؟!
ایران کشوری است ویژه با شرایط جغرافیایی و محدودیتهای آبوهوایی خاص. شایسته و ضروری است نسخههای بومی توسعه پایدار و الگوهای مصرف و سبک زندگی خردمندانه و منطبق با بضاعت سرزمینی و توان محیطزیستی و جمعیتی کشور ترویج شود. وابسته کردن آب شرب و بهداشت، کشاورزی و صنعت به منابع سطحی ناپایدار و بیرمق آبهای زیرزمینی شرایط را بهگونه نگرانکنندهای تغییر داده و دسترسی کمی و کیفی به آبهای شیرین به چالش جدی تبدیل شده است. همآواری خشکسالی و تغییراقلیم با سوءمدیریت دیرین در بدنه حکمرانی آب، هرچند دیرهنگام، شرایط را برای درک عمومی مسئله آب فراهم ساخته! و باید آن را به فال نیک انگاریم. فراموش نکنیم که این چالش بیشتر از آنکه ناشی از خشکسالی و تغییراقلیم باشد، محصول ضعف حکمرانی آب است و راهحلها در توقف کاستیها و اصلاح امور نهفته است.
مسئولان پاسخگو کجای این قصهاند؟ آیا موضوع آب نباید همه ارگانها را به تناسب تأثیر، پاسخگو کند؟ فریاد پرغصه کمبود و یا فقر آبی، آنهم از زبان جنابعالی بد نیست، اما آیا راهکارهای فنی و مشارکتطلبانه اجازه بهبود شرایط را بهکل سلب کرده است؟ چقدر خوب بود این حساسیت آبی دهها سال قبل برجسته میشد؛ سالهایی که فریاد کارشناسان دلسوز به بالا نرسید و مدیران ناکارآمد و تفکرات غلط یکی پس از دیگری صرفاً بر طبل تأمین آب و صادرات آب مجازی کوبیدند و مدیریت و حسابرسی چرخه مصارف را رها کردند!
حکمرانی مبتنیبر تفکر پیشگیری بهشدت کاهش یافته و تفکر بیبصیرت و عملگرایی صرف، چالشهای جدیدی را بر بدنه مدیریت تحمیل کرده است. بهتر نیست بهجای راهبردهای تعجیلی و درمانمحور و رشد نامحدود راهحلهای سلیقهای، جزیرهای، کماثر یا آسیبزا و منطبقبر «چه کنیم»، با نگرشی پیشگیرانه راهبرد «چه کارهایی را نکنیم» در دستورکار قرار گیرد؟ بهعنوان نمونه بارها کارشناسان هشدار دادند اگر چرخه عرضه و مصرف آب کنترل، اصلاح و بهینه شود، بسیاری طرحهای مخرب و گران انتقال آب کلید نخواهد خورد! و شوربختانه این طرحها که به مبدأ و مقصد آسیب زده و بیشازپیش در حال ترویج است!
چه خوب است بهگونهای فریاد زد که دشمن سوءاستفاده نکند و جو ناامیدی درو نشود. تقویت فضای ناامیدی از کمبود مایع بیبدیل آب، آنهم در بستر جولان قیمتها، مفاسد اقتصادی و ریختوپاشهای متعدد و مشاهده برخی مصادیق تخریب و بیعدالتی و اختلاف طبقاتی حکم تیر خلاص را دارد! مشاهده صداقت در بهکارگیری ظرفیت نخبگانی و موفقیتهای هرچند ناچیز دولتها در عرصههای قاعدهگذاری، تسهیلگری و دمیدن بر ثبات اقتصادی و مبارزه با مفاسد و کنترل و اصلاح قیمتها و تدوین راهبردهای حکمرانی بدون تعارض منافع، ضمن افزایش امید در جامعه، ظرفیت و سرمایه اجتماعی و مشارکت عمومی را برای جلب مشارکت حداکثری در کاهش عالمانه و بهینه مصارف و زدودن مصادیق اسراف تقویت میکند.
جهش افسارگسیخته قیمتها موجب افزایش مصارف آب کشاورزی، افزایش تعداد کشت و ترویج محصولات پرآببری همچون برنج و حبوبات شده و دولت را از اهداف برنامههای قانونی سازگاری با کمآبی و سند ملی امنیت غذایی و برنامه هفتم دور کرده است. در برخی نقاط کشور تحتعنوان مستثنیات، منابع ملی نابود شد! ترویج معدنکاری و تعدد برنامههای جذاب برای سرمایهگذاران در بخش معدن، نقش محیطزیست را بهشدت کمرنگ کرده! وزارتخانههای نیرو، صمت و کشاورزی جزیرهای عمل میکنند و با سازمان مستقل محیطزیست فاصله دارند و او را در تصمیمات خود رقیب میدانند! در میزگردهای جایگزینی معدن بهجای نفت، محیطزیست محلی از اعراب ندارد! تغییراقلیم موجب افزایش تعداد کشت در برخی مناطق شده و این تغییر رفتار مورد مواخذه وزارتخانهها قرار نمیگیرد و برعکس مورد استقبال و یا سکوت مرگبار است! گو اینکه هیچیک محیطزیست را جزو شرکای خود تلقی نمیکنند! از سوی دیگر، برنامهای دقیق برای کشف تغییراقلیم در جغرافیای ایران مشاهده نمیشود!
کابینه جنابعالی در انتهای ۱۴۰۳ برای تأمین آب شرب تهران و دیگر شهرها فقط نسخه سختافزاری و آنهم از طریق حفر دهها چاه و بدهکاری بیشتر به آبهای زیرزمینی تجویز کرد! پیامد این نسخهها رفع ضرر موقت و ایجاد ضرر پایدارتر و تشدید چالشهای پیچیدهتر را پررنگ کرد و بندهای تابآوری را از ریشه برید! فرض کنیم امسال تمامی سدها پرآب شوند و مشکل آب شرب نیز موقتاً رفع شود. برنامه شما برای بستن چاههای آب شرب تازهتأسیس چیست؟ برنامه شما برای امنیتینشدن آب شرب و کشاورزی و توقف مسابقه وزارتخانهها در قلاباندازی امنیتی و جذب بودجه از ذخایر ملی چیست؟ برنامه جنابعالی برای تمرکززدایی از پایتخت چیست؟ برنامه شما برای کاهش جمعیت تهران و به حداقلرسانی هدررفت آب در شبکه توزیع آب چیست؟ برنامه شما برای کاهش هدررفت آب خانگی از طریق اصلاح مقررات ملی ساختمان، نصب شیرآلات کممصرف، بهجای تعویض کنتورهای آب منازل که در دهه ۸۰ تعمیر میشدند و هماکنون بار تحمیلی آن بر گرده مردم سنگینی میکند، چیست؟ برنامه شما برای الزام مقررات سختگیرانه در نصب تأسیسات، کاهش توسعه توالتهای فرنگی، حذف چاهبستها و تغییر اساسی در شکل و طراحی سنگ توالتها و شیوهنامههای شستن پارکینگها و بسیاری راهکارهای دیگر چیست؟ چقدر در مورد سرانه مصرف ملی زیر ۱۰۰ لیتر فکر کردهاید؟
بیایید با مصرف آب بهشیوه پروفسور کردوانی به تقویت تابآوری و زدودن این جو ناامیدی پایان دهیم. مردم دکتر کردوانی را دوست داشتند و به فرمایشات آن مرد ایمان داشتند و دارند. کارشناسان ارشد شما بهتازگی کاهش ۱۰ درصدی مصارف آب تهران در بخش خانگی را فریاد زدند، غافل از اینکه این کاهش با قرارگیری دهها چاه جدید در مدار تأمین اعلام شده!! این چاهها در سال آینده به چه تعدادی افزایش مییابد؟ اگر آبکشی از دشت تهران افزایش نمییافت چند درصد کاهش درخواست میشد؟ با وجود فقدان اطلاعات از هندسه آبخوانها و ضعف اطلاعات از نحوه و میزان و سرعت تجدیدپذیری مخازن آبی، آیا کاهش ۱۰ درصد مصرف، عددی واقعی و منطقی و درعینحال دارای خطرپذیری پایین است؟!
سرانه مصرف خانگی مرحوم پروفسور کردوانی حدود ۶۳ لیتر در روز بارها توسط سازمان آبوفاضلاب ثبت شد، ولی افسوس از الگوبرداری و ترویج مصرف آب بهشیوه کردوانی! اصولاً تفویظ اختیارات فرهنگسازی به سازمان آبوفاضلاب کاری از بنیان غلط بود و این سازمان نشان داده است در عمل علاقهای به کاهش و اصلاح مصارف و تولید فرهنگ عمومی نداشته و ندارد! چون تعارض منافع بزرگی در آن مجموعه وجود دارد. از اساس ما با چالش مصرف روبهرو بوده و هستیم و لازم است سازمان مستقل بهینهسازی مصارف تشکیل دهید و به بسیاری از تعارض منافع در سازمانهای وابسته به وزارت نیرو و جهادکشاورزی پایان دهید.
آیا مردم ایران در فلات مرکزی قبول میکنند آب شیرین و گران خلیجفارس را مصرف کنند، اما هزینه بهشدت گزاف آن از خزانه ملی برداشت شود؟ اگر ۵۰ درصد هزینه طرحهای انتقال آب بهصورت تشویقی به مردم تخصیص یابد، میزان مصارف چقدر کاهش مییابد؟ آیا مردم میپذیرند محصولات کشاورزی نامرغوب و آب بیکیفیت مصرف کنند و هزینههای سرسامآور پزشکی و تأمین داروهای بهشدت گران و هزینه بیمه که غیرمستقیم از جیبشان اخذ میشود، گریبان آنها را چاک دهد؟! مردم حاضرند فضای سبز چمنی داشته باشند، ولی دیوار و سقف سرپناهشان دچار گسیختگی ناشی از فرونشست شود؟ مردم صادرات و هدررفت میلیونها تن محصولات کشاورزی و باغی و تخصیص مسرفانه و نامیمون همان ارز به برخی اقلام را به قیمت کاهش کمیت و کیفیت و امنیتی شدن مایع بیبدیل آب میپذیرند؟ ۷۰ هزار چاه آب در اطراف تهران و کشت و کار پررونق ناشی از بدهکاری روزافزون به آبهای زیرزمینی برای چیست؟ آری مردم هم آب کافی و باکیفیت میخواهند و هم امنیت غذایی و این حق آنهاست و در قانون اساسی برای آنها لحاظ شده است. اما فراموش نکنیم دکتر کردوانی نیز جزئی از همین مردم بود و در تهران زندگی میکرد. چگونه آن مرحوم به سرانه ۶۳ لیتر رسید؟ چگونه چینیها به عدد ۸۰ لیتر رسیدهاند؟ امید است شیوه کردوانی برای سرانه مصرف آب را بهعنوان یک الگوی ترویجی و اثباتشده در سطح ملی ابلاغ کنید و برای تحقق آن برنامههای فرهنگسازی و شیوهنامههای چندلایه ترویج و بهکار گرفته شود و از مصرف بیشتر آبهای زیرزمینی و تضییع حقوق آیندگان پرهیز کنیم.
بازتعریف قدرت استانداردها و آینده تجارت مسئولانه
در دورانی که هر تصمیم اقتصادی زیر ذرهبین اثرات اجتماعی و محیطزیستی سنجیده میشود، پایداری دیگر نه شعار، که منطق جدید رقابت و حکمرانی سازمانی برای رشد است. کسبوکارها دریافتهاند بدون درک پیوند میان مدیریت ریسک، اعتماد عمومی و سرمایهگذاری مسئولانه، نمیتوان در بازار بیشازپیش پایداریمحورشده باقی ماند. امروز بنگاهها برای حفظ اعتبار، جذب سرمایه و حتی تداوم حضور در زنجیرههای ارزش جهانی ناچارند نشان دهند چگونه تصمیماتشان بر جامعه و محیط پیرامون اثر میگذارد.
در این میان، سازمان بینالمللی استانداردسازی (ایزو) که زمانی ستون مرجع در تنظیم استانداردهای مدیریت، کیفیت و تطابق بود، در حوزه پایداری از رقبای خود مانند IFRS، GRI و EFRAG عقب ماند. اما اکنون، با بازتعریف نقش کمیته فنی ISO/TC 309، ایزو در تلاشی آگاهانه برای بازپسگیری نقش رهبری جهانی خود در حکمرانی، شفافیت و تجارت مسئولانه است. این تحول، بازگشت به گذشته نیست؛ بلکه تلاشی برای طراحی آیندهای است که در آن استانداردسازی، پاسخگویی سازمانی و مدیریت آثار، بهعنوان سه ضلع یک مثلث واحد دیده میشوند؛ مسیری که اهمیت آن برای اقتصادهای درحالتوسعه، از جمله ایران، دوچندان است.
گامهای جهانی برای همگرایی در گزارشدهی و حکمرانی
در سالهای اخیر، گسترش بیسابقه استانداردها و چارچوبهای گزارشدهی در حوزه ESG (ابعاد زیستمحیطی، اجتماعی و حکمرانی) باعث پیچیدگی قابلتوجهی برای بنگاهها شده است. نهادهایی مانند بنیاد IFRS با تشکیل هیئت بینالمللی استانداردهای پایداری (ISSB) و گروه مشورتی EFRAG در اروپا کوشیدهاند مسیر گزارشدهی و ارزیابی عملکرد پایداری شرکتها را یکپارچه کنند. ویژگیهای اصلی این نظام جدید شامل دیجیتالیشدن فرHیند افشا، الزام به حسابرسی/ اعتبارسنجی اطلاعات پایداری و همپوشانی دادههای مالی و غیرمالی است. در اروپا، دستورالعمل تازه گزارشگری پایداری شرکتی (CSRD) دامنه مسئولیت شرکتها را به کل زنجیره ارزش توسعه داده و مدیران را در برابر اثرات زیستمحیطی و اجتماعی تصمیمات خود پاسخگو کرده است.
ایزو در پاسخ به این تحولات، حکمرانی سازمانی را در مرکز فعالیت خود قرار داده است؛ حکمرانیای مبتنی بر شفافیت، پاسخگویی، اخلاق، مدیریت ریسک و خلق ارزش پایدار. کمیته ISO/TC 309 با انتشار استاندارد ISO 37000 چارچوبی جهانی برای حکمرانی خوب ارائه کرد که بر یکپارچگی تصمیمگیری، مشارکت ذینفعان و مسئولیتپذیری سازمانی تأکید دارد. در نگاه ایزو و بهمنظور کمک به نقشآفرینی مؤثر سازمانها در مسیر توسعه پایدار، «هدف سازمان» باید در پیوندی روشن با انتظارات جامعه و حفظ سلامت محیطزیست تعریف شود.
بدینترتیب، ارزش نهایی سازمان تنها در سود اقتصادی خلاصه نمیشود، بلکه در توانایی آن برای خلق اثر مثبت، تقویت اعتماد اجتماعی و پایداری بلندمدت معنا مییابد. ازاینرو، ایزو در پی آن است که فراتر از پیادهسازی اصول و پاسخگوسازی بنگاهها، فرایندهایی را طراحی کند تا به مدیریت آثار بنگاهها در مسیر توسعه پایدار منتهی شود. امری که ایزو آن را در گرو حکمرانی، مدیریت ریسک و ارزیابی و صحتسنجی اطلاعات پایدار میداند.
باوجوداین، ایزو بر این باور است که پاسخگو کردن بنگاهها بهتنهایی کافی نیست. شرکتها باید از مرحله گزارشدهی عبور کنند و به سطحی برسند که بتوانند آثار فعالیتهای خود را بر سرمایههای طبیعی و اجتماعی مدیریت کنند. در این مسیر، ایزو با ترکیب دو رویکرد کلیدی یعنی ESG محیطزیستی، اجتماعی و حکمرانی و GRC حکمرانی، ریسک و تطابق، الگویی یکپارچه برای ارزیابی و بهبود عملکرد سازمانها ارائه داده است. براساس این رویکرد، حکمرانی خوب نهفقط در تدوین سیاستها بلکه در ساختار دادهمحور تصمیمگیری، ارزیابی ریسکهای پایداری و نظارت بر اثرات اجتماعی و محیطی معنا پیدا میکند.
به این منظور، کمیته فنی TC309 مأموریت دارد استانداردهایی را توسعه دهد که پیوند میان حکمرانی، ریسک، اخلاق و تطابق را تقویت کنند. برنامه راهبردی این کمیته در سه محور طراحی شده است:
۱. حکمرانی یکپارچه و ارتباط آن با مقررات ملی و بینالمللی؛
۲. تمرکز بر سازمانهای مأموریتمحور و تابآور؛
۳. توسعه نظامهای اطمینانبخشی و مدیریت ریسک پایدار.
این جهتگیری به سازمانها کمک میکند میان الزامات قانونی، انتظارات ذینفعان و معیارهای بینالمللی تعادل برقرار کنند.
چرا برنامههای ایزو برای نهادهای تنظیمگر و بنگاههای ایرانی اهمیت دارد؟
تحولات اخیر ایزو تنها برای شرکتها دارای اهمیت نخواهد بود؛ نهادهای تنظیمگر ملی، قانونگذاران و سازمانهای حرفهای نیز میتوانند از چارچوبهای ایزو برای طراحی نظامهای مؤثرتر نظارت و سیاستگذاری در حوزه پایداری استفاده کنند و خود را آماده برنامههای ایزو برای اعتبارسنجی و صحتسنجی دادهها و اطلاعات مرتبط با عملکرد پایدار خود کنند.
استانداردهای ایزو با تکیه بر اجماع جهانی، به کشورها کمک میکنند زبان مشترکی برای شفافیت، تطابق و ارزیابی عملکرد پایداری ایجاد کنند. این زبان مشترک بهویژه در کشورهایی مانند ایران که در آستانه تعامل گستردهتر با نهادهای بینالمللی هستند، اهمیت دوچندان دارد. برای بنگاههای ایرانی، این تحولات میتواند سه پیام کلیدی داشته باشد:
۱. ورود به زنجیرههای ارزش جهانی بدون رعایت الزامات ESG دشوار خواهد شد.
۲. سرمایهگذاران خارجی و شرکای بینالمللی، تطابق با استانداردهای ایزو را بهعنوان شاخص اعتماد و شفافیت میشناسند.
۳. در داخل کشور، آشنایی با این استانداردها میتواند پایهگذار نظام ملی اعتبارسنجی و ارزیابی پایداری شود.
به بیان دیگر، بهتر است بهخاطر بسپاریم که ایزو صرفاً تولیدکننده استاندارد نیست، بلکه به ابزار سیاستگذاری و تنظیمگری جهانی تبدیل شده است که میتواند الگو و الهامبخش ساختارهای ملی نیز باشد و زنجیرهارزش گزارشدهی پایداری را که شامل پلتفرمهای تحلیل داده و مراکز مشاوره، اعتبارسنجی و رتبهبندی نیز میشود، کامل کند. در جهانی که سرمایهگذاران، قانونگذاران و مصرفکنندگان از سازمانها انتظار شفافیت و اثرگذاری مثبت دارند، آینده رقابت اقتصادی به میزان تطابق شرکتها با اصول حکمرانی خوب و احتمالاً استانداردهایی است که سازمان ایزو در کمیته TC309 در پی تدوین آن است.
زنان عشایر برگ برنده ثبت جهانی کوچ
کوچ عشایر، شیوهای از زندگی است که ریشههایش در عمیقترین لایههای تاریخ ایران تنیده شده است. ثبت جهانی این میراث ناملموس کهن، سالهاست که بهعنوان مطالبهای از سوی جامعه عشایری مطرح است. این عنصر فرهنگی نهفقط بهعنوان یک نظام معیشتی، اقتصادی و اجتماعی کهن، بلکه بهعنوان میراثی زنده و پویا که ظرفیت ثبت جهانی دارد، مورد توجه است. در نشست تخصصی «توسعه مهارتهای کارآفرینی زنان عشایر حامل میراثفرهنگی ناملموس» که هفته گذشته برگزار شد، بار دیگر این موضوع از سوی فعالان فرهنگی عشایری مطرح شد. بهنظر میرسد با پیگیریهای انجامشده این پرونده وارد مرحلهای تازه شده است.
میراثی زنده و پایدار
«علی دارابی»، معاون میراثفرهنگی کشور، با اشاره به نهایی شدن پرونده کوچ برای ارسال به یونسکو میگوید: «موضوع نقش زنان در میراث ناملموس یک دستورکار جهانی است که یونسکو دنبال میکند و تأکید ویژه برای ترویج و توسعه و حفاظت این میراث، مسیر ما را برای ثبت جهانی پرونده کوچ عشایر هموارتر میکند.»
«آتوسا مؤمنی»، رئیس مرکز مطالعات منطقهای پاسداری از میراثفرهنگی ناملموس یونسکو در آسیای غربی و مرکزی، نیز درباره روند تهیه پرونده ثبت جهانی کوچ به «پیام ما» میگوید: «کوچ سالهاست بهعنوان میراث ناملموس مورد توجه مدیران میراثفرهنگی کشور است. نمودهایی از کوچ در فهرست میراث ملی کشور ثبت شده، اما درباره ثبت جهانی آن، تقاضایی از وزارت میراثفرهنگی وجود دارد و امیدواریم براساس سیاستگذاریها در برنامه ثبت قرار گیرد.»
مؤمنی معتقد است: «با توجه به گستردگی جغرافیایی کوچ با یک پرونده بسیار بزرگ روبهرو هستیم که در یک گستره فرهنگی وسیع همچنان زنده مانده است. این پرونده میتواند در مسیری قرار گیرد که بهعنوان یک پرونده چندملیتی شناخته شود.»
او به برگزاری نشست بینالمللی پیش روی این مرکز در روز دوشنبه، ۲۶ آبانماه، اشاره میکند و میگوید: «فرصتی است برای احصا و گردآوری اطلاعات و محتواهایی که در این گستره فرهنگی وجود دارد. قرار است این دادهها را جمعآوری کنیم و درنهایت زمینهسازی کنیم تا پرونده در مسیر یک ثبت چندملیتی و در قالب یک میراث بشری هدایت شود.»
بهباور مؤمنی، کوچ نمونهای از تعامل انسان و طبیعت است که یونسکو آن را بهعنوان الگویی با تابآوری و سازگاری بالا میشناسد. به همین دلیل، اگر این میراث کهن بهعنوان میراث بشری معرفی شود، جایگاهی برجستهتر پیدا خواهد کرد.
او درباره کشورهایی که میتوانند در این پرونده مشارکت داشته باشند، میگوید: «تقریباً تمام کشورهای منطقه ما کوچ و زندگی عشایری دارند. حتی از قطر و یمن پرونده بادیهنشینی دریافت کردهایم که در اجلاس پیش رو جزئیات بیشتری از آن را منتشر خواهیم کرد.» او معتقد است اگر شبکهسازی مناسبی میان کشورها شکل بگیرد، این میراث میتواند ظرف چند سال جایگاه مناسب خود را پیدا کند.
چالشها و اهمیت حفظ کوچ
میراث کهن کوچ با تمام جاذبههای فرهنگی و آیینی، امروز با چالشهای جدی روبهروست؛ تخریب مراتع، خشکسالیهای پیدرپی، چرای بیضابطه و طرحهای توسعهای که بدون توجه به زیستبوم عشایر اجرا شدهاند، محدوده زندگی کوچنشینان را تحتتأثیر قرار داده است. براساس آمارهای رسمی، جامعه عشایری در سال ۱۳۰۰ حدود ۲۵ درصد از جمعیت کشور را تشکیل میداد، در سال ۱۴۰۲ به ۱.۷ درصد کاهش یافت و پیشبینی میشود در سال ۱۴۱۵ کمتر از یک درصد باشد.
اما بهباور «شهرام ایلبگ»، رئیس هیئتمدیره انجمن همگرایی فرهنگی تاگ زاگرس و نخستین پیشنهاددهنده ثبت جهانی کوچ ایل بختیاری، «حرکتی که انسان در یک تاریخ چندهزارساله برای ایجاد و تکامل آن در تلاش بوده است، از ارزش فراوانی برای ثبت بهعنوان میراث جهانی برخوردار است.»
او در گزارشی که در تشریح ضرورت ثبت جهانی کوچ ارائه کرده، آورده است: «هدف ما از ثبت جهانی این میراث ناملموس جهانی، از یکسو شناخت ویژگیهای مردمشناسی، جامعهشناسی و رشدیافتگی جامعه در جوامع بومی کوچرو -بهویژه عشایر بختیاری و قشقایی- است که دیگر کمتر اثری از آنها باقی مانده و با ازدستدادن بسیاری از مؤلفههای خود به آخرین خطوط حضورشان رسیدهاند. از سوی دیگر، ثبت جهانی کوچ امکان شناختهشدن این میراث را بهعنوان یک میراث جهانی، برای مورد توجه قرار گرفتن از سوی مردم دنیا، اندیشمندان و دانشپژوهان علوم مردمشناسی فراهم میکند.»
میراث منطقهای و استراتژیک
«فومیکو اوهیناتا»، دبیرکل کنوانسیون پاسداری از میراث ناملموس بشری یونسکو، در پیام ویدئویی خود به این نشست، کوچنشینی را «بخش غنی و پویایی از میراثفرهنگی آسیای غربی و مرکزی» توصیف کرد و گفت: «سنتهای کوچنشینی، حتی در جهانی که با سرعت بهسمت شهرنشینی پیش میرود، هنوز تخیل و ستایش ما را برمیانگیزند و سرچشمهای از همبستگی و غرور ملی هستند.»
او تأکید کرد دانشها و سنتهای زیست عشایری و شبانی، نقش اساسی در پاسخ به چالشهای توسعه پایدار، معیشت و امنیت غذایی دارند و اشاره کرد که سازمان ملل سال ۲۰۲۶ را بهعنوان سال بینالمللی «مراتع و جوامع شبان» معرفی کرده است.
پیشدستی برخی کشورها در ثبت جهانی
سال گذشته مغولستان موفق شد کوچنشینی مغولی و آیینها و شیوههای وابسته به آن را در فهرست میراث ناملموس جهانی یونسکو ثبت کند. تلاشهایی هم از سوی آلمان در این زمینه شکل گرفته است. دارابی چندی پیش با انتقاد از پیشدستی سایر کشورها گفته بود: «کوچ عشایر، روایت شرق است، اما متأسفانه مغربزمین زودتر اقدام کرده است. ما تأکید داریم این میراث باید با روایت بومی و نگاه تمدنی ایران در یونسکو ثبت شود.»
در روزهای اخیر نیز «علیرضا ایزدی»، مدیرکل ثبت آثار وزارت میراثفرهنگی، با اشاره به اینکه پرونده ثبت جهانی کوچ در دستورکار قرار دارد، گفته است: «سوئد، آلمان و ۱۷ کشور دیگر نیز پرونده کوچ را پیگیری میکنند؛ کنوانسیون ۲۰۰۳ یونسکو این اجازه را به کشورها میدهد. اما کوچ عشایر ما با اروپا یکی نیست و تفاوتهایی دارد؛ پرونده ما جداگانه تهیه خواهد شد.»
هرچند بهنظر میرسد ایران در تهیه پرونده کوچ چابکی لازم را نداشته و تعلل کرده است، اما ثبت جهانی کوچ عشایر ایران، فرصتی است برای معرفی سبک زندگی پایدار و دانش بومی جوامع عشایری به جهان و حتی مردم همین سرزمین. با تکمیل پرونده و همکاری نهادهای داخلی و بینالمللی، این میراث فرهنگی زنده میتواند بهعنوان نمادی از تعامل انسان و طبیعت و نقش زنان در حفظ آن شناخته شود.
«کریستین هانا» در رمان تازهاش با عنوان «زنها»، از شجاعت و ایستادگی زنانی میگوید که در دل تاریکی، چراغ امید را روشن نگهداشتند. در جهانی که سایه جنگ هنوز از ذهن انسانها پاک نشده، صدای زنانی که در دل آشوب و ویرانی، زندگی را از نو میسازند، شنیدنیتر از همیشه است.
«زنها داستانی برای گفتن داشتند، حتی اگر جهان هنوز آماده شنیدن آن نبود و داستانشان با سه کلمه آغاز شد: ما آنجا بودیم.»
رمان «زنها» نوشته کریستین هانا، نویسنده برجسته آمریکایی و خالق آثاری چون «بلبل»، «همیشه کنارت هستم» و «باغ زمستانی» اثری تکاندهنده درباره فداکاری، ترس و ایمان است؛ داستانی که نشان میدهد قهرمانی فقط در میدان نبرد شکل نمیگیرد، بلکه گاه در دلهای رنجدیده و در انتخابهای کوچک و انسانی معنا مییابد.
هانا، که پیشتر با آثار احساسی و پرکشش خود توانسته بود میلیونها خواننده را از سراسر جهان با خود همراه کند، در این کتاب بار دیگر به سراغ چهره انسانی جنگ میرود. او اینبار از زاویه نگاه یک زن جوان، پرستاری در میانه نبرد، به روایت تاریخی تازهای میپردازد؛ روایتی که در آن، زنان دیگر تماشاگر نیستند، بازیگران اصلی صحنهاند با همه ترسهایشان، ضعفهایشان و با همه شجاعتشان.
«در این دنیای دیوانه، آشفته و تقسیمشدهای که توسط مردان اداره میشد، میتوانستی روی زنان حساب کنی.»
