روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 630

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش پنجاه و چهار
[وقتی که از فن شعر انتقاد کردم و قافیه را مزاحم شاعری دانستم] شیخ گفت پس سعدی که در هر بیت او به بهترین وجهی مقصود نهفته است مطالب را فدای قافیه و ترکیبات کرده؟ گفتم او و امثال او عده قلیلی هستند اما اگر بنا باشد همه مردم مقصود و مطالب را در شعر بگنجانند گذشته از آنکه مدت ها اوقاتشان تلف و صرف قافیه پیدا کردن می شود همه هم خوب نمی توانند شعر بگویند مگر هر کس هر چه می داند مثل آنکه سخن می گوید بنویسد چه ضرر دارد؟ قدری سکوت کرد گفت این سلیقه کجی است که تو داری گفتم معلوم می شود پیغمبران و کسانیکه کتب آسمانی را آورده اند سلیقه کج داشته اند پس چرا آنان آیات آسمانی و مطالب خود را به شعر نسروده اند پدرم که متوجه مناظره من با شیخ بود به اشاره فهمانید که کم حرف بزنم و مقصودش این بود که من با آن گستاخی با کسی که ادعای زیاد در علم و ادب دارد صحبت ننمایم چون ذوق و سلیقه مرا دانست خیالی به نظرش آمد و آن این بود که از پدرم خواهش نماید که برای تصحیح کتابی که کاتبی استنساخ کرده به او کمک کنم و روزی چند ساعت به خانه او رفته و کتاب را من بخوانم و او نسخه استنساخ شده را تصحیح کند ولی در باطن مقصود دیگری هم داشت و آن این بود که مرا در تهران نزد خودش نگهدارد که تقریباً برایش خانه شاگردی باشم و پدرم تنها به کرمان برود نمی دانست تا چه حد اشتباه می کند خصوصاً از برخوردی که با من در ساعت اول کرده بود دل گرفته ای از او داشتم و ثانیاً بیشتر از ثروت او درکرمان پول نقد و جنس موجودی در انبارم بود و به علاوه حاضر بودم جان خود را بدهم و یک روز از پدر و مادرم جدا نشوم تا چه برسد به اینکه در شهری غریب خانه شاگرد باشم.
همه روز صبح یک ساعت از روز بالا امده به خانه شیخ می آمدم و به اتفاق به تصحیح کتاب تکوین و تشریع که شخص محترمی موسوم به آقا میرزا مصطفی کاتب آن را نوشته بود مشغول می شدیم و چون به تدریج شیخ با من انس گرفت کتب خطی دیگری را هم که نسخه های آن منحصر به فرد بود در اختیارم گذارد که مطالعه نمایم و بعداً دانستم که شیخ با پروفسور برون در لندن مکاتبه دارد و پروفسور برون از لندن برای شیخ پولی می فرستد و شیخ هم به طور امانت به همان کاتب دستور می دهد که از آن کتب استنساخ نماید و سپس خودش شخصاً آن کتاب ها را تصحیح و به لندن می فرستد. خانه شیخ مانند قرائت خانه کرمان پاتوق عده ای از مشروطه طلبان بود. معمولا صبح ها در این خانه پس از آنکه تصحیح کتب و کار یکنواخت ما خاتمه می یافت آنان هم می آمدند و از هر جا صحبت ها می شد البته بعضی این اشخاص نویسنده و روزنامه نویس و نطاق بودند و از معاشرت با آنان و صحبت هائیکه می داشتند هر روز بر اطلاعاتم چیزی افزوده می گشت ساعاتی که در این خانه سرگرم تصحیح و یا استماع صحبت های شیرین و پرمعنی دوستان شیخ بودم به کلی این را که شش ماه متجاوز از شهر و خانه و مادرم دور شده ام فراموش می کردم ولی همین که به کاروانسرا و آن بالا خانه وارد می شدم به یاد مادرم و خانه و بستگان می افتادم آرزو داشتم که بال در آورده به آنجا پرواز می کردم.

23

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :