بایگانی
در اوایل دهه۱۳۵۰ تلاش بسیاری برای ایجاد دو رشته دانشگاهی با عنوانهای مهندسی «حیاتوحش و اداره پارکها» و «بهسازی محیطزیست» در مقطع لیسانس در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران داشت. این رشتهها با پیگیری در سال ۱۳۵۳در شورای دانشگاه تصویب و درنهایت بنا نهاده شد که البته این دو رشته بعدها به رشته مهندسی محیطزیست تبدیل شد. این اقدام او برای پایهگذاری چنین رشتهای، یخکشی را به پدر دانش محیطزیست ایران تبدیل کرد.
یخکشی در نهم اردیبهشت ۱۳۱۸ در دهستان یخکش در شهرستان بهشهر مازندران به دنیا آمد. دیپلم خود را در خرداد ۱۳۳۷ از دبیرستان بهشهر دریافت کرد و در سال ۱۳۲۹ (۱۹۶۰ میلادی) برای تحصیلات عالی به آلمان اعزام شد. در فروردین ۱۳۴۴ (۱۹۶۵ میلادی) مدرک مهندسی جنگل از دانشکده جنگلداری دانشگاه گوتینگن آلمان را دریافت کرد.
پس از فارغالتحصیلی، با استفاده از بورس فائو، دوره دکتری خود را در رشته سیاست جنگلداری در دانشگاه گوتینگن گذراند؛ دانشگاهی که ۴۹ استادش جایزه نوبل برده بودند. در آذر ۱۳۴۷ از رساله خود با عنوان «بررسی مسائل سیاست جنگلداری ایران» دفاع کرد. او سپس به ایران بازگشت و از دی ۱۳۴۷ بهعنوان استادیار در دانشکده منابع طبیعی دانشگاه تهران مشغول به کار شد. یخکشی بهواسطه تخصصی که در تحصیلات عالیه خود در دانشگاه گوتینگن آلمان کسب کرد، کتابها و مقالات متعددی را در زمینه سیاست منابع طبیعی و مسائل اجتماعی و اقتصادی با تأکید بر نقش مسائل اجتماعی و اقتصادی در مدیریت پایدار منابع طبیعی و نیز پارکهای طبیعی به رشته تحریر درآورد.
در طول دههها فعالیت، بهعنوان فردی که سالها در دانشگاههای معتبر مازندران و تهران به آموزش مباحث محیطزیست مشغول بوده، نسلی از دانشپژوهان را پرورش داده است که امروز هر یک بهعنوان فعالانی تأثیرگذار در عرصه حفاظت از طبیعت ایران شناخته میشوند. او زندگی خود را با صمیمیت و تعهد در دل روستای یخکش سپری کرد و در مسیر آموزش ساکنان محلی برای صیانت از منابع طبیعی و جانداران منطقه گام برداشت. او از پایهگذاران چندین نهاد مردمی مرتبط با محیطزیست در مناطق روستایی بهشمار میرود. چندین دهه از عمر خود را وقف ترویج فرهنگ حفاظت از محیطزیست کرد و در این راه، تأثیری ماندگار از خود بهجا گذاشته است. این استاد بازنشسته دانشگاه تهران، افتخارات علمی بسیاری در کارنامه دارد؛ انتشار چندین جلد کتاب به زبانهای مختلف در حوزه محیطزیست و منابع طبیعی، دریافت جایزه ملی محیطزیست در سال ۱۳۸۱، دریافت تندیس طلایی تحقیقات محیطزیستی ایران در سال ۱۳۸۳و انتخاب بهعنوان یکی از ۳۰ محقق برتر محیط زیست ایران در سال ۲۰۰۹ فقط بخشی از دستاوردهای او هستند.
*مشارکت مردمی؛ کلید حفاظت از طبیعت
یخکشی اسفندماه سال ۱۳۹۹ برای یک عمر تلاش در عرصه محیطزیست، شخصیت برگزیده جایزه مهرگان علم شد. او درباره این جایزه و حفاظت از محیطزیست در کنار مردم گفته بود: «اینکه مهندس، دکتر یا پروفسور هستیم، ما را مغرور نکند و از بالا به پایین نگاه نکنیم. روستاییان هم هزاران سال تجربه سینهبهسینه را در خود دارند و باید برای همکاری آنها را در سطح برابر خود ببینیم.»
در سال ۱۳۴۷، بهعنوان عضو هیئتعلمی دانشگاه تهران آغاز بهکار کرد و تنها یک سال بعد، نخستین طرح پژوهشی خود را در مازندران کلید زد. این پروژه با هدف بررسی شرایط اجتماعی و اقتصادی روستاییان و تأثیر آن بر منابع طبیعی و محیطزیست طراحی شده بود. او به این نتیجه رسید که بدون مشارکت واقعی مردم و مقابله با فقر فرهنگی و زیستمحیطی، حفاظت از طبیعت به نتیجه نمیرسد. همین دیدگاه، تبدیل به محور اصلی فعالیتهای علمی و میدانی او در دهههای بعد شد، هرچند در آن زمان از سوی مدیران و نهادهای رسمی چندان جدی گرفته نشد.
در سال ۱۳۷۹، در حاشیه نشستی علمی در آلمان، یکی از استادان درباره سرنوشت آن پروژه پیش از انقلاب پرسید. یخکشی پاسخ داد که با ترک ایران، اجرای طرح نیز متوقف شده است. بااینحال، با استقبال یکی از همکاران دانشگاهی در اروپا، تصمیم گرفت اجرای دوباره آن را در ایران پیگیری کند. در بازگشت، موفق شد حمایت برخی نهادها را در پایتخت جلب کند، اما در زادگاهش، مازندران، با مقاومتهای شدیدی مواجه شد. مخالفان طرح، که از واگذاری جنگلها به بخش خصوصی حمایت میکردند، در برابر هرگونه تحول محیطزیستی ایستادگی کردند.
باوجوداین، یخکشی کار خود را در روستای یخکش آغاز کرد. اگرچه فشارها موجب شد از اجرای پروژهای مشترک با برنامه توسعه سازمان ملل (UNDP) صرفنظر کند، اما درنهایت با اصرار خود سازمان، کار را ادامه داد. او طرح جامعی بر پایه دستورکار ۲۱ سازمان ملل پیاده کرد که شامل حفاظت از جنگلها، احیای منابع طبیعی، آمایش سرزمین و برنامهریزی توسعه پایدار در حوزههایی مانند کشاورزی، دامداری و جنگلداری ترکیبی (آگروفارستری) بود. محور اصلی طرح، توانمندسازی جامعه محلی با مشارکت زنان، جوانان و گروههای مختلف روستایی بود. کار فرهنگی گستردهای انجام شد؛ یک سال به گفتوگو، آموزش و اعتمادسازی با مردم گذشت و درنتیجه، مشارکت اهالی شکل گرفت.
در ادامه، مدیریت و حفاظت از ۳۲۰۰ هکتار جنگل در منطقه بهشهر، به مردم روستا واگذار شد. در طی پنج سال، این منطقه بدون قطع حتی یک درخت حفظ شد و همزمان ۶۰ هکتار جنگلکاری انجام شد. موفقیت پروژه آنچنان چشمگیر بود که روستاییانی که به شهر مهاجرت کرده بودند، همراه با خانوادههایشان به یخکش بازگشتند و در پروژه مشارکت کردند. دستاوردهای اقتصادی، اجتماعی و محیطزیستی طرح، آن را در سطح استان مازندران به یکی از برترین پروژهها بدل کرد و در میان ۸۰ پروژه سازمان ملل در ایران، در جایگاه سه طرح نخست قرار گرفت. همچنین، نتایج این تجربه موفق، در قالب ۱۰ پایاننامه کارشناسی ارشد و مقالات علمی منتشر شد و مورد تأیید محافل دانشگاهی و متخصصان قرار گرفت. یخکشی امیدوار بود نسل جوانتر هم به اصل مشارکت مردم معتقد باشند.
«شینا انصاری»، معاون رئیسجمهوری و رئیس سازمان حفاظت محیطزیست، با انتشار پیامی درگذشت یخکشی را تسلیت گفته است. «عباسعلی نوبخت»، رئیس پیشین سازمان منابعطبیعی کشور، هم در پی درگذشت پدر دانش محیطزیست ایران در پیامی نوشته است: «او آنقدر عاشق طبیعت ایران عزیز بود که در اوج بیماری و در مراحل نهایی نفس کشیدنش نگران پوشش گیاهی زادگاهش، امامزاده دهستان یخکش بهشهر بود. نگران طبیعت وطن بود و همیشه از «ایران» میگفت.»
در مستند پرترهای که از یخکشی ساخته شده است، میگفت فقط یک آرزو دارد: «من برای خودم آرزویی ندارم. من از نظر معنوی بسیار ثروتمندم، ولی دلم میخواهد نبینم جوانی را که بهعلت فقر مادی نتواند تحصیل کند … آرزو دارم حداقل ببینم در مسیری حرکت میکنیم که چنین وضعیتی را نداشته باشیم. حیف است برای ایران.»
جهان در سالهای اخیر شاهد پدیدهای نگرانکننده بوده است که دانشمندان آن را «شلاق دمایی» مینامند؛ تغییرات ناگهانی و شدید دما که در بازههای زمانی کوتاه از گرمای طاقتفرسا به سرمای سوزان یا برعکس جابهجا میشود. این نوسانات، که زمانی صرفاً بخشی از حکایتهای عامیانه درباره آبوهوای غیرقابل پیشبینی بهار بود، اکنون به یکی از نشانههای برجسته بحران اقلیمی تبدیل شده است. مطالعهای که اخیراً در مجله Nature Communications منتشر شد، نشان میدهد بیش از ۶۰ درصد مناطق جهان بین سالهای ۱۹۶۱ تا ۲۰۲۳ شاهد افزایش چشمگیر در فراوانی، شدت و سرعت این تغییرات دمایی بودهاند. این گزارش، با استناد به دادههای علمی و تحلیلهای جدید، به بررسی علل این پدیده، پیامدهای آن بر جوامع و اکوسیستمها و ضرورت اقدامات فوری برای مقابله با آن میپردازد.
شلاق دمایی به تغییرات سریع دما اشاره دارد که میتواند در عرض چند ساعت یا چند روز رخ دهد. نمونهای بارز از این پدیده در سپتامبر ۲۰۲۰ در کوههای راکی آمریکا مشاهده شد، جایی که موج گرمایی شدید در کمتر از چند ساعت جای خود را به برف و کاهش بیش از ۲۰ درجهای دما داد. این تغییرات، که در فرهنگهایی مانند آلمان با ضربالمثل «آوریل، هر کاری دلش بخواهد میکند» شناخته میشود، دیگر محدود به فصل بهار نیست. پژوهشگران میگویند این نوسانات بخشی از الگوهای گستردهتر «شلاق هیدرواقلیمی» است که شامل جابهجاییهای ناگهانی بین شرایط بسیار خشک و بسیار مرطوب نیز میشود. براساس مطالعهای در Nature Reviews Earth & Environment، این نوسانات از میانه قرن بیستم تا ۶۶ درصد افزایش یافته است و انتظار میرود درصورت گرمایش ۳ درجه سانتیگرادی زمین، این میزان دو برابر شود.
دانشمندان معتقدند تغییراقلیم ناشی از فعالیتهای انسانی، بهویژه انتشار گازهای گلخانهای، نیروی محرکه اصلی این پدیده است. «دانیل سوین»، دانشمند اقلیمشناس از مؤسسه منابع آبی کالیفرنیا، توضیح میدهد که گرمایش زمین ظرفیت اتمسفر برای نگهداری بخار آب را افزایش داده است. او اتمسفر را به «اسفنجی در حال گسترش» تشبیه میکند که با هر درجه افزایش دما، ۷ درصد آب بیشتری جذب و آزاد میکند. این فرایند، معروف به «اثر اسفنج اتمسفری»، به تشدید نوسانات بین شرایط خشک و مرطوب و درنتیجه شلاق دمایی منجر میشود. علاوهبراین، بیثباتی در جریانات حتی و اختلالات در الگوهای قطبی، مانند گرداب قطبی، نیز به این تغییرات دامن زده است. گرمایش سریع قطب شمال، که دو برابر میانگین جهانی است، جریان هوای سرد را به مناطق جنوبیتر هدایت میکند، درحالیکه گرمای غیرمنتظره میتواند به قطب نفوذ کند.
مناطق عرضهای میانی، از جمله اروپای غربی، جنوب و جنوبشرقی آسیا، آمریکای جنوبی و جنوبیترین بخش آفریقا، بیشترین تأثیر را از شلاق دمایی متحمل شدهاند. در کالیفرنیا، چرخههای مکرر خشکسالی و بارندگیهای سیلآسا به یک الگوی آشنا تبدیل شده است. زمستانهای مرطوب ۲۰۲۳ و ۲۰۲۴ در این ایالت باعث رشد انبوه پوشش گیاهی شد، اما گرمای بیسابقه تابستان ۲۰۲۴ و خشکی پاییز ۲۰۲۵ این گیاهان را به سوختی برای آتشسوزیهای ویرانگر تبدیل کرد. در شرق آفریقا، خشکسالی طولانی بین ۲۰۲۰ تا ۲۰۲۳ بیش از ۲۰ میلیون نفر را با بحران غذا مواجه کرد، اما بارندگیهای سیلآسا در اواخر ۲۰۲۳ هزاران هکتار محصول را نابود و بیش از دو میلیون نفر را آواره کرد. این الگوها آسیبپذیری بالای مناطق وابسته به کشاورزی و دارای زیرساختهای ضعیف را نشان میدهد.
پیامدهای شلاق دمایی گسترده و چندوجهی است. در حوزه زیستمحیطی، این تغییرات اکوسیستمها را مختل میکند. پدیده «بهار دروغین»، که در آن گیاهان بهدلیل گرمای زودرس رشد میکنند و سپس با سرمای ناگهانی آسیب میبینند، در مناطقی مانند غرب میانی آمریکا رو به افزایش است. این موضوع چرخههای تولیدمثل گونهها، مانند پرندگان کوهستانی در سیرا نوادا، را به خطر میاندازد. در بخش کشاورزی، نوسانات دمایی بازده محصولات را کاهش میدهد؛ زیرا زمینهای خشکشده توانایی کمتری برای جذب بارانهای شدید دارند و این بارانها به سیل و فرسایش خاک منجر میشود. این چالش بهویژه در کشورهای کمدرآمد، که اقتصادشان به کشاورزی وابسته است، امنیت غذایی را تهدید میکند.
زیرساختها نیز از این پدیده در امان نیستند. سیستمهای مدیریت آب در بسیاری از مناطق، مانند کالیفرنیا، برای مقابله با خشکسالی یا سیل بهطور جداگانه طراحی شدهاند، اما شلاق اقلیمی نیازمند رویکردهای یکپارچهتر، مانند احیای دشتهای سیلابی طبیعی برای جذب آب و شارژ آبهای زیرزمینی، است. در حوزه سلامت عمومی، شلاق دمایی خطر بیماریهای مرتبط با آب و غذا را افزایش میدهد. بارندگیهای شدید پس از خشکسالی میتواند رشد جلبکهای سمی در منابع آب و افزایش جمعیت حشرات ناقل بیماری، مانند پشهها، را بهدنبال داشته باشد. همچنین، استرس ناشی از این تغییرات میتواند به مشکلات سلامت روان، از جمله اضطراب و افسردگی، منجر شود.