قهرمان داستان، زنی است که میان انجام وظیفه و حفظ ایمان به انسانیت گرفتار شده است. او در میان صحنههای دردناک جنگ، با پرسشهایی عمیق درباره عشق، فداکاری و مرز میان درست و نادرست روبهرو میشود. هانا با زبانی نرم و درعینحال پرقدرت، این کشمکش درونی را بهشکلی ملموس و صادقانه روایت میکند؛ چنانکه خواننده نهتنها شاهد، بلکه همراه شخصیت اصلی داستان میشود.
«زنها» فقط داستانی درباره جنگ نیست؛ اثری است درباره رهایی، بازسازی و ایمان به ارزشهای انسانی. نویسنده در لایههای مختلف رمان، از مسئولیت زنان در دوران بحران میگوید. زنانی که نهتنها زنده میمانند، بلکه زیستن را ممکن میسازند.
نثر نویسنده همچون گذشته روان، سینمایی و مملو از تصاویر است. او با مهارت خاص خود در خلق صحنههای احساسی و توصیف لحظات سکوت و اضطراب، خواننده را در دل تجربهای زنده قرار میدهد. شخصیتهای او واقعیاند و با همه ضعفها و تناقضهای انسانیشان همین صداقت در روایت است که باعث میشود «زنها» از سطح یک داستان جنگی فراتر برود و به اثری درباره معنای زندگی در زمانه بیرحمی تبدیل شود.
«شاید خوشبختی در حال حاضر، خوشبختی برای یک لحظه، تنها چیزی باشد که واقعاً داریم. خوشبختی برای همیشه در دنیایی که در آتش میسوزد، خواسته زیادی بهنظر میرسد.»
کتاب پیش از آنکه داستانی درباره جنگ باشد، سفری است به درون روح انسان؛ به جایی که ترس و ایمان، عشق و اندوه در کنار هم زیست میکنند. هانا با ظرافتی کمنظیر توانسته است از میان خاکستر و ویرانی تصویری زنده از امید و پایداری بیافریند. او به خواننده یادآور میشود حتی در تیرهترین روزهای تاریخ، انسانیت هنوز زنده است؛ آن هم در چهره زنانی که بهرغم همه رنجها، دست از مهربانی نمیکشند. این رمان، در ظاهر داستانی تاریخی است، اما در عمق خود روایتی جهان شمول از انسان امروز را بازتاب میدهد؛ انسانی که میان فشار، واقعیت و میل به نجات، در جستوجوی معناست. هانا با خلق شخصیتهایی باورپذیر و زبانی سرشار از احساس، مخاطب را به سفری درونی میبرد؛ سفری از ضعف تا قدرت، از ترس تا ایمان و از خاموشی تا فریاد. راز ماندگاری این اثر در نگاه انسانی و فرازمینی آن نهفته است. «زنها» نهتنها روایتی از گذشته، بلکه یادآور امروز ماست.
«در دل تاریکی، نوری هست که از دستهای زنانی فروزان میشود که میدانند چگونه از درد، معنا بسازند و از ویرانی، زندگی.»
نام کتاب: زنها
نویسنده: کریستین هانا
مترجم: آفاق زرگریان
ناشر: کتابسرای تندیس
تعداد صفحات: ۵۵۲ صفحه
قیمت: ۶۶۰ هزار تومان
دوستی خالهخرسه با پرندگان شهر
بسیاری از مردم با نیت خیر و از سر دلسوزی، باقیمانده غذاهای خود را در پیادهروها و میادین، پشت پنجرهها یا روی پشتبامها برای پرندگان میریزند؛ کاری که خود من هم در گذشته انجام میدادم. اما امروزه متوجهم که این کار پیامدهای نامطلوبی برای سلامت خود پرندگان و پایداری اکوسیستم سبز شهری دارد و چند سالی است که دیگر انجامش نمیدهم. چهار دلیل عمده وجود دارد:
۱- تغذیه مصنوعی، مخصوصاً با غذاهای نامناسبی مانند خرده نان و شیرینی، تهمانده پلو، چیپس و پفک موجب اختلال در رژیم غذایی طبیعی پرندگان، کاهش توانایی آنها در یافتن منابع غذایی مناسب خودشان و بروز رفتارهای غیرعادی و وابستگی به انسان میشود.
این غذاها حاوی نمک، شکر، چربیهای اشباعشده و افزودنیهایی هستند که پرندگان توانایی تجزیه و جذب آنها را ندارند و مصرف مداوم غذاهای انسانی میتواند باعث کاهش جذب ویتامینها و مواد معدنی ضروری شود؛ بهویژه کاهش کلسیم و ویتامین A میتواند منجر به چاقی، نارسایی کبد، مشکلات کلیوی و ضعف سیستم ایمنی این همشهریهای دوستداشتنی شود.
۲- البته بعضی از مردم از گندم و ارزن استفاده میکنند که این نسبت به آن غذاهای فرآوریشده بهتر است، ولی آسیب دیگری به پرندگان و اکوسیستم وارد خواهد کرد و آن این است که تجمع پرندگان در نقاط تغذیه مصنوعی، احتمال انتقال بیماریها و انگلها را بهطور چشمگیری افزایش میدهد. مطالعهای در Conservation Physiology نشان داده است تغذیه شهری میتواند شیوع بیماریهای ویروسی و انگلی را در جمعیتهای متراکم پرندگان افزایش دهد.
۳ – نکتهای که شاید کمتر مورد توجه قرار گرفته، این است که پرندگان نقش مهمی در حفظ و بازسازی اکوسیستمهای سبز شهری دارند. آنها با مصرف میوهها و دانههای گیاهان، بذرها را با دفع فضله تا چندین کیلومتر جابهجا میکنند و در مکانهای جدید رها میسازند. مطالعات نشان دادهاند در یک پارک ۵۰ هکتاری، پرندگان میتوانند در طول یک فصل بیش از ۵۰۰ هزار دانه را پراکنده کنند. همچنین، دانههایی که از دستگاه گوارش پرندگان عبور میکنند، تا ۴۰ درصد شانس جوانهزنی بالاتری دارند (Frontiers in Ecology and Evolution).
۴ – افزونبراین، پرندگان با تغذیه از کرمها، لاروها و آفتهای گیاهان، نقش مؤثری در کنترل طبیعی آفات ایفا میکنند. این رفتار، بهویژه در شرایطی که پرندهها بهجای غذاهای انسانی، به جستوجوی منابع طبیعی بپردازند، به حفظ سلامت گیاهان و کاهش نیاز به سموم شیمیایی کمک میکند.
بنابراین، بهجای تغذیه مستقیم، توصیه میشود مردم با کاشت و نگهداشت گیاهان بومی، حفظ زیستگاههای طبیعی و پارکهای شهری و جلوگیری از آسیبرساندن و شکار پرندهها، شرایطی فراهم کنند که آنها بتوانند نقش طبیعی خود را در اکوسیستم به نیکی ایفا کنند.
«علی دهباشی»، سردبیر فصلنامه بخارا گفت: «تالاب بینالمللی گاوخونی یکی از مهمترین پهنههای آبی فلات مرکزی ایران در پایاب رودخانه زایندهرود است که سال ۱۳۴۵ کنوانسیون جهانی رامسر به ثبت رسید. این تالاب با وسعت ۴۷ هزار هکتار در جنوبشرقی حوضه آبریز زایندهرود و در فاصله ۱۴۰ کیلومتری جنوبشرقی اصفهان و ۳۰ کیلومتری شهر ورزنه قرار دارد.»
حفظ گاوخونی، حفاظت از تمدن و طبیعت
«رضا خلیلی ورزنه»، فعال محیطزیست، به بررسی تاریخ و نگاه باستانشناسی به تالاب گاوخونی پرداخت: «حوضه آبریز گاوخونی از چند زیرحوضه تشکیل شده است؛ زیرحوضه اصلی و شماره یک رودخانه عظیم زایندهرود است و ۴۵۰ کیلومتر مسیر را از کوههای بختیاری تا گاوخونی طی میکند.»
بهگفته خلیلی، این تالاب در میانه مثلث طلایی توریست ایران یعنی استانهای اصفهان، یزد و فارس واقع شده است: «یکی از جاذبههای ژئوتوریسمی گاوخونی قلعه هزارساله «قورتان» است که در کنار زایندهرود قرار دارد و دومین ارگ بزرگ ایران به شمار میآید. در ادامه به شهر تاریخی ورزنه و پس از آن، به آببند «شاخکنار» میرسیم. در محدوده شرقی هم قلعه تاریخی خرگوشی و غار گاوخونی و در قسمت غرب ارگ بزرگ واقع شدهاند. در محدوده غربی هم آثار تمدن آتشکدهای را در روستای دستجرد میتوانیم مشاهده کنیم.»
رودخانهها مادر تمدنها هستند و زایندهرود هم اینگونه است. این کنشگر محیطزیست گفت: «براساس نظریههای باستانشناسی، تمدنها در پایاب رودخانه شکل میگیرند که در شهر اصفهان اوج آن را مشاهده میکنیم. در این منطقه اسکلتی بهشکل جنینی دفنشده کشف کردهاند که نشان از قدمت و کهن بودن آن دارد. آثار تمدنی دیگر آثار سنگی مربوط به سه هزار سال قبل میرسد که نشان میدهد در این منطقه تجارت سنگ رواج داشته است.»
بهگفته او، در سالهای اخیر اهالی ورزنه با خشکیدن زایندهرود و گاوخونی ورشکسته شدهاند، آنها نه صنعت دارند، نه کشاورزی، نه دامداری و نه توان مهاجرت. او افزود: «میتوانیم تعریفهای جدیدی برای معیشت جایگزین داشته باشیم که یکی از آنها اکوتوریسم است. در سالهای ۹۵ و ۹۶ اولین بار در ایران شاهد سفر تعداد زیادی توریست خارجی به ورزنه بودیم، بهطوریکه ۲۰ هزار گردشگر اروپایی در دو سال از این منطقه بازدید کردند.»
سه تیپ زیستگاه، ظرفیتی برای اکوتوریسم
«امین اخوت»، راهنمای تخصصی پرندهنگری، درباره اهمیت پرندگان و تنوعزیستی و گردشگری تالاب گاوخونی گفت: «تنوعزیستی تالاب گاوخونی از دو جنبه قابلبررسی است؛ یکی از جنبه موقعیت جغرافیایی تالاب و دیگری از جنبه تنوع تیپ زیستگاهی! این تالاب معدود نمونههایی با سه تیپ زیستگاه مختلف است؛ درختزار و بوتهزار، بیابان و نیمهبیابان.»
او با اشاره به اینکه یکی از گونههای ارزشمندی که چند سال پیش بهصورت اتفاقی وارد تالاب شد، پلیکان خاکستری است، افزود: «حواصیل ارغوانی از گونههای جذاب منطقه به حساب میآید. در زیستگاه بیابانی و نیمهبیابانی هم گونههایی مثل چکاوک هدهدی حضور دارد که مقیم منطقه است. «پری شاهرخ» هم که فصل بهار و تابستان مهمان کشور ما میشود، در این منطقه زیست میکند. از دیگر گونهها میتوان به بوتیمار کوچک و آبچلیک خالدار پا سبز اشاره کرد که از گونههای جذاب برای پرندهنگرها هستند.»
او درباره تنوع جانوران منطقه با جذابیت گردشگری که عموماً شامل پستانداران، پرندگان و خزندگان میشوند، گفت: «در محدوده تالاب ۱۸ گونه پستاندار شناسایی شده که شامل گونههای نظیر شغال طلایی، گرگ خاکستری، خارپشت دوش بلند، کفتار، گراز، خرگوش صحرایی، جربیل بزرگ، روباه شنی و… است. در گذشته هم گلههای آهو و گور ایرانی و … را داشتیم که متأسفانه امروز اثری از آنها نیست. ۱۴ گونه خزنده از جمله بزمجه و گکوی دمپخ را که از گونههای جذاب برای تورهای خزندهنگری هستند، در این منطقه شاهدیم. گکوی عنکبوتی، افعی شاخدار ایرانی، لاکپشت مهمیزدار، اسکینگ مارشکل پاکوتاه و گونههای دیگر از دیگر موجودات تالاب گاوخونی به شمار میآیند.»
تلاش جمعی برای احیای «آفانیوس»
«فرشته عالمشاه»، عضو انجمن «بوم سبز کویر»، درباره ماهی «آفانیوس» تالاب گاوخونی و فعالیتهای فرهنگی در حفظ این گونه گفت: «زیستگاه این گونه بهشدت در خطر انقراض، ضلع شرقی زایندهرود و تالاب گاوخونی است. بااینحال، این روزها بهدلیل خشکی تالاب گاوخونی، آفانیوس، زیستگاهش را بهطور کامل از دست داده و فقط در حوزه غربی تالاب در چشمهها و قنوات منطقه جرقویه زندگی میکند. این ماهی یک سرباز بیولوژیک برای شهر اصفهان و حوزه تالاب گاوخونی است؛ چراکه از لارو و حشراتی مثل پشه آنوفل تغذیه و بیماریهایی مثل مالاریا را کنترل میکند. بهعلاوه آفانیوس منبع مهم تغذیه پرندگان است که برای مهاجرت به تالاب گاوخونی میآیند.»
او با اشاره به اینکه این ماهی کوچک نمادی از زیستبوم چندمیلیونساله تالاب است، افزود: «با نابودی زیستگاه جمعیت بزرگی از این ماهیها از دست رفتهاند. یکی دیگر از تهدیداتی که وجود دارد، رهاسازی گونههای غیربومیاست که حیات آفانیوس را با چالش مواجه کرده است.»
عالمشاه درباره فعالیتهای انجامشده در حوزه آگاهیرسانی در این منطقه گفت: «سال ۹۸ متوجه شدیم آفانیوس در خطر انقراض است. بعد از یک سال دوندگی جهت گرفتن مصوبه و کمک اساتیدی که این ماهی را ثبت جهانی کرده بودند، تأیید شد که این ماهی در منطقه ما هنوز وجود دارد و از آن زمان بهطور جدی شروع به کار کردیم. پس از چهار سال فعالیت، یک پویش شکل دادیم و از همه کمک خواستیم تا این ماهی را هر روز بیشتر از پیش معرفی کنیم.»
او درباره فعالیتهای انجمن «بوم سبز کویر» را در سه بخش دستهبندی و اضافه کرد: «اولین آنها شامل آموزش مردمی میشد که بسیار مثبت و تأثیرگذار بود. ما در مدارس شروع به کار و آموزش و در کنار آن با کشاورزها و مسئولین صحبت کردیم. دومین کار به آگاهیرسانی عمومی برمیگشت که برای آن بنرهای شهری زدیم. سومین مورد حفاظت فیزیکی با بهسازی زیستگاهها بود.»
بهگفته عالمشاه، برای اینکه باید این ماهی را با وضعیت طبیعی خودش به آن جمعیت استاندارد برسانیم که نیازمند احیای زیستگاه است. او میافزاید: «ما با کشاورزان صحبت و میرابها را مجاب کردیم تا تمام بخشهای مختلف را بهشکل سنتی لایروبی کنند. آنها هم متوجه شدند منافعشان در گرو وجود این ماهی در آب چشمهها و قنوات است. تیمهایی از بچههای منطقه بهنام تیم سفیران تشکیل دادهایم که در مدارس به بچهها آموزش میدهند. هدایایی را برای بچهها در نظر گرفتیم و مسابقات برگزار کردیم.»
او توضیح داد: «در مدارس منطقه تورهای آموزشی و علمی برگزار کردیم. کارتپستالهایی از کار بچهها ساختیم. یک خانه کوچک کاهگلی هم در شهر حسنآباد جرقویه اجاره و خانه آفانیوس را تأسیس کردیم که خانه بچههاست. همایشی را برگزار کردیم و از جامعه علمی و متخصصان خیلی خوبی که در کنار ما هستند و به ما مشورت میدهند، کمک گرفتیم تا در فضای مجازی برای آموزش مردم منطقه تلاش کنیم. با ایجاد اشتغال خانگی برای مردم چه در بحث گردشگری و صنایعدستی تلاش کردیم برای وجود ماهی و حفاظت از این ماهی ارزشآفرینی کنیم و صندوق شکلگرفته درباره ماهیها را توانمند کنیم.»
عالمشاه ادامه داد: «بهعلاوه نویسندهها و هنرمندان را هم در کنار خودمان داریم. درواقع ما هر روز تلاش میکنیم تا به مردم یادآوری کنیم این ماهی چقدر ارزشمند است و باید به زیستگاه خودش برگردد.»
یکی دیگر از فعالیتهایی انجامشده بحث پایش سلامت مردم منطقه حوزه تالاب گاوخونی است. عالمشاه گفت: «خشکی تالاب گاوخونی نهتنها اکوسیستم منطقه را به خطر انداخته، بلکه کانون بزرگ ریزگرد برای کل کشور است. فلزات سنگین در منطقه درصد خیلی بزرگی را دارند که جان مردم را به خطر انداختهاند. جز این، آبروی بینالمللی ما در این منطقه به خطر افتاده است. بهدلیل اینکه پرندگان مهاجری که به تالاب میآیند و میخواهند تغذیه داشته باشند و استراحتی در میانه راه کنند و مسیر را ادامه دهند، در این منطقه تلف میشوند.»
زایندهرود را همیشه، زنده و کامل میخواهیم
«فرهاد امینی»، کارشناس تالاب، سخنرانی خود را به شرح فعالیت ۱۰ساله برای احیای گاوخونی اختصاص داد: «سال ۱۳۹۴ حرکت منسجم و هدفمندی برای احیای تالاب گاوخونی آغاز شد. این حرکت برای احیای یک اکوسیستم بود که واجد اهمیت جهانی و همچنین برای پاسخ به یک مطالبه مردمی بود؛ زایندهرود را زنده میخواهیم، زایندهرود را همیشه میخواهیم، زایندهرود را کامل میخواهیم؛ از سرچشمه تا گاوخونی!»
او با اشاره به اینکه برای تدوین برنامه مدیریت زیست گروه تالاب گاوخونی از الگوی دفتر حفاظت از تالابهای ایران بهرهگرفته شد، افزود: «رویکرد این برنامه مشارکتی بود و با صرف چهار هزار و ۵۰۰ نفر کار کارشناسی طی ۱۲ کارگاه به نتیجه رسید. خروجی برنامه اجزای مختلفی داشت که مهمترین آنها شامل جداول راهبردی میشد. رویکرد محیطزیست این بود که وضعیت حوضه و تالاب را شفافسازی کند، اما دو بهانه عمده از طرف شرکت منطقهای وزارت نیرو وجود داشت؛ اینکه اگر ما آب را رها کنیم، کشاورزان اجازه نمیدهند این آب به تالاب گاوخونی برسد، ضمن اینکه سهم حقابه مشخص نیست.»
بهگفته امینی، برای حل ابهام دوم، تحقیقی بهعنوان تعیین نیاز آبی تالاب گاوخونی و رودخانه زایندهرود در دستورکار محیطزیست کل اصفهان قرار گرفت که شامل تحقیقی توسط دانشگاه صنعتی اصفهان و دانشگاه شهرکرد بهطور مشترک بود.
او اضافه کرد: «نتیجه نشان داد حقابه تالاب ۱۷۶ میلیون مترمکعب در سال است؛ یعنی ۵.۵ مترمکعب در ثانیه. در راستای شفافسازی یک ایستگاه هیدرومتری در ورودی تالاب ساخته شد تا حجم آب اختصاصی مشخص باشد. اما در حدود ۱۵ سالی که آب در بستر رودخانه در شرق اصفهان جاری نبود، رودخانه به نیزار و درختزار تبدیل شد. برای چارهجویی در این زمینه ادارهکل محیطزیست اقدام به لایروبی در مسیر مقطعی کرد. حمایت و همکاری متقابل بین ادارهکل محیطزیست، جامعه محلی و کشاورزان سبب شد بهطور خودجوش تأسیسات برداشت غیرمجاز را جمعآوری شوند.»
او با بیان اینکه شهر ورزنه با تلاش و پیگیری زیاد بهعنوان شهر تالابی به ثبت کنوانسیون رامسر رسید، افزود: «با توجه به عدم تمکین وزارت نیرو آب منطقه در تخصیص حقابه بعد از پیگیریهای بسیار بالاخره در سال ۱۴۰۲ ادارهکل محیطزیست شکایتی را علیه آب منطقهای اصفهان و شرکت مدیریت منابع ایران طرح کرد. هرچند هنوز هم گاوخونی با مصائب زیاد دستوپنجه نرم میکند.»
امپراتوری جدید LNG در آسیا رقم میخورد
آسیا با میزبانی بیش از نیمی از جمعیت جهان، دیگر مصرفکنندهای منفعل نیست؛ بلکه با بازنویسی قواعد بازار جهانی، از ارکان آینده انرژی بدل شده است. براساس گزارش جهانی LNG اتحادیه بینالمللی گاز (IGU)، درحالیکه اروپا واردات LNG خود را از اوج ۱۲۱ میلیون تن در بحران انرژی ۲۰۲۲ به ۷۲ میلیون تن در ۲۰۲۴ کاهش داد، آسیا با ۲۸۸ میلیون تن واردات معادل بیش از ۷۰ درصد تجارت جهانی، رکوردهای تازهای ثبت کرد و مسیر بازار را دگرگون ساخت. چین که تنها پنج سال پیش ۶۶ میلیون تن وارد میکرد، اکنون با ۷۸.۶۴ میلیون تن (رشد ۱۰.۵ درصدی) به دومین واردکننده بزرگ جهان صعود کرده است. هند نیز با جهشی ۱۹.۱ درصدی به ۲۶.۱۵ میلیون تن، سریعترین رشد را در میان قدرتهای اقتصادی عمده تجربه میکند.
بررسی روندهای تاریخی نشان میدهد واردات LNG در آسیا طی پنج سال اخیر رشدی قابلتوجه داشته است. در سال ۲۰۲۰، همزمان با همهگیری کرونا، چین حدود ۶۶ میلیون تن و هند نزدیک به ۲۰ میلیون تن LNG وارد کردند. پس از فروکشکردن بحران و بازگشایی اقتصادها، چین واردات خود را به ۷۲ میلیون تن در سال ۲۰۲۲ رساند؛ هرچند با نوسانات قیمتی همراه بود. در همان دوره هند واردات خود را تقریباً ثابت نگهداشت. در مقابل، اروپا تحتتأثیر جنگ اوکراین وارداتش از ۸۰ میلیون تن در ۲۰۲۰ به ۱۲۱ میلیون تن در ۲۰۲۲ افزایش یافت. اما بهگزارش شل (Shell LNG Outlook 2025) این رشد ادامه نداشت و تا ۲۰۲۴ به ۷۲ میلیون تن کاهش یافت که نشانگر تلاش این قاره برای تنوعبخشی است.
راهی برای کاهش سوختهای فسیلی
آمریکا نیز صادرکننده اصلی LNG باقی ماند و واردات ناچیزی دارد، اما آسیا بهطور میانگین سالانه ۲۵ درصد افزایش واردات را تجربه کرد و میزان مصرف را از ۲۵۰ میلیون تن در ۲۰۲۰ به نزدیک ۲۸۰ میلیون تن در ۲۰۲۴ رساند. این روند نهتنها وابستگی قاره به سوختهای فسیلی آلاینده مانند زغالسنگ را کم کرده، بلکه آسیا را به نیروی محرکه بازار جهانی LNG تبدیل کرده است.
پروژههای زیرساختی عظیمی در این زمینه نقش کلیدی ایفا میکنند. در چین، فاز سوم ترمینال ژوشان به ظرفیت سالانه ۱۰ میلیون تن از تابستان ۲۰۲۵ راهاندازی شد و تأثیر قابلتوجهی بر افزایش واردات داشت.
در هند توسعه پایانههای LNG در ایالتهای گجرات و ماهاراشترا در دستورکار است که هدفشان دو برابر کردن ظرفیت واردات تا ۲۰۳۰ است. ویتنام نیز با راهاندازی هابهای منطقهای، نقش جدیدی در بازار LNG پیدا کرده است. البته چین و هند بخشهایی از این داستان را تشکیل میدهند. بنا به اعلام رویترز، ژاپن با واردات ۷۰ میلیون تن و کره جنوبی با ۵۰ میلیون تن در ۲۰۲۴ نقشی ثباتساز دارند.
همزمان صادرات ۴۰ میلیون تنی اندونزی و مالزی تضمینکننده زنجیره تأمین در منطقه است. چنین مجموعهای آسیا را از مصرفکننده صرف به مجموعهای پویا و اثرگذار تبدیل کرده که هر کشور سهمی مشخص در شکلدهی به آینده انرژی دارد.
ایران دارای دومین ذخایر بزرگ گاز طبیعی
ایران با دومین ذخایر بزرگ گاز طبیعی جهان بهمیزان حدود ۳۴ تریلیون مترمکعب، پتانسیل قابلتوجهی برای ورود به بازار LNG آسیا بهعنوان صادرکنندهای کلیدی دارد. بااینحال، تحریمهای بینالمللی، اصلیترین مانع بر سر این مسیر بوده و ایران را از صادرات LNG بازداشته است؛ در حال حاضر ظرفیت صادراتی LNG ایران صفر است و هیچ حجم رسمی صادراتی ثبت نشده.
این وضعیت نهتنها فرصتهای اقتصادی بالقوه ایران را محدود میسازد، بلکه بر امنیت انرژی منطقهای نیز سایه میافکند؛ زیرا LNG ایرانی میتوانست بهعنوان منبع متنوع و ارزانقیمت، وابستگی بازارهای آسیایی به تأمینکنندگان اصلی را کاهش دهد.
برای بهرهبرداری از این پتانسیل، تهران نیازمند دیپلماسی فعالتر برای کاهش تحریمها، سرمایهگذاری بیشتر در فناوریهای بومی مانند تولید تجهیزات داخلی مانند جعبههای سرد و توربو اکسپندرها و همکاریهای منطقهای است؛ در غیر اینصورت رقبایی مانند قطر و روسیه سهم بازار را تثبیت خواهند کرد و فرصتهای ایران را به حاشیه خواهند راند.
آینده بازار LNG
رشد سریع آسیا در حوزه LNG مبتنیبر عوامل اقتصادی کلان و سیاستهای محیطزیستی این منطقه است. پیشبینی میشود تولید ناخالص داخلی کشورهای آسیایی ۵ درصد رشد کند و LNG بهعنوان سوختی با انتشار تا ۵۰ درصد کمتر کربن نسبت به زغالسنگ، مورد توجه بیشتری قرار گیرد.
چین با هدف کاهش کربن تا سال ۲۰۶۰ و هند با سیاست دو برابر کردن واردات تا ۲۰۳۰، LNG را ابزاری گذرا برای رسیدن به انرژیهای تجدیدپذیر میدانند. انتشار آلایندهها هم بهشکل محسوسی کاهش یافته و بهبود کیفیت هوای شهرهای بزرگ را بههمراه داشته است.
بااینحال این مسیر پرچالش است. استخراج، حملونقل و ذخیره LNG آثاری قابلتوجه بر محیطزیست محلی از جمله آلودگی آبهای ساحلی و جابهجایی جوامع بومی دارد. هزینههای بالای لجستیکی نیز از مشکلات توسعه پروژهها هستند؛ حملونقل، ذخیره و تبدیل دوباره آن به گاز بخش بزرگی از هزینهها را شامل میشود که سودآوری را تحت فشار قرار میدهد.
مؤسسه IEEFA در گزارشی بازار جهانی LNG را پرنوسان ارزیابی کرده است و پیشبینی میشود تا ۲۰۲۸ مازاد عرضه ۵۰ میلیارد مترمکعب ایجاد شود که قیمتها را به کمتر از ۶ دلار برای هر MMBtu میرساند و حاشیه سود پروژهها را به حدود ۱۰ تا ۱۵ درصد محدود میکند؛ این درحالیاست که تقاضای آسیا باید ۱۵ درصد رشد داشته باشد تا مازاد عرضه را جذب کند. از منظر ژئوپلیتیکی نیز تنشهایی مانند مناقشه دریای جنوبی چین، وابستگی قطر به واردات چین و احتمال تحریمها ریسکهای امنیتی مسیرهای انتقال را افزایش داده و سرمایهگذاران را محتاطتر کرده است.
بهطور کلی، آینده LNG در آسیا مانند دریایی پرتلاطم است که فرصتهای بزرگ و خطرات جدی را بهطور همزمان پیش روی بازیگران این بازار قرار میدهد. این سوخت توانایی تأمین حدود ۳۰ درصد انرژی پاکتر از منابع آلاینده قدیمی را دارد و میتواند محرک رشد اقتصادی منطقه باشد. اگر ریسکهای مالی، زیستمحیطی و ژئوپلیتیکی بهدرستی مدیریت شود، آسیا میتواند سهمی مهم و پایدار در بازار جهانی انرژی داشته باشد.
موفقیت در این مسیر نیازمند اتخاذ تصمیمات هوشمندانه، سیاستهای مبتنیبر دادههای دقیق و توسعه همکاری عملی میان کشورهای منطقه است. کارشناسان هشدار میدهند اقدام فوری و استراتژیک ضروری است تا آسیا موج جدید بازار انرژی را با موفقیت مدیریت کند و نقش تعیینکنندهای در آینده انرژی جهان ایفا کند.
در برنامه «نوای جنوب» عصر روز جمعه، ۲۳ آبانماه، با حضور و اجرای گروه موسیقی لیان در یکی از فروشگاههای دیجیکالا از «لیانیک» ساز الکترونیک جدید ایرانی رونمایی شد. این ساز توسط محسن شریفیان، نوازنده نیانبان و سرپرست گروه موسیقی «لیان»، ابداع شده است.
این نخستین رویداد در ایران است که یک ساز جدید توسط یک پلتفرم تجاری در حضور عموم مردم رونمایی میشود. پیشازاین، عمدتاً رونمایی از آلات موسیقی جدید به رویدادهای هنری که مخاطبان خاص دارد، جشنوارهها و نشستهای تخصصی هنری محدود بود.
«لیانیک» ساز نیانبان الکترونیک بدون انبان (مشک) است که دیگر نیازی به دمیدن نداشته و نوازنده تنها با دستهای خود میتواند به نواختن بپردازد. بهگفته سازنده آن، این ساز برای کمک به فراگیران ساز نیانبان در شکل جدید زندگی آپارتماننشینی و دسترسپذیری بیشتر ساز نیانبان است.
نوآوری در سازهای ایرانی ضروری است
«محسن شریفیان» در گفتوگو با «پیام ما» با تأکید بر ضرورت بهروز شدن سازهای ایرانی، درباره شکلگیری ایده ساخت این ساز گفت: «در جهان امروز تجربههای زیادی از تبدیل سازهای سنتی به آلات موسیقی الکترونیک وجود دارد.»
مشاهده این نوآوریها در دیگر کشورها او را به فکر ساخت نسخه ایرانی انداخت: «با تشکیل یک تیم تخصصی کار روی این ساز را آغاز کردیم و مجموعهای از چالشها که در تمرین و آموزش نیانبان برای هنرآموزان وجود داشت نیز ما را در ادامه این مسیر مصممتر ساخت.»
شریفیان صدای بلند ساز و نامناسب بودن آن برای فضای آپارتمانی، دشواری کوک و سختی دمیدن برای هنرجویان را از جمله مشکلات رایج در آموزش «نیانبان» دانست: «این مسائل موجب میشود برخی از نوازندگان بهسمت استفاده از سازهای دیگر بروند. از سوی دیگر، همزمانی مراحل ساخت «لیانیک» با دوران شیوع کرونا در سالهای ۱۳۹۸ و ۱۳۹۹، تصمیم تیم را جدیتر کرد؛ چراکه امکان دمیدن در ساز و همزمان ضرورت استفاده از ماسک، آموزش را با محدودیتهای جدی مواجه کرده بود. همین وضعیت باعث شد تیم سازنده با بهرهگیری از طراحیهای تازه و مواد مختلف، نسخه ارتقایافته این ساز را توسعه دهد و آن را به بازار عرضه کنند.»
این نوازنده درباره امکان تغییر ماهیت سازهای بادی در نسخه الکترونیک گفت: «ماهیت اصلی نیانبان که بر کنترل نفس، دمیدن و مدیریت صدا استوار است، در شکل دیجیتال نیز حفظ شده است. «لیانیک» ساز تازهای نیست، بلکه نسخهای الکترونیک از همان ساز سنتی است که اصول آموزشی در آن رعایت شده و کوکهای جدید نیز برایش طراحی شده است.»
شریفیان افزود: «هر ساز در طول تاریخ روزی باید بهروز شود. حتی اگر مخالفانی داشته باشد، مسیر آینده بهسمت دیجیتال شدن است و گریزی از آن نیست.»
شریفیان همچنین درباره نامگذاری «لیانیک» توضیح داد این واژه ترکیبی از «لیان»، نام قدیم بوشهر، و «الکترونیک» است تا پیوندی میان ریشه بومی این ساز و فناوری نو ایجاد شود.
حمایت پلتفرمهای تجاری از هنرمندان
«رضا آژیده»، مدیر فروشگاههای دیجیکالا، در گفتوگو با «پیام ما» درباره رونمایی و عرضه «لیانیک» توضیح داد: «حضور چنین محصول هنری در فروشگاههای دیجیکالا یک اتفاق تازه در فعالیتهای فروشگاهی است. عرضه این ساز ایرانی سابقه قبلی ندارد و پیشازاین تمرکز فروشگاه بر عرضه چنین محصولات تخصصی نبوده است.»
بهگفته او، این نخستین بار است که چنین محصولی در فروشگاه حضوری دیجیکالا عرضه میشود و به همین دلیل برنامهریزی برای برگزاری یک رویداد عمومی و رایگان انجام شده تا علاقهمندان بتوانند از نزدیک با «لیانیک» آشنا شوند و تجربه مستقیم داشته باشند. «این رویداد علاوهبر معرفی ساز، فرصتی فراهم میکند تا افراد نوآور و هنرمندی مانند محسن شریفیان بدانند پلتفرمی برای حمایت از ابداعات فرهنگی و هنری وجود دارد.»
آژیده با اشاره به اهمیت حمایت از نوآوریهای فرهنگی گفت: «معمولاً اینگونه ابداعات در رسانهها بازتاب گستردهای دارند، اما در مرحله فروش و ورود به بازار با دشواری مواجه میشوند. دیجیکالا تلاش میکند مسیر تازهای ایجاد کند تا فعالان حوزه فرهنگ و موسیقی از ظرفیتهای این پلتفرم برای توسعه محصولات خود استفاده کنند و وارد فضای تجاری شوند.»
مدیرکل فروشگاههای حضوری دیجیکالا همچنین درباره برگزاری رویداد ویژه معرفی یک محصول توضیح داد این نخستین تجربه مجموعه در این زمینه است. او علت این اقدام را راهاندازی نخستین فروشگاه حضوری دیجیکالا عنوان کرد: «این فروشگاه بستری برای ارتباط مستقیم با مردم فراهم کرده است؛ ارتباطی که پیشازاین در ساختار کاملاً اینترنتی دیجیکالا امکانپذیر نبود. با گسترش تعداد فروشگاههای حضوری، چنین رویدادهایی میتواند بیشتر شود و ارتباط نزدیکتری میان خریداران و محصولات نوآورانه شکل گیرد.»
تحلیل مؤلفان این است که کتاب درسی «انسان و محیطزیست ایران» بنا به فطرت الهی نگاشته شده و پرورش نسلی آگاه، مسئولیتپذیر، فعال و امیدوار به آینده را دنبال میکند و پنج اصل علم، تفکر، ایمان، اخلاق و عمل را در نگارش آن مورد توجه قرار دادهاند. مؤلفان بر اصل ۵۰ قانون اساسی تأکید کردهاند که وظیفه عمومی افراد را حفاظت محیطزیست و ممنوعبودن آلودن و تخریب آن میداند. فعالیت دانشآموزی این درس شامل پرسوجو، تحقیق و تهیه گزارش و جمعآوری عکس است.
ایرادات کتاب درسی
تدارک چنین واحد درسیای اقدام بسیار مفیدی در آشنایی دانشآموزان با محیطزیست است، ولی ایراداتی به نگارش این کتاب وجود دارد. از جمله اینکه این درس رویکردی کلی به مسئله آب دارد و مصرف روزانه آب هر فرد را ۲۰۰ لیتر آب عنوان میکند، درصورتیکه مصرف هر فرد با توجه به جغرافیا، در شهر یا روستا بودن، شغل و ویژگیهای دیگر متفاوت است. این نگاه عملاً مسیر انتقاد و پرسشگری را محدود میکند.
از دیگر نکات کلی کتاب آنکه در آن آمده است در کل کشور بیش از ۷۰ درصد آب صرف کشاورزی میشود، درحالیکه بنا به آمار آبفا ۸۵ درصد آب مصرفی شهرهای بزرگ مصارف خانگی دارد و با ترسیم نمودار کلی مصرف آب این حس القا میشود که در شهرها صرفهجویی آب ضرورتی ندارد.
از سوی دیگر، فعالیتهای دانشآموزی این درس با واقعیت ارتباط روشنی ندارد. مثلاً از دانشآموزان خواسته میشود در مصرف آب در همه امور خانگی صرفهجویی کنند و نتیجه را در قبض آببها مقایسه کنند. مؤلف هیچ ضرورتی ندیده که کل خانواده را درگیر فعالیت کند؛ زیرا بخش مهمی از آب توسط والدین و دیگر اعضای خانواده مصرف میشود. از طرفی، قبوض آب هر مجتمع جمعی است و عملاً هر پیشنهاد صرفهجویی برای دانشآموز به نتیجه مفیدی ختم نمیشود.
علاوهبر اینها، بازدید علمی و یادگیری عینی در این درس در نظر گرفته نشده است. دانشآموزان با منابع آبی کل کشور از جمله آبخوانها و طرحهای بازچرخانی آب (بازیافت فاضلاب) آشنا نمیشوند و از میزان آب مصرفشده در بخش کشاورزی و صنعت و خانوار بیاطلاع میمانند. این درحالیاست که ارائه آمار کلی در مورد مصرف آب و ارائه تصاویری در مورد انواع آبیاریهای کشاورزی بهتنهایی و بدون امکان تجربه عینی یادگیری را عمق نمیبخشد. از دیگر نواقص مهم کتاب آنکه رویکردی به توسعه پایدار ندارد. از بحران خشکیدن دریاچه ارومیه یاد میکند، اما از چرایی آن نمیگوید.
طرح «سواد آبی بیابان» در آریزونا
آریزونا در جنوبغرب آمریکا اقلیمی خشک و بیابانی دارد که در تابستانها گرم و در زمستانها معتدل است. ایران و ایالت آریزونا از نظر آبوهوایی شباهتهایی با هم دارند و برنامهریزی آموزشی مواجهه با کمبود آب در این ایالت میتواند درسهایی برای نظام آموزشی ما داشته باشد. طرح درس این پروژه در ابتدای سال گذشته (۲۰۲۴) با همکاری معلمان این ایالت نوشته شد و چند مؤسسه تحقیقاتی از جمله دانشگاه ایالتی آریزونا از نظر علمی و مالی آن را حمایت میکنند.
این پروژه از ژانویه ۲۰۲۵ بهطور آزمایشی در چند مدرسه اجرایی شده است. نکته بسیار مهم این پروژه تأکید بر توانمندسازی دانشآموزان در پایداری آب از مهدکودک تا پایه دوازدهم است و هدف نهایی آن تربیت دانشآموزانی تحت عنوان «حافظان آب» در نظام آموزشی است. هدف مهم این درس رشد آیندهنگری در افراد با تفکر انتقادی در عرصه منابع آبی است. بازدیدهای علمی دانشآموزان از حوضههای آبی منطقه و ارتباط آنها به شیرِ آب خانهها موجب شکلگیری ساختاری در ذهن یادگیرنده و تعیین نقش خود در آن میشود. نتیجه این شناخت سرزنش افراد برای دوش طولانی نیست. آنها میآموزند این شکل از مصرف آب در زمینهای بزرگتر چه نتایجی به بار میآورد.
این شکل از مواجهه با بحران به یادگیری شناختی و پایدار و مسئولانه در افراد میانجامد. بازدید از انواع مراکز استفاده از آب در منطقه اعم از صنعتی و کشاورزی و مکانهای هدایت آب مصرفشده خانهها بازچرخانی آب (فاضلاب) را به دانشآموزان میآموزد. مناظره معلمان و دانشآموزان در پیشبرد پروژه اصلی مهم است و به حضوری پرانرژی و خلاق میانجامد. آنها سعی دارند خانوادهها را نیز به همکاری دعوت کنند.
نظر معلمان و دانشآموزان ایرانی درباره درس انسان و محیطزیست
وضعیت آموزشوپرورش ایران تفاوت چشمگیری با سیستم آموزشی آمریکا دارد. از جمله این تفاوتها آنکه در آمریکا درصدی از مالیات بر مسکن خانوادهها صرف امور مدارس محله میشود که خود مشارکت آموزشی آنها را بهدنبال دارد. مؤسسات مالی بسیاری نیز از پروژههای مدارس حمایت میکنند تا مالیات کمتری بپردازند. در مورد ایران ارتباط مهمی بین والدین و مؤسسات علمی و تحقیقاتی با مدارس وجود ندارد.
درباره درس محیطزیست نظرات معلمان و دانشآموزان برخی مدارس را پرسیدهایم. یکی از معلمان میگوید: «اگر اجبار در این درس نباشد، دانشآموزان مشارکت نمیکنند. باید میزان ساعات آن افزایش یابد تا امکان تجربه و آزمایش وجود داشته باشد. آموزشوپرورش طرح درسی برای آن تدارک ندیده و درس بنا به سلیقه و تجربه معلمان تدریس میشود. درنهایت بهعلت این کمبودها تدریس این درس به فرهنگسازی در زمینه آب نینجامیده است.»
معلمان تأکید دارند در زمینه کتاب انسان و محیطزیست، از سوی هیچ نهادی حمایت نشدهاند و امکان تجربه و بازدید مهیا نشده است. یکی از آنها نقد دیگری بر این واحد درسی دارد: «دریافت دانشآموزان از این درس عمومی آن است که نمره خوب آن کمکی به معدل درسی آنها برای کنکور خواهد کرد.»
چند دانشآموز ۱۷ساله پایه یازدهم استدلالهایی درباره نقصانهای کتاب مطرح میکنند: «نباید کتاب روخوانی شود. معلمها اجازه دهند کنفرانس دهیم و تحقیق کنیم تا درسها بهتر در خاطرمان بماند. با این روش روخوانی فرهنگسازی در مورد آب انجام نشده.»
منابع:
بهطور کلی، هنرمندان دنیای باستان با بیانی ویژه، وقایع تاریخی را با تکیه بر استعاره، کنایه و ظرافتهای هنری در کتیبهها و نقوش برجسته روایت میکردند. انتخاب مکانهای مقدس، کوهها و صخرههای بلند -که به باور آنان جایگاه خدایان و محل گفتوگوی زرتشت با آنان بود- از هوشمندی خاصی حکایت دارد؛ این مکانها معمولاً مسیر عبور کاروانهای تجاری و بازرگانان بودند. بنابراین، ثبت نقوش پیروزی و فتوحات بر این صخرهها، تریبونی برای نمایش اقتدار و پیام قدرت پادشاه بود. کتیبههایی که در کنار یا نزدیکی برخی سنگنگارههای ساسانی وجود دارد و همچنین، پوشش و تاجهای منحصربهفرد شاهان ساسانی در تشخیص هویت افراد حاضر در این نقوش به باستانشناسان کمک کردهاند. بااینحال، درباره هویت برخی از افراد، میان مورخان و باستانشناسان و مستشرقان اختلافنظر وجود دارد. پربحثترن نقشبرجسته در این میان، نقشبرجسته پیروزی شاپور بر والرین در نقشرستم است.
شاپور یکم ساسانی پیروزیهای خود بر رومیان را در پنج نقشبرجسته (یکی در داراب؛ یکی در نقشرستم؛ سه نقشبرجسته در بیشاپور) ثبت کرده است. در این نقوش برجسته تصویر سه امپراتور مغلوب یعنی گوردیان سوم، فیلیپ عرب و والرین به چشم میخورد. تصویر «گوردیانوس سوم» زیر سم اسب شاپور ثبت شده و بهاحتمال زیاد در جریان نبرد با سپاهیان شاپور کشته شده است. «فیلیپ عرب» امپراتور بعد از گوردیانوس است که بلافاصله بعد از روی کار آمدن از ادامه نبرد با ساسانیان خودداری کرد و با پرداخت غرامت راه صلح با شاپور را در پیش گرفت. شخص سوم «والرینوس» امپراتوری است که به اسارت شاپور درآمد و شاپور به این موضوع در کتیبهای که در نقشرستم قرار دارد، اشاره کرده است. اسارت امپراتور روم را بزرگترین پیروزی در تاریخ ساسانیان میدانند.
در میان این پنج اثر «نقشبرجسته نقشرستم۶» از نظر تاریخی و فنی، یکی از مهمترین آثار این دوره است. شاپور در این نقشبرجسته با لباسی فاخر و تاجی کنگرهدار سوار بر اسب خود است. دست چپ را بر قبضه شمشیر گذاشته و با دست راست، دست مردی را که روبهروی او ایستاده، بالا برده است. مرد دیگری پیش پای اسب شاپور زانو بر زمین زده است. ابهامات بسیاری درباره هویت این دو فرد رومی وجود دارد.
گیرشمن در کتاب «ایران؛ هنر پارت و ساسانی» درباره این سنگنگاره نوشته: «سنگنگارهای که در نقشرستم حجاری شده، نقش شاهنشاه ایران را سوار بر اسب نشان میدهد. در برابر او کسی زانو زده و فرد دیگری نیز دستش در دست شاهنشاه است. آنکه به زانو درآمده، فیلیپ عرب و آنکه ایستاده، والرین است. شگفت آنکه چرا در این سنگنگاره از گوردیانوس خبری نیست.»
«غلامرضا دادبه»، ایرانشناس، در مقالهای به تحلیل این نقش پرداخته و معتقد است: «در این سنگنگاره، والرین در پیشگاه شاپور به رسم رومیها کرنش کرده است. شخصی که در برابر شاهنشاه ایران زانو زده، برخلاف باور گیرشمن، فیلیپ عرب نیست. این مرد، سالخورده و دارای جامه و شنل پادشاهی است. شمشیر خود را نیز بر کمر دارد و زانوی چپ او به زمین نرسیده است. کسی که در کنار او ایستاده و شاپور دست او را گرفته، مردی جوان است در جامهای غیر از جامه پادشاهی و با کلاهی غیر از کلاه رومی. چون میدانیم والرین هنگام اسارت نزد شاپور، مردی سالخورده بوده است، بنابراین آن جوانی که دستش در دست شاپور است و گیرشمن او را والرین دانسته، نمیتواند والرین باشد.»
«روبرت گوبل»، سکهشناس اتریشی که در مورد نقوش دوره ساسانی پژوهش کرده، با مقایسه سنگنوشته کعبه زرتشت و تصاویر نقشبرجستههای شاپور اول، به این نتیجه رسیده که آنچه در سنگنوشته آمده، با تصاویر نقشها مطابقت دارد. بهباور او، تصویرگری در این نقشها برپایه حالات گوناگون و نمادین استوار است و همین امر به شناسایی قیصران روم کمک میکند: «پیکر بر زمینافتاده، گوردیانوس سوم است؛ پیکر زانوزده، فیلیپ عرب است و فردی که دستش در دست شاپور است، والریانوس است.»
در دانشنامه ایرانیکا در مدخل نقشبرجستههای ساسانی، درباره نظرات متعدد درباره این نقشبرجسته آمده است: ««سِر ویلیام اوزلی»، شرقشناس بریتانیایی، معتقد بود چهره زانوزده، امپراتور والرین است؛ همان کسی که شاپور او را در جنگ اسیر و زندانی کرد. پژوهشگران بعدی اما، رومی ایستاده را فیلیپ عرب دانستند که به شاپور باج پرداخت و رومی مرده را گوردیان سوم که در نبرد کشته شد. این تفسیر هنوز هم از سوی بسیاری از پژوهشگران پذیرفته شده است. اما «بی. سی. مکدرموت» شباهت میان گزارش کتبی شاپور در کتیبه معروف کعبه زرتشت و چهرههای رومی بر نقشبرجستههای بیشاپور را بررسی کرد. در بندهای ۶ تا ۸ آن کتیبه، شاپور شرح میدهد که چگونه گوردیان سپاهی از رومیان گرد آورد، به ایران آمد و کشته شد. فیلیپ عرب جانشین او شد و پانصد هزار دینار باج پرداخت. در بند ۲۲ به نبرد شاپور با والرین در حرّان و ادسا اشاره میشود؛ جایی که او والرین را با دستان خود اسیر کرد. بر این مبنا پیکر بر زمینافتاده، گوردیان سوم است؛ چهره زانوزده، نه والرین، بلکه فیلیپ عرب است که در سال ۲۴۴ میلادی درخواست صلح کرد؛ و رومی ایستاده که دستش در دست شاه است همان والرین اسیر در سال ۲۶۰ میلادی است.» اختلافنظرها درباره هویت رومیان حاضر در این نقوش برجسته تا امروز ادامه دارد. بهنظر میرسد این اختلافنظر تا پیدا شدن شواهد جدید درباره این اثر همچنان وجود داشته باشد.
