سینما

منتشر شده در صفحه سبک زندگی | شماره شماره ۴۷۰

سینما
محمود قلی‌پور
زن گفت: «پوسیدیم به خدا تو خونه، پول سفر نداریم قبول، تا پارک سر کوچه و سینما و قدم زدن که می‌تونیم بریم، نمی‌تونیم؟»مرد روزنامه‌اش را بست و انداخت روی میز، اخم کرد و کنترل تلویزیون را برداشت و شروع کرد به بالا و پایین کردن کانال‌ها. زن دیگر چیزی نگفت. مرد تلویزیون را خاموش کرد و کنترل را هم انداخت کنار روزنامه، پسر ۷ساله و دختر ۸ساله‌اش کمی آن‌طرف‌تر مشق می‌نوشتند. صدای برخورد کنترل به شیشه میز که آمد سرشان را برگرداندند سمت پدر. مرد با اخم گفت: «مشق‌تون رو بنویسید». بلند شد و رفت توی آشپزخانه. زن روی سینک بیهوده دستمال می‌کشید. مرد در یخچال را باز کرد و بست و بعد رو به زن گفت: «تو بگو کجا بریم؟ یه چیزی می‌گی بعد نمی‌شه جمعش کرد». زن دستمال را آویزان کرد و گفت: «تنبلی نکن، بهونه نیار، بیا ببریم‌شون سینما.» مرد سری تکان داد و از سر ناچاری پذیرفت.
جلوی در سینما شلوغ بود. مرد گفت: «بیاین بریم پارک، اینجا خیلی شلوغه». بچه‌هابه مادرشان نگاه کردند و بغض کردند. زن گفت: «خب بریم پارک اما بچه‌ها به امید سینما اومدن». مرد نفس عمیقی کشید و گفت: «گرفتار شدیم به خدا. بریم بلیت بخریم.» چند دقیقه بعد وارد سینما شدند. بچه‌ها خوشحال بودند. زن آرام در گوش مرد گفت: «خدا خیرت بده». مرد پخی خندید و جواب زن را نداد.
فیلم که تمام شد، زن آرام به مرد گفت: «خیلی طولانی بود، حوصله‌ات سر نرفت؟» چراغ‌های سالن که روشن شدند، نم اشک را روی گونه‌های مرد دید. مرد گفت: «نه اصلا طولانی نبود. خیلی خوب بود». با روی خوش به بچه‌ها گفت: «سینما پیشنهاد کی بود؟» پسر از صندلی‌اش بلند شد و گفت: «پیشنهاد فاطمه». خواهر اما گفت: «نه پیشنهاد من و حامد با هم بود». پدر دستی به سر بچه ها کشید. پسر و دختر دست پدر را گرفتند و از سالن همراه جمعیت خارج شدند. زن به پرده سینما نگاه کرد و لبخندی زد.

7

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 5
  • امروز: 213
  • دیروز: 369
  • هفته: 4,101
  • ماه: 15,077
  • سال: 89,340