رأی به شلوارک
۲۱ مرداد ۱۳۹۷، ۹:۴۷
رأی به شلوارک
جهان صنعت نوشت:«رأی من شلوار آذری جهرمی!»
طنزیماتچی از افق پدیدار شد. پاچه های شلوارکش در نسیم صبحگاهی تکان می خورد. تغار در آغوشش بود. نرم نرمک قدم بر می داشت. لبخندی زیبا بر لبانش نقش بسته بود. تغار را سر و ته بر زمین گذاشت و روی آن نشست. پای راستش را روی پای چپش گذاشت و زانویش را به بغل گرفت و به همان افقی که از آن پدیدار شده بود چشم دوخت. تغار زیر نشیمنگاه طنزیماتچی جنبید. طنزیماتچی سفت نشست. دوباره جنبید. وی سفت تر نشست. طنزیماتچی سرش را محکم تکاند. موهایش روی پیشانی افشان شد. شاهد عینکی از افق آن طرفی پدیدار شد. نگاهش به طنزیماتچی که افتاد با تعجب گفت:«جناب طنزیماتچی! این چه وضع لباس پوشیدن است؟» مفسر تغارنشین چشم غره ای رفت و خاطرنشان کرد:«به تو چه؟ تو فقط شاهد باش!» و دوباره به همان افق چشم دوخت. مخاطب خاص از کنار درخت سیب نمایان شد. شالش در همان نسیم صبحگاهی تکان می خورد. آرام آرام آمد تا به تغارنیوز رسید. ریز خندید و سلام کرد. طنزیماتچی همان طور که به افق چشم دوخته بود، جواب داد. قلب تغار تُلپ تُلپ می زد. یواش گفت:«قربان! آبروی من را جلوی مخاطب خاص بردید. ناسلامتی من تغار تحلیلگرم. شما مدتی است که همه اش روی بنده می نشینید.» مخاطب خاص گفت:«خوبین، طنزماتچی جون! تغار جون چطوره؟ شما خوبین آقای عینکی؟» شاهد عینکی دستپاچه گفت:«بله بله من خیلی خوبم. شما خوبین؟ از این طرف ها؟ از دیدن شما…» طنزیماتچی؛ خشمگین اظهار داشت:«اوهوی!» شاهد عینکی سری تکان داد. مخاطب خاص دست ها را روی سینه صلیب کرد و گفت:«وای خدای من! طنزیماتچی جون! چه شلوارک قشنگی! از کجا خریدین؟ وای که چه قدر بهتون میاد. من یه دونه صورتیشو دارم.» شاهد عینکی پشت کله اش را خاراند و گفت:«منم یه دونه قهوه ای…» طنزیماتچی چند گلوله کشک از زیر تغار برداشت و به شاهد عینکی داد:«بیا اینا دستمزد امروزت برو دنبال کارت. ما امروز به تو کاری نداریم. برو و در همان افقی که از آن پدیدار شده ای،محو بشو!» شاهد عینکی کشک ها را قاپید و محو شد. مخاطب خاص؛ آدامسش را باد کرد و ترکاند و گفت:«خب! می گفتم طنزیماتچی جون! من یه دونه صورتیشو دارم. یه دونه هم قرمزشو! دخترخاله هام به شلوارکای من حسودیشون میشه!» طنزیماتچی آهی کشید. فوتی به افق فرستاد و گفت:«شلوارک من هم بدخواهان زیادی دارد که به زودی مشت محکمی به دهان همه شان خواهم زد.» تغار گفت:«قربان! به نظر من این مشت محکم را پای صندوق رأی نثار بدخواهان کنید.» مخاطب خاص دست هایش را روی دهانش گرفت. سر پنجه بالا و پایین پرید. با هیجان گفت:«آره! من صندوق رأی دوست دارم. جناب طنزیماتچی من تیپ شما رو دوست دارم. تغار جون! مرسی که هستی و پیشنهادای فان می دی! منم با اون شلوارک صورتیه میام پای صندوق! خدااااافظ»
طنزیمات مشتی به دهانه تغار کوبید و گفت:«این اولین مشت محکم که دیگر چنین پیشنهادهایی ندهی! و اننتظارات مخاطب خاص را بالا نبری!»
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
وب گردی
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر بیشتر
بیشترین نظر کاربران
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید