سحر دلیری، شاعر نوجوان جنوب کرمان در گفتگو با پیام ما: با شعر می خواهم پدرم را از مرگ پس بگیرم

منتشر شده در صفحه صفحه اول | شماره 695

سحر دلیری، شاعر نوجوان جنوب کرمان در گفتگو با پیام ما:
با شعر می خواهم
پدرم را از مرگ پس بگیرم

کیوان براهام
هنر از انسانیت و عشق از هنر فراتر است. در زمانه ای که مرگ به جان جهانیان افتاده است و تیتر درشت روزنامه های مطرح جهان تعداد کشته های بمب گذاری شده داعش، جنگ و تصادفات را نشان می دهد، دختر بچه ای یتیم با شعر می خواهد پدرش را از مرگ پس بگیرد.
گاهی وقت ها به کلماتی که در قالب شعر توسط این کودک سروده می شود ـ فکر می کنم ـ به خود شناسیِ عمیقی می رسم. به عشق و نیرویی که در آن نهفته است که حکم اول و آخر خلقت را صادر می کند.
سحر و منصور دلیری خواهر و برادر دوقلویی هستند که در روستای دوبُنه شهرستان جیرفت زندگی می کنند. شش سال پیش پدرشان به دلیل سکته قلبی از دنیا رفت و بعد از آنکه مادرشان در یکی از شهرستان ها ازدواج کرد، مادر بزرگ مسئولیت نگهداری آنها را به عهده گرفت. این خواهر و برادر دو قلو تحت حمایت هیچ نهادی نیستند، به گفته مادربزرگشان دو سال پیش صاحب خانه ی آنها به جای اجاره معوق، یخچال آنها را گرفته است، و از طرفی خراب شدن کولرآبی، زندگی را در تابستان برای آنها دشوار کرده است. . دیدن و نوشتن شرایط آنها برای من دردناک بود. تنها می توانم بگویم، هنر زاده ی درد است و تمام.

خودت را برای مخاطبان ما معرفی کن؟
بسم الله الرحمن الرحیم. سحر دلیری هستم، ۱۰ ساله از روستای دوبنه
چرا شعر می گویی؟
من شعر را در چشم هایم می بینم و می نویسم. با شعر می خواهم پدرم را از مرگ پس بگیرم.
شعر گفتن را چگونه یاد گرفتی؟
از ذهنم استفاده کردم. ذهنی که هرگز فراموشی را در قلب آدم نمی اندازد.
در شعرهایت از کلمه عشق زیاد استفاده می کنی! عشق یعنی چه؟
یعنی دوست داشتن
در شعری که می گویی « برادر جان! / برادرجان! / بیا نجاتم بده از این زندان / » منظورت از این زندان چیست؟
زندان جای بدی است، که انسان را به آنجا می برند تا ادب را یاد بگیرد.
مگر تو کار بدی انجام داده ای؟
نه … شعر را از زبان یک دختر دیگر می گویم، نه خودم. مثلا کار بدی انجام داده، مثل کار چاقو زدن به آدم.
وقتی شعر می گویی اولین بار شعرت را برای چه کسی می خوانی؟
برای خودم
تا حالا چند کتاب خوانده ای؟
کاریکلماتورهای محمد علی آزادی خواه و بازی عروس و داماد، اثر بلقیس سلیمانی
فروغ فرخزاد را می شناسی؟
نه
اگر پدرت زنده بود کدام شعرت را برایش می خواندی؟
اشک های تو! / عشق است دخترم / عشق را بپرست / چون دوست داشتن من است.
با شعر می توان برای مردم چکار کرد؟
با شعر می شود به مردم خدمت کرد، تا کسی به تو بد نگوید.
به عنوان آخرین سئوال. چه حرفی برای هم سن و سالی های خودت که این مصاحبه را می خوانند داری؟
قصه بخوانید و یک شعر بلند بگویید، و در جشن بهمن آن را با صدای بلند، مثل جشن تکلیفمان بخوانید.
چند شعر از سحر دلیری
۱
دنیا فقط یکی نیست
تو در هزاران جهان بگرد
اما آن جهان را پیدا نمی کنی
اگر بمیری و
در بهشت بروی
آن جهان را پیدا می کنی
این را بدان، مرگ از عشق
ترسناک تر نیست…

۲
برادر جان!
برادر جان!
بیا نجاتم بده از این زندان
اینجا شعر مردن من است
پدر!
پدر!
تو رفتی و من هنوز
از سگ همسایه می ترسم.
۳
اشک های تو!
عشق است دخترم
عشق را بپرست
چون دوست داشتن من است.

109

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 1
  • امروز: 361
  • دیروز: 850
  • هفته: 4,980
  • ماه: 24,767
  • سال: 182,054