نگاهی روان‌کاوانه به رنج جمعی

چرا شهر ما را بیمار می‌کند؟





چرا شهر ما را بیمار می‌کند؟

27 شهریور 1405، 19:33

روان‌کاوی معمولاً با اتاق درمان، کاناپه و رابطهٔ دونفره تداعی می‌شود؛ اما «فروید» از همان ابتدا می‌دانست که روان فردی، محصول خلوت نیست. او در کتاب «تمدن و ناخشنودی‌های آن» نشان داد که هر جامعه‌ای، به قیمت مهار غریزه‌ها، بخشی از رنج اعضایش را می‌سازد. امروز، در شهرهای پرازدحام و پر از فشار اقتصادی، این رنج شکل تازه‌ای گرفته است.

وقتی مراجعی با اضطراب یا افسردگی وارد اتاق درمان می‌شود، پرسش فقط این نیست که «چه چیزی در کودکی او اتفاق افتاده»؛ پرسش این هم هست که «چه ساختاری در جامعه، این رنج فردی را تشدید یا حتی تولید کرده است؟»

ترافیک روزانه، ناامنی شغلی، مقایسهٔ بی‌وقفه در فضای مجازی و از دست رفتن پیوندهای محله‌ای و خانوادگی، همگی روی روان ما اثر می‌گذارند؛ نه به‌شکل یک رویداد مشخص، بلکه به‌صورت فشاری مزمن و نامرئی.

روان‌کاوی اجتماعی به ما یادآوری می‌کند که «من» هرگز در خلأ شکل نمی‌گیرد. سوپرایگوی هر نسل، بازتابی از ارزش‌ها و اضطراب‌های جمعی زمانهٔ خودش است. نسلی که در سایهٔ مقایسه‌های دائمی اینستاگرامی بزرگ شده، سوپرایگویی سخت‌گیرتر و شرمسارتر از نسل‌های پیشین دارد؛ نه چون ذاتاً ضعیف‌تر است، بلکه چون آینه‌های بیرونی برایش بی‌رحم‌تر شده‌اند.

این پدیده را می‌توان در چیزی که برخی روان‌کاوان «اضطراب مقایسه‌ای» می‌نامند، مشاهده کرد. فرد دیگر با همسایه یا همکار خود مقایسه نمی‌شود، بلکه با نسخه‌ای ویرایش‌شده و ایده‌آل از هزاران غریبه مقایسه می‌شود که هرگز واقعی نبوده‌اند. این مقایسهٔ بی‌پایان، فراخود را به قاضی‌ای بی‌رحم بدل می‌کند که هیچ‌گاه راضی نمی‌شود. نتیجه، نوعی خستگی روانی مزمن است که در مطب، بیشتر با عناوینی مثل «فرسودگی» یا «بی‌انگیزگی» شناخته می‌شود، اما در ریشه، شکلی از سوگ نابه‌جا برای زندگی‌ای است که هرگز وجود نداشته است.

نکتهٔ دیگر، تضعیف پیوندهای واسط میان فرد و جامعه است؛ همان چیزی که جامعه‌شناسان «سرمایهٔ اجتماعی» می‌نامند و روان‌کاوان می‌توانند آن را «فضای گذار» بخوانند: محله، مسجد یا کلیسای محلی، انجمن صنفی، جمع دوستان قدیمی. این فضاها زمانی نقش ضربه‌گیر میان فرد و فشارهای بزرگ‌تر جامعه را داشتند. با کم‌رنگ‌شدنشان، فرد یک‌تنه در برابر امواج اقتصادی و اجتماعی می‌ایستد، بدون هیچ لایهٔ محافظی میان خودش و طوفان.
این نگاه، مسئولیت فردی را انکار نمی‌کند؛ اما از تقلیل رنج انسان به «کمبود اراده» یا «مشکل شخصیتی» فاصله می‌گیرد. وقتی می‌گوییم فلان نفر «باید قوی‌تر باشد»، گاهی داریم بار یک بیماری اجتماعی را روی دوش یک فرد می‌گذاریم. درمانگری که فقط به درون مراجع نگاه می‌کند و بیرون را نادیده می‌گیرد، تصویری ناقص از رنج او دارد؛ و برعکس، جامعه‌ای که همهٔ تقصیرها را متوجه ساختار می‌کند و نقش فرد در بازسازی معنا را نادیده می‌گیرد، نسخه‌ای غیرکاربردی برای درمان ارائه می‌دهد.

راه میانه، شاید در تلفیق این دو نگاه باشد: درمانگر باید هم به تاریخچهٔ فردی مراجع گوش دهد و هم بستر اجتماعی‌ای را که آن تاریخچه در آن معنا پیدا کرده، به رسمیت بشناسد. جامعه نیز باید بپذیرد که سلامت روان شهروندانش، نه یک مسئلهٔ حاشیه‌ای، بلکه شرط بقای هر نظم اجتماعی است.
شاید نخستین گام، نه حل یک‌شبهٔ مشکلات اجتماعی، بلکه به‌رسمیت‌شناختن این پیوند باشد: تا وقتی نپذیریم که رنج فردی، ریشه در بستر جمعی دارد، هر راه‌حلی ــ چه فردی و چه سیاست‌گذارانه ــ ناقص خواهد ماند.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *