بی بی فاطی رفسنجانی

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 787

بی بی فاطی رفسنجانی

بی بی فاطمه رفسنجانی بانویی ادیب و فاضل بوده و «درویشه» تخلص می کرده است. از تاریخ دقیق تولد و مرگ او اطلاعاتی به دست نیاوردم؛ اما ظاهرا هنگامی که حکومت کرمان با عبدالحسین میرزا نصرت الدوله «فرمانفرما۲-1314-1312 ه ق» بوده است وی زنی سالخورده بوده و از اشتهار ادبی برخوردار است. در آن روزگار مرکز رفسنجان را «قلعه آقا»می گفتند. یک روز فرمانروا،برای بازدید از رفسنجان وارد «قلعه آقا» می شوند و به خانه حاکم شهر «یحیی خان لنگ» نام داشته می رود و خواهان ملاقات بی بی فاطی می شود. بی بی که زنی سالخورده و فرتوت بوده در آن ضیافت حضور می یابد. فرمانروای کرمان چنان تحت تاثیر شخصیت و بیان وی قرار می گیرد که از دختر بی بی فاطی که او هم در کمال و ادب نظیر مادر خود بوده و در جمال آیتی به شمار می آمده خواستگاری می کند. کمی بعد مادر و دختر راهی کرمان می شوند و از آن جا به تهران می روند و بی بی فاطی در تهران بدرود حیات می گوید. شهرت بی بی در شعر و از آن جا به تهران نیز سر زبان ها می افتد. به طوری که عین الدوله «1345-1361 ه ق» رجل مشهور دوره مظفرالدین شاه که در فن کتابت و انشا مرتبتی بسزا داشت، ضمن نامه ای از فرمانفرما و همسرش و مادر همسرش دعوت می کند برای نهار به خانه او بروند. بی بی در آن محفل چنان داد سخن می دهد که همگان را به تعجب وا می دارد تا که عین الدوله از وی خواهش می کند. فی البداهه شعری بسراید و او بیدرنگ غزل زیر را در توصیف دختر عین الدوله بر زبان آورد: این زلف خم به خم به رُخَت سایه افکن است/ یا شام تیره همروش صبح روشن است/ گیسو -کمند رستم و ابرو- کمال زال / مژگان سنان گیو و زنخ چاه بیژن است/ زلف تو تا بخورد وافعی صفت به هم/ پیچیده چون کمند خم خان بهمن است / خال تو مشکبو بود و سینه چون بلور
یا شاه زنگبار فرنگش نشیمن است /ای سینه گر بناله درآیی چو اشکبوس/ حق داری این ملالت تیر تهمتن است
بی بی فاطمه علاوه بر مراتب فضل و کمال، شاعری حاضر جواب و شوخ طبع بوده است. وقتی که برای نخستین بار با حاکم کرمان ملاقات می کند می گوید: این شل که تو بینی که شلان است و شلان است/ از جمله اشخاص کلان است و کلان است
یک روز هم خود او حاکم رفسنجان و جمعی از معاریف آن شهر را به ناهار دعوت می کند. چون سفره چیده می شود و میهمانان برای خوردن ناهار فراخوانده می شود و شکم درد مزمن خان حاکم عود می کند، او برمی خیزد و به جای رفتن سر سفره شکم خود را روی عصای خود قرار می دهد تا تسکین یابد. بی بی می گوید تا شما ننشینید دیگران نخواهند نشست. لطفاً کمی طاقت بیاورید و عیش دیگران را منغض نکنید. خان حاکم نمی پذیرد و همچنان ایستاده بر عصا تکیه می دهد که بی بی با صدای بلند می گوید:
می نهد از درد دل بر چوبدستی ناف را/ پیرمرد بی خرد گم کرده راه شاف را
جناب آقا سید جواد هجری می گویند:«او فرزند ذکوری نداشته است و آقایان عبدالمهدی فلاح زاده و یوسف هلاکوزاده تولید کنندگان طلای سبز«پسته» از بستگان مادری وی بشمارند؛ اما شناختی از آثار وی ندارند و گویا یک بار مرحوم مهدی سهیلی در برنامه رادویی «مشاعره»از وی و اشعارش نام برده است.
دوش دیدیم دلبرم گیسو به دوش انداخته / زین به دوش انداختن خلقی به جوش انداخته/ هر شکنج زلف مویش حاجتی سازد روا/ حاجت ما را چرا در پشت گوش انداخته

37

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :