روز صفر
۲۲ اسفند ۱۴۰۴، ۱۶:۲۵
صبح جمعه، ششم اسفند بود و چند روزی میشد که دلشوره جنگ را داشتم. یک نوشته کوتاه برای اینستاگرامم آماده کردم، اما بهدلیل کشمکش با فیلترشکن از منتشر کردن آن منصرف شدم. خاطره اولین حمله هوایی عراق به جزیره خارک، توی سرم رژه میرفت. بعدها در جایی خواندم که روز دوم مهر بود. آن روز ساعت حدود ۴ و ۵ عصر، من و «سارا» خواهر کوچکترم خانه همسایه بودیم و داشتیم با «فرزانه» و «آتوسا» گوشه حیاط بازی میکردیم که صدای خیلی وحشتناکی ما را شوکه کرد و همزمان در کسری از ثانیه «کتی»، خواهر بزرگ همسایه، سمت ما جست و پیراهنش را روی سرمان کشید. وقتی لباسش کنار رفت، صورت من رو به بالا بود، آسمان آبی بعدازظهر جنوب سیاه شده بود، مثل شب.
نمیدانستم چه اتفاقی افتاده، مادرم سراسیمه آمده بود ما را به خانه ببرد. کوچه ولوله بود، خیابان روبهرو شلوغ شده بود و ماشینها در رفتوآمد. از بزرگترها شنیدم که جنگ شده و هشت سال ادامه پیدا کرد. اتفاقات آن سالها آنقدر برای من تلخ و سیاه است که امروز هر اتفاقی در فضای جنگی کمتر میتواند مرا در زمان حال نگه دارد و بهسرعت آن تصاویر کهنه چسبیده به تاریکترین خاطراتم را زنده میکند؛ لعنت به جنگ. الان که صدای انفجارهای پیدرپی را از دور میشنوم، صدایهای بیشتر و شبهای سیاهتری برای من زنده میشوند. اما سعی میکنم در همین لحظه بمانم که در خانهام هستم. سعی میکنم خودم را با امورات خانه مشغول کنم. لحظهبهلحظه خبرها را دنبال و آنقدر آنها را بالا و پایین میکنم تا سر دربیاورم این راه به کجا میرود، اما اوضاع پیچیدهتر از این حرفهاست. خبرها کوتاه است و معمولاً جزئیات مشخصی ندارد. این روزها دسترسی به خبر دقیق و درست واقعاً سخت است. بیرون میروم تا به «آقا رمضان»، بقال محلهمان، سری بزنم و احوالش را بپرسم. برخلاف همیشه، حتی یک مشتری هم در مغازه نیست. کلافه است و میگوید همسرش از تنهاماندن در خانه میترسد و او مجبور است زودتر از همیشه به خانه برود. کمی درباره جنگ حرف میزنیم، مثل همه نگران است. به خانه برمیگردم. در ساختمان را که باز میکنم، خانم دکتر، دختر همسایه طبقه اول، را میبینم که با یک ویلچر بههمراه فرزندانش آمده تا مادر پیرش را به خانه خودش ببرد؛ اما مادر سفت و سخت میگوید ترجیح میدهد در خانه خودش بماند و دختر بیچاره هرچه چانه میزند، بیفایده است.
***
صدای انفجار بیدارم میکند، میپرم و سریع خودم را به پناهگاه کوچکی که در کنج خانهام ساختهام، میرسانم. یکی از کوسنها را روی سرم و موبایلم را روی زمین درست مقابل چشمانم میگذارم. یک دستم را آزاد میکنم تا خبرها را بالا و پایین کنم. چراغ «زهره» و «فرزانه» سبز است. «زهره چطورین؟ همگی خوبین؟» فرزانه شروع به چت کردن میکند، شاید بهخاطر اینکه مشغول شوم و اضطرابم کمتر شود. تهران نیست، اما این ساعت لابد مثل همه در حال بررسی اخبار است. کمی حرف میزنم و نفسم باز میشود. خبرها کمکم از راه میرسند؛ شرق شهر را زدند، همینقدر کوتاه و بدون جزئیات. کمکم چراغها سبز میشود و از شرق و غرب احوال «سمیه»، «محمد»، «یلدا» و دیگر دوستانم را میپرسم. به نوشتن ادامه میدهم و صدای جنگنده و انفجار همچنان در گوشم میپیچید. آنقدر طولانی میشود که پای نور روز، آهسته به پناهگاهم باز میشود و متوجه میشوم صداها قطع شده است. متأسفانه این جنگ آژیر ندارد و نمیدانیم وضعیت کی سفید است! تقریباً شب را بدون خوابیدن صبح کردم و میروم تا کمی بخوابم. هنوز دقایقی نگذشته که پلکهایم به هم میچسبند و لحظهای بعد دوباره خودم را به پناهگاهم پرتاب میکنم.
