نگاهی به نسبت گذشته، خاطره و زمان در سینمای «تئو آنجلوپولوس»

در گذشته زندگی می‌کنیم





در گذشته زندگی می‌کنیم

27 شهریور 1405، 21:19

این روزها، اکنونِ ما در جهان معاصرِ ماشینی، در میان آرشیوها، عکس‌ها، ویدئوها و خاطرات دیجیتالی، آن‌قدر سریع می‌گذرد که گویی همه در گذشته‌ای بی‌سابقه، اکنون‌ها را می‌گذرانیم و این واقعیت انتزاعی را هیچ فیلمسازی به‌اندازه «تئو آنجلوپولوس» نتوانسته در فرم سینمایی بر پرده به تصویر بکشد.

در جهان سینمایی آنجلوپولوس، گذشته هرگز چیزی نیست که پشت سر گذاشته شده باشد. گذشته، همچون مه‌ای که بر شهر نشسته، در اکنون پراکنده است و گاه، بی‌آنکه اجازه بخواهد، جای واقعیت را می‌گیرد. او در فیلم «ابدیت و یک روز»، بیش از آنکه روایتی درباره واپسین روزهای زندگی یک شاعر بسازد، مراقبه‌ای سینمایی درباره ماهیت زمان و گذشته ارائه می‌دهد.

«الکساندر»، شاعر سالخورده و شخصیت اصلی فیلم، در آستانه مرگ ایستاده است، اما مسئله اصلی او مرگ نیست. مسئله، ناتمام‌بودن است. او پیش از آنکه بدنش جهان را ترک کند، باید از میان انبوه خاطرات، فقدان‌ها، کلمات نگفته و عشق‌های ازدست‌رفته عبور کند. از همین‌جا، گذشته در فیلم آنجلوپولوس معنایی پیچیده پیدا می‌کند: گذشته نه مجموعه‌ای از رویدادهای خاتمه‌یافته، که شکلی از حضور است؛ چیزی که تمام نشده، حتی اگر سال‌ها از وقوعش گذشته باشد، همچنان در زمان حال ادامه دارد. دوربین آرام او، پلان‌های طولانی، حرکت‌های سنجیده و تدوین آرام، همه بخشی از فلسفه فیلم‌اند؛ آنجا که فرم صرفاً ظرف محتوا نیست، بلکه خودِ تجربه زمان است. او به مخاطبش فرصت می‌دهد زمان را نه‌فقط ببیند، بلکه احساس کند؛ با آن به اکنون بیاید و با او در گذشته قدم بزند.

در سینمای آنجلوپولوس، ما به گذشته فلاش‌بک نمی‌زنیم، بلکه وارد آن می‌شویم. مرز میان اکنون و آنچه زمانی اتفاق افتاده است، فرومی‌ریزد. شاعر پیر در کنار همسر مرده‌اش می‌ایستد، با چهره‌هایی از خودش روبه‌رو می‌شود و لحظاتی را زندگی می‌کند که ظاهراً دیگر وجود ندارند. اما آیا واقعاً وجود ندارند؟ آیا گذشته دیگر وجود ندارد؟ اگر ندارد، پس چیست و چه چیزی به آن تعلق دارد؟

آنجلوپولوس در سینمای خودش، گذشته و خاطره را از حالت یک تصویر خاموش و مرده بیرون می‌آورد. آدم‌های مرده سخن می‌گویند، عشق‌های ازدست‌رفته هنوز نگاه می‌کنند و خانه‌های متروک هنوز حامل صدای زندگی‌اند. اندوه فیلم فقط اندوهِ ازدست‌دادن نیست، بلکه اندوهی از سر دانستن این نکته است که هیچ‌چیز کاملاً از دست نمی‌رود و آنچه رفته، در ذهن و زبان و بدن ما، شکل دیگری از بودن را ادامه می‌دهد. شاعر سالخورده فیلم در واپسین روز زندگی‌اش، همچنان با زبان مسئله دارد؛ گویی زندگی او نیز، مانند شعری بزرگ، ناتمام مانده است. این ناتمامی فقط مسئله‌ای ادبی نیست. در آخر، همه ما مجموعه‌ای از جمله‌های ناتمام هستیم؛ حرف‌هایی که به معشوق نگفته‌ایم، عذرخواهی‌هایی که هرگز نکرده‌ایم، خانه‌هایی که دیگر به آن‌ها بازنگشته‌ایم و کودکانی که ناگهان بزرگ شده‌اند.

آنچه از گذشته باقی می‌ماند، اغلب چیزی جز روایت آن نیست. ما با خاطرات خود زندگی نمی‌کنیم؛ با کلماتی زندگی می‌کنیم که برای خاطرات یافته‌ایم. اگر نتوانیم چیزی را به زبان بیاوریم، آیا آن تجربه واقعاً بخشی از ما باقی می‌ماند؟ شاعر فیلم در تمام طول روایت، در جست‌وجوی واژه‌ها و در حقیقت، در جست‌وجوی بخش‌هایی از وجود خویش است که در سکوت دفن شده‌اند.

گذشته در سینمای آنجلوپولوس همیشه تاریخی و سیاسی است. مرزها، مهاجرت، تبعید و جابه‌جایی، همگی نشان می‌دهند که حافظه فقط در ذهن افراد شکل نمی‌گیرد. ملت‌ها نیز حافظه دارند و گاه، درست مانند انسان‌ها، از گذشته‌ای حل‌نشده رنج می‌برند. شاید جنگ‌ها تمام شوند، اما خاطره آن‌ها در مرزها، زبان‌ها و چهره‌ها باقی می‌ماند. ما امروز، با انبوه هارددیسک‌ها، سرورها، حافظه‌های ابری و فضاهای بی‌کران ذخیره، امکان ثبت و نگهداریِ نه هزاران، بلکه میلیون‌ها تصویر از گذشته را داریم؛ اما ذخیره‌کردن به‌معنای به‌یادآوردن نیست. حافظه چیزی بیش از بایگانی و آرشیو است. خاطره زمانی زنده می‌شود که بتواند اکنون ما را دگرگون کند. شاعرانه‌ترین و درعین‌حال فلسفی‌ترین اندیشه فیلم شاید همین باشد که گذشته را نمی‌توان تغییر داد، اما نسبت ما با گذشته می‌تواند تغییر کند. الکساندر نمی‌تواند همسرش را بازگرداند، جوانی‌اش را تکرار کند یا فرصت‌های ازدست‌رفته را دوباره به دست آورد، اما می‌تواند در واپسین روز زندگی به آن‌ها نگاه دیگری بیندازد. این نگاه شاید شکل کوچکی از رستگاری باشد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *