گزارشی از خانه‌ و موزه‌ی استالین در گرجستان استالین تولدت مبارک

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 747

گزارشی از خانه‌ و موزه‌ی استالین در گرجستان
استالین تولدت مبارک

از تفلیس که خارج شدم به سمت غرب به راه افتادم و اولین شهر بزرگی که در راه بود گوری نام داشت نام بسیار جالبی برای محل تولد یک دیکتاتور، بله اینجا زادگاه استالین است و نکته‌ی دردناک اینجاست که هنوز مجسمه‌های این دیکتاتور مرده در جای جای شهر دیده می‌شود و حتی خیابانی به نام استالین دارند که خانه‌ای که در آن به دنیا‌آمد و موزه‌ی استالین در آن قرار دارد.
قاعدتا با رسیدن به گوری به تنها چیزی که فکر می‌کردم رفتن به آن موزه بود (چرا که علاقه‌ی خاصی به دیکتاتورهای مرده دارم) تاریخ پر از درس‌هایی هست که باید آموخت اما گاهی تنها مطالعه‌ی آن کافی نیست اگر این شانس را داشته باشید که از نزدیک نشانه‌هایی را ببینید تجربه‌ای است ارزشمند چرا که این حقیقت را لمس می‌کنید که تا زمانی که آن دژخیم زنده است و نفس می‌کشد کسی از نزدیکان جرائت کوچکترین انتقادی را ندارد ولی به محض تمام شدن آن داستان تازه دهان‌ها باز می‌شود و آنجاست که فرق آن‌کسانی که با زندگی‌شان قمار کردند و در مقابل دیکتاتور زنده‌ایستادند با آنانکه نان به نرخ روز خوردند و منتظر موقعیت بی‌خطر ماندند چیست.
این مثل بسیار معروف است که زمانی‌که استالین مرده بود در یکی از پلنوم‌های حزب کمونیست شوروی خروشچف مشغول سخنرانی بوده و با تندترین ادبیات (که روس‌ها به آن معروف هستند) مشغول انتقاد از استالین و وضعیت کشور در دوران زمامداری او بوده که ناگهان کسی از بین جمعیت فریاد می‌زند: آن زمان تو کجا بودی؟
خروشچف لحظه‌ای ساکت می‌شود و سپس با عصبانیت می‌گوید : کی‌بود؟ چه کسی این حرف را زد؟ زود باش خودت را معرفی کن!
تمام سالن در سکوت مرگباری فرو می‌رود و خروشچف ادامه می‌دهد: رفیق من دقیقا همان جایی ایستاده بودم که الآن تو ایستاده‌ای.
خانه‌ی استالین حالا در مرکز پارکی قرار دارد و روبه‌روی آن موزه‌ی بزرگی‌است که معلوم نیست قرار است درس عبرتی باشد یا انگیزه‌ای برای دیکتاتورهای آینده، هرچند راهنمای موزه که جوان اهل مطالعه‌ای بود به شدت از استالین نفرت داشت و جو بسیار خنده‌داری را پیش‌آورده بود مثلا به خانه اشاره می‌کرد و می‌گفت این لعنتی اینجا روی خشت افتاده و پدرش هم بعد از چند سال گذاشته و در رفته.
استفاده از راهنما کاملا اجباری بود چرا که همه‌چیز را به روسی و گرجی نوشته بودند و در نتیجه هیچ چیز معنایی برای مخاطبی که روسی نمی‌داند نداشت آنها از ماکتی از اولین خانه‌ای که استالین در آن با دوستانش به چاپ نشریات کمونیستی مشغول بود و پلیس آن خانه را آتش زد و استالین هم فراری شد را در موزه داشتند تا انواع یادگارها و هدایای تولد و عکس‌های خانوادگی و حتی میزکار و دقیقا دفتر او را با همان چیدمان و وسایل بازسازی کرده بودند، البته گفتنی‌است که آن تلفن سرخ که افسانه‌ها درباره‌ی آن می‌گویند اصلا وجود خارجی نداشته و صرفا زاییده‌ی پروپاگاندا است هر چند این دیکتاتور نیازی به پروپاگاندا نداشته و خودش به اندازه‌ی کافی جنایت کرده بود.
جالب اینجاست که واگنی از یک قطار قدیمی در محوطه‌ی موزه‌است که گویا واگن اختصاصی استالین بوده و قبل از او هم در اختیار تزار بوده که بعدها استالین واگن را کاملا ضد گلوله می‌کند و تمام سفرهایش را با همین واگن می‌رود از آنجا که به شدت احتمال می‌داده اگر سوار هواپیما شود به حربه‌ای سقوط خواهد کرد و دوران شیرین محبوبیت‌اش به پایان می‌رسد به همین دلیل در تمام عمرش تنها یک‌بار سوار هواپیما شد آن هم برای آمدن به تهران (چرا که خط آهنی در‌کار نبود نه اینکه ما خیلی عزیز بودیم).
از دیگر نکاتی که برای ما جالب خواهد بود هدایای تولد ۷۰ سالگی است که از سراسر جهان کشورهای مختلف با هدایایی رنگارنگ میلاد این رهبر کارگران جهان را که ساکن کاخی بود را تبریک گفتند از تابلویی از رخ ایشان ساخته‌شده با ابریشم چینی گرفته تا قابی خاتم‌کاری و تصویر فیروزه‌کاری جناب استالین در میان قاب پیش‌کشی از اصفهان ایران، بله ماهم خیلی از قافله عقب نبودیم و کارهایی کردیم در دیکتاتور پرستی هرچند در آن زمان ما خودمان درگیر ساقط کردن دیکتاتوری دیگر در کشور خودمان بودیم.
و جالب‌تر اینکه وقتی راهنمای موزه فهمید من ایرانی‌ام مرا تا کنار آن قاب خاتم و تصویر استالین برد و با لبخند گفت: این را شما هدیه دادید. من هم با لبخند جواب دادم: بله ماهم دستی بر این آتش‌ها داریم.

26

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 4
  • دیروز: 13
  • هفته: 485
  • ماه: 3,262
  • سال: 283,264