پیشبینیهای اقلیمی آینده نگرانکننده است. مدلها نشان میدهد با ادامه روند کنونی انتشار گازهای گلخانهای، شلاق دمایی از نظر فراوانی، شدت و سرعت افزایش خواهد یافت. در سناریوی گرمایش ۳ درجه سانتیگرادی، جمعیت در معرض این نوسانات تا پایان قرن بیش از دو برابر خواهد شد. مناطقی مانند آفریقای مرکزی، خاورمیانه، و جنوب آسیا، بهدلیل تراکم بالای جمعیت و زیرساختهای ضعیف، بیشترین آسیب را متحمل خواهند شد. بااینحال، شدت این تغییرات به سناریوی انتشار گازهای گلخانهای بستگی دارد. دانیل سوین تأکید میکند که کاهش گرمایش جهانی میتواند افزایش شلاق اقلیمی را محدود کند، پیامی که ضرورت اجرای توافقنامههایی مانند توافق پاریس را برجسته میکند.
برای مقابله با این تهدید روبهرشد، اقدامات فوری ضروری است. کاهش سریع انتشار گازهای گلخانهای در همه بخشهای جامعه، از جمله صنعت، حملونقل و انرژی، میتواند شدت و فراوانی شلاق دمایی را کاهش دهد. مدیریت یکپارچه منابع آب، مانند استفاده از زیرساختهای سبز برای جذب آب در زمان سیل و ذخیره آن برای خشکسالی، باید در اولویت قرار گیرد. شهرها و جوامع باید زیرساختهای مقاومتری طراحی کنند که بتوانند سیل، آتشسوزی، و گرمای شدید را تحمل کنند. آموزش تابآوری اقلیمی به برنامهریزان شهری، مدیران بحران، و عموم مردم نیز میتواند آمادگی برای این تغییرات را تقویت کند. نمونههایی مانند همکاری NOAA Sea Grant در کارولینای شمالی برای مقابله با سیلهای ناشی از طوفانهای استوایی نشاندهنده موفقیت این رویکردها است.
حمایت از جوامع آسیبپذیر، بهویژه در کشورهای کمدرآمد، نیز حیاتی است. این کشورها، که کمترین نقش را در ایجاد تغییرات اقلیمی دارند، بیشترین آسیب را متحمل میشوند. تأمین مالی بینالمللی برای سازگاری و کاهش تأثیرات اقلیمی میتواند به این جوامع کمک کند تا با نوسانات شدید دمایی مقابله کنند. پروفسور «ریچارد آلن» از دانشگاه ریدینگ هشدار میدهد بدون اقدام هماهنگ جهانی، اثرات شلاق دمایی میتواند به بحرانهای انسانی و زیستمحیطی گسترده منجر شود.
شلاق دمایی چالشی چندوجهی است که محیطزیست، اقتصاد و سلامت عمومی را تهدید میکند. با افزایش دمای جهانی، این نوسانات نهتنها مکررتر و شدیدتر میشوند، بلکه جوامع آسیبپذیر را در معرض خطر بیشتری قرار میدهند. بااینحال، با کاهش انتشار گازهای گلخانهای، مدیریت هوشمند منابع، و تقویت تابآوری جوامع، میتوان تأثیرات این پدیده را کاهش داد. آیندهای پایدار به تصمیمات امروز بستگی دارد، و زمان برای اقدام در حال اتمام است.
منابع:
- Nature Communications
- Nature Reviews Earth & Environment
- The Guardian
- Los Angeles Times
- ScienceDaily
در عصر فناوری و نوآوری، مسیر توسعه اقتصادی کشورها دیگر از مصرف منابع حیاتی نمیگذرد؛ بلکه از توانمندیهای انسانی، زیرساختهای علمی و قدرت پیوند دادن آموزش، پژوهش و صنعت عبور میکند. ایران برای عبور از اقتصاد منابعمحور به اقتصاد دانشمحور نیازمند تحولات ساختاری در نظام آموزش عالی، تقویت زیرساختهای فناوری و افزایش سرمایهگذاری هدفمند در تحقیق و توسعه است. اگر تحولات بهصورت همزمان و برنامهریزیشده انجام نشوند، چشمانداز توسعه فناورانه کشور را در هالهای از ابهام باقی میماند.
واقعیت این است که با وجود سیاستگذاریهای کلان در حوزه نوآوری، ایران هنوز در زنجیره جهانی تولید و صادرات محصولات با فناوری پیشرفته جایگاه قابلقبولی ندارد. آمارها نشان میدهد تنها نیم درصد از صادرات صنعتی ایران را محصولات هایتک تشکیل میدهد و بیش از نیمی از صادرات صنعتی کشور به خامفروشی و نیمهخامفروشی اختصاص دارد. این ناترازی فناورانه، علاوهبر تخریب منابع پایه و منابع طبیعی کشور، مانعی جدی در برابر رشد اقتصادی پایدار است و تنها با اصلاحات چندلایه قابلجبران خواهد بود. مصرف ایران با دستاندازی به منابع طبیعی و محیطزیست رخداد خطرناکی است که باید با سیاستگذاری فناوریمحور و بهطور کلی با رویکرد دانش و توسعه علم از طریق توسعه فناوری جبران شود.
یکی از این لایهها، قرار گرفتن در زنجیرهای ارزش جهانی است؛ جایی که سهم عمدهای از تجارت بینالمللی در قالب زنجیرههایی انجام میشود که مراحل مختلف تولید و ارزشافزایی در چند کشور تقسیم میشود. برای قرار گرفتن در این زنجیرهها، صنایع دانشبنیان کشور باید با رعایت استانداردهای بینالمللی و تعریف مزیتهای رقابتی مشخص، بهسمت همکاریهای منطقهای، خوشههای صنعتی فرامرزی و انتقال فناوری حرکت کنند.
در همین مسیر، تسهیل انتقال فناوری از مسیرهای گوناگون مانند سرمایهگذاری مشترک، خرید دانش فنی و حضور در پروژههای بینالمللی باید با ایجاد نهادهای تسهیلگر و سازوکارهای حقوقی شفاف دنبال شود. همچنین، شکلگیری هابهای فناوری، اجرای مگاپروژههای فناورانه و تولد اسپینآفها در دل این پروژهها، راهکاری اثباتشده در بسیاری از کشورهای پیشرو در توسعه فناوری بوده است.
تحول بنیادین دیگر، فعالسازی جدی و هدفمند واحدهای تحقیق و توسعه در کشور است. در ایران، سهم R&D (تحقیق و توسعه) از تولید ناخالص داخلی هنوز بسیار پایین است، درحالیکه در کشورهای صنعتی این شاخص بهطور میانگین بین سه تا پنج درصد است. بدون ارتقای نقش تحقیق و توسعه به ابزار سیاستگذاری و تصمیمسازی صنعتی، امکان گذار به اقتصاد دانشبنیان وجود ندارد.
تغییر مأموریت دانشگاهها و پژوهشگاهها نیز بخشی جداییناپذیر از این مسیر است. مراکز آموزش عالی باید فراتر از آموزش نظری، در پروژههای واقعی صنعتی و علمی درگیر شوند و با الگوگیری از نمونههای جهانی، به نهادهایی مأموریتگرا تبدیل شوند. این موضوع در کنار اصلاح نظام آموزشی و طراحی مسیرهای مهارتی برای تربیت نیروی انسانی فناور، نیروی پیشران تحولات آینده را شکل می دهد.
تقویت زیرساختهای توسعه نمونه اولیه، از جمله فبلبها، یکی دیگر از ضرورتهاست. بسیاری از ایدههای نوآورانه در ایران بهدلیل فقدان امکانات اولیه یا هزینه بالای آزمایش و توسعه، پیش از رسیدن به مرحله تولید متوقف میشوند. ایجاد شبکه فبلبهای ملی و تجهیز پارکهای علم و فناوری به این زیرساختها، میتواند فضای آزمون و خطا را برای نوآوریهای جوان فراهم کند.
درنهایت، سرمایهگذاری در فناوریهای نوظهور بدون طراحی مشوقهای مالیاتی و غیرمالیاتی مؤثر امکانپذیر نیست. تجربه جهانی نشان داده است پروژههای هایتک نیازمند حمایتهای ویژه برای کاهش ریسک و افزایش جذابیت سرمایهگذاری هستند. ظرفیتهای قانونی موجود مانند مواد ۱۱ و ۱۳ قانون جهش تولید دانشبنیان میتوانند در این زمینه تحولآفرین باشند، اگر ابهامات آییننامهای آنها برطرف و مسیر اجرا تسهیل شود. پارکهای علم و فناوری در این منظومه، نقشی کلیدی دارند. این نهادها میتوانند با برخورداری از مزیتهای قانونی، زیرساختی و انسانی، به کانونی برای رفع ناترازی فناوری و اتصال صنعت، دانشگاه و بازار تبدیل شوند. اگر سرمایهگذاری هدفمند در این پارکها انجام گیرد، خوشههای R&D و کسبوکارهای هایتک در دل آنها شکل میگیرد و موتور محرک اقتصاد نوآوری در کشور به حرکت درمیآید.
دستیابی به چنین آیندهای، تنها از مسیر اصلاح ناترازیهای بنیادین ممکن است. گذار از اقتصاد مبتنیبر منابع، نیازمند اقدام ملی در حوزههای آموزش، فناوری، سرمایهگذاری و ارتباط بینالمللی است؛ مسیری دشوار اما حیاتی که باید با عزم و برنامهریزی دقیق دنبال شود.
آنها غم را میرقصند. آنها رقص را به اندوه آغشته میکنند. در سوگ عظیمشان در ریتمی دایرهوار و باشکوه، چنان بر سینه میکوبند که آوایش نزدیک است به همان آوایی که هنگام دستافشانی شنیده میشود. غم و شادی لولیده درهم. کمی از شادی عروسی را در عزا تجربه کردن و کمی از اندوه را در بزم شادی آوردن. دارم از روزگار غریب بندرنشینها حرف میزنم که حالا بعد از آن انفجارهای مهیب و آنهمه غم که بر سر اسکلهنشینان نشسته، شاید این حرفها کمی سانتیمانتال بهنظر برسد. با اینهمه حالا که همه دارند از بندر خونین از بندر مظلوم حرف میزنند یا استوریها را با خون بندریها آغشته کردهاند، بگذارید کمی از اندوه بگوییم؛ اندوه به سبک بندریها. بگذارید کمی از غم دستهجمعی تهنشینشده در کنج گلوهایمان را با هم مزه کنیم. از غصهها حرف زدن ربطی به سانتیمانتالیسم ندارد، به دل داغدار مربوط است. ربطی که تاریخ آن به ایام پارینهسنگی هم میرسد.
بندری بودن یک نسبت توصیفی نیست. یک حالت است. بندری بودن حالا دیگر یک سبک و نگاه به زیستن و زندگی است. جهان را همانگونه که هست، پذیرفتن. رها زیستن. غصه جهان را قصه کردن. مردمان بندر درحالیکه مالامال از شادی هستند، این عیش را در لفافهای از اندوه ارائه میکنند. چند بار وسط تماشای پایکوبی بندریها دلتان خواسته که کمی هم زار بزنید؟
اندوه روی دیگر شادی نیست برای مردمان جنوب. طرب و غم مردم بندر بههم آمیخته است. آنچه مینوازند در پایکوبی و طرب مرزبهمرز و لببهلب اندوه دارد. آنچنان که میشود به نوای رقصشان گریست و به دمام و سنج عزایشان رقص خون کرد.
جغرافیا طبعساز است و منشپرور. جبر طبیعت است که خوب و بهقاعده آدمیان را همساز خودش میکند. در جنوب دریا پهلو میزند به کویر. هرم گرما زیستن در خانههای بینرده و حیاطهای پتوپهن را ممکن میکند. این شفاف زندگی کردن و باهمبودگی خود فرهنگی واضح میسازد. انسانهایی که در جمع معنی بهتری میدهند. بیپروایی در بروز غم و شادی از همین جبر تحمیلی میآید. این است که بندریها دریا را زندگی میکنند و به سازش میرقصند و میگریند. هرچه باشد، بندر سرزمین آفتاب جنگ و بارشهای تند و ناگهانی است.
حالا که غم بندر را بغل کرده، گویا عدهای معترضند که وقت سوگواری نیست. بیایید خشمگین باشیم و خشم را سلاح کنیم و غم را وسیله اعتراض.
اینهم خودش سخنی است. البته که خشم و کین و اندوه و لذت و شادی و افسوس از یکجا میآیند؛ از قلب آدمها. سرمنشأ و ذات همگی این احساسات یکی است.
غم از نوع دستهجمعیاش وقتی اوج میگیرد و پهن میشود، وجهی پیدا میکند که به آن میگویند وجه پیشبینیکنندگی. اینها را آقای فروید میگوید. بحران در جامعه وقتی تکرار میشود، صورت و امکان پیشبینیشوندگی دارد و پارامترهایی آنها را قابلسنجش میکنند و از وجه اتفاق و حادثه بودن آن کاسته میشود. آنچه اندوه دستهجمعی را به خشم تبدیل میکند، همین پیشبینیشوندگی آن است که جمع را وادار میکند به انتظار؛ انتظار حوادث تلخ و گزنده با گستردگی زیاد.
میگویند غم همهچیز دارد؛ خون دل دارد، رنج دارد، درد دارد، عذابوجدان دارد. با اینهمه، غم آگاهی هم دارد. غم همان آگاهی انسان است به فقدانهای بزرگ، به نبودن همیشگی. غم اما چیز پیچیدهای است. وقتی دستهجمعی تجربه میشود، یأس و ناامیدی آن تصاعدی اوج میگیرد و به همان نسبت فوارهوار تهنشین میشود و از آن جز تلخی ته کام مردمانش دستآوردی نخواهد داشت. مگر اینکه کسانی پیدا شوند که بخواهند رنج را پیشبینی کنند و جلوی تکرار شدنش را بگیرند.
در رخدادهای اینچنین وقتی ناگهان در یک روز آفتابی معمولی انفجار مهیبی رخ میدهد، عزایی پدیدار میشود که دومینووار قلب افکار عمومی را گرفتار میکند. این گرفتار شدن دست خود آدمها نیست، خاصیت محترم نوع انسانی است. آنها نه تصادف کردهاند، نه در معرض خطر نشسته بودند. آنها داشتند زندگی عادی خودشان را ادامه میدادند. آدمهای معمولی که آمده بودند سر کارشان تا بعدازظهر به خانه برگردند و هرگز بازنمیگردند. کارگرانی که چشمانتظار دارند و یک عمر را به زحمت و رنج گذراندهاند تا در بازنشستگی کمی خستگی در کنند و یا حتی کارمندان گمرکی که قرار بود عصر بچهها را لب آب ببرند. این است که اندوه دستهجمعی متولی ندارد. اما و چرا و چگونه ندارد. پروتکلی برای رعایت کردن ندارد.
غم است دیگر؛ با همه نشانهها و آدرسهایش میآید مینشیند روی قلب آدمها و آنها را میخراشد. البته غم یک پیامد دیگری هم دارد که به آدمی گوشزد میکند که اگر امروز نوبت آنها بود، فردا هم ممکن است نوبت ما باشد که مرگ ناگهان بر سرمان آوار شود و هیچکس دقیق و درست نگوید علت ماجرا چیست. علتیابی از اندوه و غم میکاهد. لااقل داغدیدهها بدانند چرا کسوکارشان در میان آتش ذوب شدهاند.
درنهایت اینکه نمیشود برای سوگ آدمها برنامه نوشت و اطلاعیه داد و کارزار راه انداخت. نمیشود گفت طبق کدام بخشنامه گریه کنید و دل بسوزانید. همچنان که نمیشود رنجشان را بیجواب گذاشت. عزای آدمی سؤالخیز است. باید به سؤالات این اندوه بزرگ پاسخ داد. این بیپاسخی روزی روزگاری مسائلی پیش میآورد که راهحل ندارد و البته که نداشتن راهحل بحران تولید میکند.
موسیقی نواحی جنوب ایران، بهویژه در حاشیه خلیجفارس، چه ویژگیهایی دارد؟
معمولاً موسیقی نواحی و فولکلور در هر منطقهای متأثر از اقلیم، فرهنگ، آیین و برخی مناسبات و رفتارها و سلائق مردم است. موسیقی جنوب هم همینطور است و در این منطقه نیز میتوانید شنونده موسیقی باشید که محتوای گوناگونی دارند. آوای صیادان و جاشوان به هنگام صید، نغمههایی که در مراسم زار برای درمان استفاده میشد؛ یا گواتی در بلوچستان، موسیقی بندری که بهخاطر تأثیر مهاجران افریقایی، رگههایی از موسیقی این قاره در آن هویداست… منتهی یک ویژگی برجسته لزوم اجرا جمعی در ژانرهای این خطه است؛ مثلاً در یزله، لیوا، سبالو و نیمه. خلاصه اینکه مجموعه موسیقایی متنوع و رنگارنگ و منحصربهفرد در آن خطه وجود دارد.
آیا ترانههای محلی خلیجفارس روایتگر تاریخ یا اسطورههای خاصی هستند؟
نشانههایی در این باره وجود دارد؛ مثلاً ساز سیمرغ (قیچک) در بلوچستان یا مقام سیمرغ همچنین «که کووی» در سیستان همگی حکایت پرواز پرنده بهسوی ژرفای فلک و نبرد و سوختن و بازگشتن را در خود دارند؛ اینها با اسطورههای ایرانی و در نهایت با اسطورهٔ بابلی نزدیکی دارند. این آهنگها فاقد آواز هستند و بهصورت رپرتوارسازی اجرا میشوند، توصیفی و بیکلاماند و تاکنون به آنها پرداخته نشده است.
آیا موسیقی حاشیه خلیجفارس به اندازه کافی در ایران و جهان شناخته شده است؟
ما موسیقی به نام موسیقی خلیجفارس نداریم؛ چون این خطه یک تنوع فرهنگی بخصوص دارد و از خوزستان تا بوشهر و هرمزگان و جنوب بلوچستان گسترده شده است. در مورد هر استان هم سیاستگذاریهای فرهنگی و هنری بخصوصی فارغ از تصمیمگیریهای مرکز داریم. زمانی وزارت فرهنگ و ارشاد به طور مؤثر نوازندههای محلی را به فستیوالهای فولکلور جهانی مثل آوینیون در فرانسه اعزام میکرد یا استاد محمدرضا درویشی در دهه هفتاد اقدام به برگزاری جشنواره موسیقی محلی اقوام کرد و نوازندگان مهجور و محجوب نواحی را در کرمان دور هم گرد آورد. ولی ازآنجاکه سیستم کلاً نگاهش به موسیقی جدی و اصیل، منفعتگراست، این موسیقی هر سال رو به قهقرا رفت و اکنون رمقی از آن باقی نمانده است؛ بنابراین این موسیقی چندان شناخته شده نیست. البته بعضاً کسانی بودهاند که متوجه ارزشمندی این موسیقی بودهاند. با این موسیقی به نحوی برخورد کردهاند مثل اینکه گنجی یافته باشند و یا عتیقهای؛ آمدهاند از زندگی این نوازندگان و موسیقی آنها فیلم تهیه کردهاند و به شبکههای خارجی مثل آرته فروختهاند؛ بنابراین آرشیوی که ممکن است در غرب باشد قابلتوجه است.
در ایران چه اقداماتی برای حفظ و معرفی این موسیقی انجام شده؟ مثلاً همانطور که گفتید مستندسازی در این باره شده؟ یا در فستیوالهای موسیقی به این سبک هم بها داده میشود؟
همانطور که گفتم این اقدامات معدود و محدود است؛ چون سیاستگذاریها معمولاً منفعتگراست و در فستیوالها هم بیشتر به موسیقی کلاسیک ایرانی و یا موسیقی پاپ پرداخته میشود.
نسل جوان تا چه اندازه به یادگیری این موسیقی علاقه نشان میدهد؟
در این سالها این علاقه کمتر شده است. نه اینکه فقط در ایران این گونه باشد. کلاً سرعت زندگی مدرن و نتیجه گرایی آن؛ پرداختن بهنوعی از موسیقی که سالها برای ارائه آن نیاز به حضور در محضر استاد و تلمذ دارد را پذیرا نیست. جوانان هم مثل سابق به موسیقی دستگاهی و یا محلی گرایش ندارند.
چگونه موسیقی محلی میتواند جاذبهای برای گردشگران باشد؟
بههرحال گردشگران وقتی به جایی سفر میکنند در زمان و مکان جدیدی قرار میگیرند که یکی از جاذبههای آن دریافت و درک فرهنگ و مناسبات آنجا است. موسیقی محلی جنوب ایران بهخاطر تنوعی که دارد، هم به لحاظ محتوا هم به لحاظ پرفورمنس و اجرا بسیار گوشنواز و چشمنواز است.
آیا اجراهای زنده در شهرهایی مثل بوشهر، قشم، و بندرعباس به جذب گردشگر کمک کرده است؟
قطعاً همینطور است. موسیقی وقتی در متن و فضای خودش اجرا میشود اثرگذاری بیشتری دارد.
رویدادهایی مثل فستیوال «کوچه» چه نقشی در این میان دارند؟ آیا میتوانند پلی میان موسیقی محلی و مخاطبان عام باشند؟
ببینید در تمام این سالها تعارضی بین خواستههای هنرمندان و گفتمان مسلط نهادهای قانونگذار و تعیینکننده سیاستهای فرهنگی به شکل فرسایشی ادامه یافته است که نتیجه آن حذف هنرمند و منزوی کردن او و یا مهاجرت بوده است. اما این چانهزنی در تمام این سالها در ارتقای فرهنگ و بهبود وضعیت فرهنگی مؤثر بوده و باعث تسلیم نهادها و منعطف شدن تفکر مسئولین شده است. قبول دارم که گاهی شخصی شدن خواستههای هنرمند تعامل حداقلی را هم حذف کرده است. حتی در مواردی هنرمند وقتی پایش به آن ور آب رسیده با اینکه خودش در هر سال رایگان در جشنواره فجر شرکت میکرده با رسانههای معترض مصاحبه کرده و گفته در فشار و گروگان بوده درصورتیکه اینطور نبوده؛ بلکه در همین مملکت برندش شکل گرفته است؛ بنابراین به نظرم رعایت چارچوب و قوانین و شخصی نکردن و تقلیلندادن مناسبات اجرا آنچنانکه منافی قوانین نباشد، موجب خواهد شد بدون دغدغه هنرمند به روی صحنه بیاید و اثرش را اجرا کند. در این میان حراست و حفاظت از اجرا و فستیوال بهوسیله ارگان مجری بسیار لازم است. نهادهای موازی در کشور ما هر یک نگاهی متفاوت به هنر دارند و برخی از آنها به قول شاملو، هنر را موی دماغ خود میخوانند که نباشد بهتر است؛ به همین دلیل نباید بهانه به دست آنان داد؛ لذا نه این فستیوال بلکه هر فستیوال و جشنواره دیگری قطعاً مخاطب خود را دارد و میتواند در اعتلا فرهنگ و هنر ما تأثیر بسزایی داشته باشد.
پیشنهاد شما برای بهبود این فستیوالها چیست؟
هم باید در تمام سال بستر و زیر ساختهای آموزشی برای تغییر ذائقه مردم و افزایش آگاهی و سواد موسیقایی آنها؛ آماده شود و هم باید دغدغههای اقتصادی هنرمندان محجوب و مهجور موسیقی محلی بهوسیله نهادهای بالادستی مرتفع شود تا این فستیوالها باکیفیت و با اتفاقات خوب انجام شوند. اجراهای درخشان این فستیوالها میتواند منبع و آرشیوی باشد برای اینکه محققان و دانشجویان موسیقی که دسترسی به این نوازندگان ندارند از آن استفاده کنند.
نمونههای موفق جهانی وجود دارد که از موسیقی محلی برای توسعه گردشگری استفاده میکنند؟
جشنواره آوینیون و فستیوالهای گردشگری مانند فیتور بهانههای خوبی برای ارائه آثار هنرمندان اصیل جهان بودهاند.
چگونه موسیقی میتواند در مقابل تحریف نام خلیجفارس مقاومت کند؟
تنها ایران است که مرز آبی آن با اقیانوس آرام و دریای عمان بیشتر از بقیه کشورهای عربی منطقه است. محتوای اشعار ترانههایی محلی در این خطه هر کدام گویش و لهجهها، شاخههای یک زباناند و آن زبان فارسی است. پس هر کدام از این آثار، سندی است که گواهی میدهد این خلیج فارسی است.
اقلیم و فرهنگ تا چه اندازه بر شکلگیری موسیقی نواحی مختلف ایران، بهویژه در مناطق جنوبی و ساحلی، تأثیرگذار هستند؟ چگونه این تأثیرات خود را در ملودیها، سازها و گویشهای محلی نشان میدهند؟
بهطورکلی موسیقی نواحی هر منطقه حاصل مواجهه هنرمندان موسیقی با اقلیم خودشان است. علاوه بر اقلیم و جغرافیا، فرهنگ نیز بر شکلگیری موسیقی نواحی تأثیر دارد. در واقع فرهنگ شامل آدابورسوم، عقاید، مذهب، گویش و لهجه و سایر شاخصههای فرهنگی است که در موسیقی نواحی هر منطقه تأثیرگذار است. برای مثال موسیقی مناطق گرمسیر با مناطق سردسیر و مرتفع کاملاً متفاوت است. چه از نظر سازبندی، چه از نظر گویش اشعار، چه از نظر گردش ملودیک. پس جغرافیا و فرهنگ بیشترین تأثیر را در موسیقی نواحی هر اقلیم دارند. اتفاق دیگری که در مناطق جنوبی و خصوصاً مناطق ساحلی افتاده، تأثیر فرهنگ و موسیقی سایر ملل بر موسیقی این مناطق است و البته این تأثیر متقابل بوده است و فرهنگ و موسیقی این نواحی هم بر سایر فرهنگها تأثیرگذار بوده است. بیش از همه، فرهنگ، موسیقی و آیینهای آفریقایی در مناطق جنوبی خیلی تأثیرگذار بوده است. نهتنها بر موسیقی حتی در لباس پوشیدن، آیینها، لهجه و گویش کاملاً خودش را نشان میدهد. چون مناطق ساحلی معمولاً محل مراوده و دادوستد است. در این میان، فرهنگ هم دادوستد میشود و ناخودآگاه تأثیر خودش را میگذارد. شما هنوز در گویش جنوبیها خیلی واژههای غیربومی را میبینید. حتی در موسیقی که ما داریم؛ مثلاً موسیقی زار، موسیقی لیوا، نیمه، حتی گواتی مناطقی مثل بلوچستان که از طریق دریای عمان، دادوستد صورت میگرفته، شما این تأثیر را میبینید که حتی واژههای آفریقایی را در مراسم مثلاً زار یا لیوا میتوانید تشخیص دهید و این اتفاق در این مناطق بیشتر از سایر مناطق ایران است. یعنی این مراوده فرهنگی و این دادوستد بیشتر بوده است.
ترانههای موسیقی جنوب چه مضامین و موضوعاتی را بیشتر در بر میگیرند؟ و آیا این مضامین با زندگی روزمره مردم ارتباط دارند؟
بله اشعار و ترانههای این مناطق کاملاً بر پایه زندگی روزمره مردم است. تعدادی از آنها مربوط به پیشهٔ مردم میشود؛ مثل ماهیگیری، دریانوردی و تعدادی دیگر از مشاغل. این ترانهها کاملاً بازگوکننده احوالات آنها است. مثلاً عاشقیها، درد و رنج، رویدادهای تاریخی و سایر مسائل که منطبق بر زندگی مردم منطقه است. معمولاً این اشعار در قالب دوبیتی هستند. دوبیتیهای محلی که در برخی مناطق بهصورت شرمه خوانده میشود. در بعضی مناطق مثل هرمزگان بهصورت شروند و در مناطق بلوچنشین زهیروک، کُردی و اینها همه کاملاً به بیان حالات افراد مرتبط است. در کنار آنها خیامخوانی بوشهر را داریم و موسیقیهای دیگری مانند نیمهخوانی و چاووشخوانی. اینها کاملاً اشعارش منطبق بر زندگی افراد مناطق است.
پس میتوان گفت که موسیقی محلی نقش زیادی در تقویت هویت فرهنگی و اجتماعی مردم نواحی جنوب ایفا میکنند؟
بله موسیقی جنوب با زندگی مردم این منطقه عجین است. اینقدر این وابستگی زیاد است که حتی یک نفر که جنوب هم نیامده باشد، با شنیدن موسیقی جنوب میتواند شاخصهای فرهنگی و اتمسفر زندگی مناطق جنوب را از طریق موسیقی دریابد. اینقدر که موسیقی با زندگی مردم منطقه درهمتنیده است.
باتوجهبه تنوع ملودیها و سازها در مناطق جنوبی ایران، چه شباهتها و تفاوتهایی در بستر موسیقایی نواحی مختلفی مانند خوزستان، بوشهر و هرمزگان و همچنین بلوچستان وجود دارد؟ ویژگیهای خاص ملودیها و سازها در هر یک از این مناطق، چیست؟
ملودیهای زیادی در این مناطق وجود دارد. میتوان گفت بستر همه این ملودیها شبیه به هم است. بستر ملودیها از خوزستان تا بوشهر و هرمزگان بسیار به هم شبیه است. در چابهار و بلوچستان به علت فواصل موسیقی بلوچی بستر موسیقایی متفاوت است. سازهایی هم که در مناطق جنوبی وجود دارد، بسیار متنوع است. یعنی سازهای زیادی را در این مناطق داریم که مهمترین آنها به نظر من ساز نی تکی و نی جفتی است که ریشه قدیمیتری هم دارد. علاوهبرآن، ساز سرنا جزو سازهای مهم این نواحی است و همچنین ساز نیانبان که بهاحتمالقوی یکم متأخرتر از آنها است، اهمیت دارد. همچنین سازهای کوبهای تنبوره یا تمبیره نوبان که ریشه آفریقایی دارد و سایر سازهای کوبهای مثل دهل، کسر، کاسوره، طبل و لیوا هم نقش مهمی دارد. ساز دیگری هم در مناطق جنوبی به نام ساز قیچک شناخته میشود که اسم واقعی آن سرود یا سروذ است و در مناطق بلوچستان و قسمتهایی از هرمزگان، کرمان و حتی قسمتهایی از خراسان نواخته میشود. این ساز در موسیقی استان هرمزگان و همچنین سیستان و بلوچستان خیلی نقش پررنگی دارد و در بندرعباس و هرمزگان به آن میروک هم گفته میشود و حتی در بعضی نواحی که نزدیک کرمان است به این ساز چنگ میگویند. این ساز جزو شاهسازهای مناطق جنوبی است. سازهای اصلی مناطق تقریباً اینهایی است که گفتم. سازهای دیگری مثل بینجو و دهلک و تمبورک و بنجو و رباب نیز در مناطق بلوچنشین وجود دارد. اصولاً تنوع سازها در مناطق جنوبی و ساحلی ایران واقعاً زیاد است.
بسیاری معتقدند که موسیقی نواحی در سالهای اخیر دچار تغییراتی شده است. شما چه تغییراتی را در موسیقی نواحی جنوب مشاهده میکنید و به نظر شما چه عواملی موجب شده تا این تغییرات ایجاد شود؟
تغییر عمدهای که در موسیقی مناطق جنوبی مخصوصاً در سالهای اخیر دیده میشود، بهنوعی حرکت به سمت موسیقی پاپ و فیوژن است. یعنی از ملودیهای بومی و تعدادی از سازهای بومی استفاده میشود؛ ولی حرکت به سمت موسیقی پاپ و مردمی و موسیقی تلفیقی است. به همین دلیل خیلی از سازهای غیربومی جدیداً وارد موسیقی شده و موسیقی فیوژن را ایجاد کرده است. حالا چه از نظر سازبندی، چه از نظر ملودی و اشعار میبینیم که موسیقی این مناطق دچار تغییرات شده است، علت تغییرات هم این است که بهطورکلی در تمام مناطق همه چیز عوض شده. یعنی الان اکثر مردم هویتگریز شدهاند و از چیزی که آنها را متوقف و به فکر وادار کند، فرار میکنند. دلیلش هم فضای مجازی است. این سرعتی که ما میبینیم در تنوع تصویری گوشیها، در رنگها و در اطلاعات مختلف روی خلقوخوی افراد تأثیر میگذارد. برای همین این رفتار در موسیقی و عادات فرهنگی نیز تأثیرگذار است. یعنی نسل جدید نه شعر میداند، نه تاریخ، نه خطش خوب است، نه حتی موسیقی خوب را میشناسد. از هر چیزی که مربوط به گذشته خودشان باشد، فرار میکنند و متأسفانه این باعث تغییرات در هنر، موسیقی و ادبیات شده است. فقط هم مربوط به مناطق جنوبی نیست. مسئله دیگر هم این است که موسیقی سایر ژانرها در رسانه تبلیغات خودشان دارند. ولی موسیقی بومی ما و موسیقی حتی کلاسیک ایرانی رسانه ندارد. جشنوارههای کوچک سالی یکی دو بار برگزار میشود. برای همین ما از این نظر خیلی عقب هستیم، دستمان خالی است و داریم به حاشیه رانده میشویم.
چگونه تکنولوژی و رسانههای اجتماعی موجب شده که روند انتشار و شناخت موسیقی نواحی جنوب تغییر کند؟
تکنولوژی و رسانههای اجتماعی در شناخت موسیقی نواحی هم مثبت بوده و هم منفی. نکته مثبت این بوده که الان هر کسی بهراحتی میتواند آثارش را به اشتراک بگذارد. افراد بیشتری موسیقی نواحی را میشنوند و افراد موسیقی هر منطقهای را که بخواهند میتوانند دنبال کنند. اما مشکل و آسیب این امر این است که موسیقی بکر و موسیقی اصیل هنوز دست کسانی است که سنی از آنها گذشته و اصلاً آشنایی با این تکنولوژی ندارند. یعنی امکان ضبط و به اشتراک گذاشتن آثار خود را ندارند. بعد در مقابل افرادی هستند که دنبالهرو پیشکسوتان بودهاند؛ ولی الان برای اینکه خودی نشان دهند یا فالووری جمع کنند، دست به هر کاری میزنند. بعضی مواقع اسم بعضی کارها را نوآوری میگذارند؛ ولی در اصل این نوآوری نیست. اینها حتی آسیبزننده است به موسیقی نواحی ایران.
با این اوصاف آینده موسیقی نواحی جنوب را چطور میبینید؟ این روند میتواند باعث ازبینرفتن یا کمرنگشدن موسیقی این منطقه شود؟
من معتقدم موسیقی نواحی هیچوقت از بین نمیرود. حالا شاید آسیب ببیند؛ ولی از بین نمیرود. موسیقی نواحی همیشه خودش رو بهروز میکند. ما اگر الان از نظر موسیقی نواحی افت کردهایم دلیلش این است که از نظر فرهنگی کلاً در سطح جهان تغییراتی اتفاق افتاده و واقعاً موسیقی نواحی هم از این مسئله آسیب زیادی خورده است. ولی همیشه دوره بازگشت وجود دارد. همیشه بعد از مدتی مردم به سمت داشتههای خود برمیگردند. به سمت فرهنگ قدیمی خود دوباره متمایل میشوند و من مطمئنم دوباره موسیقی نواحی بکر در مناطق مختلف رونق پیدا خواهد کرد. کاری که الان ما باید انجام دهیم این است که آثار بزرگان خود را ثبت و ضبط کنیم و آن را برای آینده کشور بگذاریم. تا اسناد و آثار موسیقی کشور ثبت شود و آیندگان بتوانند هر وقت که خواستند به آنها رجوع کنند و به هویت اصلی خود برگردند.

گردشگری در خلیج فارس فرصت یا تهدید؟
در سالهای اخیر توسعه گردشگری در بسیاری از مناطق خلیجفارس، بیشتر در راستای جذب سریع سرمایه و گردشگر انجام شده و کمتر به اصول پایداری توجه شده است. چالشهای اصلی شامل نبود برنامهریزی بلندمدت، فشار بر منابع طبیعی، نبود مشارکت جوامع محلی و ضعف در زیرساختهایی همچون دریافت هزینه جهت ورود به جزیرهها همچون، هرمز، هنگام، قشم و لاوان است. از چالشهای دیگر هم میتوان به نبود سیستم جامع و بانک اطلاعاتی جهت مدیریت این مناطق اشاره کرد یا برنامهریزی ناکافی برای احیا و بازسازی محیطزیست این منطقه مانند تالابها و جنگلها و همچنین نبود برنامههای حفاظت از حیاتوحش مانند جبیر (آهوی بومی ایران)، نبود سیستم مناسب جهت بازیافت و دفن زباله در جزیرهها، معماری نامناسب و عدم توجه به سازههای بومی جزیرهها، عدم تقویت و توانمندی جوامع محلی جهت تولیدات بومی و صنایعدستی، فراموششدن جشنها و رسمهای قومهای محلی مثل مراسم زارگیری. اینها مواردی از عدم توجه به اصول پایداری در حوزه گردشگری در حوزه خلیجفارس است.
از طرف دیگر باید به این موضوع توجه کنیم که گردشگری غیر پایدار باعث آلودگی آب از طریق تخلیه فاضلاب، تخریب سواحل به دلیل ساختوساز بیرویه، صدمه به اکوسیستمهای حساس مانند آبسنگهای مرجانی، جنگلهای حرا و همچنین آسیب به تنوع زیستی میشود.
از مشکلات دیگری که حوزه گردشگری شهرها و جزایر خلیجفارس دارد توجه به گردشگری انبوه است؛ چون گردشگری انبوه اغلب بر سود کوتاهمدت تمرکز دارد و منجر به ازدحام، آلودگی و تخریب محیط میشود، درحالیکه گردشگری پایدار تلاش میکند تا اثرات منفی را کاهش دهد، به فرهنگ بومی احترام بگذارد و منافع بلندمدت برای محیطزیست و مردم منطقه ایجاد کند. پروژههای گردشگری در بسیاری از موارد، استانداردهای زیستمحیطی یا رعایت نمیشوند یا در سطح حداقلی اجرا میشوند. نبود نظارت مؤثر، ضعف قوانین اجرایی و اولویتدادن به منافع اقتصادی باعث شده تا محیطزیست قربانی توسعه بیرویه شود. اما به شیوه مختلف میتوان از منابع طبیعی خلیجفارس در زمانهایی گردشگران بیشتری به این مناطق رفتوآمد دارند؛ محافظت کرد برای مثال با وضع قوانین سختگیرانه زیستمحیطی، محدودکردن تعداد بازدیدکنندگان در مناطق حساس، آموزش گردشگران، استفاده از فناوریهای سبز و مهمتر از همه، مشارکت فعال جوامع محلی در حفاظت و مدیریت منابع طبیعی از راههایی است که میتوان محیطزیست و آثار این منطقه را از گردشگری آسیبزا تا حدی نجات داد.
از سوی دیگر در بیشتر مناطق، سهم جوامع محلی از درآمد گردشگری ناچیز است؛ شرکتهای بزرگ همچون علیبابا و جاباما یا سرمایهگذاران خصوصی عمدتاً منافع را جذب میکنند. برای بهبود این وضعیت، باید سیاستهای حمایتی از کسبوکارهای محلی، آموزش و مالکیت اجتماعی اجرا شود تا بتوان در جوامع محلی حساسیت بیشتری برای حفظ محیطزیست و آثار جزایر حوزه خلیجفارس ایجاد کرد.
چون نمونههای موفق در گردشگری پایدار در دریای سرخ (در اردن و مصر) وجود دارد؛ گردشگری پایدار باتکیهبر حفاظت از صخرههای مرجانی و توسعه زیرساختهای سازگار با محیط پیادهسازی شده است. در خلیج مکزیک، پروژههای اکوتوریسم جوامع بومی را بهعنوان ذینفع اصلی وارد کردهاند؛ بنابراین خلیجفارس میتواند از این تجربیات در زمینه آموزش، کنترل ظرفیت گردشگر و مدیریت مشارکتی بهره ببرد.
همچنین ما با کاهش تقاضای گردشگر هم مواجه هستیم؛ اگر بخواهیم عواملی که سبب کاهش تقاضای اکوتوریسم در این منطقه میشود را بررسی کنیم میتوانیم به عواملی مانند عدم امکانات و تسهیلات کافی، محدود بودن مکانهای اقامتی، نگرش و دیدگاه منفی اهالی روستاها و جزایر نسبت به استقبال گردشگران از یک منطقه گردشگری اثر میگذارد. یکی دیگر از عواملی که بازدیدکنندگان بهخصوص بازدیدکنندگان بینالمللی را از بازدید منطقه مأیوس میکند، کشمکش سیاسی و شایعه عدم وجود امنیت در منطقه به دلیل وجود مراکز نظامی، نفتی و نیروگاه متعدد وابسته به آن است.
راههای مختلفی برای کسب درآمد از طریق گردشگری در مناطق مختلف خلیجفارس وجود دارد که میتوان به چندین مورد اشاره کرد:
اقامتگاه؛ یکی از بیشترین هزینههای مسافران، اقامتگاه است. برخی از این جزایر و شهرهای ساحلی کمپینگ و کلبه دارند و از بازدیدکنندگان پول میگیرند. هزینه اقامتگاه میتواند یکی از بزرگترین منابع درآمد موجود برای مناطق باشد.
تجهیزات و غذا؛ غالباً تفرج در فضای باز به تجهیزات ویژهای نیاز دارد که حملونقل بیشتر آنها در مسافتهای طولانی، مشکل است؛ بنابراین تدارک چنین تجهیزاتی در این مناطق چه بهصورت فروش یا اجاره میتواند منبع درآمد محسوب شود. خرید غذا یکی از مخارج اصلی مسافران است و مناطق میتوانند درآمد قابلتوجهی از این منبع کسب کنند.
فروش کالا و صنایعدستی؛ فروش کالا یک منبع بسیار بزرگ درآمد جزایر و مناطق ساحلی جنوب ایران است؛ ولی بهندرت از آن استفاده میشود. بههرحال در سالهای اخیر، فروش کالاهای مخصوص مناطق مثل لباس و صنایعدستی کاملاً موفق بوده است.
ورودیه سایتهای گردشگری؛ بیشتر جزایر و سایتهای گردشگری مبالغی را بهصورت ورودیه به ازاء هر شخص یا وسیله نقلیه یا هر دو دریافت میکنند. غالباً برای این خدمات، یک نوع هزینه استفاده ویژه به کار میرود تا هزینه تدارکات را جبران کند. در بیشتر سیستمهای مناطق حفاظت شده، ورودیهها و هزینههای گردشگری بخش عمدهای از درآمد سایتها و جزایر است. حتی در کشورهای ثروتمندتر، جزایر ورودیهها را وضع میکنند، چرا که بودجه دولتی تمام هزینههای مدیریت را جبران نمیکند. در کشورهای درحالتوسعه معمولاً درآمد ورودیه برای بقا سازمان مدیریت منطقه، موضوعی حیاتی است.
هزینه مربوط به مدیریت خدمات تفرجی در یک سایت گردشگری در مناطق حساس جزایر باید در ورودیه استفادهکنندگان منظور شود. مطالعات زیادی نشان داده است که بازدیدکنندگان از مناطق بکر و کمتر دستنخورده عموماً به پرداخت مبلغ بالاتر نسبت به آنچه که در حال حاضر در کشورهای درحالتوسعه گرفته میشود، گرایش دارد.
چه چیزی باعث شده غذاهای جنوب طعم و عطر ویژهای به خودشان بگیرند؟
البته عطروطعم خوراک هر منطقهای برای خودش ویژه است، اما اگر به جغرافیای مختلف ایران نگاه کنیم، بهخصوص در صفحات خوزستان و استان بوشهر، معجون خاصی شکل گرفته که آن را منحصربهفرد کرده. این معجون حاوی مواد متعددی است. تنوع فرهنگهای بومی که همریشههای تاریخی متنوع و دیرینهای دارد و همشکلهای بسیار متنوعی از کار و زندگی در آن گرد آمده، سفرۀ خوراکی بسیار رنگین را به وجود آورده. طبیعت آن مناطق بسیار پر حاصل بوده و خلیجفارس هم به قول کتاب مستطاب «میوههای دریا» را به ما داده، درعینحال دسترسی و اختلاط با فرهنگهای دوردستتر را فراهم کرده. همۀ اینها در یک دیگ فرهنگی جوشیده و رفتهرفته یک آشپزی را به وجود آورده که بهعنوان یک منطقۀ جغرافیایی قابلتفکیک و شناسایی شده. این را هم باید بگویم در سواحل دریای عمان هم کموبیش همین شرایط پیشآمده، اما این دو قسمت، خواص جداگانۀ خودشان را دارند.
دریا و مسیر تجارت دریایی، گذر مسافران و تجار تا چه اندازه توانسته روی فرهنگ غذایی مردمان جنوب تأثیر داشته باشد؟
در خصوص دریا که در یک صحبت ساده نمیگنجد. در اینجا بحث جانورشناسی و شناخت طبیعتِ دریا و شیلات و اینها پیش میآید. اما واضح است که همین «میوههای دریا» بخش مهمی از ماجرا است، ولی زندگی و کار مرتبط با انواع کشتیرانی و انواع ماهیگیری هم البته بیتأثیر نیست. به نظرم میرسد که بعضی از غذاهای جنوب روی دریا و در کشتیها خلق شده باشند. من حدس میزنم قلیهماهی یکی از اینها باشد. قلیه خوراک انعطافپذیری است و جا برای خلاقیت دارد. ذاتش در حقیقت مثل آبگوشت بوده و شاید روی دریا حتی گاهی نان هم که نباشد، بتوان با پیاز خالی خورد. این غذ با ماهی تازه که چند دقیقه قبل از آب بیرون آمده باشد، هر دریانوردی را برای حداقل چند دقیقه از تمام سختیهای زندگی روی دریا دور میکند. اگر هم بخواهیم میتوانیم آن را در حد فاخرترین سفرهها بالا ببریم. میشود با قلیه از میهمانهایی پذیرایی کرد که بهقولمعروف خیلی شأنشان بالا باشد، و در این جور مواقع معمولاً شکل خورش به خودش میگیرد و برنج شمال و قلیه جنوب انگار تمام ایران را در حدفاصل بین دریای شمال و خلیجفارس به سفره آورده باشد. البته بعدش هم باید حتماً چای و خرمای جنوب و اگر شد «رنگینک» و یا «معسله» فراهم شود.
تجارت دریایی و همین اختلاط با فرهنگهای خارجی که گفتم، به نظرم قسمت مهمترش اعراب حاشیه خلیج و دریای عمان هستند و بعد هند و آفریقا. مثلاً ما خوراکی در جنوب داریم که نامش «لخلاخ» است. یک نوع پلو ماهی است. احتمالاً رگ و ریشۀ فقیرانه و سادهای هم داشته، اما امروز به اشکالی پخته میشود که بسیار فاخر و بینظیر است. به نظرم در هر سفرهای اعتبار خواهد داشت. اسم عربی دارد و به معنی «رایحۀ خوش» است. واقعاً هم رایحۀ خوشی دارد. در خصوص هند هم که بهطورقطع منشأ مهم ادویه بوده و است، و هم اینکه در دورههای مختلف هندیها به این مناطق ایران آمدهاند که خوب ایرانیها هم از آنها چیزهایی یاد گرفتهاند.
جزایر حاشیه خلیجفارس در گذشته کمتر در معرض رفتوآمد گردشگران بودهاند. آیا این باعث شده تا غذاها در این منطقه، طعمهای اصیل خود را حفظ کنند؟
این روزها در معرض اخبار ناگواری دربارۀ این جزیرهها هستیم. متأسفانه بعضی از هموطنان خودمان به خاک و طبیعت این جزیرهها احترام نمیگذارند. این مسئلهای فرهنگی است و از نظر خوراک هم ما آسیبهای فرهنگی داریم. البته در همه جای ایران داریم. اما بهطورکلی به نظرم میرسد که مناطق توریستی، بیشتر در معرض این آسیبها هستند. خوراک ایرانی و فرهنگ مرتبط به آن، بیشتر خودش را در منازل حفظ کرده. وقتی که بحث توریسم میشود ذهن من بیشتر به سمت رستورانها میرود که خیلیهایشان مثل همان گردشگرانی هستند که به خاک و طبیعت این جزیرهها آسیب میزنند. صاحبان این رستورانها لزوماً قصد بدی ندارند، ولی آموزش درستی ندیدهاند. این نوع آموزش هم از مبدأ شروع میشود – حتی از مدرسه و دبستان – در مقاصد گردشگری بهاندازه کافی فرصت و امکان برای جبران اشکالاتی که در بعضی گردشگرها دیده میشود، وجود ندارد. دربارۀ آشپزی هم ما بر خلاف سایر جغرافیای جهان، در ایران هیچ مؤسسه و مدرسه و تشکیلات خاصی برای آموزش در حوزه گردشگری غذا نداریم. بهخصوص برای «آشپزی اصیل». چند نفر خودشان یک کارهایی میکنند که بیشتر به نظر مقاصد تجاری دارند. اهداف دنیای تجارت لزوماً با مسائل فرهنگی یکی نیست. به نظرم بیشتر همین گردشگری این جزیرهها را خراب خواهد کرد، تا این که اینها بتوانند به گردشگر چیزی را آموزش دهند.
چه چیزی میان ادویه مناطق جنوب ایران با ادویه هندی تمایز ایجاد میکند؟
پاسخدادن به این پرسش خیلی سخت است. بخواهم خلاصه بگویم فرقش مثل فرق تزیینات کامیونها و اتوبوسهای هندی و ایرانی است. حالا به چه علت راننده کامیون ایرانی به اندازۀ هندی به گلوبوته علاقه ندارد، من نمیدانم، ولی معمولاً باید روی ماشین خودش یک شعری، شعاری، دو سه تا گل و یکی دو تا چراغ تزیینی داشته باشد. اما رانندۀ هندی، جای خالی روی بدنۀ ماشینش نگذاشته. رابطۀ مردم ما با خوراک هم کموبیش همین است. ساده است، ولی چیزهایی هم در گوشهوکنار درج شده. خوراک هندی معمولاً از مزه و طعم اشباع شده. اما پایه و اساس کار همان است. آشپزی هندی تا حد زیادی متأثر از آشپزی ایرانی است. کمی هم مغولی و کمی چینی است. البته آشپزی ما هم از مغولی تأثیر گرفته. خورش قیمه و خورش قورمه سبزی هر دو متأثر از فرهنگ مغولی هستند.
از نظر نوع آمادهسازی گوشت برای طبخ قیمه و قورمه متأثر از فرهنگ مغولی هستیم؟
بله، قیمه و قورمه، این دو کلمه هر دو کلمههای مغولی هستند و اگر دقت کنید، در چندین کشور دیگر نیز دیده میشوند. بهخصوص کلمۀ «قورمه» که مثلاً در هندوستان به شکل «کورما» و در ترکیه به شکل «قاورماق» دیده میشود. ما نباید «قیمه» را با «خورش قیمه» اشتباه بگیریم و «قورمه» هم با «قورمه سبزی» یکی نیست. اینها خورشهای ایرانی هستند، اما بههرحال از نامشان میشود نتیجه گرفت که در دورۀ مغول یا کمی بعد از آن شکل گرفته باشند. بحثش مفصل است، اما بههرحال فکر میکنم مغولها در این کار دست داشتهاند.
در برخی مناطق آمادهسازی غذاهای دریایی از مراحل صید تا تمیزکردن تقریباً مردانه است… آشپزی در فرهنگ جنوب زنانه تلقی میشود یا مردانه؟
در آشپزی مردانه زنانه نداریم. شاید درگذشته داشتهایم که در این صورت هم بیشتر در خانهها خانمها آشپزی میکردهاند. ولی خوب به همان نسبت بیشتر آشپزهای حرفهای رستورانها مرد بودهاند. این بازتاب تفکیک جنسیتی در جامعه است. ربطی به آشپزی ندارد. صید هم حتی به نظرم دیگر وقتش است زنانه مردانه نباشد. زمانه تغییر کرده. نباید به این افکار دامن زد.
زنان در بسیاری از مشاغل دیگر حضور پررنگی دارند، اما در صیادی این چنین نبوده. آیا در سالهای اخیر حضورشان در این حوزه بیشتر از گذشته شده؟
صیادی بهخصوص روی کشتی، شغل بسیار پر مشقت و طاقتفرسایی است. بهطورکلی زندگی روی دریا خیلی سخت است. من بعید میدانم که امروز تعداد زیادی از زنان مشغول به این نوع کار شده باشند، چون هنوز هم فرض بر این است که خانمها قادر به انجام چنین کارهایی نیستند. ولی انگار تکوتوک و در گوشهوکنار سواحل جنوب چنین اتفاقی دیده شده. از طرفی، بهطورقطع در ماهیگیری به شکل یک ورزش یا تفریح فعال هستند، این هم جالب است که بههرحال این ورزشی است که آخر کارش به آشپزی میکشد.
به دلیل گسترش شبکههای مجازی، تجربه سفر و استفاده از فستفودها، غذاهای جدید از فرهنگهای مختلف وارد زندگی ما شده. آیا این امر سبب شده تا غذاهای جنوبی تحتتأثیر قرار بگیرند یا مهجور واقع شوند؟
همانطور که گفتم، آشپزی ما در معرض خطراتی است که البته این موضوع تازه نیست. اما خطر چیست و از کجا میآید، به نظر من از جانب فضای مجازی و فرهنگهای خارجی نیست، و این را هم باید بگویم که تغییر هم لزوماً آسیب و خطر بهحساب نمیآید. فکر میکنم خطرات اصلی، یکی ازدسترفتن حافظه است که چیزهای با ارزشی احیاناً یادمان برود. همین «آشپزی اصیل» که گفتم بیشتر در خطر است. یکی دیگر هم اینکه ممکن است بخواهیم زیادی در مقابل تغییرات موضع بگیریم. یعنی اگر آمادۀ ایجاد تغییر و یا پذیرفتن چیزهای جدید در جای خودش باشیم، و این به معنی ازدسترفتن حافظۀ ما نباشد، به نظرم کموبیش در امان خواهیم بود.
همچنین، باید در نظر داشته باشیم که شناخت آشپزی یک امر «چندرشتهای» یا «بینارشتهای» است. گیاهشناسی، کشاورزی، دامداری، جغرافیا، تاریخ، میراثفرهنگی، طبیعت، محیطزیست، سلامت و بهداشت، و حتی زبانشناسی و شیمی و فیزیک و شاید خیلی چیزهای دیگر در این کار دخیل هستند. نمیشود موضوع را بهراحتی خلاصه کرد. البته یک رشتهای هم داریم که به آن «صنایع غذایی» میگویند. این هم خودش داستان خاص خودش را دارد. در واقع در جنوب ایران از این نظر هم غنی هستیم. کارخانههای متعدد داریم و بعضیهایشان هم کیفیت بسیار خوبی دارند.
نگران هم نباشید. به نظر من فرهنگ ایران دارای نوعی پایداری و مقاومت ذاتی است. فرهنگ در حقیقت چکیدۀ تمام داراییهای یک مردم است. مردم ایران هم یکبخشی از فرهنگشان مقاومت است. خوب، البته همین باعث شده گاهی در مقابل چیزهای خوب هم مقاومت میکنند به هر ترتیب، در طول تاریخ آشپزی ما ضعیفتر نشده. شاید یک مقدار آسیبدیده و زخمی شده، ولی از خیلی نظرها رشد هم کرده. این را هم میشود گفت که از خیلی از ظرفیتها هم استفاده نشده. یعنی همه چیز فقط «رشد» یا «آسیب» نیست. ایران کشوری است که میشد خیلی مقام بالاتری از این نظر داشته باشد. جنوب و شمال و مرکز و همهجا. از نظر آشپزی، میشد اهمیت ایران مثل فرش یا معماری ایرانی باشد. هرچند سرنوشت فرش و معماری هم چندان خوب از کار درنیامده.
البته، در خصوص «فستفود»، این که ما بتوانیم غذاهای خارجی را خوب و حتی بهتر از خودشان درست کنیم هیچ اشکالی ندارد، و خیلی هم خوب است، ولی باید حواسمان باشد که «فستفود» یک «مفهوم» است که به نظرم خیلی از ایرانیها آن را هم خوب درک نکردهاند. یعنی فکر میکنند؛ مثلاً همبرگر یا پیتزا «فستفود» است. چنین چیزی نیست. فستفود یک روش مدیریت و تجارت مرتبط با تهیه و فروش غذا است که ممکن است آن خوراک مال هر جایی هم باشد – از جمله ایران. کار خوبی نیست که بعضی غذاهای خارجی را زیر این مجموعه بگذاریم. این هم خودش نوعی آسیب است. درک غلط مفهوم برای ما دردسرهای زیادی درست کرده.
چرا موضوع گردشگری پایدار بهخصوص در دو دهه گذشته مورد توجه قرار گرفته است؟
این موضوع بهویژه از زمانی که توسعه پایدار بهعنوان یک ابزار توسعه مطرح شد، مورد توجه قرار گرفته است. بسیاری از کشورها، بهویژه کشورهای توسعهیافته، به این مسئله پرداختهاند. اما در مورد ایران، گردشگری پایدار از ابتدا متفاوت بوده و بهویژه در دو دهه گذشته شاهد چالشهای خاصی بودهایم. بامطالعه یادداشتهای کارشناسان و افرادی که در حوزه گردشگری و محیطزیست فعالاند، متوجه شدم که آنچه در مقاصد گردشگری ما رخ میدهد نهتنها شباهتی به گردشگری پایدار ندارد، بلکه بیشتر به گردشگری انبوه شباهت دارد. متأسفانه، گردشگری پایدار دارای المانها و اصول خاصی است که برای دستیابی به آن باید برنامهریزی و چشمانداز مشخصی داشته باشیم. همه ذینفعان، از بخشهای دولتی و خصوصی تا جامعه محلی و راهنماها و گردشگران، باید دستبهدست هم دهند تا گردشگری پایدار و مسئولانه محقق شود.
اصولاً توسعه گردشگری چه زمانی به سمت ناپایداری میرود؟
زمانی که تعداد گردشگران در یک منطقه بهشدت افزایش یابد و درعینحال، برنامهریزی و فرهنگسازی مناسب وجود نداشته باشد، یا زمانی که گردشگری بدون داشتن چشمانداز مشخص و قوانین و نظارتهای لازم انجام شود، خطر رشد گردشگری غیر پایدار به وجود میآید. این نوع گردشگری، که معمولاً ناشی از گردشگری انبوه است، میتواند منجر به بروز انواع آلودگیها از جمله آلودگی آبوخاک، انباشت زباله و گسترش گونههای گیاهی غیربومی شود.
بهعنوانمثال، در بسیاری از مناطق تفریحی برای زیبا کردن فضا، از گونههای گیاهی استفاده میشود که به محیطزیست محلی مربوط نیستند. این میتواند باعث شود که اینگونههای غیربومی به طور بیرویه رشد کنند و در نتیجه، بسیاری از گونههای بومی به خطر افتند. همچنین، در منطقه خلیجفارس، سواحل مرجانی به دلیل تردد و آلودگیهای ناشی از فعالیتهای گردشگری در معرض خطر قرار دارند. اگر اقدامات لازم برای حفاظت از این اکوسیستمهای حساس و ارزشمند انجام نشود، ممکن است آنها بهشدت تخریب شده و از بین بروند.
در سالهای اخیر شاهد رشد پروژههای گردشگری مختلفی در منطقه خلیجفارس هستیم. آیا وجود این پروژهها مشکلاتی برای اکوسیستم این منطقه ایجاد میکند؟
خیلی از این پروژهها ادعا دارند که به حفاظت از محیطزیست منطقه کمک میکنند، ولی در عمل ممکن است که اینطور نباشد. چون اگر به محیطزیست توجه میشد، ما شاهد گردشگری ناپایدار یا توسعه گردشگری انبوه نبودیم. امیدوارم که در آینده، مسئولان این پروژههای گردشگری به اهداف اولیه خود که قبل از شروع پروژه اعلام میکنند، پایبند بمانند و حفاظت از محیطزیست را مدنظر داشته باشند. در هر پروژهای، از زمانی که شروع به کار میکند تا پایان آن، باید مسئولیتپذیری در قبال محیطزیست و جامعه محلی، مدنظر قرار گیرد. این کاری است که در همه جای دنیا صورت میگیرد. یعنی قبل از اینکه یک پروژه انجام شود، ارزیابیهای زیستمحیطی صورت میگیرد و اگر که این پروژهها آسیبزننده باشند در واقع اصلاً اجازه داده نمیشود تا کارشان را آغاز کنند.
چگونه میتوان هم به توسعه گردشگری پرداخت و هم از منابع طبیعی خلیجفارس (جنگلهای حرا، جزایر مرجانی و …) حفاظت کرد؟
یکی از راهکارها، توسعه اکوتوریسم است. اکوتوریسم به معنی طبیعتگردی مسئولانهای که همراه با آموزش، مسئولیتپذیری و در راستای توسعه پایدار است و به جامعه محلی کمک میکند و در واقع خیلی اهداف مشخصتری دارد. یکی از مهمترین مشخصههای این نوع از گردشگری، رعایت ظرفیتهایی است که در منطقه وجود دارد. اما گردشگری در منطقه خلیجفارس به نظر من بیشتر به گردشگری انبوه شباهت دارد، زیرا بسیاری از اصول گردشگری پایدار را نقض میکند. این موضوع با یک نگاه ساده، بهویژه در فصل پیک مسافران، مشخص است. کمبود امکانات و تأسیسات برای گردشگران، انباشت زباله، کمبود آب، آلودگی محیطزیست و تأثیرات منفی بر فرهنگ و اجتماع از جمله مشکلاتی است که در حال حاضر وجود دارد.
آیا توسعه گردشگری ناپایدار در خلیجفارس منجر به ناپایداری اجتماعی هم میشود؟
این اتفاق به طور ناخودآگاه در همه جای دنیا با توسعه گردشگری رخ میدهد و به همراه خود یکسری ناهنجاریهای اجتماعی و اقتصادی را به همراه دارد. این پدیده بهمراتب بیشتر خواهد شد. بهعنوانمثال، یکی از اثرات منفی توسعه گردشگری غیر پایدار، ایجاد تورم به دلیل حضور بیش از حد گردشگران و تقاضاهایی است که به وجود میآید. در بسیاری از موارد، امکانات موجود بهاندازه کافی برای پاسخگویی به نیاز همه گردشگران نیست.
در برخی مناطق، قیمت مایحتاج اولیه به میزان بسیار بالایی افزایش مییابد و حتی ممکن است تا ۲۰ برابر قیمت واقعی برسد. این مشکلات معمولاً در فصلهای گردشگری بهخصوص در زمان اوج فصل رخ میدهد و درآمد کاذبی را برای جامعه محلی ایجاد میکند. هنگام ترک گردشگران از منطقه و کاهش تعداد آنها، این افزایش قیمتها پایدار میماند.
این وضعیت بر قیمت مایحتاج اولیه و سایر منابع تأثیر منفی میگذارد. دلیل این مشکل در عدم آموزش و فرهنگسازی مناسب در جامعه محلی نهفته است. متأسفانه، جامعه محلی یا کسبوکارهای ارائهدهنده خدمات گردشگری در منطقه بهدرستی متوجه نیستند که افزایش نرخها در نهایت به ضرر خودشان خواهد بود. این منجر به افزایش قیمتها و تغییر کاربری زمینها میشود و در پایان، جامعه محلی بعد از خروج گردشگران باید با پیامدهای ناگوار این تغییرات روبهرو شود.
سیاستهای دولتی و قوانین موجود از گردشگری پایدار در ایران حمایت میکند؟
در مورد گردشگری پایدار، ما مقررات مکتوبی داریم که در سازمان محیطزیست و وزارت میراثفرهنگی و گردشگری وجود دارد. اما چالش اصلی در اجرای کامل و نظارت بر این قوانین است. هرچند که قوانین در دسترس هستند، اما نیاز است که بر روند نظارت و بازرسی تأکید بیشتری شود. تمامی افراد مرتبط، از جمله کسانی که در بستر کسبوکار مشغولاند و آژانسهای گردشگری، باید ملزم به رعایت این قوانین باشند. این نیازمند عزم عمومی است تا همه به این قوانین پایبند باشند و بهدرستی آنها را اجرا کنند.
توسعهای بیجهت، مدیریتی بینقشه
آیا توسعه گردشگری در حاشیه خلیجفارس در الهای اخیر به شکل پایدار بوده است؟ چه چالشهایی در این حوزه وجود دارد؟
جریان گردشگری در خلیجفارس با گردشگری در دیگر مناطق ایران مثل اصفهان و شیراز تفاوتی ندارد. ما در کشور معمولاً نمیتوانیم میزان پیشرفت برنامههای بلندمدت را بهدرستی رصد کنیم و حتی زمانی که این کار را هم میتوانیم انجام دهیم، آنقدر از اهداف دور هستیم که تنها باعث حسرت و ناراحتی میشود. بهعنوانمثال، فکر میکنید ما چه اندازه به اهداف تعیینشده در سند چشمانداز ۱۴۰۴ نزدیک هستیم؟ به طور خاص در زمینه گردشگری حتی به ۱۰ درصد اهداف نیز دست نیافتهایم. بررسی برنامههای کوتاهمدت نیز به دلیل وابستگی به نگاه و اعتقادات سیاسی هر دولت، نتایج متفاوتی دارد. با تغییر دولتها، اوضاع و برنامهها بهسرعت تغییر میکنند و این امر مانع از ایجاد یک مسیر مشخص برای توسعه میشود؛ بنابراین، پایداری در توسعه بدون اهداف بلندمدت امکانپذیر نیست و جو مدیریتی ما هم ناپایدار است. صنعت گردشگری ما هنوز جوان است و با مشکلاتی مثل کمبود منابع و بیتوجهی روبهروست. بهعنوانمثال، وقتی میخواهیم در نمایشگاه گردشگری دبی شرکت کنیم، باید نوع فعالیت خود را انتخاب کنیم. اما برخی رشتههای مهم وجود دارند که در ایران نیستند، مثل شرکتهای مدیریت مقصد. این نشان میدهد که ما هنوز درک درستی از مدیریت مقصد در گردشگری نداریم و نیاز به چنین مدیریتی برای مکانهای گردشگری مانند دماوند و قشم احساس نمیشود. اگر بخواهیم واقعبینانه به قضیه نگاه کنیم، خیلی فرقی نمیکند که بستر مطالعه ما هرمز و قشم و بهطورکلی خلیجفارس است یا مناطق دیگر کشور. دماوند با مشکلاتی مانند ازدحام و آلودگی مواجه است و هرمز نیز بهخاطر فروش خاکش و نبود سیستم دفع و بازیافت رنج میبرد. دیگر کشورها متوجه شدهاند که باید از مقاصد گردشگری بهخوبی مدیریت کنند، تا آسیب نبینند. وضعیت خلیجفارس نیز به همین شکل است و در سطح ملی، مشکلات مشابهی وجود دارد. در ایران، بهطورکلی، درکی از مدیریت مقصد نداریم و این موجب بروز همه مسائل مرتبط با توسعه ناپایدار در گردشگری میشود. در دنیا به طور جامع تمام جوانب حضور گردشگران در یک مقصد را بررسی و برای آن قوانین و ضوابطی تعیین میشود تا هر بخشی از مقصد که با گردشگران مواجه است، آسیب نبیند و در عوض بهرهمند شود. در پاسخ به سؤالی که درباره وضعیت خلیجفارس مطرح کردید، میتوان گفت اگر وضعیت ملی را بررسی کنیم، همان شرایط را میتوان به خلیجفارس نیز تعمیم داد. آنچه گفتیم مربوط به فرایند مدیریت مقصد است و متأسفانه در ایران، ما هیچگونه سیستمی تحت این عنوان نداریم. در کشور ما درکی از ضرورت وجود شرکتهای مدیریت مقصد وجود ندارد که این مسئله خود موجب مشکلات و ناپایداری در توسعه گردشگری میشود. مثلاً مدیران استانی در خلیجفارس آیا مشاوران یا پیمانکاران مدیریت مقصد دارند؟ اصلاً این موضوع در شرح وظایف و خدمات آنها ذکر شده است؟ اصلاً این موضوع را میشناسند؟ این مسئله در برنامههای بلندمدت که دیده نمیشود، در برنامههای کوتاهمدت در دولتها هم که دیده نمیشود. در اسناد بودجه و مدیریت کشور هم که نیست. موضوع برندینگ هم که مشخص نیست. پس بهطورقطع میتوان گفت گردشگری در کشور و همینطور در حاشیه خلیجفارس گردشگری پایدار نیست.
چگونه میتوان بررسی کرد که تأثیر گردشگری در یک منطقه خاص مثل خلیجفارس، بر سلامت اکوسیستمهای محلی چیست؟
گردشگری دریایی ما خیلی پررونق نیست که مثل سواحل موناکو دیواربهدیوار ساختمانهای حاشیه سواحل دریا هتل ساخته باشیم و سواحلمان پر از گردشگر باشد. صنعت گردشگری، در مقایسه با سایر صنایع تأثیرگذار در منطقه خلیجفارس، کمترین اثر منفی محیطزیستی را در این منطقه دارد. در خط ساحلی خلیجفارس، صنعت نفت فعال است و آلودگی این صنعت اصلاً با آلودگی صنعت گردشگری که حجم بسیار ناچیزی در منطقه دارد، قابلقیاس نیست. ولی آلودگیهای ناشی از صنعت گردشگری در سطح جامعه بسیار بیشتر از سایر صنایع دیده میشود. چون هم اطلاعات در این باره در جامعه کم است و هم صنایع بزرگتر این قدرت را دارند که اثرات منفی خود را پنهان کنند. کسی نمیتواند آلودگی حاصل از پالایشگاه را اندازهگیری کند و تحلیل و رسانهای کند، ولی شیشه نوشابه که گردشگر به دریا میاندازد را همه میبینند. سالها خاک هرمز به کشورهای اطراف فروخته میشد و هیچوقت رسانهای نشد و کسی خبری نداشت، چون مسافری نمیرفت و دوربینی نبود. اما امروز که گردشگری منطقه رواج یافته و فیلم و عکس تهیه میشود، میتوان بهراحتی این را تشخیص داد. اما چیزی که در رسانه بیشتر به آن پرداخته میشود، بردن ماسههای نقرهای توسط گردشگران است. هر دو این عوامل آسیبزاست اما بعد و وسعت آن قابلمقایسه نیست. فروش و صادرات خاک میتواند دیده نشود، اما بردن ماسه، توسط گردشگر دیده میشود و اینها اصلاً قابلمقایسه نیستند. البته تمام این بررسیها نیاز به نگاه چندجانبه دارد. شاید من بهعنوان فعال گردشگری، فعالیت صنعت گردشگری در مقاصد را مفید ارزیابی کنم؛ اما برای رسیدن به جواب درست، باید علاوه بر یک متخصص گردشگری، اقتصاددان، اکولوژیست، بیولوژیست، جغرافیدان، جمعیتشناس، جامعهشناس، مردمشناس و… بر سر یک میز بنشینند و برآوردها انجام شود تا بتوانیم بگوییم که آیا رشد گردشگری در یک منطقه سودمند بوده یا خیر.
بههرحال این روزها درباره رشد گردشگری ناپایدار که منجر به ایجاد انواع آلودگی محیطزیست، افزایش قیمت و تغییر در کاربری زمین و… میشود، زیاد صحبت میشود. چطور میتوان جلوی این عوامل آسیبزا را گرفت؟
«ناگردشگری» کلمهای است که باید وارد فرهنگ لغات این صنعت کنیم. آنچه که منجر به آلودگی منابع، افزایش قیمت زمین و تغییر کاربریها و… میشود، گردشگری نیست، ناگردشگری است. ما از مفهوم گردشگری استفاده میکنیم، بدون اینکه آموزش لازم را در سطح مدیریت کلان و خرد، گردشگر و جامعه محلی انجام داده باشیم؛ بنابراین شاهد این نتایج زیانبار هستیم. اگر گردشگری را با مفهوم واقعی خود داشته باشیم که در کشورهای پیشرفته با برنامه و مطالعه پیریزی میشود، دیگر شاهد هیچیک از عوارض منفی مذکور نمیشویم؛ بنابراین آنچه رخ میدهد، حاصل چیزی است که به تعبیر من ناگردشگری است. الان در شرایطی هستیم که همه مشکلات را میدانیم، حتی راهحل را هم میدانیم، اما هیچکس برای رفع معضلات و موانع قدمی برنمیدارد. انگار همه منتظرند و به هم خیره شدهاند. وزیر، نماینده، کارشناس، همه انگار به هم خیره شدهاند. مثل آدمی که چیزی را میداند، میخواهد حرف بزند و حقیقت را بگوید؛ اما دچار لکنت است.
در حال حاضر در کشور، گردشگری، جلوتر از دولت در حال حرکت است. مردم در این وضعیت حرکت میکنند و دولت پشت سرشان، لنگان به راه ادامه میدهد؛ بنابراین حرکت روبهجلو برای مردم سخت و دشوار است. مثال بومگردیها را میزنم. بخش خصوصی بومگردیها را راه انداخت، دولت اول مقابله کرد، ولی بعد از استقبال مردم، دولت خودش مشوق این بخش شد. الان توسعه گردشگری ما، مثل قطاری است که ریلی ندارد و انگار دولت سعی دارد، آن را دندهعقب به سمت هدف براند. این کار مسلماً بسیار مشقتبار و زمان بر است و منجر به هدررفت زمان و سرمایه مملکت است.
اینکه ما در مقاصد گردشگری «ظرفیت برد» را در نظر نمیگیریم، چه صدماتی میتواند در مسیر توسعه پایدار بر گردشگری داشته باشد؟
«ظرفیت برد» عاملی است که آنقدر در کشور به آن نپرداختیم تا به طور کامل در دنیا منقضی شده است. ظرفیت برد باید کامل مشخص کند که چه تعداد گردشگر با چه نوع و تعداد وسیله نقلیهای در یک محوطه مشخص امکان تردد و بازدید دارند. فقط حضور کمی گردشگر را نباید در نظر گرفت. حضور کیفی افراد در محیط هم ملاک است. اینجا پای مبحثی باز میشود با عنوان «مهندسی رفتار گردشگران». در این مبحث، رفتار گردشگر برای یک مقصد مشخص تحلیل میشود و برای این کار از افراد آموزشدیده استفاده میشود. دیگر کسی از ظرفیت برد صحبت نمیکند. علم روز دنیا مدیریت تلفیقی است که یکی از زیر شاخههای آن، بررسی تعداد گردشگر است. عوامل دیگر امکانات مورد نیاز و مهندسی سبز است. در این سیستم مقایسه میشود که وقتی یک هتل ساخته شده و مورد بهرهبرداری قرار گرفته است، زبالهاش را چطور دفع میکند؟ سیستم فاضلاب دارد؟ آیا برقش را از انرژی سبز تأمین میکند؟ امروزه در دنیا از مدیریت تلفیقی صحبت میشود؛ اما ما هنوز از ظرفیت برد حرف میزنیم که یکی از دهها آیتم مدیریت تلفیقی است و تازه رعایت هم نمیشود. وقتی ما عزمی برای عمل به برنامههای کلی و طولانیمدت و نظارت بر اجرای آنها نداریم، چطور میتوانیم از پایداری صحبت کنیم.
درآمد حاصل از گردشگری در خلیج فارس به جیب مردم محلی برمیگردد؟
در دیدگاههای کلان، گردشگری به دودسته تقسیم میشود. گردشگری ثروتگرا و گردشگری جامعهگرا. گردشگری مثل هر صنعت دیگری به سمت ثروتگرایی کشش دارد. به این صورت که فردی که سرمایه دارد، هتل میسازد و بالطبع درآمد حاصل نیز افزایش مییابد. فرد دیگری که پول کمتری دارد، سهم کمتری در صنعت برمیدارد. اما اگر از این زاویه به موضوع نگاه کنیم که گردشگری صنعتی است برای درآمدزایی برای جامعه بومی، گردشگری به سمت گردشگری جامعهگرا متمایل شده است. الان باید این موضوع را مدنظر قرار دهیم که آیا گردشگری در استانهای هم جوار خلیجفارس، مثل خوزستان، بوشهر، هرمزگان، به سمتی برنامهریزی و مدیریت میشود که گردشگری ثروت گرا باشد یا جامعهگرا. جواب میتواند این باشد که اصلاً درکی از این مفاهیم وجود ندارد، یا برنامهای برای آن نیست و باری به هر جهت دارند پیش میروند. به طور ذاتی صنعت گردشگری برای رشد نیاز به سرمایه دارد، پس این صنعت میشود عامل بیشترشدن ثروت! اما اگر بخواهیم این دو سر طیف را با هم مقایسه کنیم؛ هر یک جایگاه خود را دارد و باید تعادل و توازن را بین آنها را رعایت کرد. یعنی در جایی که نیاز به ثروتگرایی و وجود سرمایه است، نمیتوان کار را یا رویکرد جامعهگرا پیش برد و در جایی که نیاز به رویکرد جامعه گرایی است، نمیتوان با زور سرمایهگرایی، منافع دیگران را نادیده گرفت. کسی که درک درستی از ژئوپلیتیک گردشگری دارد، میتواند اینها را بررسی کند و تشخیص دهد که کدام منطقه مستعد گردشگری جامعهگرا و کجا مستعد گردشگری ثروتگرا است. این کار نیاز به تحقیق و پیمایش مردم و استعدادهای بومی است. بر اساس توصیه و با بیبرنامگی نمیتوان کار را پیش برد و انتظار موفقیت هم داشت.
یکی از شکایتهای متداول بخش خصوصی، دخالت دولت در عملکرد و تصمیمگیریها است، میتوان این دخالت را به این دلیل توجیه کرد که دولت صنعت گردشگری را عامل ایجاد ثروت میداند و میخواهد خودش عامل تعیینکننده باشد؟
من معتقدم در بحث مدیریتی ما دچار لکنت هستیم. نمیتوانیم آنچه واقعاً اتفاق میافتد را تحلیل کنیم و پاسخگو نیازها باشیم. مثلاً سرمایهگذار بخش خصوصی باید نیازسنجی کند. سرمایه بگذارد و سیستمی را راهاندازی کند، اما برآورد قیمت با دولت است. من رئیس صنف آموزش در گردشگری بودم، سازمان میراث وقت، از ما بهترین و بالاترین سطح خدمات آموزشی با بهترین اساتید را میخواست و در مقابل کمترین قیمت ممکن را تعیین میکرد. به همین دلیل میگویم که در مدیریت دچار لکنت هستیم.
فاجعه ظهر شنبه، هم از کارکنان اسکله قربانی گرفت، هم از رانندگان کامیون و تریلی که برای بارگیری و تخلیه بار به بندرعباس رفته بودند؛ ۷۰ کشته که تاکنون فقط ۲۵ نفرشان شناسایی شدهاند و هزار و ۲۸۵ مجروح که تا لحظه نگارش این گزارش ۷۱ نفر آنها هنوز در بیمارستانها بستریاند. «محمد جمالیان»، عضو کمیسیون بهداشت و درمان مجلس، به ایلنا گفته است چون حادثه با انفجار همراه بوده، هنوز نمیتوان آمار درستی داد و ازآنجاکه «ممکن است پیکرها پخش شده باشند»، باید صبر کرد تا پزشکی قانونی آمار دقیق را اعلام کند. «آدمهایی که با این انفجار جان و مالشان را از دست دادند، عدد نیستند، هر کدامشان داستانی پشت سر دارند»، این را یکی از رانندگان میگوید.
کار تعطیل است، صنف هم
«محمد پیران» از چهل سال پیش مشغول این کار است. با اسکانیا از بندرعباس کانتینر میبرد به شهرهای دیگر. در خبرها میگویند بارگیری شروع شده و وضع به حال عادی برگشته، اما پیران از روز آتشسوزی بیکار است.
«این اسکله جای مهمی است. ۸۰-۹۰ درصد ماشینهای ایران میآیند اینجا. البته بندر امام و چابهار هم هست، اما آنها اسکلههای کوچکی هستند. بندرعباس همهجور بار پیدا میشود؛ گندم، ذرت، کانتینر، رول آهن، ورق و شمش. اینجا قلب واردات و صادرات ایران است. ولی حالا همهمان بیکار شدهایم. منتظریم ببینیم اعلام بار کِی است. گفتهاند تا ۱۳ اردیبهشت خبری نیست. بعداز آن هم چشمم آب نمیخورد. اگر باشد، بار جزئی است؛ بار انبارهای بیرون اسکله. صنف هم کاری از دستش بر نمیآید؛ مثل ما تعطیل است.»
در خبرها گفتهاند محمولهای که در بندر دچار انفجار و آتش شد، اظهارنامه کالا نداشت. «میگویند گوشت را باید در فریزر نگه داشت، لباس را توی کمد و کاه را در کاهدان، اما اینها گوشت را گذاشتهاند توی کاهدان. همهچیز را تلنبار کردهاند زیر آفتاب. برای همین ما بیکار شدیم. منتظریم ببینیم چه اتفاقی میافتد. خدا کند این آتش زودتر خاموش شود.»
«فلکناز شفیعی» هم بیستسالی میشود که ماشین سنگین میراند. مبدأ او همیشه بندرعباس است و مقصدش اصفهان و شیراز. ماشینش دهچرخ است، یا بهاصطلاح «جفت». میتواند ۱۵ تن بار بزند، البته اگر تریلی داشت، بارش به بیشتر از ۲۰ تن هم میرسید. «هرچه باشد، بار میزنم؛ از لوازم ایرانخودرو و سایپا تا لوازم خانگی و مواد اولیه دارو.» روزی که انفجار و آتشسوزی اتفاق افتاد، بار بندر را برده بود تهران. خبر را از بچههایی که در اسکله و بیرون محوطه منتظر بار بودند، شنید. «شیشه همه ماشینها ریخته بود و بدنهها همه آسیب دیده بود. پایانه اسکله دو هزار متر است. ببین چه انفجاری بود که هر که آنجا بود، ماشینش آسیب دید. هر ماشینی ۱۰ میلیارد تومان قیمت دارد و صد میلیون تومان پول بیمه داده است. بیمه این خسارتها را میدهد؟»
بعد از انفجار چارهای نبود. نمیتوانست به بندر برگردد. این بود که با دهچرخش، شهربهشهر بار برد. «دربهدر شدیم. مجبور شدم بروم زنجان و شهرکرد تا چند تا بار جابهجا کنم. حالا هم دارم بار دیگری میبرم بندر. ولی میدانم آنجا کار نیست.»
نمیدانیم چند راننده کشته شدهاند
بیخبری طولانی شده است. «جلال موسوی»، نایبرئیس کانون کشوری کامیونداران، میگوید: «هنوز هیچ آمار دقیقی از تلفات جانی نداریم. نمیدانیم چند کامیوندار در این حادثه جانشان را از دست دادهاند. روزی که اتفاق افتاد، هرجومرج شد و مجروحان را به شهرهای مختلف بردند. میگفتند سه نفر از کامیونداران قزوین با ماشینشان سوختهاند، اما تازه معلوم شده که تعدادی از بچههای قزوین در بیمارستان شیراز هستند. شاید همانها هستند و زنده باشند. ما که بیخبریم. این اتفاق معمولی نبود، فاجعه بود.»
اخبار درباره خسارتهای جانی و مالی هنوز قطعی نیست. مسئولان وعده دادهاند دیه ۲۵ نفر از جانباختگان شناساییشده ظرف ۴۸ ساعت واریز میشود و نوبت پرداخت دیه متوفیان دیگر پس از احراز هویت آنهاست. رئیسکل دادگستری هرمزگان گفته است خسارت ۲۵۰ دستگاه خودرویی که در این حادثه آسیب دیده و بیمه بدنه داشتهاند، یا پرداخته شده یا درحال پرداخت است. مسئولان بیمه از پرداخت خسارت ۲۱۲ نفر از مالکان ماشینها خبر دادهاند.
وضع به حال عادی برمیگردد؟ موسوی جواب میدهد: «هنوز هیچ حدس و گمانی نمیتوان داشت؛ چون هیچکس را داخل اسکله راه نمیدهند. وعده پرداخت دیه افراد و خسارت ماشینها ظرف ۴۸ ساعت شعار است. وقتی هنوز افراد متوفی را شناسایی نکردهاند، چطور چنین چیزی ممکن است؟ خسارت ماشینها هم هنوز دقیق ارزیابی نشده است.»
سازمان بنادر و دریانوردی از شروع دوباره کار بارگیری در اسکله شهیدرجایی خبر داده است. برای رانندگان باورپذیر نیست. یکی از کامیونداران میگوید «خیلی از ادارهها سوخته. قسمتی که برای آمادهسازی بار برای بارگیری بود، تخریب شده. سیستمها همه قطع است. کامپیوترها سوخته و یکسری مدارک و اسناد بهکلی از بین رفته است. فاجعه است. عین هیروشیماست. بعید است دو-سه روزه بتوانند اوضاع را درست کنند.»
نایبرئیس کانون کشوری کامیونداران میگوید: «اینها کار سیاسی کردهاند. استاندار میخواهد بگوید اتفاق خاصی نیفتاده و کارها رو به روال است. بهخاطر همین شرکتهای حملونقل را مجبور کردهاند اعلام بار کنند. در دو روز گذشته، اعلام بار شد، اما بیرون از اسکله بود. تازه یک انبار پیدا کردهاند که کانتینهای خالی را آنجا دپو کنند. وقتی قسمت اداری کاملاً از بین رفته، چطور میتوانند بیجک گمرکی صادر کنند و کار ارزیابی را پیش ببرند؟ این حرفها با عقل جور در نمیآید.»
«امیر حاتم» راننده دیگری است که بازگشت به وضع عادی و شروع کار در اسکله را دروغ میداند. «شروع شده، بله. اما کو تا دوباره برسیم به روز اول؟ الان خیلی که باشد، روزی بیست-سی تا ماشین بارگیری میشود. همیشه صبح که کار شروع میشد تا شب هزار و ۵۰۰ دستگاه تیغه و کفی، ترانزیت و کمپرسی بارگیری میشد. الان حجم بارگیری آنقدر کم شده که همین پریشب ۱۰ دانه ماشین بارگیری کردند. همین حالا صدها ماشین سنگین در بندر توی صف است. برایشان صرف ندارد که هزار و ۳۰۰ کیلومتر خالی برگردند تا تهران. منتظر ماندهاند که بار بدهند و یک پولی دستشان را بگیرد.»
انجمنهای صنفی بیانیه دادهاند و رسیدگی سریع به وضعیت بازماندگان و مجروحان، ارزیابی و پرداخت خسارت و دیه، بررسی دقیق علت حادثه، الزام کارفرمایان به انجام وظایف، رعایت قوانین کار و بیمه کردن رانندگان را مطالبه کردهاند. اعضای صنف منتظرند التهاب این روزها فروکش کند تا با وزیر راه صحبت کنند و جلسهای با رئیسجمهور برگزار شود و از نیازهایشان بگویند.
هر ماشین نان چند خانواده را میدهد
«هنوز قضیه آنجا روشن نشده، باربریهای دیگر در سطح کشور شروع کردهاند به نمک پاشیدن روی زخم شوفرها و مالکها. باری را که یک تریلی با ۲۵ میلیون تومان از یزد به تهران میرساند، کردهاند ۲۰ میلیون؛ چون میدانند اسکله رجایی تعطیل شده و راننده چارهای ندارد جز اینکه بیفتد به بار بردن در سطح کشور. تمام کسانی که از این راه خرج خانواده را میدادند، حالا تا چند هفته بیکار میشوند.» «علی» که این را میگوید از رانندگان قدیمی است و در عسلویه دستگاه دارد. او از سختیهای این شغل میگوید، از هزینههای بالای خرید ماشین و تعمیرات تا انتظار در گرمای بندر و رانندگی طولانی.
«وقتی کار را شروع کردم، هزینهها بالا بود. ماشین را قسطی خریدم و کارهای سرویس و تعمیرات را تا آنجا که میشد، خودم انجام میدادم. دیدهاید انجین (موتور) اینجور ماشینها چقدر سنگین است؟ در گرمای جنوب، زانو را میگذاشتیم روی موتور، شروع میکردیم به تعمیر و وقتی بلند میشدیم زانو تاول میزد. خلاصه مجبوری در آن گرمای وحشتناک برای سرویسکردن ماشین، روی آسفالت داغ دراز بکشی و کار کنی. خیلی از کسانی که ماشین دارند، یا قسطهای سنگین تعمیرات روی دستشان است یا ماشین را قسطی خریدهاند. یکی را میشناسم ماهی ۱۸۰ میلیون تومان قسط دارد. تعمیر یک قطعه کوچک ۵۰ میلیون پول میخواهد و موتور ۴۰۰ـ۵۰۰ میلیون هزینه میبرد. ماشین هم که به هر دلیلی روی خرج بیفتد، دیگر درآمد نمیدهد. ساعت طولانی کار سخت را به این هزینهها اضافه کنید. خیلی از مالکان و رانندگان با این مشکلات درگیرند. آدمهایی که با این انفجار جان و مالشان را از دست دادهاند، عدد نیستند، هر کدامشان داستانی پشت سر دارند. خیلی از رانندههای تریلی یک هفته دور از خانواده و خانه میمانند تا نانی به چنگ بیاورند. خیلیهایشان بعد از این ماجرا به مشکل معیشتی میخورند، ممکن است ماشین خسارتدیدهشان که دیگر نمیتوانند قسطش را بدهند، مصادره شود.»
او میگوید هر ماشین سنگین، نان چند خانواده را میدهد. ماشین علی بهجز خودش، سه راننده دیگر هم دارد. «قدیمیها میگویند ماشین بهاندازهای که نان بقیه را میدهد، نان صاحبماشین را نمیدهد. حالا فکر کنید با تعطیلی کار، چند خانواده از نانخوردن میافتند. ماشین از زمانی که بارگیری میشود تا مقصد برسد به جاهای مختلف پول میدهد، باربری خون راننده و صاحبماشین را توی شیشه میکند و پول زیادی میگیرد. اگر حادثهای اتفاق بیفتد، بیمه هم به کار نمیآید. مگر بیمه چند درصد پول را میدهد؟ حتی بیمههای خوب دولتی هم یکجوری از زیر پرداخت درمیروند.»
علی از نگاه مردم به رانندههای ماشین سنگین گله دارد. خودش مهندسی مکانیک و روانشناسی خوانده است. میگوید همکاری دارد که ۱۰سالی است روی ماشین کار میکند و آدمی کتابخوان است که با نظام دولتی سازگار نبوده و بهسمت کار خصوصی کشیده شده است. یا دیگری روزی فروشگاه داشته و سی-چهل نفر برایش کار میکردند، اما فشار مالی آنقدر زیاد بوده که آمده سراغ این کار و حالا گاز حمل میکند که بار بسیار خطرناکی است. «با اینهمه سختی، رانندگی بدون عشق نمیشود. کاش نگاه جامعه به رانندهها عوض میشد.»
زیر بار مشکلات
پیران میگوید ماشین سنگین آنقدر زیاد شده که «هر تریلی اگر ماهی سه تا بار گیرش بیاید، خوششانس است.» در روزهای عادی اسکله بار زیاد پیدا میشود، اما نه بهراحتی. برای کسانی که از شهرهای دیگر میآیند، اوضاع در بندر رجایی سختتر است. وقتی اعلام بار میکنند، اول رانندگان بندری را صدا میزنند، بعد «گُل بار را که گرفتند، ته بار میخورد به دیگران». بار هم که باشد، گرانی بیخ گلو را میگیرد. «لاستیکی که پارسال خریدم ۳۵ میلیون، الان شده ۵۲ و درآمد همان درآمد پارسال است. همان روغنی که پارسال عوض میکردم و میشد پنج-شش تومان، حالا شده ۱۳ تومان؛ با همان درآمد پارسال.»
در اسکله رجایی که بیشترین بار را به نقاط مختلف کشور معرفی میکند، هر کسی بسته به ماشینی که دارد -تریلی، جفت، تک، کفی، بغلدار، کمپرسی و …- و همینطور محل سکونت یا شرایط مختلفی که در نظر دارد، میتواند انتخابهای مختلفی برای بار زدن داشته باشد. علی برای توضیح شکل کار در این اسکله، مثال میزند: «کسی که ماشینش تریلی کمپرسی است، هم میتواند کانتین بار بزند، هم بار فله. کسی که ماشینش تیغه است، فقط میتواند کانتین ببرد. دهچرخ هم میتواند کانتین و فله بار بزند و بار بیشتری در اسکله گیرش میآید. اسکله جایی است که خیلی راحت بار گیر میآید.»
اعلام باربری بهشکل اینترنتی انجام میشود و رانندهها طبق تخمین نوبت، در زمان موعد خودشان را بندرعباس میرسانند، اما «بعضی که دستشان به دهنشان نمیرسد، مجبورند یک هفته در بندر در ماشینشان منتظر بمانند تا نوبتشان برسد». مثل رانندههایی که روزهاست در دود و گرما در انتظار بارند.
پیران میگوید او و چندین نفر دیگر ماشین خودشان را دارند، اما رانندهها مشکلاتشان بیشتر است. «مگر راننده بیچاره چقدر حقوق میگیرد که باید هر ماه چهار میلیون و ۸۰۰ تومان پول بیمه بدهد؟ با برجی ۲۰-۲۵ تومان دریافتی، مگر میشود؟»
بار مشکلات کامیونداران و رانندهها سنگین است. بعد از انفجار هم وضع بدتر شده است. «بابت بارنامه هزینه زیادی میگیرند؛ بهخصوص در تهران. وقتی میخواهم خالی برنگردم بندر، در باربری مینویسند ۱۵ میلیون تومان اما به ما ۷ تومان میدهند. ناچاریم ۵۰ درصد کرایه را بدهیم به باربری.» راننده دیگر هم که در مسیر تهران به بندر است، میگوید: «بندر امام، بندر انزلی و بندر عباس اعلام بار درستی دارند. ۱۰ تا ۲۰ درصد کمیسیون برمیدارند و بقیه را به راننده میدهند، اما راهداری جدیداً سیستمی راه انداخته و تعرفه راهداری را به هزینههای دیگر اضافه کرده است. تا بندر باید ۲۵ میلیون تومان کرایه گیرم میآمد، اما در تهران که بارنامه نوشتند، ۱۵ میلیون تومان کمیسیون اضافه برداشتند و فقط ۱۰ میلیون به من رسید. واقعاً انصاف نیست.»
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم
صف عزاداران سیاهپوش بلند است. تازهعروس و داماد را ۲۰ روز پس از جشن عروسیشان به خاک میسپارند؛ دوستان «امیر حاتم» که از ۲۲ سال پیش راننده ماشین سنگین است. او چندین دوست و همکار را در انفجار از دست داده است؛ «یکی-دو نفر از بچههای اسکله، یکی-دو نفر از بچههای لیفتتراک، یکی-دو نفر از بچههای باسکول. خیلی فوتی داشتیم. یکی دیگر از همکاران با شماره شاسی ماشینش شناسایی شد. دلم نمیآید اسمشان را بیاورم. من که آسیب مالی و جسمی ندیدم، اما از نظر روحی چرا. دوستانی را از دست دادم که حدود ۲۰-۲۵ سال با آنها رفتوآمد کاری داشتم. میرفتیم اسکله میدیدیمشان، باری میزدیم و برمیگشتیم؛ همین.»
او روز حادثه در اسکله نبود. اما صدای انفجار را شنید و از دور دید که دود آسمان بندر را سیاه میکند. چند روز بعد خودش را به اسکلهای رساند که ویرانه بود. «اشک از چشمم جاری شد. گفتم اسکله مادر حیف شد. سوخت و از بین رفت. حالا کی قرار است آباد شود؟ همه داشتند کارشان را میکردند و اشتباه یا سهلانگاری عدهای باعث شد کلی آدم کشته شوند و مردم هم عزادار شوند و هم از کاروکاسبی بیفتند. تمام کارگران بیکار شدهاند، رانندهها همه در پایانهها خوابیدهاند، چون بار نیست و سیستمها قطع است. تازه مجبورند در این گرما ماشینشان را روشن کنند و کولر بگیرند.»
«حاتم» تریلی ترانزیتی دارد. بارش بیشتر اوقات مواد غذایی است؛ نخود، عدس، لوبیا و گاهی هم قطعات ماشینآلات، چسب، لوازم اصلی کارخانهها. «آدم از یک جایی عادت میکند و دیگر نمیتوانی دل بکنی، کارت میشود پر و خالی کردن بار، از این شهر به آن شهر.»
حاتم میگوید درآمد این شغل مثل گذشته نیست، وضعیت مالی رانندهها «افتضاح» است و انتظار در اسکله سرسامآور. «آبوهوای بندر بهشدت خراب است، گرمای خیلیخیلی زیاد و آلودگی شدید بهخاطر دود ماشینها و سمومی که در اسکله پخش میشود. کسی اگر یک ساعت تو محوطه اسکله دور بزند و برگردد خانه، زیر دوش میبیند که دوده سیاه از سروکلهاش میریزد کف حمام. چشم و ریه آدم میسوزد. سردرد میآورد. بهخاطر همینها میگویم که بچههای اسکله واقعاً زحمت میکشند. زنانی که آنجا کار میکنند، سختی به جان میخرند. کار اسکله بهشدت سنگین است. بعضیها هشت ساعت، بعضی ۱۲ ساعت مشغولاند. آنهایی که عملیاتی هستند، یا دارند بار تریلیها را بارگیری میکنند یا میخواهند بار را ترخیص کنند؛ سایهبان هم ندارند، یکسره زیر آفتاب گرم بندرعباس. با اینهمه سختی، چنین مصیبتی حقشان نبود.»
بعد با دلشکستگی میگوید: «ما رانندگان ماشین سنگین به امید خدا از خانه میزنیم بیرون؛ به امید اینکه بیاییم بندرعباس، بار را صحیح و سالم تحویل بدهیم، مدتی اینجا توی صف گازوئیل، صف بارگیری و صف اعلان بار باشیم تا باری بگیریم و برویم به هر شهری که شد و دستکم بعد از یک هفته کار به خانه برگردیم. کار خیلی سختی است؛ سختی رانندگی و جاده. همه کسانی که در این شغلاند، چشمبهراهی در خانه دارند، زنی، دختری، پسری، منتظرشان است. اما وقتی خبر میدهند که ماشین همسرت یا پسرت سوخته و خبری از جنازهاش هم نیست، چه چیزی از این وحشتناکتر؟ خانوادههایی از آن روز گریاناند. مدام دنبال ایناند که چرا این اتفاق افتاده؟ علتش چه بود؟ میپرسند چرا بچه من که صبح مثل همیشه رفته سر کار امشب برنگشته خانه؟ چرا حتی جنازهاش را تحویل ندادهاند؟ اوضاع وخیم و ناراحتکننده است. کسی هم هوای این خانوادهها را ندارد. البته آدم تا عزیز خودش را از دست ندهد، نمیفهمد. میگوید احساس سوختن به تماشا نمیشود/ آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم.»
مرد به گریه میافتد. پیش رویش صف بلندی از کامیونها تا مرز باشماق رژه میروند. صف کامیونداران مشهدی، صف ۳۰۰ راننده کاشانی، صف کامیونها در کوار شیراز، صف ماشینهای قزوین …
رژه عزاداران
«اینجا مریوان است، اینجا کردستان است. بندرعباس تسلیت. کامیونداران مریوان برای همدردی امروز آمدهاند….» مرد به گریه میافتد. پیش رویش صف بلندی از کامیونها تا مرز باشماق رژه میروند. صف کامیونداران مشهدی، صف ۳۰۰ راننده کاشانی، صف کامیونها در کوار شیراز، صف ماشینهای قزوین … در گوشهگوشه کشور، ماشینهای سنگین سیاهپوش، با بارهای سنگین غم، برای تسلیت به جاده زدهاند.
در طول سال ۱۴۰۳، شهرداریها و دهیاریها بهعنوان خط مقدم مدیریت پسماند، تلاشهای قابلتوجهی انجام دادند. این تلاشها شامل جمعآوری منظم پسماند، توسعه زیرساخت لازم و بهبود فرایند و محل دفن پسماند بود. بهویژه در شهرهای بزرگ مانند تهران، اصفهان و مشهد، برنامههای آموزشی برای تفکیک از مبدأ و افزایش آگاهی مردم اجرا شد. همچنین، بیمارستانها و صنایع در مدیریت پسماندهای پزشکی و صنعتی و خطرناک نیز مؤثر عمل کردند. اما این تلاشها بهدلیل ضعفهای مختلف و نبود سازوکارهای مؤثر، به نتایج مطلوبی نرسیدند.
اتفاقات مهم در حوزه حکمرانی و مدیریت پسماند
الف) تشکیل و منحل شدن کارگروه تخصصی مدیریت پسماند
یکی از اتفاقات مهم در ابتدای سال گذشته، تشکیل کارگروه تخصصی مدیریت پسماند بود که معاون وقت سازمان برنامهوبودجه در دولت ابراهیم رئیسی به انجام رساند. این کارگروه با هدف طراحی سیاستهای کلان، بودجهای و حکمرانی مدیریت پسماند تشکیل شد. اما متأسفانه، بهدلیل تلاطمهای حکمرانی و تغییرات اساسی در دولت، این کارگروه منحل شد و تمام تلاشها بدون نتیجه ماند.
ب) استمرار رویه مخرب نظام حکمرانی مدیریت پسماند در نادیده گرفتن جامعه مدنی و ضدیت با بخش خصوصی
در سال گذشته نیز کماکان نمایندگان دولت در کارگروه ملی مدیریت پسماند حضور یافتند و این کارگروه در غیاب نمایندگان منتخب اتاقها و تشکلهای اقتصادی و جامعه دانشگاهی و تشکلهای محیطزیستی، با نام ملی اما همچنان دولتی ماند. حکمرانی سلیقهای در بالاترین حد ممکن، مقابل جایگزین شدن استانداردها و مقررات فنی در حوزههای احداث و بهرهبرداری از تأسیسات مدیریت پسماند مقاومت کرد و تلاش کرد تمام تصمیمات راهبردی محدود به سلیقه چند مدیر دولتی باشد. این کارگروه تمام تلاشش را برای ابطال مقررات متضمن حقوق فعالان اقتصادی اعم از مصوبات هیئت مقرراتزدایی، شورای رقابت و معاونت حقوقی ریاستجمهوری انجام داد. با این رویه مخرب، کماکان نرخ تشکیل سرمایه در کسبوکارهای زنجیره بازیافت و مدیریت پسماند منفی باقی ماند.
مرکز مدیریت پسماند شهری و روستایی سازمان شهرداریها و دهیاریهای کشور که در دولت گذشته شکل گرفته بود، در دولت فعلی منحل شد. این اقدام چندگانگی، واگرایی و عقبگرد در مدیریت پسماند تلقی میشود و ضعف در پیگیری اهداف بلندمدت در اجرای طرح راهبردی مدیریت پسماند کشور را نشان میدهد
پ) منحل شدن شرکت تخصصی مدیریت پسماند
در جلسهای که نخبگان محیطزیستی در آذر ۱۴۰۰ با رئیسجمهور سابق داشتند، برای کاهش بوروکراسی اداری و تجمیع تصمیمات و همچنین، یکپارچگی و همگرایی و چابکی در عرصه مدیریت پسماند، پیشنهاد راهاندازی شرکت تخصصی مدیریت پسماند ارائه شد. دفتر ریاستجمهوری و وزارت کشور این پیشنهاد را پیگیری کردند و ساختاری در وزارت کشور ایجاد شد؛ «مرکز مدیریت پسماند شهری و روستایی سازمان شهرداریها و دهیاریهای کشور». اما در دولت فعلی، این ساختار منحل شد. این اقدام چندگانگی، واگرایی و عقبگرد در مدیریت پسماند تلقی میشود و ضعف در پیگیری اهداف بلندمدت در اجرای طرح راهبردی مدیریت پسماند کشور را نشان میدهد
مشکلات قانونی و اصلاحیه قانون مدیریت پسماند
الف) اصلاحیه قانون مدیریت پسماند
یکی از اتفاقات مهم در سال ۱۴۰۳، پیگیری اصلاحیه قانون مدیریت پسماند بود. اما این اصلاحیه بهجای اصلاح بندهای ضعیف قانون قبلی، بهطور کامل بازنویسی شد. نیازی به بازنویسی کل قانون نبود و مناسب این بود که قانون قبلی آسیبشناسی میشد و ضعفهای قانون قبلی با اضافه کردن و تغییر چند ماده، اصلاح و بهبود مییافت. در قانون جدید، تفکیک از مبدأ هنوز بهصورت جدی و با ضمانت اجرایی دیده نشده و مالیات و محدودیت بر دفن پسماند نیز گنجانده نشده است. همچنین، در حالی تنها ۳۰ درصد از پتانسیلهای قانون قبلی اجرا شده است که مشکلات موجود در قانون قبلی در قانون جدید نیز رفع نشده است.
ب) نپیوستن به کنوانسیونهای بینالمللی
یکی از بزرگترین اشتباهات سال ۱۴۰۳، عدم تمایل ایران برای پیوستن به کنوانسیونهای بینالمللی درباره محدودیت تولید پسماندهای پلاستیکی بود. این موضوع بهدلیل گره زدن به امنیت ملی، مسکوت ماند. امنیت ملی در وهله اول سلامت مردم است و محدودیت تولید پلاستیک و توجه به مسئولیت تولیدکننده، به این امنیت کمک میکند. نپیوستن به این کنوانسیونها مشکلات جدی محیطزیستی و سلامتی در پی دارد و دود این تصمیم به چشم نسلهای آینده میرود.
ت) عملکرد ضعیف سازمان محیطزیست
سازمان حفاظت محیطزیست بهعنوان نهاد اصلی مسئول مدیریت پسماند، در سال گذشته عملکردی ضعیفی داشته است. یکی از نمونههای بارز این ضعف در تدوین طرح راهبردی مدیریت پسماند کشور که در برنامه هفتم آورده شده، دیده میشود. تدوین این طرح به شرکتی که تخصص کافی در این حوزه ندارد، واگذار شده است. این واگذاری برخلاف شعارهای اولیه رئیس فعلی سازمان محیطزیست مبنیبر استفاده از متخصصان مدیریت پسماند است و ضعف در مدیریت و عدم اعتماد به متخصصان عرصه مدیریت پسماند را نشان میدهد. سازمان حفاظت محیطزیست در اجرای قوانین و نظارت بر عملکرد شهرداریها و دهیاریها نیز موفق نبوده است.
ارزیابی کلی و پیشنهادات
سال ۱۴۰۳ یکی از تاریکترین دوران مدیریت پسماند در ایران، بهویژه در دوران جدید، بوده است. دلایل متعددی چون منحل شدن کارگروه تخصصی، نبود همافزایی و استفاده از توانمندیها و ظرفیت بهرهور بخش خصوصی، منحل شدن شرکت تخصصی مدیریت پسماند، اجرا نشدن قوانین و نپیوستن به کنوانسیونهای بینالمللی، باعث شدند فرصتهای بهبود مدیریت پسماند در این سال از دست برود.
لازم است در سال پیش رو برای رفع این ضعفها تلاش شود. مسئله قانون یکی از این ضعفها است. بهتر است بهجای بازنویسی کامل قوانین، بندهای ضعیف قوانین قبلی اصلاح شوند و پس از آن، نظارت دقیقتر و تخصیص بودجه کافی برای اجرای قوانین مدیریت پسماند صورت گیرد
لازم است در سال پیش رو برای رفع این ضعفها تلاش شود. مسئله قانون یکی از این ضعفها است. بهتر است بهجای بازنویسی کامل قوانین، بندهای ضعیف قوانین قبلی اصلاح شوند و پس از آن نظارت دقیقتر و تخصیص بودجه کافی برای اجرای قوانین مدیریت پسماند صورت گیرد.
اجرای بدون تنازل مقررات متضمن بهبود محیط کسبوکار به دور از سلیقهها و تفاسیر شخصی و مغایر با حکم قانونگذار، از دیگر راهکارهای مؤثر است؛ بدون اعمال سلیقه شخصی، روند کارها با جدیت و اثرگذاری بیشتری پیش میرود. اما در رأس همه این موارد، پیگیری جدی تشکیل شرکتها و سازمانهای تخصصی برای مدیریت پسماند و اجرای برنامههای آموزشی برای تفکیک از مبدأ و کاهش تولید پسماند قرار دارد و اینکه سازمان محیطزیست نهایت استفاده را از پتانسیل متخصصان مدیریت پسماند کشور ببرد.
همچنین، ایران باید به کنوانسیونهای بینالمللی محدودیت تولید پسماندهای پلاستیکی بپیوندد و حضور نداشتن ایران در این کنوانسیون میتواند اثرات مخربی هم برای سلامت مردم و هم وجهه بینالمللی داشته باشد.
مدیریت پسماند در سال ۱۴۰۳، پر از چالشها و ناکامیها بود. در این سال نهتنها مشکلات موجود حل نشد، بلکه فرصتهای ارزشمندی نیز از دست رفت. امیدواریم این نقد و ارزیابی بهعنوان یک تلنگر برای مسئولان و افراد دلسوز محیطزیست عمل کند و راهگشای مسیر اصلاحات در آینده باشد. بهبود محیطزیست، سلامت جامعه و توسعه پایدار رهآورد مدیریت صحیح پسماند است. مدیریت پسماند مسئلهای محیطزیستی، اجتماعی و اقتصادی است و به توجه جدی و همهجانبه نیاز دارد.
