تحت الشعاع





۱۴ مهر ۱۳۹۷، ۱۰:۵۷

تحت الشعاع

یاسر سیستانی نژاد

طنزیماتچی

ایلنا نوشت:«بالا نرفتن دستمزد عواقب بدی برای تولید دارد.»

تغارناز و مخاطب خاص به تغارنیوز آمدند. تغارناز به طرف تغار دوید و گفت:«سلام، عجیجم! حالت خوبه؟» مخاطب خاص لبخندی زد و گفت:«حالا یواش تر بدو می خوری زمین و دهانه ات آسیب می بینه تغار ناز!»

تغار با بی میلی جواب سلام تغارناز را داد. تغارناز گفت:«چی شده تحلیل جون! نبینم اون روزی که نالاحت باشی!» تغار گفت:«دلم خوشه که اوضاع و احوال جهان رو تحلیل می کنم، اما از پس زندگی خودم برنمیام.» در همین لحظه طنزیماتچی وارد شد. اسکناس هایش را شمرد و توی جیبش گذاشت. شاهد عینکی از پشت دیوار گفت:«یک اسکناس پنج هزار تومانی، یک دو هزار تومانی و یک هزار تومانی! جمعش میشه هشت هزار تومن! در پیشگاه تایخ شهادت میدم که طنزیماتچی یک دلاری اش را فروخت!» طنزیماتچی خشمگین نگاهش کرد و گفت:«محو بشود آن تاریخی که توی فسیل بخواهی روایتش کنی!» مخاطب خاص به طنزیماتچی سلامی کرد و گفت:«جناب طنزیماتچی! چه خبر از اوضاع و احوال اقتصادی؟!» تغار غر زد:«چه خبر؟ ایشون یک دلاری اش رو فروخته چه غم داره؟!» طنزیماتچی که از این برخورد تغار ناراحت شده بود، رو به مخاطب خاص گفت:«ایشان الآن یک ماه است حتی یک خبر هم تولید نکرده، آن وقت تقاضای افزایش دستمزد دارد.» تغارناز روبان صورتی اش را جا به جا کرد و گفت:«جناب طنزیماتچی! بی حُلمتی نباشه ها. بالا نَلَفتَنِ دستمزد، تولید لو تحت الشعاع قلال میده!» مخاطب خاص گفت:«آره من تحت الشعاع دوست دارم.» تغار دستی به ستون فقراتش گرفت و گفت:«خانم مخاطب! خواهش می کنم شما از من دفاع نکنین. به ضررم میشه.» مخاطب خاص دست در جیب شلوارش فرو برد و گفت:«اِ وا، آخه چرا؟ تغاری، جناب طنزیماتچی که از خودمونه» و لبخند زد و زیرچشمی به طنزیماتچی نگاه انداخت. 

تغار گفت:«شما باید بگین که من دستمزد دوست دارم. میگین من تحت الشعاع دوست دارم.» مخاطب خاص گفت:«آخه تحت الشعاع قشنگ تره! زندگی آدم متنوع تر میشه.» دستش را روی گونه اش زد و گفت:«جون مخاطب تا حالا هیچ تابستونی این قدر سرگرمی داشتین؟ هر روزش دلار یه قیمتی بود.» دست هایش را بالای سر برد و گفت:«رفت بالا!» دوباره دست ها را پایین آورد و گفت:«اومد پایین!» چند بار این کار را انجام داد. طنزیماتچی گفت:«خانم مخاطب، رفتارهای خودتان را کنترل بفرمایید. اینجا یک رسانه عمومی است. رفتارهای شما شبیه حرکات موزون شده و کیان تغار نیوز را تهدید می کند.» مخاطب خاص گفت:«من کیان دوست دارم.» طنزیماتچی لپ هایش را باد کرد و به اطراف فوت کرد. شاهد عینکی گفت:«شهادت می دهم که طنزیماتچی از انتقاد مخاطب خشمگین شد.» طنزیماتچی عصبانی شد و در تغار نیوز را محکم به هم کوبید. تغارناز گفت:«تحلیل جون! تو چه طوری با این رییس بد اخلاق کار می کنی؟» و دستمال آلبالویی اش را بیرون آورد و کشک از گوشه چشم خود پاک کرد. تغار دست روی شانه تغارناز گذاشت تا او را دلداری بدهد. طنزیماتچی با عصبانیت بیشتر گفت:«اینجا جای لوس بازی نیست. شما هنوز به هم محرم نشدید و کارتان مشکل منشوری دارد. شاهد عینکی ببیند آبرو برایتان نمی گذارد.»

تغار دستش را برداشت و گفت:«این که ما محرم نیستیم هم تقصیر شماست. پایین بودن دستمزد، تاریخ عروسی ما رو تحت الشعاع قرار داده.» مخاطب خاص گفت:«آخی عزیزم! بازم تحت الشعاع دوست دارم.» طنزیماتچی پول ها را از جیب بیرون آورد و در دهانه تغار انداخت. تغار هم به تغارناز چشمکی زد و با هم از تغارنیوز بیرون رفتند. مخاطب خاص دست هایش را در هم قفل کرد. لب ها را غنچه کرد. چینی به پیشانی انداخت و همین طور که به طرف طنزیماتچی قدم برمی داشت، گفت:«جناب طنزیماتچی اجازه بدین من به جای شاهد عینکی در پیشگاه تاریخ شهادت بدم که شما عزیزترین و مهربان ترین و دلنشین ترین و دلرباترین ودلبرترین و…»

طنزیماتچی در را باز کرد. سرفه ای زد و با دست اشاره کرد که مخاطب خاص بیرون برود. مخاطب خاص به طرف درخت گلابی قدم برمی داشت و ادامه می داد:«خوش تیپ ترین و دست و دلباز ترین و دلار دار ترین و تغاردوست ترین و…»

طنزیماتچی در را بست و روی زمین ولو شد.

 

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

بیشترین نظر کاربران