بایگانی

چالش بر سر روایت‌هایی از طبیعت

کتاب «مسیر نمک» که در سال ۲۰۱۸ منتشر شد، به سرعت به یکی از پرفروش‌ترین خاطرات طبیعت تبدیل شد و بیش از ۲ میلیون نسخه در سراسر جهان فروخت. کتاب «مسیر نمک» داستان سفر ۶۳۰ مایلی رینور وین و همسرش ماف را روایت می‌کند؛ سفری که پس از آن آغاز شد که آن‌ها خانه‌شان را از دست دادند و ماف به بیماری لاعلاج مبتلا شد. نویسنده بعدها دو کتاب پرفروش دیگر هم در همین زمینه نوشت و فیلمی نیز بر اساس «مسیر نمک» ساخته شد.

اما آیا این کتاب صرفاً یکی از خاطرات طبیعت بود یا آغازگر و پایان‌دهنده‌ یک ژانر خاص؟ به گزارش «گاردین»، در سال‌های اخیر، ژانر خاطرات طبیعت که ترکیبی از تجربه‌های شخصی، ارتباط با طبیعت و جستجوی آرامش است، بسیار محبوب شده . نمونه‌هایی مانند کتاب «وحشی» نوشته شرل استرید هرکدام داستان‌هایی متفاوت از مواجهه با طبیعت و چالش‌های زندگی را روایت کرده‌اند که نه فقط به دلیل داستان‌های شخصی جذاب، بلکه به خاطر تصویری که از طبیعت به عنوان راهی برای بهبود و رهایی ارائه می‌دهند، مورد توجه قرار گرفته‌اند.

محبوبیت خاطرات طبیعت و پرسش‌های اخلاقی

این ژانر به خوانندگان امید و الهام می‌دهد که از طریق ارتباط با طبیعت می‌توانند آرامش و شفای روحی پیدا کنند. «ملیسا هریسون»، نویسنده و منتقد، این کتاب‌ها را «واسطه‌هایی برای ارتباط ما با دنیای طبیعی» می‌داند؛ تجربه‌هایی که برای بسیاری از ما در زندگی روزمره دسترسی‌پذیر نیستند. اما او هشدار می‌دهد که این روایت‌ها گاهی بیش از حد کلیشه‌ای و ساده‌سازی‌شده‌اند و ناشران باید دقت بیشتری به انتخاب آثار داشته باشند تا خوانندگان مطالب واقعی‌تر و عمیق‌تری دریافت کنند.

در این میان، رسوایی «مسیر نمک» بیش از همه باعث بروز پرسش‌های جدی درباره صحت و صداقت در خاطرات طبیعت شد. دو اتهام مهم علیه نویسنده مطرح شد: اختلاس پول پیش از سفر و بزرگ‌نمایی بیماری همسرش. نویسنده این اتهامات را رد کرده، اما واکنش‌های شدید نشان‌دهنده حساسیت موضوع است. منتقدان می‌گویند که کتاب به گونه‌ای نوشته شده که خواننده باور کند پیاده‌روی در طبیعت باعث بهبودی بیماری شده، که این برداشت ساده‌سازی و نادرست است.

مسئولیت ناشران و اشباع بازار

بحث‌هایی نیز درباره نقش ناشران مطرح شده است. برخی معتقدند ناشران در بررسی اصالت آثار کوتاهی کرده‌اند و صرفاً به دنبال موفقیت تجاری بوده‌اند. ویراستاران نمی‌توانند همواره نقش کارآگاه را بازی کنند، اما فشار بازار برای انتشار آثار مشابه و تکراری باعث شده کیفیت کاهش یابد. «مو حفیظ»، ویراستار انتشارات فابر، اشاره می‌کند که پس از همه‌گیری کرونا، نوشتار درباره طبیعت از نظر فرم و محتوا به‌شدت یکنواخت شده و بازار این ژانر کاملاً اشباع است. او از نویسندگانی نام می‌برد که با زاویه دید متفاوت و غیرمعمول به طبیعت نگاه می‌کنند و می‌گوید: «پذیرش آثار نوآورانه و متنوع کلید ادامه حیات این ژانر است.»

یکی از موضوعات مهم در نوشتن درباره طبیعت این است نویسندگان زیادی در این زمینه فعالند که دیدگاه‌های متنوع‌تری دارند و موضوعات پیچیده‌تری را مطرح می‌کنند، مانند نورین ماسود که به تروما از منظر مناظر طبیعی می‌پردازد، یا پولی اتکین که درباره بیماری مزمن خود می‌نویسد. این نویسندگان با وجود استقبال کمتر، نشان می‌دهند که ژانر خاطرات طبیعت می‌تواند فراتر از روایت‌های سنتی و ساده حرکت کند.

در مقابل، آثار پرفروش معمولاً بر داستان‌هایی تمرکز دارند که اضطراب‌های عمومی مانند از دست دادن خانه یا بیماری را با داستانی از مقاومت و امید پیوند می‌زنند. این ترکیب جذاب، کلید موفقیت «مسیر نمک» بوده است، اما آسیب‌های احتمالی آن نیز جدی است.

بعید است هیچ‌یک از نویسندگان این ژانر از نظر میزان فروش بتوانند با رینور وین رقابت کنند. کتاب‌های پرفروش معمولاً وقتی شکل می‌گیرند که ایده‌ خوب، شیوه‌ نوشتن، مهارت ناشر و شرایط اجتماعی و فرهنگی زمانه، همه با هم جور شوند و توجه خواننده را به‌درستی جلب کنند. در مورد «مسیر نمک» این اتفاق افتاد: داستانی تاثیرگذار و خوش‌ساخت که علاوه بر جذابیت ذاتی‌اش، به دغدغه‌های عمیق مردم مثل ترس از دست دادن خانه یا سلامتی، پاسخ داد و تصویری از ایستادگی و تاب‌آوری در برابر سختی‌ها نشان داد.

اما موضوعی که بیشترین انتقادها را برانگیخته، این است که گفته می‌شود وین بیماری همسرش را آن‌طور که واقعاً بوده نشان نداده؛ و این‌طور به نظر رسیده که پیاده‌روی‌ها و چادر زدن‌هایشان در طبیعت باعث بهتر شدن حال او شده است. حتی اگر این القا عمدی نبوده باشد، همین برداشت باعث واکنش‌های تند شده و این واکنش‌ها نشان می‌دهد که موضوع تا چه اندازه حساس و مهم است.

آیا ژانر خاطرات طبیعت در بحران است؟

در میان نویسندگان طبیعت، «جیمز ربانکس» به شدت بر ضرورت پذیرش واقعیت‌های تلخ طبیعت تأکید می‌کند. او می‌گوید: «طبیعت پر از مرگ، بیماری و زوال است؛ همه‌اش که پروانه و آفتاب نیست.» ربانکس تلاش می‌کند تصویر طبیعت را پیچیده‌تر کند و از داستان‌هایی استقبال می‌کند که طبیعت را نه فقط به عنوان منبع آرامش، بلکه به عنوان محیطی که می‌تواند تنهایی و فروپاشی را نیز نشان دهد، به تصویر می‌کشد.

هلن مک‌دونالد نیز تأکید دارد که ما معانی انسانی‌مان را به طبیعت می‌افزاییم و بعد آن‌ها را به عنوان حقایق عینی تلقی می‌کنیم. این نگاه انتقادی به نوشته‌های طبیعت کمک می‌کند تا درک کنیم که خاطرات طبیعت همیشه بازتاب‌دهنده واقعیات ساده نیستند، بلکه پیچیده‌تر و انسانی‌تر هستند.

با توجه به رسوایی «مسیر نمک» و نقدهای متعدد، این سؤال مطرح می‌شود که آیا ژانر خاطرات طبیعت با بحران وجودی روبه‌رو است؟ آیا داستان‌هایی درباره سفرهای شفابخش در طبیعت هنوز می‌توانند جایگاه خود را حفظ کنند؟

«جسیکا لی»، نویسنده، معتقد است که این بحران فرصتی برای نوآوری است. او می‌گوید: «نمی‌توانیم خودمان را از روایت حذف کنیم، اما باید اجازه دهیم طبیعت ما را شکل دهد.» یعنی باید روایت‌های شخصی را بپذیریم، اما ساختارهای خطی و ساده‌سازی‌شده را کنار بگذاریم و روایت‌های پیچیده‌تر و واقعی‌تری ارائه دهیم.

درس‌هایی از «مسیر نمک»

رسوایی «مسیر نمک» نشان می‌دهد که بازار خاطرات طبیعت بسیار پررونق، اما آسیب‌پذیر است. این ژانر نیازمند تنوع بیشتر، صراحت در بیان پیچیدگی‌های واقعی زندگی و طبیعت و مسئولیت‌پذیری بیشتر ناشران است. نویسندگان باید فراتر از روایت‌های ساده و کلیشه‌ای حرکت کنند و صنعت نشر باید به آثار اصیل و متنوع فرصت بیشتری بدهد.

اگرچه ممکن است برخی از نویسندگان پرفروش با داستان‌های قوی و دست‌نخورده موفق باشند، اما باید به یاد داشت که طبیعت و تجربه انسانی فراتر از یک داستان بهبود ساده است؛ پر از پیچیدگی، تناقض و تنوع که باید به شکل واقعی‌تری بازتاب یابد.

آبرسانی با تانکر در مرز «گلستان»

موضوع کمبود آب در گلستان موضوع تازه‌ای نیست. بیش از یک دهه است که این استان به‌ویژه در مناطق شرقی و شمالی با کمبود آب روبه‌روست. اوایل دهه ۹۰ این کمبود فقط در کشاورزی شرق استان نمود داشت و معدود روستاهایی که عموما در شبکه توزیع قرار نداشتند. طی چند سال گذشته اما این کمبود به مرکز استان‌ هم رسیده است. مشکل تنش آبی در این استان تاجایی بحرانی شده که گاه مراکز درمانی و بیمارستانی را هم تحت‌تاثیر قرار داده بود.

۵۹ درصد از آب شرب و استحصالی استان گلستان از منابع زیرزمینی بوده و بیش از ۵ هزار و ۸۰۰ لیتر بر ثانیه تولید آب استان گلستان از منابع زیرزمینی تامین می‌شود. عمر پروژه بزرگ احداث سد «نرماب» در شرق استان نیز نزدیک به بیست سال رسیده اما هرگز به بهره‌برداری نرسید. گرچه به نظر می‌رسد نرماب هم در صورت بهره‌برداری احتمالا وضعیت مشابه با سایر سدهای کشور داشت و دردی از بی‌آبی دوا نمی‌کرد.


کسری بالای آب

«سید مهدی مهیایی» معاون هماهنگی امور عمرانی استانداری گلستان می‌گوید: «در حال حاضر در استان گلستان یک هزار و ۲۰۰ لیتر برثانیه ، ۲۷۰ لیتر برثانیه در گنبدکاووس و ۱۲۰ لیتر برثانیه در روستاهای گلستان کمبود آب داریم.»

او ادامه می‌دهد: «درحال‌حاضر به‌طور میانگین بین ۱۰ تا ۱۲ ساعت آب شهرهای استان گلستان قطع است و آبرسانی در ۱۰۰ روستای مرزی این استان با تانکر و ناوگان سیار انجام می‌شود و ۴۰ روستای آن هم فاقد شبکه آبرسانی هستند. در سفر رئیس مجلس شورای اسلامی قبل از جنگ ۱۲روزه رژیم صهیونیستی به استان گلستان و بازدید از سد نرماب، مقرر شد این سد در نیمه دوم امسال آبگیری شود.»


دردهای مزمن آبی

به گفته مهیایی، تکمیل سد «نرماب چهل‌چای» مینودشت گلستان به تنهایی گنجایش تامین آب آشامیدنی پایدار ۵۵۰ هزار نفر را دارد. اما نرماب تنها مشکل مزمن شده آب در گلستان نیست. 

«علیرضا نورانی»، رئیس سازمان مدیریت و برنامه‌ریزی گلستان، می‌گوید در دهه‌های اخیر بیش از ۷۰۰ میلیون مترمکعب اضافه‌برداشت از آبخوان‌های گلستان صورت گرفته که اثر مستقیم آن، پدیده‌ فرونشست در بخش‌هایی از استان است و کمبود قابل توجه آب.

کشاورزی با مصرف بیش از ۸۵ درصد آب تولیدی، مهم‌ترین عامل فشار بر منابع آبی استان است. در این میان، الگوی کشت غیراصولی به‌ویژه در سال‌های اخیر نقش کلیدی در تشدید بحران داشته است.

تا چند دهه پیش، گلستان به‌عنوان یکی از قطب‌های تولید پنبه ایران شناخته می‌شد؛  تاجایی‌که به این منطقه (در زمانی که از مازندران منتزع نشده بود) لقب سرزمین طلای سفید داده شد.. محصولی که نیاز آبی آن برای هر هکتار، بین ۳ تا ۳ هزار و ۵۰۰ مترمکعب  برآورد می‌شود. اکنون بیش از ۷۰ هزار هکتار شالی در این استان زیر کشت می‌رود؛ محصولی با نیاز آبی بالا که به‌طور متوسط ۱۵ تا ۲۳ هزار مترمکعب آب در هر هکتار مصرف می‌کند. این رقم در مجموع بیش از یک میلیارد مترمکعب در هر دوره کشت، یعنی نیمی از کل منابع آبی استان را به خود اختصاص می‌دهد. شالیزارهایی که عمدتا در شرق استان مستقر هستند.


چاه‌های بلاتکلیف

بر اساس آمار رسمی اعلام شده از سوی  شرکت آب منطقه‌ای گلستان  این استان دارای ۱۹ هزار و ۹۴۵ حلقه چاه مجاز و بیش از ۲۱ هزار و ۶۰۰ حلقه چاه غیرمجاز یا تعیین تکلیفی است که فشار مضاعفی را بر منابع زیرزمینی وارد می‌کنند. همچنین براساس همین آمار، سرانه مصرف آب در گلستان حدود هزار و ۲۵۰ مترمکعب است؛ رقمی که نه‌تنها پایین‌تر از میانگین کشوری (هزار و ۶۰۰  مترمکعب) بلکه کمتر از استان‌های همجوار نظیر مازندران (۲هزار مترمکعب) و خراسان شمالی (هزار و ۹۰۰ مترمکعب) است.

روابط عمومی شرکت آب‌وفاضلاب گلستان به «پیام‌ ما» اعلام می‌کند که استان گلستان در حال حاضر مدیریت ذخیره آب را انجام می‌دهد: «در بسیاری از مناطق دلیل قطع آب، قطع برق است. ۹۸درصد منابع آب شرب گلستان از چاه تامین می‌شود و این استان از هیچ سدی بهره‌مند نیست. شرکت آب و فاضلاب اما در همه روستاها دارای تنش آبی بالا، حتی روستاهایی که تحت پوشش نیستند آبرسانی سیار انجام می‌دهد.»


طرح‌های معطل مانده

به تعویق افتادن اتمام سد نرماب مینودشت، که یکی از سد‌های مهم شرق استان در تامین آب مردم و کشاورزی است، از سال ۱۳۹۰ سبب شد تا شهروندان و روستانشینان در این منطقه همچنان در تابستان و زمستان با کمبود آب شدید مواجه باشند. سد‌های «چهل‌چای» و «آق‌دکش» از دیگر سد‌های مخزنی استان هستند که همچنان بلاتکلیف مانده و چشم به دریافت اعتبارات دارند.

فروردین امسال مدیر دفتر سد‌ها و تأسیسات شرکت آب منطقه‌ای گلستان، اعلام کرد که  فقط ۲۱درصد ظرفیت سد‌های گلستان پر است که نشان‌دهنده ادامه وضعیت کم‌بارشی و خشکسالی در استان است. به گفته «موسی برزگر» نزولات جوی به میزان ۴۳ درصد کاهش داشته‌اند و لازم است برای مصرف آب مدیریت جدی‌تری در نظر گرفته شود.

«علی اصغر طهماسبی» استاندار گلستان نیز در روزهای نخست سال ۱۴۰۴ اعلام کرده بود: «مردم نگران نباشند و مشکل خاصی در تأمین آب وجود ندارد. چهار تا هفت پروژه کلیدی در دست اقدام است که می‌توانند تنش آبی را کاهش دهند.»

او همچنین دستور داده بود که پایان فروردین‌ماه طبق مصوبات جلسه استانی دو ماه پیش، ۱۲۰ اصله درخت در حاشیه جاده روستایی واقع در مخزن سد قطع تا شرایط برای آماده‌سازی مخزن فراهم شود. به گفته او، با تأمین ۲۰ هزار میلیارد ریال اعتبار موردنیاز، مرحله نخست این پروژه با ظرفیت ۳۰ میلیون مترمکعب از مهرماه سال جاری (آغاز سال آبی جدید) آماده آبگیری خواهد شد. تکمیل سد نرماب به نظر این روزها چندان به کار نمی‌آید.  در حالی که کاهش چشمگیر بارندگی طی چند سال اخیر در گلستان نیز مشهود است در صورت هزینه کردِ اعتبار نیز احتمالا آبی در این سد ذخیره نخواهد شد.

برخورد با بخش کشاورزی به‌ویژه در مورد کشت محصولات آب‌بر طی سال‌های اخیر از سوی مسئولان استان نادیده گرفته و همواره دلیل آن مسئله معیشت عنوان شده است.

دارابگرد در گرداب فروچاله‌ها

کنوانسیون میراث جهانی، که در سال ۱۹۷۲ توسط یونسکو تصویب شد، معاهده‌ای بین‌المللی است که هدف اصلی آن حفاظت از میراث فرهنگی و طبیعی بشر است. بر اساس اصول این کنوانسیون کشورهای عضو مکان‌های دارای ارزش جهانی را شناسایی و آنها را در فهرستی جهانی ثبت می کنند تا متعهد به برنامه‌ریزی برای حفاظت از آنها و ارائه گزارش‌های منظم به کمیته میراث جهانی یونسکو بشوند. روح این کنوانسیون در میان برخی مدیران کشور ما اما به درستی درک نشده است و «ثبت جهانی» آثار تبدیل به ابزاری شده که در مقاطع مختلف کارکردهای مختلف پیدا می‌کند. بسیاری از مدیران میراث فرهنگی بدون توجه به الزامات ثبت جهانی یک اثر، درباره اقدامات و پیگیری‌هایشان برای ثبت آثار در محل تحت مدیریتشان می‌گویند و گویی نمی‌خواهند بپذیرند که هدف یونسکو از این اقدام حفاظت آثار بوده نه تقویت رزومه مدیران. هفته گذشته سرپرست معاونت میراث فرهنگی استان فارس از آغاز فرآیند ثبت جهانی دارابگرد، خبر داده است. اثری که به‌رغم اهمیتش در شهرسازی باستانی ایران، قدر ندیده است. دارابگرد با تهدید جدی فرونشست و حفاری‌های غیرمجاز روبرو است. هنوز کاوش و مطالعات علمی جدی در آن انجام نشده است. اما به گفته مدیران استانی فرایند ثبت جهانی آن آغاز شده است. هر چند در ارزشمندی این اثر شکی وجود ندارد، اما برای ثبت در فهرست میراث جهانی پیش شرط مهم موضوع حفاظت و یا داشتن برنامه‌ای برای حفاظت است، که گویی چندان مد نظر مدیران نیست.

از این وعده‌ها آبی گرم نمی‌شود

«علیرضا پرویزی» رئیس اداره میراث‌فرهنگی، شهرستان داراب درباره اقدامات صورت گرفته برای حفاظت از این اثر به «پیام ما» می‌گوید: «مطالعات اولیه برای نامزدی اثر برای ثبت جهانی سال گذشته با اعتبار ۴۰۰ میلیون تومان توسط پژوهشگاه میراث فرهنگی و گردشگری انجام شد. با این حال، هنوز به مستندات و مطالعات دقیق‌تر نیاز است. سال گذشته، کانکسی به عنوان پایگاه حفاظت در کنار اثر مستقر شده و دوربین‌های مداربسته برای رصد منطقه نصب شده است. امسال هم در حوزه مسئولیت اجتماعی وزارت نفت، ۲ میلیارد تومان برای حفاظت و نگهداری دارابگرد تخصیص داده شده که پیشنهاد کردیم بخشی از این اعتبار به تکمیل مطالعات مربوط به ثبت جهانی این اثر تاریخی اختصاص پیدا کند.» با وجود اهمیت این اثر باستانی باقی مانده از دوران ساسانی، به گفته پرویزی هنوز هیچ کاوش علمی در این محدوده انجام نشده و مثل بسیاری از محوطه‌های باستانی حفاران غیرمجاز در طول سالیان پیش از باستان‌شناسان به سراغ لایه‌های تاریخی آن رفته‌اند. 

هفته گذشته «صادق زارع» سرپرست معاونت میراث فرهنگی استان فارس از آغاز فرآیند ثبت جهانی شهر باستانی دارابگرد، نخستین شهر دایره‌ای جهان، خبر داد و گفت: «این اثر باید هم‌زمان با منظر ساسانی بیشاپور، فیروزآباد و سروستان در فهرست میراث جهانی ثبت می‌شد، اما کمبود مطالعات لازم مانع تحقق این هدف شد.» برخی مدیران استانی پیشنهاد الحاق این اثر به پرونده محور ساسانی را مطرح می‌کنند اما پرویزی می‌گوید: «تمایل ما این است که این اثر به صورت مستقل ثبت و پرونده جداگانه‌ای برای آن تهیه شود.» اینکه اثری با این شاخصه‌ها اینطور مورد بی‌مهری قرار گرفته تا جایی که حتی پروژه مطالعاتی جدی و دقیقی برای آن تعریف نشده، باعث شگفتی است. اما شگفت‌تر اینکه در چنین شرایطی هر بار مدیران استان از تلاش و تامین اعتبار برای ثبت جهانی آن می‌گویند. کاش کسی به آنها یادآوری کند که بهتر نیست به جای تاکید بر یک رویا، اقدامات ملموس و ماندگاری مثل یک پروژه مطالعاتی دقیق و تخصصی برای این اثر تعریف و بر اساس نتایج آن طرح حفاظتی برای این شهر منحصر به‌فرد باستانی تدوین شود تا دارابگرد اینقدر مهجور در تندباد تخریب‌های طبیعی و انسانی، از فروچاله تا حفاری غیرمجاز، قرار نگیرد؟

ثبت جهانی بدون مطالعات علمی

گزارش‌ها و تصاویری که از وضعیت موجود دارابگرد به دست «پیام ما» رسیده نشان می‌دهد که عمق فروچاله‌ها در این محدوده حتی تا دو متر هم می‌رسد و زباله‌ها در حریم و عرصه آن پراکنده‌اند، پرویزی در خصوص انباشت زباله‌ها و نخاله‌های ساختمانی در عرصه و حریم دارابگرد، می‌گوید: «مدتی برخی افراد نخاله‌های ساختمانی خود را در این محدوده تخلیه می‌کردند که دوربین‌های مدار بسته چندین تخلف را ثبت کرده و توانسته‌ایم ماشین‌های حمل نخاله را توقیف و جریمه کنیم.» به گفته او، این اقدامات باعث شده است که دیگر کمتر کسی در مجاورت دارابگرد اقدام به تخلیه زباله یا نخاله‌های ساختمانی کند. او درباره وضعیت فرونشست و حفر چاه‌های غیرمجاز در منطقه تاکید می‌کند: «دارابگرد به عنوان یک منطقه ممنوعه حفر چاه معرفی شده، هیچ امتیازی برای حفر چاه جدید در این منطقه داده نمی‌شود.» به گفته او، در حریم دارابگرد هیچ‌گونه استعلامی برای حفر چاه تایید نمی‌شود، او تأکید می‌کند: «در بیست سال گذشته هیچ چاه جدیدی در این محدوده حفر نشده و مجوز کف‌شکنی چاه‌های مجاز هم داده نمی‌شود.» البته مسئله‌ای که منجر به تشدید فرونشست در استان فارس شده است، صدور مجوز نیست، بلکه حفر چاه‌های غیرمجاز به شکل گسترده است. موضوعی که آثار جهانی این استان از جمله تخت جمشید و نقش رستم را به شکلی جدی تهدید می‌کند. 

رئیس اداره میراث فرهنگی داراب درباره اینکه آیا در مطالعات صورت گرفته توسط پژوهشگاه میراث فرهنگی موضوع فرونشست و تبعات آن بر دارابگرد هم مورد بررسی قرار گرفته یا نه؟می‌گوید: «مطالعات انجام‌شده، ابتدایی بودند و در نتایج آن فرونشست به عنوان مانع جدی مطرح نشده است، مسئله فرونشست نیاز به بررسی‌های دقیق‌تر دارد و باید در مراحل بعدی برای ارزیابی دقیق‌تر به آن پرداخته شود.» در حالی که در کشور مراکز مطالعاتی تخصصی در خصوص آسیب‌های فرونشست به میراث فرهنگی هشدار می‌دهند و حتی راهکارهایی برای کنترل آسیب‌های ناشی از آن ارائه کرده‌اند، هنوز درباره فروچاله‌هایی که در عرصه و حریم دارابگرد در بعضی مناطق حتی به عمق دو متر می‌رسد، حتی اقدام مطالعاتی هم انجام نشده است. اما همین اثر همواره در سخنان مدیران استان یکی از کاندیداهای ثبت جهانی بوده است.

مشکلات دارابگرد در قاب تصویر نمی‌گنجد

شهر باستانی دارابگرد در سال ۱۳۱۰ در فهرست میراث ملی به ثبت رسیده است. شهری که جزو نخستین شهرهای مدور ایران است و شاخصه‌های منحصر به فردی در حوزه شهرسازی باستانی ایران دارد. در طول چهار دهه اخیر اما این شهر با بی‌مهری‌های فراوان روبرو بوده است. «عیسی فولادفر» یکی از اهالی داراب و از علاقمندان به میراث‌فرهنگی درباره وضعیت این اثر می‌گوید: «آنقدر نظارت در این منطقه ضعیف است که مدتی کامیون‌ها به راحتی زباله و نخاله‌های ساختمانی را در حریم دارابگرد تخلیه می‌کردند، هنوز هم در بخش‌هایی می‌شود آثار آنرا دید. فرونشست در منطقه در حال پیشرفت است. قبلا فقط در حریم آن نشانه‌های فرونشست دیده می‌شد اما حالا در عرصه هم شکاف‌های عمیق دیده می‌شود.» او درباره حفاظت محوطه معتقد است دوربین‌هایی که توسط میراث فرهنگی در منطقه نصب شده نمی‌تواند به خوبی پوشش حفاظتی داشته باشد: «قاچاقچیان دارابگرد را جوری حفاری کرده‌اند که ظاهر آن تغییر کرده است. با تصاویر نمی‌شود واقعیت جاری در دارابگرد را منعکس کرد. مشکلات وسیع‌تر از این است که با یک تصویر نشان داده شود.» اخبار مربوط به دارابگرد در چند دهه گذشته هم موید همین موضوع است. جاده‌سازی در حریم اثر، جولان حفاران غیرمجاز در عرصه آن و در سوی دیگر تشدید فرونشست، هر کدام به شکلی بر تن این شهر مدور ۸۰۰ هکتاری زخم زده‌اند. برخی مسئولان وسعت این اثر و آثار مشابه دیگر را توجیهی برای ضعف در حفاظت آن می‌دانند، در حالی که این مسئله در دنیا سالهاست که با راهکارهای اصولی و اجرایی تا حدودی حل شده است. از آگاهی بخشی جامعه محلی درباره ضرورت حفاظت از این آثار تا نصب دوربین‌های دقیق برای رصد محوطه و اجرای جدی و درست قانون در مواجهه با متخلفان. 

تخریب خلاق در پارک‌های فناوری

محمدنبی شهیکی‌تاش، معاون فناوری و نوآوری وزارت علوم، معتقد است که عرصه نوین فناوری، نه‌تنها یک حوزه فنی یا صنعتی صرف نیست، بلکه میدان استراتژیک آینده‌ساز برای کشور است. میدان رقابت‌زا و تحول‌برانگیز که اگر به‌درستی مدیریت شود، می‌تواند ایران را در جایگاه کنشگر فعال اقتصاد دانش‌بنیان در سطح منطقه و حتی بین‌الملل قرار دهد.

او با تأکید بر نقش فناوری در تحقق اهداف برنامه هفتم توسعه، بر این باور است که باید وزن اصلی تصمیمات کلان، متوجه راهبردهای توسعه‌ای و پروژه‌های بزرگ ملی باشد. تحقق این هدف، مستلزم هم‌افزایی سطوح عالی سیاست‌گذاری و نهادهای دانشگاهی در چارچوب یک روند تکاملی است که دانشگاه‌ها، پژوهشگاه‌ها و پارک‌های علم و فناوری را در مدار نقش‌آفرینی نوین قرار دهد.

 

از سیاست تا پیاده‌سازی

الگوهای موفق جهانی مانند پارک تحقیقاتی استنفورد و کمبریج نشان می‌دهند که تفکر بلندمدت، طراحی شبکه‌های ارتباطی قوی بین دانشگاه، صنعت و دولت، و استقلال نسبی ساختاری، ضامن موفقیت در توسعه نوآوری هستند. بنا به تحلیل‌ها و اظهارات مسولان مرتبط با پارک‌های فناوری، مدل ایرانی باید ترکیبی از پایداری دولتی و انعطاف‌پذیری خصوصی باشد. بدین معنا که پارک‌ها در مرحله رشد اولیه از حمایت‌های دولتی بهره ببرند، اما در مراحل بلوغ، با پیوند عمیق‌تری با بازار حرکت کنند.

ارائه خدمات مرحله‌ای از فضای کاری تا مشاوره حقوقی، جذب سرمایه خطرپذیر، و سیاست‌های تشویقی نظیر معافیت‌های مالیاتی، ابزارهایی هستند که تجربه پارک فناوری پردیس و پارک علم و فناوری اصفهان آن‌ها را اثبات کرده‌اند. شهیکی‌تاش بر این نکته تأکید دارد که سیاست‌های حمایتی نباید به وابستگی منجر شوند، بلکه باید آستانه توانمندی شرکت‌ها را ارتقا دهند.

مطالعات موردی انجام‌شده توسط دانشگاه تهران در زمینه عملکرد پارک‌های فناوری کشاورزی، پنج راهبرد کلیدی را پیشنهاد می‌کنند: اصلاح فرآیندهای اداری، سیاست‌گذاری توسعه‌ای، حمایت بازارمحور، توانمندسازی نهادی، و تمرکز بر مزیت‌های منطقه‌ای. این نوع رویکردهای بومی‌شده برای رسیدن به توسعه متوازن ضروری است.

 

تخریب خلاق در عصر جدید

برخی پژوهش‌ها و تحلیل‌ها نشان می‌دهد که ظهور فناوری‌های تحول‌آفرین مانند هوش مصنوعی، نمود امروزی تخریب خلاق است. کاربردهای هوش مصنوعی در حوزه‌هایی چون پزشکی، رسانه و خدمات شهری، ظرفیت بالایی برای ارتقاء بهره‌وری دارند، اما هم‌زمان می‌توانند ساختارهای شغلی و آموزشی را مختل کنند.

اگر این فناوری‌ها بدون ملاحظات انسانی و اجتماعی توسعه یابند، نتیجه آن، تخریب بی‌رویه خواهد بود. بنابراین، سیاست‌گذاری صحیح، شامل آموزش مهارت‌های جدید، نوسازی برنامه‌های درسی دانشگاهی، و ایجاد زیرساخت‌های حمایتی برای نیروی کار، باید در دستور کار پارک‌ها و مراکز نوآوری قرار گیرد.

 

بومی‌سازی فناورانه

چالش‌هایی مانند وابستگی به بودجه دولتی، نبود استقلال مالی، خروج نخبگان و تحریم‌های گسترده، از موانع جدی توسعه فناوری در ایران هستند. مقابله با این موانع تنها با توسعه اکوسیستم‌های بومی نوآوری ممکن است.

ضروری است که پارک‌های فناوری تشکیل شوند‌ که با تکیه بر مزیت‌های محلی از جمله کشاورزی پیشرفته، انرژی‌های نو و زیست‌فناوری دریایی و … سهم خود را در اقتصاد ملی تعریف کنند. همچنین، مدل‌های ترکیبی از مدیریت دولتی-خصوصی، چنان‌که در برخی کشورهای شرق آسیا تجربه شده، می‌توانند الگویی برای گذار ایران از اقتصاد مبتنی بر منابع طبیعی به اقتصاد دانش‌بنیان باشند.

 

ارکان تحول فناورانه و تخریب خلاق

به استناد برخی تحلیل‌ها، سه الزام حیاتی برای هدایت فرآیند تخریب خلاق به سوی توسعه پایدار وجود دارد؛ عدالت فناورانه که باید بتواند آموزش، بازآموزی و حمایت اجتماعی از گروه‌های در معرض حذف شغلی را تضمین کند. مدل‌های حکمرانی تطبیقی یا طراحی ساختارهایی که ترکیب عقلانی منابع دولتی و چابکی بخش خصوصی را ممکن کنند. سرمایه‌گذاری در فناوری‌های تحول‌ساز با رویکرد اجتماعی، مانند فناوری‌های عمیق (Deep Tech)، با تمرکز بر حل مسائل ملموس جامعه از جمله سلامت، آب، غذا و انرژی.

در چارچوب نظریه «قدرت تخریب خلاق» فیلیپ آگیون، نوآوری تنها زمانی منجر به پیشرفت پایدار می‌شود که همراه با نهادهای حامی تغییرات باشد.

ایران نیز اگر بخواهد بر بحران‌هایی نظیر بیکاری جوانان و تحصیل کردگان و البته روند فزاینده تورم غلبه کند، باید پارک‌های فناوری را نه صرفاً به‌عنوان نهادهایی فناورانه، بلکه به‌عنوان موتورهای تحول اجتماعی و اقتصادی بازتعریف کند.

عسلویه بر مدار لرزش

زمین‌لرزه اخیر در استان بوشهر در محدوده شرقی کمربند چین‌خورده–رانده زاگرس به وقوع پیوست؛ ناحیه‌ای که به‌لحاظ زمین‌ساختی بخشی از یکی از فعال‌ترین پهنه‌های لرزه‌خیز ایران به شمار می‌رود. بر اساس یافته‌های زمین‌شناسی، کمربند زاگرس با راستای کلی شمال‌باختری–جنوب‌شرقی و طول تقریبی ۱۶۰۰ کیلومتر، از کوه‌های توروس در جنوب‌شرقی ترکیه، اقلیم کردستان عراق و جنوب‌باختری ایران عبور کرده و تا تنگه هرمز ادامه دارد. این پهنه زمین‌ساختی، از مهم‌ترین مناطق چین‌خورده و رانده خاورمیانه است. حد شمال‌شرقی این کمربند، توسط گسل اصلی زاگرس (Main Zagros Thrust) از پهنه سنندج–سیرجان (که بخشی از زون ایران مرکزی محسوب می‌شود) جدا شده است. به گفته محققانی چون بربریان (۱۹۹۵) و اشتوکلین (۱۹۷۴)، این گسل مرز مشخص زمین‌ساختی بین زاگرس و ایران مرکزی را تشکیل می‌دهد. با این حال، برخی پژوهشگران نظیر علوی (۱۹۹۴) و فالکن (۱۹۷۴)، ناحیه شمال‌شرقی گسل اصلی زاگرس را که با سنگ‌های دگرگونی مشخص می‌شود (همان پهنه سنندج–سیرجان)، همچنان بخشی از کمربند زاگرس در نظر گرفته‌اند.

مطالعات همچنین نشان داده‌اند که امتداد شمال‌باختری گسل اصلی زاگرس در عرض جغرافیایی بالاتر از ۳۳ درجه شمالی، دارای سازوکار امتدادلغز راست‌بر است و از نظر لرزه‌ای فعال تلقی می‌شود. از این رو، آن را به‌عنوان «گسل جوان زاگرس» (Zagros Recent Fault) نیز می‌شناسند.

 

کمربند زلزله

ایران، کشوری زلزله خیز بوده و بیشتر مناطق آن روی کمربند زلزله قرار دارد. آمار زمین‌لرزه‌های ثبت شده از سال 1388 تا 1402 نشان می‌دهد که تنها در سال 1396 بیش از 18 هزار زمین‌لرزه رخ داده است. عمده این زمین‌لرزه‌ها احساس نمی‌شوند با این حال دستگاه‌های لرزه‌نگار آنها را ثبت می‌کنند. از سوی دیگر بررسی اسناد تاریخی در ایران نشان می‌دهد تا امروز بیش از 90 زلزله بزرگ رخ داده که بزرگترین آنها در تاریخ 272 هجری شمسی با بزرگی 8.7 در مقیاس ریشتر در اردبیل بوده و حدود 150 هزار نفر نیز قربانی گرفته است.

 

تعداد گسل‌های فعال

از سوی دیگر بر اساس مطالعات زمین‌شناختی بیش از 300 گسل اصلی و فرعی در ایران شناسایی و حدود 110 گسل اصلی در نقشه‌های رسمی زمین شناسی ثبت شده است. همچنین بین 30 تا 45 گسل اصلی در ایران به عنوان گسل فعال شناخته می‌شوند. میزان خطرناک بودن یک گسل به نزدیک و دوری و آن به مناطق پرجمعیت، سابقه ایجاد زلزله‌های بزرگ و وجود انرژی بسیار زیاد در آنها بستگی دارد بر همین اساس بین 10 تا 15 گسل در ایران در دسته گسل‌های خطرناک قرار می‌گیرند.

بزرگترین گسل ایران نیز گسل زاگرس است که از شمال غرب تا جنوب شرق ایران امتداد دارد و طول آن بیش از هزار و 300 کیلومتر است. این گسل تا کنون عامل زلزله‌های بزرگی در کرمانشاه، ایلام و برخی از استان‌های جنوبی بوده است.

 

لرزش و تکرار

زمین‌لرزه‌های اخیر عسلویه با توجه به تراکم جمعیت، وجود مهمترین زیرساخت‌های اقتصادی کشور و همچنین نزدیکی به دریا و سابقه سونامی سیراف، نگرانی‌های بسیاری را برانگیخته است. «مهدی زارع»، استاد پژوهشکده زلزله‌شناسی، در گفت‌وگو با «پیام ما» در رابطه با دلایل بروز زلزله‌های پیاپی روزهای اخیر در عسلویه اظهار کرد: «منطقه عسلویه در استان بوشهر به دلیل قرارگیری در مجاورت مرز ساختاری خمیدگی جبهه کوهستان زاگرس، همواره با خطر وقوع زلزله مواجه است. زلزله‌های اخیر در این منطقه به صورت فوج لرزه‌ای که مجموعه‌ای از زمین‌لرزه‌های پیاپی با بزرگای کم تا متوسط است، رخ داده‌اند. خمیدگی جبهه کوهستان جنبایی قطعه گسل عسلویه در مرز جنوبی کمربند چین‌خورده زاگرس موجب وقوع این زلزله‌ها می‌شود. وجود چنین گسلی نشان‌دهنده سابقه لرزه‌ای قابل توجه در منطقه است. زلزله‌های تاریخی مانند زلزله‌های ۹۷۸ و ۱۰۰۸ میلادی در بندر تاریخی سیراف که با سونامی همراه بودند، نشان می‌دهند که این منطقه در گذشته نیز فعال بوده. زلزله تاریخی ۹۷۸ میلادی بندر سیراف را ویران کرد و بخشی از ساحل آن به زیر آب رفت.»

او افزود: «وجود گنبدهای نمکی در منطقه باعث می‌شود زلزله‌ها به صورت خوشه‌ای و پیاپی رخ دهند. همچنین، برداشت گسترده نفت و گاز در این پهنه با تحریک وقوع زلزله‌های کوچک در تشدید لرزش‌ها منطقه موثر است. در مجموع، می‌توان گفت که زلزله‌های عسلویه بخشی از فعالیت‌های طبیعی و مداوم گسل‌های فعال در منطقه زاگرس، به ویژه گسل خمیدگی جبهه کوهستان، هستند.»


احتمال سونامی

زارع همچنین در رابطه با سابقه بروز سونامی در این منطقه اظهار کرد: «احتمال تکرار سونامی تاریخی سیراف (بندر طاهری کنونی) در منطقه عسلویه یکی از موضوعات مهم در حوزه مدیریت بحران در سواحل جنوبی ایران است.  بر اساس شواهد و منابع تاریخی، در قرن چهارم هجری قمری ( سال‌های ۹۷۸ و ۱۰۰۸ میلادی) زلزله‌های شدیدی در بندر تاریخی سیراف رخ داد که  با سونامی همراه بوده و باعث ویرانی بخش بزرگی از این بندر و به زیر آب رفتن بازار تاریخی سیراف شده است. البته به دلیل عمق کم خلیج فارس در منطقه سیراف، احتمال وقوع زلزله منجر به سونانی مانند ساحل مکران نیست. با این حال، وقوع زمین‌لرزه‌های شدید در سواحل جنوبی ایران و به ویژه در امتداد گسل‌های زاگرس و گسل پیشانی کوهستان، یک واقعیت تاریخی است که می‌تواند به جابجایی ناگهانی در کف دریا یا وقوع بزرگ زمین‌لغزش‌های دریایی و در نتیجه ایجاد امواج سونامی شود.»

این زلزله‌شناس با بیان اینکه سونامی‌ها به‌طور عمده در اقیانوس‌ها و دریاهای عمیق و در محل تلاقی ورقه‌های زمین‌ساختی (محل فرورانش) رخ می‌دهند، گفت: «با این حال، زلزله‌های شدید در گسل‌های زیر دریا در خلیج‌فارس، یا زمین‌لغزش‌های زیر دریایی، می‌توانند امواجی با ویژگی‌های سونامی ایجاد کنند. در دریای عمان (مکران) سواحل مکران در جنوب شرقی ایران و در حاشیه دریای عمان، به دلیل قرار گرفتن در مجاورت منطقه فرورانش مکران، پتانسیل بالایی برای وقوع سونامی دارد. این منطقه محل برخورد ورقه اقیانوس هند با ورقه اوراسیا است و سابقه تاریخی سونامی‌های بزرگ را نیز دارد. سونامی سال ۱۹۴۵ میلادی با بزرگای ۸.۱  در سواحل مکران، ناحیه گوادر که تلفات چهار هزار نفری به همراه داشت، گواهی بر این مدعاست. تکرار چنین حادثه‌ای در این منطقه دور از ذهن نیست و البته سونامی در دریای عمان ممکن است به ورود امواج سونامی به خلیج‌فارس هم منجر شود.»

او با بیان اینکه وقوع زمین‌لرزه‌های شدید در گسل‌های زیر دریا در  منطقه دریای عمان و خلیج‌فارس می‌تواند امواج سونامی  را به دنبال داشته باشد، گفت: «ایجاد سامانه‌های هشدار سونامی و آمادگی در مناطق ساحلی جنوب شرق کشور، از چابهار تا میناب و ازقشم تا خرمشهر و آبادان، از اهمیت حیاتی برخوردار است. تکرار سونامی تاریخی سیراف به معنای یک رخداد مخرب برای کل سواحل و بنادر شمالی و جنوبی خلیج‌فارس خواهد بود، و  زلزله‌های شدید در سواحل ایران و به‌ویژه در منطقه عسلویه، همواره به عنوان یک خطر جدی به‌ویژه برای منطقه ویژه اقتصادی پارس است. باید ملاحظات ایمنی در برابر زلزله و پدافند غیرعامل برای توسعه عسلویه در این مناطق لحاظ شود.»

می خواهم حفاظت در ایران را به دنیا وصل کنم

بعد از گرفتن جایزه قهرمان جهانی تالاب، قدم بعدی چیست؟ آیا امیدوارید؟ 

سؤال سختی است. شاید مدتی بعد جوابم تغییر کند. اما ایده‌ فعلی‌ام این است که شبکه حفاظت محیط زیست ایران را به دنیا وصل کنم. فکر می‌کنم به‌عنوان جزئی از یک روند بزرگ، بتوانم نقشی در بین‌المللی‌کردن حفاظت در ایران داشته باشم. بخش بزرگ‌تر این روند، خواست حفاظتگران دیگر است، به علاوه اینکه باید دید که دولت و سیستم امنیتی حضور و فعالیت سازمان‌های مردم‌نهاد را می‌خواهند یا نه. 


وقت گرفتن جایزه، از این گفتید که پرنده‌ها شما را به تالاب کشاندند. این علاقه چطور شکل گرفت؟

علاقه اولیه‌ام به پرنده‌ها با جغدها شکل گرفت. «هری پاتر» جغدی برفی به نام «هدویگ» داشت، من هم در نوجوانی دوست داشتم جغد نگه دارم و همین کار را کردم. اما فهمیدم کار درستی نیست و بعدها وارد کار حفاظت شدم. اولین تجربه‌های من در دنیای حیات وحش با پرندگان آبزی شروع شد. مدرسه‌ام کنار زاینده‌رود بود و عاشق تماشای پرندگان بودم. خانواده برایم دوربین دوچشمی و عکاسی ارزانی گرفت؛ یک دوربین دوچشمی نایت‌اسکای و یک دوربین عکاسی فوجی‌فیلم سوپرزوم. دوربین‌به‌دست از پل بزرگمهر تا کنار سی‌وسه‌پل قدم می‌زدم و پرنده‌هایی که در طول سال به زاینده‌رود می‌آمدند را نگاه می‌کردم. خیلی کنجکاو بودم. آرام‌آرام رفتارهای پرنده‌های آبزی را شناختم. چند باری با خانواده به تالاب گاوخونی رفتیم. بعد از آن نخستین کارهای داوطلبانه حفاظتی‌ام مرتبط با تالاب بود و در داستان پرنده‌ها و تالاب گیر افتادم.


فکر می‌کنید این جایزه چه تأثیری بر نگاه جامعه جهانی به فعالیت‌های محیط زیستی در ایران داشته باشد؟

ماجرا فقط به دریافت این جایزه محدود نمی‌شود. امسال چند اتفاق متفاوت در کنار هم، تصویری کامل از ایران ساختند. از یک طرف، همه نمایندگان کشورها دلیل نامگذاری کنوانسیون رامسر را می‌دانند، و از طرف دیگر، یک روز از مراسم، با ثبت و معرفی سه شهر تالابی ایران گذشت و روزی دیگر، جایزه را دادند. اینها نشان می‌داد که ایران هنوز نقش فعالی دارد و دوباره به چشم همه آمد.


در حاشیه مراسم یا نشست‌ها، فرصتی برای تبادل تجربه با حفاظتگران محیط زیست و برندگان دیگر وجود داشت؟
 

برای من این بهترین قسمت ماجرا بود. به‌خصوص روزی که ما حفاظتگران توانستیم از دولتی‌ها فاصله بگیریم و تبادل اطلاعات کنیم. ما سه نفر که جایزه گرفتیم، خیلی با هم گپ زدیم و رفیق شدیم. جایزه جوامع محلی اولین بار بود که داده می‌شد. «دایانا بلانکو» از کشور بولیوی، برنده این جایزه، آدم علاقه‌مندی بود. «لائورا گونزالس» از پاناما هم برنده بخش نوآوری شد. زن ثروتمندی بود که همراه شوهر و بچه‌هایشان آمده‌ بود. آنها بخش بزرگی از سرمایه زندگی‌شان را روی آلودگی پلاستیکی تالاب‌ها گذاشته بودند. این خانواده در روشی خلاقانه، در دهانه رودخانه قبل از رسیدن به تالاب، فیلتری کار گذاشته‌اند، پلاستیک‌ها را بازیافت و وارد بازار می‌کنند. این پروژه هنوز سودده نشده اما کار بزرگی است. اینطور که لائورا می‌گفت، اصل مشکل آنها در پاناما در زمینه تالاب‌ها آلودگی پلاستیکی است و این واقعاً عجیب بود. در یکی از روزهای کنوانسیون، بچه‌های گروهش عکسی فرستادند از یخچال فریزری که پشت فیلتر گیر کرده بود.


نقطه اشتراک شما کجا بود؟ مثلاً درباره تغییر اقلیم، خشکسالی و تغییر کاربری به‌عنوان آسیب‌های تالاب‌ها صحبت شد؟ 

 چیزی که برایم خیلی عجیب بود و هنوز شوکه‌ام این بود که ما سه نفر چقدر مشکلات تالاب‌هایمان مشترک است. با دوست دیگری از سریلانکا و تایلند هم مشکلات مشابهی داشتیم که حتی در جزئیات به هم شبیه بود. مثلاً همه از این شاکی بودیم که دولت‌هایمان ادعای اجرای حفاظت مشارکتی دارند، درصورتی که ندارند و معنای مشارکت را نمی‌دانند. این اشتراک برای ما که از کشورهای درحال‌توسعه بودیم، تعجب‌آور بود.

موضوع آلودگی پلاستیکی تالاب‌ها بسیار داغ بود هرچند برای ما چندان مسئله نیست. مسئله ما بیشتر خشکسالی تالاب‌ها است و کشورهایی که درگیر خشکسالی هستند، کشورهایی درحال‌توسعه‌اند که جمعیتشان ناگهان زیاد شده است، مشابه ایران. دراین‌باره راه حل مشخصی ارائه نمی‌شود چون کشورهای در حال توسعه مدام کمک مستقیم می‌خواهند و خیلی به دنبال استراتژی عملی نیستند. علاوه بر اینها یکی دیگر از موضوعاتی که بیش از هر زمان دیگری درباره آن صحبت می‌شد، مشارکت زنان و جوانان در حفظ تالاب‌ها و همینطور استفاده از دانش بومی بود.


حاضران به اینکه رامسر جایی در کشور شماست، چه واکنشی داشتند؟ 

مدام می‌پرسیدند چه حسی داری؟ من هم می‌گفتم برایم افتخارآمیز است و هر بار که اسمش را می‌شنوم، خوشحال می‌شوم. 

«شرون» یکی از اعضای اصلی کنوانسیون رامسر، دختری اوگاندایی است که خاطره‌ای تعریف کرد و گفت: «می‌دانی بزرگترین چالشی که در این چند سال تجربه کردیم و نمی‌دانستیم چطور حلش کنیم چه بود؟ یک بار در جلسه‌ای تصمیم گرفتیم واژه رامسر را از لوگو حذف کنیم، چون خیلی سال بود از کنوانسیون رامسر می‌گذشت و رامسر حتی مخفف عبارت convention on wetlands (کنوانسیون تالاب) نبود. تصمیم را اجرایی کردیم و صبح که بیدار شدیم، دیدم نامه و ایمیل آمده و کمپین اعتراضی راه افتاده است. وزارت خارجه ایران نامه فرستاده بود‌ و آنقدر پیگیری کردند که دولت سوئیس از ما پرسید ماجرا چیست؟ دست‌آخر به‌ناچار واژه رامسر را برگرداندیم.»

کارگردانی که از برندگان مستند می‌ساخت، به من گفت: «ما در مکزیک همه با اسم رامسر سایت آشناییم و می‌گویم فلان تالاب ما رامسرسایت است. ما آن طرف کره زمین هستیم. به این چه حسی داری؟» صادقانه به او گفتم که تصور می‌کردم شما و دیگران به تالاب‌های ثبت‌شده در کنوانسیون رامسر می‌گویید تالاب بین‌المللی، نه رامسر سایت. فهمیدم در اغلب کشورها اینطور نیست. جالب است که ما در ایران به این تالاب‌ها می‌گوییم تالاب بین‌المللی!


نقش ایران در کنوانسیون رامسر چقدر پررنگ است؟ آیا حضور ما فقط در حد سخنرانی است یا جایگاه ویژه‌ای داریم؟ 

جایگاه ایران در کنوانسیون رامسر خیلی جدی است، من اصلا فکر نمی‌کردم اینطور باشد. نمی‌توانم بگویم که سازمان محیط زیست قدر نمی‌داند، اتفاقاً حضورش جدی بود و امسال ایران نائب‌رئیس کنوانسیون رامسر شد. هر وقت با مسئولان کنوانسیون گپ می‌زدم، از ایران با عنوان کشوری یاد می‌کردند که روی مستندات و داده‌ها، نظر می‌دهد. می‌گفتند این برای ما با ارزش است. در کل به‌ نظر من، ایران جایگاه بسیار مناسبی دارد اما از این جایگاه حداکثر استفاده را نمی‌کند.


فکر می‌کنید ایران چگونه می‌تواند از فرصت معرفی شهرهای تالابی بهره‌برداری کند؟ آیا این عنوان هم صرفاً جنبه‌ نمایشی پیدا می‌کند؟

عنوان «شهر تالابی» به‌نوعی با مفهوم «ذخیره‌گاه زیست‌کره» قابل مقایسه است. شما می‌توانید صرفاً کارهای اداری و ثبت رسمی را انجام دهید و بعد رهایش کنید. یا می‌توانید آن را فرصتی واقعی ببینید و از آن بهره‌برداری کنید. ما در مورد ذخیره‌گاه‌های زیست‌کره، تقریباً هیچ اقدام عملی خاصی انجام نمی‌دهیم. در حالی که برای بسیاری از کشورها این موضوع بسیار اهمیت دارد؛ از آن به‌عنوان افتخار ملی یاد می‌کنند و نشان می‌دهند چه قوانین محکمی برای حفاظت از این مناطق دارند، گردشگری را توسعه می‌دهند و سرمایه‌گذاری می‌کنند. اما در ایران، پیش و پس از ثبت یک ذخیره‌گاه، عملاً تغییری دیده نمی‌شود.

«شهر تالابی» هم مفهومی تازه‌ است و هنوز مشخص نیست در آینده چه جایگاهی پیدا خواهد کرد. در مقایسه با کشورهای دیگر، ایران خیلی از آن استقبال کرده اما باید دید این هم سرنوشتی مشابه ذخیره‌گاه‌ها پیدا می‌کند، یا نه.


در طول این سفر فرصت بازدید از پروژهای حفاظتی هم داشتید؟ درباره حفاظت در ایران چه نظری داشتند؟

زیمبابوه‌ای‌ها در نقش میزبان، برنامه‌ای برای بازدید از پروژه‌های در حال اجرا ترتیب داده بودند. مسیر طولانی‌ای را طی کردیم. نزدیک به سیصد نفر در این برنامه حضور داشتند و گروه ما حدود چهل‌پنجاه نفر بود. در طول مسیر، از فرصت استفاده کردم و درباره‌ی ایران صحبت کردم. برایشان جالب بود. مثلاً تعجب می‌کردند که ما در ایران با آلودگی پلاستیکی در این حد گسترده مواجه نیستیم. تصاویری از پاکسازی داوطلبانه سواحل را نشان‌شان دادم و توضیح دادم که با وجود تحریم‌ها، ابتکاراتی مثل «نذر طبیعت» در ایران فعال است. در مورد یوز آسیایی صحبت کردم؛ این‌که چطور گونه‌ای در حال انقراض در ایران، تا این اندازه مورد توجه است و حتی تصویرش روی پیراهن تیم ملی نقش بسته. آن‌ها متعجب بودند که با وجود کمبود منابع، چطور تا این اندازه علاقه‌مند و پرتلاش هستیم.

 واقعیت این است که تنوع گونه‌ای در ایران چندان بالا نیست، اما برای خودم جالب بود که ما همین تنوع محدود را هم قدر می‌دانیم. در مقایسه با نوعی خودتحقیری که گاهی به آن دچاریم، این سفر باعث شد به این نتیجه برسم که شرایط ما آن‌قدر هم فاجعه‌بار نیست؛ دست‌کم در حوزه‌ی حفاظت از محیط زیست و فرهنگ مرتبط با آن، وضعیت به مراتب بهتر از آن چیزی است که گاهی تصور می‌کنیم.


در ایران، در کارهای حفاظتی چه موضوعاتی چالش‌برانگیز بوده و چه محدودیت‌هایی برای فعالیت مستقل محیط زیستی وجود دارد؟

 هر کسی در هر NGO تجربه متفاوتی دارد. برای من، منابع انسانی چالش اصلی بوده است. حتی می‌توانم بگویم موضوع فاند که دغدغه اصلی ان‌جی‌های ایران و دنیاست، برای ما در آوای بوم کمتر چالش‌برانگیز بود. ما منابع مالی را راحت‌تر پیدا می‌کنیم تا منابع انسانی. و البته خیلی دشوار است که منابع انسانی را نگه داریم. چون تعریف پروژه‌های محیط زیست در ایران غیرمالی است. یعنی فاندرها و کسانی که کمک می‌کنند فکر می‌کنند که باید پولشان مشخصاً فقط صرف آن حرکت یا آن سازه خاص شود و هزینه‌های منابع انسانی را در نظر نمی‌گیرند. در نتیجه برای هر کاری، مجبوریم از افراد بخواهیم که داوطلبانه کمک کنند، که این باعث می‌شود آنها به حق احساس مسئولیت کامل نداشته باشند و کارهای دیگرشان را اولویت قرار دهند. 

چالش بزرگ بعدی این است که حفاظت در ایران انحصاری است. و این را باید بی‌رودربایستی فریاد زد. نقش سازمان محیط زیست در ایران با بقیه سازمان‌ها و وزارتخانه‌های محیط زیست در دنیا متفاوت است. اینجا به‌جای نظارت، مجری شده‌اند. سازمان محیط زیست ما به جای اینکه سیاست‌گذار و قانون‌گذار باشد و بعد ناظر بر این سیاست‌ها و قانون‌ها باشند، خودش مجری است و در نتیجه امکان شکل گرفتن سازمان‌های مردم‌نهاد بین‌المللی محیط زیستی وجود ندارد. در نتیجه سازمان به‌جای اینکه ناظر فعالیت ما باشد، خیلی وقت‌ها رقیب فعالیت ماست. خواسته یا ناخواسته مانع فعالیت‌های ان‌جی‌اویی می‌شود و اجازه رشد نمی‌دهد.


چند ماه پیش که جایزه قهرمان تالاب را از رئیس سازمان محیط زیست گرفتید، گفتید که دیگر سرشماری پرنده‌ها را دنبال نمی‌کنید. هنوز روی این حرف هستید؟

بله، پارسال آخرین سال سرشماری پرندگان را انجام دادیم. هنوز روی حرفم هستم اما این فقط حرف من نیست، همه ما در انجمن آوای بوم اتفاق نظر داریم که در این مرحله برای حفاظت، از آنچه نیاز است بیشتر می‌دانیم. یعنی حجم داده‌های ما در حال حاضر بیشتر از حجم فعالیت‌ها و کنش‌های ماست. کاری مثل سرشماری، داده در اختیارمان می‌گذارد که بر اساسش تصمیم‌گیری و اقدام کنیم. ما مدام در حال جمع‌آوری اطلاعاتیم اما بدون هیچ اقدامی. این شاید با باور شماری دیگر از حفاظتگران در تضاد باشد. فکر می‌کنم ما به‌درستی تصمیم گرفتیم که از جمع‌آوری اطلاعات مقداری عقب بکشیم و خودمان و بقیه را تشویق کنیم که بیش از همیشه برای اقدام قدم برداریم. 


فکر می‌کنید در شرایط فشار و محدودیت و تهدید مدام، چطور می‌توان در فعالیت‌های مستقل محیط زیستی همچنان متمرکز و پیگیر ماند
؟

به نظر من سؤال بزرگتر این است که اصلاً آیا باید متمرکز و پیگیر ماند یا نه؟ در حال حاضر خودم این کار را می‌کنم اما این، درست یا غلط، انتخابی شخصی است. چون مشکلات فعلی، اغلب مرتبط با دولت است و عملاً شاید نتوانیم برایشان کاری کنیم. ولی درباره اینکه چطور می‌شود متمرکز و پیگیر ماند، باید بگویم که لازم است نسبت به فعالیت‌های سازمان‌های مردم‌نهاد در همه بخش‌ها تغییر نگرش اتفاق بیفتد. این تغییر پیش از همه باید در خود سازمان‌های مردم‌نهاد رخ بدهد. آنها در حال حاضر اصلاً تخصصی نیستند، هنوز در درون خود در جایگاه یک سازمان، قدرت کافی ندارند. و خودشان را بیشتر گروه خیریه می‌دانند تا نهاد تخصصی. بنابراین جواب سؤال من این است: تغییر نگرش همه ما، از ان‌جی‌اوها تا دولت.

حریم مسجد جهانی عتیق از پاتوق معتادان تا حصر توسعه

دهم تیرماه ۱۳۹۱ که نام مسجد جامع عتیق اصفهان در اجلاس کمیته میراث جهانی در سن‌پطرزبورگ به فهرست میراث جهانی اضافه شد، موضوع ساخت و سازها در حریم مسجد عتیق بر پرونده سایه انداخته بود و به گفته معاون میراث فرهنگی وقت، این نگرانی وجود داشت که کمیته میراث جهانی با ثبت اثر موافقت نکند. مسجد عتیق ثبت جهانی شد و یونسکو در بخش مربوط به نیازهای حفاظتی و مدیریتی پرونده ثبت مسجد جامع تاکید کرد: «لازم است که این بنا و حریم آن به‌طور کامل در طرح‌های جامع شهری اصفهان و آیین‌نامه‌های شهرسازی گنجانده شود و همکاری مستمر میان سازمان میراث فرهنگی و نهادهای شهری برقرار باشد.» با وجود تاکید یونسکو بر برنامه‌ریزی ایران برای حفظ حریم مصوب این اثر جهانی، درست یک ماه بعد از ثبت جهانی، تعرض‌ها به حریم این اثر جهانی خبرساز شد. البته تخریب‌ بافت تاریخی اطراف مسجد جامع مسبوق به سابقه بود، اما ثبت این اثر و حریم مصوب آن در فهرست میراث جهانی و تاکید یونسکو بر توجه به این حریم، هم نتوانست حریف سوداگری‌ها شود. تخریب‌ها و تغییر و تحولات در حریم مسجد عتیق اصفهان همچنان ادامه دارد. همین چند روز پیش گودبرداری شهرداری در گذر کمر زرین با واکنش‌های گسترده و در نهایت ورود دادستانی اصفهان به موضوع روبرو شد. اما چرخ توسعه نامتوازن نه در اصفهان و نه در هیچ یک از شهرهای دیگر حتی به قیمت زیر تیغ بردن ارزشمندترین آثار تاریخی و فرهنگی ایران، از حرکت باز نخواهد ایستاد. 


از حاکم‌نشینی عصر ایلخانی تا تصرف معتادان

هفته آینده قرار است شورای فنی میراث فرهنگی در اصفهان تشکیل جلسه دهد. گفته می‌شود یکی از مهمترین پرونده‌های مورد بررسی در این جلسه، پرونده خانه‌های تاریخی محله ابواسحاقیه است. محله‌ای در حریم درجه یک مسجد عتیق که بخش بزرگی از آن در سایه بی‌توجهی مسئولان و بی‌برنامگی‌ها تخریب شده و بخش دیگر آن هم در آستانه ویرانی است. شواهد نشان می‌دهد که این محله در دوره ایلخانی محله حاکم‌نشین اصفهان بوده و همین امر باعث شده بناهای موجود در آن دارای شاخصه‌های بسیاری در معماری باشند و در نتیجه می‌توان گفت بافت تاریخی این محدوده از اهمیت معماری بالایی برخوردار است. اما رهاشدگی این محله در سال‌های اخیر خانه‌های ارزشمند آن را تبدیل به پاتوق معتادان کرده است.

امید فعالان میراث فرهنگی به ثبت ملی خانه‌های ارزشمند این محله است. موضوعی که سال‌هاست با تسامح با آن برخورد شده است. هر چند ثبت در فهرست میراث ملی به تنهایی متضمن حفاظت نیست، اما شاید بتواند روزنه‌ای باشد برای حفظ این بناهای شاخص. وضعیت خانه‌های تاریخی این محله از جهتی دیگر پیچیده و بغرنج است. سال ۱۳۹۵ دانشگاه علوم و حدیث اقداماتی برای تملک خانه‌های تاریخی این محله با هدف تغییر کاربری به مراکز آموزشی زیر مجموعه خود کرد. طرح ارائه شده از سوی این دانشگاه در همان سال توانست مصوبه ماده پنج را دریافت کند. بناها تملک و بعد به حال خود رها شد. با اینکه در مصوبه تاکید شده رویکرد این طرح باید حفاظت، مرمت و بازسازی بافت موجود بر اساس شواهد تاریخی باشد، رویه اما چیز دیگری بود.

در سال‌های اخیر یک سازمان مردم‌نهاد به شکل داوطلبانه اقدام به مستندسازی خانه‌های این محله و آماده کردن پرونده ثبت آنها کرد. «محدثه انصاری» دبیر سازمان مردم‌نهاد همبود نصف جهان که در چهار سال گذشته به صورت مستمر پیگیر مستند‌سازی و تهیه پرونده ثبتی خانه‌های تاریخی ابواسحاقیه بوده، درباره وضعیت این بناها و طرحی که برای آنها در نظر گرفته شده به «پیام ما» می‌گوید: «ما یک سری اسناد پیدا کردیم که مربوط به قبل از انقلاب است. بازدیدهایی از خانه‌ها انجام شده و بر اساس معیارهای آنها -که اغلب وجود تزئینات در بنا بوده- این خانه‌ها فاقد ارزش اعلام شده‌اند. در حالی که ما با دانش امروزمان می‌دانیم که ارزشمندی یک خانه تاریخی وابسته به میزان تزئیناتش نیست، بلکه کالبد معماری و سیمایی که دارد و المانهایی که نشان می‌دهد بنا معرف چه دوره‌ای است در تعیین اهمیت و ارزش آن نقش دارد.» او به وضعیت فعلی این خانه‌ها اشاره دارد و اینکه این شرایط چقدر حس ناامنی را برای اهالی محله تشدید و از طرفی تخریب این بناها را به واسطه رهاشدگی و تجمع افراد بی‌خانمان تسریع کرده است. او درباره طرح ارائه شده برای میدان امام علی و کاربری که برای بخشی از محله ابواسحاقیه تعیین شده می‌گوید لکه‌ای در این طرح تعریف شده که با نام «دانشگاه علوم و حدیث» ثبت و این محدوده در طرح بخش زیادی از محله ابواسحاقیه را شامل می‌شود: «بر همین اساس قرار بر این بود که تعداد زیادی از خانه‌های واجد ارزش محله با حفظ کالبد و سیمایی که دارند مرمت شده و در اختیار دانشگاه علوم و حدیث قرار گیرند.» اما مسئله این است که در تعیین ارزشمندی این بناها و تغییر کاربری‌ آنها چندان به اصول حفاظت توجه نشده است: «دو پلاک از خانه‌های تاریخی، در طرح یک لکه سبز رنگ بوده که قرار است تخریب شده و کاربری پارک پیدا کنند. در حالی که یکی از این خانه‌ها معماری مفصل و حتی آسیاب اختصاصی دارد. در تعدادی از خانه‌هایی که در طرح قرار است تخریب شوند، بخش زیادی از بنا سالم است، از لحاظ مدارک فنی و پلان و جزییات اشکالی ندارد، اما برنامه‌ای برای حفاظتشان دیده نشده است.» خانه‌هایی که دانشگاه علوم و حدیث به تملک درآورده سالهاست به حال خود رها شده‌اند. همان رویه‌ای که در بسیاری از بافت‌های تاریخی وجود دارد. رهاشدگی و تخریب تدریجی بافت تاریخی. محدثه انصاری درباره اینکه با چه کاربری‌هایی می‌توان این محله را دوباره احیا کرد می‌گوید: «باید ابتدا به ظرفیت‌های موجود توجه کرد. به نظر من، چون این منطقه ذاتاً یک محله‌ مسکونی است، اولویت باید بازگرداندن زندگی و سکونت به آن باشد. ایده‌آل‌ترین حالت این است که خانه‌هایی که امکانش را دارند، دوباره به سکونت معاصر در کالبد تاریخی اختصاص پیدا کنند. بسیاری از این خانه‌ها ظرفیت این را دارند که به عنوان محل زندگی مورد استفاده قرار بگیرند. اما آن‌هایی هم که به دلایل فنی یا ساختاری نمی‌توانند پاسخ‌گوی سکونت باشند، می‌توانند نقش مکمل ایفا کنند؛ مثلاً به کاربری‌هایی اختصاص پیدا کنند که کیفیت زندگی ساکنان را ارتقا دهند. ایجاد مراکز فرهنگی در این خانه‌ها یک گزینه قابل توجه است. داشتن یک مرکز فرهنگی که پاسخ‌گوی نیازهای اقشار مختلف مردم باشد و الزاماً رویکرد ایدئولوژیک نداشته باشد، می‌تواند فضای محله را متنوع‌تر و پویاتر کند. برخی از این خانه‌ها می‌توانند به عنوان سرای محله، اقامتگاه، کافه یا گالری فرهنگی مورد استفاده قرار بگیرند و به ارتقای کیفیت زیست در محله کمک کنند. تا زمانی که ساکن در محله‌ای حضور نداشته باشد، حفاظت از آن محله تاریخی بی‌معناست.» 


مسیر غلط به مقصد درست نمی‌رسد

«علیرضا ایزدی» مدیرکل دفتر ثبت آثار و حفظ و احیا میراث معنوی و طبیعی وزارت میراث فرهنگی درباره وضعیت حریم مسجد عتیق و همچنین خانه‌های تاریخی محله ابواسحاقیه به «پیام ما» می‌گوید: «مسجد جامع، دارای عرصه و حریم مصوب و ثبت‌شده در یونسکو است و رعایت نکردن ضوابط آن، ما را دچار چالش‌های جدی خواهد کرد. اگر استاندار و شهردار شعار توسعه گردشگری می‌دهند، باید توجه داشته باشند که استان اصفهان به واسطه همین آثار و بناهای تاریخی است که می‌تواند گردشگر جذب کند. امروز با سیاست‌های اشتباه دیگر نه اقلیم برای اصفهان باقی مانده، نه آب‌وهوا؛ فقط همین بناها هستند که می‌توانند زمینه‌ساز توسعه پایدار گردشگری شوند. توجه نکردن به این واقعیت ما را در مقابل مراجع تصمیم‌گیرنده‌ای همچون یونسکو قرار می‌دهد.» ایزدی درباره تعامل با مدیریت شهری اصفهان می‌گوید: «ما در چارچوب قانونی خود، به مدیران شهری اصفهان اعلام کرده‌ایم که باید ضوابط رعایت شود؛ وگرنه دچار چالش خواهند شد. شهرداری موظف است جزئیات اجرایی کار را به ما ارائه دهد تا با انطباق بر ضوابط، هماهنگی‌های لازم انجام شود. بارها، اعلام کرده‌ایم که ما نمی‌خواهیم مانع توسعه اصفهان یا حل مشکلات ترافیکی آن شویم؛ اما این کار راه دارد. همان‌طور که در فرانسه، مسکو و سن‌پترزبورگ انجام شده، راه اصولی دارد.»

ایزدی با مرور اقداماتی که در سالهای اخیر در حریم مسجد عتیق صورت گرفته می‌گوید: «مسیر غلط، مقصد غلط خواهد داشت. با مسیر اشتباه نمی‌توان به هدف درست رسید. تصمیم‌گیری امروز ما نباید به چالشی منجر شود که نتایج جبران‌ناپذیر داشته باشد. در مورد محله ابواسحاقیه هم همینطور است. من به آقای کشکولی ریاست دانشگاه علوم و حدیث هم گفته‌ام که باید بپذیریم اشتباه کرده‌ایم. هر زمان لودر وارد بافت تاریخی شده، بدون استثنا اشتباه بوده است. ما این اشتباه را مرتکب شدیم و بازگشت به قبل آن ممکن نیست. اما می‌توان با وضع موجود، طرح مطالعاتی برای تک‌بناهایی که ارزشمندند تهیه کرد. من تک‌تک این بناها را از نزدیک دیده‌ام و می‌دانم چه شرایطی دارند. این بناها واجد ارزش هستند و بعضی هم استحکام خوبی داشته و قابلیت ثبت دارند. اما همین بناها را اگر به حال خود رها کنیم معلوم است چه وضعیتی پیدا می‌کنند. وقتی اجازه می‌دهیم درِ یک خانه شکسته شود و آن را رها می‌کنیم، مشخص است که چه کسانی وارد آن می‌شوند؛ آباد کردن آن منطقه با همین شرایط امکان‌پذیر است. بخشی از بناها از بین رفته‌اند، اشکالی ندارد. می‌توان راه‌سازی و محوطه‌سازی انجام داد و به این محدوده هویت دوباره داد.» ایزدی معتقد است ذی‌نفعان باید تصمیم منطقی بگیرند تا شأن این مسجد حفظ شود. به باور او: «در معماری ایرانی، بنا با محیط پیرامونی‌اش معنا پیدا می‌کند. شأن مسجد عتیق هم با وضعیت محلات پیرامونش تعریف می‌شود. البته خود مسجد هم زیبا و ارزشمند است، اما بدون پیرامونش، هویتی که باید داشته باشد را نخواهد داشت. این یک زنجیره است. مگر می‌توان در آن انقطاع ایجاد کرد و اثر را به‌صورت منفرد بررسی کرد؟» امید بسیاری از فعالان میراث فرهنگی اصفهان به جلسه شورای فنی هفته آینده است تا شاید خانه‌های تاریخی ابواسحاقیه به ثبت ملی برسند. خانه‌هایی که به لطف بی‌توجهی‌ها ارسی‌هایشان هیزم زمستان بی‌خانمان‌های شهر شد و اتا‌ق‌های نقاشی‌شان دود گرفته از آتش‌سوزی‌های خماری معتادان که پناهشان این خانه‌های فراموش شده بود. هر چند ثبت در فهرست میراث ملی ضمانتی بر نجات و احیا نیست، اما شاید مالک این بناها را به صرافت این بیندازد که این کتمان تخریب و رها کردن این بخش از هویت شهری اصفهان را کنار بگذارد و فکری به حال وضعیت آنها کند. 

بلاتکلیفی حفاظتگران در ماندن یا رفتن

در روزهایی که هر تصمیم کوچک می‌تواند آینده‌ای بزرگ را تحت‌الشعاع قرار دهد، کنشگری در حوزه محیط‌زیست بیش از همیشه شبیه راه رفتن بر لبه‌ تیغ شده است. فعالان و حفاظتگرانی که سال‌هاست با حداقل منابع و حداکثر فشارها، تهمت‌ها و محدودیت‌ها تاب آورده‌اند، اکنون با بحرانی عمیق‌تر از همیشه مواجه‌اند: سایه‌ سنگین جنگ، ناامنی و تحریم که نه‌تنها آرامش روانی آن‌ها را نشانه رفته، بلکه بسیاری از فعالیت‌های علمی، حرفه‌ای و میدانی را نیز به محاق برده است.

این حفاظتگران سال‌هاست در شرایطی فراحد (Extreme) زندگی می‌کنند؛ جایی میان بقا و فروپاشی، میان امید به اصلاح و واقعیتی که هر روز بی‌رحمانه‌تر بر آن‌ها آوار می‌شود. تصمیماتی که در اتاق‌های دربسته گرفته می‌شوند، بودجه‌هایی که هیچ‌گاه کافی نیستند و فضایی که نه امنیت روانی دارد، نه پایداری شغلی و درآمد کافی و نه چشم‌انداز روشن. در چنین شرایطی، یک شایعه، یک اتهام بی‌اساس یا حتی نامه‌ای بی‌امضا کافی است تا مسیر یک پروژه یا زندگی یک کنشگر برای همیشه مختل شود‌ و اکنون، جنگ و سایه‌ شوم آن نیز به این مجموعه افزوده شده است.

جامعه‌ حفاظتگران، جامعه‌ای نحیف و بی‌پشتوانه است؛ آنچه تاکنون آن‌ها را سر پا نگه داشته، صرفاً علاقه و تعهد بوده، که آن هم ترک برداشته است. امروز، این جامعه بیش از هر زمان دیگری در گرداب انقراض گرفتار شده است؛ نه به‌خاطر کم‌کاری، بلکه به دلیل انباشت بحران‌ها و فرسایش تدریجی انگیزه‌ها، فرصت‌ها و اعتمادها.

وقتی به گفت‌وگوهای درونی آن‌ها نگاه می‌کنیم یا بازتاب‌های خاموش و نگران‌شان را در فضای مجازی مرور می‌کنیم، با چیزی فراتر از اضطراب فردی مواجه می‌شویم: نوعی بلاتکلیفی جمعی، سرگشتگی و ابهامی که تنها سکوت از دل آن بیرون می‌آید؛ سکوتی که گاه بلندتر از هر فریاد است. برای کسانی که هنوز در برزخ «ماندن یا رفتن» گرفتارند، این بلاتکلیفی دردناک‌تر از هر چیز است؛ چراکه در حوزه‌ محیط‌زیست، زمان کالایی بی‌بدیل است و گذر هر روز، یعنی اتلاف انگیزه، منابع و امید.

بسیاری از این متخصصین در خاک خود مانده‌اند؛ با پیوندی عاطفی به سرزمین، با حس مسئولیت و باوری دیرینه به امکان تغییر. اما امروز، حتی این امیدها نیز فروغی ندارند. برای بسیاری، مهاجرت دیگر انتخاب نیست، بلکه گریز از فرسایش است؛ و ماندن، نه تصمیمی آگاهانه، که نوعی تاب‌آوریِ بی‌افق شده. چه کسی آن‌ها را به این ماندن موظف کرده؟ و چرا باید رنج، همچنان فضیلتی اخلاقی تلقی شود؟

با وجود تمام دشواری‌ها، این حفاظتگران در طی سالیان دستاوردهای ارزشمند داشته‌اند: کاهش تعارضات انسان‌ و حیات‌وحش، پایش و حفاظت از جمعیت گونه‌های در حال انقراض، آموزش و توانمندسازی جوامع محلی، مشارکت در مدیریت منابع طبیعی و حفاظت از زیستگاه‌ها. اما این دستاوردها همواره در آستانه‌ فروپاشی بوده‌اند. آن‌چه در برابرشان است، صرفاً یک بحران مقطعی نیست؛ بلکه پدیده‌ای ساختاری ا‌ست، محصول سال‌ها انباشت ناکارآمدی، ناامنی و بحران‌های مزمن اقتصادی و سیاسی.

عموم جامعه جوان ایران و معدود افراد باقی مانده حفاظتگر، بخش مهمی از عمر حرفه‌ای خود را در انتظار «دور بعدی مذاکرات» گذرانده است. کنشگری که نرخ ارز برایش بیش از وضعیت زیستگاه‌ها تعیین‌کننده بوده و توییتی سیاسی توانسته حاصل سال‌ها تلاش میدانی را یک‌شبه نابود کند. این‌ها تحریم را زیسته‌اند؛ دیده‌اند چگونه یک قطعنامه، پروژه‌ها را متوقف می‌کند، همکاران را پراکنده می‌سازد و مسیرهای همکاری علمی بین‌المللی را سد می‌کند.

آنها بارها پرسیده‌اند که در چنین شرایطی، چه باید کرد؟ به راهکارهایی هم رسیده‌اند، اما هر بار که گامی به‌سوی تحقق آن‌ها برداشته‌اند، با دیوارهایی بلندتر مواجه شده‌اند؛ دیوارهایی که پس از جنگ تحمیلی ۱۲روزه، ضخیم‌تر و تهدیدآمیزتر از همیشه‌ هستند. پروژه‌ها تعلیق می‌شوند، ایده‌ها خاموش می‌مانند و حتی صحبت درباره‌ به کارگیری تکنولوژی و ابزارهای جدید حفاظت و چشم‌انداز آینده «حساس» تلقی می‌شود. بزرگان این حوزه با دلسوزی پنهان، می‌گویند:  «به آن‌ها فکر هم نکن.»

با این حال، این جامعه نه چالشی برای کشور بوده و نه باری بر دوش آن؛ بلکه همواره از مهم‌ترین مدافعان امنیت، آرامش، ثبات و توسعه‌ پایدار بوده است. مأموریت آن‌ها حفظ توازن اکولوژیک، کاهش تنش‌های محیط‌زیستی، ترمیم اعتماد عمومی و جلوگیری از تهدیدهای زیستی و بحران‌های اجتماعی ناشی از تخریب طبیعت است، کاری که همواره بی‌دفاع انجام شده است.

در این روزها که جنگی آشکار با رژیمی نامشروع نگاه‌ها را به سفیر موشک ها و آسمان دوخته است، نباید از جنگی دیگر غافل شد: جنگی دیرپا و بی‌صدا برای بقا و سلامت سرزمین. آتشی که نه از بیرون، بلکه از دل خشکی رودخانه‌ها و تالاب‌ها، انقراض گونه‌ها، آتش‌سوزی جنگل‌ها، نابودی زیستگاه‌ها و فرسایش خاک برخاسته است. سربازان و مدافعان این جبهه، همین حفاظتگران‌ هستند که هم از خارج، با تحریم و انسداد علمی و هم از داخل، با تهمت، حذف و سوءظن، زخمی شده‌اند.

اگر امروز در این میدان به وفاق و هم‌افزایی نرسیم، اگر به‌جای ممانعت بی‌دلیل و ناآگاهانه و خاموش‌کردن صداها، به مشارکت نیندیشیم، بازنده‌ایم؛ بازنده‌ جنگی که در آن نه ‌فقط آسمان و خاک، که آینده‌ این سرزمین را از دست خواهیم داد.

و شاید، در دل این تلخ‌ترین روزها، معنای یک جمله‌ قدیمی بیش از همیشه روشن شده باشد: در چنین شرایطی، گِله و اعتراض، نه نشانه‌ ضعف، که شاید آغازی دوباره برای تلاش و مقاومت باشد.

حفاظت در تعلیق

دوران آتش‌بس قرار گرفتن در یک وضعیت تعلیق است. در این دوران حساسیت‌ها نسبت به هر گونه فعالیتی بالا می‌رود و با اما و اگرهای بیشتری مواجه می‌شود. حوزه کاری کارشناسان حیات‌وحش بدون جنگ کم مشکل نداشت. با این حال کارشناسانی مانند باربد صفایی‌مهرو، خزنده‌شناس معتقدند چالش‌های حفاظت بسیار فراتر از وضعیت آتش‌بس و تعلیق ایجاد شده به واسطه آن است.

به گفته صفایی مهرو نزدیک به سه سال است که فضای پروژه‌های میدانی و پژوهشی در حوزه محیط‌زیست در حالت تعلیق و رکود قرار دارد. هیچ پروژه‌ای به‌صورت واقعی و مؤثر در حال اجرا نیست و آنچه تحت عنوان «اجرای پروژه» تعریف می‌شود، تنها روی کاغذ معنا دارد. «تنها گزینه پیشنهادی به کارشناسان این است که با اوراق مشارکت دولتی اغلب ۵۰ یا ۱۰۰ و گاها ۲۰۰ میلیون تومان وارد فاز عملیاتی شوند، با احتساب کسر مالیات، بیمه و سایر هزینه‌ها، مبلغ نهایی دریافتی به‌زحمت به حدود ۲۰ و نهایتا ۴۰ میلیون تومان برای یک فصل کاری می‌رسد. که باید از این رقم هزینه‌های حمل‌ونقل، تغذیه، تجهیزات میدانی، چاپ چند نسخه گزارش و… کاسته شود. در چنین شرایطی، اجرای یک پروژه عملا غیرممکن شده مگر اینکه از جیب کارشناس هزینه شود.»

بسیاری از کارشناسان زبده حیات‌وحش بر پایه اعتبار شخصی و تعهد حرفه‌ای‌شان، تلاش می‌کنند پروژه‌ها را پیش ببرند،  با این حال، در عمل نه حمایت مالی دریافت‌ می‌کنند و  نه زمان‌بندی منسجم و پشتوانه معنوی وجود دارد. «این کارشناسان در مقابل طرحی که انجام می‌دهند اوراقی دریافت می‌کنند که حداقل دو تا سه سال بعد سررسید دارد و نقد می‌شود، اگر هم در بازار بفروشند بیشتر از ۴۵ تا ۵۰ درصد ارزش اسمی این اوراق، قدرت نقدشوندگی ندارد. در چنین ساختاری، نمی‌توان انتظار داشت نیروی تخصصی محیط‌زیست انگیزه یا امکان و توان فعالیت داشته باشد و اغلب سرخورده و بی‌انگیزه شده‌اند».

به گفته صفایی‌مهرو در شرایطی که پروژه‌ای تعریف نمی‌شود، پرداختن به موضوع صدور مجوز تهی از معناست. «به صراحت می‌گویم که امروز، پروژه‌ای به معنای واقعی در حال اجرا نیست. اگر شما باور دارید که چنین نیست، فهرستی از پروژه‌هایی ارائه شود که در حال حاضر توسط حداقل ۳۰ تا ۴۰ کارشناس برجسته حیات‌وحش در کشور در حال اجرا باشد. حداقل ما چنین چیزی را نمی‌بینیم. فقط برخی شرکت‌های مهندسی مشاور پروژه‌های تحقیقاتی را زخمی می‌کنند و بدون خروجی مشخصی آن‌ها را به با تمام کاستی‌ها به اتمام می‌رسانند.»

قبل از کرونا هم وضعیت امنیتی برقرار بود، بعد وارد رکود دوران همه‌گیری شدیم.از سال ۱۴۰۱ به بعد و به ویژه پس از کرونا، پروژه‌های مرتبط با حفاظت به اتکا اوراق تعریف شده‌اند و دستمزد نهایی کارشناسان، در خوشبینانه‌ترین حالت، چیزی بین ۱۰ تا ۲۰ میلیون تومان بوده، رقمی که  کفاف نیازهای یک فرد را نمی‌دهد چه برسد به یک تیم مطالعاتی. «در چنین شرایطی، چگونه می‌توان انتظار داشت نظام حفاظت محیط‌زیست کشور پویا باقی بماند؟ بدون شک تولید داده و دانش در عرصه علوم تجربی تنها چیزی است که آن را سر پا نگه می‌دارد.»

اوضاع از نظر صفایی مهرو زمانی نگران‌کننده‌تر می‌شود که بدانیم با حذف کارشناسان مستقل، عملا کار میدانی متوقف شده است. «آنچه می‌دانیم این است که با توجه به محدودیت‌های دستگاه‌های دولتی، یک کارشناس داخل سازمان نهایتا یک یا دو روز در ماه امکان بازدید میدانی دارد. نتیجه چنین حضوری سفر بدون چارچوب علمی، بدون متدولوژی مشخص، نبود تکرارپذیری و در نتیجه بدون تحلیل علمی است. در غیاب داده‌های جدید، حتی داده‌های پیشین نیز فاقد ارزش تحلیلی شده‌اند، و زنجیره علمی و کاربردی لازم برای مدیریت مناطق و زیستمندان قطع می‌شود. چنین وضعیتی به معنای نهادینه‌ شدن یک سیستم ایستا و بدون بازتولید علمی است.»

ادامه چنین روندی به نظر این خزنده‌شناس خروج کارشناسان حیات‌وحش از عرصه حفاظت است. «کارشناسان ناگزیر به ترک حوزه کاری خود و جذب مشاغل غیرمرتبط می‌شوند و یا تصمیم می‌گیرند به دلیل تحصیل یا درآمد مکفی مهاجرت کنند. به این ترتیب نه‌تنها دانش فنی انباشته نمی‌شود بلکه امکان بازتولید آن نیز از بین می‌رود. ساختار اداری هم به برگزاری جلسات و نامه‌نگاری‌های معمول و اغلب کم‌ثمر محدود شده، بدون آنکه خروجی موثری در سطح میدان داشته باشد.»

او به پروژه زاگرس در دوران مدیریت «شیرین ابوالقاسمی» اشاره می‌کند. «یک نمونه موفق قابل اشاره، پروژه زاگرس در سال پایانی فعالیت آن بود. با یک تغییر مدیریت، با هدایت خانم ابوالقاسمی کارشناسان دور هم جمع شدند، برنامه‌ریزی کردند، مقالات تخصصی بررسی و کار میدانی تعریف شد، سمینار زاگرس اتفاق افتاد و تنها تولیدات آن طرح ملی و بین‌المللی شکل گرفت. اما متاسفانه آن تجربه تنها به خاطره‌ای موفق محدود مانده است.»

به گفته این خزنده‌شناس فعالیت سازمان محیط‌زیست به نامه‌نگاری محدود شده است. «مجوز برای احداث باغ‌وحش، واردات گونه، پرورش گونه‌های خاص و… اما پایش میدانی، بررسی تنوع زیستی، حمایت از گونه‌های در معرض تهدید به ویژه کوچک جثه‌ها چه می‌شود؟ دوزیستان، به‌ویژه سمندرها، اکنون با ۴۱ درصد از گونه‌ها یکی از در معرض تهدیدترین گروه‌های جانوری هستند. همچنین بیش از ۵۰ گونه خزنده بومزاد (آندمیک) داریم که اطلاعات آنها محدود به یک یا نهایتا دو مقاله می‌شود، در دو دهه گذشته چه اقدامی برای آن‌ها صورت گرفته؟ هیچ و هیچ، در شرایطی که حتی اجرای چنین پروژه‌های کوچکی هم از توان سازمان خارج است، چگونه می‌توان به حل مسائل کلان محیط‌زیست کشور امیدوار بود؟»

بهترین اقدام از نظر صفایی مهرو حمایت جدی از ظرفیت‌های غیردولتی، تسهیل‌گری برای فعالان مستقل و احیای پروژه‌های میدانی متوسط مقیاس است. «اگر این کار انجام نشود ما علاوه بر گونه‌های حیات‌وحش، سرمایه انسانی خود را هم از دست می‌‌دهیم. اکثر نسل جدید تحصیل‌کرده‌های رشته حیات‌وحش به فکر مهاجرت هستند و ما با خلا کارشناس در سال‌های آتی بیش از پیش مواجه خواهیم شد. از خصوصیات علوم تجربی آن است که طرح‌های در حین اجرا کارشناسان را آبدیده می‌کردند، حالا چگونه نسل بعد امکان کسب تجربه در میدان را داشته باشند؟»


ساختار حفاظت قفل شده

ایمان ابراهیمی حفاظتگر چالش اصلی را در ساختار حفاظت از حیات‌وحش می‌داند. به گفته او اگر این ساختار تغییر نکند، نه انجمن‌ها می‌توانند کاری انجام دهند و نه متخصصان مستقل. «در صورت ادامه این روند در بلندمدت نمی‌توان به موفقیت پایدار در حفاظت از تنوع زیستی امیدوار بود. حتی اگر موفقیت‌های موقتی و موردی در برخی مناطق نظیر پارک ملی گلستان یا توران حاصل داشته باشیم، باز هم این این موفقیت‌ها مقطعی هستند.»

سازمان حفاظت محیط زیست ایران با سازمان‌های مردم‌نهاد و متخصصان مستقل تعارض منافع دارد. دلیل آن هم مشخص است؛ علت منابع مالی آن‌ها مشترک است و سازمان محیط زیست به اشتباه گمان می‌کند که می‌تواند ماموریت‌های سازمان‌های مردم‌نهاد را هم به عهده بگیرد. «سازمان محیط‌زیست از قدرت اجرایی بیشتری نیز برخوردار است و به همین دلیل، منابع مالی را بیشتر به خود جذب می‌کند.»

این حفاظتگر نیم نگاهی به کشورهای توسعه‌یافته نظیر آمریکا می‌اندازد. «در این کشور نهادهایی مانند «US Fish and Wildlife Service» یا وزارت محیط زیست در دیگر کشورها، با استفاده از منابع دولتی و بودجه‌های ملی، به دنبال پیشبرد اهدافی هستند که دولت‌ها تعیین می‌کنند. اما نکته مهم اینجاست که اهداف این نهادها، وابسته به سیاست‌های دولت‌های وقت هستند و با تغییر رئیس‌جمهور، سیاست‌های آنها هم  تغییر می‌کند.»

به گفته ابراهیمی اهداف سازمان‌های مردم‌نهاد فراتر از دولت‌ها، زمان و فضای سیاسی است و منابع مالی آن‌ها هم مستقل از دولت تامین می‌شود. «کمک‌های مردمی، مسئولیت اجتماعی شرکت‌ها و… تامین‌کننده منابع مالی سازمان‌های مردم نهاد هستند. حتی بزرگ‌ترین نهادهای غیردولتی محیط‌زیستی مانند WWF کمتر از ۲۰ درصد بودجه خود را از دولت‌ها دریافت می‌کند که آن هم در قالب قراردادهای مشترک همکاری است و نه تامین مالی مستمر.»

مشکل بنیادین در ایران از نظر این حفاظتگر این است که سازمان حفاظت محیط زیست وظیفه‌ و جایگاه خودش را اشتباه درک کرده است. «این سازمان، که به‌عنوان یکی از معاونت‌های ریاست‌جمهوری فعالیت می‌کند، باید بر سیاست‌گذاری، نظارت و تنظیم آیین‌نامه‌ها و چارچوب‌های حفاظتی متمرکز باشد؛ نه بر اجرا. ورود این سازمان به عملیات اجرایی در جزئی‌ترین مسائل مانند دستورالعمل حفاظت از یک گونه خاص، کاملا اشتباه است. اجرا، وظیفه نهادهای مدنی و تخصصی است و سازمان محیط زیست باید نقش ناظر و سیاست‌گذار را ایفا کند.»

ریشه این مشکل به گفته ابراهیمی تاریخی است. زمان تاسیس سازمان حفاظت محیط‌زیست تشکل‌های مردم‌نهاد وجود نداشتند و تنها راه برای فعالیت در عرصه حفاظت ورود به بدنه سازمان بود. «همه متخصصان ناگزیر وارد دولت می‌شدند، چون هیچ گزینه دیگری وجود نداشت. این الگو تا به امروز بدون تغییر مانده و باعث شده که سازوکار حفاظت از محیط زیست و مدیریت مناطق تحت حفاظت در همان الگوی دهه پنجاه قفل شود. سازمان محیط‌زیست نه‌تنها در تمامی پروژه‌ها و اقدامات اجرایی خود را صاحب‌اختیار مطلق می‌داند، بلکه به‌طور انحصاری عمل می‌کند و حتی در اجرای پروژه‌ها نیز خودش کارفرما و ناظر است.»

چنین وضعیتی باعث شده سازمان حفاظت محیط‌زیست بخواهد تمامی منابع مالی را  اعم از دولتی، غیردولتی، مسئولیت اجتماعی شرکت‌ها و کمک‌های مردمی در اختیار داشته باشد. خود را متولی انحصاری اجرای طرح‌ها و پروژه‌های حفاظتی بداند و  هم‌زمان، نقش ناظر و سیاست‌گذار را را هم برای خود قائل است. «در چنین شرایطی، عملا امکان حضور و تاثیرگذاری مستقل برای تشکل‌ها و نهادهای تخصصی مردمی از بین می‌رود. نه منابعی در اختیارشان است،‌ نه فضای قانونی و اجرایی برای فعالیت. بدون پشتوانه حقوقی مشخص، سازمان محیط‌زیست با ادبیاتی دستوری و از موضع بالا، تعیین می‌کند که یک تشکل چه کار بکند و چه کار نکند؛ در حالی که وظیفه‌اش باید تنها تنظیم سیاست و نظارت کلان باشد و نه دخالت.»

ابراهیمی معتقد است تا زمانی که این ساختار اصلاح و نقش سازمان‌های دولتی از اجرا جدا نشود، نه می‌توانیم از ظرفیت نهادهای مدنی بهره ببریم، نه از تخصص افراد مستقل، و نه می‌توانیم به چشم‌انداز بلندمدت موفقی در حوزه حفاظت از محیط‌زیست و حیات‌وحش کشور امید داشته باشیم.

دست‌هایی که رفته‌اند

هیچوقت کفش و کیفی که پارگی دارد اما قابل تعمیر است را دور نمی‌اندازم. اما این روزها خریدن یک جفت کفش نو راحت‌تر از پیداکردن کسی است که نخ و سوزنی به دست بگیرد و دور کفشت را جوری بدوزد که حالاحالاها بتوانی با آن راه بروی.

دو سال پیش در خیابان میرزای شیرازی پیرمردی افغانستانی را دیدم که شد ناجی من برای دور نینداختن بیشتر. در پیاده‌رو بساط داشت. آنقدر در کارش خبره بود که حتی یکبار پیش نیامد چیزی را بد تعمیر کند یا حتی دیر تحویل دهد. نهایت این انتظار، یک ساعت زمان می‌برد. یک مدت بعدتر هم یک نفر دیگر را هم در همان حوالی پیدا کردم که از قضا او هم اهل افغانستان بود.

جنگ که تمام شد و قدم‌زدن در خیابان‌های تهران کمتر برایم هراس‌انگیز بود، به پیاده‌روی‌های معمول سابقم بازگشتم. آن اوایل، مثل بسیاری دیگر، ترس از دست رفتن آدم‌های زیادی را داشتم. پس یکی از اولین کارهای من شد شمردن دست‌فروش‌های مترو یا خیابان که هرروز می‌دیدمشان. اگر یک نفرشان سر جای سابقش بساطش پهن نبود، از دیگری می‌پرسیدم «کجاست؟» یا «کی برمی‌گردد؟»

از روزهای آتش‌بس روزهاست که می‌گذرد. یک جفت از کفش‌هایم نیاز به تعمیر دارد و خواستم سری بزنم به همان خیابان تا پیرمرد، شفادهنده کفش‌هایم باشد. دیدم سر جای همیشگی‌اش نبود. آن یک نفر دیگر هم. واقعیت، مثل یک سطل آب یخ، ناگهان به یادم آورد که آن‌ها هم شاید حالا مثل بسیاری دیگر از افغانستانی‌ها ناچار به ترک ایران شده‌اند.

مهاجران افغان در ایران در بخش‌های ساختمانی، کشاورزی و مشاغل سخت حضور داشته‌اند؛ با کمترین دستمزد و بیشترین کارکرد. با رفتنشان حالا رفته‌رفته نبودنشان در مشاغل خرد و سخت در حال آشکار شدن است. مثل همان ۵۰ درصد کارگران ساختمانی افغان که با رفتنشان به گفته رئیس کانون انبوه‌سازان تهران، پروژه‌های ساختمانی دچار وقفه شدند. اگرچه حضور هر مهاجر در هر کشوری باید سازمان‌یافته باشد اما خروج ناگهانی آن‌ها هم همانقدر بی‌سازمان بود و این روزها پیداکردن کسی که کارهای خرد را انجام دهد، شده است مثل پیداکردن سوزن در انبار کاه.

حالا هر بار که بند یکی از کفش‌هایم پاره می‌شود یا گوشه‌ای از کیفی که دوستش دارم وا می‌رود، دنبال دستی می‌گردم که بلد باشد بدوزد و بند بزند. اما تهران و شاید بسیاری از شهرهای دیگر از این دست‌ها خالی شده‌اند و حافظه خیابان‌ها هم کم‌کم از آنان پاک می‌شود.

دهه پنجاهِ مطلوب خانم کارگردان

سریال «تاسیان» تمام شد. مجموعه‌ای ساخته تینا پاکروان که از نوزدهم بهمن ۱۴۰۳ تا سوم مرداد ۱۴۹۴، در ۲۳ قسمت، جمعه‌ها از شبکه نمایش خانگی فیلیمو پخش شد. این سریال که در زمان پخش خود، حرف‌وحدیث‌های زیادی را به‌دنبال داشت، در مقایسه با اثر دیگر سازنده، یعنی سریال «خاتون» به‌مراتب ضعیف‌تر و ایدئولوژیک‌تر بود. خاتونِ «خاتون» (با بازی نگار جواهریان) اگر زنی پرصلابت بود که در یکی از حساس‌ترین برهه‌های تاریخ ایران معاصر، اشغال وطن توسط متفقین را برتابید و زیر بار زور نرفت و حتی همسرش را هم ترک کرد، شیرینِ «تاسیان» (با بازی مهسا حجازی) سرگشته بود و حیران. پادرهوا بود و عاجز از گرفتن تصمیمی و ماندن پای آن. دختری که به‌راحتی، یعنی بی‌هیچ‌تعقلی، دل‌باخته بازجوی خود می‌شود تاسیان روایت ایرانِ پیش از انقلاب است، اما با قرائت شخصی کارگردان. پایتختی که او ساخته، اگرچه به لحاظ شهری و مکانی استنادات تاریخی دارد، برخی شخصیت‌های ادبی و فرهنگی مانند عباس کیارستمی و احمدرضا احمدی و بهرام بیضایی و مسعود کیمیایی، و وقایعی مانند شب‌های گوته را بازنمایی می‌کند اما بیش‌تر بر مدار قصه است و آن‌چه جز این می‌ماند، تهرانی کارت‌پستالی و فانتزی است.

قصه اما حفره کم ندارد. این‌که جوانک چاپچی‌ای دختری را ببیند و به او دل ببند و برای وصال، متوسل به دوست ساواکی‌اش می‌شود و او هم مثل آب خوردن او را در آن هم حساس‌ترین برهه که مبارزات انقلابیون، چه چپ‌ها و چه اسلام‌گرایان، هرروز زبانه می‌کشید و شعله‌ورتر می‌شد، در مهم‌ترین نهاد امنیتی و اطلاعاتی حکومت وقت مشغول کند و آن جوان هم از فردایش، بی‌آن‌که مقدماتی را گذرانده باشد، نه‌تنها به عملیات تعقیب و مراقبت، که به اتاق بازجویی راه یابد و آن‌گونه مضحک داستان عاشقانه‌اش را پایه گذارد و البته برای رسیدن به او، نه‌تنها کانون آن خانواده را بپاشاند که همه مرزهای اخلاقی را زیر پا گذارد و هدف وسیله را توجیه می‌کند را معنا بخشد و تا جایی پیش برود که یک‌بار مرگ دایی دختر و بار دیگر به آتش کشیده شدن و غارت کارخانه پدرش را سبب شود. 

اگرچه برخی خلاف این را در نظر دارند اما نگارنده معتقد است این فیلم حتی اگر چنین نیتی هم نداشته اما توانست به‌خوبی از پس سفیدشویی ساواک برآید.

تاسیان با وجود همه این ضعف‌ها اما چپ‌روی‌های منتج به مصادره کارخانه‌ها را در پس از انقلاب و نابودی کارخانه‌دارانی که با سرمایه شخصی مجموعه‌ای تولیدی راه انداختند و سپس ناگزیر از مهاجرت شدند، به تصویر کشیده است. هم‌چنین در طراحی صحنه و لباس، و طراحی چهره‌پردازی، تا جای امکان، رضایت‌بخش از آب درآمد. 

خلاصه آن‌که تاسیان بیش‌تر واگویه‌های شخصی سازنده سریال بوده و گویی ادای دین خاطره‌بازانه او بوده است به ایرانِ دهه پنجاه بی‌آن‌که کسی بپرسد آیا تهرانِ آن‌زمان تنها خیابان پهلوی و کوروش و شاهرضا و کافه‌ها و ماشین‌ها و خیابان‌های رنگارنگ بوده است و حلبی‌آبادهایی وجود نداشته‌اند؟!

اعتراف به نسل‌کشی از قلب تل‌آویو

به‌گفته وزارت بهداشت فلسطین، رژیم صهیونیستی از ۷ اکتبر ۲۰۲۳ بیش از ۶۰ هزار فلسطینی را کشته و بیش از ۱۴۵ هزار نفر دیگر را زخمی کرده است. اخیراً دو سازمان حقوق بشری در اسرائیل، بتسلیم و «پزشکان برای حقوق بشر» اعلام کرده‌اند اسرائیل در غزه مرتکب نسل‌کشی علیه مردم فلسطین شده است و کشورهای غربیِ متحد اسرائیل، مسئولیتی قانونی و اخلاقی برای توقف آن دارند.

در گزارش‌هایی منتشرشده، این دو نهاد حقوق بشری تأکید کرده‌اند اسرائیل در طول نزدیک به دو سال جنگ، غیرنظامیان در غزه را تنها به‌خاطر هویت فلسطینی‌شان هدف قرار داده و خسارت‌های شدیدی به جامعه‌ فلسطینی وارد کرده است.

روزنامه «گاردین» نوشته است: پیش‌ازاین نیز شماری از سازمان‌های بین‌المللی و فلسطینی، جنگ جاری را نسل‌کشی توصیف کرده بودند. مؤسسه «پیشگیری از نسل‌کشی لمکین» در دسامبر ۲۰۲۳ در بیانیه‌ای نسبت به ردپای آشکار نسل‌کشی در سطوح مختلف جامعه اسرائیل هشدار داده بود.

گزارش‌های این دو نهاد حقوق بشری به جنایاتی چون کشتار ده‌ها هزار زن، کودک و سالمند، آوارگی گسترده‌ی اجباری، ایجاد قحطی و نابودی خانه‌ها و زیرساخت‌های غیرنظامی اشاره دارند که فلسطینی‌ها را از خدمات حیاتی مانند درمان، آموزش و دیگر حقوق اولیه محروم کرده‌اند.


عنصر «نیت» قابل‌مشاهده است

باوجود کشتار گسترده در فلسطین، بسیاری از مدافعان اسرائیلی معتقدند به‌دلیل نبود عنصر «نیت» نمی‌توان چنین کشتاری را نسل‌کشی خواند. اسرائیل این اتهام را که مرتکب نسل‌کشی شده، رد می‌کند و می‌گوید جنگ در غزه نوعی دفاع از خود و پس از حملات مرزی حماس در ۷ اکتبر ۲۰۲۳ است.

اما «یولی نوواک»، مدیر سازمان بتسلیم، دراین‌باره گفته است باید واقعیت نسل‌کشی را حتی بدون حکم نهایی دادگاه بین‌المللی به رسمیت شناخت: «نسل‌کشی فقط یک جرم حقوقی نیست؛ یک پدیده‌ اجتماعی و سیاسی هم است.»

سازمان «پزشکان برای حقوق بشر» (PHR) نیز در گزارش خود تمرکز را بر بررسی گام‌به‌گام و مستند از نابودی سیستم سلامت در غزه گذاشته است. مدیر این سازمان، «گای شالِو»، گفت: «تنها نابودی سیستم بهداشت و درمان برای قرار گرفتن جنگ در چارچوب نسل‌کشی، طبق بند ۲ ماده‌ C کنوانسیون منع نسل‌کشی، کافی است؛ بندی که ایجاد شرایط زندگی برای نابودی یک گروه «به‌صورت کامل یا جزئی» را جرم می‌داند.»

او افزود: «لازم نیست همه‌ بندهای کنوانسیون نسل‌کشی محقق شوند تا چیزی نسل‌کشی تلقی شود.» بااین‌حال، گزارش این سازمان جنبه‌های دیگر نسل‌کُشی جنگ اسرائیل را نیز مستند کرده است.

هر دو سازمان بتسلیم و پزشکان برای حقوق بشر اعلام کرده‌اند متحدان غربی اسرائیل با حمایت خود در وقوع این نسل‌کشی نقش دارند و در رنج و مرگ مردم غزه شریک‌اند. نوواک گفت: «این اتفاق بدون پشتیبانی جهان غرب ممکن نبود. هر رهبری که برای توقف این وضعیت دست به اقدام نزند، بخشی از این فاجعه است.»

شالِو تأکید کرد ایالات متحده و کشورهای اروپایی وظیفه‌ قانونی دارند که اقدامات جدی‌تری انجام دهند. او گفت: «باید از تمام ابزارهای ممکن استفاده کرد. این فقط نظر ما نیست، بلکه خواسته‌ کنوانسیون منع نسل‌کشی است.»

سخنگوی دولت اسرائیل به تازگی ادعای مطرح‌شده از سوی گروه‌های حقوق بشری را «بی‌اساس» خواند و گفت: «عنصر نیت وجود ندارد، که برای اثبات نسل‌کشی اساسی است… منطقی نیست کشوری که قصد نسل‌کشی دارد، ۱.۹ میلیون تُن کمک -عمدتاً مواد غذایی- ارسال کند.»

طبق تعریف کنوانسیون بین‌المللی، عنصر کلیدی در اثبات نسل‌کشی، اثبات نیت یک دولت برای نابودی کامل یا جزئی یک گروه خاص است.

اما به‌گفته‌ دو سازمان بتسلیم و پزشکان برای حقوق بشر، اظهارات مقام‌های سیاسی و نظامی اسرائیل و همچنین تأثیرات گسترده‌ جنگ بر غیرنظامیان در طی دو سال اخیر، شواهدی روشن از وجود نیت نسل‌کشی است؛ حتی اگر سند کتبی رسمی در بالاترین سطوح وجود نداشته باشد.

گزارش سازمان «پزشکان برای حقوق بشر» (PHR) توضیح می‌دهد «نیت نسل‌کشی را می‌توان از الگوی رفتارها استنباط کرد» و در این زمینه به سابقه‌ حقوقی دادگاه بین‌المللی کیفری رواندا استناد می‌کند.

به‌گفته نوواک، طبق تعریف کنوانسیون منع نسل‌کشی لازم نیست همه‌ افراد یک گروه کشته شوند: «همین که گروهی «به‌طور کامل یا جزئی» هدف قرار گیرد، برای اطلاق عنوان نسل‌کشی کافی است.
نیازی نیست که تک‌تک افراد یک ملت را بکشید تا نسل‌کشی محسوب شود.»


تخریب زیرساخت درمان نوعی نسل‌کشی تدریجی است

پیش از بیانیه‌های این دو سازمان حقوق بشری، نهادهای دیگر هم بارها نسبت به این نسل‌کشی هشدار داده بودند. 

طبق گزارش سازمان ملل، همه ساکنان غزه در بحبوحه جنگ نسل‌کشی و محاصره اسرائیل با سطح بالایی از ناامنی غذایی حاد مواجه هستند. این موضوع در گزارش مشترکی با عنوان «امنیت غذایی و تغذیه در جهان ۲۰۲۵» که توسط سازمان غذا و کشاورزی (FAO)، برنامه جهانی غذا (WFP)، صندوق بین‌المللی توسعه کشاورزی (IFAD)، صندوق کودکان سازمان ملل متحد (UNICEF) و سازمان بهداشت جهانی (WHO) منتشر شده، آمده است.

به‌گزارش ایسنا، برنامه جهانی غذا (WFP) روز سه‌شنبه اعلام کرد «نیاز فوری» به افزایش کمک به نوار غزه برای دسترسی به «گرسنگان قبل از اینکه خیلی دیر شود» وجود دارد و تأکید کرد «گرسنگی به‌سرعت در حال گسترش» در غزه است.

سازمان جهانی بهداشت یکشنبه اعلام کرده بود مرگ‌ومیر ناشی از گرسنگی در نوار غزه در ماه ژوئیه به اوج خود رسیده است و بیش از پنج هزار کودک زیر پنج سال در دو هفته اول ماه به‌دلیل سوءتغذیه در بیمارستان بستری شده‌اند.

در این بیانیه آمده است: «سوء تغذیه در نوار غزه به‌سمت مسیری خطرناک در حرکت است و تعداد مرگ‌ومیر در ماه ژوئیه به‌شدت افزایش یافته است. از ۷۴ مورد مرگ‌ومیر ناشی از سوء تغذیه در سال ۲۰۲۵، ۶۳ مورد در ماه ژوئیه رخ داده است، از جمله ۲۴ کودک زیر پنج سال، یک کودک بالای پنج سال و ۳۸ بزرگسال».

روزنامه نیویورک‌تایمز هم گزارش داده بود تخریب زیرساخت درمان در غزه نوعی نسل‌کشی تدریجی است. در گزارشی که اخیراً پزشکان مدافع حقوق بشر اسرائیل منتشر کرده‌اند و روزنامه نیویورک‌تایمز نیز در تهیه آن مشارکت داشته، تفسیری جدید از مفهوم نسل‌کشی ارائه شده است. در این گزارش به بند (ج) از ماده دوم کنوانسیون نسل‌کشی ۱۹۴۸ اشاره شده که نسل‌کشی را تحمیل عامدانه شرایط زیستی‌ای می‌داند که هدف آن نابودی فیزیکی یک گروه -به‌طور کامل یا جزئی- است. این تعریف نشان می‌دهد نسل‌کشی تنها از طریق کشتار مستقیم مانند حملات نظامی صورت نمی‌گیرد، بلکه می‌تواند تدریجی و از طریق تخریب ساختارهای حیاتی و نهادهای خدماتی شکل بگیرد؛ موضوعی که در بررسی دقیق وضعیت نابسامان بهداشت و درمان در غزه آشکار می‌شود.

به‌گفته این گزارش، تمامی اقداماتی که اسرائیل در حمله به زیرساخت درمانی غزه انجام داده -از بمباران مراکز بهداشتی گرفته تا ممانعت از ارسال کمک‌های انسانی و حتی هدف قرار دادن پزشکان و پرسنل درمانی- به ایجاد شرایطی انجامیده که پیامدهای مرگبار آن تنها به حال حاضر محدود نمی‌شود؛ بلکه در آینده نیز شمار زیادی از فلسطینیان به‌دلیل همین تخریب‌های سیستماتیک جان خود را از دست خواهند داد.


رد استفاده از گرسنگی به‌عنوان سلاح جنگ در غزه

روز گذشته فرانسه پیش‌نویس بیانیه نهایی کنفرانس بین‌المللی فلسطین را که براساس راهکار دو دولتی تنظیم شده، میان کشورهای عضو سازمان ملل و شرکت‌کنندگان توزیع کرده است تا نظرات خود را اعلام کنند. این پیش‌نویس تأکید می‌کند: جنگ، اشغال و آوارگی راهی به‌سوی صلح نیست و تنها راه‌حل عملی برای تحقق آرمان‌های اسرائیلی‌ها و فلسطینی‌ها، تأسیس یک کشور مستقل فلسطین براساس راهکار دو دولتی است.

شرکت‌کنندگان در کنفرانس متعهد شده‌اند گام‌های زمان‌بندی‌شده‌ای برای اجرای این راه‌حل بردارند و جدول زمانی تعیین‌شده برای تشکیل کشور فلسطین ۱۵ ماه است. همچنین، در این متن بر اهمیت تضمین آینده‌ای پایدار برای هر دو طرف تأکید شده و هشدار داده شده که درصورت عدم تحقق راهکار دو دولتی، درگیری‌ها عمیق‌تر خواهد شد. از اسرائیل خواسته شده به‌صورت علنی به این راه‌حل متعهد شود و خشونت و تحریک علیه فلسطینیان را متوقف کند.

پیش‌نویس بیانیه خواستار پایان فوری جنگ در غزه است و بر جلوگیری از استفاده از گرسنگی به‌عنوان ابزار جنگ تأکید دارد. شرکت‌کنندگان همچنین خواهان تحویل بدون مانع کمک‌های بشردوستانه به نوار غزه شده‌اند و از ایجاد صندوق ویژه‌ای برای بازسازی غزه حمایت کرده‌اند. نقش سازمان ملل و نهادهای بین‌المللی در تأمین منابع لازم برای بازسازی نیز مورد تأکید قرار گرفته است.

در این پیش‌نویس، حملات اسرائیل به غیرنظامیان محکوم و خواسته شده است حماس تمام اسرای خود را آزاد کند. همچنین، بر تشکیل کمیته انتقالی در غزه تحت نظر تشکیلات خودگردان فلسطین و اجرای فوری طرح عربی برای بازسازی غزه تأکید شده است.


ما چه کرده‌ایم؟

اکنون مردم غزه در‌حالی‌که از گرسنگی و تشنگی رنج می‌برند، در محاصره‌ای ناامیدکننده گرفتار شده‌اند و جهان تنها نظاره‌گر این فاجعه است. کودکان، زنان و سالمندان هر روز بیشتر از قبل به‌دلیل نبود غذا، آب و دارو جان می‌دهند، اما کمک‌های بشردوستانه به‌سختی به آنها می‌رسد یا اصلاً نمی‌رسد. درحالی‌که صدای فریادهای این مردم به گوش جهانیان می‌رسد، جامعه بین‌المللی در برابر این بحران انسانی اقدام مؤثری انجام نمی‌دهد.

روز جمعه «فرانچسکا آلبانیز»، گزارشگر ویژه حقوق بشر سازمان ملل در امور اراضی اشغالی فلسطین، گفته بود: «اسرائیل در غزه مرتکب جنگ نسل‌کشی می‌شود». «اوون جونز»، ستون‌نویس گاردین، در مطلبی نوشته است اسرائیل عمداً مردم غزه را گرسنه نگه داشته و بدون کمک غرب نمی‌توانست این کار را انجام دهد: «چه کرده‌ایم؟ وقتی گزارشگر سازمان ملل اعلام می‌کند که «وخامت شدید قحطی هم‌اکنون در نوار غزه در حال وقوع است»، این پرسش باید مطرح شود: چه کرده‌ایم؟»

او در نوشته خود تأکید کرده است که رهبران اسرائیل بارها علناً گفته‌اند که آنها عمداً مردم غزه را در معرض قحطی قرار داده‌اند. «مارتین گریفیتس»، رئیس سابق امور بشردوستانه سازمان ملل، می‌گوید: «قحطی انسانی در عمرم ندیده بودم». در ۹ اکتبر ۲۰۲۳، «یوآف گالانت»، وزیر دفاع وقت اسرائیل، اعلام کرد: «محاصره کامل غزه: بدون برق، غذا، آب، سوخت» و این بلا را با عنوان «مبارزه با انسان‌وحشی‌ها» توجیه کرد. هفته بعد، «بنیامین نتانیاهو» وعده داد کمک‌های غذایی و پزشکی از خاک اسرائیل به غزه انتقال نخواهد یافت. جونز نوشته است بسیاری از رسانه‌های غربی یا این سخنان را پوشش نداده‌اند یا به‌صورت گذرا بدون اشاره به نیت غیرقانونی آشکار آنها درباره این موضوع صحبت کرده‌اند.

او معتقد است متحدان غربی اسرائیل دقیقاً با آنچه رخ می‌داد، آشنا بودند؛ اسرائیل بزرگ‌ترین کشتار فعالان امدادرسانی را در تاریخ رقم زده، قربانیان گرسنگی که در انتظار کمک بودند نیز به‌طور مکرر هدف قرار گرفته‌اند، در فوریه ۲۰۲۴ بیش از صد نفر در صف نان توسط ارتش اسرائیل کشته شدند اما با وجود این شواهد بی‌چون‌وچرا، سیاستمداران و غربی هنوز چاره قطعی نیاورده‌اند: «شما گرسنگی جمعی را تسهیل کردید. شما می‌دانستید و چشم بستید.»