کرمان بر پشت اسب

منتشر شده در صفحه کرمان زمین | شماره 823

کرمان بر پشت اسب
بخش ۳۹
سفرنامه«سراسر ایران بر پشت اسب» نوشته الا سایکس خواهر «سرپرسی سایکس» است. ترجمه این سفرنامه محمد علی مختاری اردکانی است، الا به همراه برادرش به جهانگردی پرداخت و اوقات زیادی را در ایران گذراند. یکی از مقاصد این سفر کرمان بود و صفحات قابل ملاحظه ای از این سفرنامه به کرمان گزیده ای از اختصاص یافته است. صفحه کرمون خلاصه این بخش را با عنوان «کرمان بر پشت اسب» به صورت دنباله دار به شما علاقه مندان تقدیم می کند؛
در لاله زار پیش می رفتیم. در حالی که در طرف چپ ما قله هرمی شکل کوه هزار خصیصه بارز دورنما بود که به ارتفاع پرابهت ۴۲۰۰ متری می رسید. دشت را با سرزمین کوهستانی عوض کرده بودیم و منظره روز به روز زیباتر می شد.
در یکی از مسیرها از دره تنگ عمیقی گذشتیم که در دو طرف آن پرتگاه های سنگ رسی به طور با شکوهی قد کشیده بودند و پایه آن ها با جوی آب موج دار شسته شده بود و در حاشیه آن گز و نسترن روییده بود و زیر درخت های بید دراز کشیدیم و لیوان پشت لیوان آب نوشیدیم و سنجاقک های ظریف آبی را تماشا کردیم که روی جویبار می پریدند قبل از این که به بالای دره برسیم و از گردنه ای در کوه ها با درخشان ترین رنگ ها عبور کنیم.
سفر با مزاج اسب ها می ساخت که روز به روز خوب تر و با حال تر می شدند. وقتی کاتمور والر (cotmor waler) اسب نظامی برادرم و اسب عرب من «نواب» کار نداشتند کاروان را همراهی می کردند. در چنان مواقعی رها بودند اما در عقب کاروان یورتمه می رفتند و گیاهان کمی که بود می چریدد و یک «بیا» از طرف مهتران کافی بود که اگر عقب می افتادند، لو بیایند. برادرم گاهی که نوبت سواری کاتمور بود، پیاده می شدو پیاده می رفت، اسب باهوش او را دنبال می کرد و اگر فرمان می دادند «بایست« می ایستاد، کاملاً ارام تا آن را فرا می خواندندف وقتی به اردو می رسیدیم، برادرم اغلب می گفت «برو پیش مهترت» که حیوان باشعور یواش یورتمه می رفت تا دوستش را پیدا کند و شیهه می کشید تا او را از ورودش باخبر کند. گاهی که در سفر ناهار می خوردیم، همان طور که روی قالی می نشستیم، کاتمور و نواب بالای سرما می ایستادند و از دست ما تکه هایی می خوردند و با کمال آداب رفتار می کردند. سم آنها هرگز به حیطه ما تجاوز نمی کرد گرچه خیلی شایق به غذا بودند. در هجدهم ژوئن (۲۸ مرداد) به دهکده بزرگ لاله زار رسیدیم که کاملا به علت جنگل سپیدارهای بلند از دید پنهان مانده بود و ما بیرون روی یک تهگاه بزرگ خشتی چادر زدیم که مخصوصا برای آن منظور توسط حاکم قبلی کرمان نزدیک جویبار ساخته شده بود، توقفگاه ایده آلی بود چون دهکده در دره طولانی سبز و خرمی واقع شده بود که پویده از گل های زیبا بود. هوا معطر به عطر نسترن و سی سنبل (نعناع صحرایی) بود که ترکیب عجیبی است. فرفیون به صورت صفحات زرد نخودی می روئید که با گله های صورتی کشمش کولی تضاد داشت، در حالی که اسطخودوس، مریم گلی (کلپوره)، بابونه، گل داودیف مامیران و کمی نیلوفر با بسیاری از گل های دیگر در اوج شکوفایی بود. اما این نقطه با صفا متاسفانه خیلی دور از گوه هایی بود که برادرم می خواست ورزش کند و سر آفتاب روز بعد به جست و جوی محل اردوی خوبی رفت و سایس را ساعت ده صبح پس فرستاد که جای مناسبی یافته است و من باید هرچه زودتر بروم.

24

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :