بایگانی مطالب نشریه

مروری بر پیروزی‌های بزرگ مس در زمین حریفان

مروری بر پیروزی‌های بزرگ مس در زمین حریفان

پیروزی پر گل مس کرمان برابر استقلال اهواز با نتیجه‌ی 5 بر 1 در حالی در زمین تیم اهوازی اتفاق افتاد که از آخرین پیروزی مس با اختلاف بیش از سه گل نزدیک به دو سال می‌گذشت.
آخرین بازی که تیم مس موفق شد یک تیم را با اختلاف سه گل شکست دهد به لیگ دسته اول سال 93 برمی‌گشت که مس در آذر ماه آن سال موفق شد تیم سپاسی را در کرمان با نتیجه‌ی سه بر صفر شکست دهد.
اما مروری بر پیروزی‌های بزرگ مس در زمین حریفان نشان می‌دهد که این برد به نوعی بزرگترین و پرگل‌ترین برد تاریخ تیم فوتبال مس در بازی های خارج از خانه‌ی خود محسوب می‌شده است!
مس از سال 85 که به لیگ برتر کشور صعود کرد، بردهای بزرگ و پرگل را در خانه‌ی حریفانش تجریه کرده بود از جمله در همان سال 85 که موفق شد در شیراز تیم برق را با نتیجه‌ی 4بر1 شکست دهد.
در سال 86 نیز مس یک پیروزی پر گل خارج از خانه را تجربه کرده بود و در اسفند ماه آن سال در کرمانشاه تیم شیرین فراز را با سه گل در جریان بازی‌های لیگ برتر شکست داد.
در همان سال 86 و در آخرین بازی فصل بازهم مس یک برد پر گل خارج از خانه را جشن گرفت و با نتیجه‌ی 3 بر 1 تیم سپاسی را در شیراز شکست داد.
در سال 87 مس این بار با نتیجه‌ی 3 بر 1 صبا را در قم شکست داد و همین نتیجه را عینا در لیگ 88 هم مجددا در قم تکرار کرد.
خوزستان البته تجربه‌ی دریافت گل‌های زیاد از مس را داشته است و پیش از بازی دیروز، یکبار دیگر در سال 88 نیز مسی‌ها موفق شدند فولاد را در خوزستان با نتیجه‌ی 4 بر 0 شکست دهند.
و نهایتا در سال 89 آخرین پیروزی پر گل خارج از خانه‌ی مس برابر سایپا رقم خورده بود که تیم کرمانی با نتیجه‌ی 4 بر 2 میزبان خود را در کرج شکست داده بود.
و در نهایت پیروزی 5 بر 1 مس برابر استقلال اهواز به این آمار مس یک بازی دیگر اضافه کرد و به نوعی بهترین عملکرد مس در تاریخ بازی های خارج از خانه‌ی این تیم نیز محسوب می‌شد.

در هفته بیست و سوم لیگ آزادگان باد مس، بادران را خواهد برد

در هفته بیست و سوم لیگ آزادگان
باد مس، بادران را خواهد برد

تیم های پنجم و ششم جدول رده بندی لیگ یگ در هفته 23 به هم رسیدند تا در دیداری حساس که حکم یک بازی شش امتیازی دارد، در ورزشگام شهید باهنر کرمان رو در روی هم قرار گیرند. این بازی که عصر امروز و از ساعت 14 آغاز می شود، می تواند تاثیر زیادی در سرنوشت تیم ها در صدر جدول داشته باشد و در صورت عدم نتیجه گیری گل گهر سیرجان، هر کدام از این دو تیم که این بازی را ببرند، صعود یک پله ای در جدول رده بندی خواهند داشت. مس در ادامه روند نتایج خوب و بردهای شیرینش در نیم فصل دوم، امروز به دنبال کسب سه امتیاز خانگی از این بازی هست و بازیکنان و کادر فنی این تیم می دانند، که برد در این بازی، از نان شب واجب تر است. مس اگر می خواهد در بازی های اینده ای که در خارج از کرمان با تیم های قدر دارد، به مشکل نخورد باید قدر این بازی خانگی را بداند و با دست پر زمین را ترک کند.
مس در این بازی بازیکن محروم ندارد اما فرهاد سالاری و علی قاسمی به دلیل مصدومیت نمی‌توانند تیم خود را در این بازی همراهی کنند ضمن اینکه حمید محمد رفیع که با گلزنی در تیم امید مس چهره شد و به تمرینات تیم بزرگسالان اضافه شد، در جریان تمرینات تیم بزرگسالان با شکستگی دندان مواجه شد و فعلا نمی‌تواند در میدان بازی حاضر شود.
این دومین مصاف رسمی تیم‌های مس کرمان و بادران تهران است، در اولین بازی که در دور رفت رقابت‌های لیگ یک امسال انجام شد دو تیم به تساوی یک بر یک رضایت دادند، تنها گل مس را در آن بازی مهدی دغاغله به ثمر رساند.
بادران که یکی از تیم‌های پرهزینه‌ی لیگ یک در این فصل از رقابت‌ها محسوب می‌شود هرچند کار خود را با اکبر میثاقیان آغاز کرده بود اما در حال حاضر هدایت این تیم بر عهده‌ ربیعی است.
کانون هوادان باشگاه مس در بیانیه ای از همه علاقمندان، هواداران و طرفدان تیم کرمانی دعوت کرد در این بازی حساس همچون گذشته یار و یاور مسی ها باشند. در متن این این دعوتنامه آمده است؛
«امروز لشگر نارنجى پوشان کرمان چشم به راه شما دلاوران بزرگ و گنجینه گرانبهای نارنجى دل است. امروز با حمایت شما نارنجى پوشان کرمان به آوردگاه نارنجى دلان پای می نهند تا مردانگی و دلاوری خود را برهمگان به اثبات رسانند.
امروز نارنجى پوشان کرمان با حمایت شماوفرماندهی،فرمانده پرتجربه و سرد و گرم چشیده؛ منصورابراهیم زاده به یاری خداوند متعال و گرمای تشویق بی امان شما باردیگر حقانیت خود را در نبرد با حریفان به اثبات می رساند و بودنتان در کنار نارنجى پوشان کرمان قوت قلبی بر سرداران درون میدان خواهد بود
امروز سکوها انتظار شما را می کشند و دیدگان دلاوران نارنجى کرمان به سوی شماست و توان دستان شما و قوت گلویتان که نغمه عشق می سراید. امروز روز شماست و نارنجى دلان به یاری تان نبرد جانانه ای را به تصویر می کشند.»
محمدحسین ترابیان داور اول با کمک حسن انتظارى، جلیل شعرانى و ابوالفضل گرجى قضاوت این بازى را برعهد دارند.
گل گهر امروز میهمان تیم میانه جدولی ایرانجوان بوشهر است، آبی های سیرجانی که همچنان نتایج خوبی را کسب می کنند و بهترین خط حمله را نیز به عهده دارند در حالی به مصاف حریف بوشهری می روند که بگوویچ، سرمربی این تیم در هفته گذشته در اعتراض به داوری ها، تهدید به کناره گیری کرده بود اما ماند تا گل گهری ها را در بازی امروز هم هدایت کند. سیرجانی ها که هفته قبل دو امتیاز حساس خانگی را در دیدار با نساجی قائمشهر از دست داده اند، سخت به دنبال کسب هر سه امتیاز این بازی است تا از قافله صدرنشینان عقب نماند. گل گهری ها می توانند امیدوار باشند تا در صورت نتیجه نگرفتن پارس جنوبی و سپیدرود رشت در دیدار حساس شان در مقابل هم، حتی تا مکان دوم جدول صعود کنند.
داوری این بازی که از ساعت 15 در ورزشگاه شهید بهشتی بوشهر برگزار می شود را وحید مالکی به همراه حمید سبحانی، بهزاد پناهی و احمد محمدی به عهده خواهند داشت.
دیگر تیم نارنجی پوش کرمان یعنی مس رفسنجان امروز در یزد در ورزشگاه شهید نصیری میهمان فولاد این شهر خواهد بود، رفسنجانی ها هم مشابه سیرجانی ها هفته قبل در بازی خانگی شان، برد را با تساوی عوض کردند و نفت مسجد سلیمان را با تک امتیاز بدرقه کرد. مس رفسنجان که هم اینک با 30 امتیاز در رتبه دهم جدول است، همچنان نتایج سینوسی اش ادامه دارد و باید سعی کند که در مصاف با تیم هایی که در رده ای پایینی حدول قرار دارند، امتیازات لازم را کسب کند تا در بازی های سخت بعدی به مشکل نخورد، هرچند بازی با تیم های فانوس به دست به مراتب سخت تر از دیگر بازی هاست.
فولاد یزد هم یکی از همین تیم های آخر جدول است که برای نیفتادن دست و پا می زند و این تیم هم سخت به دنبال کسب امتیازات خانگی است تا در آینده به مشکل برنخورد. مس می تواند امیدوار باشد تا در صورت نتیجه نگرفتن تیم های بالا دستش تا رتبه هشتم هم صعود کند.
ابوالحسن دلباز با کمک حمیدرضا افشون، سیاوش باقرنژاد و رضا کریمی این بازی را سوت خواهند زد.

هفته سیزدهم لیگ برتر هندبال ؛ کار سخت صدرنشین در کرمان

هفته سیزدهم لیگ برتر هندبال ؛
کار سخت صدرنشین در کرمان

رقابت های لیگ برتر هندبال مردان کشورمان فردا سه شنبه با انجام 5 دیدار در شهر های مختلف کشورمان پیگیری می شود .
این هفته از رقابت های لیگ برتر از همین حالا با حواشی همراه است و باید دید در پایان تکلیف آن چه می شود؟
نخستین دیدار این هفته میان دو تیم مس کرمان و نفت و گاز گچساران است. نماینده گچساران این روز ها صدرنشین لیگ برتر است و تنها با یک امتیاز اختلاف با تیم دوم در این جایگاه حاضر است . آن ها می دانند که در صورت یک غفلت و کسب نتیجه تساوی یا شکست، شاگردان اکثرا ملی پوش علیرضا حبیبی منتظرند تا جایگاه نخست را از چنگ آن ها خارج کنند . نماینده کرمان هم اما در طرف مقابل به طور قطع برای واگذاری نتیجه به میدان می اید . آن ها اگرچه شانس قهرمانی ندارند اما با توجه به این که در جایگاه پنجم جدول حضور دارند نمی خواهد با از دست دادن امتیازی به رده های پائین تر سقوط کنند.
دومین دیدار این هفته هم میان دو تیم شهرداری کاشان تیم دوم جدول و توسعه و عمران بافق است . شاگردان حبیبی در جایگاه دوم جدول هستند و با توجه به در اختیار داشتن امتیاز میزبانی تلاش می کنند تا با غلبه بر تیم رده ششمی توسعه عمران بافق خود را به صدر برسانند . نکته جالب آن جاست که با توجه به پیچیدگی امتیار ها در میانه ها جدول ، نماینده یزد در صورت پیروزی می تواند صعود یک پله ای را تجربه کند . دیدار سوم هم یک دیدار مهم انتهای جدولی به شمار می رود . شهرداری ارومیه باید در تهران به مصاف نیروی زمینی برود که هر دو شانس سقوط را برای خود قائلند . این دو تیم به ترتیب در جایگاه نهم و دهم جدول حضور دارند . پیروزی هر کدام از دو تیم می تواند به نوعی ضمانتی برای خروج از انتهای جدول باشد. چهارمین دیدار هم میان دو تیم سپاهان اصفهان و بیتای سبزوار است. با توجه به حواشی هفته گذشته و کناره گیری شاگردان طاهری از لیگ احتمال برگزاری این دیدار بسیار کم است. سپاهانی پس از بازی هفته گذشته که به تساوی انجامید تمرینات خود را تعطیل کرده اند و حتی تیم بانوان آن ها هم تا مشخص شدن وضعیت این تیم در مسابقات حاضر نمی شود . باید دید تکلیف جلسه کمیته انضباطی به کجا می رسد وآیا سپاهان در ادامه مسابقات لیگ حاضر می شود یا خیر؟ بیتایی ها هم این روز ها تیم هفتم جدول هستند و به دنبال آنند تا در صورت انجام این بازیخود را از میانه های جدول کنار بکشند . احتمال برگزاری آخرین دیدار این هفته هم بسیار کم است. هپکو اراک هفته گذشته از لیگ کنار کشید و هنوز وضعیت مالی این تیم برای ادامه حضور در رقابت های لیگ برتر مشخص نیست. آن ها در صورت حضور در دیدار این هفته باید در مرودشت مقابل نماینده این شهر قرار بگیرند .

خبر

درخشش ورزشکار کرمانی در مسابقات ژیمناستیک هنری انتخابی تیم ملی کشور
مهدی احمد کهنی به عنوان دومی مسابقات ژیمناستیک هنری کشور، انتخابی تیم ملی دست یافت .
به گزارش ورزش خبر مسابقات ژیمناستیک هنری قهرمانی کشور که جنبه انتخابی تیم ملی را هم داشت با حضور ژیمناستیک کارانی از ۱۰ استان کشور در محل خانه ژیمناستیک تهران برگزار شد .
در این مسابقات ورزشکاران در ۶ وسیله با یکدیگر به رقابت پرداختند که مهدی احمد کهنی از کرمان موفق شد با درخشش در وسایل به مقام دوم این مسابقات در مجموع ۶ اسباب برسد . مهدی احمد کهنی در پرالل و بارفیکس و دارحلقه و پرش از خرک توانست در بین ۳ نفر نخست مسابقات قرار بگیرد و در مجموع نیز در رده دوم قرار گرفت .
لازم به ذکر است در پایان این رقابتها و با نظر کادر فنی افراد برتر به اردوی تیم ملی دعوت شدند . تیم ملی ژیمناستیک هنری بزرگسالان ایران برای حضور در تورنمنت بین المللی باکو آماده می شود . تورنمنت بین المللی باکو اسفند ماه سال جاری برگزار خواهد شد.

کسب مقام سوم کرمانی‌ها در مسابقات کشتی آزاد نوجوانان کشور
تیم خوزستان عنوان قهرمانی پیکارهای کشتی آزاد نوجوانان کشور در گروه «ج» را به دست آورد.
به گزارش پایگاه خبری ورزش و جوانان خوزستان، این رقابت ها که روز پنجشنبه در آبادان آغاز شد، با شناخت تیم های برتر به پایان رسید.
این پیکارها به مناسب «گرامیداشت دهه مبارک فجر و یادواره آتشنشانان قهرمان»، با حضور 126 کشتی گیر برگزارشد.
در پایان این رقابت ها نیز پس از قهرمانی تیم خوزستان، فارس نایب قهرمان شد و کرمان در رده سوم قرار گرفت.
تیم های اصفهان، زنجان، هرمزگان، بوشهر، کهگیلویه و بویراحمد، یزد، چهارمحال و بختیاری، سیستان بلوچستان و خراسان جنوبی به ترتیب در رده های بعدی این رقابت ها جای گرفتند.
خوزستان برای اولین بار است که عنوان قهرمانی کشتی آزاد کشور را در قانون جدید برگزاری مسابقات از سوی فدراسیون طی سال های اخیر به دست می آورد.

در مسابقات راگبی 7نفره رنکینگ
آسیا – قطر
ایران با تایلند و بنگلادش همگروه شد
تیم ملی راگبی 7 نفره ایران رقیبان خود را در مسابقات رنکینگ آسیا شناخت و در این مسابقات باید به مصاف تایلند و بنگلادش برود.
به گزارش روابط عمومی فدراسیون انجمنهای ورزشی، مسابقات راگبی 7 نفره رنکینگ آسیا با حضور 11 تیم و در چهار گروه به میزبانی دوحه پایتخت قطر برگزار می شود که تیم ملی کشورمان در گروه 4 با تیمهای تایلند و بنگلادش همگروه شد.
گروه بندی این مسابقات به شرح زیر است:
گروه یک: سنگاپور، پاکستان، اردن
گروه دو: قطر، فیلیپین، نپال
گروه سه: امارات، هند
گروه چهار: تایلند، ایران، بنگلادش
این رقابتها از روز 18 اسفند آغاز می شود و تیم ملی راگبی کشورمان قرار است با 12 بازیکن در این رقابتها شرکت کند.

مجید رفعتی، شاعر در گفتگو با شهرام پارسا مطلق از «پیام ما» : شعر را نمی‌توان مثل نقاشی به انتزاع برد

مجید رفعتی، شاعر در گفتگو با شهرام پارسا مطلق از «پیام ما» :
شعر را نمی‌توان مثل نقاشی به انتزاع برد

مجید رفعتی متولد 1342 سیرجان شاعر ،استاد دانشگاه و دانش آموخته معماری و فلسفه هنر است او دیرتر از حد معمول شعر را به صورت جدی شروع کرد. سال 1389 نشر چشمه مجموعه شعر « همه چیز عادی ست» را از او چاپ و منتشر کرد که مورد استقبال مخاطبان و منتقدان شعر قرار گرفت و به چاپ دوم رسید این کتاب به زبان‌های ایتالیایی و فرانسوی ترجمه شده است.
مجموعه شعر دوم رفعتی با نام« دوئل دو صندلی خالی» نیز توسط همین نشر در سال 1394 انتشار یافت که جزو کتاب های پر فروش چشمه در نمایشگاه کتاب سال 94 بود و چاپ دوم آن هم منتشر شده است.او شاعری ست که بی اعتنا و به دور از هیاهوها و جنجال های محفلی و رسانه ای کارش را انجام می دهد . شعرهای رفعتی عمدتا کوتاه و ساده هستند و مضامینی چون عشق ، تنهایی ،انسان و طبیعت در آنها از بسامد بالایی برخوردارند. آن چه در پی می آید گفتگوی نسبتا مفصل من با مجید رفعتی در دفتر پیام ما است که در آن دیدگاه هایش را راجع به شعر ، زندگی و… بیان کرده است .

بگذارید از وسط شروع کنم این روزها ساده نویسی در شعر به مسئله ای بغرنج تبدیل شده است مخالفان و موافقان زیادی دارد؛ در فضای مجازی، نشریات الکترونیکی و کاغذی ادبی بحث‌های زیادی پیرامون آن شکل گرفته است. هر گروهی هم دلایل خودشان را در رد‌یا تایید آن دارند. شعر شما با توجه به تقسیم بندی‌های رایج و نه لزوماً دقیق در زمره‌ی شعرهای ساده قرار می‌گیرد دوگانه‌هایی مثل شعر ساده و پیچیده (مشکل)، ساده نویسی و دشوارنویسی و… شما چقدر به این تقسیم بندی‌ها باور دارید و موضع تان در این زمینه به طور کلی چیست؟
زیاد به تقسیم بندی‌های متعارف و ژنریک اعتقاد ندارم؛ چون این‌ها به صورت کلشیه‌هایی در می‌آیند و باعث تقلیل موضوع می‌شوند. وقتی که این کلیشه‌ها را می‌پذیریم ناگزیر به تعداد زیادی ازشاعرانی که کارشان با هم متفاوت است برچسب سادگی می‌زنیم. ما وقتی چارچوب‌هایی درست می‌کنیم و مجموعه ای از شاعران را در این چارچوب‌ها قرار می‌دهیم بخش‌هایی از ویژگی‌های فردی آنها نادیده انگاشته می‌شود. مثلا به مجموعه ای ازآنها برچسب دهه هفتادی می‌زنیم با‌یک سری پیش فرض‌هایی ؛در حالی که این‌ها با هم متفاوتند. و البته از طرفی برای دیالوگ ناگزیریم ازاین تقسیم بندی‌ها، پس آن‌هارا به مثابه‌ی ابزاری برای گفتگو می‌پذیرم ولی به آنها اعتقاد کامل ندارم هر چندکه این ویژگی‌ها به صورت نسبی و‌یک خصلت عمومی‌وجود دارند و به این عنوان، کمک کننده اند ولی به شکل‌یک چارچوب صریح وهمه جانبه خیر.
در مورد بحث ساده نویسی و شعر خودم این جمله را قبلا در جایی دیگر گفته ام و دوستان دیگر هم گفته اند. الان از تازگی اش کاسته شده است و آن این است که ما می‌توانیم از زبان ساده صحبت کنیم ولی از شعر ساده خیر. شعر همین که شعر باشد دیگر ساده نیست البته این امر در‌یک طیف قرار می‌گیرد و به اصطلاح تشکیکی ست.
شعر اگر شعر باشد دیگر ساده نیست‌یعنی واجد پیچیدگی‌های مفهومی، لایه‌های عمیق محتوایی و واجد تعبیر و تفسیرهای مختلف است در حالی که می‌تواند زبانی ساده داشته باشد.مثلا شعر خیام، ما احتمالا در میان شاعران کلاسیک زبانی ساده تر از زبان شعر خیام نداریم اما بسیار شاعر پرمحتوایی است و مثل‌یک دانای کل جهان را می‌نگرد و از جهان بینی و قدرت فلسفی شگرفی برخوردار است در حالی که شعر او به محوریت صور خیال و دخالت‌های نحوی گفته نشده ولی کسی انکار نمی‌کند که خیام شاعر است. او دشوارترین و پیچیده ترین مسائل هستی را به ساده ترین شیوه و بدون استفاده از هر تزیین اضافی به کار گرفته است.در این جا زبان ساده و شعر بسیار پیچیده است. از این بابت هیچ چیز شریف ترا ز سادگی نیست. من دوست دارم وامید وارم خودم را متعلق به جایی بدانم که خیام‌یکی از آنهاست‌یا فروغ‌یکی از آنهاست. شما در شعر فروغ،کمتر،تزیین، صورخیال و‌یا پیچیدگی صوری و نمایش می‌بینید ولی شعر است و شاعرانگی دارد. بنابراین شعر می‌تواند شعر باشد در عین حال زبان ساده ای داشته باشد و این ایده آل من است.
و هم می‌تواند زبان ساده ای نداشته باشد؟
بله، می‌تواند هم نداشته باشد من مطلوب وپسند خودم را می‌گویم، حکم صادر نمی‌کنم. و گرنه اصل این است که همه‌ی گونه‌های شعری در فضایی رشد کنند و همه حرف شان را بزنند ولی هرکسی پسند، توانایی، علاقه و پتانسیلی دارد و من براساس علاقه و پتانسیل خودم سادگی برایم خیلی منزلت دارد و خیلی دوست دارم تا آن جا که می‌توانم به این سادگی برسم و این را به عنوان‌یک مزیت تلقی می‌کنم.
در جهانی که ما زندگی می‌کنیم از در و دیوار اطلاعات می‌بارد، آدم‌ها دارند زیربار کلمات خفه می‌شوند میزان زیادی شعر هر روز در شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام، واتس آپ، فیس بوک، رسانه‌های مکتوب، شبکه‌های تلویزیونی، رادیو و… منتشر می‌شود در واقع به لحاظ کمیت تولید شعر، شاعران، مخاطبان را شکست داده اند و…مجموعه دوم شعر شما اخیراً چاپ شد در چنین زمانه ای به نظر شما چه ضرورتی برای نوشتن شعر و‌یا چاپ و انتشار آن وجود دارد؟
من فضاهای مجازی را هدف تلقی نمی‌کنم. فکر می‌کنم همان افرادی که در فضاهای مجازی فعال اند هدف شان این است که نهایتا،کتاب چاپ کنند در این مورد آن چه اعتبار دارد چاپ کتاب است و مخاطب حرفه ای شعرباید کتاب شعر را تهیه کند و بخواند؛ فضاهای مجازی شاید شبیه فست فود باشند و فست فود غذای مغذی نیست.
البته فضاهای مجازی از این بابت که ادبیات را پاپیولار و همگانی می‌کنند و کسانی را که تاکنون به خواندن توجهی نداشته اند را از طریق جملات‌های لایت شده و برجسته با ادبیات و شعر آشنا می‌کنند شاید بد نباشند ولی خواننده حرفه ای شعر، کتاب می‌خواند. بُعد دیگر قضیه این است که شعر اساسا به محاق رفته است و آن چنان که باید خوانده نمی‌شود مثلاً‌یک کتاب 1000 نسخه تیراژ دارد و حداکثر اگر ناشر و شاعر خوبی باشد به چاپ دوم و سوم می‌رسد که شاید نصفش هم خوانده نشود.دو تا سه هزار نفر از نظر کمی‌خیلی مخاطب اندکی است.
پس در واقع همین مخاطب کم ضرورت چاپ کتاب را کمتر می‌کند الان پر تیراژترین کتاب‌ها اگر در موارد استثنایی به چاپ دهم و دوازدهم هم برسد در‌یک کشور 80 میلیونی 10 تا 12 هزار نفر مخاطب بر فرض خوانده شدن همه نسخه‌ها،تعداد خیلی کمی‌است که در واقع همه هم خوانده نمی‌شوند تعدادی به کتابخانه‌ها هدیه و‌یا به مناسبتی کادو داده می‌شوند…
پس،سخن بعضی منتقدان که می‌گویند برخی شاعران با ساده نویسی به مخاطبان باج می‌دهند دیگر موضوعیتی پیدا نمی‌کند و قابل طرح نیست. شما راجع به کدام مخاطب صحبت می‌کنید؟ اگر به عنوان مثال 20 میلیون مخاطب وجود داشت شاید قابل بحث بود.، ما مخاطب جدی کم داریم و بخش عمده‌ی آن هم مربوط به شرایط فرهنگی جامعه‌ی ما و همچنین غلبه رسانه‌های تصویری است.عده زیادی ترجیح می‌دهند فیلم ببینند حتی همان شبکه‌های اجتماعی هم جنبه تصویری اش خیلی در جذب مخاطب موثر است.
شعر دهه هفتاد در تاریخ ادبیات مدرن ما بسیار پرحاشیه بوده است و حرف و حدیث‌های زیادی راجع به آن وجود دارد برخی معتقدند شعر مذکور با شکل گرایی افراطی و اتکا بیش از حد بر فرم و زبان به شعر معاصر لطمه زده است و زمینه ساز بحران مخاطب در شعر گردیده است ؛ عده ای هم براین باور هستند که شعرد هه هفتاد مهم ترین شعر دهه‌های اخیر و ضرورت و نیاز ادبیات ما بوده است و بعضا گفته می‌شود که از کار نیما هم مهم تر بوده است و متعاقب آن فراگیر‌ی جریان‌ها و موج‌هایی مثل شعر تجربی ، شعرزبان، شعر اجرایی، شعر متفاوط و…. شما در این مورد چگونه فکر می‌کنید؟
پیش ازآن که دیدگاهم را راجع به شعر دهه هفتاد بیان کنم نظرم را در مورد دهه هفتاد می‌گویم. این دهه به لحاظ تاریخی دهه مهمی‌است.‌یعنی زمانه ای که به لحاظ تاریخی پتانسیل رخداد را در خودش دارد در دهه شصت به دلیل تبعات جنگ وبسته بودن فضای فرهنگی رسانه‌ها نمی‌توانستند آن طور که باید، حرف خودشان را بزنند.در این دهه انگار قرار بود‌یک اتفاقاتی در همه حوزه‌ها بیفتد و شعرهایی هم که عنوان دهه هفتاد را‌یدک می‌کشند البته مجموعه ای از گفتمان‌ها را به وجود آورده اند و این‌ها غیرقابل انکار است.افرادی کار کرده اند و کار‌های شاعرانه ای انجام شده است و البته حاشیه‌هایی هم داشته است. آن چه هم که شعر دهه هفتاد گفته می‌شود علی رغم تکثرها و تفاوت‌های درون خودش به عنوان‌یک رخداد، مجموعه ای ازجنبه‌های مثبت و منفی را دارد. مثلاپس زدن مخاطب و به حاشیه رفتن شعر می‌تواند از پیامدهای منفی شعراین دهه باشد.من معتقدم شعر را نمی‌توان مثل نقاشی به انتزاع برد، چون شعر با کلمه بیان می‌شود و کلمه هم ذاتا مشیر به معناست و اگر بخواهیم از شعر معنازدایی بکنیم و آن را به انتزاع ببریم به جزیره‌ی نامسکونی تبعید اش کرده ایم که هیچ کس پیدا نمی‌شود آن را بخواند و به هذیان بیشتر می‌ماند و اگر هم بخواهیم شعر را به پوسته و جنبه‌های صوری زبان و بازی‌های زبانی تقلیل دهیم به نظر من دون شان شعر و شاعری است.
در شعراگر از کلمه معنازدایی شود دیگر چیزی از آن باقی نمی‌ماند. البته من منکرتجربه نیستم اما این تجربه‌ها عمدتاتکنیکی اند و شعر چون خصلتی هستی شناسیک و آنتولوژیک دارد نمی‌توان آن را در تکنیک و فن صرف خلاصه کرد. اگر چه این تلاش‌ها از نظر تجربی و تکنیکی ارزشمند اند ولی تمامیت شعر را در بر نمی‌گیرند. من خیلی به اصالت این نامگذاری‌ها و جریان‌ها‌یی که شما نام بردید مثل شعر متفاوط و.. اعتقادی ندارم.
بعضی از شاعران می‌خواهند نام خود را در تاریخ ادبیات معاصر تثبیت کنند و ماندگار باشند ولی نام با جریان سازی تصنعی برای همیشه باقی نمی‌ماند؛ ممکن است تا چند دهه از آنها صحبت شود ولی نهایتاً ماندگار نخواهند بود. اگر نیما در تاریخ ادبیات ما ماندگار است و به عنوان‌یک نقطه‌ی عطف تلقی می‌شود صرفا به خاطر تکنیک و کوتاه و بلند کردن اوزان نیست بلکه به خاطر جهان بینی، منظر و موضع جدید‌ی است که از آن به جهان نگاه می‌کند. نیما را می‌توانیم اومانیست بدانیم‌یعنی در شعر و تئوری اش انسان را در مرکز طبیعت قرار می‌دهد. او جهان دیگری را به شعر معاصر ما آورد. این تجربه‌ها در حد خود، ارزش مندند اما اشکا ل کار این جاست که می‌خواهند از حدود خود فراتر روند و مثلا بگویند این تحول از کار نیما مهم تر است این مضحک است و بیشتر به شوخی شبیه است با چند تکنیک مثلا در نحوه‌ی به کاربردن ضمیر موصولی و حذف فعل در انتهای جمله و… قابل مقایسه با کار نیما نیست.
بیماری توهم و پارانویای ادبی و هنری، امروزه دامن گیر بخشی از شعر و ادبیات ما شده است و روز به روز تعداد دن کیشوت‌های این عرصه زیادتر می‌شوند مثلا کار قله‌های شعرمعاصر، مثل نیما، شاملو، فروغ و اخوان را بی ارزش‌یا کم ارزش تلقی می‌کنند؛ شاعران متوهمی‌که حلقه‌ی مخاطبانشان از دوستان و خانواده و عده ای که در طیف فکری آنها قرار دارند فراتر نمی‌رود… نظر شما در این مورد چیست؟
بله این‌یک ویروس هست که همه‌ی ما، من، شما و… باید مراقب باشیم که دچار آن نشویم.همه هنرمندان در معرض ابتلا به این بیماری قرار دارند این را به این دلیل گفتم که تنها، راجع به دیگران صحبت نکنیم. نباید خودمان را جدا کنیم و دیگران را قضاوت کنیم. بلکه خودمان هم باید مواظب باشیم که دچار این توهم نشویم. من فکر می‌کنم امروزه اساسی ترین نیاز جامعه ما عقلانیت است‌یعنی آن چه کم،لازم و ضروری است عقلانیت است و فقدان آن خیلی احساس می‌شود.
وقتی به سقراط می‌گویند که تو انسان دانایی هستی، می‌پذیرد که داناست از آن حیث که به نادانی خود واقف است‌یعنی وقوف به نادانی،دانایی می‌آورد.همه‌ی مردم جهان و افراد دانا میزان ندانسته‌هایشان ازدانسته‌هایشان خیلی بیشتر است. بنابراین نباید دچارتوهم شویم چون خیلی چیزها را نمی‌دانیم. داناترین آدم‌ها آنهایی هستند که به نادانی خود بیشتر اشراف دارند. بخشی از این توهم و خودشیفتگی به عدم کفایت عقلانی برمی‌گردد و بخشی از آن هم اخلاقی است. من فکر می‌کنم اخلاق‌یک پیوستار انسانی است و در همه کنش‌ها، رفتارها و انتخاب‌های ما از جمله کار هنری که انجام می‌دهیم؛ خودش را نشان می‌دهد.
رابرات فراست جمله ای دارد با این مضمون که شعر آن است که شاعر‌یک چیزی می‌گوید و مخاطب چیز دیگری را از آن درک می‌کند مثلا حافظ می‌گوید : « نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان…» و ما از نرگس که‌یک گل است؛ چشم را مراد می‌کنیم. در کتاب اول شما «همه چیز عادی ست» در بعضی کارها اتفاق شعری از جنس تخیل شاعرانه، تصویر‌یا کشف و… نمی‌افتد بیشتر به جملات پندآموز‌یا کلمات قصار شبیه اند و شاعر نقش‌یک معلم را ایفا می‌کند تا شخصی که‌یک زیبایی را کشف کرده و می‌خواهد آن را با دیگران به اشتراک بگذارد… به عبارت شعرهای مذکور بدون هیچ گونه بیان پوشیده و غیر مستقیم شعری ساده و مستقیم و نثر گونه حرف‌هایی را بیان می‌کنند…پاسخ شما چیست؟
با شما موافقم. در برخی از کارها این امر اتفاق افتاده است به دلیل این که شعر کوتاه با سخن حکیمانه و کاریکلما تور هم مرز است و احتمال این که وارد‌یکی از حوزه‌های فوق شود بسیار است. مثلا فارغ از همه چیز برایم مهم و دغدغه‌ی ذهنی ام بود که این حرف را بزنم: « آن که آدم کشت را نباید کشت / وگرنه تبدیل می‌شوی / به آن که آدم کشت ». گاهی برای من صرفاً «چگونه گفتن»اهمیت ندارد و خیلی «چه گفتن» مهم است.
در واقع مضمون و محتوا برای شما از از فرم مهم تر است؟
احتمالا. البته فراموش نکنیم که فرم ساده هم فرم است و رسیدن به آن دشوار. من فکر می‌کنم فرم مهم است و آرتیست و شاعر قطعا با فرم چالش دارد اما در عین حال به نظر من امروزه هنرمند‌یک روشنفکر، اندیشه ورز و دگراندیش هم است. برای من مهم است که در کجای جهان ایستاده ام و دنیا را چه طور نگاه می‌کنم. البته اگر شما بخواهید نقد تکنیکی کنید حرف شما را می‌پذیرم.
مثلاً شعر «مادرانه می‌لیسد پلنگ / دهان خونین توله‌هایش را/ پس از دریدن خرگوش» هیچ گونه پیچیدگی فرمی‌و صوری ندارد و‌یک جمله‌ی ساده است. ولی از زاویه خاصی به موضوع نگاه و‌یک زبان ساده را تبدیل به شعر می‌کند. این شعر پیچیدگی مفهومی‌دارد و آشنایی زدایی که در آن اتفاق می‌افتد، آشنایی زدایی مفهومی‌است نه آشنایی زدایی صوری.
اگر برای« شعریت »، عناصری مثل تخیل، تصویر، کشف، ایجاز و زبان در نظر بگیریم به نظر می‌رسد شعر شما از تخیل و تصویر و کشف بی بهره نیست ولی به باور من بازی‌های زبانی متعادل در کارهای شما کمتر به چشم می‌خورد دلیل این امر چیست؟
شعرمن از‌یک تکنیک سلبی برخوردار است. همه‌ی این تکنیک‌ها و آرایش‌ها را می‌بینیم ولی کنارشان می‌گذارم و از آنها عبور می‌کنم. از شو و نمایش در شعر اصلا خوشم نمی‌آید. و شعرم به همین دلیل اکثر اوقات از این تزئینات عبور می‌کند. به نوعی مینی مالیسم که در عین حال واجد‌یک تعالی باشد اعتقاد دارم مثلا من اگر‌یک کارگاه شعر داشته باشم به هنرجویانم موضوعی را می‌دهم که بدون به کار بردن هر صورخیالی‌یک فضای شاعرانه بسازند. اگرما بتوانیم با ساختارهای اساسی زبان بدون بزک و آرایش فضای مخیل و شاعرانه و رهایی بخش درست کنیم؛ مورد پسند من است. . در کتاب اولم این کار را تقریبا به صورت ناخودآگاه انجام دادم ولی الان برای خودم‌یک دستورالعمل دارم می‌خواهم به سمت شعری بروم که مینی مال، ساده، و در عین حال دربرگیرنده و آزاد کننده باشد و خواندنش تا آنجا که ممکن است نگاه ما را به جهان تغییر دهد. البته این‌یک گرایش است و قاعدتا در همه‌ی کارها محقق نمی‌شود.
براهنی در موخره کتاب « خطاب به پروانه‌ها» در بخشی از متنی تحت عنوان «چرا من شاعر نیمایی نیستم» در مورد شعر روایی و روایت در شعر و به قول خودش از «روا‌یتیت» و «قصویت» صحبت می‌کند. با این مضمون که شعر روایی را شعری ضعیف قلمداد می‌کند در نقد آن سخن می‌گوید. در مجموعه شعر دوم شما «دوئل دو صندلی خالی»کارها نسبت به مجموعه اول بلندتر شده و در بعضی جاها روایت خطی است سوال من این است که در مورد روایت درشعر چگونه فکر می‌کنید ؟ آیا این امر پیش اندیشیده بوده‌یا به صورت ناخوداگاه درشعر شما اتفاق افتاده است؟
شعریت عناصر مختلفی داردورخدادهای متنوعی،‌یک کلام را شعر می‌کند. احتمال دارد‌یک شعر جنبه تخیل اش قوی باشد‌یا شعری به لحاظ دخالتی که در صرف و نحو زبان کرده است ارزش‌هایی را به خودش اختصاص دهد.یعنی زبان با دخالت‌های مختلفی واجد شأن شعریت می‌شود.به عنوان مثال خواجه نصیر می‌گوید جوهر شعر «خیال» است و کسانی دیگر می‌گفتند که «وزن و قافیه». فرمالیست‌های روسی آشنایی زدایی را در شعریت مهم می‌دانستند و… به دوستانی که چنین فکر می‌کنند باید گفت : لطفا حکم صادر نکنید که فقط اگر زبان را به شکل خاصی به کار بردید زبان وکلام به شعر تبدیل می‌شود.
به عنوان مثال شعرهای شیمبورسکا رئال و تکان دهنده است و خیلی هم شعر است البته شعرهایش اطناب دارد و اگر ایجاز‌یا تراکم معنایی را ویژگی مهم شعر بدانیم؛ شعرهایش ایجاز ندارد ولی در جایی ایستاده و به جهان نگاه می‌کند که ما آن جا را پیدا نکرده ایم. اگر بخواهیم شعرامروز ایران را آسیب شناسی کنیم نکته مهم این است که اکثر شاعران ما فاقد‌یک نگاه فراگیر و انسانی به جهان هستند وغالبا درگیر فرم، تکنیک و حواشی شعر هستند و نگاه غالب آنها کمتر انسانی است و بیشتر دغدغه‌ی صوری و آرتیستی دارند. در شعر به تکنیک و فرم هرگز جایزه نوبل نمی‌دهند البته نمی‌خواهم بگویم که جایزه‌ی نوبل، معیار و ضرورت است ولی حرف من این است اگر شما می‌خواهید در مقیاسی جهانی به شعر بپردازید، باید با نگاهی جهانی و فراگیربه انسان و معضلات جهان بیندیشید. از طرف دیگر درشعرهایی که در دسته ساده نویسی قرار می‌گیرند هم بسیار آثاری وجود دارد که فاقد‌یک جهان بینی، نگاه متعالی و عنصر اندیشه هستند؛ دست روی زخم‌های بشری نمی‌گذارند و خیلی سانتی مانتال، ساده، صورتی و فست فودی اجرا شده اند. در رابطه با روایت در شعر به نظر من، ما الان‌یک شاعر برجسته، موفق و واجد جایگاه به نام عباس صفاری در شعر معاصر داریم که بخش عمده ای از شعریت شعرش را از روایت می‌گیرد و شعر روایی می‌گوید. بنا براین می‌شود با روایت شعرهای قوی تر و بهتری نسبت به آثار شاعران منتقد شعر روایی نوشت.
ادبیات به قولی در تاریخ سرزمین ما جور همه نداشته‌ها و‌یا کمتر داشته‌های فرهنگی ما را کشیده است ؛شعر کلاسیک ما در سطح جهانی، حرف برای گفتن دارد مثل حافظ،سعدی، مولوی، خیام و… با این پیشینه درخشان و جهانی ادبیات کلاسیک چرا ادبیات مدرن مان از مشروطه به بعد‌یا از نیما تا امروز با وجود این همه مدعی جهانی نمی‌شود؟
به دلیل این که ما در قرون چهارم، پنجم، ششم و هفتم هجری جهان سومی‌نبودیم ولی امروزه ما چون جهان سومی‌هستیم ؛همه چیزمان دست سوم از کار در می‌آید فرهنگ‌یک پدیده ارگانیک با اجزای متکثری است که به هم ربط دارند. ما به معنای کامل کلمه در هنر، علم، تکنولوژی، ادبیات و سیاست، جهان سومی‌هستیم.
البته من فکر می‌کنم تقلیل موضوع به «جهان سومی‌بودن» نمی‌تواند پاسخ جامعی باشد و این پدیده را به قول محمد مختاری باید با‌یک چشم مرکب و نگاهی همه جانبه و چندبعدی دید مثلا کم تکلم و مهجور بودن زبان فارسی نمی‌تواند‌یکی از عوامل باشد؟
بله،شما درست می‌فرمایید اما به اعتقاد من پایه و اصل مسئله همان جهان سومی‌بودن است. به هرحال ما جزء کشورهای پیرامونی هستیم. دوم این که هنرمندان ما فاقدجهان بینی لازم برای تسخیر جهان هستند ؛نگاه جهانی ندارند و اولویت‌های فرهنگی خود را تشخیص نمی‌دهند؛ نگاه شان به آن سوی آب‌ها است و فکر می‌کنند اولویت‌های آنها و ما‌یکی است.شما وقتی نگاه آنها را مثلا در شعر خود می‌گذارید کارتان دست دومی‌و جهان سومی‌می‌شود. ما الان در معماری هم همین مشکل را داریم. معماری ما با نگاه به مجلات خارجی شکل می‌گیرد و بیشتر کارها کپی پروژه‌های خارجی هستند. در حوزه ادبیات هم مساله این است که بومی‌بودن خود را جدی نمی‌گیریم و مسائل مان را تشخیص نمی‌دهیم. اگربه معضلات خود واقف و‌یک نگاه جهانی هم داشته باشیم با همین زبان مهجور هم حرف برای گفتن داریم. معضل بیشتر از جایی دیگر است، اکثر شاعران ما دچار توهم هستند. هنرمند بزرگ پرسپکتیو گسترده ای از مسائل جهان دارد. بگذارید راحت بگویم بیشتر آرتیست‌های ما خیلی ناآگاهند.
سواد با خواندن چهارتا مجله و ده تا کتاب به دست نمی‌آید. این‌ها دیتاها و اطلاعاتی هستند که در ذهن شما می‌لغزند و مال شما هم نیستند. می‌آیند و می‌روند.هنرمند باید این اطلاعات را جذب کند تا به شکل آگاهی و وجدان درآیند و در موضعی بایستد که شخصاً بتواند استدلال و مسائل را آنالیز کند و در عین حال آرتیست هم باشد، تکنیک هم بداند و مجموعه این مسائل به صورت ارگانیک محقق شود.
مقبولیت عام‌یافتن توسط شاعر‌یا نویسنده، خوانده شدن آثار در سطحی وسیع و داشتن مخاطب عام آیا به خودی خود واجد ارزش است؟ نظر شما راجع به مخاطب در شعر به صورت اخص چیست؟
مقبولیت عام‌یافتن و همه گیر شدن‌یک شعر صرفاً به پتانسیل‌های شاعرانه بستگی ندارند و در‌یک زمینه شکل می‌گیرد و به عوامل مختلفی مربوط است. تریبون و رسانه می‌خواهد؛ شاعر باید در جایگاهی باشد که علاوه بر شعر خوب بتواند مجموعه ای از روابط را سامان دهد با روزنامه‌ها ، رسانه‌ها و انجمن‌ها مرتبط باشد، ناشر خوب داشته باشد،کسانی هنرمند را حمایت کنند و… همه راهکارهای مشهور شدن و مخاطب داشتن‌یک شاعر صرفاً خصلت شاعرانه ندارند مثلا بعضی از آنها ممکن است خصلت سیاسی‌یا رابطه ای داشته باشند ولی در عین حال همه‌ی شاعران دوست دارند شعرشان خوانده شود و این فی نفسه واجد ارزش ا ست.
البته برخی از شاعران مدعی هستند که اگر مخاطب ندارند‌یا مخاطبان کمتری دارند شعرشان از سطح متوسط جامعه بالاتر است و‌یک شعر نخبه گرا و نخبه پسند‌یا به قولی « شعر اقلیت» است؟
من شخصاً وقتی می‌خواهم شعر بنویسم به مخاطب فکر نمی‌کنم چون نمی‌خواهم که‌یک تحقیق جامعه شناسی‌یا مقاله علمی‌بنویسم. زمان سرایش شعر چنان لحظه ملتهب و بحرانی است که شما در آن، این حساب و کتاب‌ها را نمی‌کنید؛ در «آن » سرایش باید خودت باشی و با خودت صادق باشی و تجربه شاعرانه را صادقانه و به شکلی که گسستی بین تجربه و زبان نباشد بنویسی.آن لحظه اگر شاعر بخواهد به مخاطب فکر کند اصلا روند تخیل پاره می‌شود و اصالت کار از بین می‌رود.
ما هر‌یک در‌یک جایگاه ایستاده ایم و‌یک پسند و سلیقه شعری داریم ؛من وقتی شعری می‌نویسم ابتدا می‌خوانم ا ش اگر درجایی ابهامی‌داشته باشد (نه شاعرانه) و خودم شعرم را نفهمم آن را شعر به حساب نمی‌آورم.من باید بفهمم چکار می‌کنم. در درجه اول خودم مخاطب شعرم هستم و به معیار خودم شعر می‌گویم و هیچ هم فکر نمی‌کنم که دیگران چه قضاوتی دارند.
عکس فرمایش شما، معروف است که می‌گویند اگر شعری مخاطب را دچار سوءتفاهم نکند، شعر نیست، شعر، بیان مستقیم و عریان که نیست…
درست است، شعر باید مخاطب را به چالش ببرد و در وضعیت بحرانی قرار دهد ولی خود شاعر باید بفهمد چه گفته است. شعر ترکیبی از دانستگی و ندانستگی است البته ندانستگی اش هم روی شالوده ای از منطق قرار دارد.
یکی از نقدها در مراسمی‌که آقای میرافضلی زحمت کشیدند و برای کتاب شعر من ترتیب دادند و آقایان گروس عبدالملکیان و رضا شمسی هم صحبت کردند این بود که شعر من از جنون کمی‌برخوردار است. پاسخ من این است که بله شعر من از جنون کمی‌برخودار است و خواهد بود. به دلیل این که من الان فقدان عقلانیت را در عرصه هنری می‌بینم و دوست دارم روی جنبه منطقی و عقلانی تاکید کنم. ضمن این که از بابتی حرف دوستان را می‌پذیرم و نمی‌خواهم بگویم شعر من کامل است. من واقعاً دلم نمی‌خواهد شاعران را کنار شوریدگان و مجانین بنشانند. دوست دارم شاعر، کنار دانشمند و فیلسوف بنشیند.زیرا شعر هم نوعی دست و پنجه نرم کردن با واقعیت‌ها و ایده‌های جهان است. گروس عبدالملکیان تعبیرخوبی در مورد شعر من به کار برد به این مضمون که «شعر رفعتی مثل پرنده ای است که از‌یک جایی بلند می‌شود و می‌داند می‌خواهد کجا بنشیند». البته آسیبش این است که احتمال دارد جنون و الهاماتی را که ممکن است ناخودآگاه به سراغ شاعر بیاید را از او بگیرد ولی من معمولا این طور شعر می‌گویم.
جناب رفعتی ! شعر در برابر دردها، رنج‌ها و نابرابری‌های جهان چه می‌تواند بکند؟ در مقابل جنگ، تروریسم و جنایات علیه بشریت چقدر توانایی دارد؟ آیا شما برای شاعر تعهد و رسالتی در برابر مردم و اجتماع قائل هستند؟ در مورد شعر اجتماعی که مثلا ما، در شعر معاصرمان شاعری مثل شاملو هم داریم چگونه فکر می‌کنید؟
ما نمی‌توانیم به کسی تکلیف کنیم که چه نوع شعری بگوید همان طور که سهراب سپهری شعر اجتماعی به شیوه‌ی شاملو نگفته است و به نظر من شاعر بسیار درخشانی است و شاملو شعرهای سیاسی و اجتماعی گفته و نسبت به مسائل پیرامونش عکس العمل نشان داده است او هم شاعر بزرگی است.
مایلم موضع شخصی شما را در این زمینه بدانم؟
من نسبت به مسائل پیرامونی ام حساس هستم در کتاب دومم گاه به طور مشخص و به صراحت و گاه به دلایلی با ابهام بیشتری نسبت به برخی جریان‌های تاریخی عکس العمل نشان داده ام.همان طور که گفتم‌یک هنرمند، اندیشه ورز هم هست و مسئولیت اجتماعی هم دارد ولی نمی‌توانیم تکلیف کنیم که همه شاعران مسئولیت اجتماعی داشته باشند برخی ممکن است شعر را در جنبه‌های ادبی و نازک خیالی‌ها‌ی آن پیگیری کنند و به فضاهای شاعرانه ایی دست پیدا کنند و موجبات تسکین و تلطیف روح آدم‌ها را فراهم آورند؛ و بعضی‌ها هم ممکن است شعرشان مثل چاقویی باشد که زخم را می‌کاود. با زیبایی به عنوان دغدغه‌ی اصلی شعر، زیاد موافق نیستم گاهی شاعر زخم، درد و رنج را وسط می‌گذارد و فقط مسئولیتش بیان زیبایی نیست، در واقع این تعبیری که هنر را بیان زیبایی می‌داند؛ تعبیر کلاسیکی است. امروزه به نظر من دغدغه اکثرهنرمندان زیبایی نیست و بیشتر شاید مساله فهم و تعمیق آگاهی مهم باشد. اساسا در دوران معاصر هنر برای خودش وظایف و مسئولیت‌های متعددی قائل است. من فکر می‌کنم ؛هنرمند باید نسبت به محیط و اجتماعش حساس باشد ضمن این که احساسات انسانی و عشق، همچنان و همیشه، همراه شعر است. عشق را نمی‌توان از شعر حذف کرد. اکتاویوپاز می‌گوید :« شعر فقط دو موضوع داردعشق و مرگ ».حال اگر مفهوم مرگ را وسیع در نظر بگیریم به معنای فقدان عشق است به عبارت بهتر موضوع شعر، عشق و فقدان عشق است جایی که فقدان عشق است جنگ، بی عدالتی و ظلم وجود دارد.
ادبیات‌یک امر تمام وقت است و در این جا‌یک پاردوکس وجود دارد از طرفی غم نان هم بخش مهمی‌از زندگی است امروزه با کار فرهنگی نمی‌توان گذران زندگی کرد. شغل‌های مرتبط با فرهنگ و هنر مثل کتاب فروشی، روزنامه نگاری و… در واقع به صورت نسبی مشاغلی شکست خورده اند از طرفی زندگی‌های طبقه متوسط هم مثل کارمندی وکاسب کاری، به طور کلی هنرمند را از خود بیگانه می‌کند شما این تناقض را چطورمی‌بینید؟ آیا شاعر باید بین شعر و زندگی‌یکی را انتخاب کند؟ رابطه شعر و زندگی روزمره به نظر شما چگونه است؟
من فکر می‌کنم شعر از زندگی شاعرانه بیرون می‌آید اگر هم تمام وقت زندگی شاعرانه نداشته باشیم حداقل باید پاره وقت زیست شاعرانه ای داشته باشیم و اگر تجربه‌ی این نوع زندگی وجود نداشته باشد از آن شعری اصیل، حاصل نمی‌شود.. ولی همان طور که شما گفتید امروزه کمتر آدمی‌است که از طریق شعر زندگی اش بگذرد؛ خیلی انگشت شمارند،لااقل آنهایی که من می‌شناسم شاید‌یکی دو نفر باشند که صرفاً با شعر امرار معاش می‌کنند‌یعنی صبح که از خواب بیدار می‌شوند شغل شان شاعری است و حاشیه‌هایش مثل نقد شعر، کارگاه شعر، بازبینی کتاب‌های شعر، چاپ کتاب شعر و… البته وقتی این طور باشد تمام جهان شاعر در تسخیر شعر قرار می‌گیرد وسریع تر پیشرفت می‌کند تا این که او صبح قرار باشد مثلا به اداره برود؛ ظهر به خانه برگردد و درگیر روزمرگی باشد و بعد فرصتی پیدا کند و به شعر و ادبیات بپردازد.
این معضل وجود دارد و متاسفانه امروزه همه چیزمان پاره وقت است مثل شاعر پاره وقت، روشنفکر پاره وقت، استاد دانشگاه پاره وقت و… پاره وقتی خیلی به تفننی نزدیک است.اگر شاعری بخواهد در مقیاس جهانی، شعر بگوید باید به سمت شاعر تمام وقت برود. البته نه به این معناکه هنرمند در عسرت و تنگ دستی زندگی کند و این‌یکی از پارادوکس‌های هنرمندان ماست.
می‌توان همزمان مثلا شاعر خوب و کاسب موفقی بود؟
نه، محال است. کاسب موفق بودن کاراکتری می‌خواهد که شاعر خوب بودن آن کاراکتر را‌یا نمی‌خواهد‌یا شاید ضد آن باشد و این‌ها جمع نقیضین است.
در سرودن‌یک شعر چقدر به الهام، جوشش و ذات شاعرانه باور دارید چقدر به تکنیک، دانش و کوشش ؟شعر جوششی است‌یا کوششی؟
شاعر، پیامبر نیست که شعر به او بدون هیچ کوششی الهام شود. باید خودش را در معرض حوادث و رخدادها قرار دهد. دل به دریا بزند و جلو برود البته اتفاقاتی هم خواهد افتاد که قابل پیش بینی نیست. نمی‌توان در را بست و متنظر شعر نشست. به این معنا الهام شاعرانه را قبول ندارم.
به چه معنایی قبول دارید؟
به این معنا که فرد واجد شخصیت شاعرانه باشدو حساس نسبت به آن چه در پیرامون اش می‌گذرد باید نسبت به زبان و جهان توأمان حساس باشد. من مرزی بین زبان و جهان نمی‌بینم و این دو در هم تنیده هستند زیرا جهان در زبان و با زبان است که تجربه می‌شود. و در کنار این حساسیت و خود را در معرض وقایع قرار دادن البته مطالعه، دانش و تکنیک هم لازم است.
شما چطور شعر می‌نویسید؟
من هر زمان، خودم را خالص و شفاف و در عین حال منتقدانه در برابر زندگی و هستی قرار دهم می‌توانم شعر بنویسم. هرچه خواندم، هرچه می‌دانم و هر خاطره‌ی شاعرانه ای که دارم را کنار می‌گذارم. خودم و‌یک تجربه‌ی اول شخص زیستی ،که اگر بتوانم آن را با خالص ترین وجه، بدون تزیین، حاشیه و تزریق کردن هر چاشنی دیگری بردارم و بگذارم روی میز، شعر گفته ام.
بعد از سرودن شعر، آن را ویرایش نمی‌کنید؟
پس از نوشتن شعر، بیشتر حذف می‌کنم. به باور من بخش عمده‌ی فرآیند خلاقیت در شعر متکی بر حذف است تا اضافه کردن.‌یک متخصص و منتقد می‌تواند هرچیزی را که بعد از سرودن و تجربه‌ی ناب شاعرانه به شعر چسبانده شده ؛ تشخیص دهد.
برخی منتقدان با قرار دادن فرم در تقابل با معنا و مفهوم ، شعر مفهوم محور را شعری ضعیف تلقی می‌کنند در مورد معنا در شعر چگونه فکر می‌کنید؟
به نظر من کلمه اساساً و ماهیتاً مشیر به معنا است. کلمه‌ی بدون معنا نداریم،پس شعر بدون معنا هم حرف بی ربطی است. من اگر حرفی برای گفتن نداشته باشم؛ شعر نمی‌گویم. و این درست، نقطه‌ی مقابل جمله ای است که آقای براهنی در موخره کتاب «خطاب به پروانه‌ها» گفته است. عبارتش را دقیق به خاطر نمی‌آورم ولی با این مضمون که هیچ کس به خاطر این که حرفی برای گفتن دارد؛ شعر نمی‌گوید.من اما درست برعکس، اگرحرفی برای گفتن، نداشته باشم، شعر نمی‌گویم. شاعر جایگاه متفکر را هم دارد. علاوه بر معنا زدایی به فرم زدایی هم که در هنر معاصر و بیشتر در نقاشی و هنرهای تجسمی‌اتفاق افتاد ه است می‌توان اشاره کرد. وقتی مارسل دوشان سنگ توالت را در موزه می‌گذارد و این به عنوان‌یک اثر هنری تلقی می‌شود‌یعنی فرم زدایی از هنرهای تجسمی، که به عنوان‌یک رخداد هم تلقی می‌شود البته ؛در نقطه‌ی مقابل میکل آنژ، سنگی را جلوی خودش می‌گذارد ؛مدت‌ها رویش کار می‌کند و مجسمه‌ی داوود را می‌سازد در این موارد بحث‌ها و حرف و حدیث‌های زیادی هست. اما من مجسمه داوود میکل آنژ را برسنگ توالت مارسل دوشان ترجیح می‌دهم. برخی جریان‌های آوانگارد می‌گویند جهان،بی معنا و تصادفی است پس باید هنر هم این بی معنایی و تصادفی بودن را آشکار کند ولی به باور من این حرف خیلی ارتجاعی است و‌یک نوع محاکات است.این‌ها از‌یک سو با هنر سنتی که محاکاتی است و واقعیت را تقلید می‌کند مخالف هستند و از سوی دیگر جهان بیرون را محاکات می‌کنند، همان جهان پوچ، ابزورد و تصادفی را.
به هر حال در نقاشی و سایر هنرهای تجسمی‌به انتزاع رفتن توجیه بیشتری می‌تواند داشته باشد ولی در شعر انتزاع افراطی امکان پذیر نیست و با چنین شعری نمی‌توان ارتباط برقرار کرد.
شما فکر می‌کنید تئوری‌های ادبی مدرن و پست مدرن چقدر می‌توانند به شعر امروز کمک کنند؟
دانستن تئوری ادبی و هنری برای هنرمند کمک کننده است چون از‌یک آگاهی برخوردار می‌شود و می‌داند وقتی کاری انجام می‌دهد کجای این جغرافیای ادبی قرار دارد و نسبتش با این تئوری‌ها چیست. با این وجود از دل تئوری، شعر بیرون نمی‌آید. شعر از بطن تجربه‌ی بلاواسطه‌ی شاعر با زندگی و هستی زاده می‌شود. تئوری‌ها به آگاهی و تشخیص زاویه‌ی دید شاعر کمک می‌کنند تا او بهتر بتواند کار خودش را نقد کند ولی‌یک آسیب بزرگ هم دارند که کلیشه می‌شوند در ذهن شاعر،خصوصاً شاعرانی که سن کمتری دارند و فکر می‌کنند باید براساس نظریه شعر بگویند و به جای جهان زیستی و تجربه‌های انحصاری، تئوری ،مرجع و رفرنس آنها در شعر می‌شود. از تئوری صرف،‌یک شعر فاقد خون، انرژی و حیات بیرون می‌آید. چنین شعری تصنعی و تکنیکال است وشاعرش آن از خود به درشدگی و شاعرانگی که در عین حفظ عقلانیت لازم است را از دست می‌دهد. صرفاً تئوری ادبی خواندن و شعرگفتن خیلی خطرناک است. شاعر باید جامعه شناسی، روانشناسی، تاریخ، فلسفه، زبان شناسی و چیز‌های دیگر را هم بخواند و مهم تر از همه زیست شاعرانه ای داشته باشد.
نظرتان در مورد فضاهای متنوع برای نشر شعر و آثار ادبی به خصوص فضای مجازی از جمله شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام، تلگرام، واتس آپ، فیس بوک و…و آسیب‌ها و فرصت‌های آنها چیست؟
من فکر می‌کنم نمی‌توان جلوی پیشرفت و دستاوردهای مدرن را گرفت. مخالفت با امر فراگیر و جدید بیهوده است. ضمن این که این‌ها هنوز خیلی تازه وارد هستند و قضاوت در موردشان به خصوص برای من که دیرتر با این جهان آشنا شد ه ام دشوارتر است. حرف تازه ای در این مورد ندارم. و این فضاها را به عنوان مقوله‌هایی که می‌توانند شعر را در‌یک سطح گسترده پخش می‌کنند؛ می‌پذیرم. ولی در عین حال آسیب هم دارند به دلیل این که شعر را خیلی فست فودی و خلاصه می‌کنند و برش‌هایی از آن را نشان می‌دهند به عمق نمی‌روند و معمولاسطحی هستند .
نظر شخصی تان را به صورت خلاصه در مورد مفاهیمی‌که عرض می‌کنم ؛ بفرمایید؟
آزادی: آزادی از شریف ترین مفاهیمی‌است که من می‌شناسم اگر نباشد هیچ چیز اصیلی اتفاق نمی‌افتد شعر هم، فقط در فضای آزاد،هم به معنای درونی و هم به معنای بیرونی آن اتفاق می‌افتد. شعر،مدیون آزادی است و باید دین اش را به آزادی بپردازد. شاعر اگر ذهنش را از همه بندها آزاد نکند و در عین حال امکان و دغدغه‌ی آزادی اجتماعی نداشته باشد؛ شعر به معنای حقیقی اش محقق نمی‌شود.
برابری: برابری و عدالت از ایده‌ها و ایده آل‌های بزرگ انسانی است که هرگز محقق نمی‌شود.مفاهیمی‌از این دست فرضیه‌هایی هستند که به نظر نمی‌رسد اثبات شوند. فکر می‌کنم نمی‌توان به جهان عادلانه و عدالت مطلق دست پیدا کرد ولی باید امید به عدالت را از دست ندهیم و نباید چون محقق نمی‌شود آن را کنار بگذاریم.
البته من به آینده‌ی جهان خیلی خوشبین نیستم و در کتاب آخرم هم اکثرشعرها پایان تلخی دارند مثل «…جهان با پای خونین از پایان خودش عبور می‌کند»‌یا «…آخرین سرباز آخرین گلوله را در سینه خود شلیک می‌کند». با این همه فکر می‌کنم‌یک شاعر نباید امیدش را به آزادی و برابری از دست بدهد.
زیبایی: دوست دارم در مذمت زیبایی صحبت کنم. نه این که زیبایی را دوست نداشته باشم به دلیل این که امروز دیگر زیبایی،دل مشغولی هنرمند، ضرورتاً و به تنهایی نیست. زیبایی‌یک ایده وایده آل است ولی ما در واقعیت اغلب با جهان زشتی مواجه هستیم. بخشی از وظیفه شاعراین است که پیچیدگی‌ها و لایه‌های پنهان زشتی‌ها را به سادگی آشکار کند.
امروزه دیگر زیبایی آن وجه هستی شناسانه(‌یگانگی انتولوژیک خیر،حقیقت و زیبایی) به معنای افلاطونی خود را ندارد ؛ بیشتر جنبه صوری پیدا کرده است و مربوط به فرم است و به همین دلیل من دلم نمی‌خواهد همه‌ی دغدغه ام را در آن خلاصه کنم.
خوشبختی: خوشبختی به نظر من درگرو هماهنگی با جهان رخ می‌دهد‌یعنی ما وقتی احساس خوشبختی می‌کنیم که رابطه ارگانیک و معناداری با هستی برقرار کنیم.
حقیقت: چیزی که همیشه به دنبال آن هستیم و هرگز به آن دست پیدا نمی‌کنیم ولی معنی اش این نیست که حقایقی در جهان وجود ندارد.
‌یعنی همه چیز نسبی و متکثر است؟
متاسفانه این نسبی گرایی نظریه غالب جریان‌های فرهنگی امروز است و خیلی مزخرف است. ما اگر بگوییم همه چیز نسبی است و هر کس می‌تواند در هر موردی نظری داشته باشد این که شروع قضیه ونقطه حرکت هر چیز است.. خوب بعدش چی؟ اگر معیاری وجود نداشته باشد می‌شود همین جهان سستِ پُست مدرن که می‌بینید.
پست مدرنیسم قائل به این است که همه برداشت‌ها از جهان‌یک تفسیر است و هیچ تفسیری بر تفسیر دیگر برتری ندارد؟
درست، ولی این تفسیرها شان‌یگانه ای ندارند مثلا تفسیر نیچه از جهان با تفسیر مثلا‌یک تاجر برابر نیست.
ولی حرف پست مدرنیسم این است؛ به دلیل این که مبنایی در جهان وجود ندارد این تفسیرها بر هم برتری ندارند؟
این صفرقضیه است و بعد باید گفت تو به عنوان‌یک آدم فرهیخته چه نظری داری؟ نظرت را بگو و به شکل ساختارمندی از آن دفاع کن،این جاست که ارزش تولید می‌شود وگرنه این نسبی گرایی و «هرکس نظری دارد» ما را به جایی نمی‌رساند.
شعر کجای زندگی و اولویت چندم شما است؟
فکر، اولویت اول زندگی من است. این خارخار و دغدغه‌ی اندیشیدن، فکر کردن و‌یاد گرفتن، اصل زندگی من است. من فلسفه، هنر، معماری و… می‌خوانم ولی برای بیان تجربیات حساسی که نسبت به زیست جهانم دارم، شعر را امکان خوبی می‌دانم.
برای من شریف ترین فرم‌های نوشتن،‌یادداشت نویسی و شعر است به این دلیل که می‌خواهم حرف خودم را بزنم و دوست ندارم حرف دیگران را نقل کنم.
اندیشیدن، فکرکردن و‌یادگرفتن برایم، همیشه مهم بوده است ؛ من درسن حدود 50 سالگی دکتری فلسفه هنر خوانده ام به خاطر این که دوست داشتم ببینم فلسفه در فضاهای آکادمیک چگونه است. هر چند که کار در دانشگاه هم ضرورت ادامه‌ی تحصیل را به لحاظ فرمال ایجاب می‌کرد.
در مورد شعر تجربی و گونه‌های آن مثل شعر زبان، اجرایی و… چگونه فکر می‌کنید و چقدر می‌توانید به عنوان‌یک مخاطب با این گونه شعرها مثلا شعر علی باباچاهی ارتباط برقرار کنید؟
بعضی از کارهای آقای باباچاهی را دوست دارم ولی هیچ وقت دغدغه ام نبوده که کارهای ایشان را کامل بخوانم. با این وجود کاراکتر فرهنگی باباچاهی را نمی‌پسندم مثلا مناظره ای را که با شمس لنگرودی داشت و در روزنامه شرق هم چاپ شد ؛خواندم. برای من قابل قبول نبود که ایشان در‌یک مناظره این قدر به نقل قول از دیگران مثل فوکو، دریدا، و… بپردازد. من حرف‌های شمس لنگرودی را علی رغم این که ساده تر بودند بیشتر پسندیدم .در مناظره و گفتگو شخص باید خودش باشد این روزها این قدر کتاب از این متفکران فلسفه‌ی غرب چاپ شده است که نقل قول ازآنها کار سختی نیست آقای شمس لنگردی بیشتر خودش بود. این‌ها به نظرم بیشتر شوی روشنفکری است.
البته جناب رفعتی من فکر می‌کنم وقتی از هر متفکر و اندیشمندی مثل فوکو، دریدا و.. نقل قول می‌کنیم در واقع داریم حرف، موضع و کلام خودمان را تقویت می‌کنیم به عبارت بهتر اگرفردی برای استحکام و اثبات حرف و نظرش شاهد و مثال‌هایی از متفکران صاحب نظر در آن حوزه بیاورد ؛ چه عیبی دارد؟
در تقویت کلام اشکال ندارد ولی مشکل این جاست که ما زندانی این نقل قول‌ها بشویم و به اعتبار آنها سخن بگویم. شما باید به اعتبار تشخیص خودت صحبت کنی این معضل فرهنگی ماست که تک جمله‌های اندیشمندان غربی را از متن آنها بیرون می‌آوریم و این جا و آن جا نقل و به آنها استناد می‌کنیم در حالی که این نقل قول‌ها دربرخی موارد در متن اصلی جمله‌های متناقض خودشان را هم دارند و معمولا هم از روی ترجمه‌ها‌یی نقل می‌شوند که بعضی از آنها به متن اصلی چندان وفادار نبوده اند. من اخیراً به خاطر تحصیلم در رشته فلسفه مجبور بودم به متون اصلی مراجعه کنم. واقعا در برخی موارد نقل قول‌هایی که از اندیشمندان غربی می‌کنیم اصلاً در تضاد کامل با نظریه‌ی آنها قرار دارد و اگر خودش آن را ببیند تعجب می‌کند.
شما از شاعرانی بودید که دیر آمدید ولی زود رسیدید، نشر چشمه دو مجموعه شعر شما را چاپ کرد و بازخورد خوبی هم داشت ولی بعضی از دوستان شاعر مثلا در همین کرمان خودمان واکنش خوبی نداشتند مخالفت‌ها و موافقت‌ها در شعر خود را بیشتر از چه طیف‌هایی دریافت کردید؟ تا زمان چاپ اولین مجموعه شعرتان کجا بودید و چه می‌کردید؟
شاید بعضی از دوستان شاعر در کرمان فکر می‌کردند راه تهران از کرمان می‌گذرد‌یعنی من باید از مدخل جریان‌های شعری کرمان عبور می‌کردم و مدرک شاعرانگی استانی ام را می‌گرفتم؛ بعد به تهران می‌رفتم…با این محافل ارتباطی نداشتم و دوستان را هم که شاعران خوبی در بین آنها وجود دارد ؛ نمی‌شناختم. برای خودم از دهه 60 شعر می‌گفتم ؛درسال‌های 64-63‌یک سری شعر نیمایی و چارپاره را برای مجله« زن روز» آن زمان که دبیرشعرش آقای‌یوسفعلی میرشکاک بود؛ می‌فرستادم و چاپ می‌شد. در دهه 70 زیاد با شعر دمخور نبودم و به تحصیل در رشته معماری پرداختم. من کتاب اولم را به انگیزه پسرم نوشتم، شعرهایی را در حواشی کتاب‌هایم‌یادداشت می‌کردم بعد دیدم تعداد آنها زیاد شد و فکر کردم اگر فردا پسرم بخواهد مرا بهتر بشناسد شاید بد نباشد آنها را چاپ کنم. من بدون هیچ رابطه و آشنایی مجموعه شعرم را برای بررسی به نشر چشمه دادم و پس از مدتی از نشرچشمه تماس گرفتند و از من خواستند که برای مذاکره در مورد چاپ کتابم به نشر بروم و در نهایت کتاب «همه چیز عادی است» چاپ شد و جزء پنج کتاب اول دور جدید شعر نشر چشمه بود.
بازخورد مخاطبان هم بد نبود کتاب اول من به چاپ دوم رفت و بعد هم ترجمه شد. البته بخش عمده ای از آن را مدیون نشرچشمه هستم که ویترین خوب و مهمی‌در شعر امروز است هر چند که همه کتاب‌های شعر این نشر هم به چاپ‌های بعدی نمی‌رسند.
امروزه تصویر غالبی از‌یک هنرمند‌یا شاعر در جامعه وجود دارد انسانی منزوی، افسرده بعضاً معتاد به مواد مخدر و… است. من فکر می‌کنم شاید برخی از شاعران و هنرمندان ما خودشان علاقه مندند که سرداری مغلوب باشند تا فاتح و این تبدیل به‌یک استایل و تیپ هنری شده است از طرفی‌یک سری ارزش‌های خرده بوژوازی و طبقه متوسط هم برای هنرمند خیلی خوشایند نیست. آیا می‌شود، شاعر موفقی داشته باشیم که زندگی معمول و خوبی هم داشته باشد ؟
به نظر من باید شاعران و هنرمندان زندگی خوبی داشته باشند و در اجتماع، زندگی خانوادگی و روابط اجتماعی شان موفق باشند ولی در عین حال فراموش نکنیم که شاعر موجودی تنها وغمگین است زیرا حساسیتش نسبت به دیگران بیشتر است و رنج‌های انسان و جهان را بیشتر می‌بیند و حس می‌کند. متاسفانه مثال‌های متعددی از این معضل در ادبیات ما وجود داشته و دارند.با این وجود باید اعتیاد ،انزوا،فقر و افسردگی را شکست داد و از آن عبور کرد.
جناب رفعتی ! شعر دولتی و رسمی‌بی حساب و کتاب از طرف نهادهای متولی حمایت و چاپ می‌شود ولی از شعر مستقل نسبت به آن حمایتی صورت نمی‌گیرد.نظر شما راجع به ادبیات رسمی‌چیست؟ آیا شاعر و هنرمند باید مستقل از حاکمیت باشد‌یا خیر؟
من فکر می‌کنم هنرمند و شاعر امروز باید نسبت خودش را با قدرت تعریف کند و تحت هیچ شرایطی زیرسایه‌ی آن قرار نگیرد.‌یکی از مولفه‌های هنرمند بودن، منتقد بودن است. وضعیت اپوزیسیونی هنرمند را می‌پسندم.زیرا نقش او این است که دست روی کمبودها، زخم‌ها و جنبه‌های تاریک جهان بگذارد. من جایگاه هنرمند را‌یک جایگاه منتقدانه و دگراندیشانه می‌دانم و به همین دلیل اصلاً موافق حمایت نهادهای دولتی از هنرمندان نیستم. این‌یک معامله است وقتی حمایت می‌کنند ؛ توقعاتی هم دارند پس بهتر است هنرمند نه از طرف قدرت حمایت شود و نه توقعی از او داشته باشند. این‌یک نقد سیاسی نیست در واقع توضیح‌یک وضعیت فرهنگی است.
حرف من این استکه هنرمند نباید نه زیرچتر‌یک نهاد دولتی و نه حتی‌یک محفل شعری برود. این شرافت انتقاد ومخالفت را می‌پسندم.
چه برنامه‌هایی برای آینده دارید و اگر حرف خاصی هست بفرمائید؟
کماکان شعر می‌نویسم. البته بیشتردرگیر تز دکتری ام هستم که در مرز معماری،شعر و فلسفه است و امید وارم بتوانم بر این مبنا کتابی در آورم. حرف خاصم این است که من همان قدر نسبت به دیدگاه‌های دیگران نقد دارم به همین نسبت و بیشتر هم برمواضع و دیدگاه‌های خودم تامل و معمولا آن‌ها را نقد می‌کنم زیرا معتقدم حقیقت خالصی وجود ندارد و ماهیت تفکر دینامیک است وطبیعی می‌دانم که دیگران هم حرف‌ها و دیدگاه‌هایم را نقد کنند.ونکته‌ی پایانی اینکه از صحبت با شما،دوست و شاعر فرهیخته و صمیمی‌لذت بردم و بسیار سپاسگزارم از فرصتی که در اختیار من گذاشتید.

مجید رفعتی، شاعر در گفتگو با شهرام پارسا مطلق از «پیام ما» : شعر را نمی‌توان مثل نقاشی به انتزاع برد

مجید رفعتی، شاعر در گفتگو با شهرام پارسا مطلق از «پیام ما» :
شعر را نمی‌توان مثل نقاشی به انتزاع برد

مجید رفعتی متولد 1342 سیرجان شاعر ،استاد دانشگاه و دانش آموخته معماری و فلسفه هنر است او دیرتر از حد معمول شعر را به صورت جدی شروع کرد. سال 1389 نشر چشمه مجموعه شعر « همه چیز عادی ست» را از او چاپ و منتشر کرد که مورد استقبال مخاطبان و منتقدان شعر قرار گرفت و به چاپ دوم رسید این کتاب به زبان‌های ایتالیایی و فرانسوی ترجمه شده است.
مجموعه شعر دوم رفعتی با نام« دوئل دو صندلی خالی» نیز توسط همین نشر در سال 1394 انتشار یافت که جزو کتاب های پر فروش چشمه در نمایشگاه کتاب سال 94 بود و چاپ دوم آن هم منتشر شده است.او شاعری ست که بی اعتنا و به دور از هیاهوها و جنجال های محفلی و رسانه ای کارش را انجام می دهد . شعرهای رفعتی عمدتا کوتاه و ساده هستند و مضامینی چون عشق ، تنهایی ،انسان و طبیعت در آنها از بسامد بالایی برخوردارند. آن چه در پی می آید گفتگوی نسبتا مفصل من با مجید رفعتی در دفتر پیام ما است که در آن دیدگاه هایش را راجع به شعر ، زندگی و… بیان کرده است .

بگذارید از وسط شروع کنم این روزها ساده نویسی در شعر به مسئله ای بغرنج تبدیل شده است مخالفان و موافقان زیادی دارد؛ در فضای مجازی، نشریات الکترونیکی و کاغذی ادبی بحث‌های زیادی پیرامون آن شکل گرفته است. هر گروهی هم دلایل خودشان را در رد‌یا تایید آن دارند. شعر شما با توجه به تقسیم بندی‌های رایج و نه لزوماً دقیق در زمره‌ی شعرهای ساده قرار می‌گیرد دوگانه‌هایی مثل شعر ساده و پیچیده (مشکل)، ساده نویسی و دشوارنویسی و… شما چقدر به این تقسیم بندی‌ها باور دارید و موضع تان در این زمینه به طور کلی چیست؟
زیاد به تقسیم بندی‌های متعارف و ژنریک اعتقاد ندارم؛ چون این‌ها به صورت کلشیه‌هایی در می‌آیند و باعث تقلیل موضوع می‌شوند. وقتی که این کلیشه‌ها را می‌پذیریم ناگزیر به تعداد زیادی ازشاعرانی که کارشان با هم متفاوت است برچسب سادگی می‌زنیم. ما وقتی چارچوب‌هایی درست می‌کنیم و مجموعه ای از شاعران را در این چارچوب‌ها قرار می‌دهیم بخش‌هایی از ویژگی‌های فردی آنها نادیده انگاشته می‌شود. مثلا به مجموعه ای ازآنها برچسب دهه هفتادی می‌زنیم با‌یک سری پیش فرض‌هایی ؛در حالی که این‌ها با هم متفاوتند. و البته از طرفی برای دیالوگ ناگزیریم ازاین تقسیم بندی‌ها، پس آن‌هارا به مثابه‌ی ابزاری برای گفتگو می‌پذیرم ولی به آنها اعتقاد کامل ندارم هر چندکه این ویژگی‌ها به صورت نسبی و‌یک خصلت عمومی‌وجود دارند و به این عنوان، کمک کننده اند ولی به شکل‌یک چارچوب صریح وهمه جانبه خیر.
در مورد بحث ساده نویسی و شعر خودم این جمله را قبلا در جایی دیگر گفته ام و دوستان دیگر هم گفته اند. الان از تازگی اش کاسته شده است و آن این است که ما می‌توانیم از زبان ساده صحبت کنیم ولی از شعر ساده خیر. شعر همین که شعر باشد دیگر ساده نیست البته این امر در‌یک طیف قرار می‌گیرد و به اصطلاح تشکیکی ست.
شعر اگر شعر باشد دیگر ساده نیست‌یعنی واجد پیچیدگی‌های مفهومی، لایه‌های عمیق محتوایی و واجد تعبیر و تفسیرهای مختلف است در حالی که می‌تواند زبانی ساده داشته باشد.مثلا شعر خیام، ما احتمالا در میان شاعران کلاسیک زبانی ساده تر از زبان شعر خیام نداریم اما بسیار شاعر پرمحتوایی است و مثل‌یک دانای کل جهان را می‌نگرد و از جهان بینی و قدرت فلسفی شگرفی برخوردار است در حالی که شعر او به محوریت صور خیال و دخالت‌های نحوی گفته نشده ولی کسی انکار نمی‌کند که خیام شاعر است. او دشوارترین و پیچیده ترین مسائل هستی را به ساده ترین شیوه و بدون استفاده از هر تزیین اضافی به کار گرفته است.در این جا زبان ساده و شعر بسیار پیچیده است. از این بابت هیچ چیز شریف ترا ز سادگی نیست. من دوست دارم وامید وارم خودم را متعلق به جایی بدانم که خیام‌یکی از آنهاست‌یا فروغ‌یکی از آنهاست. شما در شعر فروغ،کمتر،تزیین، صورخیال و‌یا پیچیدگی صوری و نمایش می‌بینید ولی شعر است و شاعرانگی دارد. بنابراین شعر می‌تواند شعر باشد در عین حال زبان ساده ای داشته باشد و این ایده آل من است.
و هم می‌تواند زبان ساده ای نداشته باشد؟
بله، می‌تواند هم نداشته باشد من مطلوب وپسند خودم را می‌گویم، حکم صادر نمی‌کنم. و گرنه اصل این است که همه‌ی گونه‌های شعری در فضایی رشد کنند و همه حرف شان را بزنند ولی هرکسی پسند، توانایی، علاقه و پتانسیلی دارد و من براساس علاقه و پتانسیل خودم سادگی برایم خیلی منزلت دارد و خیلی دوست دارم تا آن جا که می‌توانم به این سادگی برسم و این را به عنوان‌یک مزیت تلقی می‌کنم.
در جهانی که ما زندگی می‌کنیم از در و دیوار اطلاعات می‌بارد، آدم‌ها دارند زیربار کلمات خفه می‌شوند میزان زیادی شعر هر روز در شبکه‌های اجتماعی مثل تلگرام، واتس آپ، فیس بوک، رسانه‌های مکتوب، شبکه‌های تلویزیونی، رادیو و… منتشر می‌شود در واقع به لحاظ کمیت تولید شعر، شاعران، مخاطبان را شکست داده اند و…مجموعه دوم شعر شما اخیراً چاپ شد در چنین زمانه ای به نظر شما چه ضرورتی برای نوشتن شعر و‌یا چاپ و انتشار آن وجود دارد؟
من فضاهای مجازی را هدف تلقی نمی‌کنم. فکر می‌کنم همان افرادی که در فضاهای مجازی فعال اند هدف شان این است که نهایتا،کتاب چاپ کنند در این مورد آن چه اعتبار دارد چاپ کتاب است و مخاطب حرفه ای شعرباید کتاب شعر را تهیه کند و بخواند؛ فضاهای مجازی شاید شبیه فست فود باشند و فست فود غذای مغذی نیست.
البته فضاهای مجازی از این بابت که ادبیات را پاپیولار و همگانی می‌کنند و کسانی را که تاکنون به خواندن توجهی نداشته اند را از طریق جملات‌های لایت شده و برجسته با ادبیات و شعر آشنا می‌کنند شاید بد نباشند ولی خواننده حرفه ای شعر، کتاب می‌خواند. بُعد دیگر قضیه این است که شعر اساسا به محاق رفته است و آن چنان که باید خوانده نمی‌شود مثلاً‌یک کتاب 1000 نسخه تیراژ دارد و حداکثر اگر ناشر و شاعر خوبی باشد به چاپ دوم و سوم می‌رسد که شاید نصفش هم خوانده نشود.دو تا سه هزار نفر از نظر کمی‌خیلی مخاطب اندکی است.
پس در واقع همین مخاطب کم ضرورت چاپ کتاب را کمتر می‌کند الان پر تیراژترین کتاب‌ها اگر در موارد استثنایی به چاپ دهم و دوازدهم هم برسد در‌یک کشور 80 میلیونی 10 تا 12 هزار نفر مخاطب بر فرض خوانده شدن همه نسخه‌ها،تعداد خیلی کمی‌است که در واقع همه هم خوانده نمی‌شوند تعدادی به کتابخانه‌ها هدیه و‌یا به مناسبتی کادو داده می‌شوند…
پس،سخن بعضی منتقدان که می‌گویند برخی شاعران با ساده نویسی به مخاطبان باج می‌دهند دیگر موضوعیتی پیدا نمی‌کند و قابل طرح نیست. شما راجع به کدام مخاطب صحبت می‌کنید؟ اگر به عنوان مثال 20 میلیون مخاطب وجود داشت شاید قابل بحث بود.، ما مخاطب جدی کم داریم و بخش عمده‌ی آن هم مربوط به شرایط فرهنگی جامعه‌ی ما و همچنین غلبه رسانه‌های تصویری است.عده زیادی ترجیح می‌دهند فیلم ببینند حتی همان شبکه‌های اجتماعی هم جنبه تصویری اش خیلی در جذب مخاطب موثر است.
شعر دهه هفتاد در تاریخ ادبیات مدرن ما بسیار پرحاشیه بوده است و حرف و حدیث‌های زیادی راجع به آن وجود دارد برخی معتقدند شعر مذکور با شکل گرایی افراطی و اتکا بیش از حد بر فرم و زبان به شعر معاصر لطمه زده است و زمینه ساز بحران مخاطب در شعر گردیده است ؛ عده ای هم براین باور هستند که شعرد هه هفتاد مهم ترین شعر دهه‌های اخیر و ضرورت و نیاز ادبیات ما بوده است و بعضا گفته می‌شود که از کار نیما هم مهم تر بوده است و متعاقب آن فراگیر‌ی جریان‌ها و موج‌هایی مثل شعر تجربی ، شعرزبان، شعر اجرایی، شعر متفاوط و…. شما در این مورد چگونه فکر می‌کنید؟
پیش ازآن که دیدگاهم را راجع به شعر دهه هفتاد بیان کنم نظرم را در مورد دهه هفتاد می‌گویم. این دهه به لحاظ تاریخی دهه مهمی‌است.‌یعنی زمانه ای که به لحاظ تاریخی پتانسیل رخداد را در خودش دارد در دهه شصت به دلیل تبعات جنگ وبسته بودن فضای فرهنگی رسانه‌ها نمی‌توانستند آن طور که باید، حرف خودشان را بزنند.در این دهه انگار قرار بود‌یک اتفاقاتی در همه حوزه‌ها بیفتد و شعرهایی هم که عنوان دهه هفتاد را‌یدک می‌کشند البته مجموعه ای از گفتمان‌ها را به وجود آورده اند و این‌ها غیرقابل انکار است.افرادی کار کرده اند و کار‌های شاعرانه ای انجام شده است و البته حاشیه‌هایی هم داشته است. آن چه هم که شعر دهه هفتاد گفته می‌شود علی رغم تکثرها و تفاوت‌های درون خودش به عنوان‌یک رخداد، مجموعه ای ازجنبه‌های مثبت و منفی را دارد. مثلاپس زدن مخاطب و به حاشیه رفتن شعر می‌تواند از پیامدهای منفی شعراین دهه باشد.من معتقدم شعر را نمی‌توان مثل نقاشی به انتزاع برد، چون شعر با کلمه بیان می‌شود و کلمه هم ذاتا مشیر به معناست و اگر بخواهیم از شعر معنازدایی بکنیم و آن را به انتزاع ببریم به جزیره‌ی نامسکونی تبعید اش کرده ایم که هیچ کس پیدا نمی‌شود آن را بخواند و به هذیان بیشتر می‌ماند و اگر هم بخواهیم شعر را به پوسته و جنبه‌های صوری زبان و بازی‌های زبانی تقلیل دهیم به نظر من دون شان شعر و شاعری است.
در شعراگر از کلمه معنازدایی شود دیگر چیزی از آن باقی نمی‌ماند. البته من منکرتجربه نیستم اما این تجربه‌ها عمدتاتکنیکی اند و شعر چون خصلتی هستی شناسیک و آنتولوژیک دارد نمی‌توان آن را در تکنیک و فن صرف خلاصه کرد. اگر چه این تلاش‌ها از نظر تجربی و تکنیکی ارزشمند اند ولی تمامیت شعر را در بر نمی‌گیرند. من خیلی به اصالت این نامگذاری‌ها و جریان‌ها‌یی که شما نام بردید مثل شعر متفاوط و.. اعتقادی ندارم.
بعضی از شاعران می‌خواهند نام خود را در تاریخ ادبیات معاصر تثبیت کنند و ماندگار باشند ولی نام با جریان سازی تصنعی برای همیشه باقی نمی‌ماند؛ ممکن است تا چند دهه از آنها صحبت شود ولی نهایتاً ماندگار نخواهند بود. اگر نیما در تاریخ ادبیات ما ماندگار است و به عنوان‌یک نقطه‌ی عطف تلقی می‌شود صرفا به خاطر تکنیک و کوتاه و بلند کردن اوزان نیست بلکه به خاطر جهان بینی، منظر و موضع جدید‌ی است که از آن به جهان نگاه می‌کند. نیما را می‌توانیم اومانیست بدانیم‌یعنی در شعر و تئوری اش انسان را در مرکز طبیعت قرار می‌دهد. او جهان دیگری را به شعر معاصر ما آورد. این تجربه‌ها در حد خود، ارزش مندند اما اشکا ل کار این جاست که می‌خواهند از حدود خود فراتر روند و مثلا بگویند این تحول از کار نیما مهم تر است این مضحک است و بیشتر به شوخی شبیه است با چند تکنیک مثلا در نحوه‌ی به کاربردن ضمیر موصولی و حذف فعل در انتهای جمله و… قابل مقایسه با کار نیما نیست.
بیماری توهم و پارانویای ادبی و هنری، امروزه دامن گیر بخشی از شعر و ادبیات ما شده است و روز به روز تعداد دن کیشوت‌های این عرصه زیادتر می‌شوند مثلا کار قله‌های شعرمعاصر، مثل نیما، شاملو، فروغ و اخوان را بی ارزش‌یا کم ارزش تلقی می‌کنند؛ شاعران متوهمی‌که حلقه‌ی مخاطبانشان از دوستان و خانواده و عده ای که در طیف فکری آنها قرار دارند فراتر نمی‌رود… نظر شما در این مورد چیست؟
بله این‌یک ویروس هست که همه‌ی ما، من، شما و… باید مراقب باشیم که دچار آن نشویم.همه هنرمندان در معرض ابتلا به این بیماری قرار دارند این را به این دلیل گفتم که تنها، راجع به دیگران صحبت نکنیم. نباید خودمان را جدا کنیم و دیگران را قضاوت کنیم. بلکه خودمان هم باید مواظب باشیم که دچار این توهم نشویم. من فکر می‌کنم امروزه اساسی ترین نیاز جامعه ما عقلانیت است‌یعنی آن چه کم،لازم و ضروری است عقلانیت است و فقدان آن خیلی احساس می‌شود.
وقتی به سقراط می‌گویند که تو انسان دانایی هستی، می‌پذیرد که داناست از آن حیث که به نادانی خود واقف است‌یعنی وقوف به نادانی،دانایی می‌آورد.همه‌ی مردم جهان و افراد دانا میزان ندانسته‌هایشان ازدانسته‌هایشان خیلی بیشتر است. بنابراین نباید دچارتوهم شویم چون خیلی چیزها را نمی‌دانیم. داناترین آدم‌ها آنهایی هستند که به نادانی خود بیشتر اشراف دارند. بخشی از این توهم و خودشیفتگی به عدم کفایت عقلانی برمی‌گردد و بخشی از آن هم اخلاقی است. من فکر می‌کنم اخلاق‌یک پیوستار انسانی است و در همه کنش‌ها، رفتارها و انتخاب‌های ما از جمله کار هنری که انجام می‌دهیم؛ خودش را نشان می‌دهد.
رابرات فراست جمله ای دارد با این مضمون که شعر آن است که شاعر‌یک چیزی می‌گوید و مخاطب چیز دیگری را از آن درک می‌کند مثلا حافظ می‌گوید : « نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان…» و ما از نرگس که‌یک گل است؛ چشم را مراد می‌کنیم. در کتاب اول شما «همه چیز عادی ست» در بعضی کارها اتفاق شعری از جنس تخیل شاعرانه، تصویر‌یا کشف و… نمی‌افتد بیشتر به جملات پندآموز‌یا کلمات قصار شبیه اند و شاعر نقش‌یک معلم را ایفا می‌کند تا شخصی که‌یک زیبایی را کشف کرده و می‌خواهد آن را با دیگران به اشتراک بگذارد… به عبارت شعرهای مذکور بدون هیچ گونه بیان پوشیده و غیر مستقیم شعری ساده و مستقیم و نثر گونه حرف‌هایی را بیان می‌کنند…پاسخ شما چیست؟
با شما موافقم. در برخی از کارها این امر اتفاق افتاده است به دلیل این که شعر کوتاه با سخن حکیمانه و کاریکلما تور هم مرز است و احتمال این که وارد‌یکی از حوزه‌های فوق شود بسیار است. مثلا فارغ از همه چیز برایم مهم و دغدغه‌ی ذهنی ام بود که این حرف را بزنم: « آن که آدم کشت را نباید کشت / وگرنه تبدیل می‌شوی / به آن که آدم کشت ». گاهی برای من صرفاً «چگونه گفتن»اهمیت ندارد و خیلی «چه گفتن» مهم است.
در واقع مضمون و محتوا برای شما از از فرم مهم تر است؟
احتمالا. البته فراموش نکنیم که فرم ساده هم فرم است و رسیدن به آن دشوار. من فکر می‌کنم فرم مهم است و آرتیست و شاعر قطعا با فرم چالش دارد اما در عین حال به نظر من امروزه هنرمند‌یک روشنفکر، اندیشه ورز و دگراندیش هم است. برای من مهم است که در کجای جهان ایستاده ام و دنیا را چه طور نگاه می‌کنم. البته اگر شما بخواهید نقد تکنیکی کنید حرف شما را می‌پذیرم.
مثلاً شعر «مادرانه می‌لیسد پلنگ / دهان خونین توله‌هایش را/ پس از دریدن خرگوش» هیچ گونه پیچیدگی فرمی‌و صوری ندارد و‌یک جمله‌ی ساده است. ولی از زاویه خاصی به موضوع نگاه و‌یک زبان ساده را تبدیل به شعر می‌کند. این شعر پیچیدگی مفهومی‌دارد و آشنایی زدایی که در آن اتفاق می‌افتد، آشنایی زدایی مفهومی‌است نه آشنایی زدایی صوری.
اگر برای« شعریت »، عناصری مثل تخیل، تصویر، کشف، ایجاز و زبان در نظر بگیریم به نظر می‌رسد شعر شما از تخیل و تصویر و کشف بی بهره نیست ولی به باور من بازی‌های زبانی متعادل در کارهای شما کمتر به چشم می‌خورد دلیل این امر چیست؟
شعرمن از‌یک تکنیک سلبی برخوردار است. همه‌ی این تکنیک‌ها و آرایش‌ها را می‌بینیم ولی کنارشان می‌گذارم و از آنها عبور می‌کنم. از شو و نمایش در شعر اصلا خوشم نمی‌آید. و شعرم به همین دلیل اکثر اوقات از این تزئینات عبور می‌کند. به نوعی مینی مالیسم که در عین حال واجد‌یک تعالی باشد اعتقاد دارم مثلا من اگر‌یک کارگاه شعر داشته باشم به هنرجویانم موضوعی را می‌دهم که بدون به کار بردن هر صورخیالی‌یک فضای شاعرانه بسازند. اگرما بتوانیم با ساختارهای اساسی زبان بدون بزک و آرایش فضای مخیل و شاعرانه و رهایی بخش درست کنیم؛ مورد پسند من است. . در کتاب اولم این کار را تقریبا به صورت ناخودآگاه انجام دادم ولی الان برای خودم‌یک دستورالعمل دارم می‌خواهم به سمت شعری بروم که مینی مال، ساده، و در عین حال دربرگیرنده و آزاد کننده باشد و خواندنش تا آنجا که ممکن است نگاه ما را به جهان تغییر دهد. البته این‌یک گرایش است و قاعدتا در همه‌ی کارها محقق نمی‌شود.
براهنی در موخره کتاب « خطاب به پروانه‌ها» در بخشی از متنی تحت عنوان «چرا من شاعر نیمایی نیستم» در مورد شعر روایی و روایت در شعر و به قول خودش از «روا‌یتیت» و «قصویت» صحبت می‌کند. با این مضمون که شعر روایی را شعری ضعیف قلمداد می‌کند در نقد آن سخن می‌گوید. در مجموعه شعر دوم شما «دوئل دو صندلی خالی»کارها نسبت به مجموعه اول بلندتر شده و در بعضی جاها روایت خطی است سوال من این است که در مورد روایت درشعر چگونه فکر می‌کنید ؟ آیا این امر پیش اندیشیده بوده‌یا به صورت ناخوداگاه درشعر شما اتفاق افتاده است؟
شعریت عناصر مختلفی داردورخدادهای متنوعی،‌یک کلام را شعر می‌کند. احتمال دارد‌یک شعر جنبه تخیل اش قوی باشد‌یا شعری به لحاظ دخالتی که در صرف و نحو زبان کرده است ارزش‌هایی را به خودش اختصاص دهد.یعنی زبان با دخالت‌های مختلفی واجد شأن شعریت می‌شود.به عنوان مثال خواجه نصیر می‌گوید جوهر شعر «خیال» است و کسانی دیگر می‌گفتند که «وزن و قافیه». فرمالیست‌های روسی آشنایی زدایی را در شعریت مهم می‌دانستند و… به دوستانی که چنین فکر می‌کنند باید گفت : لطفا حکم صادر نکنید که فقط اگر زبان را به شکل خاصی به کار بردید زبان وکلام به شعر تبدیل می‌شود.
به عنوان مثال شعرهای شیمبورسکا رئال و تکان دهنده است و خیلی هم شعر است البته شعرهایش اطناب دارد و اگر ایجاز‌یا تراکم معنایی را ویژگی مهم شعر بدانیم؛ شعرهایش ایجاز ندارد ولی در جایی ایستاده و به جهان نگاه می‌کند که ما آن جا را پیدا نکرده ایم. اگر بخواهیم شعرامروز ایران را آسیب شناسی کنیم نکته مهم این است که اکثر شاعران ما فاقد‌یک نگاه فراگیر و انسانی به جهان هستند وغالبا درگیر فرم، تکنیک و حواشی شعر هستند و نگاه غالب آنها کمتر انسانی است و بیشتر دغدغه‌ی صوری و آرتیستی دارند. در شعر به تکنیک و فرم هرگز جایزه نوبل نمی‌دهند البته نمی‌خواهم بگویم که جایزه‌ی نوبل، معیار و ضرورت است ولی حرف من این است اگر شما می‌خواهید در مقیاسی جهانی به شعر بپردازید، باید با نگاهی جهانی و فراگیربه انسان و معضلات جهان بیندیشید. از طرف دیگر درشعرهایی که در دسته ساده نویسی قرار می‌گیرند هم بسیار آثاری وجود دارد که فاقد‌یک جهان بینی، نگاه متعالی و عنصر اندیشه هستند؛ دست روی زخم‌های بشری نمی‌گذارند و خیلی سانتی مانتال، ساده، صورتی و فست فودی اجرا شده اند. در رابطه با روایت در شعر به نظر من، ما الان‌یک شاعر برجسته، موفق و واجد جایگاه به نام عباس صفاری در شعر معاصر داریم که بخش عمده ای از شعریت شعرش را از روایت می‌گیرد و شعر روایی می‌گوید. بنا براین می‌شود با روایت شعرهای قوی تر و بهتری نسبت به آثار شاعران منتقد شعر روایی نوشت.
ادبیات به قولی در تاریخ سرزمین ما جور همه نداشته‌ها و‌یا کمتر داشته‌های فرهنگی ما را کشیده است ؛شعر کلاسیک ما در سطح جهانی، حرف برای گفتن دارد مثل حافظ،سعدی، مولوی، خیام و… با این پیشینه درخشان و جهانی ادبیات کلاسیک چرا ادبیات مدرن مان از مشروطه به بعد‌یا از نیما تا امروز با وجود این همه مدعی جهانی نمی‌شود؟
به دلیل این که ما در قرون چهارم، پنجم، ششم و هفتم هجری جهان سومی‌نبودیم ولی امروزه ما چون جهان سومی‌هستیم ؛همه چیزمان دست سوم از کار در می‌آید فرهنگ‌یک پدیده ارگانیک با اجزای متکثری است که به هم ربط دارند. ما به معنای کامل کلمه در هنر، علم، تکنولوژی، ادبیات و سیاست، جهان سومی‌هستیم.
البته من فکر می‌کنم تقلیل موضوع به «جهان سومی‌بودن» نمی‌تواند پاسخ جامعی باشد و این پدیده را به قول محمد مختاری باید با‌یک چشم مرکب و نگاهی همه جانبه و چندبعدی دید مثلا کم تکلم و مهجور بودن زبان فارسی نمی‌تواند‌یکی از عوامل باشد؟
بله،شما درست می‌فرمایید اما به اعتقاد من پایه و اصل مسئله همان جهان سومی‌بودن است. به هرحال ما جزء کشورهای پیرامونی هستیم. دوم این که هنرمندان ما فاقدجهان بینی لازم برای تسخیر جهان هستند ؛نگاه جهانی ندارند و اولویت‌های فرهنگی خود را تشخیص نمی‌دهند؛ نگاه شان به آن سوی آب‌ها است و فکر می‌کنند اولویت‌های آنها و ما‌یکی است.شما وقتی نگاه آنها را مثلا در شعر خود می‌گذارید کارتان دست دومی‌و جهان سومی‌می‌شود. ما الان در معماری هم همین مشکل را داریم. معماری ما با نگاه به مجلات خارجی شکل می‌گیرد و بیشتر کارها کپی پروژه‌های خارجی هستند. در حوزه ادبیات هم مساله این است که بومی‌بودن خود را جدی نمی‌گیریم و مسائل مان را تشخیص نمی‌دهیم. اگربه معضلات خود واقف و‌یک نگاه جهانی هم داشته باشیم با همین زبان مهجور هم حرف برای گفتن داریم. معضل بیشتر از جایی دیگر است، اکثر شاعران ما دچار توهم هستند. هنرمند بزرگ پرسپکتیو گسترده ای از مسائل جهان دارد. بگذارید راحت بگویم بیشتر آرتیست‌های ما خیلی ناآگاهند.
سواد با خواندن چهارتا مجله و ده تا کتاب به دست نمی‌آید. این‌ها دیتاها و اطلاعاتی هستند که در ذهن شما می‌لغزند و مال شما هم نیستند. می‌آیند و می‌روند.هنرمند باید این اطلاعات را جذب کند تا به شکل آگاهی و وجدان درآیند و در موضعی بایستد که شخصاً بتواند استدلال و مسائل را آنالیز کند و در عین حال آرتیست هم باشد، تکنیک هم بداند و مجموعه این مسائل به صورت ارگانیک محقق شود.
مقبولیت عام‌یافتن توسط شاعر‌یا نویسنده، خوانده شدن آثار در سطحی وسیع و داشتن مخاطب عام آیا به خودی خود واجد ارزش است؟ نظر شما راجع به مخاطب در شعر به صورت اخص چیست؟
مقبولیت عام‌یافتن و همه گیر شدن‌یک شعر صرفاً به پتانسیل‌های شاعرانه بستگی ندارند و در‌یک زمینه شکل می‌گیرد و به عوامل مختلفی مربوط است. تریبون و رسانه می‌خواهد؛ شاعر باید در جایگاهی باشد که علاوه بر شعر خوب بتواند مجموعه ای از روابط را سامان دهد با روزنامه‌ها ، رسانه‌ها و انجمن‌ها مرتبط باشد، ناشر خوب داشته باشد،کسانی هنرمند را حمایت کنند و… همه راهکارهای مشهور شدن و مخاطب داشتن‌یک شاعر صرفاً خصلت شاعرانه ندارند مثلا بعضی از آنها ممکن است خصلت سیاسی‌یا رابطه ای داشته باشند ولی در عین حال همه‌ی شاعران دوست دارند شعرشان خوانده شود و این فی نفسه واجد ارزش ا ست.
البته برخی از شاعران مدعی هستند که اگر مخاطب ندارند‌یا مخاطبان کمتری دارند شعرشان از سطح متوسط جامعه بالاتر است و‌یک شعر نخبه گرا و نخبه پسند‌یا به قولی « شعر اقلیت» است؟
من شخصاً وقتی می‌خواهم شعر بنویسم به مخاطب فکر نمی‌کنم چون نمی‌خواهم که‌یک تحقیق جامعه شناسی‌یا مقاله علمی‌بنویسم. زمان سرایش شعر چنان لحظه ملتهب و بحرانی است که شما در آن، این حساب و کتاب‌ها را نمی‌کنید؛ در «آن » سرایش باید خودت باشی و با خودت صادق باشی و تجربه شاعرانه را صادقانه و به شکلی که گسستی بین تجربه و زبان نباشد بنویسی.آن لحظه اگر شاعر بخواهد به مخاطب فکر کند اصلا روند تخیل پاره می‌شود و اصالت کار از بین می‌رود.
ما هر‌یک در‌یک جایگاه ایستاده ایم و‌یک پسند و سلیقه شعری داریم ؛من وقتی شعری می‌نویسم ابتدا می‌خوانم ا ش اگر درجایی ابهامی‌داشته باشد (نه شاعرانه) و خودم شعرم را نفهمم آن را شعر به حساب نمی‌آورم.من باید بفهمم چکار می‌کنم. در درجه اول خودم مخاطب شعرم هستم و به معیار خودم شعر می‌گویم و هیچ هم فکر نمی‌کنم که دیگران چه قضاوتی دارند.
عکس فرمایش شما، معروف است که می‌گویند اگر شعری مخاطب را دچار سوءتفاهم نکند، شعر نیست، شعر، بیان مستقیم و عریان که نیست…
درست است، شعر باید مخاطب را به چالش ببرد و در وضعیت بحرانی قرار دهد ولی خود شاعر باید بفهمد چه گفته است. شعر ترکیبی از دانستگی و ندانستگی است البته ندانستگی اش هم روی شالوده ای از منطق قرار دارد.
یکی از نقدها در مراسمی‌که آقای میرافضلی زحمت کشیدند و برای کتاب شعر من ترتیب دادند و آقایان گروس عبدالملکیان و رضا شمسی هم صحبت کردند این بود که شعر من از جنون کمی‌برخوردار است. پاسخ من این است که بله شعر من از جنون کمی‌برخودار است و خواهد بود. به دلیل این که من الان فقدان عقلانیت را در عرصه هنری می‌بینم و دوست دارم روی جنبه منطقی و عقلانی تاکید کنم. ضمن این که از بابتی حرف دوستان را می‌پذیرم و نمی‌خواهم بگویم شعر من کامل است. من واقعاً دلم نمی‌خواهد شاعران را کنار شوریدگان و مجانین بنشانند. دوست دارم شاعر، کنار دانشمند و فیلسوف بنشیند.زیرا شعر هم نوعی دست و پنجه نرم کردن با واقعیت‌ها و ایده‌های جهان است. گروس عبدالملکیان تعبیرخوبی در مورد شعر من به کار برد به این مضمون که «شعر رفعتی مثل پرنده ای است که از‌یک جایی بلند می‌شود و می‌داند می‌خواهد کجا بنشیند». البته آسیبش این است که احتمال دارد جنون و الهاماتی را که ممکن است ناخودآگاه به سراغ شاعر بیاید را از او بگیرد ولی من معمولا این طور شعر می‌گویم.
جناب رفعتی ! شعر در برابر دردها، رنج‌ها و نابرابری‌های جهان چه می‌تواند بکند؟ در مقابل جنگ، تروریسم و جنایات علیه بشریت چقدر توانایی دارد؟ آیا شما برای شاعر تعهد و رسالتی در برابر مردم و اجتماع قائل هستند؟ در مورد شعر اجتماعی که مثلا ما، در شعر معاصرمان شاعری مثل شاملو هم داریم چگونه فکر می‌کنید؟
ما نمی‌توانیم به کسی تکلیف کنیم که چه نوع شعری بگوید همان طور که سهراب سپهری شعر اجتماعی به شیوه‌ی شاملو نگفته است و به نظر من شاعر بسیار درخشانی است و شاملو شعرهای سیاسی و اجتماعی گفته و نسبت به مسائل پیرامونش عکس العمل نشان داده است او هم شاعر بزرگی است.
مایلم موضع شخصی شما را در این زمینه بدانم؟
من نسبت به مسائل پیرامونی ام حساس هستم در کتاب دومم گاه به طور مشخص و به صراحت و گاه به دلایلی با ابهام بیشتری نسبت به برخی جریان‌های تاریخی عکس العمل نشان داده ام.همان طور که گفتم‌یک هنرمند، اندیشه ورز هم هست و مسئولیت اجتماعی هم دارد ولی نمی‌توانیم تکلیف کنیم که همه شاعران مسئولیت اجتماعی داشته باشند برخی ممکن است شعر را در جنبه‌های ادبی و نازک خیالی‌ها‌ی آن پیگیری کنند و به فضاهای شاعرانه ایی دست پیدا کنند و موجبات تسکین و تلطیف روح آدم‌ها را فراهم آورند؛ و بعضی‌ها هم ممکن است شعرشان مثل چاقویی باشد که زخم را می‌کاود. با زیبایی به عنوان دغدغه‌ی اصلی شعر، زیاد موافق نیستم گاهی شاعر زخم، درد و رنج را وسط می‌گذارد و فقط مسئولیتش بیان زیبایی نیست، در واقع این تعبیری که هنر را بیان زیبایی می‌داند؛ تعبیر کلاسیکی است. امروزه به نظر من دغدغه اکثرهنرمندان زیبایی نیست و بیشتر شاید مساله فهم و تعمیق آگاهی مهم باشد. اساسا در دوران معاصر هنر برای خودش وظایف و مسئولیت‌های متعددی قائل است. من فکر می‌کنم ؛هنرمند باید نسبت به محیط و اجتماعش حساس باشد ضمن این که احساسات انسانی و عشق، همچنان و همیشه، همراه شعر است. عشق را نمی‌توان از شعر حذف کرد. اکتاویوپاز می‌گوید :« شعر فقط دو موضوع داردعشق و مرگ ».حال اگر مفهوم مرگ را وسیع در نظر بگیریم به معنای فقدان عشق است به عبارت بهتر موضوع شعر، عشق و فقدان عشق است جایی که فقدان عشق است جنگ، بی عدالتی و ظلم وجود دارد.
ادبیات‌یک امر تمام وقت است و در این جا‌یک پاردوکس وجود دارد از طرفی غم نان هم بخش مهمی‌از زندگی است امروزه با کار فرهنگی نمی‌توان گذران زندگی کرد. شغل‌های مرتبط با فرهنگ و هنر مثل کتاب فروشی، روزنامه نگاری و… در واقع به صورت نسبی مشاغلی شکست خورده اند از طرفی زندگی‌های طبقه متوسط هم مثل کارمندی وکاسب کاری، به طور کلی هنرمند را از خود بیگانه می‌کند شما این تناقض را چطورمی‌بینید؟ آیا شاعر باید بین شعر و زندگی‌یکی را انتخاب کند؟ رابطه شعر و زندگی روزمره به نظر شما چگونه است؟
من فکر می‌کنم شعر از زندگی شاعرانه بیرون می‌آید اگر هم تمام وقت زندگی شاعرانه نداشته باشیم حداقل باید پاره وقت زیست شاعرانه ای داشته باشیم و اگر تجربه‌ی این نوع زندگی وجود نداشته باشد از آن شعری اصیل، حاصل نمی‌شود.. ولی همان طور که شما گفتید امروزه کمتر آدمی‌است که از طریق شعر زندگی اش بگذرد؛ خیلی انگشت شمارند،لااقل آنهایی که من می‌شناسم شاید‌یکی دو نفر باشند که صرفاً با شعر امرار معاش می‌کنند‌یعنی صبح که از خواب بیدار می‌شوند شغل شان شاعری است و حاشیه‌هایش مثل نقد شعر، کارگاه شعر، بازبینی کتاب‌های شعر، چاپ کتاب شعر و… البته وقتی این طور باشد تمام جهان شاعر در تسخیر شعر قرار می‌گیرد وسریع تر پیشرفت می‌کند تا این که او صبح قرار باشد مثلا به اداره برود؛ ظهر به خانه برگردد و درگیر روزمرگی باشد و بعد فرصتی پیدا کند و به شعر و ادبیات بپردازد.
این معضل وجود دارد و متاسفانه امروزه همه چیزمان پاره وقت است مثل شاعر پاره وقت، روشنفکر پاره وقت، استاد دانشگاه پاره وقت و… پاره وقتی خیلی به تفننی نزدیک است.اگر شاعری بخواهد در مقیاس جهانی، شعر بگوید باید به سمت شاعر تمام وقت برود. البته نه به این معناکه هنرمند در عسرت و تنگ دستی زندگی کند و این‌یکی از پارادوکس‌های هنرمندان ماست.
می‌توان همزمان مثلا شاعر خوب و کاسب موفقی بود؟
نه، محال است. کاسب موفق بودن کاراکتری می‌خواهد که شاعر خوب بودن آن کاراکتر را‌یا نمی‌خواهد‌یا شاید ضد آن باشد و این‌ها جمع نقیضین است.
در سرودن‌یک شعر چقدر به الهام، جوشش و ذات شاعرانه باور دارید چقدر به تکنیک، دانش و کوشش ؟شعر جوششی است‌یا کوششی؟
شاعر، پیامبر نیست که شعر به او بدون هیچ کوششی الهام شود. باید خودش را در معرض حوادث و رخدادها قرار دهد. دل به دریا بزند و جلو برود البته اتفاقاتی هم خواهد افتاد که قابل پیش بینی نیست. نمی‌توان در را بست و متنظر شعر نشست. به این معنا الهام شاعرانه را قبول ندارم.
به چه معنایی قبول دارید؟
به این معنا که فرد واجد شخصیت شاعرانه باشدو حساس نسبت به آن چه در پیرامون اش می‌گذرد باید نسبت به زبان و جهان توأمان حساس باشد. من مرزی بین زبان و جهان نمی‌بینم و این دو در هم تنیده هستند زیرا جهان در زبان و با زبان است که تجربه می‌شود. و در کنار این حساسیت و خود را در معرض وقایع قرار دادن البته مطالعه، دانش و تکنیک هم لازم است.
شما چطور شعر می‌نویسید؟
من هر زمان، خودم را خالص و شفاف و در عین حال منتقدانه در برابر زندگی و هستی قرار دهم می‌توانم شعر بنویسم. هرچه خواندم، هرچه می‌دانم و هر خاطره‌ی شاعرانه ای که دارم را کنار می‌گذارم. خودم و‌یک تجربه‌ی اول شخص زیستی ،که اگر بتوانم آن را با خالص ترین وجه، بدون تزیین، حاشیه و تزریق کردن هر چاشنی دیگری بردارم و بگذارم روی میز، شعر گفته ام.
بعد از سرودن شعر، آن را ویرایش نمی‌کنید؟
پس از نوشتن شعر، بیشتر حذف می‌کنم. به باور من بخش عمده‌ی فرآیند خلاقیت در شعر متکی بر حذف است تا اضافه کردن.‌یک متخصص و منتقد می‌تواند هرچیزی را که بعد از سرودن و تجربه‌ی ناب شاعرانه به شعر چسبانده شده ؛ تشخیص دهد.
برخی منتقدان با قرار دادن فرم در تقابل با معنا و مفهوم ، شعر مفهوم محور را شعری ضعیف تلقی می‌کنند در مورد معنا در شعر چگونه فکر می‌کنید؟
به نظر من کلمه اساساً و ماهیتاً مشیر به معنا است. کلمه‌ی بدون معنا نداریم،پس شعر بدون معنا هم حرف بی ربطی است. من اگر حرفی برای گفتن نداشته باشم؛ شعر نمی‌گویم. و این درست، نقطه‌ی مقابل جمله ای است که آقای براهنی در موخره کتاب «خطاب به پروانه‌ها» گفته است. عبارتش را دقیق به خاطر نمی‌آورم ولی با این مضمون که هیچ کس به خاطر این که حرفی برای گفتن دارد؛ شعر نمی‌گوید.من اما درست برعکس، اگرحرفی برای گفتن، نداشته باشم، شعر نمی‌گویم. شاعر جایگاه متفکر را هم دارد. علاوه بر معنا زدایی به فرم زدایی هم که در هنر معاصر و بیشتر در نقاشی و هنرهای تجسمی‌اتفاق افتاد ه است می‌توان اشاره کرد. وقتی مارسل دوشان سنگ توالت را در موزه می‌گذارد و این به عنوان‌یک اثر هنری تلقی می‌شود‌یعنی فرم زدایی از هنرهای تجسمی، که به عنوان‌یک رخداد هم تلقی می‌شود البته ؛در نقطه‌ی مقابل میکل آنژ، سنگی را جلوی خودش می‌گذارد ؛مدت‌ها رویش کار می‌کند و مجسمه‌ی داوود را می‌سازد در این موارد بحث‌ها و حرف و حدیث‌های زیادی هست. اما من مجسمه داوود میکل آنژ را برسنگ توالت مارسل دوشان ترجیح می‌دهم. برخی جریان‌های آوانگارد می‌گویند جهان،بی معنا و تصادفی است پس باید هنر هم این بی معنایی و تصادفی بودن را آشکار کند ولی به باور من این حرف خیلی ارتجاعی است و‌یک نوع محاکات است.این‌ها از‌یک سو با هنر سنتی که محاکاتی است و واقعیت را تقلید می‌کند مخالف هستند و از سوی دیگر جهان بیرون را محاکات می‌کنند، همان جهان پوچ، ابزورد و تصادفی را.
به هر حال در نقاشی و سایر هنرهای تجسمی‌به انتزاع رفتن توجیه بیشتری می‌تواند داشته باشد ولی در شعر انتزاع افراطی امکان پذیر نیست و با چنین شعری نمی‌توان ارتباط برقرار کرد.
شما فکر می‌کنید تئوری‌های ادبی مدرن و پست مدرن چقدر می‌توانند به شعر امروز کمک کنند؟
دانستن تئوری ادبی و هنری برای هنرمند کمک کننده است چون از‌یک آگاهی برخوردار می‌شود و می‌داند وقتی کاری انجام می‌دهد کجای این جغرافیای ادبی قرار دارد و نسبتش با این تئوری‌ها چیست. با این وجود از دل تئوری، شعر بیرون نمی‌آید. شعر از بطن تجربه‌ی بلاواسطه‌ی شاعر با زندگی و هستی زاده می‌شود. تئوری‌ها به آگاهی و تشخیص زاویه‌ی دید شاعر کمک می‌کنند تا او بهتر بتواند کار خودش را نقد کند ولی‌یک آسیب بزرگ هم دارند که کلیشه می‌شوند در ذهن شاعر،خصوصاً شاعرانی که سن کمتری دارند و فکر می‌کنند باید براساس نظریه شعر بگویند و به جای جهان زیستی و تجربه‌های انحصاری، تئوری ،مرجع و رفرنس آنها در شعر می‌شود. از تئوری صرف،‌یک شعر فاقد خون، انرژی و حیات بیرون می‌آید. چنین شعری تصنعی و تکنیکال است وشاعرش آن از خود به درشدگی و شاعرانگی که در عین حفظ عقلانیت لازم است را از دست می‌دهد. صرفاً تئوری ادبی خواندن و شعرگفتن خیلی خطرناک است. شاعر باید جامعه شناسی، روانشناسی، تاریخ، فلسفه، زبان شناسی و چیز‌های دیگر را هم بخواند و مهم تر از همه زیست شاعرانه ای داشته باشد.
نظرتان در مورد فضاهای متنوع برای نشر شعر و آثار ادبی به خصوص فضای مجازی از جمله شبکه‌های اجتماعی مثل اینستاگرام، تلگرام، واتس آپ، فیس بوک و…و آسیب‌ها و فرصت‌های آنها چیست؟
من فکر می‌کنم نمی‌توان جلوی پیشرفت و دستاوردهای مدرن را گرفت. مخالفت با امر فراگیر و جدید بیهوده است. ضمن این که این‌ها هنوز خیلی تازه وارد هستند و قضاوت در موردشان به خصوص برای من که دیرتر با این جهان آشنا شد ه ام دشوارتر است. حرف تازه ای در این مورد ندارم. و این فضاها را به عنوان مقوله‌هایی که می‌توانند شعر را در‌یک سطح گسترده پخش می‌کنند؛ می‌پذیرم. ولی در عین حال آسیب هم دارند به دلیل این که شعر را خیلی فست فودی و خلاصه می‌کنند و برش‌هایی از آن را نشان می‌دهند به عمق نمی‌روند و معمولاسطحی هستند .
نظر شخصی تان را به صورت خلاصه در مورد مفاهیمی‌که عرض می‌کنم ؛ بفرمایید؟
آزادی: آزادی از شریف ترین مفاهیمی‌است که من می‌شناسم اگر نباشد هیچ چیز اصیلی اتفاق نمی‌افتد شعر هم، فقط در فضای آزاد،هم به معنای درونی و هم به معنای بیرونی آن اتفاق می‌افتد. شعر،مدیون آزادی است و باید دین اش را به آزادی بپردازد. شاعر اگر ذهنش را از همه بندها آزاد نکند و در عین حال امکان و دغدغه‌ی آزادی اجتماعی نداشته باشد؛ شعر به معنای حقیقی اش محقق نمی‌شود.
برابری: برابری و عدالت از ایده‌ها و ایده آل‌های بزرگ انسانی است که هرگز محقق نمی‌شود.مفاهیمی‌از این دست فرضیه‌هایی هستند که به نظر نمی‌رسد اثبات شوند. فکر می‌کنم نمی‌توان به جهان عادلانه و عدالت مطلق دست پیدا کرد ولی باید امید به عدالت را از دست ندهیم و نباید چون محقق نمی‌شود آن را کنار بگذاریم.
البته من به آینده‌ی جهان خیلی خوشبین نیستم و در کتاب آخرم هم اکثرشعرها پایان تلخی دارند مثل «…جهان با پای خونین از پایان خودش عبور می‌کند»‌یا «…آخرین سرباز آخرین گلوله را در سینه خود شلیک می‌کند». با این همه فکر می‌کنم‌یک شاعر نباید امیدش را به آزادی و برابری از دست بدهد.
زیبایی: دوست دارم در مذمت زیبایی صحبت کنم. نه این که زیبایی را دوست نداشته باشم به دلیل این که امروز دیگر زیبایی،دل مشغولی هنرمند، ضرورتاً و به تنهایی نیست. زیبایی‌یک ایده وایده آل است ولی ما در واقعیت اغلب با جهان زشتی مواجه هستیم. بخشی از وظیفه شاعراین است که پیچیدگی‌ها و لایه‌های پنهان زشتی‌ها را به سادگی آشکار کند.
امروزه دیگر زیبایی آن وجه هستی شناسانه(‌یگانگی انتولوژیک خیر،حقیقت و زیبایی) به معنای افلاطونی خود را ندارد ؛ بیشتر جنبه صوری پیدا کرده است و مربوط به فرم است و به همین دلیل من دلم نمی‌خواهد همه‌ی دغدغه ام را در آن خلاصه کنم.
خوشبختی: خوشبختی به نظر من درگرو هماهنگی با جهان رخ می‌دهد‌یعنی ما وقتی احساس خوشبختی می‌کنیم که رابطه ارگانیک و معناداری با هستی برقرار کنیم.
حقیقت: چیزی که همیشه به دنبال آن هستیم و هرگز به آن دست پیدا نمی‌کنیم ولی معنی اش این نیست که حقایقی در جهان وجود ندارد.
‌یعنی همه چیز نسبی و متکثر است؟
متاسفانه این نسبی گرایی نظریه غالب جریان‌های فرهنگی امروز است و خیلی مزخرف است. ما اگر بگوییم همه چیز نسبی است و هر کس می‌تواند در هر موردی نظری داشته باشد این که شروع قضیه ونقطه حرکت هر چیز است.. خوب بعدش چی؟ اگر معیاری وجود نداشته باشد می‌شود همین جهان سستِ پُست مدرن که می‌بینید.
پست مدرنیسم قائل به این است که همه برداشت‌ها از جهان‌یک تفسیر است و هیچ تفسیری بر تفسیر دیگر برتری ندارد؟
درست، ولی این تفسیرها شان‌یگانه ای ندارند مثلا تفسیر نیچه از جهان با تفسیر مثلا‌یک تاجر برابر نیست.
ولی حرف پست مدرنیسم این است؛ به دلیل این که مبنایی در جهان وجود ندارد این تفسیرها بر هم برتری ندارند؟
این صفرقضیه است و بعد باید گفت تو به عنوان‌یک آدم فرهیخته چه نظری داری؟ نظرت را بگو و به شکل ساختارمندی از آن دفاع کن،این جاست که ارزش تولید می‌شود وگرنه این نسبی گرایی و «هرکس نظری دارد» ما را به جایی نمی‌رساند.
شعر کجای زندگی و اولویت چندم شما است؟
فکر، اولویت اول زندگی من است. این خارخار و دغدغه‌ی اندیشیدن، فکر کردن و‌یاد گرفتن، اصل زندگی من است. من فلسفه، هنر، معماری و… می‌خوانم ولی برای بیان تجربیات حساسی که نسبت به زیست جهانم دارم، شعر را امکان خوبی می‌دانم.
برای من شریف ترین فرم‌های نوشتن،‌یادداشت نویسی و شعر است به این دلیل که می‌خواهم حرف خودم را بزنم و دوست ندارم حرف دیگران را نقل کنم.
اندیشیدن، فکرکردن و‌یادگرفتن برایم، همیشه مهم بوده است ؛ من درسن حدود 50 سالگی دکتری فلسفه هنر خوانده ام به خاطر این که دوست داشتم ببینم فلسفه در فضاهای آکادمیک چگونه است. هر چند که کار در دانشگاه هم ضرورت ادامه‌ی تحصیل را به لحاظ فرمال ایجاب می‌کرد.
در مورد شعر تجربی و گونه‌های آن مثل شعر زبان، اجرایی و… چگونه فکر می‌کنید و چقدر می‌توانید به عنوان‌یک مخاطب با این گونه شعرها مثلا شعر علی باباچاهی ارتباط برقرار کنید؟
بعضی از کارهای آقای باباچاهی را دوست دارم ولی هیچ وقت دغدغه ام نبوده که کارهای ایشان را کامل بخوانم. با این وجود کاراکتر فرهنگی باباچاهی را نمی‌پسندم مثلا مناظره ای را که با شمس لنگرودی داشت و در روزنامه شرق هم چاپ شد ؛خواندم. برای من قابل قبول نبود که ایشان در‌یک مناظره این قدر به نقل قول از دیگران مثل فوکو، دریدا، و… بپردازد. من حرف‌های شمس لنگرودی را علی رغم این که ساده تر بودند بیشتر پسندیدم .در مناظره و گفتگو شخص باید خودش باشد این روزها این قدر کتاب از این متفکران فلسفه‌ی غرب چاپ شده است که نقل قول ازآنها کار سختی نیست آقای شمس لنگردی بیشتر خودش بود. این‌ها به نظرم بیشتر شوی روشنفکری است.
البته جناب رفعتی من فکر می‌کنم وقتی از هر متفکر و اندیشمندی مثل فوکو، دریدا و.. نقل قول می‌کنیم در واقع داریم حرف، موضع و کلام خودمان را تقویت می‌کنیم به عبارت بهتر اگرفردی برای استحکام و اثبات حرف و نظرش شاهد و مثال‌هایی از متفکران صاحب نظر در آن حوزه بیاورد ؛ چه عیبی دارد؟
در تقویت کلام اشکال ندارد ولی مشکل این جاست که ما زندانی این نقل قول‌ها بشویم و به اعتبار آنها سخن بگویم. شما باید به اعتبار تشخیص خودت صحبت کنی این معضل فرهنگی ماست که تک جمله‌های اندیشمندان غربی را از متن آنها بیرون می‌آوریم و این جا و آن جا نقل و به آنها استناد می‌کنیم در حالی که این نقل قول‌ها دربرخی موارد در متن اصلی جمله‌های متناقض خودشان را هم دارند و معمولا هم از روی ترجمه‌ها‌یی نقل می‌شوند که بعضی از آنها به متن اصلی چندان وفادار نبوده اند. من اخیراً به خاطر تحصیلم در رشته فلسفه مجبور بودم به متون اصلی مراجعه کنم. واقعا در برخی موارد نقل قول‌هایی که از اندیشمندان غربی می‌کنیم اصلاً در تضاد کامل با نظریه‌ی آنها قرار دارد و اگر خودش آن را ببیند تعجب می‌کند.
شما از شاعرانی بودید که دیر آمدید ولی زود رسیدید، نشر چشمه دو مجموعه شعر شما را چاپ کرد و بازخورد خوبی هم داشت ولی بعضی از دوستان شاعر مثلا در همین کرمان خودمان واکنش خوبی نداشتند مخالفت‌ها و موافقت‌ها در شعر خود را بیشتر از چه طیف‌هایی دریافت کردید؟ تا زمان چاپ اولین مجموعه شعرتان کجا بودید و چه می‌کردید؟
شاید بعضی از دوستان شاعر در کرمان فکر می‌کردند راه تهران از کرمان می‌گذرد‌یعنی من باید از مدخل جریان‌های شعری کرمان عبور می‌کردم و مدرک شاعرانگی استانی ام را می‌گرفتم؛ بعد به تهران می‌رفتم…با این محافل ارتباطی نداشتم و دوستان را هم که شاعران خوبی در بین آنها وجود دارد ؛ نمی‌شناختم. برای خودم از دهه 60 شعر می‌گفتم ؛درسال‌های 64-63‌یک سری شعر نیمایی و چارپاره را برای مجله« زن روز» آن زمان که دبیرشعرش آقای‌یوسفعلی میرشکاک بود؛ می‌فرستادم و چاپ می‌شد. در دهه 70 زیاد با شعر دمخور نبودم و به تحصیل در رشته معماری پرداختم. من کتاب اولم را به انگیزه پسرم نوشتم، شعرهایی را در حواشی کتاب‌هایم‌یادداشت می‌کردم بعد دیدم تعداد آنها زیاد شد و فکر کردم اگر فردا پسرم بخواهد مرا بهتر بشناسد شاید بد نباشد آنها را چاپ کنم. من بدون هیچ رابطه و آشنایی مجموعه شعرم را برای بررسی به نشر چشمه دادم و پس از مدتی از نشرچشمه تماس گرفتند و از من خواستند که برای مذاکره در مورد چاپ کتابم به نشر بروم و در نهایت کتاب «همه چیز عادی است» چاپ شد و جزء پنج کتاب اول دور جدید شعر نشر چشمه بود.
بازخورد مخاطبان هم بد نبود کتاب اول من به چاپ دوم رفت و بعد هم ترجمه شد. البته بخش عمده ای از آن را مدیون نشرچشمه هستم که ویترین خوب و مهمی‌در شعر امروز است هر چند که همه کتاب‌های شعر این نشر هم به چاپ‌های بعدی نمی‌رسند.
امروزه تصویر غالبی از‌یک هنرمند‌یا شاعر در جامعه وجود دارد انسانی منزوی، افسرده بعضاً معتاد به مواد مخدر و… است. من فکر می‌کنم شاید برخی از شاعران و هنرمندان ما خودشان علاقه مندند که سرداری مغلوب باشند تا فاتح و این تبدیل به‌یک استایل و تیپ هنری شده است از طرفی‌یک سری ارزش‌های خرده بوژوازی و طبقه متوسط هم برای هنرمند خیلی خوشایند نیست. آیا می‌شود، شاعر موفقی داشته باشیم که زندگی معمول و خوبی هم داشته باشد ؟
به نظر من باید شاعران و هنرمندان زندگی خوبی داشته باشند و در اجتماع، زندگی خانوادگی و روابط اجتماعی شان موفق باشند ولی در عین حال فراموش نکنیم که شاعر موجودی تنها وغمگین است زیرا حساسیتش نسبت به دیگران بیشتر است و رنج‌های انسان و جهان را بیشتر می‌بیند و حس می‌کند. متاسفانه مثال‌های متعددی از این معضل در ادبیات ما وجود داشته و دارند.با این وجود باید اعتیاد ،انزوا،فقر و افسردگی را شکست داد و از آن عبور کرد.
جناب رفعتی ! شعر دولتی و رسمی‌بی حساب و کتاب از طرف نهادهای متولی حمایت و چاپ می‌شود ولی از شعر مستقل نسبت به آن حمایتی صورت نمی‌گیرد.نظر شما راجع به ادبیات رسمی‌چیست؟ آیا شاعر و هنرمند باید مستقل از حاکمیت باشد‌یا خیر؟
من فکر می‌کنم هنرمند و شاعر امروز باید نسبت خودش را با قدرت تعریف کند و تحت هیچ شرایطی زیرسایه‌ی آن قرار نگیرد.‌یکی از مولفه‌های هنرمند بودن، منتقد بودن است. وضعیت اپوزیسیونی هنرمند را می‌پسندم.زیرا نقش او این است که دست روی کمبودها، زخم‌ها و جنبه‌های تاریک جهان بگذارد. من جایگاه هنرمند را‌یک جایگاه منتقدانه و دگراندیشانه می‌دانم و به همین دلیل اصلاً موافق حمایت نهادهای دولتی از هنرمندان نیستم. این‌یک معامله است وقتی حمایت می‌کنند ؛ توقعاتی هم دارند پس بهتر است هنرمند نه از طرف قدرت حمایت شود و نه توقعی از او داشته باشند. این‌یک نقد سیاسی نیست در واقع توضیح‌یک وضعیت فرهنگی است.
حرف من این استکه هنرمند نباید نه زیرچتر‌یک نهاد دولتی و نه حتی‌یک محفل شعری برود. این شرافت انتقاد ومخالفت را می‌پسندم.
چه برنامه‌هایی برای آینده دارید و اگر حرف خاصی هست بفرمائید؟
کماکان شعر می‌نویسم. البته بیشتردرگیر تز دکتری ام هستم که در مرز معماری،شعر و فلسفه است و امید وارم بتوانم بر این مبنا کتابی در آورم. حرف خاصم این است که من همان قدر نسبت به دیدگاه‌های دیگران نقد دارم به همین نسبت و بیشتر هم برمواضع و دیدگاه‌های خودم تامل و معمولا آن‌ها را نقد می‌کنم زیرا معتقدم حقیقت خالصی وجود ندارد و ماهیت تفکر دینامیک است وطبیعی می‌دانم که دیگران هم حرف‌ها و دیدگاه‌هایم را نقد کنند.ونکته‌ی پایانی اینکه از صحبت با شما،دوست و شاعر فرهیخته و صمیمی‌لذت بردم و بسیار سپاسگزارم از فرصتی که در اختیار من گذاشتید.

مسلمانان زیر خاکستر دموکراسی

مسلمانان زیر خاکستر دموکراسی

بسم الله خرمی

کمیسیون حقوق بشر سازمان ملل متحد روز جمعه طی یک گزارش بر اساس مصاحبه با آوارگان روهینگیای مسلمان برمه در بنگلادش ارائه داد. این گزارش که در 43 صفحه تنظیم شده است، به شرح مفصل اقدامات غیر انسانی بودائیان و ارتش برمه می پردازد.
در مقدمه گزارش آمده است که این گزارش طی یک مصاحبه با 220 نفر از آوارگان در هشت منطقه متفاوت تهیه شده است. کمیسیون حقوق بشر احتمال می دهد که در برمه جنایت علیه بشریت رخ داده باشد. در این گزارش آمده است که در میان کشته شدگان مسلمان در برمه کودک شش ماهه ای یافت می شود که سرش بریده شده و مادرش توسط 5 پلیس میانماری مورد تجاوز گروهی قرار گرفته است.
زیدرعدالحسین رئیس کمیسیون حقوق بشر ضمن تقبیح این اقدامات می گوید: «در وظایف کدام ارتش دنیا آمده است که باید این اقدامات بیشرمانه را انجام دهد؟ این چه نوع عمل پاکسازی است؟»
وی پس از بر شمردن اقدامات فجیع بودائیان افراطی و ارتش برمه اضافه کرد: « این چه نوع نفرتی است که مردی کودکی را که برای شیر مادرش گریه می کند را بکشد و مادرش را هم مورد تجاوز گروهی قرار دهد؟»
از سال 1948 که بریتانیا اجازه داد میانمار و آرکان به عنوان دولت برمه استقلال پیدا کند، جهان شاهد نقض حقوق اقلیت ها و از جمله 8 میلیون نفر مسلمان در این منطقه بوده است. در این گزارش می خواهیم به بررسی علل اقدامات ضد انسانی دولتمردان برمه بر ضد اقلیت ها از جمله مسلمانان بپردازیم.
افراط گرایی و مبارزه با مسلمانان
روهینگیا زبانی است مرکب از ترکی، عربی و فارسی و به متکلمان آن روهینگیا می گویند که صددرصد مسلمانند. جمعیت آنها 8 میلیون نفر است و 4درصد از جمعیت برمه را تشکیل می دهند. اسلام آوردن آن ها از طریق مبلغانی بوده است که در قرن اول هجری برای تجارت به برمه می آمدند. روهینگیایی ها در آرکان، در ایالت راخین زندگی می کنند که در سال 1948 توسط بریتانیا با میانمار تلفیق شد و کشور استقلال یافته برمه را تشکیل دادند. بودابابا که در اواخر قرن بیست رهبر مذهبی بودائیان برمه بود را می توان آغاز گر سیاست های ضد مسلمان این منطقه دانست. و به این ترتیب می توان سیاست های مذهبی و ایئولوژیک را یکی از دلایل رخ دادن فجایع بر ضد مسلمان در برمه دانست. بودائیان افراطی معتقدند که غیر بودائیان برمه ای نیستند و مسلمانان این کشور را بنگلادشی می دانند. بودابابا در دستوری اعلام کرد که مسلمانان روهینگیا یا باید از برمه خارج شوند و یا باید به قتل برسند. همین دستور موجب شد تا افراط گرایان به خانه های مسلمانان یورش ببرند و دست به قتل و کشتار و اقدامات غیر انسانی بزنند.
قانون شهروندی منهای مسلمانان
دومین دلیل را می توان نیازهای امنیتی دولت برمه دانست، پس از آنکه اقدامات خشونت آمیز علیه مسلمانان اوج گرفت، مسلمانان گروه های نظامی خودمختاری برای مبارزه با مهاجمان افراطی و دولتی تشکیل دادند. دولت برمه به دلیل مقابله با این گروه ها بیش از 9 بار به مناطق مسلمان نشین حمله کرد و هربار عده زیادی از غیر نظامیان را به قتل رساند. دولت برمه هر از چندگاهی مردان مسلمان را یا به قتل می رساند و یا به مکان های نامعلومی منتقل می کند. زنان آنها را هم مورد تجاوز گروهی قرار می دهند و کودکانشان را به قتل می رسانند.
در سال ۱۹۸۲ قانون حقوق شهروندی در برمه به تصویب رسید که به واسطه این قانون از میان ۱۴۴ قومیت موجود در میانمار ۱۳۵ قومیت حق شهروندی دریافت کردند و ۹ دسته از اقوام اقلیت از حق شهروندی محروم شدند که بزرگترین این قومیت‌های، قوم روهینگیا است. مسلمانان حتی فاقد مدرک اقامتی هستند و نمی توانند به هیچ جای برمه مسافرت کنند، حتی به آنها گذرنامه هم تعلق نمی گیرد و نمی توانند به خارج از برمه مسافرت کنند. کمپ های مهاجرت آوارگان روهینگیا، در نزدیکی بنگلادش نیز از حملات ارتش برمه در امان نیستند. تعداد زیادی از آنها را به آب می اندازند، خانه هایشان را آتش می زنند و تعدادی را هم سر می برند.
مقامات دولتی همواره برای حل تخاصمات در ایالت راخین معتقدند که مسلمانان باید به خارج از برمه نقل مکان کنند. دولت ضمن حمایت از افراط گرایان، از جنایات غیر انسانی آنها جلوگیری نمی کند و در نقش نظاره گر باقی می ماند.
آمریکا حامی نژادپرستی
دلیل سوم را می توان ناشی از حمایت دولت های پشتیبان دولت برمه دانست. پشتیبانی غرب از افرادی مثل آنگ سان سوچی که با ژست حمایت از حقوق بشر در حمایت از جنایات ضد بشری دولت، اعلام می کند که: « مسلمانان روهینگیا تابعیت برمه ندارند و باید با آنها مبارزه کرد»، نشان می دهد که فعالیت های اقتصادی و کسب منافع تجاری برای دولت هایی مثل ایالات متحده اهمیتی بیش از جقوق بشر و جان انسان ها دارد.
پشتیبانی ایالات متحده را می توان به وضوح در فراری دادن دالایی لاما رهبر بودائیان از تبت و تقویت تسلیحاتی گروه نظامی منصوب به او مشاهده کرد.هیلاری کلینتون هم در سفر خود به برمه در سال2011 هیچ اشاره ای به اقدامات خشونت آمیز ارتش در ایالت راخین نکرد. ایالات متحده در چندسال اخیر اقدام به سرمایه گذاری های عظیم در برمه نموده است و به نظر نمی رسد که بخواهد با ژست های حمایت از حقوق بشر آنها را از دست بدهد.
اجلاس کشورهای اسلامی در سی ام دی ماه 1395 که به میزبانی مالزی در کوالالامپور برگزار شد نیز، نتیجه عملی برای مسلمانان بی پناه روهینگیا دربرنداشت و به یک بیانیه ختم شد.
موضوع برمه را دیگر نمی توان یک موضوع داخلی دانست و باید آن را یک موضوع بین المللی شمرد. چرا که دو گروه در آن حجضور دارند. یک گروه برخی کشورهای غربی مانند ایالات متحده هستند که طرفداران دولت برمه هستند، و یک گروه هم برخی کشورهای مسلمان مانند ایران، اندونزی و مالزی هستند که خود را حامی مسلمانان روهینگیا می دانند. اما به نظر می رسد اگر این دو گروه باز هم سکوت اختیار گنند و اوضاع در برمه برضد مسلمانان به همین ترتیب پیش رود، شاهد بک ژنوسید یا نسل کشی عظیم بر ضد اقلیت روهینگیا خواهیم بود. اگر وضع در برمه به همین ترتیب پیش رود، باید دموکراسی را همچون مرده ای دانست که بودائیان در حال ریختن خاکستر آن بر روی مسلمانان روهینگیا هستند.

میز خبر

تشییع پیکر حسن جوهر چی
پیکر حسن جوهر چی صبح روز یکشنبه 17 بهمن به خانه ابدی اش در بهشت زهرا منتقل شد. این مراسم با حضور پرشور مردم و هنرمندان همراه بود.

موافقت ایران با حضور کشتی گیران آمریکایی در مساقات جام جهانی
بهرام قاسمی سخنگوی وزارت امور خارجه کشورمان اعلام کرد: با توجه به توقف اجرای محدودیت‌های تبعیض آمیز علیه ورود شهروندان ایرانی به آمریکا بر اساس حکم قاضی فدرال آمریکا و با عنایت به درخواست رئیس فدراسیون کشتی جمهوری اسلامی ایران و رییس فدراسیون بین المللی کشتی، با صدور روادید برای تیم کشتی آمریکا به منظور شرکت در مسابقات جام جهانی کشتی در کرمانشاه موافقت شد.

اعلام زمان کنکور سراسری از زبان توکلی
توکلی مشاور عالی سازمان سنجش و آموزش کشور در گفتگو با خبرنگار حوزه دانشگاهی گروه علمی پزشکی باشگاه خبرنگاران جوان؛ با اشاره به زمان پذیرش داوطلبان مقطع کارشناسی اظهار داشت: بر اساس برنامه زمانبندی شده آزمون سراسری سال 96 به منظور پذیرش دانشجویان در دوره‌های روزانه، شبانه، پیام نور، غیر انتفاعی، پردیس‌های خود گردان و موسسات غیر انتفاعی و رشته‌های با آزمون دانشگاه آزاد در تیر ماه سال 96 برگزار می‌شود و با توجه به برنامه زمانی اعلام شده پذیرش داوطلبان از روز سه‌شنبه 19 بهمن 95 از طریق سایت سازمان سنجش کشور آغاز و تا ساعت 24 پنج شنبه 28 بهمن ماه 95 پایان می‌پذیرد.

نوزاد ایرانی در راه آمریکا
به نقل از سی ان ان، نوزاد 4 ماهه ایرانی که از عارضه قلبی رنج می برد و بخاطر طرح ضدمهاجرتی دونالد ترامپ، رئیس جمهور آمریکا از سفر به این کشور منع شده بود، خیلی زود می تواند در آمریکا تحت معالجه قرار بگیرد.

چهارمحال و بختیاری قهرمان مسابقات دوی
صحرانوردی ناشنوایان
به گزارش گروه استان های باشگاه خبرنگاران جوان از شهرکرد؛ مسابقات دوی صحرانوردی ناشنوایان قهرمانی کشور گرامیداشت دهه مبارک فجر با شرکت 9 تیم در اراک برگزار شد که تیم 4 نفره استان چهارمحال و بختیاری با کسب امتیازات برتر، جام قهرمانی این رقابتها را از آن خود کرد.

برجسته کردن نفوذ امروز اهمیت دارد
به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی باشگاه خبرنگاران جوان؛ آیت الله صادق آملی لاریجانی رئیس قوه قضاییه امروز(یکشنبه) در نخستین همایش ملی نظام سلطه و جریان نفوذ که در مرکز همایش های سازمان صدا و سیما برگزار شد، با گرامیداشت ایام دهه فجر، اظهار داشت: خداوند را شاکر هستیم که در این جلسه حضور داریم و از خداوند می خواهیم که روح بلند امام(ره) را عالی‌تر نگه دارد.
وی با تأکید بر اینکه بحث نفود یک بحث بسیار جدی است، گفت: برجسته کردن این مسئله در زمان ما بسیار مهم است چرا که هم باید در بحث نفوذ به یک جمع بندی برسیم و هم در عموم آن را گسترش دهیم.

جدول گذاری مقابل بولوار 42 متری مقابل مسجد سیدالساجدین(ع)
شهردار منطقه سه با اشاره به آسفالت بولوار 42 متری مقابل مسجد سیدالساجدین (علیه‌السلام) در شهرک خواجو گفت: کار جدول‌گذاری این بولوار نیز به پایان رسید.
به گزارش کرمان‌شهرآن‌لاین، منصور ابراهیمی افزود: بعد از آسفالت این بولوار، جدول‌گذاری آن به طول 1560 متر در دستور کار قرار گرفت که با تلاش نیروهای شهرداری منطقه و همکاری سازمان عمران، به پایان رسید.

تکنولوژی روز دنیا در راه تقاطع‌های
غیرهم‌سطح شهر کرمان
جانشین مدیر پروژه‌های خاتم در شهر کرمان گفت: از 389 نفر نیرویی که به‌وسیله‌ی قرارگاه خاتم در کرمان به کار گرفته شده‌اند، فقط پنج نفر غیربومی هستند.
جانشین مدیر پروژه‌های خاتم در شهر کرمان گفت: از 389 نفر نیرویی که به‌وسیله‌ی قرارگاه خاتم در کرمان به کار گرفته شده‌اند، فقط پنج نفر غیربومی هستند.
به گزارش کرمان‌شهرآن‌لاین، موسی نجفی در حاشیه‌ی بازدید خبرنگاران از تقاطع‌های غیرهم‌سطح قرارگاه خاتم در کرمان افزود: پنج نفر نیروی غیربومی نیز برای انتقال تکنولوژی به نیروهای بومی در کرمان حضور دارند.

انصاری عضو شورای شهر تهران: آقای قالیباف شهردار بودن از جان 16 نفر بیشتر می ارزد؟

انصاری عضو شورای شهر تهران:
آقای قالیباف شهردار بودن از جان 16 نفر بیشتر می ارزد؟

عضو شورای شهر تهران گفت: شهردار نسبت به جان آتش‌نشانان مسئول است و باید عذرخواهی کند.
به گزارش ایلنا؛ غلامرضا انصاری با بیان اینکه شهر تهران روی سه گسل فعال زلزله قرار گرفته است، گفت: آیا با سه نردبان بلند ۵۵ متری و ۱۰ نردبان ۳۲ متری و امکانات حداقلی که در این حادثه استفاده شد آیا می‌توانیم با بحران‌های بزرگ مقابله کنیم.
وی با تاکید بر اینکه اعتبارت مصوب آتش‌نشانی را به این سازمان تحویل ندادیم،‌ اظهار کرد: آیا وقتی ایستگاه‌های آتش‌نشانی را توسعه دادیم؛ امکانات متناسب با آن را نیز تامین کردیم، در خصوص نیروهای آتش‌نشان چند درصد از لیسانس‌ها و فوق لیسانس‌ها را جذب این کار کردیم؟ آیا از آتش نشان دیپلمه می‌توانیم انتظار آتش نشانی علمی را داشته باشیم؟
انصاری با اشاره به نبود تشک نجات در صحنه حادثه گفت:‌ اگر این تشک وجود داشت آتش نشانانی که از طبقات آویزان بودند، می‌توانستند خود را نجات دهند.
این عضو شورای شهر با بیان اینکه شهردار تهران وظیفه دارد از جان پرسنل آتش نشان خود محافظت کند، خاطرنشان کرد: ما در این حادثه ۱۶ تن از بهترین نیروها را از دست دادیم، در حالی که بسیاری از آنها زیر دو سال سابقه خدمت داشتند و باید افرادی برای اطفای این آتش سوزی بزرگ به صحنه حادثه می‌رفتند که بیش از ۵ سال سابقه داشتند. وی با تاکید بر اینکه مدیر عامل آتش نشانی تخصص لازم را ندارد، تصریح کرد: آیا در پرسنل آتش نشانی هیچ فرد متخصصی نبود که به عنوان مدیر این سازمان انتخاب شود؟ آیا استفاده از نیروهای غیرتخصص توهین به یک سازمان تخصصی نیست؟
انصاری خاطرنشان کرد: رئیس آتش نشانی در چند صحنه حادثه مدیریت داشته و چند دوره مربوط به آتش‌نشانی را گذرانده است؟
وی با بیان اینکه در این حادثه چند درصد از آتش نشانان بی‌سیم داشتند؟ تصریح کرد: اگر همه آنها بی سیم داشتند و تشک نجات نیز مهیا بود شاید می‌توانستند جان خود را نجات دهند.
وی خطاب به شهردار گفت: جان ۱۶ همکار عزیز ما در این حادثه فدا شد، آیا نمی ارزد که یک مسئول به خاطر این مساله عذرخواهی کند. استعفا پیش‌کش!
وی ادامه داد: آیا نباید سازمان آتش‌نشانی نقشه ساختمان پلاسکو را داشت تا با ساختمان آشنا شده و نقاط آسیب‌پذیر آن را می‌شناختیم؟
انصاری ادامه داد: شهردار حداقل در خصوص جان آتش‌نشانان مسئول است و باید عذرخواهی کند و همچنین باید بررسی کنیم که اگر حادثه‌ای اتفاق افتد به چه نحو باید مدیریت کنیم.

پایان تحریم روی جنگ سالاران افغانستان

پایان تحریم روی جنگ سالاران افغانستان
به گزارش وال استریت ژورنال، شورای امنیت سازمان ملل متحد، نام گلبدین جکمتیار از لیست سیاه این سازمان حذف شد.
شورای امنیت می گوید: حذف نام حکمتیار از لیست سیاه راهی برای برقراری صلح در افغانستان است. حکمتیار یکی از بدنام ترین جنگ سالاران افغانستان است که پس از تشکل دولت در 2001 در جبهه مخالف دولت قرار گرفت. وی از مجاهدین دوران مبارزه با اتحاد جماهیر شوروی بوده است. به گفته اعضای شورای امنیت، حذف نام گلبدین حکمتیار از لیست سیاه که با حمایت ایالات متحده صورت گرفت، می تواند فرش قرمزی برای ورود صلح به افغانستان باشد.
بدعهدی ترامپ در برابر مردم آمریکا
رویترز در مطلبی نوشت: دونالد ترامپ 20 ژانویه در مراسم تحلیف ریاست جمهوری اش مطابق با قانون اساسی آمریکا سوگند ادا کرد. وی سوگند خورد تا تمام توان خود را برای حفظ، نگهداری و دفاع از قانون اساسی آمریکا به کار گیرد.
یک هفته بعد، در تاریخ 27 ژانویه، وی در یک فرمان اجرایی ورود مسلمانان به خاک آمریکا را ممنوع اعلام کرد؛ اقدامی که آشکارا خلاف قانون اساسی آمریکا است.
وی ورود پناهجویان سوری را به مدت 120 روز ممنوع کرد و صدور روادید برای اتباع 7 کشور عمدتا مسلمان ایران، عراق، لیبی، سومالی، سودان، سوریه و یمن را به مدت 90 روز به حالت تعلیق درآورد.
پس از اجرایی شدن این فرمان، بسیاری از دانشجویان و افرادی که دارنده گرین کارت آمریکا بودند در فرودگاه های این کشور بازداشت شدند. بسیاری از مردم آمریکا و در رأس آنها اساتید دانشگاه ها در اعتراض به این ممنوعیت، تظاهرات برپا کردند.
ترامپ با صدور این فرمان نشان داد به وعده هایی که در طول مبارزات انتخاباتی به هوادارانش داده بود، پایبند است؛ اما سوگند ریاست جمهوری، مسئولیتی در برابر تمام آمریکایی ها بر شانه ترامپ گذاشته است.
وی در مراسم تحلیف خود به خدا سوگند یاد کرد که با تکیه بر قانون اساسی، حافظ منافع تمامی مردم آمریکا باشد.
فرمان اجرایی ترامپ پس از سفر ترزا می، نخست وزیر انگلیس، به واشنگتن برای دیدار با وی صورت گرفت. ترزا می پس از دیدار با ترامپ به ترکیه رفت. مشخص نیست که وی درخصوص تصمیم ترامپ با اطلاع بوده است یا خیر؛ اما دعوت عجولانه وی از ترامپ برای رفتن به انگلیس حاکی از یک «رابطه خاص» میان وی و رئیس جمهور جدید آمریکا است.
دعوت ترزا می از ترامپ برای سفر به انگلیس موج اعتراض مردم این کشور را در پی داشت. همچنین ترامپ موجب ایجاد نفاق و تفرقه میان اروپایی ها شده است. با روی کار آمدن وی، راست گرایان اروپایی بیش از پیش قدرت گرفته اند. به هرحال، اقدام نخست وزیر انگلیس در محکوم نکردن اقدام ترامپ در ممنوع کردن ورود مسلمانان به آمریکا و دعوت عجولانه وی برای سفر به لندن عاقلانه نبود. این درحالی است که در سراسر جهان و به خصوص کشورهای اسلامی که مشمول قانون ممنوعیت ورود به آمریکا شده اند، اعتراضات شدیدی به پا شده است. کشورهایی همچون ایران و عراق نیز با محکوم کردن این قانون هشدار دادند که این اقدام را تلافی خواهند کرد.
به نظر می رسد ترامپ پیش از صدور این دستور با هیچ یک از جوامع اطلاعاتی، وزارت دفاع، وزارت کشور و دادگستری مشورت نکرده بود.
دونالد ترامپ هیچ تجربه ای در اداره کردن یک کشور ندارد و باید بیاموزد که اداره آمریکا تنها با احترام به قانون اساسی و ارزش های آمریکایی امکان پذیر است.

حجت‌الاسلام ربانی سخنگوی شورای شهر : شورای شهر ننگ تخریب خانه شهر را به دوش نمی گیرد

حجت‌الاسلام ربانی سخنگوی شورای شهر :
شورای شهر ننگ تخریب خانه شهر را به دوش نمی گیرد

زهره امینی زاده
به گفته سخنگوی شورای شهر اعضای این شورا با تخریب خانه شهر مخالفند، زیرا معتقد هستند که این خانه با پول مردم ساخته شده است. شورا نمی تواند با این طرح همراه و به خواست مردم بی‌تفاوت باشد. حجت الاسلام محمد ربانی در گفتگو با ایسنا درباره تعیین بازه زمانی برای تخریب خانه شهر می گوید از مدتها قبل بحث تخریب خانه شهر در شورای شهر مطرح است، به دلیل اینکه خانه شهر در جلوی ساختمان جدید استانداری قرار دارد. به این بهانه دوستان بحث را در شورا مطرح کرده و پیشنهاد دادند که خانه شهر خراب شود. سخنگوی شورای شهر کرمان از مخالفت قریب به اتفاق اعضای شورای کنونی با تخریب خانه شهر خبر داد و افزود یکی از دلایل مخالفت اینکه خانه با پول مردم ساخته شده و مالک آن در اصل مردم هستند. به طور قطع آنها حاضربه نابودی آن چیزی که سرمایه گذاری کرده اند، نیستند. به گفته ربانی بحث خراب شدن خانه شهر از شورای سوم مطرح بوده و شهرداران قبلی هم دخیل هستند. وی افزود: « انتظار و توقع عمومی مردم کرمان مبنی بر تخریب خانه شهر نیست. در صورتی که این اقدام صورت بگیرد، با بهت و تعجب مردم مواجه می شویم. قطعا اگر شورا و شهرداری بخواهند زیر بار تخریب خانه شهر بروند، مردم ما را زیر سئوال می‌برند و ما پاسخی برای توقع و انتظار مردم نداریم».
او با اشاره به اینکه ساختمان خانه شهر دارای بنای شکیل و چشم انداز خوبی است و ۷۰ سال از عمر این ساختمان می‌گذرد، افزود که بهتر است حرف ها از طریق رسانه منتقل نشود. مایلیم استاندار و معاونانش بحث خانه شهر و میدان شهداء را رو در رو مطرح کرده و از کارشناسان نظر بخواهند. ربانی می گوید چطور است که آقای استاندار مرمت و بازسازی باغ فتح آباد را که مخروبه شده بود، با سرمایه گذاری میلیاردی پیگیری و احیاء می کنند؟ اما اصرار دارند که خانه شهر را که در ذهن مردم بنای جذاب و با سابقه ای است، خراب کنند؟
سخنگوی شورا تصریح کرد که به عنوان شورای شهر در ایام باقی مانده از عمر شورا صلاح نمی دانیم زیر بار تخریب خانه شهر برویم، زیرا مردم انتظار آن را ندارند. شورای دوره چهارم ننگ تخریب خانه شهر را به دوش نمی گیرد. وی افزود:«از سوی دیگر هنوز یک تا دو سال به بهره برداری از ساختمان استانداری مانده و بنده به اصرار دوستان به تخریب خانه شهر در این موقعیت شک دارم و می گویم چه اصراری است که اکنون این مصوبه را داشته و تن به تخریب خانه شهر دهیم؟» سخنگوی شورای شهر کرمان با اشاره به نامه معاونت عمرانی استانداری برای شورا و مهلت ۲۰روزه برای تخریب خانه شهر گفته:« قرار بود پولی به حساب شهرداری واریز شود، نه پولی که در قبال تخریب خانه شهر و احداث جای جدید. بلکه مقرر شده بود، از اعتبارت دولتی مبلغ ۵ میلیارد تومان واریز و شهرداری آن را برای پل سیدی هزینه کند که جلوی این پول گرفته شده و به شکلی می خواهند از شورا باج خواهی کرده و در قبال این ۵ میلیارد تومان شورا زیر بار تخریب خانه شهر برود که بعید می‌‌دانم این اتفاق در این دوره شورا بیفتد.»

گزارشى از گرم خانه هاى شهردارى کرمان زندگى زنان گرم‌خانه

گزارشى از گرم خانه هاى شهردارى کرمان
زندگى زنان گرم‌خانه

زهره امینی زاده
گرم‌خانه‌‌هایی توسط شهرداری در سطح شهر برای بی‌پناهان ایجاد، که امکاناتی از قبیل پتو، غذای گرم، حمام و متادون را برای آنها فراهم کرده است. اما برای بهبود وضعیت این قشر نیاز به همکاری خیرین است.
هر کدام از ما با تمام گرفتاریها سرگرم زندگی خود هستیم اما در گوشه و کنار شهر زنانی هستند که به هر دلیلی برای گذران زندگی تنشان را عرضه می کنند. نهادهای دولتی با ایجاد گرمخانه برای تعدادی از آنها سرپناه فراهم کردند. شورای هماهنگی مبارزه با مواد مخدر در قاِئم آباد یک ساختمان را برای اسکان این افراد اختصاص داده و شهرداری این مکان را تجهیز نموده است، خیرین نیز حداقل دو وعده غذا برای این زنان تهیه می کنند. این افراد امکان رفت و آمد آزاد دارند. چند روز پیش به این گرمخانه ها سرزدم. گرمخانه واقع در قائم آباد ساختمانی است که پیش از این مدرسه بوده، یک سالن بزرگ با تعدادی اتاق در اطراف. کف اتاق ها با موکتهایی قهوه ای رنگ فرش شده و قالیچه هایی کوچک با فاصله در جای جای سالن خودنمایی می کند. در هر کدام از اتاقها که مساحت تقریبا زیادی دارند حداقل پنج تخت دوطبقه قرار دارد . روی هر تخت تشک پتو ومتکای تمیز است. خود این زنان نظافت مرکز را برعهده دارند، هرچند به گفته «راحله جنگجو» مسئول گرمخانه بعضی اوقات از تمیز کردن شانه خالی می کنند. گرمخانه کاملا تمیز است. اگر چه رنگ دیوارها با موکت قهوه ای رنگ سازگار بنظر میرسد، اما پرده های به رنگ قرمز کدر، نامناسب با فضا بود. البته قطعا این مکان برای افرادی که پیش از این زیراندازی جز کارتن و خانه ای بجز پارک نداشتند، مکانی بسیار دلپذیر است.خودشان نیز راضی هستند. هر چند آرامش اصلی را مهربانی و برخورد بسیار انسانی «راحله جنگجو» ایجاد می‌کند. او که با سنی کم و کمتر از اغلب این افراد به مهربانی با آنان صحبت می‌کرد و دست نوازش و بوسه های این طردشدگان راپس نمی‌زد.
آشپز این مجموعه زنی حدودا پنجاه ساله، خونگرم و صمیمی است. او که پس از مرگ همسرش، بنا به دلسوزی مادرانه تمام دارایی همسرش را بنام تک فرزند دخترش انتقال داده، اکنون مورد بی مهری فرزند قرار گرفته است. با آشپزی و نیز قبول مسئولیت در غیاب مسئول مرکز با دریافت حقوق از شهرداری در این مکان زندگی را ادامه می دهد. این گرمخانه ۲۸ زن را پوشش داده است.حدود ساعت ۵ بعدازظهر تقریبا ده نفر از آنان در مرکز حضور داشتند، «خدیجه» نام یکی از آنها بود که تن بسیار لاغرش در بلوز پسته ای رنگ و شلوار مشکی بسیار به چشم می آمد. او به بیماری ایدز مبتلاست، با اینکه دارو و خدمات پزشکی او رایگان است، اما با پزشکش همکاری نمی کند و شاید عمرش هم نه مانند قدش بلند که مثل موهای سیاهش کوتاه باشد. «ستاره» برخلاف دیگر زنان لباس بسیار رسمی به تن داشت، در مانتوی بلند مشکی و شال صورتی رنگ بلند قیافه ای چاق و رنجور داشت. او تمایلی به حرف زدن ندارد اما رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون، رنگ و روی ستاره نشان دهنده بیمار بودنش است. او هم متاسفانه اچ آی وی مثبت است. از آنان خواستم هر کدام دوست دارند با ما همکلام شوند.
امید به تشکیل خانواده ساکنین گرم‌خانه را سرپا نگه داشته
ابتدا «ساحل» که چشمهای درشتش با خط چشم سیاه گیراتر شده، پوست صاف و خوش رنگش زیباییش را دو چندان کرده است.تنها تن صدا و گاهی نامفهوم حرف زدنش این پیام را می رساند که سالهاست مصرف کننده انواع مواد مخدر بوده، از زندگیش می گوید. او بارها در لابلای حرفهایش جمله ” قبلا که خوشگل بودم” را تکرار می کند. این زنان هم مانند همه ما بنظر میرسد گاهی در حرفهایشان غلو می کنند. «ساحل» می گوید :«در کلاس اول راهنمایی به هجدهمین خواستگار که مهندس بود، جواب مثبت دادم، ۹سال عقد بودم. توسط همسرم معتاد شدم، مادر شوهرم بخاطر اینکه از پرداخت هزینه مراسم عروسی شانه خالی کند سعی داشت ما بچه دار شویم، البته من علی رغم سن کم اجازه ندادم او به خواسته اش برسد، هرچند با جدایی ما هرگز مراسم عروسی برپا نشد.» در سراسر حرفهایش امید موج میزند، ظاهرا اخیرا با کسی دوست شده که به او قول ازدواج داده است. قرار است زمینهای کشاورزیش را بفروشد و «ساحل» را به عنوان همسر دوم به شهر خودش ببرد، زیرا همسر اولش نتوانسته فرزندی به او بدهد. در دل آرزو می کنم کاش این زنان بی آنکه زندگی دیگری را خراب کنند به سروسامان برسند. «ساحل» دائم از دوستش می گوید، اینکه به خواست خود و به امید دوستش ترک کرده است، میزان متادون مصرفیش هم رو به کاهش است. او از خانواده اش چیزی نمی گوید. به ناچار می‌پرسم. گذرا جواب می دهد، می گوید پدرش در بندرعباس یک همسر داشته و در کرمان نیز مادر «ساحل» و یک زن صیغه ای. از مهربانی مادرش می‌گوید، از اینکه آرزو داشته فرزندانش درس بخوانند و «ساحل» با پسرخاله اش ازدواج کند. رویایش این است که بهبود یابد، سر و سامان بگیرد و مادرش را به خانه دعوت و سبب خوشحالیش شود. از خواهران و برادرانش پرسیدم، جواب داد یک خواهر و سه برادر دارد که با «ساحل» هم پدر و هم مادر مشترک دارند. خواهرش هم معتاد و ازدواج اول ناموفقی داشته، بار دوم با فردی کوچکتر از خود ازدواج و با کمک شوهرش ترک کرده. اکنون فرزند دارد و زندگی خوبی را سپری می‌کند. به گفته «ساحل» یک برادرش وکیل و برادر دیگر مبل فروش است. برادر بزرگترش تازه همسرش را از دست داده و حشیش مصرف می کند. از «ساحل »می‌پرسم امکان زندگی نزد خانواده را دارد؟ می‌گوید وقتی می خواهم بیایم بیرون برای دریافت متادون برادرم ازمن می پرسد کجا می روی و درگیر می شویم. «ساحل» می گوید گاهی پیش آمده سه روز خماری کشیده، اما تن به خودفروشی نداده است.
پس از صحبت با «ساحل» با «راحله جنگجو» مسئول گرمخانه راجع به او حرف زدم. جنگجو گفت:« ساحل هر چند وقت یکبار از فردی صحبت می کند که وارد زندگیش شده، اما پس از چند وقت دوباره صحبت از ترک نفر قبلی و آشنایی با فرد جدید به میان می آورد. الان هم با وجودی که می گوید تا عید با فرد فعلی ازدواج می کند، چند روز پیش که کسی برای صیغه کردن یکی از این زنان پا پیش گذاشته بوده، ساحل به عنوان داوطلب خود را معرفی کرد.» «مریم» یکی دیگر از این زنان است که از من می‌خواهد قصه زندگیش را گوش کنم. «مریم» از این می گوید که شاید سوگند او به خدا دروغ باشد اما هرگز قسم روح پدرش را دروغ به زبان نیاورده و نخواهد آورد. به گفته «مریم» مرگ پدرش سرآغاز اعتیاد او بوده، در ۹سالگی پدر و مادرش از هم جدا می شوند، سالها با خواهر و برادرانش در یک خانه زندگی می کردند، مرگ پدر غم و غصه بی پایانی را برای وی به ارمغان می آورد و ۷بار دست به خودکشی می زند. «مریم »می گوید لیسانس ادبیات فارسی است و نوشتن را دوست دارد، حداکثر خواسته اش این است که اتاقی خلوت و آرام داشته باشد و در تنهایی بنویسد. درلابلای صحبتهایش از بزرگان تئاتر کرمان یاد می کند. او از این می گوید که شناسنامه و دفترچه بیمه اش را گم کرده، سه ماه است نتوانسته حقوق پدرش را بگیرد و اکنون پولی برای امرار معاش و حتی تهیه نسخه اش ندارد. وی از خیرین می خواهد به یاریشان بیایند. «مریم» دل در گرو کسی دارد که اکنون زندانی است و امیدوار است روزی به او برسد. از اینکه هم اتاقی هایش بدون اجازه دست به وسایل او میزنند و گهگاهی الفاظ رکیک بکار می برند دلخور است. از مسئول گرمخانه پرسیدم می شود شناسنامه و دفترچه بیمه جدیدی برای او تهیه کرد؟ گفت تلاش می کند این مشکلات را حل کند. هرچند او برای تامین مواد مخدر شناسنامه و دفترچه بیمه اش را گرو گذاشته و اکنون دچار مشکل شده است.
بی‌پناهان چشم‌انتظار
کمک خیرین
به اتفاق «راحله جنگجو» راهی گرمخانه دوم شدیم. این گرمخانه داخل شهر قرار دارد، شهرداری این مکان را فراهم و تجهیز کرده است. بسته بندی پتوها و متکاها هنوز باز نشده است.این ساختمان فضایی بسیار صمیمی دارد، شبیه خانه واقعی. ساختمان آن دو طبقه است، طبقه دوم دو واحد مجزا و بزرگ دارد. رنگ سفید دیوارها و معماری معمولی به فضا آرامش بخشیده است.
طبقه دوم گرم‌خانه شهرداری که هنوز تجهیز نشده
تعداد ساکنین اینجا ۱۰ نفر و البته ظرفیت گرمخانه بسیار بیشتر است. فقط سه نفرشان حضور داشتند و در حالی که به موسیقی که از موبایلشان پخش می شود گوش می‌دادند، ملافه سفید روی تشکهای رنگی میدوزند. از این سه نفر دونفرشان تمایل به حرف زدن ندارند. سکینه که سنی حدود پنجاه سال دارد و فقط کارتن خواب بوده، می گوید اهل مشهد است، شوهرش قاچاق فروش بوده و اعدام شده است. پس از مرگ شوهر بدون درآمد مانده و آواره خیابانها شدند. تعدادی از فرزندانش به سنی رسیدند که می توانند روی پای خود بایستند، کوچکترها نزد پدرومادر همسرش در اصفهان زندگی می کنند. او هم ۸ سال است در کرمان ساکن گرمخانه ها است. گرم گفتگو با سکینه بودم که یکی از دو خانمی که ابتدا حرف نمی‌زد، در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود، گفت همسرم بخاطر فقط یک میلیون تومان زندانی است. این زن و سایر ساکنان گرمخانه منتظر کمک خیران هستند. از راحله جنگجو و ساکنین گرم‌خانه خداحافظی می‌کنم، اما فکرم پیش آنها می‌ماند.اینکه سرنوشت به آنها فرصت حداقل زندگی را می دهد؟
شهرداری یک گرمخانه نیز برای مردان ایجاد کرده، که هرشب حدود ۴۰ مرد بی‌خانمان به این گرمخانه مراجعه می‌کنند.هر چند گرم‌خانه‌ها حدود ۸۰ نفر از بی‌خانمان‌ها را پناه دادند. اما قطعا تعداد بی‌‌پناهان شهر بیش از اینهاست و می طلبد خیرین به این قشر آسیب‌دیده جامعه توجهی داشته باشند.