کارمند بازنشسته سازمان برنامه و بودجه استان: هیچ کس نمی پرسد آن کارمند منظم کجاست

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 731

کارمند بازنشسته سازمان برنامه و بودجه استان:
هیچ کس نمی پرسد
آن کارمند منظم کجاست

صد سال را یک قرن می گویند. گویا در زمان های قدیم هر سی سال را هم یک قرن به حساب می آوردند. حالا اگر بخواهیم با همان آمار و ارقام روزگاران قدیم حساب و کتاب کنیم، یک کارمند از روزی که در اداره ای استخدام می شود و تا روزی که حکم بازنشستگی اش را به دستش می دهند، یک قرن را می گذراند. افرادی که با هم سر کار رفته اند با هم بازنشسته می شوند و کم کم کار به جایی می رسد که اگر یک بازنشسته چند سال پس از اتمام خدمتش برای کاری به اداره محل خدمت خود سر بزند با غریبانی مواجه می شود که نه آن ها را می شناسد و نه آن ها او را به جا می آورند. این حکایت همه کارمندان است. حکایت این بیت شعر عربی«اذا ذهب القرن الذی انت فیهم و خُلِّفتَ فی قرن فانت غریب» یعنی:هر گاه مردمی که تو در میان آن ها هستی بروند و تو در میان مردمی دیگر بمانی، در این هنگام غریب هستی.
و این شعری است که در تعریف «قرن» آمده است. بگذاریم و بگذریم.
آمارگیری یکی از نیازهای دنیای مدرن است. امسال که 1395 است و سالی است که باید در آن آمارگیری نفوس و مسکن انجام بپذیرد و دست بر قضا بازارش هم بسیار گرم است و مسولان کشوری و استانی در جلسات مربوط به آمارگیری شرکت می کنند و می کوشند تا اهمیت این موضوع را با پوشیدن کاور و جلیقه و لباس فرم آمارگیری نمایان سازند، بد ندیدیم که گفت و گویی با یکی از کارمندان قدیمی(البته این کارمند از واژه قدیمی زیاد خوشش نمی آید و ما هم واژه معادلی پیدا نکردیم.) اداره برنامه و بودجه انجام بدهیم.
منصور عباسی در سال 1350 در اداره برنامه و بودجه استان کرمان استخدام و درست سی سال بعد در 1380 بازنشسته شده است. عباسی اهل هنر و ادبیات هم هست. اشعار زیادی از حفظ دارد. سه تار می زند و مطالعه می کند.
گفت و گوی مفصل من با وی را بخوانید؛
عباسی در معرفی خود می گوید که متولد سال 1326 هستم. در سال 1350 در اداره برنامه و بودجه استخدام و در سال 1380بازنشسته شدم. اداره برنامه و بودجه آن روزها نزدیک پارک نشاط بود. 2 شعبه داشتیم. یکی مرکز آمار(پارک نشاط) و دیگری دفتر برنامه و بودجه(خیابان زریسف) بود. بعد این دو مرکز در یکدیگر ادغام و به خیابان حافظ منتقل شد. پس از آن به کوچه والی آباد، بعد هم به محل فعلی برنامه و بودجه(خیابان شفا) انتقال یافت.
کار ما ثبت آمار جمعیت، هزینه، درآمد، نقشه برداری، تورم، قیمت گیری، دموگرافی(خصوصیات اجتماعی فرد اعم از شغل، سن، تناسب شغل با تحصیلات و…) بود.
خاطرم هست که اولین سرشماری جمعیتی در سال 1355 صورت گرفت. مطابق آن آمار جمعیت کرمان80 -170 هزار نفر بود.
همه باید از تجربیات گذشتگان درس بگیرند. این فرمولی که الآن تحت عنوان فرمول انیشتین معروف است. قبل از انیشتین روی آن کار شده بود. بعداً این دانشمند آمد و کار دانشمندان قبل از خود را ادامه داد تا به نتیجه رسید. در حال حاضر هم جوانان باید یاد بگیرند که از تجربیات بزرگ ترها استفاده کنند. ادامه راه گذشتگان را بروند. نه این که دوباره بخواهند همان تجربه ها را تکرار کنند. تجربه و عمر آن قدر با ارزش است که حتی با طلا هم نمی توان آن را قیاس کرد.
البته هر کسی هم باید خودش قابلیت شنیدن تجربیات دیگران را داشته باشد. خدا رحمت کند آقای ماشاء الله نوحی در نواختن تار مهارت داشت. ایشان کار خود را به کسی یاد نمی داد. من ناراحت می شدم. اما بعدا دیدم که چرا ایشان چنین رفتاری دارد. بعداً خودم به این نتیجه رسیدم خود این افراد قابلیت یاد گرفتن و پی گیری کاری را ندارند.
طریقه پخت گِل پلو
این کارمند بازنشسته نصیحت پذیری را یکی از خصلت های نیک بشر می داند و در انتقاد از افرادی که از تجربیات دیگران استفاده نمی کنند می گوید که بعضی ها فکر می کنند همه چیز را می دانند در حالی که این طور نیست. هر چه را که از دیگران می آموزند فوراً می گویند من خودم بلد بودم. حکایت این ها حکایت آن نوعروسی است که آشپزی اش خوب نبود. هر روز نزد زن همسایه- که با تجربه بود- می رفت و دستور پخت غذا می گرفت. آن زن هم سخاوتمندانه اطلاعات خود را در اختیار او می گذاشت. اما نوعروس به جای تشکر می گفت: من خودم می دانستم!
یک روز قرار بود آن نوعروس مهمانی بدهد. دوباره نزد زن همسایه رفت و دستور پخت یک غذا را گرفت. زن همسایه گفت: بعد از این که پلوها را داخل قابلمه ریختی، یک خشت هم روی پلوها بگذار، آن وقت در قابلمه را ببند. نوعروس کارنابلد هم همین کار را انجام داد. بعد از این که مهمانان به خانه اش آمدند، درب قابلمه را باز کرد. چشم هایش از وحشت باز ماند. خشت خیسیده و کاملاً با پلوها مخلوط شده بود. نوعروس قابلمه را بر می دارد و به خانه همسایه می رود و می گوید این ها «گل پلو» شده اند. زن همسایه با خونسردی می گوید: تو که خودت می دانستی!
آمار الاغ ها
در اوائل استخدامم در اداره برنامه و بودجه برای آمارگیری به یک روستا رفتم. در آن جا باید آمار گاو و گوسفند و شتر و مرغ و… را می گرفتیم. آمارها را گرفتم تا نوبت به آمارگیری الاغ ها رسید. یک نفر از اهالی که همه را می شناخت، یکی یکی اسم می برد و من هم در جدول می نوشتم. خب همه هم الاغ نداشتند و هر کس هم که داشت معمولاً یک الاغ بیش تر نداشت. برای همین آمار افراد الاغ دار و الاغ های ده تقریباً یکی بود. آن فرد ساده دل هم اسم هر فرد را می برد و می گفت:«یک خر!، فلانی دو تا خر، با فلانی میشه سه تا…» که باعث خنده ما شده بود.
عوض کردن فامیل
یک روز برای آمار گیری به یک روستا رفتم. نوک خودکار را روی کاغذ گذاشته بودم و در حال نوشتن اطلاعات یکی از اهالی بودم. فامیل او را پرسیدم. گفت:«دانکی!» سرم را از روی کاغذ برداشتم. با تعجب پرسیدم«دانکی؟» گفت:«بله!» من هم با شک و تردید نوشتم. اما حالا یک مشکل دیگر برایم به وجود آمده بود. آن فرد دائم از من می پرسید:«معنی فامیل من چیه؟» من هم طفره می رفتم. خیلی اصرار کرد. من که چاره ای نداشتم گفتم:«چی بگم؟ به انگلیسی میشه الاغ!» گفت:«یعنی معنی فامیل من خره؟»
سال بعد دوباره برای آمارگیری به همان روستا رفتم. به خانه همان شخص رسیدیم. صاحب خانه اسم خود را گفت اما فامیلش این بار متفاوت بود. متوجه شدم که پس از این که معنی انگلیسی فامیلش را گفتم، اسم فامیلش را عوض کرده است. دستم را گرفت و برای پذیرایی به خانه اش برد. گفت:«تو اولین کسی بودی که معنی فامیلم را به من گفتی. قبل از تو دیگران یا معنی آن را نمی دانستند و یا اگر می دانستند نمی گفتند. فقط می دیدم که بعضی آدم های با سواد از شنیدن فامیلم تعجب می کنند. این اسم فامیلی را که الآن دارم مدیون تو هستم.
جلال سلمانی؛ معرف من بود
عباسی نحوه پیوستن خود به اداره متبوعش را این گونه تعریف می کند و ادامه می دهد که جریان استخدام من در اداره برنامه و بودجه هم به این صورت بود که من نزد آقایی به نام جلال سلمانی به اصلاح می رفتم. رییس اداره برنامه و بودجه هم به همان سلمانی می آمد. مدرک فوق دیپلم داشتم و سه روز بود که از سربازی برگشته بودم. جلال گفت دوست داری در یک اداره کار کنی؟ من استقبال کردم. یک دوچرخه داشتم که هنوز هم دارمش! با جلال، دوچرخه را دو پشته سوار شدیم و به اداره برنامه و بودجه رفتیم. رییس به جلال گفت برو و من را نگه داشت. از من پرسید:«دوست و رفیق هم داری؟» گفتم:«بله.» گفت:«هر کدام که آدم های خوبی هستند با خودت بیاور.» دنبال دوستانم رفتم و آن ها را نزد رییس بردم و پس از موافقت رییس با هم کارمان را شروع کردیم.
تابلو و فلسفه
به شعر علاقه دارم. شاید 10 هزار بیت شعر حفظ هستم. هیچ وقت سعی نکردم شعر بگویم. دلیلش هم این است که ویل دورانت می گوید:«شعر آن چنان باید باشد که یک مصراعش تابلویی را رسم کند و یک بیتش فلسفه ای را بیان کند.» من توانایی سرودن چنین شعری را در خودم نمی بینم. البته خصوصیات شعری که ویل دورانت می گوید را در خیام دیده ام. دقت کنید به رباعی معروف خیام که می گوید:«در کارگه کوزه گری رفتم دوش/ دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش/ ناگاه یکی کوزه برآورد خروش/ کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش»
ببینید خیام با چه مهارتی در سه مصراع اول تابلو رسم می کند و در مصراع آخر یک فلسفه عمیق را بیان می کند.
نوای تار نوایی
وی در خصوص علاقه خود به سه تار می افزاید که علی اکبر خان نوایی- شوهر خاله ام- استاد تار بود. او شاعر، موسیقی دان و خطاط بود که در سن 104 سالگی از دنیا رفت. بسیار مرد بزرگی بود. هر وقت چیزی را یادش می رفت دست روی موهایش می کشید و می گفت این ها آنتن است. باید آنتن ها را تحریک کنم یادم بیاید. یکی از اشعارش این بود:«رفت کفش و کُله و جامه من در گرو می/ آبرویی که روم باز ره میخانه ندارم/ لختم و عورم و ملبوس زمستانه ندارم/ به جز از ناخن دستم که زنم شانه ندارم»
هیجده سال داشتم که آموزش تار را نزد علی اکبرخان شروع کردم. الآن هم برای دل خودم می نوازم. پسرم در نواختن 6 ساز موسیقی مهارت دارد. من به مشتاق علیشاه علاقه مند هستم. مشتاق مرد بزرگی بوده که یک سیم به سیم های سه تار افزوده و به نام خود او معروف است. جالب است که خانه ما اطراف آرامگاه مشتاق بود و من بزرگ شده همان محله هستم.
عاشق کارم بودم
بر خلاف بسیاری از مردم که از شغل خود بیزار هستند، عاشق کارم بودم. کارم را دوست داشتم چون پشت میز نشینی نبود. در 8هزار آبادی استان کرمان کار کرده ام. هر جایی یک نکته هم که یاد گرفته باشم می شود 8هزار نکته.
این قدر روستایی ها به من محبت کرده اند که اگر قرار باشد جبران کنم باید 30 سال در خانه بنشینم و یکی یکی به یادشان بیاورم و تشکر کنم. آن ها اگر یک نان در خانه داشتند همان یک نان را از ما مضایقه نمی کردند. آن آدم ها الان بسیاری شان زنده نیستند.
حوزه کاری ما خیلی گسترده بود. از شمالی ترین نقطه استان شروع می شد و در جنوبی ترین نقطه به پایان می رسید. از شرقی ترین نقطه تا غربی ترین نقطه هم امتداد داشت. کار به این سادگی ها هم نبود. پیاده روی های طولانی و آب کرم زده خوردن داشت. با خطر ابتلای انواع بیماری ها از جمله مالاریا مواجه بودیم.
خاطرم هست که با همکارانم به یک روستا رفتیم. در آن جا آب نبود. یک کلمن آب همراه داشتیم. سه روز با این کلمن زندگی کردیم و حتی دست و صورت مان را نتوانستیم بشوییم.
در یک روستای دیگر آب را داخل قوطی می آوردند. ما از آن آب ها استفاده کردیم. وقتی به کرمان برگشتم چشمانم خراب شده بود. برای معاینه، نزد دکتر روان مجد رفتم. دکتر متوجه شد که با آب نامناسب، دست و رویم را شسته ام. خلاصه دارویی تجویز کرد و چشمم درمان شد.
از بین همه روستاهایی که رفته ام، سفر چترود در ذهنم مانده است. چون اولین روستایی بود که مرا به صورت آزمایشی به آن جا فرستادند. هر جایی که می رفتم، خوش می گذشت. اعتقادم این است که درون انسان باید شاد باشد.
حقوقم را حلال کرده ام
30 سال صادقانه کار کردم. اما کسی نگفت دستت درد نکنه! فرم های آمارگیری را حتما بعد از ما بررسی کرده اند؛ اما هیچ کس نپرسید کارمندی که این کارها را با چنین دقتی انجام داده کجاست؟
البته خوشحالم از این که با راستی و درستی کار کرده ام. حقوقم را حلال کرده ام. کارمندان در هر دوره ای باید به این حقیقت پی ببرند که در مقابل حقوقی که می گیرند کار صادقانه انجام بدهند.
من یک فرزند دارم. دلیل این که تمایلی به فرزند بیش تر نداشتم این بود که ما در روستاها همیشه به مردم توصیه می کردیم فرزند کمتر؛ زندگی بهتر. به همین دلیل نمی توانستم زیر حرف خودم بزنم. چون اگر فردی به حرف خودش عمل نکند، توصیه هایش تأثیر ندارد. رطب خورده منع رطب کی کند؟ بر همین اساس به یک فرزند اکتفا کردم. لازمه ازدیاد جمعیت، فراهم آوردن امکانات آموزشی، اقتصادی، بهداشتی و… است. اول ببینیم جایمان را؛ بعد بگذاریم پایمان را.

12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

برخی از مقالات

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 54
  • دیروز: 1,136
  • هفته: 8,616
  • ماه: 27,159
  • سال: 1,027,579