بایگانی
زمانی در تمام خانههای دزفول با پایین رفتن از چند پله بلند انگار وارد شهری پنهان میشدی. شهری زیر شهری دیگر، شهری دستکند و بینیاز از تجهیزات مدرن. شوادانها منفرد نبودند و با کانالهایی بهنام «تال» به هم متصل میشدند و شبکهای زیرزمینی شکل میدادند. تا جاییکه در دوران جنگ، زندگی اصلی در آن جریان داشت تا مردم از خطر توپ و موشک دشمن در امان بمانند. این سازه تا سالهای اخیر به فراموشی سپرده شده بود و بیشتر آنها با خاک و زباله پر شده بودند. اما این سازه حالا دوباره مورد توجه میراثفرهنگی قرار گرفته است تا بلکه حداقل بخشی از آنها حفظ شوند.
در پی ایجاد کاربری برای حفظ شوادانها هستیم
«حمید خادم»، سرپرست میراثفرهنگی دزفول، در گفتوگو با «پیام ما» درباره احیای و حفظ این سازهها میگوید: «بسیاری از این شوادانها در خانههای مسکونی قرار گرفتهاند؛ برای همین میراثفرهنگی به آنها دسترسی ندارد. اما در پی ایجاد کاربری برای شوادانهایی که در مناطق قابلبازدید مانند خانههای تاریخی و مساجد وجود دارند، هستیم. بعضی از آنها تبدیل به فضاهای خدماتی مانند رستورانهای سنتی و بعضی به فضاهای فرهنگی مثل موزه و گالری میشوند. تمام تلاش ما این است که بتوانیم این زیرزمینها را بهعنوان یکی از فضاهای کالبدی معماری شهرستان دزفول به همگان نشان دهیم.»
خادم درباره نقش شوادانها در زمان جنگ میگوید: «این سازهها بهدلیل سقفهای ضخیم سنگی و عمق زیاد، به ایمنترین پناهگاهها برای در امان ماندن از بمباران و موشک تبدیل شده بودند. همچنین، چون این شوادانها به هم متصل بودند، مردم میتوانستند بدون خروج از فضای امن، در زیر شهر جابهجا شوند. همین ویژگی جان هزاران نفر را نجات داد.»
او ادامه میدهد: «پس از جنگ و در حال حاضر، بعضی آن را به انباری تبدیل کردهاند و بعضی بنا به ذوق و سلیقه خود از آن استفاده میکنند؛ زیرا در گرمای سوزان تابستان سرمایی مطبوع و در زمستان گرمایی مناسب دارد.»
مالکیت شوادانها در اختیاران صاحبان خانه است
او درباره ثبت ملی شوادانها میگوید: «هر ملکی که ثبت ملکی میشود، شوادان هم بهعنوان قسمتی از بنا ثبت ملی میشود. درواقع، شوادانها بهتنهایی ثبت ملی نشدهاند. شوادانها هرکدام وسعت و گستردگی متفاوتی دارند و همه مشابه یکدیگر نیستند.»
خادم درباره تعلق شوادانها به سازمان میراثفرهنگی میگوید: «مالکیت شوادانها نیز به صاحب خانه تعلق دارد و جزئی از خانه است و جداگانه نمیتواند به سازمان میراثفرهنگی تعلق گیرد. اگر خانههایی، مانند خانه تاریخی گلچین، متعلق به میراثفرهنگی باشد، شوادان آن هم به ما تعلق میگیرد. هیچکس بهجز مالک خانه نمیتواند ادعایی بر آن داشته باشد.»
شوادانها سازنده شهری زیرزمینی
اولین برخورد من با شوادان شبهنگام دومین شب سفر رسانهای به خوزستان بود. در یکی از خانههای تاریخی با قدمتی از دوران صفویه، دری رو به زیرزمین در مقابلمان باز شد و دعوت شدیم تا از آن پایین رویم. پلهها بلند و تیز بودند و من با تمام احتیاط قدم برمیداشتم؛ زیرا هر لحظه غفلت میتوانست بهبهای گزافی تمام شود. اما همین که به پله آخر رسیدم، انگار دروازهای به دنیایی دیگر به رویم گشوده شد. شهری زیرزمینی، با سنگهای کنگلومرایی که برخلاف گرمای سوزان سطح زمین، هوایی مطبوع و دلنشین داشت.
این سازهها را شوادان مینامند. شوادانها واکنشی بودند به گرمای خرماپز دزفول و شوشتر. در این سازههای زیرزمینی که در عمق ۵ تا ۱۲ متری زمین حفر شدهاند، بسته به وسعت آنها، دما بین ۱۸ تا ۲۵ درجه نوسان دارد؛ این یعنی هوایی دلچسب در گرمترین زمانهای سال. البته نباید گمان کنیم شوادانها تنها یک اتاقک بزرگ برای فرار از گرما بودهاند، بلکه اجزای مختلف آن نشان از پویایی زندگی در این مکان دارد.
اولین بخشی که بعد از آن پلهها با شیب تند رسیدم، پلهپهن یا پاگرد بود؛ جایی برای نشستن و استراحت موقت تا بهسلامت به صحن اصلی برسی. صحن شوادان تالاری مرکزی است و سایر فضاها به آن متصل میشوند. اطراف آن، اتاقکهایی با نام «کٌت» وجود دارد، جایی که محل استراحت خانوادهها بود و وسایل زندگی هم در آنجا وجود داشت. در بالای سرمان نیز کانالهایی عمودی وجود داشتند که نور و هوا از آن وارد میشدند.
زندگی زیرزمینی اجتماعی
اما این شوادانها محدود به خود نیستند، بلکه توسط کانالهایی افقی بهنام تال به یکدیگر متصل میشوند. البته این شوادانها از ابتدا به هم متصل نبودند، بلکه با گذشت زمان و رشد شهر بهتدریج و عمداً به یکدیگر راه پیدا کردند. در مقاله «جستاری در گونهشناسی شوادانهای دستکند دزفول» در سال ۱۴۰۱ درباره تالها مینویسد: «برخی صاحبخانهها در شوادانهای خود تونلی به شوادانهای همسایه حفر میکردند و شبکهای ارتباطی تشکیل میدادند. درحقیقت، تالها شبکهای ارتباطی بین اعضای فامیل، همسایگان و گاه چند محله بودند. البته حفر تال هزینهبر بود و افراد با توان مالی بالاتر از این امکان استفاده میکردند. امروزه اما عمده این راهها مسدود شدهاند.»
مقاله «بررسی الگوهای پایداری در معماری کویری ایران» درباره اثرات اجتماعی این سازه توضیح میدهد: «مطالعات معماری نشان میدهند شوادانها با تالها و راهروهای زیرزمینیشان، فضای اجتماعی مشترکی خلق میکردند. این کانالهای افقی نهفقط بهمنظور گردش هوا بلکه برای اتصال خانوارها و محلهها به یکدیگر ایجاد میشدند، طوریکه مردم میتوانستند بدون بیرون رفتن از فضای خنک، میان خانهها حرکت کنند و با هم در تعامل باشند. این ساختار سبب شکلگیری نوعی «زندگی زیرزمینی اجتماعی» شد که خود یک پدیده فرهنگی منحصر به این منطقه است.»
صفویه، قاجار، پهلوی اوج استفاده از شوادانها
شوادانها سازههایی قدیمی هستند و هدف اولیهشان رسیدن به آسایش اقلیمی در فصول گرم و سرد سال بوده است. مقاله «بررسی معماری پناهگاههای زمینی و نقش آن در شکلگیری زیستگاههای زیرزمینی»(۲۰۲۱) مینویسد: «اطلاعات کافی درباره تاریخ دقیق استفاده از شوادانها وجود ندارد. اما به نظر میرسد این سازهها همزمان با شکلگیری هسته اولیه شهرهای شوشتر و دزفول شکل گرفتهاند. مشاهده شوادانها در بناهای تاریخی مانند مسجد جامع دزفول (در سدههای نخست اسلامی) از این نظر پشتیبانی میکند.»
حتی متون تاریخی مانند «تذکره شوشتر» نشان میدهند در دوران صفویه، استفاده از شوادانها رونق گرفت. در این کتاب ذکر میشود که پیش از آن، مردم در خانههای گلی زندگی میکردند، اما با افزایش دما و حرارت ساختن شوادانها ضرورت یافت. مقاله «استراتژیهای سرمایش غیرفعال زیرزمینی و نیمهزیرزمینی در اقلیم گرم ایران» نیز نشان میدهد اوج استفاده از این سازهها در دورههای قاجار و پهلوی بود؛ بهطوریکه در هر خانهای از بافت قدیم این شهرها، شوادان دیده میشد. اگرچه بیشترین نمونههای باقیمانده شوادانها مربوط به دورههای صفوی، قاجار و پهلوی اول است، اما این بهمعنای نوظهور بودن آنها نیست؛ بلکه نشاندهنده تداوم الگویی قدیمی در طول قرنهاست.
پایداری جنس زمین، دلیل احداث شوادانها
اما پیشینیان ما چگونه توانستهاند بدون تجهیزات مدرن چنین سازههای زیرزمینی وسیعی به وجود آورند؟ شوادانها همان ساختار و بافت طبیعی خود را دارند و با ورود به آن بافت سنگی کتگلومرا بدون هیچ افزودهای مشاهده میشود. درباره نحوه ساخت شوادانها مقاله «نقش خاک و ویژگیهای زمین در معماری بومی ایران و مدیریت انرژی و پایداری» در سال ۲۰۱۶ مینویسد: «شوادانها در مناطقی با خاک و سنگ قابلحفاری (عمدتاً خاک/کنگلومرا و لایههای نرمتر) با حفاری مستقیم در دل زمین ایجاد میشدند. در این حفاریها از مصالح مصنوعی برای ساخت دیوار و سقف استفاده نمیشد؛ زیرا جنس زمین آنقدر پایدار بود که حفر مستقیم در آن پایدار میماند و نیازی به سازه نگهدارنده نداشت. فقط در بخشهایی که لازم بود، قسمتهایی از دیواره با گچ پوشانده میشد تا صافتر و قابلاستفاده شود.»
قمشها و رودخانهها، سیستم تهویه شوادانها
شوادانها با سیستمهای آبی منطقه نیز پیوند داشتند. مقاله «شوادان، فضایی برای آسایش اقلیمی» مینویسد: «قُمِش، از اندامهای شهری آبرسان در دزفول، بهشکل کانالهایی برای عبور آب از رودخانه بهسمت شهر ساخته میشد. این کانالها از عمق بیش از ۱۲ متری زمین از زیر بافت مسکونی و شوادانها عبور میکردند و امکان دسترسی به آب را فراهم میکردند. علاوهبرآن، حرکت آب رودخانه دز در زیر شوادانها، به تلطیف هوای آنها کمک شایانی میکرد. کانالهای افقی (تالها) شوادان خانهها را به دیواره ساحلی رود دز متصل میکردند و نسیم خنک رودخانه نیز به داخل آنها جاری میشد که ویژگی خنککننده شوادانها را ارتقا میبخشید.»
همچنین مقاله «بررسی معماری پناهگاههای زمینی و نقش آن در شکلگیری زیستگاههای زیرزمینی»(۲۰۲۱) در بخشی دیگر مینویسد: «خانههایی که در نزدیکی رودخانه یا قمش قرار داشتند، تال به آنها راه داشت و به جریان و کوران هوای خنک کمک میکرد.»
امروزه با ورود یخچال و کولر، نقش حیاتی شوادانها کمرنگ شده و بسیاری از آنها متروکهاند. هرچند برخی بازسازی شدهاند، اما دیگر آن بزرگی و راهیابی به همدیگر را ندارند و تنها خاطرهای از مهندسی هوشمند و زندگی زیرزمینی شهرهای کهن باقی مانده است. حال امید است با جلب توجه وزارت میراثفرهنگی، گردشگری و صنایعدستی به این سازه، قدمهای مؤثری در حفظ و نگهداری این بناهای منحصربهفرد برداشته شود.
فضا امنیتی است و استقبال مردم حاشیه تالابهای پریشان، بختگان و مهارلو در استان فارس از تسهیلگرانی که سالها به این مکان رفتوآمد میکردند، پایین آمده. سطح تنش هم در بسیاری از این روستاها بالاست و برخی از آنها یا عزیزی از دست دادهاند یا مشکلی برایشان پیش آمده که دلودماغ کارهای مشارکتی ندارند. دیدن این وضعیت برای «محمدجواد سیاحپور»، دبیر انجمن محیطزیستی میراث پریشان، سخت است. قطعی اینترنت هم تیر خلاصی بر ارتباطات مجازی و هفتگی با فعالان حفاظت تالابهای خوخوران و طشک بوده. آنها هر هفته با تسهیلگران حاضر برای حفاظت از این تالابها جلسه برگزار میکردند و حالا این ارتباط قطع شده است. «با وجود بالا بودن سطح تنش و مشکلات، تسهیلگران ما سعی کردند در مناطق حاضر باشند، اما واقعیت این است که سطح التهاب بالاست و فعالیت انجیاویی و محیطزیستی در اولویت زندگی مردم قرار ندارد و این امر باعث شده سطح مشارکت اعضا هم کم شود.»
آنها در حال حاضر بیش از هر تالابی، روی تالاب مهارلو امکان کار با جامعه محلی را دارند و برای هر مشارکتی هم مانند سایر انجمنهای مردمنهاد، دچار اختلافنظر با یکدیگر هستند؛ «ما ضرر بسیاری از قطع اینترنت بردهایم، اما هیچکجا نامی از این هزینهها و ضررها به میان نمیآید.»
بهگفته او، بیشترین ضربهای که جامعه محلی و مشارکت مردم خورده، ضربه از ناامیدی است. آنها به فعالان و تسهیلگران تا حدی اعتماد دارند، اما امیدشان در گذر روزگار سخت، از بین رفته است. «برای مردم امیدی ایجاد کرده بودیم که میشود با یکسری کارها وضع اکوسیستم را بهبود ببخشیم، اما وقتی التهابی رخ میدهد امیدی که با سختی ایجادشده دیگر توان احیا ندارد. سازمانهای مردمنهاد کارشان زنده نگهداشتن امید است و بدترین اتفاق این است که امیدها لطمه دیده.»
قطع ارتباط جامعه محلی و کنشگران، افزایش سوءاستفاده
وضعیت در زاگرس هم بهتر نیست. بسیاری از تسهیلگران از کم شدن سطح عملکردشان، ناتوانی در انجام کارهای گذشته و اختلال افتادن میان خودشان و مردم میگویند. «امید سجادیان»، تسهیلگر و دبیر تشکل نهضت سبز زاگرس از پروژهها و جلسات مردمی آموزش اطفای حریق میگوید که حالا در یک ماه گذشته همگی به حالت تعلیق درآمدهاند: «ما در ذخیرهگاه زیستکره دنا طرحها و کارگاههای بسیاری داشتیم، قرار بود با سازمان آموزشوپرورش هم جلساتی داشته باشیم و بتوانیم با بچهها در مدارس صحبت کنیم. همهچیز به حالت تعلیق درآمده. مشکل مهم دیگر، نبود اینترنت در این وضعیت است که مشارکت مردمی را کاهش داده. بسیاری از اخبار و اطلاعات ما از طریق پیامرسانها توسط مردم به ما میرسید.»
او میگوید هم حال خودش و هم حال تسهیلگران دیگر خوب نبوده و همین فشار را برای ادامه کار بر آنها بیشتر کرده است. «کارهای مشارکتی درحالیکه فشار معیشتی و اقتصادی وجود دارد، نمیتواند نقش تعیینکنندهای داشته باشد. افزایش فشارهای اقتصادی در نخستین گام خودش را در محیطزیست نشان میدهد. وقتی مردم در تنگنای اقتصادی باشند، برداشت بیشتر از گیاهان دارویی و مراتع خواهند داشت، زمینخواری افزایش مییابد. قطع درختان، قاچاق چوب و ساخت زغال، همگی با افزایش تنشهای اقتصادی بیشتر و احساس تعلق مردم به محیطزیستشان کمتر میشود. چون دیگر جنگ، جنگ بقاست.»
سجادیان میگوید در این شرایط، کار با جامعه محلی و پیشبردن پروژههای مشارکتی سختتر از هر زمان دیگری است و در بسیاری از موارد گفتوگو و چانهزنی حتی اثر معکوس دارد «همچنان خیلی از پروژهها بر زمین مانده و تحتتأثیر اخبار است. از سویی، مردم غمزده و ناامید که غم نان هم دارند، دیگر چرا باید به فکر حفاظت باشند؟ همه اینها هزینه کار مشارکت را بالا میبرد.»
او میگوید اولویت در کارهای مشارکتی، شنیدن صدای مردم است و حالا صدای مردم کمرمق، ناتوان و مستأصل است و همین عاملی شده تا تسهیلگران نتوانند بهدرستی کار کنند. «گزارش تخریبها بیشتر شده. از هر منطقه خبرهایی میرسد که نشان از واگذاری یا تسهیل طرحهای مخرب توسط دولت دارد. در وضعیتی که خاموشی مطلق است و کنشگران با جامعه محلی ارتباطشان قطع شده، سوءاستفادهها افزایش مییابد و این هم یکی از مهمترین مشکلات فعلی ماست.»
راهی جز دلجویی از مردم وجود ندارد
«پایه اصلی مشارکت، سرمایه اجتماعی است.» این را «مهدی مجتهدی»، مدیرعامل انجمن دامون و هماهنگکننده کارگروه حفاظت مشارکتی کرسی آموزش محیطزیست یونسکو، میگوید. او معتقد است جامعه در حال حاضر نیازمند همدلی و دلداری است. غم بزرگی را تجربه کرده، بسیاری از افراد به سوگ نشستهاند و هنوز از شوک حوادث رخ داده، خارج نشدهاند. «وقتی جامعه اینطور آسیب دیده، نمیتوانیم امیدوار باشیم با پروژههای محیطزیستی همراهی کند. شاید نخستین مرحله کار ما، درصورت رخ ندادن بحران جدید، برگشتن به شرایط عادی است که این هم به زمان زیادی نیاز دارد.»
او به پروژههای مختلفی اشاره میکند که همگی دست از کار کشیدهاند. نمونهاش پروژههای مشارکتی است که شبکه انجمنهای آب و تالاب برای روز جهانی تالابها یعنی دوم بهمن تدارک دیده بود، مراسمهایی که بهخاطر همدردی با شرایط فعلی برگزار نشدند. «این پروژهها همگی ترویجی و آموزشی بودند و اغلب سازمانهای مردمنهاد مراسم را اطراف تالابی که در آن فعال بودند، برگزار میکردند؛ اما امسال این امکان فراهم نشد.»
بهگفته مجتهدی، با وجود وضعیت فعلی و غیرقابل پیشبینی بودن اوضاع، باید بدانیم که همیشه جامعه محلی در خط اول حفاظت از طبیعت بوده و سازمانهای مردمنهاد در نقش تسهیلگر و استراتژیست حفاظت هستند. «معیشت این مردم با طبیعت گره خورده و همین هم اتفاق مهمی است که حداقل بدانیم روند حفاظتی توسط اغلب آنها صرفاً تحتتأثیر اخبار روز نیست.»
او به کارگاههای مشارکتی تنوعزیستی و نشستهای مجموعه خودشان هم اشاره میکند و میگوید که هیچکدام این کارگاهها و نشستها برگزار نخواهد شد «خرد جمعی میگوید شرایط ملتهب فعلی و زمانیکه جامعه حال عادی خود را ندارد، زمان مناسبی برای برگزاری چنین کارهایی نیست. ما فقط امیدواریم این روزگار سخت زودتر بگذرد و از مردم دلجویی شود. راهی جز این وجود ندارد.»
محدودیت اینترنت، مردم را فقیرتر میکند
صحبت از دسترسی ویژه بعضی شرکتها و افراد و گسترش «وایت لیستها» است. بعضی گروهها دارند درخواست میدهند تا بهصورت محدود اینترنت بینالملل بگیرند. به نظر میرسد در شرایط قطعی سراسری شبکه جهانی، «اینترنت طبقاتی» در حال اجراست. نظر شما چیست؟
در حال حاضر شاهد نمونههایی از کسبوکارهای بزرگ هستیم که IPهای آنها وایت (سفید) شده است؛ البته این به طور قوی و رسمی تأیید نشده است. به نظر میآید بخش عمدهای از سیمکارتهای سفیدی که قبلاً بود، غیرفعال شدهاند؛ اما بازیگران بزرگ اکوسیستم استارتاپی کشور اینترنت دارند. در واقع اینها اطلاعاتی محرمانه است که حتی افراد داخل مجموعهها باخبر نیستند، بلکه فقط گروههای مسئول در جریان این وضع قرار دارند. الان شرکتهایی را داریم که خدمات هاستینگ ارائه میکنند و آیپیهای آنها وایت شده است. همچنین شرکتهایی که در حوزه عمومی فعالیت میکنند. این دسترسی هم محدود است و نمیتوان گفت کل آن شرکت اینترنت دارد. در واقع افرادی در این شرکتها از طریق آیپیهای خاصی که به آنها معرفی شده، به اینترنت متصل شدهاند. در روز اول (۱۸ دی) جوری اینترنت را قطع کردند که حتی شبکه ملی قطع شد. اتصال این شرکتها همزمان با اتصال شبکه ملی اینترنت بود. بهطور دقیق اتصال برای این گروههای محدود از دوشنبه هفته بعد از اعتراضات (۲۲ دی) برقرار شد. آنها از آن روز تا امروز اینترنت دارند.
نگرانی قبلی این بود که کلیدزدن اینترنت طبقاتی، به محدودکردن اینترنت برای کاربران عادی رسمیت ببخشد؛ چیزی شبیه شرایط کنونی. الان تجار، اعضای اتاق بازرگانی و اتاق تعاون، سازمان نظامصنفی رایانهای کشور اینترنت دارند. آنها اینترنت گرفتهاند و مردم هنوز منتظرند. این همان چیزی نیست که فعالان حق اینترنت نگرانش بودند؟ فکر میکنید اجرای اینترنت طبقاتی چه نتیجهای دارد؟
من معتقدم هدف اصلی از قطعکردن یا محدودکردن اینترنت، کنترل جریان آزاد اطلاعات است؛ کنترل خبررسانی و البته محدودکردن خبررسانی به کانالهای تأییدشده. با اطمینان میگویم چه با اینترنت طبقاتی، چه بدون اینترنت طبقاتی، این طرح شکستخورده است. حتی با قطع سراسری اینترنت هم اخبار مخابره شد و این تجربه بار دیگر نشان داد این راه عبث است، هیچوقت موفق نبوده و هیچوقت موفق نخواهد شد. ایجاد این تبعیض، توهم فعالیت مفید یا توهم کنترل فضا را به افکار بسته میدهد؛ اما در واقعیت حرکت مفیدی نبوده است. ادامه قطع اینترنت فقط باعث شده مردم بیشتر از قبل از زندگیشان جا بمانند و آسیبهای اجتماعی موجود بیشازپیش بزرگ شود؛ وگرنه حتی بخشهای زیادی از حاکمیت هم معتقدند که اینترنت طبقاتی طرحی شکستخورده و آن هدف را نمیرساند. البته که من نوعی را محدود میکند؛ اما خبر همچنان مخابره میشود. نتیجه اجرای اینترنت طبقاتی این است که دسترسی مردم، عموماً قشرهای ضعیف، به اینترنت محدود شود و رشد این اقشار عمدتاً ضعیف، کندتر شود؛ چون دیگر به آن سرعت نمیتوانند خودشان را بالا بکشند؛ بهخودیخود در فقر بودهاند و از جریان امروزی اطلاعات هم منع شدهاند و امکان رشد از آنها سلب شده است. این وضع به فقر دامن میزند؛ فقر علمی، اقتصادی و انواع دیگر فقر.
طبق دستوری که داده بودند و خبرگزاری فارس نوشته بود، قرار بود اینترنت در نهایت تا شنبهشب برای همه اپراتورها وصل شود؛ اما نشد و پیچیدگیهای فنی را بهانه کردند. آیا ممکن است این شکل قطع سراسری اینترنت چنان آسیبی وارد کرده باشد که بهراحتی موفق به اتصال دوباره نباشند و کار فنی جدیتری لازم باشد؟ یا اینکه کافی است کلید اتصال را بزنند و همه وصل به اینترنت وصل شوند؟ دلیل این اتصال کجدارومریز در بعضی دیتاسنترها و اپراتورها چیست؟
فکر میکنم دو احتمال وجود دارد. یکی اینکه راست میگویند که البته تجربه تاریخی ما نشان داده وزارت ارتباطات و اعوان و انصارش صادق نبودهاند؛ بنابراین فرض اول این است که وصل کردن اینترنت ساده است و اینها نمیخواهند.
احتمال دومی که مطرح شده این است که در اتفاقات ۱۸ و ۱۹ دی اینترنت را طوری قطع کردهاند که اینترنت ملی هم از کار افتاد و حتی کارتخوانها دچار مشکل شدند. برایناساس جوری به سیستم آسیب زده شده که بهسادگی نمیتوانند به شرایط قبل از آن برگردند. این است که باعث شده در اتصال تعلل کنند. نشانههای این احتمال را میتوان در اتصالهای جستهوگریخته اپراتورها دید. ظهر شنبه که همراه اول برای چند ساعت وصل شده بود، اینترنتی که به کاربران میداد، بدون فیلتر بود. حتی سایتهایی مثل فیسبوک که بیست سال پیش فیلتر شده، حدود دو ساعت در دسترس بود. همه سایتها باز میشد. این میتواند شائبه را تقویت کند که واقعاً آسیبی به سیستم فیلترینگ وارد شده که بازگشت دشوار است. به همین دلیل در حال آزمونوخطا هستند که ببینند چه میشود کرد.
به نظر خودتان کدام احتمال قویتر است؟
بدبینم و فکر میکنم فرض اول درست است؛ اتصال اینترنت ساده است؛ اما اصلاً نمیخواهند وصل کنند. احتمالاً دو گروه در حاکمیت درباره ادامه اتصال اینترنت اختلافنظر دارند. یک گروه میگوید وصل کنیم و گروه دیگر میگوید حالا که قطع کردهایم، بگذاریم قطع بماند و از این فرصت برای راهاندازی اینترنت طبقاتی استفاده کنیم. احتمالاً زور گروه دوم بیشتر است که اتصالی وعده داده بودند هنوز وصل نشده است.
در این صورت اتصال گاهوبیگاه بعضی اپراتورها را چطور میتوان توجیه کرد؟
این را نمیتوان نادیده گرفت که اتصال بعضی کاربران هم احتمالاً به دلیل آزمون و خطاها برای اتصال دوباره اینترنت است. شاید به این دلیل است که گروهی به اتصال دوباره اینترنت اصرار دارند و گروهی نه. نمیتوان مطمئن بود. اما همین اتفاق هم بار دیگر گمانهزنی قبلی درباره نقش اپراتورها در اتصال اینترنت و دخیل بودن آنها در قطع اینترنت را تقویت و تصدیق میکند. یک سری ویپیانها روی ایرانسل وصل میشود، روی همراه اول نه. همراه اول گوگل را باز میکند، آسیاتک نه. گوگل را وایتلیست کردهاند؛ اما میبینیم که روی اپراتور صفرویک و مبیننت اختلال دارد. این یعنی این اتفاق داخل اپراتور دارد رخ میدهد و دیگر نمیتوان پذیرفت که اپراتور دخیل نیست. حتی اگر خارج از کنترل مدیریت اپراتور باشد، این اتفاق داخل اپراتور در حال وقوع است.
کاربران زیادی در این شرایط اتصال حداقلی دارند از فیلترشکنهای مختلف استفاده میکنند. چطور میتوان از امنیت آنها مطمئن بود؟
مهمترین نکته این است که کاربران تا جایی که ممکن است از APKهایی که بهعنوان فیلترشکن استفاده میشود استفاده نکنند. از کانفیگ استفاده کنند؛ اما از APK نه؛ بهویژه آنها که از منابع ناشناس ارسال میشود. در حال حاضر همه چیز فیلتر است و اینترنتی نیست که توصیه کنیم که مردم فقط از طریق گوگلپلی اپلیکیشن نصب کنند. در این زمینه کاربران اپل امنیت بالاتری دارند؛ چون سیستمعامل IOS اجازه نصب برنامه از سورس (منبع) ناشناس را نمیدهد. اما این درباره اندروید صادق نیست. کاربران اندروید برنامهها را از کانالهای تلگرامی، انتقال گوشیبهگوشی و با اپلیکیشنهایی مثل shareit منتقل میکنند و اپلیکیشن هم معمولاً مجوز دسترسی میگیرد. اما اغلب کاربران که اطلاعی ندارند، به سؤال مربوط به دسترسی جواب مثبت میدهند. این مجوز میتواند مربوط به دسترسی به فهرست شمارهها، جزئیات ولت (کیف پول ارز دیجیتال)، پسوردها، پیامکهای بانکی و اینها باشد. در نهایت میتواند به رمز دوم بانک دسترسی پیدا کند و نفوذ کند و صفحات جعلی بسازد. بهطورکلی APK میتواند بسیار ناامن باشد؛ اما ناامن برای کسی که پول زیادی در حساب بانکیاش دارد، یا ارز دیجیتال قابلتوجهی دارد. برای عموم کاربران حتی این موضوع خطرناک نیست. مهمترین خطر APK این است که ممکن است افراد از طریق فیشینگ مورد کلاهبرداری قرار بگیرند؛ واردشدن به صفحهای جعلی که رمز بانکی کاربران را میدزدد و در نهایت از حساب برداشت میکند. یا اینکه میتواند پیامکها یا کلیپبورد کاربر را بخواند و از دیتای محرمانه کاربر سوءاستفاده کند. آرشیو عکسها را ببیند و اخاذی کند؛ بنابراین اپلیکیشنهایی که از سورسهای ناشناس منتقل میشود ناامن است. در مقابل این، کانفیگ و بهویژه کانفیگ رایگان آنچنان ناامن نیست. کانفیگ رایگان نمیتواند یک کاربر را مورد هدف قرار دهد. نهایت چیزی که سرور ویپیان میتواند ببیند این است که کاربر به چه سایتی وصل شده است. به رمز و اطلاعات محرمانه و گالری و… دسترسی ندارد. کاربران عادی با خیال راحت میتوانند از کانفیگها بهطور مثال در V2RAY استفاده کنند.
درباره خسارتها هم اعداد متفاوتی مطرح میشود. در آخرین اظهارنظرها یکی از اعضای نصر گفته رقمی بین یک تا سه همت خسارت روزانه را مطرح کرده است. در این میان خسارتی که به کسبوکارهای کوچک وابسته به اینترنت وارد میشود قابلتوجه است. همانطور که گفتید اعتراضات اخیر معیشتی بود و الان باز هم معیشت افراد در حال آسیب است. از طرف دیگر موضوع مهاجرت اهالی حوزه فناوری هم مطرح شده است. درباره این تبعات قطعی اینترنت چه فکر میکنید؟
کسبوکارهای کوچک حتی تحمل زمان طولانی قطع اینترنت را ندارند. شاید یک کسبوکار بزرگ حتی سه ماه قطعی اینترنت را بتواند تحمل کند و از جیب بخورد. اما کسبوکار خرد اگر نتواند سه هفته کار کند شاید ناچار شود کارش را تعطیل کند. مشاغل خرد آنلاین آنقدر توان ندارند که کارشان را برای طولانیمدت بدون درآمد نگه دارند. همین قطعی طولانی فعلی میتواند به بیکاریهای بیشتری منجر شود. علاوه بر این، بیاعتمادی ایجاد شده هم منجر به کوچ نیروهای مولد میشود، سرمایهگذاریها کمتر میشود و تبعات این اتفاق بعدها بیشتر خودش را نشان میدهد. اینطور نیست که فردا اینترنت را وصل کنند و ناگهان همه چیز نرمال شود. آسیبی که به لحاظ اقتصادی و اجتماعی و روانی وارد شده، کوچک نیست. بار دیگر با موج مهاجرت روبهرو خواهیم بود؛ چون درباره اینکه میشود اینجا کار کرد اطمینان خاطری وجود ندارد. این ناامیدی آسیبی است که شاید نتوان آن را ارزشگذاری کرد و درباره خسارتش عدد داد. آنقدر بزرگ است که یک همت و دو همت برآورد نمیشود.
با این وعدههایی که میدهند، شما به اتصال دوباره اینترنت بینالملل برای همه مردم امیدوارید؟
من فکر میکنم تا همینالان آسیب جبرانناپذیری به مردم وارد شده است؛ به لحاظ اجتماعی اتفاقات تلخی در دیماه رخ داد و هموطنان ما در خیابان کشته شدند و از طرف دیگر شروع اعتراضات اقتصادی بود. با ادامه قطع اینترنت خسارت و آسیب هر روز بیشتر میشود. به نظر من مجبورند که وصل کنند. هر چند بخشهایی با این کار موافق نیستند.
در بهار گذشته، وقتی درگیری مستقیمِ ۱۲روزه میان ایران و رژیم صهیونیستی رخ داد، چیزی پدید آمد که کمتر کسی انتظارش را داشت. موجی قدرتمند از همبستگی اجتماعی. میلیونها ایرانی، فارغ از تفاوتهای قومی، مذهبی، سیاسی و جنسیتی، در برابر تهدید خارجی یکصدا ایستادند. این انسجام ملی، بیش از هر سلاح پیشرفتهای، ایران را در برابر تهاجمِ احتمالیِ گستردهتر مصون نگه داشت. در آن روزها، سرمایه اعتماد عمومی به اوج رسید و به نظر میرسید پنجرهای تاریخی برای تغییر گشوده شده است. بسیاری امیدوار بودند سیاستگذاران از این فرصت طلایی استفاده کنند و ریل حکمرانی را عوض کنند.
انتظار میرفت که اعتمادِ تازهبهدستآمده به اصلاحات بنیادین در حوزههای اجتماعی، قومیتی، جنسیتی و فرهنگی تبدیل شود. گشایش فضای مدنی، کاهش تبعیضها، شنیدن صدای اقلیتها و زنان، و حرکت بهسوی جامعهای فراگیرتر… اما افسوس که چنین نشد. سیاستگذاری نهتنها تغییر مسیر نداد، بلکه به اقدامات نمادین و سطحی بسنده کرد. نصب چند مجسمه نمادین ملی در برخی شهرها و سپس بازگشت سریع به همان تنظیمات پیشین. به فاصله کوتاهی، از پستوهای تصمیمگیریِ تندروها زمزمههایی شنیده شد که نوید سختگیریِ بیشتر میداد. بازگشت به مقابله با «بدحجابی»، تشدید کنترلهای اجتماعی و فرهنگی، و بیاعتنایی به مطالبات واقعی جامعه. این عقبگرد، دقیقاً هفت ماه پس از پایان آن درگیری، زمینهساز اعتراضات اقتصادیِ گسترده شد. مردمی که طعم همبستگی را چشیده بودند، حالا با تورمِ لجامگسیخته، بیکاریِ فزاینده و فقرِ روزافزون روبهرو شدند و اعتراضشان را به خیابان آوردند و شد آنچه نباید میشد.
امروز، درحالیکه سایه جنگ بار دیگر بر منطقه سنگینی میکند و ناوهای آمریکایی به آبهای نزدیک رسیدهاند، همان ناامیدیِ عمیقِ گذشته دوباره سر برآورده است. قطعیِ ۱۷ روزه اینترنت که کسبوکارهای دیجیتال، فریلنسرها و میلیونها خانواده وابسته به آن را فلج کرد، لایه دیگری به این سرخوردگی افزود. اعتراضاتی که با مطالبات اقتصادی آغاز شد، با تحریکِ پنهان و آشکار بهسرعت به خشونت کشیده شد و اعتماد عمومی را بیشازپیش خدشهدار کرد. این چرخه تلخ، ابعاد اجتماعی و روانیِ ویرانگری دارد. جامعهای که روزی در برابر دشمن خارجی متحد شد، حالا دچار شکافی عمیق، انزوا و بیاعتمادی است. جوانان احساس میکنند آیندهشان ربوده شده است. زنان و اقلیتها میبینند مطالباتشان نادیده گرفته شده و نسل میانسال، همزمان با ترس از جنگ و فقر دستوپنجه نرم میکند. از نظر روانی، اضطراب جمعی، افسردگی و احساس درماندگی، به بحرانی خاموش تبدیل شده است. امید به تغییر که پس از آخرین انتخابات ریاستجمهوری و عبور از جنگ ۱۲روزه تا حدودی ایجاد شده بود، حالا به خاکستر تبدیل شده و جای آن را خشمِ فروخورده و مهاجرتِ ذهنی گرفته است. فرصتِ همبستگیِ بهارِ گذشته، سوزانده شد. اگر امروز هم عقلانیت غالب نشود، سایه جنگ نهتنها تهدیدی خارجی، بلکه فروپاشیِ روانی را به همراه خواهد آورد. جامعه ایران شایسته حکمرانیای است که به سرمایه اجتماعیاش احترام بگذارد، نه اینکه آن را هدر دهد.
اینترنت داخلی؛ عبارتی که از نظر فنی وجود خارجی ندارد
هر بار که اینترنت در ایران قطع یا محدود میشود، یک روایت آشنا تکرار میشود: «اینترنت داخلی برقرار است». این عبارت بیش از آنکه توصیف یک وضعیت فنی باشد، یک برچسب سیاسی – رسانهای است. اینترنت یک شبکه پیوسته است؛ یا به جهان متصل است یا نیست. وقتی اتصال به بیرون قطع میشود، اینترنت قطع شده است، حتی اگر برخی سرویسهای داخلی هنوز پاسخ بدهند. آنچه باقی میماند، نه اینترنت، بلکه شبکهای محدود، شکننده و موقت است که فقط ظاهرِ کارکرد را حفظ کرده است.
اینترنت فقط شبکه اجتماعی نیست؛ زیرساخت هماهنگی است
تقلیل اینترنت به چند شبکه اجتماعی، یکی از خطرناکترین سوءبرداشتهاست. اینترنت نه معادل سرگرمی است و نه صرفاً ابزار گفتوگو. اینترنت، زیرساخت هماهنگی دنیای دیجیتال است؛ همان چیزی که باعث میشود سیستمها، سازمانها و حتی شهرها بتوانند همزمان و قابلپیشبینی کار کنند. وقتی اینترنت قطع میشود، مسئله فقط این نیست که پیامرسانها از کار میافتند؛ مسئله این است که اعتماد به عملکرد سیستمها از بین میرود، چون پایههای هماهنگی آنها فرومیریزد.
وقتی زمان از کار میافتد؛ مثالی از چیزی که دیده نمیشود
بسیاری از مردم متوجه نیستند که دستگاهها و سرویسها برای تنظیم زمان، به اینترنت وابستهاند. سرویسی به نام NTP بهصورت دائمی و نامرئی ساعت سیستمها را تنظیم میکند. حالا تصور کنید در یک شهر، تمام ساعتها خراب شوند؛ هر ساعت زمان متفاوتی نشان دهد یا اصلاً کار نکند. شاید بتوان گفت «هیچکس آسیبندیده، همه زندهاند»، اما زندگی عملاً فلج میشود. قرارها بیمعنا میشوند، برنامهریزی ممکن نیست و اعتماد عمومی فرومیریزد. اینترنت برای دنیای دیجیتال دقیقاً همین نقش را دارد؛ وقتی نیست، همه چیز ظاهراً سر جایش است، اما هیچچیز دقیق کار نمیکند.
از پیامک فیلیمو تا یک حقیقت بزرگتر
وقتی یک سرویس پخش آنلاین به کاربرانش پیام میدهد که برای حل مشکل، «زمان تلویزیون را دستی تنظیم کنید»، این یک نشانه کوچک، اما گویاست. یعنی حتی ابتداییترین مفاهیم مثل زمان، بدون اینترنت قابلاتکا نیستند. این فقط مشکل یک اپلیکیشن یا یک برند نیست؛ علامت اختلال در زیرساختی است که بسیاری از خدمات روی آن سوار شدهاند. بازگشت به تنظیمات دستی، نشانه عقبگرد سیستماتیک است، نه یک راهحل موقت.
اینترنت دشمن نیست؛ قطع آن هزینهای پنهان دارد
اینترنت نه دشمن است و نه یک امتیاز لوکس. اینترنت بخشی از زیربنای زندگی مدرن است. قطع آن شاید در کوتاهمدت بهعنوان یک اقدام کنترلی قابلدفاع جلوه داده شود، اما در عمل هزینهای تولید میکند که در هیچ گزارش رسمی دیده نمیشود: فرسایش اعتماد، بینظمی مزمن و عادتدادن جامعه به راهحلهای موقتی و دستی. جامعهای که زیرساخت دیجیتال قابلپیشبینی ندارد، حتی اگر ظاهراً «سرپا» باشد، در واقع هر روز ناکارآمدتر میشود.
بعد از بالاگرفتن اعتراضات دیماه، موزهها و مراکز و پایگاههای میراثفرهنگی کشور تعطیل شدند. برخی از این موزهها که در جریان جنگ دوازدهروزه تعطیل شده بودند هنوز فرصت بازگشایی پیدا نکرده بودند که بحران اقتصادی، کشور را به ناآرامی کشاند و ناامنی دوباره درهای موزهها را بست. قطعی اینترنت ضربهای تازه بود بر میراثفرهنگی کشور که در میان زهر جانخراش این روزها چندان به چشم نیامد و شاید به این زودیها هم کسی متوجه آن نشود.
دی و بهمن امسال، ایرانیها طولانیترین و بیسابقهترین شکل قطعی ارتباط را در عصر ارتباطات تجربه کردند. در زمان تنظیم این گزارش بیش از هفده روز و بالغ بر ۴۰۰ ساعت است که یک کشور پهناور، از نقشه ارتباطات دنیا حذف شده است. این اولینبار نیست که این اتفاق میافتد. هر بار که اینترنت در ایران قطع میشود، توجه افکار عمومی و رسانهها عمدتاً به پیامدهای اقتصادی و ضرر و زیانهای مالی معطوف است. مسلماً این موضوع در کشوری که با بحرانهای اقتصادی و اجتماعی متعدد درگیر است مسئله مهمی است؛ اما این اتفاق در حوزه فرهنگ هم تبعاتی دارد که شاید چون ملموس و قابلاندازهگیری نیست، چندان به آن پرداخته نمیشود. از جمله آنچه کمتر دیده میشود، تبعات عمیق، خاموش و بلندمدت اعمال این محدودیتها و محرومیتها؛ بر موزهها و میراثفرهنگی کشور است. موضوعی که میتواند به انزوای فرهنگی ایران در سطح بینالمللی بینجامد. انزوا در حوزهای که ذاتاً جهانی و مبتنی بر ارتباط و تبادلات بین فرهنگی است.
«گلناز گلصباحی»، نایبرئیس و عضو هیئت اجرایی شورای بینالمللی موزهها (ایکوم)، در گفتوگو با «پیام ما» هشدار میدهد که تکرار و تداوم این وضعیت میتواند موزهها و نهادهای میراثی ایران را در بلندمدت، به حاشیه جریان جهانی فرهنگ و تبادل دانش سوق دهد و جبران این آسیب و انزوا ساده نخواهد بود. هرچند شرایط موجود در سالهای اخیر راه چندان همواری پیش روی موزهها برای تعامل با محافل جهانی نگذاشته است، اما محدودیتهای جدید میتواند این مسئله را تشدید کرده و انزوایی خاموش را برای موزهها رقم بزند، انزوایی که چهبسا منجر به حذف موزهها بهعنوان نهادی اجتماعی و فرهنگی شود.
انزوایی که پیشتر با تحریمها آغاز و با محدودیتهای اینترنت تشدید شد
نایبرئیس ایکوم از منظر حوزه تخصصی خود درباره تبعات شرایط موجود و تداوم آن بر فعالیت موزهها با اشاره به تجربه سالهای گذشته تأکید میکند که موزهها و متخصصان موزهای ایران، پیشازاین نیز طعم انزوا را چشیدهاند: «تحریمهای بینالمللی بخشی از این انزوا را به کشور تحمیل کرد و تبعات آن، بهویژه در سه سال اخیر، به شکل ملموستری خود را نشان داد. در این مدت، هم موزهها و هم متخصصان موزهای، چه بهصورت فردی و چه جمعی، عملاً از بخش مهمی از جریان تبادل دانش و تجربه در سطح جهانی کنار گذاشته شدند. فرصتهایی که میتوانست منجر به ارتقای دانش، توانمندی و جایگاه حرفهای موزهداران ایرانی شود، بهتدریج از دست رفت.»
گلصباحی از نمودهای روشن این وضعیت را محدودشدن دسترسی به کمکهزینههای بینالمللی، حضور در کنفرانسها و کارگاههای آموزشی تخصصی میداند، فرصتهایی که برای متخصصان واجد شرایط، مسیر رشد حرفهای را هموار میکرد. او به تجربه کنفرانس سهسالانه شورای بینالمللی موزهها اشاره میکند: «ایران عضو رسمی ایکوم است، پایگاه و کمیته ملی فعال دارد. بااینحال، در اجلاس اخیر، درصد بسیار کمی از موزهداران ایرانی توانستند حضور پیدا کنند و آن هم با هزینه شخصی. حمایتهای مالی بینالمللی برای اعضای ایرانی بسیار محدود بود و این موضوع، به طور طبیعی، به کاهش انتقال دستاوردها و تجربهها به داخل کشور میانجامد.» به اعتقاد گلصباحی، نتیجه این روند، کوچکتر شدن حلقه متخصصانی است که میتوانند موزهداری ایران را به دانش روز جهانی متصل کنند؛ اتفاقی که به باور او شاید امروز اثر ملموس نداشته باشد، اما در بلندمدت آسیبهای جدی به دنبال خواهد داشت.
او تأکید میکند اکنون با قطعی اینترنت و شکلگیری نوعی «تحریم داخلی» این انزوا ابعاد تازهای پیدا کرده است: «همزمانی محدودیتهای بینالمللی و داخلی، فشار مضاعفی بر موزهها وارد میکند و تبعات آن را چندبرابر میکند. در چنین شرایطی، بسیاری از موزهها که در عمل به انفعال کشیده شدهاند، فعالیتشان به ارائه خدمات بازدید محدود شده که آن هم با تعطیلیهای پیدرپی عملاً ممکن نیست. درحالیکه موزهها فقط مکان بازدید نیستند و رسالت آنها فراتر از نمایش اشیا یا فروش بلیت است. موزهها نهادهایی فرهنگی و اجتماعیاند که در بسیاری از کشورها، به موتورهای اقتصادی، آموزشی و حتی دیپلماسی فرهنگی تبدیل شدهاند.»
فرونشست فرهنگی
گلصباحی آسیبی که محدودیتها به فعالیت موزهها و کارکرد آنها وارد میکند را با بهرهبرداری بیرویه از منابع آب زیرزمینی مقایسه میکند که پیامدهایش در کوتاهمدت قابللمس نیست، اما سالها بعد به شکل فرونشست زمین خود را نشان میدهد. اما فرونشست آخرین نشانه این آسیب است که بهموقع به آن رسیدگی نشده است. او هشدار میدهد که محدودکردن ارتباطات میتواند چنین سرنوشتی برای حوزه فرهنگ رقم بزند: «شاید امروز اثر آن بهوضوح دیده نشود، اما در آینده، تضعیف موزهها و فاصلهگرفتن آنها از جریان جهانی موزهداری و دانش روز این حوزه، آشکار خواهد شد. فاصلهای که جبران آن، نیازمند صرف زمان، سرمایه و انرژی بسیار خواهد بود.»
در روزهای محرومیت از ارتباطات جهانی، پلتفرمهای داخلی تا حدودی در دسترس بودند، اما آیا این پلتفرمها میتوانند جایگزین ابزارهای جهانی ارتباط دستکم برای موزهها باشند؟ گلصباحی در این زمینه معتقد است: «موزهها میتوانند از آنها استفاده کنند، اما مسئله اصلی جایگزینی یک ابزار با ابزار دیگر نیست. مسئله این است که بدون ارتباط با جهان، موزهها به جزایری بسته تبدیل میشوند. اگر قرار باشد ارتباط با جهان قطع شود و زندگی حرفهای متخصصان صرفاً در داخل مرزها تعریف شود، آنوقت اساساً چه نیازی به موزههایی داریم که تعریف و کارکردشان مبتنی بر تعامل جهانی است؟» پاسخ به این سؤال را وقتی در کنار رویکرد سلبی حاکم بر جامعه میگذاریم، میتوانیم به این نتیجه برسیم که این روند در نهایت میتواند منجر به حذف نهاد موزه شود، موضوعی که برای کشوری با تاریخ کهن ایران یک فاجعه است که شاید این روزها در میان تلخیهای بیشماری که تجربه میکنیم چندان مهم به نظر نرسد.
گلصباحی تأکید میکند: «اگر موزهها هم از بیرون تحریم باشند و هم در داخل از دسترسی به فرصتهای جهانی محروم شوند، این پرسش جدی مطرح میشود که چرا باید چنین نهادهایی را حفظ کرد؟ تداوم این روند میتواند موزهها را به خزانههایی صرفاً حفاظتی تبدیل کند؛ مکانهایی برای نگهداری اشیا، بدون نقش فعال فرهنگی، آموزشی و اجتماعی. در شرایطی که دولت با کسری بودجه مواجه است و موزهها بهشدت به منابع دولتی وابستهاند، این وضعیت میتواند آنها را در معرض کوچکسازی یا حذف تدریجی قرار دهد.» او با اشاره به وضعیت فعالیت موزهها در یک سال گذشته، میگوید: «با ادامه این وضعیت نمیتوان چشمانداز روشنی در این حوزه ترسیم کرد.»
مسئلهای به نام سیاست فرهنگی
گلصباحی در خصوص فعالیت موزهها در بستر آنلاین بر این باور است که مسئله صرفاً دسترسی به یک شبکه اجتماعی یا جایگزینی آن با پلتفرمهای داخلی نیست: «حضور موزهها در فضای دیجیتال و آنلاین، بخشی از یک سیاست کلان فرهنگی است؛ سیاستی که شامل اشتراک دانش، تبادل تجربه، آموزش، برنامهریزی، مشارکت اجتماعی و حتی شکلهای نوین حضور موزهها در متاورس میشود. پرسش اصلی این است که ایران میخواهد در این معادله جهانی چه جایگاهی داشته باشد؟»
قطعی اینترنت و محدودشدن ارتباط با جهان، میتواند جریان زندگی فرهنگی یک کشور را بهمرور تغییر دهد. وقتی راه تبادل دانش و ارتباطات بینالمللی و دسترسی به منابع علمی به دلیل تحریمها محدود شده، و راههای محدودی برای برقراری ارتباط و کسب تجربه و دانش روز دنیا باقیمانده است، قطعی اینترنت همان روزنههای کوچک امید را هم مسدود میکند. دراینبین نهادهایی مثل موزهها و پایگاههای میراث جهانی و گروههایی مثل دانشجویان و پژوهشگران بهتدریج در محافل علمی و تخصصی منزوی شده و از گروهها و شبکههای جهانی مرتبط با خود کنار گذاشته میشوند.
موزهها حافظه تاریخی و فرهنگی یک ملتاند و حیات آنها بدون ارتباط، تعامل، گفتوگو و حضور در جمع موزههای دنیا ممکن نیست. هرچند در این سالها، موقعیت موزههای ایران در سطح بینالملل چندان مطلوب نبود که همین مسئله هم نتیجه سیاستگذاریهای اشتباه و تساهل و تسامح در حوزه میراثفرهنگی بوده، اما این حقیقت را نمیتوان نادیده گرفت که تصمیمهایی که با نگاه کوتاهمدت گرفته میشود، میتواند میراثفرهنگی ایران را بیشازپیش به انزوا و حاشیه براند و جبران این ضرر در آینده بهسادگی ممکن نیست.
سپیده دهقانی معتقد است احساسات افراد سطوح مختلفی دارد. دستهای از احساسات، رویهای هستند. «مثلاً ما میبینیم که این روزها اضطراب، ناامیدی، ترس و احساس ناامنی زیاد شده. اینها حسهایی هستند که در لایه اول تجربه میشوند. برای هرکسی زیر این حسها، باتوجهبه شرایط آن فرد و تجربههایش، چیزهای متفاوتی وجود دارد و تأثیر متفاوتی ایجاد میکند.»
دهقانی از اثری که این وقایع بر افراد میگذارد میگوید: «بعضیاوقات ممکن است باعث ناامیدی، رکود و افسردگی جمعی شود. در چنین وضعیتی، چرخ جامعه را کسی نیست که بچرخاند.» از بعد اقتصادی هم مثالی میزند: «دیگر کسی انگیزهای نخواهد داشت کارش را گسترش دهد. با خودش میگوید چرا اصلاً این کار را باید بکنم؟» بعد دیگر آن اجتماعی است. «آدمها دچار بیتفاوتی اجتماعی میشوند. دیگر حسی نسبت به وقایع ندارند. اینقدر روان آنها زخم خورده که دیگر توانی برای آنها باقی نمانده است.»
باتوجهبه گفتههای این روانشناس، تعلیق و بلاتکلیفیای که در جامعه ایجاد شده، افراد را دچار حالتی از بیتصمیمی کرده است. «وقتی وضعیت به طور دائم غیرقابلپیشبینی باشد، روان آدمها تکهتکه میشود. چون مهمترین نیاز روان که ثبات و امنیت است، وجود ندارد. امنیت یعنی اینکه من بتوانم روتینی را برای زندگیام پیشبینی کنم. همین سبب میشود روان ما یکپارچگی خود را حفظ کند. اما وقتی این امنیت و ثبات نباشد، روان ممکن است برای برخی دچار فروپاشی شود.»
راهکاری که این روانشناس بیان میکند، انجام یک سری از روتینهای زندگی است که از قبل داشتهایم. «انجام این روتینها به روان ما پیام میدهد چیزی هست که بتوانم بر آن کنترل داشته باشم و با این کارهای کوچک روزانه، عاملیت خود را در شرایطی که فکر میکنیم بقیه برای ما تصمیم میگیرند، حفظ کنیم. در این شرایط انفعال کمکی نمیکند. ما برای تغییر نیاز به خشم داریم. انفعال کاری را پیش نمیبرد.»
داد میزد و به سمت ما میآمد
«من، همسرم و دخترعمهام در پیادهرو خیابان کاشانی در حال قدمزدن بودیم. ناگهان عدهای از مردم به سمت ما دویدند. وسط خیابان، دو ماشین مشکی بزرگ دیدیم که شبیه تانک بودند. فردی که بالای یکی از این ماشینها بود، اسلحهای بزرگ در دست داشت. آن فرد درحالیکه داد میزد به سمت ما آمد. به داخل کوچهای فرار کردیم. تعداد زیادی نبودیم. آنها شروع به شلیک ساچمه و گاز اشکآور کردند. خیلی ترسیده بودیم. پای دخترعمهام ساچمه خورد و به خانهای که درهایش را باز کرده بود، پناه بردیم.» این لحظات را «بنفشه» در پنجشنبه هجدهم دی، حوالی ساعت هفت و نیم شب در محله الهیه کرمانشاه تجربه کرده است. او دانشجوی دکتری است و چند سال پیش ازدواج کرده و در کرمانشاه با همسرش زندگی میکند.
باتوجهبه گفتههای بنفشه، ترس، اضطراب و امید، حسهای غالب آن شب در خیابانها بود. «ما به سمت خانه خواهرم که در آن نزدیکیها بود رفتیم. از پنجره خانه آنها، جمعیت را میدیدیم. تا حوالی ساعت ۱۰ مردم جمع بودند و شعار میدادند. صدای تیر و شلیک هم میآمد.» او روز بعد، از کشتهشدن یکی از دوستان دخترعمهاش که دانشجوی سال اول دامپزشکی بوده، در خیابان کاشانی، خبردار شد. «او با گلوله کشته شده بود. دوستش را هم بازداشت شده بود. این اتفاق همان ساعاتی افتاده بود که ما در دو کوچه پایینتر در حال پیادهروی بودیم.»
بنفشه نمیتوانست تجربههایی را که پشت سر گذاشته تحمل کند. هنوز هم دائم گریه میکند و از همهکس و همهجا بیزار شده است. «احساس میکنم دارم خفه میشوم. خوابم بریدهبریده شده و نصف شبها از خواب میپرم و اخبار را چک میکنم. خواهرم میگفت برای اینکه زنده بمانی، اخبار را چک نکن. فکر نمیکنم دیگر چیزی از ما باقی مانده باشد. حتی حمام رفتن هم برایم سخت شده است.» بنفشه هرازچندی طرحی را روی کاغذ خلق میکند. «یک کاغذ گذاشتهام روبهرویم و کمی روی آن کار میکنم و بعد دوباره به سمت اخبار کشیده میشوم. هیچ راه فراری وجود ندارد.»
حال بنفشه، حالا که بیش از دو هفته از اوج اعتراضات گذشته تعریف چندانی ندارد. «احساس میکنم همه چیز برایم تمام شده. ناامیدی مطلق. در این روزها، بودن کنار آدمهایی که دوستشان دارم هم حالم را بد میکند. چون کنار آنها نمیتوانم اظهارنظر کنم و در خفگی فرومیروم.» « رسانههای داخلی و خارجی هر کدام، یک آماری از کشتهشدگان میدهند، دیوانهکننده است. وقتی تصاویر جنازهها را میبینم خیلی بههم میریزم. کل روز را گریه میکنم.»
نمیتوانم ناامیدی را ببینم
از فضای مشهد در روزهای اعتراضات از «فائزه» پرسیدیم. او به همراه مادرش در مشهد زندگی میکند و در حال خواندن زبان انگلیسی برای اپلای است. «روزهای اول اعتراضات، مشهد برای من خودِ امید بود. مردم کنار همدیگر بسیار همدل و یکصدا بودند. دیدن این جمعیت، حس خیلی خوبی داشت.»
یک هفته که از جمعه نوزدهم دی گذشت، باتوجهبه دیدههای فائزه، شرایط سختی در سطح شهر حاکم شده بود. «گروههایی با لباسهای ترسناک و ماشینهای خیلی بزرگ همهجا بودند. گروهی دیگر به مغازهها میگفتند زودتر ببندید و اجازه ندارید از ساعتی به بعد باز باشید.» او معتقد است که ایجاد چنین فضایی، در مردم تزریق ناامیدی میکرد. اما در صحبت با آدمها، او همچنان روزنههایی از امید را میبیند. «در این روزها ثانیهای نمیتوانم صداوسیما را ببینم. به ترهبار که رفته بودم تلویزیون آنجا روشن بود و تا چشمم به آن خورد به فروشنده گفتم تو را به خدا خاموشش کن. اصلاً نمیتوانم چیزی را که ناامیدی تزریق میکند، ببینم.»
سپیده دهقانی، روانشناس بالینی در این باره میگوید: «بودن در جمعی که حسهای مشترک به اشتراک گذاشته میشود، بسیار کمککننده است.» فائزه میگوید: «سعی میکنم به دوستان همدلم زنگ بزنم و با آنها صحبت کنم. تماسگرفتن برایم کار خیلی سختیست، اما این روزها تلاش میکنم که این کار را انجام دهم. با دوست، دخترخاله و پسرخاله، ارتباط میگیرم و به هم امید میدهیم.» او ادامه میدهد: «ما خانوادهای هم خارج از ایران داریم. بچه خواهرم امید ما در این روزها بود که با قطع اینترنت، این دسترسی هم قطع شد. آن بچه، خودش و دیدنش، نشاط زیادی به ما میداد. الان دیگر آن را نداریم.» فائزه در ادامه میگوید در حال تجربه چه فضایی است: «این وضعیت چنین تصویری را در ذهنم ایجاد میکند که انگار در زندان هستم، حتی پنجره کوچک آنجا را هم ندارم.»
به نظر فائزه «امید کار خودش را میکند. در وجودم، امیدی کمکم در حال جوانهزدن است و مدام رشد میکند. این هفتهها ملغمهای از خشم، ترس، یأس و امید بودهام.» در هر کدام از جملههای او نشانی از امید دیده میشد.
فضای دلهرهآور
«شیدا» به همراه خانوادهاش در نجفآباد اصفهان زندگی میکند. او قبل از اعتراضات در حال ارسال رزومه برای پیداکردن موقعیت شغلی جدیدی در زمینه تولید محتوا بود و قطعی اینترنت ماهیت شغلش را بهکلی زیر سؤال برده است. فقط روزها از خانه خارج میشده و به دلیل شرایط ایجادشده، شبها بیرون نمیرفته است. شیدا میگوید: «با اینکه خانه آنها در مرکز شهر نیست، پنجشنبهشب هجدهم دی، صدای تجمعات را میشنیدهام. نجفآباد طی این سالها به نظر شیدا جزو شهرهای آرام بوده است. اما امسال آنجا هم شلوغ شده.» شیدا میگوید در عصر جمعه ۱۹ دی، در شهر فضایی دلهرهآور حاکم بود. همه مغازهها زودتر از همیشه تعطیل کرده بودند. او از بههمخوردن زندگی روزمرهاش میگوید: «مثل زمان کرونا و دوره ۱۲ روزه جنگ که زندگی از وضعیت معمول خارج شده بود؛ اضطراب زیادی را تجربه میکردم. وقتی این اعتراضات شروع شد، دیگر هیچچیزی در روال عادیاش نبود.» تنها چیزی که این روزها برای او پناه بوده، دیدن مادربزرگش است. «الان شرایط طوری شده که با خانوادهات ارتباط بیشتری میگیری؛ تا شاید آرامش گمشده را دوباره پیدا کنی.»
بیخبری و بیقراری
«زهره» در تبریز زندگی میکند و دانشجوی روانشناسیست. بعدازاین اتفاقات، دیگر نتوانسته بهخوبی درسهایش را دنبال کند. «تبریز فقط پنجشنبه و جمعه شلوغ شده بود. مغازهها برای اینکه خسارتی به آنها وارد نشود، بسته بودند. از شنبه ۲۰ دی وضعیت خیابانها آرامتر بود.» او از بیقراریاش در شبهای اول اعتراضات میگوید. «اینکه میدانستم اتفاقاتی در حال رخدادن است و عدهای هم کشته میشوند، مرا خیلی بیقرار و خشمگین میکرد.» بیخبری برایش خیلی سخت بوده. «دست و دلم به هیچ کاری نمیرود. داشتم برای ارشد میخواندم که دیگر نمیتوانم ادامه دهم.»
در خانواده زهره اختلافنظر وجود دارد. او با پدرش در مسائل سیاسی همنظر نیست و این روزها جملاتی را از پدرش شنیده که برایش سنگین بوده است. باتوجهبه گفتههای دهقانی، در چنین شرایط ملتهبی، به اشتراک گذاشتن احساساتی که فرد در حال تجربه است، به بهبود حال او کمک میکند. اما وقتی حتی در خانه چنین امکانی نباشد، وضعیت برای فرد بسیار سخت میشود. این روانشناس میگوید: «تروما وقتی رخ میدهد که در اتفاق ناگواری، فرد احساس میکند تنهاست و هیچکس را کنار خودش ندارد.» او ادامه میدهد: «این روزها اخبار و وقایع دائم به روان ما تجاوز میکنند و تروما یعنی چیزهایی که نمیخواهیم، اما ناگهانی یا مداوم وارد روان ما میشوند.»
زهره بین امید و ناامیدی مانده است. «نه ناامید میشوم و نه امید قطعی دارم. معلق بین این دو حالتم.» او میگوید از این وضعیت «عصبانی هستم.» و بیشترین احساسی که تجربه میکند خشم است. دهقانی میگوید: «در شرایطی که فرد خشم زیادی را متحمل شده، نباید این خشم را به خود وارد و شروع به سرزنش خودش کند. این کاریست که اغلب آدمها در چنین شرایطی که کنترلی روی عامل بیرونی ندارند، انجام میدهند. چگونگی تجربه خشم در فرد خیلی مهم است. او باید خشم را معطوف به خودش نکند.»
مسیر بسته است
«سعید» از دانشگاه شریف فارغالتحصیل شده و در تهران تنها زندگی میکند. او از حالش در این روزها میگوید: «اینترنت که قطع میشود، در دنیایی گنگ قرار میگیریم. در حال تجربه اضطرابی ناشی از بیخبری، هستم.» در این روزها فقط همکارانش را میدیده و ارتباطی با دوستانش نداشته. در هفته اول بعد از اعتراضات، دو روز را مرخصی میگیرد و در خانه میماند. «خیلی دلودماغ کارکردن نداشتم. اینترنت که قطع شد، کار ما هم متوقف شد.» او در زمینه واردات مشغول است و این روزها ارتباطش با کشورهایی که با آنها کار میکرد، از بین رفته. «مسیر بسته است.» او همیشه از طریق فضای مجازی با دوستان خود ارتباط داشته. «خیلی وقت است که دوستانم را ندیدم و تنها راه ارتباطیام تلگرام و واتساپ و اینستاگرام بود. آدمی نیستم که به کسی تلفن بزنم.» او با قطعی اینترنت تنهاتر از همیشه شده است. «کارهای سادهای هستند که انجام میدهم. مثل آشپزی و گوشدادن به پادکستهایی که از قبل دانلود کرده بودم، فیلمهایی که از قبل داشتم را میبینم و خودم را یکطوری سرگرم میکنم که درگیر افکارم نشوم.» خانوادهاش در بابل زندگی میکنند و با آنها هم ارتباط خیلی زیادی ندارد. سعید دوست ندارد با شرایطی که ایجاد شده خودش را وفق دهد. «عادتکردن به این وضعیت، حس بدی میدهد. این وضعیت با زور به ما اعمال شده و من هم دوست ندارم چیزی که با زور القا شده را بپذیرم. حتی اگر عادت هم کنیم، همیشه ناراضی خواهیم بود، این نارضایتی، کام آدم را تلخ میکند.» او در صحبتهایش از آرزویی میگوید که شاید آرزوی هر ایرانی باشد: «امیدوارم این شرایط به نفع مردم تمام شود.»
دچار حس شرم شدم
«سارا» مهر امسال در مقطع ارشد از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شده. او هم در تهران تنها زندگی میکند. بعد از فارغالتحصیلی بهصورت پارهوقت بهعنوان راهنما به دانشجوهای دیگر در پروژههایشان کمک میکند. او اولین درآمد خود را از این طریق، ماه پیش کسب کرده بود. «این ماه تلاش کردم همه خریدهای خانهام را با همین درآمد داشته باشم و از خانوادهام پول نگیرم. اما هنوز به وسط ماه نرسیده روبهاتمام است. همه چیز خیلی گران است و مردم حق دارند اعتراض کنند.»
مسئله دیگری که سارا را اذیت میکرد، تفاوت محلهها در این شلوغیها بود. «در اندرزگو انگارنهانگار اتفاقی افتاده. همه زندگی عادی خود را داشتند. دوستم در غرب تهران زندگی میکند و آن پنجشنبه اول آنجا خیلی شلوغ شده بود.» این موضوع که عدهای در حال زجرکشیدن هستند؛ اما عدهای اصلاً برایشان مهم نیست، او را خیلی اذیت میکند. هفته اول را در خانه مانده بود و بعد از یک هفته که از خانه خارج میشود حس عجیبی را تجربه میکند. «احساس میکردم از هالهای مهآلود خارج شدهام. قبل از آن اصلاً حوصله بیرون رفتن نداشتم. مامانم دائم تلفن میزد و میگفت از خانه خارج شو تا حالت بهتر شود. انگار تلاش میکردند که مرا شاد کنند. همین، حس بدی داشت. آیا درست است بعد از اینهمه اتفاقات، به زندگی عادی برگردم؟»
تصویری که سارا از حالش در روزهای اول اعتراضات میسازد اینگونه است: «احساس میکردم یک کرم هستم که فقط دور خودم میلولم و اگر در این دنیا نبودم، بهتر بود.» او ادامه میدهد: «حتی دوست نداشتم کسی را ببینم. چون حالم از خودم به هم میخورد که هیچ کاری برای بهبود شرایط نمیتوانم بکنم. این حسها هیچوقت از بین نمیروند و دائم خودم را سرزنش میکنم و انگار در برزخ گیر کردهام.» دهقانی در این مورد میگوید: «در شرایط سخت، افراد خود را سرزنش میکنند و احساس بدی به خود پیدا میکنند. ازیکطرف میخواهند کاری انجام دهند و با جامعه همسو شوند؛ اما از طرف دیگر میترسند. در این شرایط، حضور یک فرد امن کنار این افراد خیلی کمک میکند. اینکه فقط کنارش باشد و او بفهمد که تنها نیست.»
سارا رابطه خوبی با پدرش دارد. بعد از احساساتی که متحمل شده، به پدرش زنگ میزند و با او همدلی میکند. او فکر میکند خودش را به خوابزده و بعد از صحبت با دوستانش تازه متوجه شده در چه وضعیتی قرار گرفتهایم. آن شب اول که اخبار اتفاقات را از دوستانش شنیده بود، حالش بد میشود و تا صبح کابوس میبیند. در اوقاتی که حالش خیلی بد است، حسهایش را مینویسد و این کار خیلی به او کمک میکند. صحبتکردن با پدرش و دوستانش و کسانی که شبیه به او فکر میکنند، او را آرامتر کرده. دهقانی در این مورد میگوید: «داشتن شبکه اجتماعی همیشه در این شرایط کمک میکند. در چنین شرایطی نیاز به ارتباط با آدمهای دیگر داریم. نیاز داریم به یک جایی وصل باشیم و ارتباط بگیریم.» سارا ادامه میدهد: «چون تجربههای دیگری مثل ۱۴۰۱ یا جنگ پشت سر گذاشتیم، الان بهتر میتوانم شرایط را مدیریت کنم. میدانم که نباید بیکار بنشینم و یکطوری باید خودم را سرگرم کنم. فیلم ببینم، کتاب صوتی گوش دهم و هر چیز دیگری که بتواند مرا از غرقشدن در افکارم جلوگیری کند.»
کسانی چون بنفشه، فائزه، شیدا، زهره، سعید و سارا در این کشور بسیار هستند. افرادی که دغدغههای بسیار دارند و به ایران فکر میکنند. آنها هنوز به طور کامل قطع امید نکردهاند و جایی در این میان ایستادهاند. بعضی روزها از پا درمیآیند و بعضی روزها هم دوباره بلند میشوند و ادامه میدهند. آنها هرطور که شده در تلاشاند راهی برای ادامه در این شرایط ناپایدار پیدا کنند؛ شرایطی که نیازهای اولیه افراد بهسختی پاسخ داده میشود. آنها تلاش میکنند روزنههای کوچک نور را ببینند و مسیر را برای خود روشن کنند؛ مسیری که سخت و ناهموار است.
زاگرس به دلایل مختلف میسوزد؛ اختلافات مرتعی، زمینخواری، کشت خشخاش، سهلانگاری برای حذف کاه و کلش، کشتهای پشت هم، اختلافات سیاسی و مدیریتی، نتیجه اما یکی است؛ سوختن و خاکسترشدن. کیان یزدانپور سالهاست که برای حفاظت از این عرصهها در قالب انجمن میراث زاگرس تلاش میکند. به گفته او این حجم حریق، نشاندهنده مظلوم و بیکس بودن زاگرس است. در این شرایط هر کسی برای اینکه به هدفش برسد به جنگل دستاندازی میکند. نه سازمان منابع طبیعی و نه باقی متولیان از جنگل حمایت نمیکنند. «زاگرس، یتیم مانده و پناهی جز مردم و انجمنها ندارد.»
به گفته یزدانپور سالبهسال تعداد آتشسوزیها در زاگرس بیشتر میشود. هزینه برای مقابله با حریق از سوی انجمنهایی که درگیر مهار آتش هستند سرسامآور شده و تلفات بسیار بالا رفته است. «سالانه چند کشته و زخمی داریم. زندگیهای زیادی تباه میشود و هیچکس ما را نمیبیند. این حجم بیاعتنایی دولت و بیپناهی جنگل در مقابل متخلفانی که آن را به آتش میکشند قابلتحمل نیست. ما دیگر توان نداریم.»
سال قبل انجمن میراث زاگرس در بیانیهای اعلام کرد که در اطفای حریق زاگرس شرکت نمیکند. آنها گفتند وقتی دولت وظیفه خودش را فراموش کرده و دست متخلفان را باز گذاشته، دلیلی برای این کار نمیبینند. بااینحال وقتی آتش به دل زاگرس افتاد، باز برای خاموشکردن راه افتادند. روند اما تغییر نکرده و همین باعث شده آنها تأکید کنند سال دیگر در هیچ عملیات اطفای حریقی حاضر نمیشوند. شاید این اقدام باعث شود مردم متوجه شوند چه اتفاق و بلایی دارد بر سر سرزمینشان و زاگرس میآید. «هر بار از متخلف شکایت میکردیم میگفتند باید سه شاهد بیاوری. در آن ارتفاعات ما از کجا سه شاهد پیدا کنیم.»
اطفای حریق زن و مرد ندارد
سالار اسفندیاری در منطقه کوهمره سرخی سالهاست که در حال اطفای حریق است. به گفته او آتشسوزیهای زاگرس در منطقه آنها از فروردینماه شروع شد و تا آذر که اولین بارشها را داشتند، ادامه داشت. «در کوهمره سرخی بالای ۷۰ حریق داشتیم. گاهی در یک روز ۵ تا ۷ نقطه در استان میسوخت.»
او معتقد است که ۹۵ درصد این آتشسوزیها عمدی بود و در نقاط بلند و مناطق صعبالعبور زاگرس را آتش میزدند. نیروهای محلی به همراه محیطبانان و جنگلبانان بارها متخلفانی را شناسایی و به دستگاه قضا معرفی کردند؛ اما در نهایت برخورد با آنها بازدارنده نبود. «چهار پنج نفری که من میشناسم تبرئه شدند و الان هم پرونده قضایی ندارند.»
آیا این افراد از جامعه محلی بودند یا کسانی خارج از آن منطقه؟ به گفته اسفندیاری حتی اگر جامعه محلی هم این کار را بکند، دلیل آن مشخص نیست. اینکه چرا بهترین نقاط زاگرس را آتش زدند. «در بعضی از حریقها بالای هزار هکتار از بهترین جنگلها و رویشگاههای زاگرس را از دست دادیم. درختان بنه و بلوط بالای ۵۰۰ سال سوختند و خاکستر شدند. با این شرایط اقلیمی و آبوهوایی این درختان جایگزین نمیشوند.»
در استان فارس تیمهای مختلف در کار اطفای حریق هستند، در نورآباد، در کوهچنار، در فیروزآباد و سایر مناطق فعالان محیطزیست به دل آتش میزنند و خود قربان میشوند. بالای ۸۰ درصد این حریقها توسط نیروهای مردمی و انجمنها جمع میشود. سازمان منابع طبیعی و محیطزیست برنامهای برای پیشگیری ندارند و همین باعث شده تا سالبهسال وضع بدتر شود. «هر سال دریغ از پارسال.»
یکی از مواردی که بارها درباره حریق زاگرس به آن اشاره شده، به ورود نیروهای آموزش ندیده یا برخوردهای احساسی با مسئله حریق برمیگردد. این مسئله باعث میشود که شرکتکنندگان در برنامه دچار سانحه شوند. اسفندیاری تأکید میکند که آنها تمام تلاششان را میکنند که کار به شیوه درست انجام شود. «من و آقای یزدانپور و دیگر فعالان محیطزیست کلاس آموزشی برگزار میکنیم. جنگ با آتش، یک جنگ نابرابر است. باید کفش و لباس مناسب داشته باشید و بدانید در برخورد با آن چگونه رفتار کنید.»
در آخرین آتشسوزیهای امسال، اسفندیاری سه نفر را به دلیل نداشتن کفش و لباس مناسب برگرداند. «جنگ با آتش شوخی نیست. باید با تمام قوا و ایمنی بروید. سلامت افراد برای ما از همه چیز مهمتر است.»
در این محدوده از زاگرس، فعالان محیطزیست تجهیزات اطفای حریق به اندازه کافی دارند، به خلاف دولت که محیطبانان و جنگلبانانش با مشکل امکانات و تجهیزات اطفای حریق مواجهاند و با تعداد محدود ناچارند از عرصههای گسترده حفاظت کنند. «کسانی که در پایتخت نشستهاند و مسئولیت دارند باید به فکر باشند. ما از استانداردهای جهانی در زمینه تعداد نیرو بسیار عقب هستیم. همین موضوع باعث شده منطقه حفاظتشدهای مانند «مالهگاله» با ۵۲ هزار هکتار، تنها با ۵ نیرو برای دو شیفت حفاظت شود که عملاً غیرممکن است.»
اسفندیاری معتقد است تا زمانی که نیروی محیطبانی و جنگلبانی تجهیزات برای حفاظت نداشته باشد، وضعیت زاگرس هم بهتر نخواهد شد. «با این حقوق و مزایا، با این خودروها و امکانات، حفاظت شدنی نیست. آنها باید پهپاد و دوربین دید در شب سوپرزوم داشته باشند.»
حضور زنان در عملیات اطفای حریق همچنان در ذهن بسیاری بدل به یک تابو شده. بااینحال اسفندیاری بارها شاهد بوده که زنان در برنامههای اطفای حریق، چه در بحث هماهنگی و چه مقابله با خط آتش، شرکت کردهاند. «بارها به مناطق آتشسوزی رفتیم و زنان از ما جلوتر و پایکار بودند. آنها از کردستان و آذربایجان غربی گرفته تا هرمزگان حضور مؤثری در خاموشکردن حریق داشتند.»
این فعال محیطزیست، این گزاره که زنان توان کمتری دارند را نادرست میداند. او حتی شاهد بوده که زنانی با سنوسال بالا که توانایی کوهنوردی هم نداشتند، داوطلب اطفای حریق بودند. «در چنین شرایطی مانع آنها میشدیم، هم برای سلامتشان و هم برای اینکه مشکلی برای بقیه تیم پیش نیاید. اما ما در سختترین آتشسوزیهای امسال هم، شاهد بودیم که زنان حضور مؤثری در منطقه داشتند.»
خواسته اسفندیاری، ورود مؤثر دستگاه قضا، در مسئله حریق است. اینکه مسئله را جدیتر پیگیری کنند، احکام قضایی سنگینتری دهند و فشارها به حدی برسد که کسی به فکر سوزاندن زاگرس نیفتد. «بهخاطر رویه سهلگیرانه شاهد این سطح از حریقها در زاگرس هستیم. ستاد بحران و سازمانهای مربوطه هم که برنامهای برای پیشگیری ندارند و در نتیجه زاگرس هر روز آب میرود.»
در روزهایی که مطالبات معیشتی مردم به یکی از اصلیترین و داغترین موضوعات کشور تبدیل شده است، نگاهها عمدتاً متوجه افزایش حقوق و بهبود شرایط اقتصادی گروههایی چون کارکنان دولت، کارگران، فرهنگیان، پرستاران و سایر اقشار شاغل شده است. بیتردید این مطالبات بهحق بوده و پاسخگویی به آنها ضرورتی انکارناپذیر است؛ اما در این میان، یک گروه بزرگ و پرشمار اجتماعی همچنان در حاشیه مانده و صدایش کمتر شنیده میشود: افراد دارای معلولیت.
اگر افزایش ۴۰ درصدی مستمری افراد دارای معلولیت را که در عمل رقمی در حدود ۶۰۰ هزار تومان و آن هم بر پایه مستمری ناچیز یک میلیون و ۴۰۰ هزارتومانی است، کنار بگذاریم، عملاً هیچ نشانهای از یک برنامه جدی برای بهبود معیشت این قشر در لایحه بودجه و گفتمان غالب مسئولان و رسانهها دیده نمیشود. مستمریای که حتی پیش از افزایش نیز فاصلهای عمیق با خطفقر داشته و دارد، چگونه میتواند پاسخگوی هزینههای حداقلی زندگی، درمان، توانبخشی و نیازهای خاص ناشی از معلولیت باشد؟
این بیتوجهی در حالی رخ میدهد که بر اساس آمار سازمان بهداشت جهانی، حدود ۱۵ درصد جمعیت هر جامعه را افراد دارای معلولیت تشکیل میدهند. اگر خانوادههای این افراد را نیز در نظر بگیریم، با جمعیتی چند دهمیلیونی مواجه هستیم که به طور مستقیم یا غیرمستقیم تحتتأثیر سیاستهای حمایتی دولت قرار دارند. بااینوصف، این پرسش جدی مطرح میشود که چرا با وجود چنین سهم بزرگی از جمعیت کشور و با وجود وعدههای صریح انتخاباتی جناب آقای پزشکیان، مبنی بر اجرای کامل قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت، همچنان ارادهای مؤثر برای تحقق این قانون در عمل دیده نمیشود؟
قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت سالهاست تصویب شده، اما اجرای آن همواره با بهانه کمبود منابع مالی به تعویق افتاده است. بر اساس اعلام رسمی سازمان بهزیستی کشور، اجرای کامل وظایف قانونی این سازمان نیازمند اعتباری در حدود ۲۰۰ هزار میلیارد تومان (۲۰۰ همت) است. این در حالی است که در لایحه بودجه، تنها ۴۴ همت به این حوزه اختصاص یافته؛ رقمی که بههیچوجه پاسخگوی تعهدات قانونی دولت، بهویژه اجرای ماده ۲۷ قانون (پرداخت کمکهزینه معیشتی به افراد دارای معلولیت شدید و بسیار شدید فاقد شغل و درآمد، به میزان حداقل دستمزد سالانه) نیست. نتیجه چنین شکافی، تداوم همان چرخه معیوب سالهای گذشته است: قانون هست، مطالبه هست، اما اجرا نه.
اگر دولت و حاکمیت، افراد دارای معلولیت را بهعنوان شهروندان برابر و جزئی جداییناپذیر از آحاد ملت ایران به رسمیت میشناسند، تداوم این سطح از بیتوجهی از سوی سازمان برنامهوبودجه و نمایندگان مجلس، آنهم با وجود مکاتبات، کارزارها و مطالبات مکرر و مدنی کنشگران حوزه معلولیت، بههیچعنوان قابلقبول و قابلتوجیه نیست. نادیدهگرفتن معیشت معلولان، نهتنها نقض صریح قانون، بلکه بیاعتنایی به کرامت انسانی و عدالت اجتماعی است.
امروز بیش از هر زمان دیگری انتظار میرود که دولت و مجلس، بهجای اقدامات حداقلی و نمایشی، با تخصیص بودجهای متناسب و پایدار، گام عملی در جهت اجرای کامل قانون حمایت از حقوق افراد دارای معلولیت بردارند. معیشت معلولان یک مطالبه فرعی یا حاشیهای نیست؛ این مسئله، آزمونی جدی برای سنجش پایبندی حاکمیت به عدالت، قانونمداری و حقوق شهروندی است.
جامه چاککردن، روی خراشیدن، موی پریشان کردن، خاک و گل بر سر ریختن، خاموشکردن اجاق خانه و کُتَل بستن؛ مجموعهای از رسوم و آیینهای عزا در ایران است. رسومی که هریک ریشه در باور و اسطورههای ایران دارند. منابع تاریخی از روایت پارسیان در سوگ کمبوجیه، غمگساری گیلگمش در فراق ازدستدادن انکیدو و شناختهشدهترین سوگنامه تاریخ، یعنی سوگ سیاوش حکایت میکنند.
شاهنامه فردوسی یکی از منابع غنی در بررسی و پژوهش در باب سوگآواها است. اشعاری که سینهبهسینه و نسلبهنسل در میان اقوام ایرانی منتقل شده و شالوده اساسی سوگنامههای مناطق زاگرسنشین بهحساب میآید. اشعاری که گواه خصایص رفتاری و شخصیتی نظیر جنگاوری، دلاوری، معصومیت، شغل و نقش خانوادگی متوفی است. میتوان آهنگینبودن نوای غم را از شگفتیهای تاریخ و ادبیات این سرزمین دانست.
«پیمان بزرگنیا»، پژوهشگر موسیقی، منشأ موسیقی سوگواری و سوگآواها را چنین شرح میدهد: «آنچه ما بهعنوان موسیقی ایرانی میشناسیم مجموعهای از موسیقی نواحی در تمامی نقاط کشورمان است. در واقع میتوان گفت موسیقی هر منطقه، ادامهدهنده موسیقی منطقه دیگری است و میتوان پرشمار شباهت محتوایی و تکنیکی در موسیقی نواحی مختلف جست.» این پژوهشگر با اشاره به گستردگی موسیقی سوگواری در بخش آواز و ساز، این نوع موسیقی را بخش مهمی از موسیقی نواحی ایران میداند: «در جایجای ایران، موسیقی از بدو تولد تا مرگ همراه آدمی است. این همراهی با لالایی در آغوش مادر شروع میشود و با سوگآوای مادام مرگ خاتمه مییابد.»
سوگواری آیینی است که علاوه بر موسیقی با مجموعهای از آداب و سنن کهن اجرا میشود. رسومی که مانند پرفورمنسی غمناک، نشانگر فقدان و هجران عزیز ازدسترفته است. گویی در هر خطه از ایران شاهد اجراهای متفاوتی از غم هستیم. به گفته بزرگنیا در زاگرس و عشایر بختیاری رسم کتل بستن (آذینبندی اسب با لباس و وسایل متوفی) را میبینیم: «کِلکشیدن، گاگریو، شروه، اوخشاما، چمری و بیتخوانی شیوههای مختلف سوگواری در مناطق مختلف ایران هستند که علیرغم تفاوتهای آوایی در محتوا و ماهیت، شباهتهای فراوانی دارند.»
رجعت به سنن گذشته برای بیان غم
آنچه این روزها بهعنوان سوگواری میبینیم و میشنویم، نوای غم از نای زنان است. گویی زنان راویان سوگ هستند. بزرگنیا حضور تاریخی زنان در سرایش و خوانش سوگآواها را برگرفته از نقش مهم آنها در خانواده میداند: «از گذشته تا به اکنون زنان سراینده و خواننده موسیقی مناسبتی بودهاند. ما همواره شاهد صدای زنان سرخوان در عروسی و عزا هستیم؛ زنی که صدایی رسا و لحنی گرم دارد و سایر زنان با او همخوانی میکنند. از طرفی نقش و جایگاه خانوادگی مهم و بیبدیل زنان در گذشته، خاصه در عشایر مناطق زاگرس، در کنار روحیه مراقبتی آنها سبب شده است که زنان صاحبان نوای عزا و سوگواری باشند. حتی در میان ایل بختیاری ما شاهد برپایی رسم «مافهگه» برای عزاداری هستیم. در این رسم، اجتماعاتی چند هزارنفری برای عزاداری و گرامیداشت یاد متوفی جمع میشوند.» به گفته بزرگنیا مردان در مراسم سوگواری و اجرای سوگآواها با اینکه در کنار زنان هستند؛ اما نوع متفاوتی از موسیقی را اجرا میکنند: «در بیان سوگ مردان به موسیقی حماسی و شاهنامهخوانی میپردازند.»
بزرگنیا بالغ بر ۵ هزار بیت سوگنامه را از زبان سرایندگان سوگآواها ثبت و ضبط کرده است. او محتوای اشعار سوگنامهها را برحسب شخصیت و خصایص فرد متوفی تعریف میکند: «در سوگنامهها بهجز آواز و ساز شاهد محتوای غنی و منظوم هستیم. اشعاری که متناسب با پیشه و جایگاه خانوادگی متوفی سروده و خوانده میشود. در مرگ جوانان اشعار بهکاررفته در وصف زیبایی، برازندگی و کوتاهی عمر جوانمرگ است. در مرگ دلاوران اشعار بهکاررفته حول جنگاوری و تهور پهلوان است و در مرگ شکارچی شاهد اشعاری با محوریت شکار و تفنگ هستیم.» اشعاری که هریک باتکیهبر کهنالگوها و اسطورهها در عصر فعلی از سوی مردم غمدیده بازتعریف میشوند.
با وجود تغییر در سبک زندگی مردم و گسترش یکجانشینی انتظار میرود که شیوههای تعاملی و رفتاری شهروندان در سوگ تغییر یابد. اما آنچه این روزها در شهر و روستاهای ایران میبینیم بازاجرای سوگآواهای کهن است. ترانههایی که شاید سالهاست شنیده نشده؛ اما امروز از زبان جوانان و بازماندگان هنوز شنیده میشود. بزرگنیا این رجعت به سنن گذشته برای بیان غم را ریشه در ناخودآگاه جمعی ایرانیان میداند: «در ناخودآگاه جمعی ما ایرانیان، عِرق و همبستگی ملی عمیقی وجود دارد. اگرچه با گسترش مدرنیته و همینطور متأثر از سیاستهای قومیتگریز حکومتها این عرق ملی در برهههای زمانی مختلف سرکوب شده است؛ اما در بزنگاههای تاریخی نظیر وقایع اخیر، این همبستگی ملی در قالب کلام و آوا به گوش میرسد. اتفاقی که باعث میشود «دایه دایه وقت جنگه»، «مرجنگه» و «ترانه تِفنگ» را از زبان مردم بشنویم.»
آزادی مطبوعات در جلسههای چنددقیقهای
تجربه «هممیهن» برای بسیاری از فعالان رسانهای، صرفاً یک مورد استثنایی نیست، بلکه نمونهای گویا از وضعیتی است که مطبوعات داخلی در آن گرفتار شدهاند: ترکیبی از ساختار حقوقی معیوب، هیئتی با اکثریت سیاسی ثابت و سیاستهای اجراییای که عملاً دست دولتها را برای حمایت مؤثر از آزادی رسانه بسته یا بیاثر کرده است. در چنین شرایطی، حتی دولتهایی که در شعار از «آزادی بیان» و «حمایت از رسانهها» سخن میگویند، در عمل نتوانستهاند در برابر تصمیمات هیئت نظارت ایستادگی کنند یا حداقل از ابزارهای قانونی خود برای مهار این روند استفاده کنند.
ترکیب هیئت نظارت بر مطبوعات بهگونهای است که هستهای نسبتاً ثابت و غالب در آن شکلگرفته؛ هستهای که به تعبیر بسیاری از حقوقدانان و روزنامهنگاران، فارغ از تغییر دولتها، جهتگیری کلی این نهاد را تعیین میکند. نتیجه این ساختار، تصمیمهایی است که اغلب بدون تشریفات روشن، بدون آییننامه مشخص برای رسیدگی به تخلفات و بدون تضمین حق دفاع مؤثر برای رسانهها اتخاذ میشود. این وضعیت، مطبوعات را در موقعیتی قرار داده که نهتنها امنیت حقوقی ندارند، بلکه هر لحظه ممکن است با یک تصمیم چنددقیقهای از چرخه انتشار خارج شوند. در چنین فضایی، امکان تولید گزارشهای میدانی، پیگیری پروندههای حساس اجتماعی، بهداشتی، اقتصادی و فساد ساختاری بهشدت محدود شده است. رسانههای داخلی، درحالیکه طبق قانون باید یکی از ابزارهای اصلی نظارت عمومی و شفافسازی باشند، عملاً با دستبند حقوقی و سیاسی مواجهاند. توقیف «هممیهن» برای بسیاری از روزنامهنگاران، بیش از هر چیز نشانهای از این واقعیت تلخ است که دولت، دستکم در ساختار فعلی، توان یا اراده کافی برای دفاع مؤثر از رسانهها در برابر هیئت نظارت ندارد؛ واقعیتی که پیامد آن، تضعیف روزنامهنگاری حرفهای و عقبنشینی رسانههای داخلی از پرداختن به موضوعات حساس و پرهزینه است.
مصاحبه پیش رو با کامبیز نوروزی، حقوقدان و روزنامهنگار، تلاشی است برای واکاوی ریشههای حقوقی و سیاسی این وضعیت؛ از خلأهای قانونی و فقدان آییننامههای روشن تا نقش ترکیب هیئت نظارت و مسئولیت دولتها در انفعال یا کنش فعال برای دفاع از آزادی مطبوعات.
باتوجهبه ترکیب هیئت نظارت بر مطبوعات که شامل نمایندهای از قوه قضاییه، نماینده شورای انقلابفرهنگی، نماینده وزارت علوم، نماینده مجلس، نماینده حوزه علمیه، نمایندهای از مدیران مسئول و وزیر یا نماینده وزیر ارشاد است، جدای از دولت روی کار، اساساً کارکردی برای آزادی مطبوعات داشته یا میتواند داشته باشد؟
هیئت نظارت بر مطبوعات از زمانی که قانون مطبوعات در سال ۱۳۶۴ تصویب شد، عملاً نقش منفی در فرایند آزادی مطبوعات کشور داشته است. این وضعیت بهویژه بعد از اصلاحیه سال ۱۳۷۹ بهطورجدی تشدید شد. از آن مقطع به بعد، محدودیتها و سختگیریها افزایش پیدا کرد و نقش این هیئت در محدودسازی مطبوعات پررنگتر شد.
در حال حاضر، پروانه انتشار را بسیار سخت میدهند. هر متقاضی باید از هفتخوان عبور کند، اما حتی بعد از طی همه این مراحل هم معلوم نیست که مجوز به او داده شود یا نه. این فرایند اساساً شفاف نیست و تضمینی هم برای صدور مجوز وجود ندارد. اما مسئله بسیار جدیتر، موضوع توقیف مطبوعات است.
قانون مطبوعات تشریفات مشخصی برای رسیدگی به تخلفات پیشبینی نکرده است و این یکی از نقایص مهم این قانون است. به همین دلیل، از این سکوت قانونی سوءاستفاده میشود و در یک جلسه چنددقیقهای تصمیم میگیرند که نشریهای را توقیف کنند. هیچ تشریفات خاصی هم وجود ندارد. حتی در مقاطعی این کار را به شکل «مصوبه دستگردان» انجام میدادند، یعنی بدون تشکیل جلسه رسمی، تصمیم را میچرخاندند و تصویب میکردند. الان دقیق نمیدانم هنوز هم به همان شکل دستگردان تصمیمگیری میکنند یا نه، اما نفس این رویه، نشاندهنده فقدان حداقل استانداردهای دادرسی و رسیدگی منصفانه است.
آیا دولت در این زمینه تقصیری به گردن دارد؟
یکی از مقررات قانون مطبوعات این است که آییننامه اجرایی این قانون باید توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی تنظیم شود. این موضوع بارها هم پیشنهاد شده، اما بهخصوص در دو دهه اخیر، چه در دولت احمدینژاد، چه در دولت حسن روحانی و چه در دولت فعلی، عملاً توجهی به این مسئله نشده است که آییننامهای تصویب شود و در آن روش و آیین رسیدگی به تخلفات تعریف شود.
اینکه با چه آیینی به این تخلفات رسیدگی شود، مسئله بسیار مهمی است. در تمام نهادهای مشابه، مثل دادگاهها یا هیئتهای تشخیصی مانند هیئت تشخیص مالیاتی یا هیئتهای مشمول قانون کار، آیین رسیدگی مشخص وجود دارد. اینطور نیست که چند نفر بنشینند و ظرف چند دقیقه یک تصمیم بگیرند و کسی را از حقش محروم کنند. اما هیئت نظارت بر مطبوعات مطلقاً هیچ مقررات روشنی برای تصمیمگیری علیه مطبوعات ندارد.
بااینحال، وزارت ارشاد و دولت کمترین اهمیتی بهضرورت تدوین چنین مقرراتی نمیدهند. این در حالی است که در یک آییننامه میتوانند تشریفات را مشخص کنند؛ موارد هیئت نظارت باید به نشریه ابلاغ شود، آنها را دعوت کنند تا حق دفاع داشته باشند و سپس طی یک روند مشخص و شفاف تصمیمگیری کنند. تصمیمات هیئت نظارت بر مطبوعات درباره توقیف یا لغو امتیاز، تصمیم علیه یک حق اساسی رسانه است؛ حقی که در نهایت متعلق به ملت است و از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است. در اینجا این دولت است که دچار غفلت شده و مسئولیت مستقیم دارد.
به نظر شما این خلأ آییننامهای، صرفاً یک ضعف حقوقی است یا عملاً به ابزاری برای اعمال سلیقه و فشار سیاسی بر رسانهها تبدیل شده است؟
وقتی قانون سکوت دارد و آییننامهای هم تدوین نمیشود، نتیجه طبیعی آن این است که سلیقه، نگاه سیاسی و ملاحظات غیرحقوقی وارد فرایند تصمیمگیری میشود. این وضعیت، هم امنیت حقوقی رسانهها را از بین میبرد و هم باعث میشود که هیئت نظارت بهجای یک مرجع تنظیمگر قانونی، به نهادی برای اعمال فشار و محدودسازی تبدیل شود. در چنین شرایطی، نه رسانه میداند دقیقاً بر اساس چه معیارهایی ممکن است توقیف شود و نه امکان دفاع مؤثر و عادلانه وجود دارد. این دقیقاً خلاف اصول دادرسی منصفانه و خلاف حق بنیادین آزادی بیان است.
باتوجهبه ترکیب هیئت نظارت و تجربه دولتهای مختلف که در این حوزه به نتیجه مشخصی نرسیدهاند، این پرسش مطرح میشود که آیا فشاری که از سوی اکثریت هیئت نظارت ــ که عمدتاً از جریان تندرو تشکیل شدهاند ــ اعمال میشود، عملاً به این معنا نیست که صرفنظر از اینکه کدام دولت روی کار باشد، هسته مرکزی هیئت نظارت دچار تغییر ماهوی نمیشود و اکثریت آرا همواره در اختیار همان جریان باقی میماند؟ اگر چنین است، آیا این ساختار به مانعی تبدیل نشده که هیئت نظارت را از پاسخگویی دور میکند و عملاً دست دولتها را میبندد؛ بهطوری که حتی در صورت تمایل دولت به تدوین آییننامههای جدید یا اصلاح روندهای موجود، هسته مرکزی هیئت نظارت میتواند نظر خود را تحمیل کند و مسیر تغییر را مسدود سازد؟
منکر این موضوع نیستم، اما معتقدم اگر مقررات تدوین شود، میتواند تا حدی آثار ناشی از ترکیب سیاسی هیئت نظارت را کاهش دهد. برای مثال، در دادگاهها ممکن است یک قاضی گرایش سیاسی خاصی داشته باشد، اما چون قانون آیین دادرسی کیفری وجود دارد، قاضی نمیتواند هر کاری که دلش خواست انجام دهد و ناچار است قانون را رعایت کند. چنین مقرراتی، اگر درست و دقیق تنظیم شود، میتواند آثار ناشی از ترکیب سیاسی را کاهش دهد.
نکته دوم این است که در چنین ترکیبی، اشخاصی باید حاضر باشند که خودشان با قدرت صحبت کنند و از حقوق مطبوعات دفاع کنند. معمولاً در این دو دهه، شخص وزیر در جلسات شرکت نمیکند و این موضوع عملاً جلسه را تضعیف میکند. شخص وزیر عضو اصلی هیئت است، اما بهجای حضور مستقیم، نماینده معرفی میکند. اگر شخص وزیر برای مطبوعات و خبرگزاریها واقعاً اهمیت قائل باشد ــ من این را بهصورت کلی میگویم و کاری به وزیر فعلی ندارم ــ باید جلسات هیئت نظارت را که هفتهای یا دو هفته یکبار برگزار میشود، جزو برنامههای اصلی خودش قرار دهد و شخصاً در آن حضور پیدا کند.
در چند سال اخیر، شاهد بودیم که مراجع دولتی در انتخابات نماینده مدیران مسئول برای عضویت در هیئت نظارت بر مطبوعات، بهگونهای عمل کردند که فرد موردنظر خودشان انتخاب شود. این موضوع هم آسیب زده است. اینجا هم مشکل از قانون است، اما سیاستهای اجرایی این مشکلات را چندبرابر میکند. زمانی بود که افرادی از طرف دولت یا نشریات در هیئت نظارت حضور داشتند که بسیار محکم و جدی میتوانستند با دیگران بحث کنند و از حقوق مطبوعات دفاع کنند. آیا الان هم اینگونه است؟ سالهاست که به این شکل نیست.
به نظر میرسد همان هسته مرکزی هیئت نظارت، کار را به سمتی برده است که عملاً بخش دولتی و بخشهای مدافع رسانه تضعیف شوند.
ترکیب هیئت نظارت این شرایط را ایجاد کرده است، اما اگر دولت با استفاده از اختیارات قانونی خود درست عمل کند، میتوان این وضعیت را تا حدی اصلاح کرد. در درجه اول اگر آقای وزیر شخصاً در جلسات هیئت نظارت بر مطبوعات شرکت کند و دوم اینکه در انتخابات نماینده مدیران مسئول، شرایطی ایجاد شود که نماینده واقعی مدیران مسئول در این هیئت حضور پیدا کند (نه اینکه نماینده فعلی تحمیلی باشد)؛ منظورم نمایندهای است که توان دفاع سفت و قرص از حقوق مطبوعات را داشته باشد.
همچنین آییننامهای برای نحوه رسیدگی به تخلفات نوشته شود و برای آن تشریفات قائل شوند؛ اینکه قبل از تصمیمگیری، فرد یا نشریه احضار شود، فرصت دفاع داشته باشد، دلایل و مستندات ذکر شود، مشخص شود تصمیمگیری چگونه انجام میشود و بر چه مبنایی صورت میگیرد. اگر این موارد رعایت شود، اثرگذاری ترکیب سیاسی هیئت نظارت بر مطبوعات بهطورجدی کاهش پیدا میکند و به نظر من قابلکنترل است.
باتوجهبه تجربه دو دهه اخیر، آیا میتوان گفت مشکل اصلی بیش از آنکه صرفاً حقوقی باشد، به اراده سیاسی دولتها برای استفاده از اختیارات قانونی خود برمیگردد؟
دقیقاً همینطور است. خلأهای قانونی مهم هستند، اما اگر دولتها اراده سیاسی جدی برای دفاع از آزادی مطبوعات داشته باشند، میتوانند با استفاده از همان اختیارات موجود، بخشی از این فشارها را مهار کنند. عدم حضور فعال وزیر، نحوه مدیریت انتخابات نمایندگان و بیتوجهی به تدوین آییننامه، همه نشان میدهد که مشکل فقط متن قانون نیست، بلکه به سیاستهای اجرایی و میزان اهمیت واقعی آزادی رسانه برای دولتها هم مربوط میشود.
