چندکلامی درباره‌ی رابعه کعب قزداری مادر شعر پارسی

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 829

چندکلامی درباره‌ی رابعه کعب قزداری
مادر شعر پارسی

مطلب زیر اندک کلامی است درباره مادر شعر پارسی رابعه دختر کعب قُزداری که به رابعه بلخی هم شناخته شده‌است ، شیر زنی که روایت زیستن اش به تلخی ماجرای حیات زنانِ شاعر و هنرمندی است که مردان این سرزمین از دامن شان جان گرفتند و- برخی از ایشان – بسیار به سهلی از جهالت جان شان را ستاندند. رابعه بلخی هم دوره رودکی بوده و گویا با او به بحث و مشاعره هم بنشسته که به اختصار در ذیل به آن اشاره می کنم . باشد که سرگذشت مادر اهل ادب پارسی درس عبرتی باشد برای ما مردان .
وی شاعر پارسی‌گوی نیمه نخست سده چهارم هجری است. پدرش کعب قزداری، از عرب های کوچیده به خراسان و فرمانروای بلخ وسیستان وقندهاربود. از تاریخ ولادت و مرگ رابعه اطلاعات درستی در دست نیست. آنچه قطعی ست آن است که او هم دوره با سامانیان و رودکی بوده ست. تنها مدرک مستند از زندگی رابعه، روایتی‌ست که عطار نیشابوری در حکایت بیست و یکم کتابِ الهی نامه خویش در بحر هَزج مسدّس محذوف، در چهارصد و اندی بیت آورده است. آنچه از این روایت برمی‌آید آنست که رابعه دختر کعب قزداری، والی بلخ بوده و برادری بنام حارث داشته. کعب علاقه خاصی به رابعه داشته و در پرورش و تعلیم او کوشا بوده و به جهت توانایی‌های بی‌نظیر او در هنر و فنون، اورا با لقب زین العرب(زینت قوم عرب) خطاب می‌کرد. رابعه به استناد گفتار عطار، در سرودن شعر و هنر نقاشی به غایت توانا و در شمشیرزنی و سوارکاری بسیار ماهر بوده است.
پس از مرگ کعب، حارث بر تخت پدر می‌نشیند و در یکی از بزم‌های شاهانه او، رابعه با بکتاش، از کارگذاران نزدیک حارث دیدار می‌کند. عطار جایگاه بکتاش در دربار را کلیددار خزانه عنوان کرده است. رابعه بی‌درنگ دل به بکتاش می‌بازد و در نهایت دایه‌ی رابعه که از علاقه رابعه به بکتاش آگاه می‌شود، میان آن دو واسطه می‌شود. رابعه خطاب به بکتاش نامه‌ای می‌نویسد و تصویری از خویش ترسیم کرده و پیوست آن نامه می‌کند و بدست دایه می‌سپارد تا بدو رساند. چون بکتاش نامه رابعه را می‌خواند و تصویر اورا می‌بیند بدو دل می‌بندد و نامه‌اش را پاسخ می‌دهد. این نامه‌نگاری‌های پنهانی ادامه پیدا می‌کند و رابعه اشعار فراوانی خطاب به بکتاش ضمیمه نامه‌ها کرده و برای او می‌فرستد. ظاهرا روزی بکتاش رابعه را در دهلیزی می‌بیند و آستین اورا می‌گیرد که «چرا مرا چنین عاشق و شیدا کردی اما با من بیگانگی می‌کنی؟» رابعه از او آستین می‌افشاند که «عشق من به تو بهانه‌ایست بر عشقی عظیم‌تر» و اورا بخاطرافتادن در دام شهوت نکوهش می‌کند.
به نقل از عطار :
روزی لشکر دشمن به حوالی بلخ می‌رسد و بکتاش به همراه سپاه بلخ به نبرد می‌رود. رابعه که تاب بی‌خبری از وضعیت بکتاش را ندارد، با لباس مبدل و روی پوشیده، پنهانی در پس سپاه بلخ به میدان جنگ می‌رود. بکتاش در گیرودار نبرد زخمی می‌شود و رابعه که جان بکتاش را در خطر می‌بیند، شمشیر کشیده و به میانه میدان می‌رود و پس از کشتن تعدادی از سپاهیان دشمن پیکر نیمه جان بکتاش را بر اسب کشیده از مهلکه نجات می‌دهد.
در روایت عطار، رابعه روزی در راه با رودکی که عازم بخارا بوده دیدار می‌کند. رودکی شیفته توانایی رابعه در سرودن شعر می‌شود و اورا تحسین می‌کند و با او به صحبت و مشاعره می‌نشیند.
رودکی پس از آن راهی بخارا می‌شود و در بزمی در دربار پادشاه سامانی شعری که از رابعه به یاد داشت بازگو می‌کند که بسیار مورد پسند سلطان می‌افتد و چون از آن سوال می‌کنند، رودکی داستان آشنایی‌اش با رابعه و عشق او به بکتاش را برای شاه بازگو می‌کند، غافل از اینکه حارث – برادر رابعه – نیز در آن بزم حاضر است و از آن داستان باخبر می‌شود.
حارث بسیار خشمگین می‌شود، به بلخ باز می‌گردد و پس از یافتن صندوقی حاوی اشعار رابعه در اتاق بکتاش، به گمان ارتباط نامشروع آنان، فرمان می‌دهد بکتاش را در زندان افکنده و رابعه را به گرمابه برده و رگِ دستان او را بگشاید و درِ گرمابه را به سنگ و گچ مسدود کنند. روز بعد چون در گرمابه را می‌گشایند، پیکر بیجان رابعه را مشاهده می‌کنند که با خون خویش اشعاری را خطاب به بکتاش با انگشت بر دیواره‌ی گرمابه نگاشته است. بکتاش پس از آن، به نحوی از زندان می‌گریزد و شبانه سر از تن حارث جدا می‌کند، سپس بر مزار رابعه رفته و جان خویش را می‌گیرد.
نقل شده چون ابوسعید ابوالخیر داستان زندگی اورا شنید فرمود:
من این جانب رسیدم و از حال دختر کعب پرسیدم که عارف بوده است یا عاشق؟ جواب دادند اشعاری که بر زبان او جاری بوده دلیل این است که در عشق مجازی، ایجاد اینقدر سوز و گداز ممکن نیست، در شعر او هزل اصلا وجود ندارد بلکه در همه جا او ذات قدیم (جلَّ شأنهُ) را خطاب کرده است.
از رابعه جز هفت (به روایتی یازده) غزل و قطعه در دست نیست. ظاهرا تمامی اشعار وی به دست برادرش حارث معدوم گردیده و الباقی در گذر زمان از بین رفته است. اما قلیل اشعار بازمانده از وی بیانگر ذوق سرشار وی و تسلط او بر سرودن شعرفارسی است. رابعه را مادر شعر پارسی خوانده‌اند. او بحور و اوزانی را وارد شعر پارسی نموده که تا پیش از آن کسی در آن اوزان شعر نمی‌سروده است. نمونه این اشعار را شمس قیس رازی در کتاب المعجم فی معاییر اشعار العجم آورده است.
سخن به درازا کشید اما هنوز قطره ای از دریای زندگی پرتلاطم رابعه روایت نکرده ام، امید همه ما در روزنامه پیام ما به این است که این مطالب مخاطب را به مطالعه بیشتر و تحقیق در این ابواب تشویق کند . کلام را با چند بیتی منسوب به رابعه به پایان می رسانم:
عشق او باز اندر آوردم به بند
کوشش بسیار نامد سودمند
عشق دریایی کرانه ناپدید
کی توان کردن شنا ای هوشمند
عشق را خواهی که تا پایان بری
بس بباید ساخت با هر ناپسند
زشت باید دید و انگارید خوب
زهر باید خورد و انگارید قند
توسنی کردم ندانستم همی
کز کشیدن سخت تر گردد کمند
بخشی از منابع :
لباب الالباب، محمد عوفی، چاپ لیدن، ۱۹۳۰ میلادی، جلد ۲، صفحه ۱۶
حکایت رابعه، دکتر رضا اشرف زاده، چاپ اساطیر، صفحه ۲۳
المعجم فی معاییر اشعار العجم، شمس قیس رازی، تصحیح مدرس رضوی، تهران، صفحه ۱۳۳

62

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 75
  • دیروز: 303
  • هفته: 2,858
  • ماه: 9,313
  • سال: 108,050