روزگاری که گذشت





۱۳ تیر ۱۳۹۵، ۲۱:۳۲

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش هشتاد و هشت
کم کم هوا تاریک شده و دیدار آن هیاکل مهیب ترسناک با تفنگ هایی که به دست داشتند رعب آور بود. این دزدان که معلوم بود ساعت ها خورد و خوراک نخورده و گرسنه بودند با احتیاط آن که اگر از خوراک های گوناگونی که در سفره های مسافرین بود تناول نمایند نمک گیر می شوند و چون این امر خلاف مروت و مردانگی بود ابداً دست به آن ها نزده و با بی اعتنایی آن خوراک ها را گذارده بودند ولی در عوض در خورجین یک نفر از مسافرین یزدی مقداری به کال بود که اگر آن ها را به نزد حیوانات می ریختند نمی خوردند. به واسطه آن که نمک نداشت با ولع و اشتهای زیادی تمام را خورده و چیزی را باقی نگذارند.
در میان مسافرین دزد دزده زنی بسیار ناله و فریاد داشت ما بقی همه ساکت و صامت بودیم. مثل این بود آن چه به اجبار در آن ساعت واقع شده بود یک حقیقت مسلم و قانونی تغییر ناپذیر بوده است و همگی با رضایت خاطر به آن چه روی داده بود عادت کرده و فقط انتظار این را داشتیم که کی و چه ساعتی آزاد شده و از مشاهده آن منظره ناراحت کننده نجات می یابیم.
اما دزدان به آن آسانی دست از سر ما نکشیده و پی در پی از هر یک نفر ما سوالاتی در خصوص قافله و مسافرانی که ما همراهشان بوده و از آن ها جدا شده بودیم می کردند و من خداخدا می کردم که آن قافله در آن ساعت حرکت نکند. زیرا اگر آن قافله هم مانند ما به راه می افتاد دیگر حسابم پاک بود چه سرمایه من و امیدم در این مسافرت تمام مربوط به آن ده عدل پارچه وطنی در کاری عقبی بود. عاقبت در نتیجه پرسش و سوال ها دانستند که خود ما جوانی کرده و تنها از قافله جدا شده ایم و قراسوران های مسلح در عقب با قافله و پول های بانک هستند صلاح خود را در این دیدند که به آن چه تا آن ساعت نصیب شان شده قناعت کرده و بدون زد و خورد از آن محل دور شوند. سپس بار و بنه و آن چه را که از ما تصاحب کرده بودند به روی چهارپایان گذارده و از بی راهه به وسط بیابان زدند و بدون آن که دیگر به ما توجهی داشته باشند در بالای تپه مرتفعی که رو به روی ما واقع شده بود به احتیاط آن که از عقب سرشان به آن ها حمله ای نشود دو نفرشان را قراول گذاردند.
این دو نفر هم پس از نیم ساعت به زیر آمده و در عقب سر رفقای خود روان شدند. من یقین کردم که دزدان رفتند و صلاح این است هر چه زودتر قبل از آن که هوا سرد شود خود را به آبادی و منزل و مأوایی برسانیم. به کیخسرو آهسته گفت از کجا که آن دو نفر در همین پناه تپه ها خود را پنهان نکرده باشند. گفتم خیر دیگر آن ها هر چه می خواستند به دست آورده و برای شان ماندن بی نتیجه بود اما او و سایرین همه مرعوب بودند و جرأت آن که تکانی خورده و حرکتی بنمایند نداشتند. برای اطمینان از جای خود بلند شده چند قدم به جلو رفتم. ایستادم. باز به هر طرفی می رفتم و دیگران را برای آن که زودتر از آن محل دور شویم ترغیب کردم و بالاخره معلوم گردید که دزدان رفته اند. ما هم به طرف مهدی آباد برسیم تند تند راه می رفتیم. مرد آشپزخانه قنسول روس که پایش سالم نبود به زحمت راه می رفت و از این که چمدانش را سارقین برده اند خیلی خیلی نگران بود. در صورتی که سایرین و من به اندازه او ناراحتی نداشتیم.
نزدیک سحر تازه می خواست هوا روشن گردد. تلفن خانه کمپانی هندوراپ و آبادی مهدی آباد از دور نمایان شد. همگی خداوند را شکر کردیم و چون به درب تلفن خانه رسیدیم درب را به روی ما باز کرده و در اتاقی گرم که فقط چند تخت آهنی بدون فرش در آن جا گذارده بودند جای دادند و من چنان خسته و مانده بودم که به روی یکی از تخت ها دراز کشیده و همان جوال کاه را به جای بالاپوش به روی خود کشیدم.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

بیشترین نظر کاربران