****
روز از نو و روزی از نو. باز هم یک صدای انفجار خیلی شدید بیقرارم میکند. صدای پای خانم همسایه پایینی را میشنوم که با عجله از پلهها پایین میرود. صدایش میکنم، در روزهای جنگ کمتر همدیگر را دیدهایم. میگوید در زمان بمباران به ساختمان روبهرویی میرود که خانه خواهرش است و در زیرزمین تا پایان حملات پناه میگیرند.
از من هم میخواهد اگر خیلی نگرانم همراهش شوم، اما به پناهگاهم برمیگردم، مچاله میشوم و پاهایم را محکم به خودم فشار میدهم. صدای حملهها تمام میشود و من به خانه دوستم، سمیه، میروم تا تنها نباشم. خیابانها خلوت اما برخی از آنها بسته است و کمی در کوچهها میچرخم تا مسیر مناسب پیدا کنم. بالاخره به مقصد میرسم. همه نگرانایم. دائماً تلفنی از احوال دوستان و خانوادههایمان خبردار میشویم. شب را نصفهنیمه با صدای انفجار و خبرهای حملهها به صبح میرسانیم. دوباره حملهها شروع میشود. جاهای امن خانه را شب قبل شناسایی کردهایم، با صدای یک انفجار شدید هر کدام به پناهگاه خودمان میرویم. صداها قطع میشود، دود سیاه از پشت ساختمان روبهرویی سر میکشد و بوی انفجار فضای کوچه را پر میکند.
یلدا در حال خواندن خبرهای حملهها برای ماست. نام یکی از خیابانها، سمیه را نگران میکند. با صدای لرزان فریاد میکشد خانه دایی آنجاست. سریع موبایل را برمیدارد و به اتاقش میرود. صدایش را میشنوم که گریان و لرزان با دایی صحبت میکند. بغضم را قورت میدهم و خیالم راحت میشود. این روزها تقریباً همه ما ناچاریم اینچنین از حال عزیزانمان باخبر شویم.
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
دموکراســـــــــی در عصر اختلال
برخاستن از آتــــــش
به بهانه برگزاری دادگاه پژمان جمشیدی؛ چرا درک فرد آزاردیده از تجاوز و همراهی با او برای ما مشکل است؟
سمت درست تاریخ
«پیام ما» از وضعیت درمانی بیماران تالاسمی در بیمارستانهای تهران گزارش میدهد
کاغذبازی برای درمـــــــان
میــــــراث در بــرزخ
«بانک زمان» در ایران راهاندازی میشود؛ سازوکار تبادل رایگان خدمات بدون پول
جانِ نحیفِ جهانهای جدیـــــد
اکنــــونِ جامعـه ما و امـکان روایـــــــــت
کودکان و جنگ
وب گردی
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم
- چند روز بعد از سمپاشی ساس از بین میرود؟ (راهنمای کامل سمپاشی ساس + قوی ترین سم ساس)
- باغ پرندگان تهران کجاست؟ معرفی، ساعت کاری و آدرس
- مقایسه قیمت ورق شیروانی، سیاه، استیل و گالوانیزه در یک نگاه
- درخواست برقراری دورکاری و تعطیلی پنجشنبه برای کادر غیرعملیاتی (پشتیبانی) درمان سازمان تأمین اجتماعی
- طریقه ی ساخت دستگاه واکس زن برقی
- خرید لوازم یدکی لودر فابریک
- حضور فعال شرکت کرچنر سولار گروپ ایرانیان در نمایشگاه بینالمللی انرژیهای تجدیدپذیر
- جدیدترین تغییرات قیمت ارزهای دیجیتال و تحلیل رفتار بازار جهانی
- موارد استفاده و کاربردهای فلز پلاتین بیشتر
بیشترین نظر کاربران
گوگل، تو دلت برای ما تنگ نشده؟
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید