گفت و گو با دختری که سه ماه در کما بود مرا نمی‌دیدند صدایم را نمی‌شنیدند

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 713

گفت و گو با دختری که سه ماه در کما بود
مرا نمی‌دیدند
صدایم را نمی‌شنیدند

مهلا دختری 25 ساله است که سال 88 بر اثر یک تصادف به کما رفت و سه ماه بعد و در اوج نا امیدی خانواده اش به هوش آمد. او حالا زندگی معمولی خود را پی گرفته اما اتفاقاتی که در آن دوران برای او رخ داد هیچوقت از ذهنش پاک نمی شود. مهلا با ما در مورد شرایطی که در این چند ماه داشته است صحبت می کند. او از اینکه در مدت کما چه چیزهایی را حس کرد و زندگی اش چگونه می گذشت به ما گفت.

اولین سوالی که به ذهن همه می رسد وقتی کسی را می بینند که به کما رفته این است که آیا فردی که به کما رفته، می تواند چیزی را حس کند؟ منظورم جسم نیست. در این مدت روح تو از بدن جدا بود و به هر جا که دوست داشتی می رفتی؟
بله. روح من از بدنم جدا بود و همه اتفاقاتی را که در اطراف من اتفاق می افتاد را حس می کردم. من از تصادف فقط صدای ترمز را به یاد دارم و تا زمانی که به کما رفتم و روحم از بدنم جدا شد هیچ چیزی را به یاد نمی آورم. وقتی که روحم از بدنم جدا شد در کنار تخت خودم ایستاه بودم و جسم بی حرکت خودم را بر روی تخت تماشا می کردم و نمی توانستم به راحتی درک کنم چه اتفاقی افتاده است. شوکه شده بودم و پرستار و دکتر ها را می دیدم که در حال تزریق دارو و رسیدگی به من هستند. بعد از اینکه کمی به شرایط عادت کردم و حواسم به اطرافم جلب شد. پدر و مادرم را می دیدم که در کنار تخت من ایستاده و گریه می کنند. هر چی که داد می زدم و می گفتم زنده ام نه من را می دیدند و نه صدایم را می شنیدند. تلاش های من برای آرام کردن آنها بی فایده بود. لحطات خیلی سختی برای من و خانواده ام بود. ناراحتی و بی تابی آن ها را می دیدم اما نمی توانستم کوچکترین کاری برای آرام شدن آنها انجام دهم.
از این شرایط نمی ترسیدی؟
همه جا به همراه خانواده ام می رفتم. غذا خوردن، خوابیدن، بی تابی ها را می دیدم. می ترسیدم که اگر از آنها جدا شوم، تنها بمانم و بمیرم. از تنها شدن ترس داشتم و نمی خواستم از جسم خودم جدا شوم و تنها دلخوشی من این بود که می دانستم هر جا که خانواده ام بروند در آخر حتما به بیمارستان بر می گردند.
آیا تو هم مثل دیگر آدم ها گذشت زمان را حس می کردی؟
روز و شب را می دیدم اما، هیچ وقت احساس خستگی و خواب آلودگی نداشتم. گاهی مواقع هم اگر دلم می خواست بخوابم از مردن می ترسیدم و نمی خوابیدم. هر زمانی که خانواده من می خوابیدند من خواب نداشتم و کنار آنها یا بالای سر جسم خودم می نشستم.
آیا برای خانواده خود از چیزهایی که در کما دیده ای تعریف کردی؟
آره وقتی به هوش آمدم گفتم که من همه را می دیدم و همه چیز را حس می کردم اما نمی توانستم شما را آرام کنم. اولین باری که گفتم شما را می دیدم باور نکردند، اما وقتی که در مورد جاهایی که رفته بودند و غذاهایی که خورده بودند گفتم. باور کردند.
دیدیم که در فیلم ها نشان می دهند که روح از در و دیوار رد می شود؟ تو هم از دیوار رد می شدی؟
اصلا چیزی در این مورد به یاد ندارم. شاید هیچ وقت برای من اتفاق نیافتاد که بخواهم از در بسته یا دیوار رد شوم. من دقیقا مثل یک آدم زنده به همراه خانواده ام می نشستم در ماشین، به خانه می رفتم و با آنها هم به بیمارستان بر می گشتم.
حالا بگو که چه شد اصلا به کما رفتی؟
دانشجوی دانشگاه آزاد زرند بودم اولین روز شروع ترم کارادانی من بود. دانشگاه در خارج از شهر بود. باید از جاده رد می شدم، از جاده که رد شدم یک ماشین 405 با سرعت بالا به من برخورد کرد. دیگر چیزی را از تصادف به یاد نمی آورم. وقتی هم که از کما خارج شدم خانواده ام گفتند که با آمبولانس به بیمارستان باهنر منتقل شدم و در بیمارستان باهنر مراحل درمانی من انجام شد.
از لحظات خارج شدنت از کما بگو.
حدودا دو هفته قبل از به هوش آمدنم همسایه ما در خواب خانمی به خوابش آمده و گفته بود که سوره ای را در گلاب و عسل بخواند و بدهند به من بخورم تا به هوش بیام. اما به خانواده من نگفت. دو هفته بعد از آن مامان بزرگم این خواب را دوباره دید و شب بعد نیز مامانم همان خواب را دیده بود. بعد از آن مامانم کاری را که در خواب بهش گفته بودند را انجام داد و دو روز بعد از خوردن آن گلاب و عسل من به هوش آمدم. زمانی که به هوش آمدم خانواده ام را می دیدم که اشک شوق می ریختند.
زمانی که در کما بودی هیچ زمانی شد به جاهایی بروی که قبلا نمیتوانستی؟
دوست داشتم بروم اما هیچ وقت نرفتم چون می دانستم خانواده ام هر جا که بروند باز هم برمی گردند پیش من. می ترسیدم اگه پیش فرد دیگری یا جای دیگری برم نتوانم دیگر کنار جسم خودم برگردم.
در این مدت هیچ روح دیگری به جز خودت را می دیدی؟
نه
در مدتی که در کما بودی آیا هیچ حرکت جسمی داشتی؟
خیر. اتفاق جالبی که در این مدت برای من پیش آمد این بود که به دلیل داشتن کارت اهدای عضو، اعضای سازمان اهدای اعضای بدن به بیمارستان آمده و با خانواده صحبت کرده بودند برای گرفتن رضایت برای اهدای عضو، اما خانواده من راضی نشدند.
در این لحظات چه حسی داشتی؟
خیلی استرس داشتم. واقعا دوست نداشتم که رضایت بدهند. می خواستم زنده بمانم. از مردن می ترسیدم.
وقتی که به هوش آمدی هیچ وقت به این فکر کردی که کارت اهدای عضو خود را باطل کنی؟
نه.
پس چرا وقتی یکبار این فرصت را داشتی، ترسیدی و نمی خواستی که خانواده رضایت بدهند؟
چون در آن لحظات حسی به من می گفت که به زندگی برخواهم گشت و خودم را مثل یک آدم زنده می دیدم. شاید هم دلیل دومم این بود که در آن لحظات ناراحتی پدر و مادرم را می دیدم و نمی خواستم بیشتر از این اذیت شوند.
هیچ وقت از خانواده پرسیدی که اگر چند سال در کما می ماندی چه تصمیمی می گرفتند؟
خیر. بعد از اینکه از کما خارج شدم هیچ کسی در خانه ما در مورد این اتفاق صحبت نمی کند. چون پدر و مادرم از یادآوری خاطرات آن زمان ناراحت می شوند.
در مدتی که کما بودی چه چیزهای باعث ناراحتی تو می شد؟
بدترین شرایط برای من زمانی بود که خانواده ناراحت بودند. گریه می کردند. اما من نمی توانستم کاری کنم که کمتر اذیت شوند.
برخورد خانواده تو با راننده ای که تصادف کردی چطور بود؟
خانواده من رضایت دادند چون با دیدن راننده اذیت می شدند. متاسفانه ماشین راننده بیمه نبود و خانواده من هم نمی خواستند در آن شرایط کار دیگری به جز رسیدگی به من داشته باشند.

32

پاسخی بگذارید

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 2,200
  • دیروز: 6,465
  • هفته: 41,882
  • ماه: 189,317
  • سال: 1,968,112