کِلو…کِلو…کِلوته

منتشر شده در صفحه فرهنگ | شماره 425

کِلو…کِلو…کِلوته

آق بابا گف وَر را بِشِن.مِنو زَرامَم زودی شال و کُلا کِردیم.
– نَنا تومَم بیا!
– دِگه چی!؟ همینم مونده ! سینما رفتِنم وَر چیزِمه؟! کی کارارِ بکنه؟
– مَش صُغرا و بی بی هستن.
– مَش صُغرا پا تِنوره، بی بیم یِکی رِ میخوا مراقب خودش باشه.
آق بابا از تو حیاط داد زد: زودی وَرهم بِگَردِن شب شد.
مَمّد تَرکه پِسِرِشُکراللّه تازه تو نوبتِ شبِ اداره آب کار گرفته بود، پول خوبیم اَبابِتِش میگرف.با اوِلین پِس اندازشم یه مینی بوسو قرمزی خِریده بود. شکراللّه مَم گفته بود اگه جلوش خونی نِریزی خیر و برکتی نمیکنه، شیرینی بچه محلامَم یادِت نِره.
ممّدتَرکه مَم خروسی سر بریده بود و قِبول کِرده بود همه رِ سِوار کنه بِبره سینما وِلی میبا هر کی پول بلیط خودِشِ حساب کنه. آق بابا محکم هولم داد: جَلدی برو جِلو یه جای خوبی بگیر! چه قَ دَس پا شِفتی، اَ خوارِت یاد بگیر. ببین چه فرزه تا چشم وَرهَم زِدیم رَف بالا…
زَرارِ بیشتِرَ مَ دوس میدوشت.کُفتاش میکشید میگف: دختری دارم غم ندارم،نِبات نِباته زَرا نقل و نِباته زَرا…
حرصم میگرف،اَ مَ ریزتر بود اَ بین دست و پا مردم میرف جلو،خیلی زِرِنگ بود؛ اگِرَم نمیذوشتن شَلافه بازی اَخودش در میوورد،گریه میکِرد:آخ دستم…پام…گُردپلوم…حالومَم رفته بود کنار فالی دختِرِ اوس مَمَدِ بنّا نشِسته بود و یِ ریز حرف میزد(دختو فِت فِتو). اگه رضا شهسِواری که نیومده ود دِگه دِق میکِردم. شکرالله یه چِل بسم اللهی اُلِنگو کِرده بود جِلو آیینه ماشینِش یه ریز چار قُل و وَاَن یکاد میخوند.مَمَدعلی تاج گردوند عاشق کاراته و بروسلی بود. وَرخاطرِ همینَم بِشِش میگفتن(مَمَلی بروس)با قنبِرو دوسه تا اَ دوس رِفیقا شَرتِراز خودش سِوار شدن،حاج علی و شکرالله چَپ چَپ نگاشون میکِردن و زیرزیرِکایی میپاییدِنشون. مَمَدتَرکه سِوار شدو عینکِ معروفشو زد به چشاش: دِگه نِبود؟بریم؟
از موقعی که با اصغرسیا یه سِفری رفته بودن بندر ریختش تغییر کِرده بود. یه دَس بِلوزشَلوار تِمیزی میکِرد وَر بِرش ،چار شاخه شِویدوشم روغن میزد عینکیمَم اَ همو سفرش خِریده بود تو آفتاب سیا میشد، مَ که اوموقا رانمیبردم میگفتن فتوکرومیکه! خلاصه رِسیدیم…کاش که نمی رسیدیم…همه مثه نِدیدپِدیدا رِختیم دور بوفه…مَ یه پِپسی اِستوندَم(پپسی مَم پپسیا قِدیم)زَرامَم یه کیسه تخمه ای. نفری ۵تومن بابت بلیط دادیم رفتیم تو.تَنا چیزی که وَرخاطرم مونده اسم فیلمه»دالاهو».
چراغارِ خاموش کِردن . بعد از چنتا پِیام بازرگانی و سرود ملی و درود برخاندان شاهنشاهی فیلم شرو شد. تا اسم اَکترا فیلم رو پرده میوفتاد مردم همه دست و صوت میزِدن. ما تِلوزیون نِدوشتیم تا اون موقع مَم سینما نِرفته بودیم هاج و واج مِلتِ نگا میکردیم. هنو چیزی اَ فیلم نگذشته بود که یه مردیکه چاق کِلی اومد تو با چراغ مامورسینما رَف رِدیف جلو ما نشست،اگه بخت برگشته را میبرد چه بِلایی قراره سِرِش بیا هیچ وق پاشو تو اون سینما نمیذوشت.با نشستن آقای کَل پِچ پِچای مَمَلی بروس و دوستان شِرو شد.- مَ: شهسووو…شهسو…غِلط نِکنم خِبراییه . ما مشغول صحبت بودیم که یهو مَمِلی مثه فشنگ پِرید با کِفِ دستش زد وسط سِرِ کلو. مردیکه بیچاره.
– کِلو: مردیکه ناحسابی ای دِگه چه کاریه؟!
– مَمِلی: مِدیو(مهدی)مِنو یادت نی؟کلاس شیش،مَرسه پهلوی،رِدیف آخر میشستی،مشقاتِ مَ مینوشتم برام کشک میووردی؟
– کِلو: اشتبا گرفتییییی(عصبانی).
– مَملی: صد سالم بگذِره اَیادم نمیره…کَل کِردی فک کِردی نِمِشناسِمِت؟!
مَغلِته شد…همه رِختن سواشون کِردن…با صلوات ختم بخیرشد.هَنو رو صندِلیامون نِشِسته بودیم که دوباره مَمِلی بلند شد و شِدیدتراز قبل زد تو سِرِ کِلو…
– مَملی : هر چی فِک میکنم میبینم خودتی مِدیو…دیگه آشنایی نمیدی هااااا؟؟؟؟
بیچاره کِلو کِف سِرِش قرمز شده بود، ای بار دِگه نمیشد جلوشون بگیری. دعوا بالا گرف.مَمِلی یه مشتی زد دوتا خورد. کِلو قِوی تر بود، پِک و پوزه مَمِلی رِ غرقه خون کِرد. اَسینما کِردِنمون بیرون…بعدا تو مینی بوس فهمیدیم که مَمِلی و رفقاش شرط بسته بودن سرِ یه دور موتور گازی بزنن تو سِرِ کِلو…عجب چیزِ خِرابی بود این مَمِلو. یادش بخیررررر ،چه قَ دلم برا اون روزا تنگ شده چه قَ دلم میخوا دوباره گیسا زَرارِ بکشم آق بابا دعوام کنه؛ کتِکم بزنه ،با رضا شهسواری بگریزیم بریم پولی که نَنا می داد ور خاطره نون، پپسی بِخریم بخوریم…یادش بخیرررررر

14

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :

آمار سایت

  • کاربران آنلاین : 5
  • امروز: 324
  • دیروز: 420
  • هفته: 6,055
  • ماه: 15,135
  • سال: 75,902