سلام نظامی معین رضا به رهبر انقلاب حاشیه‌نگاری یک دیدار خاص





۱۶ آذر ۱۳۹۵، ۲۰:۳۱

سلام نظامی معین رضا به رهبر انقلاب
حاشیه‌نگاری
یک دیدار خاص
جمعی از خانواده‌های شهدای مدافع حرم اهل‌بیت (ع) روز دوشنبه اول آذرماه سال جاری با رهبر انقلاب اسلامی دیدار کردند. پایگاه اطلاع‌رسانی KHAMENEI.IR روز گذشته گزارشی از این دیدار منتشر کرده که در ادامه گزیده‌ای از آن را می‌خوانید:
مدام تلاش می‌کند جلو برود و آخر سر هم می‌رود. آقا می‌گوید: «بذار جلوتر بیاد اگر می‌خواد…» می‌رود و می‌ایستد جلوی آقا؛ حرف‌هایش نامفهوم است. اطرافیانش می‌گویند می‌خواهد سلام نظامی بدهد. – «ماشاءالله! داری چی کار می‌کنی؟ می‌خوای احترام بگذاری؟» آقا این را می‌گوید و می‌خندد و بعد اسم کودک را می‌پرسد. کودک به‌درستی نمی‌تواند تلفّظ کند. محمدرضا؟! مادرش سریع می‌گوید معین رضا.
معین رضا با جنب‌وجوش و شیطنت‌هایش و لباس و سلام نظامی‌اش به آقا، می‌شود مطلع این دیدار؛ قبل از این کارِ معین رضا هر کسی مشغول خودش بود. از گوشه و کنار صدای گریه می‌آمد؛ شاید از سر دلتنگی خانواده برای شهیدشان. بعد که آقا آمدند و گفتند خانم‌ها جلوتر بیایند. بعدش هم که معین رضا و سلامش، اشک‌ها و لبخندها را مخلوط کرد.
زمانی از صداوسیما شعر و نوایی از آهنگران پخش می‌شد که با سوز و گداز می‌خواند: «مرا اسب سپیدی بود روزی شهادت را امیدی بود روزی». بقیه‌ی مصرع‌ها هم بوی گله داشت و حسرت تا جایی که می‌رسید به «حبیبم قاصدی از پی فرستاد» و مژده‌ی «در باغ شهادت باز باز است». وقتی آهنگران این شعر را بار اول می‌خوانده، پدربزرگ معین رضا یک جوان رعنا بوده. لابد او این مژده را باور کرده و بعدها وقتی «خبر بد» را شنیده، بند پوتینش را محکم بسته و همراه عد‌ه‌ای رفته. خبر پر از بغض بوده: عصر روز دهم عاشورای ۶۱ سرها بر نیزه شد و بعد نوبت به خیمه‌های حرم رسید. هزار و اندی سال بعد دوباره همین اتفاق تکرار می‌شود که باز نوبت خیمه‌ها رسیده و تکفیری‌ها دارند سمت حرم می‌تازند. پدربزرگ معین رضا هم همراه عده‌ای می‌رود که روضه‌ها دوباره اتفاق نیفتند. از پدربزرگ معین رضا و همراهانش، مانده خانواده‌ای سینه‌سوخته که البته راضی‌اند؛ عده‌ای‌شان هم امروز اینجا هستند برای دیدار. به قول برادر یکی‌شان دلتنگند و مشتاق دیدار رهبر؛ بعد هم اضافه می‌کند دلتنگ «آقا»؛ انگار دومی بیشتر به جانش می‌نشیند.
آقا روی درجه‌های نظامی معین رضا می‌زند: «ماشاءالله! چه افسری! ان‌شاءالله از افسرهای آینده‌ی اسلام بشی!»
«اذیّتش نکن؛ بذار راحت باشه.» آقا این را خطاب به محافظی می‌گوید که سعی دارد معین رضا را از نزدیک آقا دور کند.
نوبت رسیده به حال و احوال با خانواده‌های شهدا؛ خانواده‌ی شهیدان مجید و محمود مختاربند، اولین خانواده‌ای هستند که به آقا معرفی می‌شوند. مجید در جنگ تحمیلی شهید شده و محمود در سوریه. برای هر خانواده‌ی شهید، برگه‌ای آماده کرده‌اند که بر روی آن، نام و عکس شهید و نیز مشخصات والدین و همسر و فرزندان شهید درج شده است و همچنین در آن ذکر شده که کدام‌یک از بستگان شهید در این جلسه حضور دارند.
آقا دوباره خطاب به محافظین می‌گوید: «کار نداشته باش به بچه؛ بذار راحت باشه!» جمله‌ای که هر چند دقیقه یک‌بار خطاب به محافظین و بستگان کودکان گفته می‌شود!
حالا دیگر دقایق پایانی دیدار است. هر کسی از گوشه‌ای تقاضای یادگاری و چفیه و انگشتر می‌کند. گویا دیگر انگشترها و چفیه‌ها تمام شده و مابقی افراد باید بعد از خروج آقا منتظر گرفتن هدایا باشند. آقا دارد روی قاب عکس شهدایی که از طرف خانواده‌های شهدا داده شده، چیزی می‌نویسند به رسم یادگاری. پیرامون آقا کم‌کم شلوغ می‌شود. آقا بالاخره بعد از یک ساعت و چهل و پنج دقیقه از روی صندلی خود بلند شده و از اتاق خارج می‌شوند. جمعیت صلواتی می‌فرستند. همه شاداب و خندانند. گویا دیگر دلتنگی‌هایشان پایان یافته باشد. به مجاهدت‌ها می‌اندیشند؛ به بزرگ کردن این بچه‌های کوچک که جلوی رهبرشان ساعاتی بازی کردند، دراز کشیدند، دویدند و بزرگ شدند. آن دورترها هم -نه خیلی دورتر- انتهای روضه، جور دیگری می‌شود. برای رأس و نیزه که نمی‌شود کاری کرد جز اشک؛ اما دست آتش از دامن حرم دور است و دیگر سنگ به پیشانی گنبد نمی‌نشیند. از جان‌ها سپری ساخته شده و سلام نظامی معین‌رضا‌ها را پدران و پدربزرگ‌ها رو به گنبد و بارگاه می‌دهند؛ آن‌قدر محکم و مخلص که کبوترها دوباره برگردند به صحن و سرای دختر علی.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

بیشترین نظر کاربران