فرزندِ «ایران» به دنیا نیامد





فرزندِ «ایران» به دنیا نیامد

۱۰ شهریور ۱۴۰۴، ۱۹:۴۱

«ایران درودی» با نور، نقاشی کرد و با رنج، زیبایی آفرید. او شاعرِ بوم‌ها بود و راویِ جهانی دیگر؛ جهانی رؤیایی، سرشار از بی‌زمانی و لامکانی؛ جهانی که در نقشه‌ها نمی‌گنجید و در تعاریف مرسوم هنر نیز. یک روز منتقدی غربی او را «شاعر» نامید و انگار این درست‌ترین تعریفی است که می‌توان از این زنِ نقاش ارائه داد؛ چراکه نقاشی بدون جوهر شعر نمی‌تواند این‌چنین جهان‌هایی عاشق، پراضطراب و ژرف را تصویر کند. او شاعری بود با قلم‌مو و رنگ. هرچه بود، «ایران» بود و عاشقِ موطن خویش؛ ایرانی ساخته از خاک و باد، از رنج و البته از نور. 

در بررسی آثارش می‌توان ردپای یک مضمون مشترک را دید: «نور» و «ایران». درودی در آثارش، خواه در کویر و سیل، خواه در امواج خلیج‌فارس، خواه در لوله‌های نفت و طبیعت‌ِ فراخ، به‌دنبال روشنایی و ریشه‌های ایرانی بود که خود می‌گفت: ثروت واقعی‌اش دو چیز است. نخست آنکه اسمش را ایران گذاشته‌اند و دوم آنکه عشق به وطن برایش به عشقی فرهنگی تبدیل شده است. 

و همین عشق است انگار که تا همیشه نامش را بر تارکِ هنرِ این سرزمین درخشان باقی خواهد گذارد که آنچه او را یگانه می‌کرد، بومی‌سازی هنری دیگرجایی بود. او از خاک ایران، از اسطوره‌ها و از تاریخ، استعاره‌هایی تازه می‌ساخت. نقاشی‌هایش روایت هم‌زمانِ زخم و التیام بودند؛ گواهی بر این حقیقت که رنج می‌تواند سرچشمه‌ آفرینش باشد. او نشان داد هنر تنها زیبایی نیست، بلکه معجزه‌‌ای است برای آنکه تاریکی را بدل به روشنایی کند.  

آنان که او را از نزدیک می‌شناختند و من نیز سعادتِ آن را نیز داشتم که سالیانی دراز با او نشست‌وبرخاست داشته باشم، می‌دانیم او نقاشی می‌کرد تا ترس‌هایش را رام کند. وقتی می‌خواست خاطره‌ای در آن میز بزرگ آشپزخانه پرنورش تعریف کند و ناگزیر به خوردن قسم بود به دو چیز سوگند یاد می‌کرد: به نور و به عشق. مرگ را نیز باشکوه می‌دید و اشباح هراسناکِ زندگی را با قلم‌موی خود به تسلیم در برابر نور وامی‌داشت. نقاشی برای او نوعی کشف حقیقت بود؛ حقیقتی که میان رنگ‌ها پنهان می‌کرد و چون سرابی لغزان، گریزپا می‌نمود. 

«ژان کوکتو» در جایی، در فیلم «بازگشت اورفه» می‌گوید: «فقط مرگ است که هنرمندان را جاودانه می‌سازد.» ایران درودی از نور می‌گفت و به مرگ می‌اندیشید و خودش در گفت‌وگویی به این نکته اشاره کرده که: «دغدغه هر انسانی مرگ است و چگونگی مردن. مرگ، هنرمند و غیرهنرمند نمی‌شناسد. به مرگ نمی‌اندیشم، به او افتخار خواهم داد که به من بیندیشد.»

اما ورای تابلوها، زندگی شخصی او نیز پر از رنج‌ها و دلبستگی‌ها بود. درودی در خانواده‌ای مرفه در مشهد زاده شد، اما آرامش کودکانه‌اش با جنگ جهانی دوم، مهاجرت‌ها و بیماری‌ها در هم شکست. همین جابه‌جایی‌ها و زخم‌ها بود که بعدها در آثارش به‌صورت جست‌وجوی «خانه‌ای جاودانه» و جهانی بی‌مرز تبلور یافت. او ازدواجی عاشقانه با «پرویز میرغفاری» (فیلمساز و کارگردان ایرانی) داشت، اما مرگ نابهنگامِ همسرش زخمی عمیق بر جانش گذاشت. ازآن‌پس، تنهایی همراه همیشگی‌اش شد و نقاشی تنها پناهگاهش. درودی فرزندی نداشت و گویی همه مهر مادری‌اش را نثار تابلوهایش می‌کرد: «وقتی وارد آتلیه‌ نقاشی‌ام می‌شوم، دنیا و مسائل مربوط به آن را پشت در آتلیه می‌گذارم و وارد جهان دیگری می‌شوم که با جهان ماورا و باورهایم سروکار دارد. بدین‌گونه نقاشی‌هایم به‌گونه‌ای ترجمان و تصویر دنیای ذهنیات من هستند.» 

در دوره‌ای از زندگی‌اش با سرطان روبه‌رو شد و از آن تجربه به‌عنوان «معجزه زندگی» یاد کرد. می‌گفت: «هیچ سیاهی مطلق نیست و در هر سفیدی نقطه‌ای از سیاهی است.» برای او، رنج‌ها، سرچشمه‌ای برای امید بودند. به همین دلیل، در کتابش نوشت که زندگی را باید بلعید، با همه سختی‌ها و زیبایی‌هایش؛ زیرا حتی تلخی‌ها نیز بخشی از حقیقت زندگی‌ هستند. فلسفه زندگی‌اش روشن و استوار بود: «انسان همان نتیجه اندیشه‌های خویش است.» از نظر او، اگر زندگی ما را به مبارزه بطلبد، باید خود را مجهز کنیم و دوباره بسازیم. او به کسانی که ناامید بودند، می‌گفت: «مگر از موهبت زنده بودن برخوردار نیستید؟»

ایران درودی در زندگی با بسیاری از بزرگان فرهنگ و ادب ایران نشست و برخاست داشت. از «ابراهیم پورداوود» عشق به ایران زمین را آموخت، از «سیمین بهبهانی» جرئت را، از «احمد شاملو» و شعرش وسعت تخیل را، از «سهراب سپهری» فروتنی را، از «فروغ فرخزاد» شفافیت شکننده واژه‌ها را و از «عباس کیارستمی» ریتم در نقاشی را. اما در میان همه، پدرش را بزرگ‌ترین آموزگارش می‌دانست؛ کسی که هنرمند نبود، اما «نگاه کردن» را به او آموخت: همان اولین درس نقاشی.

در سال‌های پایانی زندگی، آرزوی بزرگش تأسیس «بنیاد ایران درودی» بود؛ بنیادی که قرار بود محلی برای نمایش آثارش و مکانی برای آموزش‌وپرورش نسل‌های آینده هنرمندان باشد. او بارها تابلوهایش را در سفرهای متعدد به ایران آورد؛ گاه با هواپیما و همیشه با دشواری‌های فراوان، اما آخرین بار، تابلوی بزرگی از تخت‌جمشید را با کامیون و بسته‌بندی محکم از فرانسه به ایران رساند. خودش می‌گفت: «این کار نشان داد که دیگر منزلی در فرانسه ندارم. باید صفحه‌ای از زندگی‌ام را ورق می‌زدم و قدرتش را در خود یافتم.»

ایران درودی هدفی روشن داشت: ساخت بنیادی با هیئت امنایی منتخب، برای حفظ و نمایش آثارش. او هیچ‌گاه آثار مهم خود را به فروش نگذاشت؛ زیرا آنها را «صفحاتی از تاریخ ایران» می‌دانست و معتقد بود چنین آثاری نمی‌توانند در خانه شخصی جای بگیرند. درودی بارها تأکید کرده بود سهم او از این موزه، بخشیدن آثارش است و باقی به یاری نهادها و هموطنان هنردوست بستگی دارد. او وصیت کرده بود تمام دارایی و تابلوهایش وقف این بنیاد شود. درودی سال‌ها برای تحقق این رؤیا جنگید، قراردادها بست، زمین خرید، پیگیری‌های بی‌پایان کرد، اما سنگ‌اندازی‌ها و بروکراسی اداری، او را در حسرت گذاشت. در روزگاری که نفس‌های آخر را می‌کشید، هنوز چشم‌به‌راه افتتاح موزه‌ای بود که آن را فرزند ناتمام خود می‌دانست: «می‌خواهم در سرزمینی که دوستش دارم، بمانم و پس از مرگم هم به آن خدمت کنم.»

ایران درودی سرانجام در آبان ۱۴۰۰ چشم از جهان فروبست. موزه‌ای که آرزویش را داشت، در زمان حیاتش هرگز به سرانجام نرسید. اما آنچه باقی ماند، نوری است که در آثارش می‌درخشد و عشقی است که بی‌واسطه به ایران بخشید. او در فاصله دو نقطه زیست: نقطه‌ای که بود و نقطه‌ای که هنوز هست؛ همان جایی که هنرمند جاودانه می‌شود و مرگ، تنها قابی خالی است در برابر تابلویی بی‌پایان.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق