هشت سال نوری

منتشر شده در صفحه گشت و گذار | شماره 1239

هشت سال نوری

رییس مجلس گفت:«برخی نقش اپوزیسیون می گیرند، انگار از مریخ آمده اند.» تغار چرخید. به طور خود جوش به آسمان متمایل شد. مریخ را جستجو کرد. فوراً چراغش روشن شد. یک نفر در مریخ پوزخند می زد:«از ساعت چند اینجایین؟» آدم فضایی های مریخی یکصدا گفتند:«هشت چهار سال نوری!» آن یک نفر پرسید:«کی خسته است؟» جمعی از مریخی ها گفتند:«ونوس!» طنزیماتچی از راه رسید. تغار را سر و ته کرد و روی آن نشست. خمیازه ای کشید و گفت:«خیلی خسته ام! خسته از گرانی! خسته از این همه ناکارآمدی! خسته ام. می فهمی؟ خسته!» تغار از زیر نشیمنگاه طنزیماتچی فریاد زد:«قربان! من دیگر تحمل این همه تحقیر را ندارم. مگر من پیت حلبی هستم که دائم روی بنده می نشینید؟ من در حال رصد صور فلکی بودم تا ببینم اپوزیسیون از کدام سو قرار است بیاید.» طنزیماتچی گفت:«تا اطلاع ثانوی هر گونه تحلیلی ممنوع است وگرنه مطابق قانون دمار از روزگارت در می آورم.»

تغار جنبید. طنزیماتچی دمر شد. مخاطب خاص کتاب به بغل از راه رسید. آدامسش را ترکاند و سلام کرد:«خوبی، تغار جون؟» تغار با عصبانیت گفت:«نه خوب نیستم. حالم از همه مردادها خراب تر است؟ هیچ چیز سر جایش نیست؟ این طنزیماتچی را تا حالا تحمل کرده ام، دیگر نمی توانم.» مخاطب خاص گفت:«چی شده عزیزم! چرا دلخوری؟ لُپات قرمز شده. الهی!» طنزیماتچی مقداری کشک برداشت تا بر دهانه تغار بمالد. تغار جاخالی داد و طنزیماتچی با سر رفت توی شکم شاهد عینکی. شاهد عینکی آخ بلندی گفت. طنزیماتچی گفت:«آخ و درد بی درمان! تو دیگر از کجا پیدایت شد؟» دهانه تغار کف کرده بود:«من دیگر خسته شدم. طنزیماتچی بی تخصص و بی تعهد است! همین کارها را کرده که تغار نیوز فقط یک مخاطب دارد.» شاهد عینکی گفت:«موافقم!» طنزیماتچی زیر لب گفت:«غلط می کنی!» مخاطب خاص که پی به شکاف بزرگی در تغار برده بود، ابراز نگرانی کرد و گفت:«من از حالا تا چند روز تغار نیوز را نگاه نمی کنم. نمی خوام شاهد خشونت شما علیه همدیگه باشم. میرم همین کتاب رو می خونم. کتاب مردان مریخی؛ زنان ونوسی» ناگهان دهانه تغار گشاد شد و گفت:«چی فرمودید مخاطب خاص؟ اینهایی که گفتید کی هستند؟ اپوزیسیون هستند؟» مخاطب خاص گفت:«جونم تغار جون؟ چی چی زیسیون دیگه چیه؟ من نشنیدم تا حالا! فیلمه؟» تغار که مخاطب خاص را خیلی از مرحله پرت می دید از حرکت باز ایستاد. مخاطب خاص کتاب را محکم به خودش چسباند. دماغش را بالا داد و رفت. طنزیماتچی سرش را از توی شکم شاهد عینکی بیرون کشید و به تغار خیره شد. تغار؛ انگشت به دهان به مریخ می اندیشید. تغار خسته بود. خسته از پیت حلبی بودن! خسته از طنزیماتچی! خسته از مخاطب خاص و شاهد عینکی! خسته از مریخ و ونوس!

1

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 175
  • دیروز: 238
  • هفته: 1,962
  • ماه: 7,611
  • سال: 84,401