برگ گلابی

منتشر شده در صفحه گشت و گذار | شماره 1250

برگ گلابی

روزنامه همشهری نوشت:«رونمایی از پراید 40 میلیون تومانی!»

طنزیماتچی؛ دست به کمر، کنار میز ایستاده بود. با شلوار مشکی و پیراهن سفید و پاپیون! پارچه سفیدی روی یک شیء پهن بود. شاهد عینکی از افق نمایان شد. پشت کله اش را خاراند. خواست حرف بزند که طنزیماتچی انگشت اشاره اش را روی نوک بینی گذاشت. شاهد عینکی فهمید که مصالح تغارنیوز در سکوت است. صدای ترمز پرایدی از زیر درخت گلابی سکوت را شکست. مخاطب خاص پیاده شد. لی لی کنان و سوت زنان، خود را به تغارنیوز رساند. آدامس کشکی زیر دندان هایش جریس جریس می کرد. چشمش که به طنزیماتچی افتاد، چشم هایش را بست. دست ها را روی سینه اش گذاشت و گفت:«وای! خدای من! جناب طنزیماتچی شما چه قدر خوشتیپ…» طنزیماتچی نگاهی به اطراف انداخت. حرف مخاطب خاص را قطع کرد و گفت:«خوب هستید، خانم مخاطب خاص؟» مخاطب خاص گفت:«بله، تحلیلگر خوش تیپی مثل شما رو که می بینم…» طنزیماتچی دوباره وسط حرف مخاطب خاص پرید و گفت:«خواستگارتان خوب هستند؟» مخاطب خاص با احساس بیشتر گفت:«بله، جناب چوپان هم مثل شما روز به روز خوش تیپ تر و…» طنزیماتچی، کلافه به شاهد عینکی نگاهی انداخت. شاهد نیش هایش دو برابر عرض شانه هایش باز بود. طنزیماتچی زیر لب گفت:«زهر مار، خرمگس!» مخاطب خاص آدامس کشکی اش را ترکاند. به میز اشاره کرد و پرسید:«جناب طنزیماتچی! این چیه روی میز، زیر اون پارچه؟» طنزیماتچی؛ پاپیونش را مرتب کرد. زیر چشمی نگاهی به شاهد عینکی انداخت. سرفه ای زد. با انگشت، به درخت گلابی اشاره کرد و به شاهد عینکی گفت:«جناب شاهد! تحلیل امروز ما درباره تأثیر پدیده فتوسنتز بر فراوانی محصول گلابی و چالش های پیش روی آن است. شما به عنوان شاهد عینکی به مدت 2 ساعت همه اجزای درخت از جمله برگ، شاخه، تنه، میوه، ریشه، دُم برگ، رگ برگ، ساقه و… را مورد مشاهده قرار بدهید. خواهشمندم هیچ جزئی از چشم تیزبین شما پنهان نماند.» شاهد عینکی، عینک های ته استکانی اش را بالا زد و رفت. طنزیماتچی لبخند پیروزمندانه ای زد و رو به مخاطب خاص گفت:«خانم مخاطب خاص! طرحی که هم اکنون زیر این پارچه است، یک طرح محرمانه است که به زودی باید رونمایی شود. اما از آن جایی که شما مخاطب هستید و دانستن؛ حق شماست، به شما می گویم که چیست؟» و به طرف میز رفت. با یک دست پارچه را بالا زد. تغار از زیر پارچه نمایان شد و هم زمان موسیقی شادی از تغار پخش شد. مخاطب خاص خندید. دستها را روی گونه هایش گذاشت و گفت:«چه هیجان انگیز! تغار جون خودمونه که!»

طنزیماتچی گفت:«قرار شده که از تغار تحلیلگرمان با قیمت 40 میلیون تومان رونمایی کنیم.» مخاطب خاص گلو صاف کرد و گفت:«رونمایی؟ تغار جون که همیشه در انظار عمومی به خدمت رسانی مشغول بودن! فرق نکردن که با قَبلَنا! حالا خودتون آره! خوش تیپ شدین و…» طنزیماتچی وسط حرف مخاطب خاص پرید و گفت:«قرار نیست فرق کنه! مگه پراید با قبلاً فرق کرده که شده 40 میلیون تومان؟ خب! تغار ما هم بشه 40 میلیون! فرقی هم با قبلش نداره!» تغار  دهانه اش را باز کرد و گفت:«برای اولین بار جناب طنزیاتچی قدر ما رو دونست!» مخاطب خاص گفت:«آره! من آدمای قدر شناس رو دوست دارم. آدمای قدرشناس و خوش تیپ و…» طنزیماتچی فوری پارچه سفید را برداشت و گفت:«خب! تغار جان برو زیر پارچه!» و شاهد عینکی را صدا کرد:«بیا شاهد! بیا کافیه!» شاهد عینکی گفت:«هنوز رگ برگ رو مشاهده نکردم!» طنزیماتچی و  مخاطب خاص به هم نگاه کردند و زدند زیر خنده! شاهد عینکی برگ گلابی را به دست گرفته بود و با دقت مشاهده می کرد.

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :