کرمان بر پشت اسب





۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۴۶

کرمان بر پشت اسب
بخش 2
سفرنامه«سراسر ایران بر پشت اسب» نوشته الا سایکس خواهر «سرپرسی سایکس» است. ترجمه این سفرنامه محمد علی مختاری اردکانی است، الا به همراه برادرش به جهانگردی پرداخت و اوقات زیادی را در ایران گذراند. یکی از مقاصد این سفر کرمان بود و صفحات قابل ملاحظه ای از این سفرنامه به کرمان گزیده ای از اختصاص یافته است. صفحه کرمون خلاصه این بخش را با عنوان «کرمان بر پشت اسب» به صورت دنباله دار به شما علاقه مندان تقدیم می کند؛
از آنجایی که خدمتکار سوئیسی که با خود آورده بودم اصلاً تناسبی با سیر و سفر نداشت، از فرصت استفاده کردیم و در معیت سلطان سوکورو که می خواست به دیدار خویشاوندانش بعد از غیبت طولانی به هند برود او را به کراچی فرستادیم و من یکی از زرتشتیان را استخدام کردم که به جای او به من خدمت کند. او را بارجی نامیدم. زنگ زیبایی بود و با شلوار سفید گشاد، پیراهن چیت شاد و یک کلوته (مقنعه) سفید کتانی بلند که پشت سرش افتاده بود و به صورت زیبایی در پشتش آویزان بود؛ تاتی تاتی می کرد. در حالی که چند کلاغی کتانی بیجازی دور سرش پیچیده بود. اتاق خودش و مرا بی عیب و نقص تمیز نگاه می داشت و خیلی علاقه داشت که همه راز و رمزهای فرنگی ها را بیاموزد، اما اول خیلی عصبی بود. موی مرا با ضربه های کوچک لرزان برس می زد و شانه را با چنان نیروی خشنی به کار می برد. بارجی؛ بیوه بود با دو بچه و این حقایق باعث می شد که با ناله حرف بزند. به من گفت که سراسر زندگیش «غصه خورده» اما وقتی گفت که شوهر فقیدش با او بدرفتاری کرده است و بعد به خاطر مرگ او از من همدردی طلب کرد، صاف و ساده به او گفتم که بی کسی ظاهری او باعث شادی است. ایرانیان مهارت گریه را از صفات حمیده زن می دانند و آن را بانو منشی و نجابت تلقی می کنند. اما ما آن را نمی پسندیم و وقتی غرولند او را در مورد همه چیز می شنیدیم که شکوه می کرد که غذایی که به او می دهیم «خیلی خراب» است و از این قبیل، خدمتکاری می فرستادیم تا به او بگوید که حداقل دوکیلومتر دور شود. کار بزرگ هفته او حمام رفتن در روزهای دوشنبه بود. این روند روز مرخصی او بود. چون غسل او نمی توانست کمتر از ده ساعت طول بکشد. به هرحال حمامش از شهر فاصله داشت و لاک پشتی می توانست تقریباً با او مسابقه بدهد. تا آنجا که من فهمیدم، مذهبی نداشت به جز احترام برای آتش و وقتی به او می گفتم شمع یا کبریتی را خاموش کند با انگشت خاموش می کرد چون نفس انسان موجب آلودگی عناصر مقدس می شد. اما بعد از مدتی با من بودن، شمع را شجاعانه مثل من خاموش می کرد و اول با نگاهی ترسیده به من نگاه می کرد. انگار می ترسید مکافات وحشتناکی بر سر او بیاید! خرافه های مضحکی داشت. نظیر امتناع از رخت شویی در روز سه شنبه چون با قطعیت می گفت که در این روز لباس هرگز تمیز نمی شود. یکی دو بار مجبورش کردم سرم را در این روز شوم بشوید و همیشه این کار را با بی میلی و اعتراض زیاد انجام می داد. مثل بسیاری از شرقیان پوستش را سفید مثل پنبه یا سوسن می دانست و وقتی عکسی از خود کوچولوی گندمگونش را به او هدیه کردم خیلی ناراحت شد و گفت که او را سیاه کرده ام و مادرش از این توهین به دخترش، وقتی به او نشان داده، گریسته است. برای پاسخ یکی از دوستانم را کنار دست او گذاشتم اما برای این که عقب نماند فورا گفت: «بله خانم، شما سفید هستید برای این که از آن صابون زیبای فرنگی استفاده می کنید.»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

بیشترین نظر کاربران