کافه ژو

منتشر شده در صفحه آخر | شماره 692

کافه ژو
مینا کوزری
هشت روز از آخرین دیدارمان می‌گذرد، اگر بخواهم برایتان توصیفش کنم… در توصیف او باید بگویم… باید بگویم که او…باید بگویم که در توصیفش واژه کم می آورم، اصلا کاش خودتان اورا دیده بودید، کاش خودتان به چشمهای قهوه ای روشنش که برق عجیبی درشان موج میزد خیره می ماندید تا برای کم آوردن واژه در وصفش از من توضیح نخواهید، آرامش عجیبی دارد، آرامشی مثل حس یک خواب عمیق، لبخند محوش که هیچگاه از لبانش پاک نمیشود کنار موهای پر پشت بور دوست داشتنیش زیبایی چهره اش را دو چندان می‌کند.
کاش همتان اورا دیده بودید، کاش همتان در کافه روبرویش نشسته بودید و چای خورده بودید و ساعت ها از عرفان و عشق و فلسفه و تفاوت موسیقی امروز و دیروز حرف زده بودید.
هشت روز پیش، عصر، باهم به کافه رسیدیم، کافه ژو یا همان کافه کتاب ژو، بعد از کلی گفتمان و حرف‌های همیشگی و احوال پرسی، کتاب مرگ رنگ سهراب سپهری را از قفسه برداشتم و مثل همیشه شعر مسافر را انتخاب کردم و شروع کردم به خواندن:
دم غروب میان حضور خسته اشیا
نگاه منتظری حجم وقت را می دید
و روی میز هیاهوی چند میوه نوبر
به سمت مبهم ادراک مرگ جاری بود
و بوی باغچه را باد روی فرش فراغت
نثار حاشیه سبز زندگی میکرد
به نیمه های شعر که رسیدم دست از خواندن برداشتم، چای سرد شده بود و هیچ کس روی صندلی روبرویم نبود، از آخرین باری که با او به کافه آمده بودم هشت سال می‌گذشت…

28

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 0
  • امروز: 30
  • دیروز: 91
  • هفته: 1,288
  • ماه: 3,551
  • سال: 172,077