بایگانی
|پیام ما| «تا نیمه آذر خبری از بارش در پایتخت نیست.» این را «صادق ضیائیان»، رئیس مرکز ملی پیشبینی و مدیریت بحران مخاطرات وضع هوا، به «پیام ما» میگوید و تأکید میکند پیشبینیهای طولانیمدت تا ۶۰ درصد درستاند و ممکن است تغییری در این روند ایجاد شود. «درستترین پیشبینیها، پیشبینیهای کوتاهمدت هستند و آنهایی که یک هفته تا ده روز را پیشبینی میکنند. متأسفانه تا آخر آبان بارشی در تهران نخواهیم داشت و فعلاً هم براساس نقشههای هواشناسی موجود تا نیمه آذر بارشی در کار نیست.»
او میگوید آنچه در حال حاضر با آن روبهروییم، در پنج دهه گذشته مانند نداشته و هیچ سالی مانند امسال میزان بارشها در پاییز تا این میزان کم نبوده است.
بررسی میزان بارندگی استان تهران طی پنجاه سال اخیر نشان از روندی کاهشی و نگرانکننده دارد. نمودار ارائهشده از سوی منابع رسمی نشان میدهد سال آبی ۱۴۰۳-۱۴۰۴ با ثبت ۹۰ میلیمتر بارندگی، در جایگاه ۴۹ از ۵۰ سال اخیر قرار گرفته است که این مقدار کاهشی بیسابقه را در مقایسه با میانگین بلندمدت نشان میدهد.
بهگزارش ایسنا، میانگین بلندمدت بارندگی استان تهران ۱۸۵ میلیمتر بوده است، اما در سال آبی ۱۴۰۳-۱۴۰۴، میزان بارندگی به ۹۰ میلیمتر رسیده که ۴۶ درصد کمتر از مقدار میانگین است. همچنین، مقایسه با سال آبی ۱۴۰۲-۱۴۰۳ که بارش ۱۱۹.۶ میلیمتری ثبت شده بود، کاهش ۲۵ درصدی بارندگی را نشان میدهد.
بررسی روند بارش طی نیم قرن گذشته نشان میدهد میزان بارش در سال ۱۳۵۶-۱۳۵۷ بیش از ۳۰۰ میلیمتر ثبت شده است. سال آبی ۱۴۰۳-۱۴۰۴ دومین سال کمبارش این بازه بود و تنها سالی که بارش کمتری از آن ثبت شده، سال ۱۳۷۵-۱۳۷۶ است.
بهطور کلی باید گفت دهه ۵۰ و اوایل دهه ۶۰ پر بارشترین سالهای تهران بودهاند، از اوایل دهه ۷۰ بهبعد روند کاهش بارش آغاز شده است و سال ۱۳۷۵-۱۳۷۶ و ۱۴۰۳-۱۴۰۴ کمبارشترین سالهای این دوره بودهاند. کاهش بارندگی بهویژه در دهه ۹۰ و اوایل ۱۴۰۰ شدیدتر شده و در سال جاری به پایینترین حد خود رسیده است.
این درحالیاست که WMO (سازمان جهانی هواشناسی) در سپتامبر ۲۰۲۵ گزارشی درباره وضعیت بارشها منتشر کرد. این گزارش نشان میدهد چرخه آب جهانی (روند تبخیر، بارش، منابع آب) «روزبهروز نامنظمتر» شده است و بسیاری از حوزههای آبی در سطح جهان از شرایط نرمال خارجاند (نه خیلی تر و نه خیلی خشک)؛ این عدم تعادل هیدرولوژیک میتواند برای مناطقی مانند ایران (که نسبت به خشکسالی حساس است) پیامد بزرگی داشته باشد.
گزارشهای جهانی مانند گزارش WMO و IPCC (هیئت بیندولتی تغییراقلیم) که در سال جاری منتشر شدهاند، تأکید میکنند چرخه آب جهانی ناپایدارتر شده و نوسانات بارش تشدید شده است.
مدلهای اقلیمی برای ایران (با استفاده از دادههای CMIP6) پیشبینی میکنند خشکسالی احتمالاً در آینده تشدید شود، خصوصاً در مناطقی مثل مرکز ایران که ممکن است تغییرات بینساله زیادی داشته باشند.
در تهران (بهطور خاص) تحقیقات علمی محلی با استفاده از مدلهای IPCC نشان میدهند شاخص خشکسالی تقویت خواهد شد؛ یعنی تهران ممکن است بیشتر با دورههای خشک مواجه شود. اگرچه کاهش تعداد «روزهای مرطوب» در ایران پیشبینی شده، اما شدت بارش در دورههای بارانی میتواند بیشتر شود، که این هم ریسک سیلاب را افزایش میدهد.
آب دریا هم «وشتاز» را خاموش نکرد
آتشسوزی شنبه، ۱۰ آبان، شروع شد؛ آتشی به وسعت حدود یک هکتار در یکی از یالهای جنگل «وشتاز». در این مدت یک بار اطفای این حریق از سوی منابعطبیعی اعلام شد، اما آتش هنوز زیر خاکستر بود. شنبه، ۲۴ آبان چنان بادی وزید که آتش در یک شب یالها و درههای دیگر را دربرگرفت. اکنون بلوطهای منطقه حفاظتشده چهارباغ در حال سوختن است و از سرنوشت گونههای جانوری این منطقه بیخبریم.
«محمد احمدزاده» که از پنج سال پیش در روستای الیت زندگی میکند، این منطقه را بهخوبی میشناسد. او همین حالا مشغول اطفای حریق است. او ۱۷ روز پیش، وقتی دود را بر بلندای جنگل انبوه دید، شش ساعت پیاده رفت و خود را به ارتفاعات رساند. «همان روز با رئیس شورا و دهیاری الیت تماس گرفتم. سعی کردم اطلاعرسانی کنم، اما بهنظرم کسی ماجرا را جدی نگرفت. کسی پیشبینی نمیکرد این فاجعه در یک شب اتفاق بیفتد. کبریت این آتش را ۱۷ روز پیش زدند. گویا چند شکارچی به جنگل میآیند و آتشی روشن میکنند و میروند. اینجا منطقه بسیار صعبالعبوری است که نه دامدار دارد، نه کوهنورد و نه طبیعتگرد. اما چون از قدیم زادگاه کل و بز است، شکارچی زیاد میآید.»
وسعت اولیه آتش، در دو هفته اول با نیروهای کم کنترل شد. «هفته اول تنهای تنها بودیم. مدام آتش را مهار و کنترل و محدودش میکردیم و منتظر بودیم نیروهای بیشتر یا هلیکوپتر برسد، که نرسید. مدیرکل منابعطبیعی استان میگفت مگر چند درخت دارد میسوزد که درخواست هلیکوپتر بدهیم؟ همه مسئولان در جریان بودند، اما پیگیری نکردند.»
منطقه در حال سوختن، بکر و جنگلی است؛ پر از کنده و برگهای پاییزی. «ما نیروهای مردمی مدام هشدار میدادیم که تا آتش خاموش نشود، خطر بیخ گوش ماست؛ چون جنگل بسیار انبوه است. صحبت از جنگلی چهلمیلیونساله است. در این دو هفته، چند بار به خاموشی کامل امیدوار شدیم، اما هنوز جنگل پر از دود بود. بااینحال، خزائیپول، مدیرکل منابعطبیعی با صداوسیمای مازندران مصاحبه کرد و گفت آتش مهار شده است.»
همان وقت که منابعطبیعی خبر مهار آتش را داد، نیروها هنوز در جنگل با آتش کلنجار میرفتند. جنگل دودآلود بود. احمدزاده میگوید: «شروع این آتش به دست شکارچیان غیرمجاز بود، اما گسترش آن و رسیدن به این فاجعه کمکاری منابعطبیعی و محیطزیست بود.»
بهگفته او، بعد از دو هفته کنترل آتش، با ناآرامشدن هوا و وزش باد، وسعت آتش به بیش از یکصد هکتار رسیده است. «سهلانگاری کردند و آتشی کوچک به چند یال و دره سرایت کرد. من از شروع ماجرا بالای سر آتش بودم. در بعضی یالها تخریب صد درصدی رخ داده است. طوری که لایه آلی خاک تا سالها حاصلخیز نخواهد شد. در نقاطی هم درختان سالم ماندهاند. بیشتر پوشش این جنگل بلوط است و بلوطها دارند جلوی چشم ما میسوزند. اینجا آخرین پناهگاه گونههای جانوری است. هم مرال و کلوبز دارد، هم پلنگ و گونههای مختلف پرندگان و خزندگان، اما دیگر خزنده و چرندهای نیست.»
آبی که هلیکوپتر میریزد، کافی نیست
روز دوشنبه، ۲۶ آبان، بعد از تقلای بسیار بالاخره بالگردی آمد تا آتش جنگلهای «وشتاز» را خاموش کند. اما شرایط هوا چنان نامساعد بود که بالگرد نتوانست وارد منطقه شود و بهناچار در ورزشگاه فرود اضطراری کرد. بالگرد یک بار دیگر هم در هفته دوم آتشسوزی به منطقه آمده بود. احمدزاده میگوید: «هفتهشت روز اول خیلی التماس کردیم و برای هلیکوپتر درخواست دادیم. درنهایت هلیکوپتر یک بار آمد و از دور چرخی زد و رفت؛ ما را ناامید و گریان گذاشت. عملیاتی که انجام میدادند، کاملاً سمبلیک بود.»
روز سهشنبه، ۲۷ آبان، بار دیگر دو بالگرد آمدند. این بار حداقل چهار بار آب دریای خزر را به ارتفاعاتی که در شعلهها میسوخت، آوردند و روی جنگل ریختند. بالگردها با خودشان نیروی تازهنفس هم آوردند و نیروهای خسته را بردند. احمدزاده این بار با هلیکوپتر به منطقه آمده است. «۱۰ دقیقه بیشتر طول نکشید. رساندن نفرات با هلیکوپتر مؤثرترین کاری است که الان میتوان انجام داد. رسیدن به منطقه توان افراد را میگرفت و وقتی بعد از ساعتها پیادهروی میرسیدند، دیگر جان نداشتند که بیایند سر آتش.»
نیروهای حاضر در منطقه میگویند آبی که هلیکوپترها میآورند، کافی نیست. «هلیکوپتر آب را از دریا میآورد، اما تا از آنجا برسد چیزی در سبدش نمیماند. فاصله هلیکوپتر با آتش خیلی زیاد است. فاصله دریا هم با اینجا زیاد است. فقط برگهای درختان در خط آتش را خیس میکند، اما همین رطوبت هم جلوی سرایت آتش را میگیرد.» یکشنبه و دوشنبه این هفته بارش خفیفی رخ داد و جنگل را کمی مرطوب کرد، اما روزهای آینده هوا صاف و آفتابی است. دوباره برگها خشک میشود و حلقه آتش پخش میشود. همه نگران روزهای پیش رو هستند.
نزدیک ۲۰۰ هکتار سوخته است
«خلیل محمدی»، سرتیم جنگلبانی مرزنآباد، هم در منطقه حضور دارد. او به «پیام ما» میگوید در حال حاضر بیشتر از ۱۰ نفر از نیروهای منابعطبیعی و ۳۰ داوطلب بومی در جنگل حاضرند. «الان در کنار نیروهای منابعطبیعی و محیطزیست، گروههای خودجوش و مردمی هم در عرصه مشغولاند. چندین گروه از شهرهای مختلف مازندران آمدهاند.»
او تأیید میکند که آتشسوزی در روزهای اول فقط یک هکتار بوده است. «آتش اولیه را با کمک همین نیروها مهار کرده بودیم و درخواست هلیکوپتر هم کرده بودیم، اما هلیکوپتر نیامد. نمیدانم کمکاری از کی بود. دو روز تمام در جنگل هیچ دودی نبود، اما بعد از دو روز دوباره باد شدیدی وزید و آتش دوباره گر گرفت. تا الان نزدیک ۲۰۰ هکتار سوخته است. درختان سرپا و خشک و افتاده، همه در حال سوختناند. آسیب زیادی به جنگل وارد شده است. هلیکوپتر میآید، اما آبی که میریزد اثر چندانی ندارد. تنها کمکش آوردن نیروهاست. ما دستبهدامن همین نیروها هستیم، اما با این وسعت آتشی که میبینم حداقل یک هفته دیگر باید شبانهروز کار کنیم تا آتش تمام شود.»
او اینها را میگوید و اضافه میکند: «در ماجرای این آتشسوزی مدام به منابعطبیعی سرکوفت میزنند، اما ما ضعیف واقع شدهایم. این عرصه منطقه حفاظتشده چهارباغ و تحت مدیریت محیطزیست است. من از روز اول در منطقهام، اما پیشکار اصلی باید محیطزیست باشد. نیروهای محیطزیست چندان پای کار نبودند و در این مدت فقط دو روز نیروهای آنها را دیدیم. امروز که اصلاً نبودند. ما با تمام وجدان کاری و عرقی که به طبیعت و وطن داریم، ادامه میدهیم. امروز ششمین روزی است که پیاپی در طبیعتام. با اینهمه سختی کشیدن ۱۵ میلیون تومان حقوق میگیریم؛ نه اضافهکاری داریم و نه مأموریت. هیچ دلخوشیای نداریم، اما طبیعت برایمان مهم است، وظیفه ذاتی ماست.»
روز دهم هلیکوپتر آمد، اما آب نیاورد. اگر کمک هلیکوپتر باشد، یقیناً آتش زودتر خاموش میشود. اینهمه سختی بهخاطر سهلانگاری کسی است که آتشی روشن میکند و خاموشش نمیکند. تمام استان را درگیر این ماجرا کردهاند.»
محمدی ۱۰ نفر نیرو برای حفاظت منطقه دارد، اما ماشینی برای حفاظت ندارد. در همین آتشسوزی نیروهایش آسیب دیدهاند. «محمد جمالی، جنگلبان منطقه آمد در عرصه و از صخره افتاد و مچ دستش شکست. نیروی دیگرم، آقای محمدالله یاری از ناحیه پا آسیب دیده است. آقای سنایی، از بچههای کلاردشت، کشاله رانش آسیب دیده. منِ خلیل محمدی هم کمرم آسیب دید. سر این آتشسوزی حفاظت را گذاشتهایم کنار و آمدهایم آتش خاموش کنیم. با این نیروهای فرسوده باید ۸۴ روستا، یعنی بالای صد هزار هکتار را پوشش بدهم. کل حوزه استحفاظی نوشهر ۵۲۰ هزار هکتار است، فقط بالای صد هزار هکتارش دست من است و صد هزارش دست یک محیطبان.»
صدای ارهبرقی و فریاد میآید. سرتیم جنگلبانی میگوید نیروها به اره موتوری نیاز دارند تا درختان در حال سوختن را از سالمها تفکیک کنند. احمدزاده هم درباره وسایل مورد نیاز اطفای آتش میگوید: «دایره آتش خیلی وسیع شده است. به ارهبرقی نیاز داریم تا درختان در حال سوختن را مهار کنیم. نیاز به زنجیرهای از نیروهای انسانی داریم که آتش درختان را کنترل کنند تا به درختان مجاور نرسد. در ۱۵ روز اول امکاناتی که در اختیار داشتیم، فقط بیل بود. خود منابعطبیعی هم فقط بیل داشت. منطقه صعبالعبور است و حتی نمیتوانستیم آبپاش حمل کنیم. دمنده نداشتیم و بارها درخواست کردیم، اما نیاوردند.»
تلاش برای آبرسانی از چشمههای بالادست
اداره محیطزیست مازندران پاسخگوی تماسها نیست. «حسن شمس»، محیطبان منطقه حفاظتشده چهارباغ که در طول روزهای گذشته در عملیات اطفا حضور داشته و تنها محیطبان منطقه است، میگوید: «محیطزیست از روز اول تا امروز با تمام نیروها در منطقه حضور داشته است. ما فراخوان دادیم و تمام نیروهایمان از سراسر استان، از غرب تا شرق، حداقل روزی ۱۲ تا ۱۵ نفر میآیند؛ حتی مسئولان اداری. دیروز مسئول بازرسی و امروز رئیس اداره محیطزیست با معاون مدیرکل با نیروهای ما همراه شدند.»
بعدازظهر سهشنبه، ۲۷ آبان، مدیرکل مدیریت بحران استانداری مازندران گفته است ۸۰ درصد آتشسوزی در جنگلهای این منطقه مهار و اطفا شده است، اما شمس میگوید: «البته آتش کاملاً مهار نشده و به دو منطقه سرایت کرده است. اول آتش فقط در جنگل بود، الان مرتع هم اضافه شده است. با آن شیب زیاد بهسختی میشود خاموشش کرد. ما تقاضای بالگرد کردیم و آمد، اما کارایی نداشت. چون باد شدید آب را پخش میکرد. درصد بالای شیب هم مزید بر علت بود که آب بهصورت خطی پایین بریزد. فقط به انتقال نیرو کمک کرد؛ نیروهایی که پای کار بودند با کمترین مصرف انرژی خودشان را به محل رساندند و توانستند کارشان را خوب انجام دهند. بالگرد سهچهار مرتبه نیروها را به منطقه رساند. تا قبل از آن افراد باید پنج ساعت و نیم تا شش ساعت پیاده میرفتند. به اضافه اینکه باید آذوقه ۴۸ تا ۷۲ ساعت را بههمراه ادوات اطفای حریق با خود حمل میکردند و این سنگینی بار باعث سستی بود و نیروی انسانی کاهش پیدا میکرد. الان خوشبختانه بالگرد کمکحال شد. نیرو بردند و لوله آب تا به مهار آتش کمک کنند.»
منطقه صعبالعبور است و آب از آن دور است. هلیکوپتر با خودش دو هزار متر لوله آورده برای آبرسانی. نیروها مشغول لولهکشی از سرچشمههای بالا هستند تا با پمپهای دوشی، فلکسیبگ و دبههای بیستلیتری به پیکار آتش بروند. «زمین اینجا حدود ۸۰ درصد شیب دارد و وقتی بالگرد آب میپاشید، تأثیری نداشت. بهخاطر همین نیروی انسانی را دبههای آب و اینها را انتقال دادند، با بالگرد از الیت و نوشهر به منطقه بردند تا بتوانند آتش را مهار کنند.»
محیطبان میگوید دیروز کولهپشتیاش در آتش سوخته، اما حال نیروها در منطقه خوب است. او درباره مختصات منطقه میگوید: «اینجا یک منطقه جنگلی است با درختان بلوط. چند سالی که بهرهبرداری نشد، کل جنگل به ارتفاع ۲۰ سانت برگ درخت است و سرشاخههای خشک هم میانش زیاد است. لاشهبرگها و سرشاخههای خشک باعث شد روند کار به تأخیر بیفتد. چون درصد شیب بالاست بعضی همکاران نمیتوانند آنجا بروند. سر میخورند. دو سه نفر دیروز افتادند و پایشان آسیب جزئی دید. این ۱۰ درصد منطقه جنگلی جزو الیت است. آن طرف گردنه روستای «فولادکوهسر» و «انگوران» قرار گرفتهاند. اگر آتش از گردنه «دابهگردن» عبور کند، به این روستاها میرسد. از ضلع شرقی هم اگر آتش گسترده شود، به «حسنسرا» میرسد. اگر به آنجا برسد، فاجعه میشود؛ چون درختانش انبوهتر و درصد شیبش خیلی بیشتر است و دیگر از دست نیروی انسانی کاری برنمیآید. بهخاطر همین، امروز نیروهای مختلف از سپاه و نیروی انتظامی و ارگانهای دولتی و کوهنوردان فراخوان دادند، همه آمدند که این وضع کنترل شود.»
دولت از گذشته نیاموخت، اما مردم آموختند
شهروندان کهگیلویهوبویراحمدی در تجمعی مقابل استانداری یکصدا «دنا» را فریاد زدند، به امید آنکه این بار سیاستگذاری که از دریاچه ارومیه نیاموخته، شاید آنها را ببیند و «از دنا دریاچه ارومیه دیگری نسازد».
کنشگری مردمان این استان برای حفظ زیستبوم دنا، طی سالهای اخیر را میتوان در چارچوب تئوری «سرمایه اجتماعی مقاومت» تحلیل و تفسیر کرد. سرمایه اجتماعی مقاومت، مفهومی جامعهشناختی است که توضیح میدهد چگونه «اعتماد» و «شبکه اجتماعی» میتواند به نیرویی برای مقاومت در برابر تصمیمات ناعادلانه و پروژههای مخرب تبدیل شوند. همچنان که در نگاه بوردیو این سرمایه، یعنی «مردم قدرت شبکه را جایگزین قدرت دولت میکنند».
واکاوی شعارهای طرحشده در این تظاهرات بیانگر یک واقعیت مبارک است؛ این کنش اعتراضی بهواقع یک جنبش محیطزیستی دارای زیربنای معرفتی است؛ چراکه اساساً شبکه بدون آگاهی فقط یک جمع است و آنچه شبکه را به نیروی مقاومت و سرمایه اجتماعی مقاومت تبدیل میکند، «کیمیای آگاهی» است. آگاهی تجربه زیسته انسان ایرانی است. انسان ایرانی آثار توسعه کشاورزی و سدسازی فزاینده در حوضه آبریز دریاچه ارومیه را، امروز در پهنه نمک ارومیه میبیند. انسان ایرانی ماحصل انتقال آب از سرشاخههای کارون را در وضع امروز زیستبوم رنجور خوزستان شاهد است و انسان ایرانی کارنامه توسعه صنایع آببر در اصفهان و یزد را در تغییر ترکیب جمعیتی استانهای شمالی مشاهده میکند.
آری؛ شعارهای فریادشده در تجمع دیروز برای دنا نشان داد شهروندان مطالبهگر حاضر در این تجمع فقط معترض نیستند، بلکه صاحب یک آگاهی تاریخی و محیطزیستیاند؛ آگاهیای که در شبکههای محلی تبدیل به مقاومت محیطزیستی و سرمایه اجتماعی مقاومت شده است. نشانه این آگاهی تأکید بر یک واقعیت تلخ از سوی حاضران در این تجمع بود: «اضمحلال دنا تسریع فروپاشی زیستبوم ایران را بههمراه دارد.»
پایان سخن اینکه شکلگیری این آگاهی جمعی در جامعه از یکسو و اصرار دولت بر انتقال آب از دنا برای مدیریت کوتاهمدت بحران آب اصفهان و یزد از سوی دیگر بیانگر یک واقعیت تلخ است: دولتی که از گذشته نیاموخته و مردمی که آموختند.
سدسازی در دنا، قمار با آینده یک ملت
ماهها تلاش شد مسئله بهعنوان دعوای دو استان جا زده شود، اما مردم فهمیدند ماجرا یک نقطه و یک پروژه نیست، یک الگوی خطرناک است؛ حملهای آشکار به دنا و یک اکوسیستم منحصربهفرد در جنوب و جنوبغرب ایران. این یک مسئله ملی است. تبعاتش جغرافیا نمیشناسد و وقتی برسد، همه را با هم میبرد.
روایت سدسازی، روایت نابودی و کوچ اجباری است. اول چند هزار نفر جابهجا میشوند، اما اگر دنا ضربه بخورد، در ادامه میلیونها نفر با بحران آوارگی و بیثباتی روبهرو میشوند. مردمی که ریشه در خاک وطن داشتند، در جنگ پای کشور ایستادند و جان دادند، اما حالا در صلح فراموش شدهاند. این رسمش نیست.
نمیشود اصفهان را زیر بار توسعه نامتوازن، صنایع پرمصرف و برداشت بیرویه به مرحله فرونشست رساند و بعد کمبود را بهانه انتقال آب از حوضههای دیگر کرد؛ همانطورکه نمیشود دنا، مردم سادات محمودی و دو میلیون درخت بلوط را قربانی زیادهخواهی نهادی کرد که کارنامهاش پر از تخریب است. هزینههای اجتماعی، فرهنگی و محیطزیستی بارها نادیده گرفته شده و همین چرخه امروز کشور را به بنبست رسانده است.
پروژههای انتقال آب با عنوان توسعه معرفی میشوند، اما شاخصهای توسعه پایدار چیز دیگری میگویند. تصمیمی که بدون مجوز محیطزیستی، بدون ارزیابی راهبردی و بیرون از فرآیند قانونی پیش برود، هیچ نسبتی با توسعه ندارد. طرحهای آبرسانی باید براساس تراز آب، ظرفیت حوضه و پیامدهای بینحوضهای باشند، اما در این پروژهها آسیب از یک منطقه به منطقه دیگر منتقل میشود و مسئله حل نمیشود.
میگویند این مسیر توسعه است، اما چیزی که امروز پیش میبرند حتی ظاهر توسعه هم ندارد. میگویند صلاح مملکت است، اما تصمیمی که پایداری سرزمین را تهدید کند به صلاح هیچ کشوری نیست. سه دهه تجربه نشان میدهد قربانی کردن محیطزیست نه آب را نجات میدهد نه مردم را. میگویند برای شرب است، اما پروژهای که در سکوت، بیارزیابی و بدون مجوز پیش میرود نه برای شرب است و نه برای مردم؛ فقط بهنام مردم.
چطور میتوان سرزمینی را ویران کرد تا جای دیگری آباد شود؟ چطور میتوان بخشی از تن ایران را زد و اسمش را منافع ملی گذاشت؟
آقای رئیسجمهور، مگر نگفتید همهچیز باید کارشناسی باشد؟ این تصمیمها کجایش کارشناسی است؟ صلاح مملکت با دستورهای بیپشتوانه علمی اداره نمیشود. این قمار با آینده یک ملت است. شاید در کوتاهمدت ظاهری از حل مسئله بدهد، اما در بلندمدت زخمی میسازد که درمان ندارد. بحران آب با مسکن حل نمیشود. با سد بیشتر مسئله آب درمان نمیشود.
در این میان دنا نقطه حساس ماجراست. زاگرس و بهویژه دنا نقش دیوار حفاظتی ایران را دارند. رشتهکوهی ۹۰ کیلومتری با دهها قله بالای چهار هزار متر که تنظیمکننده آب و اقلیم جنوب و جنوبغرب است. هرگونه دستکاری گسترده در این پهنه پیامدهای اقلیمی و محیطزیستی بلندمدت دارد و دقیقاً همین بخش در تصمیمگیریها نادیده گرفته میشود. این هزینه در مقیاس ملی است، نه محلی.
چطور ممکن است سه سد از چهار سد مورد نظر شما همزمان اطراف دنا ساخته شوند؛ ماندگان، خرسان۳، شهید، تنگسرخ، کوهرنگ؟ چطور بعد از اینهمه تجربه و هشدار باز هم به همان مسیر اشتباه برگشتهایم؟
سدسازیهای متوالی در حوضههای مختلف باعث کاهش جریانهای زیستی، تشدید فرونشست و افزایش نابرابری در دسترسی به آب شده است. این چرخه بارها هشدار داده شده، اما همچنان تکرار میشود. مسئله فقط فقدان مطالعات نیست، مسئله انحراف رویکرد است. بحران آب با سد بیشتر حل نمیشود. مسیر خروج از بحران تنوعبخشی منابع، مدیریت تقاضا، بازچرخانی و اصلاح حکمرانی آب است، اما تا وقتی سیاستگذاری اسیر پروژهمحوری باشد، نتیجه همین است؛ هزینههای بزرگ، دستاوردهای کوچک و آسیبهای غیرقابلبازگشت.
آنچه زیر آب میرود، بخشی از سرمایه طبیعی، تاریخی و اجتماعی ایران است. دنا یک ذخیرهگاه زیستکره و کریدور حیاتی زاگرس است. دو سد هیچ ارزیابی محیطزیستی ندارند و داخل محدوده حفاظتشده قرار گرفتهاند. نقشههای رسمی نشان میدهد سد ماندگان با ضوابط یونسکو تعارض کامل دارد و حتی خطر سقوط ذخیرهگاه را ایجاد میکند. چرا باید یکی از مهمترین سرمایههای طبیعی ایران قربانی تصمیمهایی شود که نه فنیاند و نه قانونی؟
توجیهها هم همان است؛ آب شرب، احیای زایندهرود، نیاز صنعت. اما هیچکدام ارزش اکولوژیک دنا را توجیه نمیکند. حتی اگر هدف احیای زایندهرود باشد، آیا منطقی است دیوار حفاظتی جنوبغرب ایران را تخریب کنیم تا مسئلهای که نتیجه بارگذاری بیش از حد است، موقت آرام شود؟
انتقال بینحوضهای همیشه یک پیامد پنهان دارد، تخریب بیشتر، پروژههای بیشتر و چرخه بیپایان جبران خسارت با خسارت. تالابها، رودخانهها و ذخیرهگاههای طبیعی قربانی این الگو شدهاند. درحالیکه هنوز معلوم نیست سهم واقعی شرب، صنعت و کشاورزی دقیقاً چقدر است، چطور در یک اکوسیستم کوهستانی و سردسیر سه سد کنار هم ساخته میشود؟
این سیاست نه تدبیر است و نه عدالت. توسعه بیاعتنا به ظرفیت منطقه کشور را سالهاست گرفتار کرده و حالا هر روانابی بهانهای برای سدسازی شده است. در استانهای مبدأ با وجود سدهای عظیم مردم همچنان مشکل آب شرب دارند و در مقصد توسعه نامتوازن تنش اجتماعی ایجاد کرده است. یک ظرفیت طبیعی قربانی میشود تا هزینه سوءمدیریت گذشته پرداخت شود. این نه راهحل است و نه توسعه. تکرار همان چرخهای است که ایران را به این نقطه رسانده.
کلام آخر
آقای رئیسجمهور،
امروز وقت توقف این پروژهها و بازگرداندن عقلانیت به مدیریت آب است. آینده زاگرس و دنا آزمون جدی دولت شماست. یا این مسیر اشتباه همینجا متوقف میشود، یا کشور وارد دورهای از خسارتهای اکولوژیک میشود که دیگر قابلجبران نیست.
این مدل حکمرانی آب ما را به بنبست رسانده است. انتقال بینحوضهای همیشه پیامد پنهانی دارد؛ آسیب به یک حوضه پروژههای جدید را بهدنبال میآورد و این چرخه پایانناپذیر است. نتیجه آن ناترازی، بیثباتی و فشار بر تالابها، رودخانهها و ذخیرهگاههای طبیعی است. امروز معلوم نیست سهم واقعی شرب، صنعت و کشاورزی چیست و بر چه مبنای علمی قرار است در یک اکوسیستم سردسیر و کوهستانی سه سد کنار هم ساخته شود، آنهم در ذخیرهگاه زیستکره.
این نه تدبیر است و نه عدالت زیستی. توسعه کشاورزی و صنعت بدون توجه به ظرفیت مناطق کشور سالهاست که گرفتار شده است. مردم در مبدأ سدها هنوز مشکل آب شرب دارند و در مقصد، آب انتقالی باعث توسعه نامتوازن و تنش اجتماعی شده است. یک ظرفیت طبیعی به مرز تهدید رسیده تا هزینه سوءمدیریت گذشته پرداخت شود.
آقای رئیسجمهور، آنچه زیر آب میرود فقط روستا نیست، بخشی از سرمایه طبیعی، اجتماعی و تاریخی ایران است. دنا امروز آزمون شماست، آزمون صداقت، عقلانیت و پایبندی به قانون. کشور دیگر تاب تکرار چرخهای را ندارد که دهههاست آن را فرسوده کرده است.
«داماد با همان شیوه حرکتی عرض خانه را هم طی کرد و آمد سر جایش نشست و چایش را هورت کشید. سپس رو کرد به مادرش و گفت: مگه معرف نگفته بود منزلشان صد و پنجاه متره؟ من متر زدم؛ صد متر بیشتر نبود که.
داماد تعداد قدمهایش را توی گوشیاش نوشت و ناگهان چشمهایش مثل دندانهایش برق زد و گفت: راستی! شما تکفرزندی؟ یعنی کل مال و اموال بابات، از جمله همین خونه، به تو ارث میرسه و پسفردا لازم نیست با میراثخورها دعوا و مرافعه کنیم.»
«یه خواستگار داشتم میگفت من یوزارسیفم. میخوام زنم هم شبیه زلیخا باشه؛ ولی تو شکل کاری ماما، ندیمه زلیخا، هستی.»
این جملهها برشهایی از متن کتاب «یکیشون خیلی خوبه» نوشته «منصوره رضایی» است که با زبان طنز اجتماعی به مسائل فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی، دیدگاهها و ارزشهای فرهنگی حاکم در ازدواج و مراسم خواستگاری دختران میپردازد.
بسیاری از دختران و خانوادههایشان با معضلات و نگاههای جنسیتی در مراسم خواستگاری مواجه شدهاند. اما آیا ازدواج، امری اجتماعی است؟ دختران برای خواستگاری سوژهاند یا ابژه؟ آیا ازدواج تنها راه برای دختران است یا یکی از گزینههای روی میز برای انتخاب شیوهای از زندگی؟
تغییر سنت ازدواج از قاجار تاکنون
«فاطمه موسوی»، جامعهشناس، پژوهشگر حوزه زنان و خانواده و مدیر گروه مسائل و آسیبهای اجتماعی انجمن جامعهشناسی ایران در این نشست به بررسی پیشینه تاریخی ازدواج و تحول آن در صد سال اخیر ایران پرداخت: «نهاد خانواده طی صد سال اخیر مورد تغییرات شدید قرار گرفته است. ازدواج در عصر قاجار مانند تمام جوامع پیشاصنعتی واقعه خیلی مهمی بود که باعث میشد فرد از کودکی وارد دوره بزرگسالی شود. در جوامع گذشته مرحلهای بهنام نوجوانی را به رسمیت نمیشناختند و ازدواج آیین گذار از کودکی به بزرگسالی محسوب میشد.»
بهگفته او، میانگین ازدواج برای دختران سیزدهسالگی بود: «برای مردان هم حدود شانزدهسالگی. ازدواج آنقدر شایع بود که فردی بهندرت به بیستسالگی میرسیده است.»
موسوی ادامه داد: «ازدواجها معمولاً ترتیبیافته بودند و عشق و علاقه مهم نبود. در عصر قاجار ۶۰ درصد ازدواجها فامیلی و شایعترین آن ازدواج دختر و پسر عمو بود. همچنین بهدلیل اینکه ارث دختر نصف پسر است، ملک یا اموال خانوادگی مهریه دختر میشد و درواقع، بهترین راه، ازدواج بود تا اموال و املاک خانوادگی از خانواده بیرون نرود.»
بهگفته این جامعهشناس، با صنعتیشدن، شهرها گسترش پیدا کردند: «در جامعه شهری اولیه در زمان پهلوی اول ما همچنان شاهد خانواده گسترده هستیم؛ اما هرچه شهرنشینی گسترش بیشتری پیدا کرد و مشاغل بیشتر شد، کمکم خانواده گسترده، کوچکتر شد و عروس و داماد ترجیح میدادند در یک واحد نزدیک یا دورتر زندگی مستقلی داشته باشند.»
از دیدگاه او، با افزایش تغییرات اجتماعی بعد از انقلاب خصوصاً دهه ۷۰ و ۸۰ شاهد شکلگیری خانواده هستهای هستیم که ازدواج مبتنیبر روابط خود زن و شوهر است: «البته از دهههای ۲۰ و ۳۰ ازدواج برپایه عشق از رسانههای غربی، مانند سینما و داستانهایی که در ایران منتشر میشد، نشر پیدا کرد. در اینجا ازدواج تکهمسری رواج پیدا میکند و ازدواج موقت رد میشود. در طبقه مرفه شهری مردان ترجیح میدادند معشوقه داشته باشند، ولی ازدواج موقت انجام ندهند.»
موسوی گفت در سال ۱۳۹۵ میانگین سن ازدواج برای مردان ۲۷ و برای زنان ۲۳ سال بود و برای هر دو جنس سه سال افزایش داشته است: «در میان روستاییان میانگین سن ازدواج پایینتر از شهر است. در قانون ایران کودکهمسری را به رسمیت نمیشناسند و میانگین سن ازدواج در مناطق ایران متغیر است. این موضوع نشاندهنده این است که الگوهای همسرگزینی در ایران بهشدت تحتتأثیر فرهنگ بومی منطقهای، تحصیلات، سبک زندگی و طبقه اجتماعی تعیین میشود.»
در دیدگاه سنتی زن ابژه است
«فریده ملاعسگری»، جامعهشناس و مدیر مؤسسه فرهنگی هنری اندیشه و هنر فاخته، در این نشست گفت در چند سال اخیر با مسئله کاهش میل به ازدواج در جوانان و زنان مواجه هستیم که دلایل چندبعدی اجتماعی فرهنگی اقتصادی دارد: «زنان بیشتر به ارزشهای مدرن که موجب تسهیل حضور زنان در عرصه اجتماعی و هویت مستقل و استقلال اقتصادی است، پایبند هستند. درواقع، آنان بیشتر بر روی آموزش خود در زمینه مهارتهای زندگی، شغلی و تحصیلات دانشگاهی سرمایهگذاری میکنند. در مقابل مردان بیشتر طالب نقشهای سنتی زن خانهدار و تربیت فرزندان و در خدمت خانواده هستند.»
بهگفته او، همین دیدگاه متعارض زنان و مردان موجب کاهش میل به ازدواج از جانب دختران شده: «در دیدگاه سنتی، ازدواج در ایران چنین است که زن عاملیت ندارد و ابژه است و انتخاب میشود و حق انتخاب با پسر است. همچنان این موضوع پابرجا است. البته با تغییر بینش دختران و تغییرات اجتماعی که به وجود آمده، کمکم بهسمت عاملیت زنان میرویم که حق انتخاب دارند.»
او معتقد است: «قوانین هم از تشکیل خانواده حمایت میکنند و زن را بهعنوان یک هویت مستقل قبول ندارد و در ذیل خانواده زن را تعریف میکند.»
تکرار یک نظم اجتماعی
«فهیمه نظری»، جامعهشناس و مدیر گروه خانواده انجمن جامعهشناسی ایران، در این نشست گفت: «در باطن خواستگاری، یک نظم اجتماعی است که تکرار میشود و آن نظم اجتماعی تابع قدرت است. در این آیین همیشه مردان هستند که پیشقدم میشوند و درخواست میکنند و طالب هستند. در بحث عشق و ازدواج هم سلسلهمراتبی وجود دارد که این سنت شاید به زمانهایی بر میگردد که مرد صاحب زمین است، مالک است و دارایی در اختیار او است. نام خانوادگی بر فرزند از نام او است و در اینجا اوست که تصمیم میگیرد که زن را انتخاب کند.»
بهگفته او، این سنت بهشکل نظم نمادین تکرار شده است و حتی امروز هم که شیوههای مدرن ازدواج را میبینیم، باز هم شاهد این نظم هستیم: «مرد میپرسد و میخواهد و زن تصمیم میگیرد و جواب میدهد.»
بازخوانی سینمایی نبرد خاموش زوجها
فیلم «رزها» (The Roses) به کارگردانی «جِی روچ» و نویسندگی «تونی مکنامارا» در گونه سینمایی حرکت میکند که مرز میان کمدی و تراژدی را نه با طنز، بلکه با زهر آرام زندگی روزمره میسنجد. در فیلم، خانه دیگر صرفاً مکانی برای زیستن نیست و به میدان جدال مالکیت، غرور و عشق فرسوده بدل میشود. روچ که پیشتر در ژانر کمدی مهارت خود را نشان داده بود، اینبار میکوشد از همان عناصر کمدی برای آشکارساختن دردهای درونی انسان مدرن بهره گیرد. The Roses از همان پلان آغازین، با چیدمان دقیق قابها و نورهای متقارن، تصویری از نظمی ساختگی ارائه میدهد که در طول روایت بهتدریج فرو میریزد و به هرجومرجی کنترلشده تبدیل میشود.
در فرم اجرایی، فیلم واجد میزانسنهایی است که پیوسته از تقارن به بیتعادلی حرکت میکنند. قابهایی که در ابتدا پر از نورهای گرم و زاویههای باز هستند، بهتدریج بستهتر و تیرهتر میشوند؛ گویی دوربین، قربانی این گسست عاطفی است. طراحی صحنه، در راستای ایده کارگردان، خانه را به موجودی زنده بدل میکند؛ اشیا از دکور خارج میشوند و نقش کنشگر مییابند. بشقابها، مبلمان و دیوارها همه در این نبرد شرکت دارند؛ چنانکه در ساحت بصری، خانه بدل به استعارهای از روح پوسیده رابطه میشود. در چنین چینشی، هر جزئی از میزانسن نه تزئین، بلکه نشانهای از قدرت و میل به سلطه است.
فیلمبرداری «فلوریان هوفمایستر» نیز با درک همین جهان تصویری پیش میرود. حرکت نرم دوربین در نیمه نخست، که نشانه صمیمیت و اعتماد است، در نیمه دوم جای خود را به لرزشهای خفیف و قابهای ایستا میدهد. این تغییر ریتم بصری، بیآنکه مستقیم به تماشاگر تحمیل شود، حسِ فروپاشی را بهگونهای ناخودآگاه در ذهن حک میکند. درواقع، روچ از فرم بهمنزله بیان احساس استفاده میکند. در صحنههایی که جدل میان «ایوی» و «تئو» به اوج میرسد، دوربین در مرکز خانه قرار میگیرد و دو کاراکتر در دو سوی قاب، در تقابل «تام» میایستند؛ همانجا که عشق، قربانی تملک میشود.
از منظر محتوا، The Roses در راستای بازآفرینی مدرن مفاهیم جنسیتی گام برمیدارد. ایوی، زن مستقل و موفقی است که با برهم زدن ساختار سنتی، قدرت اقتصادی خانواده را در دست دارد و تئو، مردی است که در بحران هویت مردانه غوطهور میشود. فیلم در ظاهر کمدی است، اما در ژرفا، تراژدی سکوت و رقابت پنهان میان زن و مرد را بازنمایی میکند؛ جایی که عشق به میدان قدرت بدل میشود. روچ در این راستا با ظرافت، از اغراق و فریاد پرهیز میکند و بهجای آن، با طنزی تلخ و تلویحی، واقعیت رنج انسانی را به تصویر میکشد.
در ساحت کارگردانی، دقت در جزئیات چنان است که حتی نحوه ورود و خروج شخصیتها از قاب، حامل معناست. هر بار که ایوی قاب را ترک میکند، نور فرو مینشیند و سایهها گسترش مییابد؛ و هر بار که تئو بازمیگردد، نور سرد و مایل به آبی، فضا را منجمد میکند. این تضاد رنگی، بیانگر دو ذهنیت متقابل است که دیگر قادر به درک یکدیگر نیستند. در اینجا سینما به زبان رنگ و حرکت ترجمه میشود. مکنامارا در فیلمنامه، دیالوگهایی نوشته که از سادگی به زهر میرسند؛ جملههایی که ابتدا عاشقانهاند و در ادامه چون تیغ عمل میکنند. این چرخشهای ظریف، موتور اصلی درام را شکل میدهند.
بازی «اولیویا کلمن» و «بندیکت کامبربچ» در ایجاد این جهان شکننده، نقش محوری دارد. کلمن، با تکیه بر کنترل احساس و ظرافت چهره، شخصیت زنی را خلق میکند که هم قوی است و هم آسیبپذیر. کامبربچ، با بازی درونی و فروخورده، چهره مردی را نشان میدهد که غرورش آخرین سنگر او در برابر شکست است. ارتباط میان این دو، نه بر مبنای رمانتیسیسم، بلکه برپایه نبردی عاطفی استوار است؛ نبردی که تماشاگر در هر لحظه حس میکند ممکن است به فاجعهای بیصدا بینجامد.
The Roses فیلمی است درباره زوال نظم درونی عشق و بحران مالکیت در مناسبات انسانی. جِی روچ با بهرهگیری از میزانسنهای هوشمندانه و ساختاری متوازن میان طنز و تلخی، نشان میدهد خانه، آن مأمن خیالانگیز، میتواند بدل به میدان نبرد شود. در ساحت معنایی، فیلم نهفقط درباره ازدواج، که درباره انسان معاصر است؛ انسانی که میان میل به سلطه و نیاز به عشق گرفتار آمده است.
تمدنهای باستان اغلب در کنار منابع دائمی آب همچون رودخانهها بنا شدهاند. در این میان به تمدنهایی چون ایران بر میخوریم که در سرزمینهای خشک و کمبارش رشد و نمو داشته و به بلوغ رسیدهاند. بنابراین، منابع آب دیگری حیات آنها را ممکن ساخته است. کاریز (نام فارسی) یا قنات (نام عربی) پاسخ این معماست.
کاریز مهمترین دستاورد مهندسی ایرانی در طول تاریخ است که باعث تداوم حیات او بوده. تاریخ و مکان دقیق این سازه آبی بهروشنی مشخص نیست، اما با توجه به کثرت آن، بهاحتمال زیاد مقر ابتدای آن ایران است و تاریخی چندهزارساله دارد که با وجود فرازونشیب زیاد همچنان در بسیاری از نقاط جهان به حیات خود ادامه میدهد. در زمان امپراتوری هخامنشیان از ایران به مصر و از آنجا توسط مسلمانان به شمال آفریقا و اسپانیا و توسط این کشور به آمریکای لاتین راه یافت.
این سیستم آبیاری بههمراه خود نظام منسجمی از روابط اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی را ایجاد کرده است. نکته مهم درباره کاریز این است که براساس توان آبی یک محدوده جغرافیایی عمل میکند و درنتیجه به لایههای آب زیرزمینی لطمه نمیزند و درصورت نگهداری و مراقبت سالیان متمادی آب گوارا را به مردمان خود تقدیم میکند. این شاهکار، مهندسی ساختاری ساده اما کارآمد دارد که در گذر تاریخ تغییر چندانی نداشته و همچنان اصول اولیه مهندسی خود را حفظ کرده است.
همانطورکه از نامش پیداست {کاریز بهمعنای رود روان در زیر زمین} از یک تونل سراسری در زیر زمین تشکیل شده که بهوسیله میلههای متعدد به سطح زمین مرتبط تا از این طریق هوا و روشنایی به داخل قنات راه پیدا کند. طول قنات متغیر و از چند صدمتر تا چندین کیلومتر {مانند قنات زارچ یزد} درازا دارد. عمر یک چاه در بهترین حالت آن ۲۰-۲۵سال است، درصورتیکه قنات تا هزاران سال کار میکند و عمری نامحدود دارد. عوامل بسیاری به قناتها آسیب میزنند، از حمله نیروهای مهاجم تا زلزله، اما بدون شک بیشتر عامل نابودی قناتها حفر چاههای عمیق و نیمهعمیق در اطراف آنها است.
جامعهای که براساس میزان آب قنات شکل میگیرد، قدر هر قطرهقطره آن را میداند. قنات ارزش و حرمت آب را به ما آموخت. ایرانیان نیز در گذشتههای نهچندان دور مایه حیات را تکریم میکردند، بهنحویکه آن را جزو عناصر چهارگانه و مقدس خود قرار دادند و برای نگهداشت آن الهه باروری یا آناهیتا را ابداع کردند. نگاهی به ساختمان قناتها، آبانبارها و یخدانها و معماری آنها، انسان را به یاد معابد و پرستشگاهها میاندازد که تقدس و اهمیت آب را نشان میدهد.
با جایگزینی و افزایش چاههای عمیق و نیمهعمیق و ایجاد سدها و شبکههای انتقال آب، بهتدریج نقش قنات و تقدس آب کمرنگ و کمرنگتر شد. چاهها یکی پس از دیگری حفر و سفرههای آب زیرزمینی را تخلیه و قناتها را خشکاند. سدها ساخته و آب بسیاری تبخیر شد. هدیه قنات رشد و شکوفایی و ایجاد تمدنها و امپراتوریها بود و نتیجه چاهها و سدها نابودی زیستبوم ایران. با افول نقش قنات گویی ارزش و حرمت آب هم از بین رفت و از پس زمینه تاریخی ذهن ما زدوده شد.
امروز از یک بحرانزده آبی به یک ورشکسته مطلق آبی بدل شدهایم. در کمال تعجب عنصری کمیاب در سرزمینی تاریخی به یکباره بیارزش شد و در حال پسدادن تاوان این بیتوجهی هستیم. اما چاره چیست؟
باید مهمترین دستاورد تاریخی خود را در کتب درسی فرزندان قرار دهیم و فرهنگ آن را آموزش دهیم. آیندهسازان این سرزمین باید بدانند که بحران خشکسالی مشکل چندساله نیست و از گذشتههای دور با ما همراه بوده است. (حتی داریوش کبیر در کتیبه خود خشکسالی را در کنار دشمن و دروغ قرار داده و از خداوند خواسته است این سرزمین را از آنها محفوظ دارد).
مایع حیاتی که در سیارات دیگر بهدنبال آن هستیم تا نشانههای زندگی را بیابیم، باید در عمل و در گفتار و کردار ما پاسداشته شود. اتلاف آب در جابهجاییها و تبخیر را به حداقل برسانیم. بهترین فناوریهای قدیم و جدید را به کار بندیم و از حداقل سرمایه اجتماعی موجود در این مسیر استفاده کنیم. ایران سرزمین بلاخیزی است و مردمان آن نیز نشان دادهاند توان عبور از بحرانهای بزرگ را دارند. فقط باید به افراد خبره و مسئول میدان داد. درنهایت این مردابی است که همه را در خود فرو میبرد و خودی و غیرخودی نمیشناسد.
زندگی کوچنده، یادگاری از گذشته یا یک الگوی پایدار
در پی تصویب ماده ۵۱ قانون برنامه هفتم در مجلس شورای اسلامی، که براساس آن قرار است سازمان امور عشایر ایران، امور روستایی و مناطق محروم کشور زیر نظر معاونت روستایی و مناطق محروم ریاستجمهوری قرار گیرند، افرادی معدود از جمله، تعدادی از رؤسای سابق سازمان با طرح مسائلی در راستای دلسوزی نسبت به عشایر و نگرانی از آینده سازمان امور عشایر، در فضای مجازی و در سطح سازمان و در بین نمایندگان مجلس به مخالفت برخاستند و خواهان تغییر قانون مذکور و حفظ وضع موجود، هستند.
آنان بدون اینکه بگویند سازمان در حال حاضر چه خدماتی به عشایر ارائه میدهد و عشایر چه نیازهایی دارند که همچنان بدون پاسخگو مانده است، حفظ سازمان و تشکیلات اداری آن را وجهه همت خود قرار دادهاند و تغییر یا اصلاح آن را معادل نابودی عشایر به حساب میآورند.
سه نکته ضروری
اول اینکه سازمان امور عشایر پس از انقلاب با تلاش پیگیر، خدمات ارزندهای به عشایر کوچنده ارائه داده و روند این خدمات تا پایان جنگ و تا چند سال پس از آن، نسبتاً، ادامه داشته است.
نکته دیگر اینکه پس از تشکیل دفتر طرح توسعه مناطق عشایری در سازمان امور عشایر (حدود سالهای ۱۳۶۹ و ۷۰) در زمینه کارهای مطالعاتی و جذب و تربیت نیروهای ورزیده و آموزشدیده، اقدامات چشمگیری صورت گرفت؛ بهطوریکه ساختار اداری و ترکیب کارکنان سازمان امور عشایر را بهکلی دگرگون ساخت و از استمرار تصاحب منابع عشایری بهوسیله کجاندیشان، قدرتمندان و سازمانهای دولتی تا حدودی جلوگیری کرد.
این دو مرحله، یعنی خدمات عرصهای و کارهای مطالعاتی در ستاد و دفتر مطالعات طرح توسعه زیستبومهای عشایری، اعتبار و اهمیت قابلتوجهی به این سازمان داد. بنابراین، نقد این سازمان، بهمعنی نادیده گرفتن زحمات کارکنان و کارشناسان سازمان امور عشایر نیست.
نکته دیگر این است که نمیشود برای همه عشایر نسخه واحد پیچیده و کل عشایر کشور را، با یک دید و یک روش مورد شناسایی، برنامهریزی و اجرا قرار داد. هر استان، هر زیستبوم و حتی هر سامانه عرفی عشایر، ممکن است ویژگیهای مربوط به خود را داشته باشند که پس از مطالعه، برای آنها باید برنامهریزی و اقدام متناسب انجام داد. این برنامهریزی و اقدام ممکن است در جهت تقویت کوچ و یا ساماندهی آنها برای اسکان باشد.
چه کسی عشیره است؟
در گذشته تا مرحله اول سرشماری عشایر کوچنده در سال ۱۳۶۴، یکی از مشکلات در مورد شناسایی و برنامهریزی برای عشایر، نداشتن تعریف واحد و آمار قابلقبول، از عشایر کوچنده بوده است که در سال مذکور تعریفی کلی، اما نیازمند به تکمیل، توسط صاحبنظران مسائل عشایری عنوان و بهوسیله مرکز آمار ایران مطرح شد و مورد پذیرش قرار گرفت و برای اولینبار در ایران، ساختار ایلی و جمعیت عشایر کشور را بر مبنای این تعریف، سرشماری و به تفکیک عرضه داشته است.
بر مبنای این تعریف، عشایر کوچنده به مردمی گفته میشود که حداقل سه ویژگی داشته باشند: ۱.ساختار اجتماعی قبیلهای، ۲. اتکای معاش به دامداری و ۳.شیوه زندگی شبانی یا کوچندگی.
چون معیشت عشایر کوچنده متکی بر دامهایی است که آنها را در مراتع طبیعی میچرانند، با تغییر فصل از نقطهای به نقطهای و از منطقهای به منطقه دیگر (بین ییلاق و قشلاق) کوچ میکند. برای چنین جامعهای که مدام در حال کوچ در مناطق مختلف و بعضاً چند استان در سال است و زندگی آن به دام و مرتع بستگی کامل دارد و سازمانهای وظیفهمند دیگری کمتر امکان خدمت به آنها را دارند و عملاً ساختارهای ثابت و غیرمنعطف امکان ارائه خدمت به این جامعه غیرثابت و متحرک را ندارند، سازمان امور عشایر به وجود آمده است. بنابراین، این سازمان باید با چنین ساختار و زندگی مدام درحال حرکتی، تطابق و هماهنگی و همنوایی داشته باشد که بتواند کارکردهای مثبتی از خود برای جامعه خدمتگیرنده ارائه کند.
درواقع، سازمان امور عشایر باید مانند آموزشوپرورش عشایری، همراه با عشایر میکوچید و میکوشید مدام کوچنده و کوشا باشد. در غیر اینصورت، استقرار آن در شهر و مراکز شهری بهنحویکه منتظر باشد عشایر کوچنده برای حل مسائل خود به آن مراجعه کنند، نقض غرض است.
در چهار دهه پس از انقلاب هم در سازمان خدمتدهنده، یعنی سازمان امور عشایر ایران، و هم در جامعه خدمت گیرنده، یعنی عشایر کوچنده، تغییرات وسیع اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی بهوجود آمده است که یقیناً بدون توجه و مرور این تغییرات نمیتوان در مورد آینده این سازمان و عشایر کوچنده تصمیمگیری کرد.
محدودیت دسترسی
سازمان امور عشایر که در ابتدا نام آن سازمان دامداران متحرک بود، در سال ۱۳۵۲ با فلسفه خدمت به عشایر کوچنده و ساماندهی به زندگی آنها پا به عرصه وجود گذاشت (که درسال۱۳۶۲ به سازمان امور عشایر تغییر نام داد) و عملاً نیز در آغاز، خدمات قابلتوجهی به عشایر در حین کوچ، ارائه کرده است. اما بهمرور زمان سازمان از تحرک همپایی و همراهی با عشایر در بسیاری از عرصهها و خدمات جا مانده است و یا برخی از وظایفش، از آن منفک و گرفته شده است. درنتیجه، سازمان با تشکیلات روبهگسترش خود، بهطور روزافزون در مراکز شهری اسکان یافته است.
درواقع، دسترسی عشایر به این سازمان و اخذ خدمات از آن روزبهروز با محدودیت بیشتری، مواجه شده است. سازمان مرکزی امور عشایر که براساس اساسنامه مورد استنادش، باید خارج از تهران و در یکی از استانهای دارای عشایر، تشکیل شود و بهراحتی در دسترس عشایر قرار داشته باشد، در تهران مستقر شده و تشکیلات گسترده روزافزونی را با پستهای پرامتیاز و مدیریتی در تهران، دایر کرده است که بهندرت در طول سال پای عشایر کوچنده بدان میرسد.
در چنین شرایطی سازمان برای نمود وجود خویش و نشاندادن کارایی خود، به اقدامات کمتأثیر نمایشی با تبلیغات زیاد روی آورد. برگزاری سمینارهای منطقهای و انواع جشنوارههای ساختگی و پرهزینه، توسط افراد دکورشده به لباس و آرایش عشایر، رواج پیدا کرد که اصولاً شیوه کوچندگی، مجال حضور در آنها را نداشت و ندارد.
از جمله کارهای مثبتی که سازمان انجام داده است، به تصویب رساندن آییننامه ساماندهی عشایر و چندین آییننامه و سند بالادستی دیگر از جمله طرحهای مرتبط با حوزههای بهداشت، آموزش، امور فرهنگی و اجتماعی عشایر در هیئت دولت بود. این آییننامهها، بایست دستگاههای اجرایی و موظف دیگر را که در زمینه وظایف تخصصی خود باید برای عشایر نیز انجام وظیفه کنند، بسیج و آنها را وادار به کار میکرد که هماهنگی و نظارت این کار با سازمان امور عشایر است.
متأسفانه ضعف جایگاه و ساختاری در زیرمجموعه وزارتخانهای که اولویت آن مسائل دیگر است و کمترین توجه را به عشایر و سازمان متبوع آنان دارد، مشکلات و ضعف مدیریتی و ناتوانی این سازمان در هماهنگی و بسیج این دستگاهها، باعث شده است اقدامات مهم و مفید ذکرشده انجام نشود و عملاً به حالت تعطیل درآید. از طرفی سازمان و ادارات کل آن نیز در جهت تأیید و تثبیت تشکیلات خود، از طریق افزودن استانهایی که قبلاً سازمان تشکیلات اداری در آنها نداشت و به طرق مختلف، چه در مقاطع سرشماری و غیر آن، میل به افزودن آمار عشایر داشتهاند که به این دلیل، در حال حاضر بین سازمان و مرکز آمار ایران در مورد جمعیت عشایر، بهواسطه بیششماری بهشیوه ثبتی مبنایی، تفاهم لازم بهعمل نیامده است.
چنانچه بخواهیم عمده تغییرات و اشکالات سازمان امور عشایر را به اختصار بیان کنیم، به شرح زیر خواهند بود:
۱. استقرار غیرقانونی تشکیلات ستادی در تهران: گسترش روزافزون تشکیلات و پستهای مدیریتی، برای کادرهای ستادی، کاستهشدن و حذف بسیاری از خدمات قبلی سازمان در زمینه: دامپزشکی، مرتع، امور عمرانی… و رهاکردن طرح توسعه مناطق عشایری که مطالعه و اسکان عشایر داوطلب را در زیستبومها تحقق میداد و باعث کاهش آمار عشایر میشد.
۲. دایر کردن ادارات و تشکیلات در استانهایی که عملاً فاقد عشایر بر مبنای تعریف فوقالذکر عشایری بودهاند (خواست نمایندگان مجلس و سازمان در آنها دخیل بود).
۳. پرداختن به پروژهها و امور پراکنده و کماثر در زندگی عشایر کوچنده.
۴. سوق دادن سهم قابلتوجهی از اعتبارات عشایر به خرید ساختمان در تهران و مرکز استانها.
۵. افزایش کنفرانسها، جشنوارهها و سمینارهای بیتأثیر یا کمتأثیر در زندگی عشایر کوچنده، در نقاط خوش آبوهوا با هزینههای زیاد.
۶. تبلیغات غیرواقعی و ارائه آمارهای نادرست در مورد عشایر و تولیدات آنها (مثلاً در مورد صنایعدستی که بارها اعلام میشود ۳۵ درصد صنایعدستی را عشایر کوچنده تولید میکنند.!! کسانی که با کوچ آشنا هستند میدانند کوچندگان مجال بسیار اندکی در این زمینه دارند).
۷. تلاش برای بالا بردن تعداد عشایر کوچنده به شیوههای مختلف بهویژه با اجرای سرشماریهای ثبتی-مبنایی آماری برای حفظ و گسترش تشکیلات و پستهای با مزیت در سلسلهمراتب اداری.
تحولات جامعه کوچنده
با پایان و سقوط سلسلههای «ایلسالار»، قدرت یافتن سلسله پهلوی، آغاز مدرنیزاسیون و پیدایش عصر ماشینی و تحولات صنعتی زندگی عشایر کوچنده نیز دچار تغییر و تحول شدیدی شد. نظر به اینکه این مطالب را در کتاب رخدادهای دگرگونهساز در جامعه ایلی آوردهام، در اینجا فقط بهاختصار، پارهای از تغییرات عشایر کوچنده، مورد اشاره قرار میگیرند:
ساختار سیاسی اداری داخلی ایلات یعنی ایلخانی، ایل بیگی، کلانتری، کدخدایی و بهکلی فروپاشیده است. بهتبع تغییرات ساختاری سیاسی، ساخت اجتماعی، بهویژه در ردههای کلان، مانند ایل، بزرگ طایفه و امثال آن نیز فروپاشیدهاند (و الان فقط بهصورت انتزاعی از آنها نام برده میشود و گروهی بهشکل تصنعی میخواهند آنها را زنده کنند).
همبستگیهای اجتماعی، تعاونیهای سنتی ایلی به حداقل خود رسیده و در زمینههایی بهکلی از بین رفته است. دام، که محور اصلی معاش عشایر کوچنده است، ضمن اینکه ترکیب آن به هم خورده، دامهای سنگین بهدلیل هزینه حملونقل ماشینی و خوراک، در اغلب مناطق بهویژه عشایری که دارای کوچ بلند هستند، حذف شدهاند. همچنین، بهرهبرداری از دامها به شیوه گذشته دیگر برای خودمصرفی نیست، بلکه برای عرضه به بازار است. میزان دام عشایر کوچنده باقیمانده نیز افزایش یافته است.
دزدی دام یکی از نگرانیها و باعث سلب آرامش عشایر شده است. مرتع، که غذای اصلی دام عشایر کوچنده بوده است و بهخاطر آن کوچ میکردند، بهدلیل افزایش دام و گسترده شدن روستاهای عشایر اسکانیافته در ایلراهها و قطبهای ییلاق و قشلاق و کاهش بارندگی، تقریباً غیرقابلمحاسبه در زندگی عشایر شده است. درواقع، بهاستثنای مدت کمی از سالهای پرباران، تغذیه دام بهصورت دستی انجام میشود.
کوچ، بهدلیل بسته شدن بیشتر ایلراهها و پیداشدن ماشین در زندگی عشایر، بهصورت ماشینی انجام میشود. عشایر یکروزه با ماشین از ییلاق به قشلاق و بالعکس کوچ میکند. درواقع، «میانبند» و مسیر ایلراه که سفر را مدتی طولانی میکرد و به علوفه ییلاق و قشلاق فرصت رشد میداد، از کوچ عشایر حذف شده است و تعلیف دستی و کوچ با ماشین، واحدهای عشایری را بهصورت سلولی یا تکخانواری درآورده است.
تعاون و همکاری اجتماعی عشایر که در سایه ساختار اجتماعی سیاسی آنان بهصورت سنتی وجود داشت و بسیاری از امور، از جمله امنیت، را تأمین میکرد، امروزه به حداقل خود رسیده است. عشایر در سایه ساختار اجتماعی، در گذشته نیروی انسانی و امنیتی واحدهای عشایری را تأمین میکردند، اما امروزه حتی برای تأمین چوپان با مشکل بزرگی مواجه هستند. صاحب دام یا بهصورت خودچوپانی یا استفاده از نیروی افغانی، با دشواری این مسئله را حل میکند.
صنایعدستی، که در گذشته بهصورت خودمصرفی بخشی از نیازهای اساسی عشایر را رفع میکرد (مانند: سیاهچادر، چیغ یا چیت، گلیم، گبه و…) و توسط زنان عشایر بافته میشد، امروزه کمیاب شده یا به حداقل رسیده است.
نیازهای جدیدی مانند نیاز به تعمیر ماشین، داشتن پنل خورشیدی، تلفن همراه، تبلت، اینترنت و… در زندگی عشایر رخ نموده است که سازمان امور عشایر (غیر از پنل خورشیدی) به بسیاری از آنها توجه ندارد.
با توجه به تغییراتی که در سازمان امور عشایر و عشایر کوچنده به وجود آمده است، ملاحظه میشود که روزبهروز فاصله این دو از هم بیشتر میشود.
خلاصه کلام اینکه عشایر با رویکردهای جدید در زندگی، در حال کاهش، بیسامانی، پراکندگی اجتماعی و محتاج امنیت و خوراک برای خود و علوفه دام است و سازمان امور عشایر در حال فربهشدن و تلاش برای حفظ و گسترش غیرمنطقی تشکیلات و ساختار اداری گسترده پر از رانت خود با کمترین توجه به عشایر و نیازهای جدید آنها است و …
آیا این وضع نباید مورد تجدیدنظر، بهسازی و بهبود و تقویت ساختاری و … قرار گیرد؟ چالش جدیدی که اخیراً برای حذف ماده ۵۱ قانون برنامه هفتم در مورد سازمان امور عشایر پیدا شده، به چه علت است؟ آیا دلسوزی برای عشایر است یا حفظ رانتهای موجود اداری و تشکیلاتی سازمانی؟
سه جریان اصلی
یک جریان که برای حفظ وضع موجود تلاش دامنهداری را در مبارزه با قانون پیش گرفتهاند تلاش میکنند غالباً آرمانی و از منظر ایلخانی و ایلسالاری به سازمان امور عشایر نگاه کنند.
جریان دیگر، خواهان تغییر و بهبود وضعیت زندگی عشایر، با حفظ هویت و جایگاه فرهنگی اقتصادی اجتماعی آنان است؛ برخی از مدیران سابق، کارشناسان و اغلب پرسنل زحمتکش موجود تشکیلات از این دستهاند. اینان از ناکارآمد بودن ساختار و عملکرد سازمان در رنجاند.
جریان سوم خود عشایر هستند که از تشکیلات فعلی غالباً ناراضی و خواهان دستگاهی چابک، قوی، ناظر، همراه و همپا با خود هستند. آنان بهشدت در تنگنای کمبود نهاده دامی، آب و غذا، خدمات زیربنایی، بهداشتی، آموزشی و همچنین تأمین امنیت خویش هستند.
بنابراین، ضرورت تحول و بازنگری ساختاری (چه از جهت ساختاری و چه از جهت اختیارات) و انتقال سازمان امور عشایر به زیرمجموعه معاونت روستایی و مناطق محروم ریاستجمهوری، اگر با نگاه کارشناسی و مأموریتمحور همراه شود، میتواند فرصتی مهم برای احیای مأموریتهای اصلی سازمان باشد. چنین تغییری باید بهجای مقاومت اداری، بهعنوان فرصتی برای بازآفرینی و نوسازی ساختاری در نظر گرفته شود؛ ساختاری که در آن: برنامهریزیها منطقهمحور و براساس ویژگیهای هر زیستبوم عشایری انجام شود؛ استفاده از فناوریهای نو مانند سامانههای اطلاعات جغرافیایی (GIS)، دادهکاوی و هوش مصنوعی برای مدیریت کوچ و منابعطبیعی گسترش یابد و نقش خود عشایر، بهویژه جوانان تحصیلکرده عشایری، در تصمیمسازی و مدیریت مناطقشان تقویت شود.
تخریب دوباره محوطه باستانی «جوبجی»
|پیام ما| در هفتههای اخیر احداث پلی در نزدیکی محوطه باستانی «جوبجی» در رامهرمز باز هم باعث نگرانی کنشگران میراث فرهنگی در منطقه شده است. آنها که بارها مقابل تخریبگران میراثفرهنگی در این محدوده ایستادهاند، حالا میگویند عملیات ساخت پلی در نزدیکی این محوطه که بالغبر ۴۰ درصد آن پیش رفته است، در کنار زمزمههایی که درباره بازنگری حریم این محوطه باستانی شنیده میشود، باز هم آنها را نگران کرده است. موضع میراثفرهنگی استان خوزستان در قبال این اتفاق تا به امروز سکوت بوده است. بهگفته اهالی منطقه، پلی که پروژه ساخت آن در حال پیشروی است، هنوز کارفرمای مشخصی ندارد و مدیران محلی درباره اینکه کارفرمای این پروژه کدام ارگان یا سازمان است، شفافسازی نمیکنند.
این پل خارج از محدوده حریم جوبجی ساخته شده است، اما مسئله این است که جاده ورودی به این پل اگر در مسیر مورد مطالبه معدنکاران احداث شود، از عرصه درجه یک جوبجی عبور خواهد کرد. به همین دلیل، راهکار بازنگری در حریم این اثر به ذهن مجریان پروژه رسیده است. بهگفته یکی از کنشگران محلی که نامش محفوظ است: «مسیری که مشاور و پیمانکار برای ساخت جاده پیشنهاد دادهاند، در سنگلاخ و تپه است و ساخت جاده ورودی پل در آن هزینه بسیار بالایی دارد و تقریباً غیرممکن است که در آن مسیر جاده احداث شود. پس مجبورند در حریم جوبجی این جاده را احداث کنند و اینجاست که موضوع بازنگری در حریم مطرح میشود و حریم جوبجی بهراحتی آسیب میبیند.» او حتی نگرانی آسیب به عرصه این اثر است و تأکید میکند ماشینآلات معدنکاران بهراحتی در محوطه تردد دارند؛ درحالیکه در اتفاقات سالهای گذشته و آسیبهای وارده به جوبجی، معدنکاران متعهد شده بودند که ماشینآلات سنگین را از این محدوده عبور ندهند.
معدنکاران پاسخ دلنگرانی علاقهمندان به میراثفرهنگی را با این توجیهات میدهند که اگر این عملیات متوقف شود، «کارگران از نان خوردن میافتند». بهنظر میرسد قصدشان از احداث پل قرار دادن قانون در مقابل عمل انجامشده است. از این طریق و بعد از اتمام پروژه پل که خارج از حریم اثر باستانی است و در حال حاضر منع قانونی ندارد، برای ساخت جاده ورودی، میراثفرهنگی را در مقابل عمل انجامشده قرار دهند و مجبور به کوچککردن حریم جوبجی کنند. اتفاقی که سالهاست کنشگران میراث و رسانهها مقابل آن ایستادهاند، اما گویی مدیران استانی و شهری و معدنکاران در اتحادی عجیب قصد دارند آن را محقق کنند.
طبق اظهارنظر مسئولان، طرح مرمتی مسجد ماشه نخستین بار در سال ۱۳۷۸ مطرح شد و بازسازی آن مورد توجه قرار گرفت و بخشی از آن با اعتبار ۴۰ میلیون تومان مرمت شد، اما بهدلیل تأمیننشدن اعتبار کافی، نیمهکاره رها شد تا در سال ۱۳۸۹ مرمت آن یکبار دیگر از سر گرفته شود و اینبار مبلغ ۸۰ میلیون تومان اعتبار برای مرمت آن اختصاص داده شد.
بنابر اظهارات «عبدالرضا نصیری»، مدیر پایگاه میراثفرهنگی جزایر خلیجفارس در سال ۱۳۸۹، قرار بود مسجد ماشه پس از مرمت تبدیل به موزه قرآن و نسخ خطی شود، اما پس از واگذاری جزیره کیش به سازمان مناطق آزاد این موضوع مسکوت ماند.
۹ سال بعد، یعنی در سال ۱۳۹۸، یکبار دیگر موضوع مرمت مسجد ماشه مطرح شد و اینبار «ماهان مدون»، مدیر توسعه گردشگری و میراثفرهنگی معاونت گردشگری سازمان منطقه آزاد کیش، اعلام کرد: «مرمت و بازسازی این مسجد از محل اعتبارات سازمان منطقه آزاد کیش، با هماهنگی سازمان میراثفرهنگی و شناسایی پیمانکار واجد شرایط، در حال انجام است و انجام امور اولیه برای تبدیل این مسجد به موزه قرآن و نسخ خطی برنامهریزی شده است.» او دو سال پس از این خبر، یکبار دیگر از مرمت مسجد ماشه در کنار سه اثر ثبتی دیگر خبر داد و گفت: «مسجد امیر و ماشه از دیگر طرحهای مرمتی سازمان منطقه آزاد کیش است که انتظار داریم مرمت مسجد ماشه در یک ماه آینده به پایان برسد.»
سه سال پس از اعلام این خبر، یعنی در سال ۱۴۰۳، یکبار دیگر مرمت این مسجد رسانهای میشود و اینبار «علی حسنلو»، سرپرست معاونت گردشگری سازمان منطقه آزاد کیش، از آغاز عملیات مرمت و دفع رطوبت یکی از قدیمیترین بناهای مذهبی جزیره کیش خبر داد.
پس از گذشت یک سال از این خبر، خبرنگار «پیام ما» در اواخر مهرماه ۱۴۰۴ از این مسجد بازدید میکند. بهنظر میرسد مرمت این مسجد به پایان رسیده، اما پیش از عملیشدن وعده مسئولان برای تبدیل آن به موزهای تعاملی با عنوان موزه جهان اسلام و نگهداری نسخههای خطی و قرآنهای قدیمی، یکبار دیگر رطوبت مثل خوره به جان دیوارههای این بنای قدیمی مذهبی افتاده است. پنجرههای کوچک مسجد تبدیل به لانه پرندگان شده و با ورود به شبستان آن، حجم غلیظی از خاک به هوا بلند میشود. در این شرایط این پرسش مطرح میشود که چند بار دیگر باید برای مرمت این بنا که کمتر گردشگری از وجود آن مطلع است، هزینه شود تا وعده مسئولان محقق شود؟ ناگفته نماند که نگهداری از بناهای تاریخی در مناطقی که رطوبت بالایی دارند، مشکلات خاص خودش را دارد و باید دید برای نگهداری از نسخ خطی و قرآنهای قدیمی که قرار است در موزه به نمایش درآیند، چه تدابیری اندیشیده شده است.
مسجد ماشه یکی از نمونههای معماری بومی بهجامانده در جزیره کیش است و گفته میشود به دستور «عبدالمحسن بشار» از تاجران مروارید در دوران قاجار ساخته شده و زمانی بزرگترین مسجد جزیره بوده است. تمامی درها، چندلها و حصیرهای سقف آن از هندوستان و زنگبار آفریقا به کیش آورده شدهاند. چندل، نوعی چوب مقاوم در برابر رطوبت است که از آن در صنعت لنجسازی استفاده میشده است.
مردم روستای ماشه تا چند سال پس از انتقالشان به محله سفین همچنان برای اقامه نمازجمعه به مسجد ماشه میآمدند تا مسجد نور در جزیره کیش ساخته و جایگزین آن شد. در فضای ۶۰۰ مترمربعی این مسجد حیاط، وضوخانه، رواق، شبستان، محراب و دو گلدسته کوچک سنگی ساخته شده که خط طلایی خورشید هر عصر، از پنجرههای چسبیده به زمین، تاریکی شبستان را میشکند و ذرات غبار خوابیده روی زمین را در هوا معلق میکند. تزئینات این مسجد در گچبریهای ساده محراب، مشبک پنجرهها و منبت درها خلاصه میشود.
مسجد ماشه ۲۷ دیماه ۱۳۷۷ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسید و یکی از شش اثر تاریخی و قابلارزش جزیره کیش محسوب میشود.
چرا محیطزیست؟ چه دلایلی باعث شد وارد این حوزه شوید؟
رشته کارشناسی ارشد من برنامهریزی گردشگری در دانشکده علوماجتماعی دانشگاه تهران بود. فکر میکنم جزو معدود افرادی بودم که در آن زمان پایاننامه ارشدم را با روش کیفی و مشارکتی انجام دادم؛ چون احساس میکردم روش کمی جواب سؤالهایم را نمیدهد. با گروه مردمشناسی دانشکده علوماجتماعی آشنا شدم، روشهای کیفی و مشارکتی را یاد گرفتم و پایاننامهام را با کمک همین گروه انجام دادم. این تجربه باعث شد گردشگری را کنار بگذارم و وارد پروژههای توانافزایی شوم. اما محیطزیست و اهمیت آن، چیزی بود که در این مسیر از خود جوامع محلی و مردمان بومی که سالها کنارشان کار کردم، آموختم.
اهمیتدادن این مردم به محیطزیست نهفقط به این دلیل بود که اکوسیستم و محیطزیست بخشی از هویت این جوامع، تعلق خاطر یا بخشی از میراث و تاریخ جمعیشان محسوب میشد، بلکه بقای خودشان به حفاظت از همان اکوسیستم و محیطزیستی که در آن زندگی میکردند و بخشی از آن بودند، گره خورده بود. نوع نگاه جامعه محلی به حفاظت از اکوسیستم، دانش بومی، مدیریت مشارکتی، نظامهای عرفی در رابطه با حفاظت محیطزیست و جایگاهی که آن اکوسیستم برایشان داشت، باعث شد بفهمم اگر در پروژه توانافزایی نگاه به محیطزیست جایی نداشته باشد، نمیتواند موفق شود.
شما بیش از آنکه درگیر کار میدانی از جنس حفاظت بهشکل مستقیم باشید، کار میدانی در روستاها و جوامع محلی انجام دادهاید. در کدام روستاها و حاشیه کدام زیستگاهها فعال بودید و با چه مؤسسههایی همکاری کردید؟
با مؤسسات و انجمنهای مختلفی همکاری داشتم؛ از جمله مؤسسه توسعه پایدار و محیطزیست «سنستا»، انجمن «بومپژوهان» و انجمن «دامون». در این مؤسسهها و انجمنها معمولاً بهصورت ارزیاب یا تسهیلگر و بهشکل کوتاهمدت در پروژهها حضور داشتم؛ مثلاً پروژههایی که در بلوچستان اجرا میشد یا پروژه حفاظت چندمنظوره از جنگلهای هیرکانی. اما همکاری من با این مؤسسات و انجمنها همیشه بهصورت مستقل و آزاد بود.
باوری درونی دارم که به مسئله «زمان» در اجرای پروژهها برمیگردد؛ پروژههای توانافزایی، احیا یا حفاظت از منابع مشترک، حفاظت از میراثفرهنگی، پروژههایی هستند که زمان در آنها نقش بسیار تعیینکنندهای دارد. به همین دلیل، تلاش میکردم وارد پروژههایی نشوم که با این عناوین، تعریف میشوند، اما بازه زمانی کوتاهمدت دارند. اعتقاد دارم وقتی با جامعه کار میکنیم، چه برای محیطزیست یا یک میراث باشد و چه برای توانافزایی، نیاز به بازه زمانی طولانیمدت داریم تا پروژه به مرحله پایداری برسد و ما بهعنوان تسهیلگر بتوانیم با خیال راحت از جامعه خارج شویم.
چرا اغلب پروژههای توانمندسازی روی زنان متمرکز شدهاند، درحالیکه این مشاغل و فعالیتهای مردان است که به تخریب زیستگاهها منجر میشود؟
براساس پروژههایی که خودم در آنها کار کردم یا بهصورت محدود مشارکت داشتم یا پروژههایی که در موردشان شنیدم و دیدم، میتوانم بگویم بهطور معمول زنان وقت بیشتری دارند یا میتوانند وقت بیشتری برای مشارکت در قالب پروژههای توانافزایی پیدا کنند. به همین دلیل، بسیاری از مجریان پروژه تمرکز خودشان را روی زنان میگذارند. البته این حرف مثال نقض زیادی هم دارد، چون در بسیاری از جوامع، زنان با توجه به حجم کار خانگی و اجتماعیشان، زمان و انرژی بسیار بیشتری نسبت به مردان صرف میکنند.
دلیل دوم این است که بهصورت کلی زنان در جوامع محلی ایران از نظر برابری اجتماعی، دسترسی محدودتری به منابع دارند. مشارکت در این پروژهها برایشان فرصتی میشود تا دغدغههایشان شنیده و دیده شود و تلاش کنند تا حق دسترسیشان به منابع، حق بهرهبرداری و استفاده را بهبود بدهند و توازن برابری اجتماعی را در جامعه خودشان کمی بهتر کنند.
و درنهایت، در عمل میبینیم زنان بهخاطر تجربه زیستهشان، اخلاق مراقبتی، آیندهنگری و مسئولیتپذیریشان، پذیرش بیشتری برای تغییر رفتارهای مخرب محیطزیستی دارند. این پذیرش در مردان بسیار کمتر است؛ مردان معمولاً وقتی صید یا شکار یا برداشت بیرویه میکنند، پذیرش کمتری برای تغییر رویکرد خودشان نشان میدهند. اما زنان بهخاطر همین اخلاق مراقبت و نگاهشان به آینده خانواده و جامعه، قدرت پذیرش بالاتری دارند و به همین دلیل، مشارکت فعالتری هم در این پروژهها از خودشان نشان میدهند.
باید اضافه کنم پروژههایی که فقط تمرکز زنانه دارند، ممکن است از منظر توانافزایی موفق باشند، اما از منظر حفاظت و پایداری اکوسیستم معمولاً موفق نیستند؛ چون همانطورکه خودتان گفتید، در بسیاری از جوامع این مردان هستند که با نوع مصرف و فعالیتشان ساختار حفاظتی را بههم میزنند. بنابراین، برای موفقیت واقعی پروژه از منظر حفاظت، حتماً باید مردان هم دیده شوند، حضور فعال داشته باشند، اعتمادشان جلب شود و مشارکت واقعیشان شکل بگیرد.
یکی از پروژههای شما مربوط به روستای «شفیعآباد» در استان کرمان است که بهتازگی جزو روستاهای جهانی قرار گرفت. چرا سراغ شفیعآباد رفتید؟
انتخاب شفیعآباد داستان مفصلی دارد؛ اگر بخواهم بهطور خلاصه بیان کنم، این است که کرمانی هستم و تعلق خاطر فراوانی به استان خود دارم و مشتاق بودم در آنجا پروژهای انجام دهم. خاطرم است یکبار که به کلوتهای شهداد میرفتیم، بهواسطه دوستانم متوجه شدم در مسیر منتهی به کلوتها روستاهای بسیار زیادی وجود دارد.
فکر میکنم سال ۱۳۹۲ بود که شروع به تحقیق درباره منطقه کردم. حدود ۳۲ روستا در آن منطقه وجود دارد که تنها از تابلوهایشان عبور میکنیم و به کلوت میرسیم و بازمیگردیم. بسیار کنجکاو بودم در این روستاها چه میگذرد. بهاینترتیب، وارد روستای شفیعآباد شدم و زمان زیادی را پیش از تعریف رسمی پروژه و جلب حمایت مالی، صرف گفتوگو با مردم روستا کردم.
تلاشم این بود که خوب به مردم گوش دهم، خوب نگاه کنم و ببینم چه کاری میتوان انجام داد. زیبایی منطقه، پتانسیلها و مشکلاتش، همه دست به دست هم دادند تا این روستا را انتخاب کنم؛ نهتنها شفیعآباد، بلکه کل منطقه تکاب، با محوریت روستای شفیعآباد، نقطه شروع کار قرار گرفت.
پروژههای بازتوانمندسازی زنان معمولاً روی گردشگری، صنایعدستی و یا محصولات غذایی متمرکز میشوند. شما علاوهبر صنایعدستی روی قنات تمرکز کردید، چرا؟
پروژه در سال ۱۳۹۳ با توجه به تحقیقات اولیه و دغدغههای شنیدهشده از مردم در قالب یک پروژه توانافزایی تدوین شد. بااینحال، پروژه هر سال بهروزرسانی میشد و براساس رخدادها و فرایندهای در حال انجام پیش میرفت؛ یعنی پروپوزال سال ۱۳۹۳ الزاماً ثابت نمیماند و اهداف میتوانستند تغییر کنند. در قالب این پروژه، جلسات متعددی با جامعه شفیعآباد برگزار شد که ابتدا زنان و مردان در آن شرکت میکردند، اما بهتدریج مردان غایب شدند و زنان بهطور فعالانه شرکت کردند.
دغدغه اولیه هفت زن بسیار ارزشمند بود: آنان میخواستند به جامعه خود ثابت کنند زنان علاوهبر نقشهای مادری، همسری و کار در زمینهای کشاورزی، میتوانند نقش بزرگتر و مؤثرتری در جامعه ایفا کنند و جایگاه اجتماعی بالاتری داشته باشند. ازاینرو، گروه «گوجینو» شکل گرفت و در گام نخست، تمرکز بر تقویت اقتصادی بود. در منطقه، پته بهعنوان صنایعدستی زیبا و ارزشمند وجود داشت که زنان معمولاً آنها را از طریق واسطهها میفروختند؛ زنان گوجینو قصد کمرنگ کردن نقش واسطهها و فروش مستقیم پته به بازار هدف را داشتند.
مسیر آسانی پیش رو نداشتیم؛ منطقه علاوهبر پتانسیلها، با مشکلات فراوانی همچون فقر، اعتیاد گسترده و اختلافات خانوادگی روبهرو بود و این مسائل اعتماد اجتماعی را بهشدت کاهش داده بود. زنان ترجیح میدادند حتی با مبلغی بسیار کمتر، پته خود را از طریق واسطهها به فروش برسانند تا بتوانند سریعتر پول خود را دریافت کنند. همچنین، اختلافات خانوادگی مانع نشستن زنان از خانوادههای مختلف در کنار هم و انجام کار مشارکتی میشد. ما روش ویدئوی مشارکتی را به کار بردیم که در آن زنان دوربین به دست میگرفتند و روایت خود را از فرایند گروهشدن، کار مشارکتی و منافع آینده اقتصادی بیان میکردند. فیلم ساختهشده در حسینیه روستا پخش شد و پس از آن زنان دیگری هم به گروه پیوستند.
ازآنجاکه هر سال جامعه و نیازها تغییر میکند و ممکن است پیشرفت یا عقبگردی رخ دهد؛ این امر امکان بهروزرسانی پروپوزال برای جذب حمایت مالی براساس نیازهای جامعه را فراهم میکرد. هنگامی که گروه زنان گوجینو از نظر اقتصادی قویتر شد و به اهداف اولیه خود رسید، تصمیم گرفت به یک منفعت جمعی کمک کند. دقیقاً به خاطر دارم که در جلسهای ایدههای مختلفی مطرح شد و من از زنان گوجینو خواستم به قنات نیز فکر کنند و در جلسه بعد، همه بر قنات اتفاق نظر داشتند. انتخاب قنات، دلایل متعددی داشت؛ زندگی و بقای آنان به قناتها وابسته بود و خشکیدن قناتها باعث تبعات اجتماعی، اقتصادی و محیطزیستی میشد، آینده کودکان و خانوادهها هم به آب گره خورده بود و معیشت در قالب حفاظت از قناتها تعریف میشد.
علاوهبراین، تا آن زمان هیچ گروه زنی در ایران بهطور مستقیم در نظام مدیریت عرفی قنات مشارکت نداشت؛ زنان حق آب داشتند، اما تصمیمگیری معمولاً با مردان بود. این امر ارتباط مستقیمی با دغدغه اولیه زنان داشت و باعث شد وارد مسئله قنات شویم و بر آن تمرکز کنیم. در سال بعد، پروپوزال دوباره تغییر یافت تا به پروژه توانافزایی جامعه محلی تکاب با تأکید بر حفاظت مشارکتی از منابع آبی (که در منطقه قنات بود) برسد.
طرح مسئله قنات از جانب تسهیلگر مجاز است؟
بهطور معمول گفته میشود تسهیلگران نباید در فرایند تصمیمگیری جامعه دخالت کنند. چیزی که باعث شد من این پیشنهاد را بدهم و اعضای گروه به توافق جمعی برسند که قنات را بهعنوان منفعت جمعی انتخاب کنند و ۱۵ درصد از فروش محصولات صنایعدستیشان را به آن اختصاص دهند، این بود که گاهی اوقات ما بهعنوان تسهیلگر و مدیر پروژه باید بررسی کنیم و پروژه را در راستای همان دغدغه اصلی جامعه پیش ببریم. بسیار پیش میآید که وقتی گروهی شکل میگیرد و از نظر اقتصادی قوی میشود، دغدغه اصلی از خاطر میرود.
از نظر من، پروژه زمانی معنادار است که دغدغهای که روز اول باعث شکلگیری و تولد گروه شد، همیشه در گوشه ذهن ما بهعنوان کسی که از بیرون میتواند نگاه کند، وجود داشته باشد. اینکه ببینیم آیا حالا پس از سال سوم یا چهارم پروژه، میتوان به آن بازگشت یا نه؛ آیا خود گروه آن را فراموش کرده و میخواهد مسیر متفاوتی را پیش برود. این امر باعث شد همیشه در گوشه ذهنم هدف اولیه تشکیل گروه گوجینو وجود داشته باشد و ببینم آیا میتوان برایش کاری کرد و آن دغدغه هنوز درون اعضای گروه وجود دارد؟ پیشنهاد زنان نشان میداد دغدغه همچنان وجود داشت و آنها توانستند به بهترین شکل ممکن به هدفشان دست یابند.

نقش پروژه شما و تلاش زنان شفیعآباد در جهانی شدن شفیعآباد چقدر بود؟
باور دارم پروژه و تلاش زنان گوجینو در این ۱۰ سال نقش بسیار مهمی در ثبت جهانی روستای شفیعآباد داشت. وقتی شاخصهای سازمان جهانی گردشگری را برای ثبت جهانی یک روستا بررسی میکنیم، متوجه میشویم گروه زنان گوجینو تقریباً بخش اعظمی از شاخصهای پایداری اجتماعی و فرهنگی را پوشش دادهاند؛ شکلگیری گروه، مشارکت فعال، توانافزایی اقتصادی، احیا و حفاظت از میراثهای فرهنگی منطقه از جمله حصیربافی، پتهدوزی و بهویژه احیای قناتها که از مهمترین میراثهای فرهنگی ما در ایران و جهان است؛ و مشارکت در حفاظت از اکوسیستم شکننده منطقه.
در زمان اهدای جوایزی که ویژه و خاص هستند، بهطور معمول مهمترین دلیلی که آن جایزه اختصاص داده میشود، عنوان میشود. در زمان اهدای جایزه روستای شفیعآباد بیان شد که این منطقه با کمبود آب و خشکسالی روبهرو بوده و ۱۰ سال پیش یک گروه از زنان روستا تصمیم میگیرند با همکاری هم از میراث فرهنگیشان حفاظت کنند. فکر میکنم این میتواند مهمترین نشانه باشد برای اینکه متوجه شویم تا چه میزان گروه گوجینو و این پروژه نقش عمیق و مؤثری در ثبت جهانی روستا داشته است.
در کارتان با چالشی مواجه شدید که به زن بودن شما مربوط باشد؟
چالشهای بسیار زیادی وجود داشت. یادم میآید برای شروع کار در زمینه قنات، سهمآبداران نسبت به من موضع داشتند؛ زیرا بهعنوان یک زن در مورد نظامی صحبت میکردم که تا آن زمان زنان دربارهاش نه نظری داشتند، نه تصمیمگیری، نه حق رأی و نه مشارکتی. گفتند زمانی میتوانم با آنان جلسه داشته باشم و در مورد قنات صحبت کنم که خودم قنات را از نزدیک دیده باشم؛ الان که به آن نگاه میکنم اگرچه خاطره جالبی است، اما در نوع خودش بسیار عجیب بود و یک چالش جدی برایم به شمار میرفت.
من از یک چاه ۳۵ تا ۴۰ متری پایین رفتم، آن اتفاق نگاه سهمآبداران را تغییر داد و با من وارد گفتوگو شدند. حرفزدن در مورد قنات وقتی روی سطح زمین هستی، بسیار ساده بهنظر میرسد، شاید میخواستند به من بگویند قنات چیزی نیست که بهسادگی و روی زمین در موردش حرف زده شود؛ قنات واقعیت دیگری دارد و کاری که آنها انجام میدهند بسیار سخت، طاقتفرسا و پرخطر است. اینکه بتوانی از نزدیک قنات و کار مقنیها را ببینی، لمس کنی و فقط روی زمین ننشسته باشی، خودش میتواند بسیار کمککننده باشد. با این کار توانستم اعتمادشان را جلب کنم.
چالشهای جدی دیگری نیز با مردان روستا داشتیم؛ بهواسطه اعتیاد یا اختلافات خانوادگی، برایشان بسیار سخت بود که همسران، مادران و یا دخترانشان وارد یک گروه شوند، با هم مشارکت کنند، دوربین به دست بگیرند، فیلم بسازند و… . فکر میکنم مهمترین عاملی که باعث شد از همه این چالشها بگذریم، صبر بود.
اعتماد اجتماعی بدون عجله یا فشار بیش از حد بر جامعه، آرامآرام به دست آمد. زنان نیز در محیط خانوادگی با گذشت زمان توانستند در مورد هدفشان صحبت و نظر اعضای خانواده را جلب کنند. امروز سهمآبداران مرد زیادی پشت زنان گوجینو ایستادهاند و از حقشان دفاع میکنند که برای من جای افتخار و خوشحالی دارد. اما همانطورکه گفتم اوایل به این سادگی نبود که زنان بتوانند وارد این نظام مدیریت شوند، در جلسهای بنشینند که آقایان حضور داشتند و حتی نظرشان را در تصمیمگیریها بگویند.
قبل از ثبت جهانی لوت آقای دکتر طالبیان از وزارت میراثفرهنگی با توجه به کاری که زنان گوجینو کرده بودند، تصمیم گرفتند حمام قدیمی روستا را با بودجه ملی احیا کنند تا کارگاه زنان باشد. اینجا یکی از نقاطی بود که سهمآبداران بهخاطر اینکه شاخه قدیمی قنات از زیر این حمام رد میشد، در مقابل پروژه ایستادند. میتوانم بگویم در این ۱۰سال مواقع بسیاری از سمت نهادهای دولتی حمایت شدم، اما این حمایت ادامه پیدا نکرد و درنهایت با مشکلات جدی مواجه شدم.
حدود چهار سال این پروژه را با همکاری همکارانم از انجمنهای مختلف کار کردم و سالهای بعدی را بهتنهایی انجام دادم، تنها میرفتم و تنها برمیگشتم؛ مسئله امنیت، جادهها و… برایم مطرح بود. من ساکن شفیعآباد نبودم، اما اگر قرار بود در ماه یک هفته یا ۱۰ روز به شفیعآباد بروم، همانجا ساکن میشدم. بااینحال، خود این رفتوآمدها کار را برایم سخت میکرد.
اگر دهه ۸۰ و ۹۰ را اوج پروژههای بازتوانمندسازی در نظر بگیریم، بهنظر میرسد در سالهای اخیر این پروژهها با اقبال کمتری مواجه میشوند. آیا دلیلش این نیست که این پروژهها یا ناموفق هستند یا در درازمدت نتیجه میدهند، درحالیکه زمان زیادی برای جبران خسارتها باقی نمانده است؟
بله، بسیاری از این پروژهها در سالهای اخیر ناموفق بودند؛ به این دلیل که عموماً پروژهها در بازههای زمانی کوتاه یکیدو ساله تعریف میشوند و تداومشان بسیار منوط به این است که حمایت مالی وجود داشته باشد یا نه! زمانی که حمایت مالی نیست، تسهیلگر، مدیر پروژه یا افراد، پروژه را رها میکنند تا بتوانند دوباره حمایت مالی بگیرند و ادامه دهند. کاری که من در مورد پروژههای خودم که پروژههای طولانیمدت بودند، انجام ندادم. زمانهایی بود که حمایت مالی قطع میشد، فاصله میافتاد و توجیهی برای سازمان حمایتکننده در بازه زمانی مشخص وجود نداشت، اما همچنان هر ماه حداقل یک هفته را به منطقه میرفتم؛ چون بهنظرم چیزی که مهم است بحث اعتماد جامعه است.
در بسیاری از این پروژهها میبینیم که نهتنها پروژه به اهدافش نمیرسد، بلکه ضربه شدیدی به اعتماد جامعه محلی زده میشود؛ اعتمادی که بسیار سخت ساخته شده و بسیار راحت از دست میرود. با شکستن اعتماد جامعه، کار برای گروههای بعدی که به آن جامعه وارد میشوند، بسیار سخت خواهد بود. البته این تنها عامل ناموفق بودن پروژهها نیست.
گاه پروژهها پشت میز در مراکز استانها تعریف میشوند، بدون اینکه دغدغه و نیاز اصلی جامعه شنیده و یا دیده شده باشد. نمونه این امر را در ساخت مدارس خیریهای بهویژه در بلوچستان میبینیم؛ بدون اینکه نیاز جامعه سنجیده شده باشد، این مدارس ساخته یا بسیاری از آنها نیمهکاره رها میشوند. فکر میکنم کمتر پروژهای در کوتاهمدت به نتیجه میرسد؛ چراکه این کار اصولاً فرایند بلندمدتی است و صبر زیادی میخواهد.
آینده محیطزیست را در شرایط کنونی چطور میبینید؟
من متخصص محیطزیست نیستم که بخواهم نظر جامعی بدهم، اما براساس آن چیزی که خودم دیدم و تجربه کردم، باید بگویم متأسفانه آینده محیطزیست ایران را، بهویژه در رابطه با منابع آبی و منابع زیرزمینی آبی، روشن و خوب نمیبینم. همه الان میدانند شرایط بد است، میگویند برنامه بریزیم، چشمانداز داشته باشیم، همه ذینفعان در نظر گرفته شوند، مشارکت جمعی باشد، ولی حتی همین حرفها هم بهنظر من، تبدیل به یک کلیشه شده است و درنهایت انجام نمیشود.
در واقعیت ما نه مشارکت همه ذینفعان را داریم و نه یک برنامه درست که مطابق با آن منطقه باشد. شرایط یزد ممکن است با کرمان فرق داشته باشد یا منابعش با اصفهان یا بلوچستان تفاوت کند. عموماً برنامه پشت همان میزها، بدون اینکه نیاز واقعی دیده شود، بدون اینکه مشارکت جمعی، مشارکت ذینفعان بهمعنای واقعیاش اتفاق بیفتد، نوشته میشوند. امروز نتایج اسفبار این شیوه تصمیمگیری را میتوانیم ببینیم. تراژدی منابع مشترک، بهویژه در رابطه با منابع آبی که از سالهای پیش رقم خورده، هر روز بدتر و بدتر میشود. فکر میکنم اینجاست که ما نمیتوانیم به کشاورز یا به سهمآبدار خرده بگیریم؛ چراکه اگر به وضعیت منابع آبی نگاه کنیم، بهتر میتوانیم این تراژدی و دلیل آن را درک کنیم. اگر برنامه مناسبی مبتنیبر نیاز واقعی نداشته باشیم، متأسفانه آینده محیطزیست روشن نخواهد بود.
در روزهای اخیر ادعاهایی مانند ابردزدی دشمن و تغییرات آبوهوایی عمدی از سوی برخی افراد مطرح شد. این ادعاها در حالی مطرح میشود که هیچگونه داده یا شاهدی علمی برای سنجش این آنها ارائه نشده است. پیشتر و در زمان شیوع کرونا نیز ادعاهایی اینچنین مبنیبر وجود دستهای پنهان کشورهای متخاصم یا گروههای پشتپرده در شیوع کرونا یا تولید واکسن مطرح شده بود.
آیا کمتریل نگرانکننده است؟
کمتریل ردی از دود سفید یا بخار آب منجمد است که هواپیماها وقتی در ارتفاع بالا پرواز میکنند، از خود بهجا میگذارند. «سپیده رحمانپور»، پژوهشگر حوزه تغییراقلیم و محیطزیست، در گفتوگو با «پیام ما» با بیان اینکه ادعاها در رابطه با خطرناک بودن کمتریل نهفقط در ایران بلکه در بسیاری از کشورهای جهان نیز مطرح شده است، گفت: «این ردهای سفید پدیدهای کاملاً طبیعی است و ربطی به مواد شیمیایی ندارد. نخستینبار در سال ۱۹۹۶ در آمریکا و پس از مشاهده الگوهای غیرمعمول این خطوط، فرضیهای درباره پاشش مواد مطرح شد که بعدها با یک شوخی درباره برتری نظامی آمریکا تا سال ۲۰۲۵ ترکیب شد و به یک تئوری توطئه تبدیل شد. این تئوری بعدها به موضوعاتی مانند پخش ویروس برای کاهش جمعیت یا انتشار باریوم برای آرامکردن مردم نیز نسبت داده شد، اما هیچکدام پشتوانه علمی ندارد.»
این پژوهشگر با اشاره به بررسیهای علمی انجامشده در این رابطه بیان کرد: «حدود ۹۸.۷ درصد پژوهشگران فیزیک و شیمی اعلام کردهاند هیچ سندی درباره پاشش مواد شیمیایی از هواپیما وجود ندارد و تنها یک گزارش محلی درباره افزایش باریوم ثبت شده که از نظر آماری قابلاستناد نیست.»
انحراف محیطزیستی
بهگفته رحمانپور، از نگاه اقلیمشناسی اثر این خطوط بخار بر گرمای زمین بسیار ناچیز و تقریباً صفر است و در مقایسه با آلایندههایی نظیر دیاکسیدکربن هیچ اهمیتی ندارد.
این کارشناس محیطزیست با بیان اینکه ناسا و سازمان جهانی هواشناسی رسماً اعلام کردهاند هیچ مدرک علمی برای این ادعاها که این بخارها بر علیه سلامت مردم و محیطزیست هستند، وجود ندارد، گفت: «ضمن احترام به دغدغه محیطزیستی اعضای شورای شهر کرمان، پرداختن به چنین ادعاهایی افکار عمومی را از مسائل واقعی، مانند خودروهای فرسوده و آلودگی صنایع، دور میکند. از سوی دیگر، طرح چنین مباحثی بدون دریافت داده از نهادهای علمی، مانند دانشگاههای علومپزشکی و هواشناسی، تنها موجب ایجاد فضای مبهم و انحراف بحثهای محیطزیستی میشود.»
تئوری توطئه یا شبهعلم؟
پدیدههای بسیاری در جهان ما وجود دارند که انسانها برای آن پاسخی ندارند و یا برای رسیدن به پاسخ درست آنها، به خود زحمت نمیدهند و برای توجیه این پدیدهها دست به دامن تئوری توطئه و شبهعلم میشوند. اگرچه این دو با هم متفاوتاند، اما هر دو گاه همپوشانی کرده و تبدیل به یک مسئله واحد میشوند.
تئوری توطئه همزمان با آغاز تمدنهای بشری، افراد اغلب برای توضیح وقایع سیاسی و اجتماعی از دشمنان مخفی و دسیسههای پنهانی آنها استفاده میکرد. در تئوری توطئه همیشه یک دشمن پنهان وجود دارد که در فضایی سیاسی و اجتماعی شکل گرفته است و دادهای برای اثبات یا رد آن وجود ندارد. وقتی سخن یا گفتاری از چنین ویژگی برخوردار باشد، میتوان تشخیص داد مسئله مطرحشده یک تئوری توطئه است.
از سوی دیگر، شبهعلم نیز مجموعهای از باورها و ادعاهایی است که ظاهری علمی دارند، اما هیچ روش علمی برای رسیدن به نتیجه مورد ادعا ندارند. ادعاهای مطرحشده بدون پشتوانهاند و هیچ داده قابلتکرار و آزمایشپذیری در آنها وجود ندارد و چنانچه دادهای هم ارائه شوند، عموماً جعلی است. این ادعاها عموماً در حوزههای سلامت، محیطزیست و یا فیزیک مطرح میشوند.
فقدان اعتماد نهادی
هم تئوری توطئه و هم شبهعلم بر ترس، عدم قطعیت و بیاعتمادی سوار هستند و توسط گروههایی با هدف شهرت و نفوذ در جوامع یا ساختارهای قدرت منتشر میشوند. ادعاهایی مانند هدف سیاسی از توزیع واکسن و کاشت چیپست برای کنترل افراد از سوی گروههای ضد واکسن، ابردزدی و تغییرات هدفمند آبوهوایی و اخیراً انتشار «کمتریل» در آسمان کشور با هدف مسمومیت هر از گاهی مطرح میشوند و بسیاری از افراد را تحتتأثیر قرار میدهند.
«کیانوش جهانپور»، پزشک و سخنگوی اسبق وزارت بهداشت، در گفتوگو با «پیام ما» در مورد ادعاهایی مانند گسترش سریع باورهایی مانند انتشار «کمتریل» در آسمان شهرهای ایران بر علیه محیطزیست و سلامت مردم میگوید: «این ادعاها صرفاً یک سوءتفاهم علمی نیست، بلکه نشانهای از اختلالی عمیق و سیستمیک در بافت شناختی نهادی و فرهنگی جوامع از جمله جامعه ایرانی است. این پدیده بر بستری از ضعف تفکر انتقادی، بیاعتمادی عمومی و بحرانهای محیطزیستی رشد کرده است و در ادامه آن چیزی است که همهگیری بیاعتمادی میتوان نامید.»
او ادامه داد: «در سطح نخست باید بپذیریم ساختار آموزشی ایران نسلی تربیت کرده که بهجای اندیشیدن و سنجش و تفکر انتقادی به حفظ و تکرار خو گرفته است. در چنین وضعیتی چه بسا دارندگان مدارک عالی هم فاقد ابزارهای لازم برای تمایز میان علم و شبهعلماند. بنابراین، پذیرش باورهای غیرعلمی از فال تا تئوریهای توطئه آسان میشود.»
جهانپور بیان کرد: «سطح دوم بحران اما فقدان اعتماد نهادی است. هنگامی که دولتها درباره آلودگی، فقر و بحران آب و… اطلاعرسانی مناسب و بههنگام با کمترین تأخیر ندارند، مردم به کانالهای غیررسمی و روایتهای جایگزین پناه میبرند. در این خلأ، شبهعلم هم با ظاهری مقتدر و قاطع و واژگان بهظاهر علمی و حس کشفیات دانش ممنوعه یا محرمانه، جایگزین حقیقت و واقعیت میشود.»
او تأکید کرد: «بدون تعارف زمینه اجتماعی ایران نیز مساعد پذیرش این باورها است. آلودگی هوای شدید و خشکسالی و بیبرقی و احساس بیاختیاری جمعی که در سالهای اخیر تشدید شده، ذهن را بهسوی الگوهای ساده اما ملموس سوق میدهد. اینجاست که تئوری کمتریل با تفسیر بصری و آسان خود، شامل خطوط سفیدی در آسمان بهعنوان عامل آلودگی، پاسخی ساده اما اشتباه به پیچیدگیهای احتمالاً دردناک زندگی واقعی ارائه میکند.»
سخنگوی سابق وزارت بهداشت درباره دلیل انتشار دوباره ادعاهایی مانند کمتریل در این ایام گفت: «در لایه ژئوپلیتیک این نظریه در ایران با گفتمان رسمی دشمن جهانی تلفیق شده و اتفاقات اخیر از جمله جنگ دوازدهروزه و ترور فرماندهان و دانشمندان و ماجرای پیجر در لبنان و… این وضعیت را تشدید کرده است؛ بهگونهایکه باورمندان کمتریل را بخشی از جنگ نرم آمریکا و اسرائیل علیه ایران و ایرانی تلقی میکنند. همافزایی با روایتهای حاکم، پذیرش عمومی این ادعا را تسهیل میکند و حتی برخی مسئولان در برخی ردهها را نیز همداستان میسازد؛ همانگونهکه در پروندههای بارانسازی یا انرژیهای شبهعلمی یا کرونا یا واکسن و واکسیناسیون دیدهایم.»
اقتصاد ترس
بهگفته او، از حیث اقتصادی تئوری توطئه و شبهعلم اکنون به صنعتی پردرآمد بدل شده است. «فروش دمنوشهای پاککننده، محصولات ضدکمتریل و دورههای مجازی خوددرمانی و هزار و یک مکتب «مندرآوردی درمانی» و صدها کسبوکار مبتنیبر هراس جمعی و… که میتوان «اقتصاد ترس» یا «بازار هراس» نامید که در بستر بیکاری و ناامنی اقتصادی و تحریم و تورم روزانه و… به یکی از رگهای حیاتی بازار غیررسمی بدل شده است.»
جهانپور با بیان اینکه از ساحت روانشناسی هم میتوان به این ادعاها و گسترش آنها نگاه کرد، توضیح داد: «بههرحال، مغز انسان به توضیحات ساده گرایش دارد و در مواجهه با آشوب اجتماعی ترجیحاً روایتهای توطئه را بهعنوان چارچوبی قابلفهم و بسیط میپذیرد و علم رسمی در این میدان شکست میخورد؛ زیرا هم خستهکننده است، هم اعتبارش مخدوش شده، هم از توان ترجمه تجربیات ملموس مردم به توضیحات باورپذیر تا حدی زیادی، آنهم در کوتاهمدت، ناتوان میماند.»
او یادآور شد: «در سطح فرهنگی اما دوگانگی تاریخی میان عقلانیت علمی و رازگرایی عرفانی نیز در پذیرش نیروهای پنهان و تبیینهای باطنی نقش دارد، بهطوریکه مرز میان دانش و باور شهودی همواره سیال بوده و است.»
بهگفته جهانپور راهحل اما در اصلاح فردی نیست، بلکه در بازسازی سیستمیک است. گزیری جز احیای آموزش تفکر انتقادی و بازسازی اعتماد عمومی از طریق شفافیت نهادی و اطلاعرسانی علمی-انسانی و قابلفهم و پاسخ واقعی به بحرانهای زیستی و زیستمحیطی نداریم. صرفاً انکار یا تمسخر این باورها مؤثر نیست، بلکه آنها را مقاومتر میکند.
او یادآور شد: «بازی با کمتریل در جامعه نماد یک شکست چندوجهی است؛ شکست آموزش، اعتماد، سرمایه اجتماعی، رسانه و سیاستگذاری در پاسخ به دردها و رنجهای واقعی مردم. پرسش اصلی هم این نیست که چرا مردم به توطئه باور دارند، بلکه این است که چرا و چگونه جامعهای ساختهایم که متأسفانه هر روز بیش از قبل، توطئه را معقولتر از علم مییابد.»
این سخنان و تجربه نشان میدهد روایتهای غیرعلمی نه مشکلی را توضیح میدهند و نه راهحلی ارائه میکنند و تنها موجب شک در میان جوامع و هراسافکنی میشوند و حتی میتوانند بر برخی سیاستهای کلان اقتصادی، بهداشتی و محیطزیست تأثیر منفی بگذارند.
