بایگانی مطالب نشریه

کشورهای کم‌درآمد مقصد بیشترین پناهجویان

همین یک هفته پیش، بیش از 700 پناهجو با جانشان قمار کردند و سوار قایقی شدند تا خودشان را به خاک یونان برسانند اما ده‌ها نفرشان در دریای مدیترانه غرق و گم شدند. این رویه که عادت معمول شهروندان کشورهایی شده که با جنگ، خونریزی و خشونت در کنار پیامدهای سنگین تغییر اقلیم مواجهند تا پایان سال 2022، بیش از 108 میلیون نفر را به اجبار آواره کرد. از این تعداد بر اساس تازه‌ترین گزارش UNHCR (کمیساریای عالی سازمان ملل در امور پناهندگان)، 5.2 میلیون نفر پناهجو هستند و 5.4 میلیون نفر در سراسر جهان نیاز به حمایت‌های اجتماعی دارند که بیش از 87 درصدشان فقط از 10 کشور در سراسر جهان در حال جابه‌جایی هستند. البته بیشتر کسانی که مجبور به فرار به قصد پناهندگی در کشورهای دیگر می‌شوند، هرگز از مرزهای بین‌المللی عبور نمی‌کنند تا جایی که تا پایان سال 2022، 58 درصد کل پناهجویان در کشور خودشان آواره شدند.

 

آنطور که UNHCR گزارش داده، تا پایان سال 2022 روندهای جهانی آوارگی اجباری نسبت به سال پیش از آن رکورد زد و از تعداد 19.1 میلیون نفر، به 108.4 میلیون نفر آواره در سراسر جهان رسید. این میزان بزرگترین رکورد تاریخی جابه‌جایی‌های اجباری در دنیاست. به بیان دیگر تعداد کل پناهجویان در سراسر جهان با 35 درصد افزایش در پایان سال 2022 به 34.6 میلیون نفر رسید. این افزایش عمدتاً به دلیل فرار پناهندگان اوکراینی از درگیری‌های مسلحانه بین‌المللی در کشورشان و برآوردهای جدید در مورد تعداد افغانستانی‌ها در ایران بوده است. تشدید جنگ و درگیری در جهان بسیاری را ناچار به فرار کرده است و به گزارش این سازمان بین‌المللی، بیش از نیمی از پناهجویان از سه کشور سوریه، اکراین و افغانستان برای زنده ماندن خانه‌های خود را قصد دریافت حمایت‌های بین‌المللی ترک می‌کنند.
ایران میزبان 3.4 میلیون پناهنده
بر اساس این گزارش تا پایان سال 2022، پس از ترکیه با حدود 3.6 میلیون پناهنده، ایران بزرگترین کشور میزبان پناهندگان با جمعیت حدودی 3.4 میلیون نفر است. پس از کشور ما به ترتیب کلمبیا، آلمان و پاکستان میزبان پناهندگان هستند. مطالعات در طی پنج دهه گذشته نشان داده‌اند که سه چهارم جمعیت پناهندگان ترجیح می‌دهند که از کشور خود دور نشوند و به کشورهای همسایه پناه می‌برند.

کشورهای پردرآمد که بیشترین ثروت جهانی را به خود اختصاص می‌دهند تا پایان سال 2022، فقط میزبان 24 درصد از پناهندگان بودند

این گزارش می‌گوید که 70 درصد پناهجویان در پایان سال گذشته میلادی در کشورهای همسایه خود ساکن شده بودند. به این ترتیب با بهم ریختن اوضاع افغانستان و روی کار آمدن طالبان، موج مهاجرت افغانستانی‌ها به ایران آغاز شد. به گزارش سازمان جهانی مهاجرت، فقط در ماه مارچ سال 2022 به طور متوسط حدود 37 نفر وارد ایران شدند که از این تعداد فقط حدود 3 نفر دارای مدارک قانونی و 34 نفر به شکل غیرقانونی در کشور ساکن شدند. همچنین از آوریل سال 2021 تا ماه مارس سال 2022 (معادل 12 فروردین 1400 تا 10 اسفند همان سال)، بیش از یک میلیون 630 نفر از افغانستان به ایران پناه آوردند. این در حالی است که پیشتر، آمارهای رسمی دولتی از حضور 2.6 میلیون افغانستانی در ایران گفته بودند. گزارش UNHCR می‌گوید که از این تعداد 1.6 میلیون نفر قبل از تسلط طالبان در آگوست 2021 (برابر 10 مرداد 1400)، 610 هزار نفر اواخر سال 2021 و 390 هزار نفر دیگر در سال 2022 وارد ایران شدند. با وجود اینکه پناهندگان افغانستانی در 103 کشور زندگی می‌کنند اما بیش از 9 نفر از هر 10 نفر در ایران سکونت دارند.
زندگی 76 درصد پناهندگان در کشورهای کم درآمد
‌در حالی که وقتی از پناهندگی می‌گوییم، تصور این است که پناهندگان برای زندگی بهتر به کشورهای پر درآمد پناه می‌برند و آنجا زندگی تازه‌ای شروع می‌کنند، این گزارش بین‌المللی می‌گوید که 76 درصد از جمعیت پناهندگان در کشورهای با درآمد پایین و متوسط در حال گذران زندگی هستند. همچنین 20 درصد جمعیت آنها در کشورهای توسعه نیافته زندگی می‌کنند. کشورهای با درآمد پایین از جمله «چاد»، «جمهوری دموکراتیک کنگو»، «اتیوپی»، «سودان» و «اوگاندا» که 9 درصد از جمعیت جهان را در خود جای داده‌اند و فقط نیم درصد از کل تولید ناخالص جهانی داخلی را به خود اختصاص داده‌اند. با این حال، همین کشورهای کم‌درآمد میزبان 16 درصد پناهجویان هستند. همچنین 26 درصد این افراد در کشورهای با درآمد متوسط رو به پایین مثل بنگلادش، ایران و پاکستان زندگی می‌کنند. به‌علاوه کشورهای با درآمد متوسط از جمله «کلمبیا»، «اردن»، «لبنان» و «ترکیه» میزبان 33 درصد از کل پناهندگان بوده‌اند. در نهایت کشورهای پردرآمد که بیشترین ثروت جهانی را به خود اختصاص می‌دهند تا پایان سال 2022، فقط میزبان 24 درصد از پناهندگان بودند و بس!
در سال 2023 چیزی تغییر نمی‌کند
گزارش کمیساریای عالی سازمان ملل برای پناهندگان می‌گوید که احتمالا در سال 2023 روند مهاجرت‌ها به نفع پناهجویان و پناهندگان تغییر نخواهد شد. این گزارش به تاثیر بعضی فاکتورها بر روند پناهندگی اشاره کرده است: از جمله افزایش قیمت جهانی انرژی و کالاها بر بسیاری از کشورهای منطقه آفریقا که از قبلا اقتصادی شکننده داشتند، تأثیر منفی گذاشته است. همچنین تاثیرات منفی و بلند مدت همه‌گیری کرونا، رفاه حهانی را کاهش داد. این آثار منفی بیش از 10 میلیون کودک و گروه‌های آسیب‌پذیر را متأثر کرده است. حذف حمایت‌های اساسی اجتماعی-اقتصادی برای محافظت از کودکانی که در موقعیت‌های درگیری مسلحانه زندگی می‌کنند در کنار کاهش شدید درآمد خانوار در نتیجه توقف فعالیت‌های اقتصادی، تعطیلی مدارس و قطع خدمات عمومی و کمک‌های بشردوستانه برای کودکان پناهجویان مشکل‌ساز شده است. این مسئله مشکلات فزاینده‌ای برای آنها ایجاد کرده و این کودکان را در معرض خطرات نقض جدی حقوق بشر و خشونت مبتنی بر جنسیت قرار داده است. این سازمان می‌گوید که احتمال اینکه این ریسک‌ها در سال 2023 برای پناهندگان تغییر کند، کم است.

احیای جنگل‌ها مؤثرتر از نهال‌کاری است

آتش‌سوزی، چرای دام، قاچاق چوب‌، آفات و غیره هرکدام تهدیدی برای جنگل‌های ایران هستند‌. اگر به آنها «تغییراقلیم» را هم بیفزاییم، شرایط دشوار عرصه‌های طبیعی و جنگل‌های ایران بهتر درک می‌شود. برای مقابله با این وضعیت سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری تصمیم به کاشت یک میلیارد نهال گرفته است. گزینه‌ای که به نظر آنها می‌تواند بخشی از تعهدات ایران برای کاهش گازهای گلخانه‌ای را عملی کند و باعث «ترسیب کربن» شود. این درحالی‌است که کارشناسانی مانند «مظفر شیروانی» مشاور بین‌المللی جنگل و محیط زیست معتقدند احیای جنگل‌ها گزینه‌ای مطلوب‌تر و کاراتر خواهد بود، ضمن آنکه بایستی به تهدیدهایی مانند چرای دام به‌سرعت رسیدگی شود.

 

تغییراقلیم چه اثری بر عرصه‌های طبیعی دارد؟
تغییراقلیم پدیده‌ای است که با صنعتی‌شدن جوامع و استفادۀ گسترده از مواد فسیلی شروع و منجر به افزایش گازهایی تحت عنوان گاز‌های گلخانه‌ای شده است. افزایش حجم این گازها در اتمسفر از یک‌طرف باعث ذوب‌شدن یخچال‌های طبیعی، بالاآمدن سطح آب دریا‌ها، باران‌های غیرفصلی در محل‌های نامناسب و متعاقب آن سیلاب‌های ویران‌کننده، فرسایش شدید خاک، پرشدن سدها می‌شود و از طرف دیگر خشکسالی‌های بلندمدت، تضعیف درختان جنگلی، طغیان آفات، امراض و نابودی محصولات کشاورزی و آتش‌سوزی‌های پراکنده را به‌همراه دارد.
آیا شدت این تغییر در کشورهای مختلف مشابه است؟ و راهکار مقابله با آن چیست؟
تغییراقلیم در تمام نقاط جهان یکسان نیست. کشور‌هایی که در شرایط آب‌وهوایی مناسب قرار دارند، کمتر آسیب می‌پذیرند و کشور‌هایی که در آب‌وهوای نامناسب خشک و نیمه‌خشک قرار دارند و پوشش گیاهی در آنها به تدریج از بین رفته است، بیشترین آسیب‌ها را متحمل می‌شوند. جامعۀ جهانی باتوجه‌به اتخاذ تدابیر مختلف در مورد کم‌کردن اثرات تخریبی تغییراقلیم،‌ به این نتیجه رسیده است که یکی از مهمترین گزینه‌ها به‌منظور کاهش افزایش درجه حرارت کره زمین، توسعه و احیای جنگل‌ها است. در این مورد اقدامات گسترده‌ای به‌ویژه در کشور‌های مختلف اروپایی، آفریقایی، ‌آسیایی و امریکا و استرالیا به عمل آمده است. جهانیان به این امر واقف شده‌اند که توسعۀ جنگل‌ها اثربخش‌پذیرترین گزینۀ بیولوژی در مورد کم‌کردن میزان «انیدرید کربنیک» هوا و «ترسیب کربن» است. جنگل‌ها به‌منظور فعالیت‌های فتوسنتزی خود نیاز فوری به انیدرید کربنیک دارند. هرچه جنگل‌ها سالم‌تر و جوان‌تر باشند و میزان رشد سالانۀ آنها بیشتر باشد، به همان نسبت هم میزان جذب انیدرید کربنیک هوا در آنها بیشتر است.
برای مقابله با تغییراقلیم سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری تصمیم به کاشت یک میلیارد نهال گرفته است؟
کشور ایران به‌رغم قوانین محدودکنندۀ دخالت در مدیریت جنگل تحت عنوان «استراحت جنگل» به این واقعیت مهم پی برده است که برون‌رفت از وضعیت اسفناک کنونی تغییراقلیم ‌و تأمین نیازمندی‌های غذایی کشور منوط به دخالت در جنگل‌ها به‌منظور توسعه و احیای آنها است. درک درست از نقش اساسی و اهمیت جنگل‌ها توأم با انجام تعهدات بین‌المللی، موجب اتخاذ تصمیم کشت یک میلیارد نهال در چهار سال آینده شده است. در این رابطه بیش از 60 بخش مهم دولتی و غیردولتی نیز موظف یا داوطلب به همکاری گسترده با سازمان منابع‌طبیعی و آبخیزداری کشور شده‌اند.

مشاور بین‌المللی جنگل و محیط زیست: سازمان منابع‌طبیعی کشور به‌عنوان متولی این منابع موظف است باتوجه‌به نیاز مبرمی‌ که به احیای این منابع وجود دارد اقدامات ضروری را در این زمینه انجام دهد

این اقدام می‌تواند وضعیت ما را در این زمینه بهبود دهد؟
موضوع نهال‌کاری گرچه به نوبۀ خود کار ارزنده‌ای است، اما یک کار زیر بنایی محسوب نمی‌شود. نهال‌های کاشته‌شده در شرایط آب‌وهوایی خشک و نیمه‌خشک کشور نیاز به آبیاری و مراقبت‌های شدید دارند که اجرایی‌کردن آنها در وضعیت کنونی کشور امری دشوار و هزینه‌بر است. شرط لازم به‌منظور رشد دائمی‌ و بدون آبیاری نهال‌های کاشته‌شده، فراهم‌کردن بسترهای مناسب رشدی است. این بسترها تنها از طریق توسعه و احیای بیش از 14 میلیون هکتار جنگل‌های طبیعی کشور میسر است. گسترش و احیای این منابع جنگلی می‌توانند در کوتاه‌ترین زمان ممکن متوسط درجه حرارت مناطق مختلف کشور را به پایین‌ترین سطح ممکن کاهش و میزان بارندگی سالانه را افزایش دهند و بستر‌های مناسبی را برای نهال‌کاری فراهم کنند. در این راستا، ضمن آنکه توجه مقامات مسئول کشور پس از گذشت مدت زمانی طولانی به امر جنگل‌کاری قابل تقدیر است، اما بایستی سازمان منابع‌طبیعی از این شرایط به‌وجودآمده استفادۀ مبسوطی به عمل آورد و هرچه سریع‌تر پیشنهاد اصلاح قوانینی را که مانع دخالت جنگلبانان به داخل عرصه‌های جنگلی است، در دولت مطرح و در مجلس به تصویب برساند. حفظ جنگل‌ها می‌تواند سرنوشت بحران‌زده و به حال خود رهاشدۀ جنگل‌ها و محیط زیست کشور را از قعر وضعیت اسفناک کنونی نجات دهد، خشکسالی را از میان بردارد و تغییرات اساسی در شرایط آب‌وهوایی کشور را سبب شود.
در این زمینه برنامۀ هفتم چه جایگاهی دارد؟
برنامۀ هفتم توسعۀ کشور در دست بررسی و تصویب در مجلس است. این فرصت ارزنده‌ای است که تدابیر قانونی صحیحی وضع و از جمله به‌منظور خروج بدون قید و شرط دام به‌عنوان مهمترین عامل تخریب جنگل تصمیم جدی گرفته شود. خروج دام از عرصه‌های جنگلی باعث تحول عظیمی ‌در وضعیت کنونی بیش از 70% جنگل‌های تخریبی کشور می‌شود و انجام آن تنها از مجرای تصویب قانون مناسب، قابل اجرا است. راهی که اکثر کشور‌های مترقی جهان طی کرده و موفق شده‌اند، ایران نیز از این قاعده مستثنا نیست. بررسی‌های تاریخی و طبیعی نشان می‌دهند که کشور ایران در ادوار گذشته هرگز سرزمین خشک و بی‌آب‌وعلف نبوده است. استفاده‌های نابخردانه کشاورزی و دامپروری وضعیت را به‌سمت‌و‌سوی کنونی سوق داده است. ازاین‌رو، برگشت به شرایط اولیۀ جوامع گیاهی امری زمان‌بر ولی ضروری و حیاتی است.
وظیفۀ سازمان منابع‌طبیعی چگونه تعریف می‌شود؟
سازمان منابع‌طبیعی کشور به‌عنوان متولی این منابع موظف است باتوجه‌به نیاز مبرمی‌ که به احیای این منابع وجود دارد، اقدامات ضروری را در این زمینه انجام دهد. مسئولان سازمان نباید فراموش کنند که در این راه تنها دولت، پشتیبان اهداف آنها نیست بلکه جامعه جهانی و تمامی افرادی که به عواقب فاجعه‌بار و جبران‌ناپذیر افزایش تغییرات اقلیمی‌ واقف هستند، تلاش بی‌دریغ خود را در همکاری با سازمان مدنظر قرار داده‌اند. اکثر قریب‌به‌اتفاق کشور‌های جهان، متعهد به اقدامات لازم به‌منظور کم‌کردن گاز‌های گلخانه‌ای هستند. در این مورد برخی از آنها اقدامات چشمگیری را هم در این زمینه انجام داده‌اند. تلاش لازم به‌منظور فاصله‌گرفتن از مصرف مواد فسیلی و رفتن به‌سمت انرژی‌های مفید، بخش دیگری از فعالیت‌های جامعۀ جهانی است. در این میان کشور‌هایی که اقتصاد تک‌محصولی آنها به نفت و محصولات کشاورزی وابسته است، با مشکلات متعدد مواجه هستند. کشور ایران در زمرۀ یکی از این کشور‌ها است که با بیشترین مشکلات ناشی از تغییراقلیم ‌مواجه است. اقتصاد وابسته به نفت و صنایع نفتی از یک طرف و از طرف دیگر سیاست خودکفایی کشور از طریق توسعۀ کشاورزی مشکلات زیادی را برای کشور فراهم آورده است. برای برون‌رفت از وضعیت کنونی لازم است به پتانسیل‌های موجود در کشور توجه ضروری شود. ایران کشوری است کوهستانی با آب‌وهوای متنوع. وضعیت توپوگرافی موجود زمینه‌های مناسبی را به‌منظور گسترش جنگل‌ها فراهم کرده است. بااستفاده از این امکانات طبیعی و به‌کارگرفتن دانش پیشرفتۀ جنگل‌شناسی می‌توان زمینه‌های توسعۀ هرچه بیشتر جنگل‌های طبیعی را فراهم کرد. توسعۀ جنگل‌های طبیعی نیازی به جنگل‌کاری و عملیات فیزیکی هزینه‌بر ندارد. گونه‌های مستقرشده از زادآوری طبیعی، توانایی سازگاری با شرایط محیطی را دارا هستند و قادرند خود را کاملاً با تغییرات محیطی مطابقت دهند.
احیا و توسع‌ جنگل‌ها کاری هزینه‌بر است، این هزینه‌ها از کجا و چگونه باید تأمین شوند؟
نخست باید دید علل تغییراقلیم که منجر به افزایش گازهای گلخانه‌ای می‌شود، کدامند. همان‌طور که می‌دانید مهمترین عامل افزایش این گازها نخست مصرف سوخت‌های فسیلی است که از سوخت آنها گاز انیدرید کربنیک در هوا متصاعد می‌شود. بیشترین مصرف‌کنندگان این مواد و عامل اصلی افزایش این گاز در کشور، صنایع سنگین و سبک هستند. این صنایع به‌عنوان تولیدکنندگان عمده این گاز باید هزینۀ خساراتی را که به‌وجود آورده‌اند، بپردازند. این وظیفه نباید تنها به کاشتن چندین نهال در اطراف این کارخانه‌ها محدود شود، بلکه بخش عمده‌ای از هزینۀ احیای جنگل‌ها که رشد درختان آنها می‌تواند مقدار این گاز را در هوا کم کند، باید از جانب بخش صنعت تأمین شود. دومین تولیدکنندۀ مهم گازهای گلخانه‌ای فعالیت‌های کشاورزی و دامپروری است که باعث افزایش بیش از حد گاز متان و دی اکسید ازت می‌شود، در این بخش نیز باید تغییرات اساسی در سیاست کشاورزی به عمل آید و قسمت دیگری از هزینه‌های احیای جنگل‌ها را بخش کشاورزی تقبل کنند. سومین امکان موجود به‌منظور تأمین هزینه‌های احیای جنگل‌ها را می‌توان از طریق ارگان‌ها و بانک‌های بین‌المللی به‌عنوان کمک‌های بلاعوض و یا قرض‌های بلندمدت با بهرۀ ناچیز تأمین کرد و باید از این فرصت موجود در سطح جهانی حداکثر استفاده شود. یکی دیگر از منابع تولید‌کنندۀ هزینه‌ها خود دولت است که با سرمایه‌گذاری در این منابع تولیدی، در کوتاه و یا بلندمدت از آنها بهره‌مند می‌شود. به هرجهت اکنون که اهمیت این جنگل‌ها به‌منظور فراهم‌کردن زمینۀ اسکان و زندگی بهتر در عرصه‌های مختلف کشور محرز شده است، نباید فرصت مناسب به‌هیچ‌رو از دست برود.
و اگر همچنان روی نهال‌کاری تکیه داشته باشیم، چه خواهد شد؟
توجه‌نکردن به جنگل به‌عنوان یکی از مهمترین منابع زیربنایی کشور و واگذارکردن سرنوشت آنها به حال خود موجب ضعیف‌شدن بیشتر این منابع و آسیب‌پذیری شدید آنها در مقابل حملۀ آفات و عوامل بیماری‌زا است. اتفاقی که در سال‌های اخیر به دفعات متعدد تکرار شده است. جنگل‌ها باتوجه‌به انتظاراتی که در مقابل تغییراقلیم ‌از آنها می‌رود، نیاز شدید به احیا و دخالت‌های پرورشی دارند. درمان آنها بخش مهمی ‌از اولویت‌ها و وظایف ارگان‌های مسئول و در صدر آنها سازمان منابع‌طبیعی کشور است. برخی اساتید دانشکده‌های منابع‌طبیعی کشور همراه با سایر دیگر متخصصین و کارشناسان که وظیفۀ دفاع از حقوق طبیعی این جنگل‌های در حال نابودی را به‌عهده دارند، علیرغم انتظار عمومی، آسودگی به گوشۀ عزلت نشستن را برگزیده و فراموش کرده‌اند که امروز جهانیان منتظر اقدامات آنها در مورد احیا و توسعۀ جنگل‌ها هستند. در این شرایط بحرانی که بر جهان و به‌ویژه در کشور باتوجه‌به افزایش بی‌سابقۀ گرم‌شدن هوا چیره شده است، لازم است این گروه از بی‌تفاوتی نسبت به سرنوشت این منابع دوری گزینند و نسبت به مهمترین وظیفه‌ای که جامعه برعهدۀ آنها محول کرده است، احساس مسئولیت بیشتری داشته باشند. هرگونه بی‌تفاوتی و تعلل در امر احیا و پرورش جنگل منجر به افزایش سریعتر درجه حرارت هوا، طولانی‌تر شدن مدت زمان دوره‌های خشکسالی می‌شود که نتایج فاجعه‌بار آن دامنگیر همۀ آحاد انسانی، حیوانی و گیاهی می‌شود.

تعیین تکلیف «دستکند تفرش » تا دو هفتۀ دیگر

دستکندی که آن را بزرگترین شهر زیرزمینی ایران یا حتی خاورمیانه نامیده‌اند‏، تفرش‏، پس از دو فصل کاوش باستان‌شناسی در فهرست آثار ملی کشور ثبت شده است‎؛ دستکندی که مرحوم «مظاهر مصفا» در کتاب «پیرسنگی» در وصف آن آورده است: «هست در خانه عمو احمد، چاهی و زیر چاه، بازاری/چهارسوقی، چهار رسته دکان، قلعه‌ای، خانه‌های بسیاری/ این کهنسال شهر زیرزمین یادگاری است از حملۀ مغولان/مردم ترخوران، به وقت هجوم می‌شدند در این نقد نهان.» ۹۰۰ سال تاریخ و ۱۵ پله زیر زمین که خود را در کنار شهرهای دستکند زیرزمینی دیگری چون «سامن»‏، «ارزانفود»، «قلعه‌جوق»‏‌، «دژمنده» و «نوش‌آباد»‏ جای داده، اما هنوز به‌طور کامل مطالعه نشده است.

 

در منطقۀ «ترخوران» تفرش و قنات «دیاوار» در یک کوچه‌ای قدیمی، در نقطه‌ای 15 پله پایین می‌روید و بعد از طی مسیری به 13 متر زیر زمین می‌رسید. این منطقه از استان مرکزی یک شهر زمینی را در دل خود جای داده؛ یادگاری سه‌طبقه از دوره سلجوقیان که در همین دوره فضاهای بین طبقه‌های آن کامل پر شده است یعنی حتی این شهر زیرزمینی به دورۀ بعد خود -دورۀ ایلخانیان- هم نرسیده است و مانده تا به امروز برسد.
کاوش دستکند زیرزمینی تفرش در سال ۱۳۹۲ کلید خورد و فاز نخست در منزل قدیمی «میرشکرایی» سال 1398 و فاز دوم از مسیر قنات «دیاوار» سال 1400 دنبال شد. مساحت دستکند تفرش حدود ۱۵۰ هکتار است و به‌همین دلیل‏، کارشناسان معتقدند با یکی از بزرگترین دستکندهای ایران و حتی خاورمیانه روبه‌رو هستیم که تاکنون و در دو مرحلۀ کاوش، دو فضای حدود ۴۰۰ متری آن آشکار شده است.
«فائزه فراهانی» مالک بنای تاریخی و ثبتی «فراهانی» در شهر تفرش تأکید می‌کند وجود این سازۀ زیرزمینی از دیرباز مطرح است و سینه به سینه بین نسل‌ها منتقل و بالاخره با پیگیری دوستداران میراث‌ فرهنگی، کاوش علمی این مجموعه از سال ۱۳۹۸ آغاز شده است؛ هرچند کاوش‌های این محوطۀ تاریخی هنوز به‌طور کامل به پایان نرسیده و ابهامات زیادی باقی مانده است و مشخص نیست که در کاوش‌های بعدی چه یافته‌هایی به‌دست آید.
آن‌طور که فعالان میراث‌فرهنگی می‌گویند این سازۀ تاریخی باتوجه‌به عظمت و معماری خاص قابلیت ثبت جهانی‌شدن را نیز دارد و می‌تواند به شهرتی جهانی دست پیدا کند.
بعد از پایان کاوش‌ها و بررسی‌ها، بالاخره خبر رسید سازۀ دستکند زیرزمینی تفرش به انضمام قنات تاریخی متصل به آن موسوم به دیوار و پایاب‌های موجود در آن در تاریخ خرداد 1401 مورد بررسی شورای ثبت آثار وزارتخانۀ میراث‌‌فرهنگی، گردشگری و صنایع‌دستی قرار گرفت و واجد ارزش ثبت شناخته است و لوح ثبتی آن به شماره ۳۳۸۱۸ توسط وزیر میراث‌فرهنگی کشور در تاریخ 29 خرداد امسال به تمامی ارگان‌ها و سازمان‌های ذی‌ربط ابلاغ شد.

گرچه مطالعه‌های دستکند تفرش هنوز باقی است و نمی‌توان دربارۀ آن نظر قطعی داد، اما کارشناسان پیش‌بینی می‌کنند این دستکند می‌تواند بزرگترین دستکند ایران و حتی خاورمیانه قلمداد شود

در انتظار صدور مجوز
دستکند زیرزمینی تفرش برای بهره‌برداری به شهرداری واگذار شده و قرار است شرکت توسعه و عمران مجری بهره‌برداری از آن باشد. با وجود این، «بهرنگ مقدسیان» مدیرعامل شرکت توسعه و عمران تفرش از تعطیلی مجموعۀ دستکند خبر می‌دهد و به «پیام ما» می‌گوید که دستکند ابتدا باید از طرف شهرداری به این شرکت واگذار شود و بعد اقدامات مورد نیاز برای بهره‌برداری آغاز شود.
معاون اداره کل میراث‌فرهنگی‌، گردشگری و صنایع‌دستی مرکزی هم در گفت‌وگو با «پیام ما» تأکید می‌کند فعلاً همه‌چیز در گروی مجوز از پژوهشگاه میراث‌فرهنگی است: «اگر بتوانیم مجوز مورد نیاز را از پژوهشگاه میراث‌فرهنگی بگیریم که تکلیف آن تا دو هفتۀ آینده مشخص می‌شود، با بررسی کارشناسان دربارۀ ادامۀ کاوش‌ها یا مطالعات و همچنین شیوۀ بهره‌برداری تصمیم‌گیری و اعلام نظر می‌کنیم.»
به گفتۀ «حسین محمودی»، دستکند تفرش فعلاً به‌دلیل نداشتن استحکام و امنیت با دستور دادستانی تعطیل است تا تکلیف آن روشن شود.
چندماه پیش بود که خبر ریزش دستکند زیرزمینی تفرش ابتدا منتشر و بعد تکذیب شد. بازرسی بازرسان میراث‌فرهنگی از دستکند زیرزمینی خطر ریزش این دستکند را نشان داد و به‌همین دلیل با گزارش‌های مردمی به دادگستری شهرستان تفرش و فرماندار و بعد از آن، بازدید کارشناسان دادگستری یک ابلاغیه در تاریخ ۱۶/۸/۱۴۰۱ با فرصت یک‌ماهه برای رفع نواقص و استحکام‌بخشی صادر شد که با پایان مهلت، سرانجام در بهمن ۱۴۰۱ این دستکند به دستور قضایی پلمپ شد.
مدیرعامل شرکت توسعه و عمران تفرش دراین‌باره هم توضیح می‌دهد که تیم مشاور قرار است طرح مورد نظر را ارائه دهد، اما درواقع تمام کارها باید توسط شهرداری به‌عنوان متولی انجام شود و درنهایت مجموعه تمام و کامل در اختیار بهره‌بردار قرار گیرد تا اقدامات اجرایی شروع شود. «بهرنگ مقدسیان» ایمن‌سازی مجموعه دستکند را قراردادن سازه‌های ایمنی احتمالی در چند نقطه می‌داند تا شرایط برای بازدید عموم فراهم شود.
«حسین محمودی» معاون اداره‌کل میراث‌فرهنگی‌، گردشگری و صنایع‌دستی مرکزی نیز تصریح می‌کند: «شهرداری که دستکند و بهره‌برداری از آن را در اختیار دارد، شرکت مشاوری برای رفع خطر اضطراری گرفته که قرار است طرح خود را ارائه دهد و شهرداری آن را اجرا کند. اما به‌دلیل مجوزی که گفته شد، هنوز این طرح اجرا نشده و هنوز امکان بازدید از مجموعۀ دستکند زیرزمینی تفرش فراهم نیست. اگر این طرح اجرا شود و بعد از بازدید کارشناسان میراث مورد تأیید قرار گیرد، اجازۀ بازگشایی و بازدید از این مجموعه داده می‌شود.»
پیش‌بینی‌ها
گرچه مطالعه‌های دستکند تفرش هنوز باقی است و نمی‌توان دربارۀ آن نظر قطعی داد، اما کارشناسان پیش‌بینی می‌کنند این دستکند می‌تواند بزرگترین دستکند ایران و حتی خاورمیانه قلمداد شود. در حال حاضر بزرگترین دستکند ایران با ۳۷ هکتار در نوش‌آباد کاشان قرار دارد، درحالی‌که دستکند تفرش در این فاز از کاوش و طبق برآورد اولیه ۱۵۰ هکتار وسعت دارد.
براساس داده‌های باستان‌شناسان، این محوطه دارای سه طبقه استقراری بوده و با ۱۵۰ هکتار وسعت قدمتی با به بیش از ۱۰۰۰ سال دارد و متعلق به دورۀ سلجوقیان است. راه‌های دسترسی به این محوطه در زمانۀ تاریخی خود به‌دلایلی پر و بسته شده و بعد از دوره تاریخی ایلخانیان در معرض دسترس انسان نبوده‌است.
تا کنون در کاوش‌های شهر زیرزمینی تفرش که هنوز نام مشخصی برای خود ندارد تعدادی سفال، پی‌سوز و استخوان، هاون سنگی و آثار حیات کشف شده است.
تفرش تنها نیست
«یعقوب محمدی‌فر» و «اسماعیل همتی ازندریانی» در مقاله‌ای دربارۀ «دستکند‌های ایران» نوشته‌اند معماری دستکند گونۀ خاصی از معماری است که در آن هیچ مصالحی برای تولید فضا استفاده نمی‌شود. به گفتۀ آن‌ها، این نوع معماری را می‌توان تولید فضا از طریق ایجاد فضاهای منفی در بستر کوه و سنگ دانست که از ترکیب فضاهای پر و خالی متولد می‌شود و به‌نوعی پاسخگویی به نیازهای اقلیمی بشر است. فضاهای دلخواه در این نوع معماری با برداشتن تودۀ صخره‌ای به‌وجود می‌آید، بنابراین فضای مورد نظر به اشکال متفاوت می‌تواند ایجاد شود. این شاهکار معماری به گونه‌های متفاوتی در نقاط مختلف ایران‌زمین قابل مشاهده است.
دستکندها را همه‌جای ایران می‌توان دید‎؛ از شهرهای زیرزمینی تا روستای صخره‌ای کندوان، اما دستکندهای پنهان ایران که «جمال اسکویی» در مستند «شهرهای پنهان ایران» به آن‌ها پرداخته است، هم محدودترند و هم باتوجه‌به کاوش‌ها اعجازانگیزتر. اسکویی در مستند خود به معرفی «نوش‌آباد در کاشان»، «دژمنده در زنجان»، «ارزانفود در همدان»، «سامن در همدان»، «کردعلیا در اصفهان» و «رباط آغاج در خمین» می‌پردازد و می‌کوشد شرایط جغرافیایی و تاریخی و مردم‌شناسی این آثار را بررسی کند و حالا باید به این فهرست شهر زیرمینی تفرش را هم اضافه کرد.
**
کاوش‌های باستان‌شناسی تا امروز شاهدی قطعی از کاربری محوطۀ شهر زیرزمینی تفرش نشان نداده است، با این حال وسعت محوطه و مطبق بودن فضاهای معماری که نیاز به نیروی کار فراوانی داشته است، نشان می‌دهد هدف عالی و کاربری ویژه‌ای برای این شهر در نظر گرفته شده بوده است که باید منتظر ماند و دید مطالعه‌ها چه زمانی ادامه می‌یابد و نتیجۀ آن چیست؟

 

معماری دستکند در همه‌جای ایران دیده می‌شود و محدود به شهر یا منطقۀ خاصی نیست، اما در میان همۀ آن‌ها برخی از این دستکندهای زیرزمینی با اعجاب بیشتری همراه بوده‌اند.
«ارزانفود»
دستکند زیرزمینی ارزانفود در حدود ۳۰ کیلومتری جنوب شهر همدان و دو کیلومتری جنوب روستای ارزانفود قرار دارد که امکان بازدید گردشگران از آن فراهم است. تاکنون چهار فصل برنامۀ پژوهشی در هفت کارگاه از مجموعه انجام شده که دستاوردهای بسیار ارزشمندی داشته است. چند مرحله استقرار در این شهر دیده می‌شود که اولین کاربری احتمالا آئینی-اعتقادی بوده است. در مراحل بعد براساس شواهد موجود از فضاهای مجموعه برای مواقع اضطرار و به‌عنوان پناهگاه استفاده می‌شده و این کاربری در تمام دورۀ اسلامی تداوم داشته است.
«سامن»
مجموعه آثار معماری دستکند زیرزمینی سامن در شهر کوچکی به‌همین نام قرار دارد. سامن از توابع شهرستان ملایر است و با مرکز استان همدان ۹۵ کیلومتر فاصله دارد. این مجموعه در سال ۱۳۸۴ به‌طور اتفاقی بر اثر اقدامات عمرانی (اجرای فیبر نوری توسط شرکت مخابرات) کشف شد. کاوش‌های باستان‌شناسی از سال ۱۳۸۶ آغاز شد و تاکنون شش فصل برنامۀ پژوهشی در این مجموعه انجام شده است. یکی از ویژگی‌های این مجموعه، وجود تدفین‌ها و بقایای انسانی متعدد موجود در کف فضاهاست.
«قلعه جوق»
غار «قلعه جوق» از آثار دوران پیش از اسلام از نقاط دیدنی فامنین در استان همدان و از جمله نادرترین آثار موجود در منطقه است. این غار بر قسمت دامنۀ کوه‌های روستای قلعه جوق ساخته شده و داخل این غار ۱۵ اتاقک به ابعاد ۲ در ۲ متر احداث شده است. برخی از افراد معتقدند که ابوعلی سینا در این غار دستکند مدتی زندانی شده است، اما باتوجه‌به اینکه چنین ایده‌ای در شهرهای دیگر و غارهای دیگر هم وجود دارد، همچنان سند متقنی در‌این‌باره وجود ندارد.
«نوش‌آباد»
شهر زیرزمینی و باستانی نوش‌آباد واقع در زیر بافت کنونی شهر نوش‌آباد در هفت کیلومتری شهر کاشان در استان اصفهان قرار دارد که در مجموعه‌های تاریخی آب‌انبار چاله‌سی بالاده و آب‌انبار مرکزی در ده نوش‌آباد است. این مجموعه، قدمتی ۱۵۰۰ ساله دارد. این شهر زیرزمینی ساختارهای متراکم، پیچیده و گسترده‌ای چون دالان‌های باریک تودرتو و اتاق‌هایی در اندازه‌های کوچک دارد. کارشناسان باستان‌شناسی، سه طبقه را برای این شهر زیرزمینی برشمردند که سازه‌های آن به‌صورت اتفاقی در سال ۱۳۸۵ توسط فردی که قصد حفر چاه در منزل خود داشت، صورت گرفت.
«دژمنده»
این دستکند به‌صورت تونل زیرزمینی است که در زیر بخشی از خانه‌های روستای خویین از توابع شهرستان ایجرود و در فاصلۀ ۶۴ کیلومتری از مرکز استان زنجان واقع شده است. دژمنده، از دالان‌ها و اتاق‌هایی تشکیل شده که در گذشته‌های دور توسط ساکنان خویین در زیرزمین ایجاد شده است. در دژمنده حتی محلی برای نگهداری دام و طیور بوده و این نشان از وسعت کاربرد آن برای ساکنان قدیمی خوئین دارد. تعیین قدمت دقیق اثر و زمان ایجاد آن مشخص نیست، ولی براساس سفال‌های موجود در داخل و اطراف دژمنده، از این اثر تاریخی در دوران میانی و متأخر اسلامی (سلجوقی و قاجاریه) استفاده شده است.
تپۀ «قلعه رباط آغاج»
این دستکند مربوط به سده‌های میانۀ دوران‌های تاریخی پس از اسلام است و در شهرستان خمین استان مرکزی و در بخش مرکزی واقع شده است. در فصل نخست کاوش در دستکندهای زیرزمینی تپۀ قلعه در روستای رباط آغاج شهرستان خمین مشخص شد که این مجموعه مربوط به قرون میانی اسلامی یعنی قرن 6 و 7 قمری است و در اصل پناهگاه مسکونی بوده است. از یافته‌های سفالی این دستکند می‌توان قطعات سفال‌های نقاشی زیر لعاب، قطعات سفال زرین‌فام و مینایی، سفال‌هایی با لعاب تک‌رنگ لاجوردی و فیروزه‌ای، پی‌سوزها و سفال‌های ساده نخودی را نام برد.
روستای «کرد‌علیا»
روستای کُردعلیا در بخش کرون از شهرستان تیران و کَروَن در غرب استان اصفهان واقع است. این شهر زیرزمینی در عمق 18 متری زمین قرار دارد. شهر زیرزمینی کرد علیا مربوط به دورۀ اشکانیان است که در زیر روستای کردعلیا قرار دارد. این شهر زیرزمینی در سال ۱۳۹۵ کشف شده‌ است. کاربری این مکان نظامی امنیتی بوده‌ است. این شهر زیرزمینی در زیر هشتاد خانۀ روستایی قرار دارد و تخمین زده می‌شود مساحتی در حدود ۲۰ هزار متر مربع داشته باشد.

تصرف دریاچهٔ خشکیده

|پیام ما| دریاچۀ «بزنگان» را نمک برداشته و مدت‌هاست که راه ورود آب به آن بسته است. خشکسالی‌های چند سال اخیر در کشور، به‌خصوص در خراسان و محل قرارگرفتن دریاچه یعنی سرخس، یکی از عوامل شوره‌زار شدن دریاچۀ بزنگان است. اما عامل دیگر تصاحب زمین توسط افرادی است که می‌گویند قسمت غربی دریاچه در تملکشان است و حتی برای آن سند رسمی دارند. پیدا نیست که چطور بستر یک دریاچه به نام یک شخص سند خورده و این به معمایی بزرگ تبدیل شده است. هرچند در سال‌های گذشته موضوع سند داشتن دریاچه مورد بی‌توجهی مسئولان منطقه قرار گرفته، اما حالا با مطالبۀ محلی‌ها برای احیای بزنگان، دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان‌رضوی از رسیدگی ویژه به این موضوع توسط معاونت حقوق عامه دادسرا خبر داده است. بااین‌حال عکس‌های هوایی، شوره‌رازی را نشان می‌دهند که هر لحظه تأخیر برای رسیدگی به وضع بزنگان، یعنی مرگ زودتر کل دریاچه و منطقه.

 

بزنگان در 130 کیلومتری مشهد و 80 کیلومتری سرخس، به جنوب رشته‌کوه‌های هزار مسجد تکیه داده است. اینجا تنها دریاچۀ طبیعی در خراسان‌رضوی است که به ثبت ملی هم رسیده اما محیط زیست می‌‌گوید این زیستگاه اکنون فقط ۵ درصد آب دارد. آب این دریاچه از بارندگی‌های سالانه و چشمه‌های کوچک حاشیه و کف دریاچه تأمین می‌شود و تاکنون ۳۳ گونه فیتوپلانگتون جلبکی در آن شناسایی شده است. دریاچۀ بزنگان در فصل‌های مختلف سال محل تجمع پرندگان مهاجر است و هر سال در پاییز و زمستان و نیز اوایل بهار، زیستگاه فوق‌العاده‌ای برای گذراندن فصل سرمای پرندگان مهاجر آبزی و کنارآبزی به‌شمار می‌آید، اما اکنون با این میزان آب و تصرف بستر رود، تیغ مرگ بر گردن بزنگان است.
آب چشمه را منحرف کردند و دریاچه را به‌نام خود زدند
با اینکه «محمدحسین درودی»، دادستان عمومی و انقلاب مرکز خراسان‌رضوی، قول رسیدگی به موضوع سند داشتن یک فرد برای بستر و حریم دریاچه را داده اما درنهایت گفته وضع فعلی دریاچه ربطی به مالک ندارد و از اثرات خشکسالی است. محلی‌ها اما نظرشان متفاوت است. آنها سال‌های پرآبی دریاچه را دیده‌اند و حالا می‌پرسند چطور مالک در زمین‌هایی که ملی است، توانسته سند بگیرد؟

از روستای بزنگان تا دریاچه، 15 کیلومتری راه است و یک فرعی از جادۀ اصلی به دریاچۀ بزنگان می‌رسد. در این منطقه کشاورزی هم رونق دارد. محمدپور، همیار محیط زیست می‌گوید: فرد مدعی مالکیت بخش غربی دریاچه، مسیر «چشمه‌ناز» را برای رسیدن به دریاچه منحرف کرده است

یکی از این افراد «مجید محمدپور» است. او که از ساکنان منطقه است، در روزهای اخیر کارزاری را برای رسیدگی به وضعیت دریاچه به راه انداخته و در نامه‌ای خطاب به رئیس‌جمهوری و رئیس سازمان حفاظت محیط زیست نوشته است: «دریاچۀ بزنگان معروف به عروس دریاچه‌ها در شهر سرخس استان خراسان‌رضوی به‌دلیل عدم رسیدگی، مسدودکردن مسیر سرچشمه‌ها و تعرض زمین روبه خشکی کامل می‌رود. ازاین‌رو، از سازمان محیط زیست، منابع‌طبیعی و شخص رئیس‌جمهوری درخواست می‌شود با همت به موضوع احیای این دریاچه به ما کمک کنند.»
محمدپور به عکس‌های هوایی منطقه اشاره می‌کند و به روزگاری که دریاچه آب داشت و تصرفات در کنار خشکسالی امانش را نبریده بود: «سرچشمۀ حوضۀ آبریز، خشک شده و آبی به دریاچه نرسیده است. از سویی در سال‌های اخیر که فکر می‌کنم به ده سال برسد، افرادی در بخش غربی دریاچه برای تصاحب، استشهاد جمع کردند و بعد هم گفتند این زمین‌ها سند دارد.» از روستای بزنگان تا دریاچه، 15 کیلومتری راه است و یک فرعی از جادۀ اصلی به دریاچۀ بزنگان می‌رسد. در این منطقه کشاورزی هم رونق دارد و محمدپور می‌گوید فرد مدعی مالکیت بخش غربی دریاچه، مسیر «چشمه‌ناز» را برای رسیدن به دریاچه منحرف کرده است: «این چشمه آب دارد و می‌تواند به احیای دریاچه کمک کند، اما او ارتفاع چشمه را پایین آورده است تا آب به دریاچه نرسد.»
این دریاچه جوان نیست
محمدپور که همیار محیط زیست منطقه هم هست از سوی دیگر می‌گوید قدمت این دریاچه بسیار زیاد است و حتی تحقیقاتی در دانشکده فردوسی مشهد وجود دارد که نشان می‌دهد از این دریاچه فسیل‌هایی بسیار قدیمی به‌دست آمده است. این درحالی‌است که به گفتۀ محمد‌پور، فرد مدعی مالکیت، بزنگان را دریاچه‌ای خیلی جوان معرفی می‌کند. «مالک می‌گوید عمر دریاچه چهل سال است. چطور چنین چیزی ممکن است؟ شواهد موجود همگی از عمر طولانی آن سخن می‌گویند و حتی محلی‌های قدیم می‌گفتند روی تپه‌ای در غرب دریاچه یک آتشکده از زمان زرتشتیان وجود داشته است که اگر شواهد این امر به‌درستی کشف شود، عمر دریاچه خیلی طولانی‌تر از این خواهد بود.» در کنار ثبت ملی دریاچه به‌عنوان اثر طبیعی، بررسی تاریخ تشکیل بزنگان، تأیید قدمت این زیستگاه است. در چکیدۀ مقاله‌ای با عنوان «منشأیابی دریاچۀ بزنگان شرق زون کپه‌داغ» که پاییز ۱۳۹۴ در نشریۀ «رشد آموزش جغرافیا» منتشر شده آمده است: «دریاچۀ بزنگان در ۱۳۰ کیلومتری جادۀ مشهد-سرخس واقع شده و از چشمه‌ها و آب باران تغذیه می‌کند. این دریاچه بین دو دورۀ زمین‌شناسی سنوزوئیک و مزوزوئیک به‌وجود آمده و شامل سازند کارستی کلات و پستلیق می‌باشد. در این پژوهش با استفاده از عکس‌های هوایی و مطالعات میدانی به بررسی عوامل مؤثر بر تشکیل دریاچه اقدام شده است. بررسی‌ها نشان می‌دهد که سازند کلات بستر دریاچه را شکل داده و شکسته شدن در پی و عبور آب‌های بالادست از آن در طی دوران منجر به ایجاد حفرۀ دولینی بزنگان گشته و یک حفرۀ کارستی تشکیل شده است که آب‌ها به‌صورت چشمه در آن تجمع یافته است.»
محیط زیست: کاری از دست ما ساخته نیست
خشکسالی هرچند امان منطقه را بریده، اما آنطور که کرمانی، رئیس شورای اسلامی روستای بزنگان می‌گوید، دخالت و دستکاری عوامل انسانی به این وضعیت دامن زده است: «مگر بستر و حریم جنگل‌ها، دریاچه‌ها و رودخانه‌ها جزو انفال نیست. پس چرا تصرف و حتی سند هم صادر می‌شود؟ وقتی شخصی چشمه‌های رودخانه را تصرف و از ورود حداقل آب به بستر دریاچه جلوگیری می‌کند، به‌طور قطع مرگ دریاچه رقم می‌خورد.» آنطور که پایگاه اطلاع‌رسانی سازمان حفاظت محیط زیست از قول او نوشته، سرخس گرفتار ریزگردها شده و همزمان با خشکیدن دریاچه، نگرانی از طغیان غبارهای نمکی اوج گرفته است. مردم منطقه امیدوارند که برای نجات دریاچه کاری انجام شود و با متصرفان برخورد شود.
رئیس ادارۀ محیط زیست شهرستان سرخس با قاطعیت گفته فردی که طی سال‌های اخیر اراضی بخش غربی دریاچه را به تصرف خود درآورده است، سند رسمی دارد و آنها نمی‌توانند در این زمینه اقدامی انجام دهند. صحبت‌های «محمد ملتجی»، رئیس اداره محیط زیست سرخس، درحالی‌است که تماس‌های «پیام ما» با بخش حقوقی سازمان حفاظت محیط زیست بی‌نتیجه بود و «رضا انجم‌شعاع» با بیان آنکه این موضوع به این بخش ارتباطی ندارد، دراین‌باره صحبت نکرد.
ملتجی اما دربارۀ اقدامات انجام‌گرفته برای این دریاچه پیش از این گفته بود: «در طی چندسال اخیر، سه پروژۀ محیط زیستی برای تداوم حیات دریاچۀ بزنگان انجام شده است، به‌طوری که در سال ۹۸ در ضلع شرقی دریاچه یک دیوار ساحلی به طول ۲۰۰ متر آن هم به‌صورت بتنی ایجاد کردیم تا دست‌کم سیلاب‌های موجود به‌سمت دریاچه هدایت شود که اعتبار این پروژه حدود یک میلیارد تومان است.»
به گفتۀ او با بهره‌برداری از دیوار ساحلی (سال ۱۴۰۱) بخش درخور توجهی از سیلاب‌ها و آب‌های جاری وارد دریاچه شد، اما ازآنجاکه شدت گرما و تبخیر بالاست، بارش‌ها ادامه نیافت، حجم آب ورودی کفاف حداقلی دریاچه را نکرد و کارایی لازم را نداشت: «پروژۀ انتقال آب مازاد کشاورزان توسط لوله و احداث کانال بتنی در مجاورت خط لوله از دیگر اقدامات سال‌های گذشته بود که انجام شد.» دریاچه اما همچنان در تصرف افرادی است که می‌گویند سند دارند و حتی محیط زیست سرخس هم بر این عقیده است که چون سند دارند، نمی‌توانند برای این وضعیت کاری کنند. دریاچه هر روز بیشتر از قبل ناتوان می‌شود و شوره‌زاری است در دل خراسان؛ شوره‌زاری که سال‌ها رنگ آب را به خود دیده بود.

«سرآشپز» روسیه را به‌هم ریخت

ناظرانی که در بیش از یک سال گذشته جنگ اوکراین را دنبال می‌کردند، بامداد دیروز از شنیدن خبر اشغال یکی از پایگاه‌های نظامی روسیه در شهر «روستوف-آن-دون» شوکه شدند. گروه نظامی «واگنر» که معمولا به عنوان یک شرکت خصوصی خدمات نظامی در روسیه شناخته می‌شوند، دست به این کار زده است. گروهی که از متحدان نزدیک «ولادیمیر پوتین» رئیس جمهوری این کشور محسوب می‌شد و رهبر آن «یوگنی پریگوژین» آنقدر به پوتین نزدیک بود که او را «سرآشپز پوتین» می‌خواندند. حالا آنطور که پریگوژین می‌گوید، اختلافات او با وزیر دفاع و فرمانده ارتش روسیه کار را به جایی کشیده که او نیروهای تحت امرش در روستوف را مأمور به اشغال یک پایگاه نظامی ارتش روسیه کرده است. او در آخرین اظهاراتش در روز گذشته گفت که به طرف مسکو در حال حرکت است.

 

اختلافات پریگوژین با مقامات ارشد نظامی از چند ماه قبل در رسانه‌های جهان مطرح شده بود اما علت دقیق آن چندان مشخص نبود. ظاهرا پریگوژین این بار دیگر قصد نداشت اختلافات را پنهان کند و دست به اقدام زد. او گفته که حمله به اوکراین بر پایه اطلاعات اشتباهی بوده که نظامیان ارشد روس به کرملین برده بودند و از طرفی مدعی شده که عده‌ای از نیروهایش براثر حمله نیروهای ارتش روسیه کشته شده‌اند.
او بامداد دیروز در یک ویدئوی ۳۰ دقیقه‌ای که روی کانال تلگرام خود قرار داده گفته بود: «منطق کرملین برای حمله به اوکراین بر اساس دروغ است و شرارت رهبری نظامی روسیه باید متوقف شود.» پریگوژین پیشتر هم گفته بود که وزارت دفاع روسیه دستور حمله موشکی به اردوگاه‌های میدانی واگنر در اوکراین را صادر کرده است که منجر به کشته شدن تعداد زیادی از جنگجویان وی شده است و به همین دلیل قصد دارد انتقام این کار را بگیرد. پریگوژین اقدام خود را نوعی عدالتخواهی دانست و گفت: «این یک شورش مسلحانه نیست، بلکه یک راهپیمایی عدالت است.»
پریگوژین گفت: در ۲۴ فوریه ۲۰۲۲ (تاریخ آغاز حمله روسیه به اوکراین) هیچ اتفاق عجیب‌وغریبی روی نداده بود.
رئیس گروه نظامی خصوصی واگنر گفت: وزارت دفاع روسیه در تلاش است افکار عمومی و رئیس‌جمهوری را فریب دهد و این داستان را به تصویر بکشد که گویی سطوح جنون‌آمیزی از تهاجم از طرف اوکراینی وجود داشت و آنها می‌خواستند به همراه تمامی بلوک ناتو به ما (روسیه) حمله کنند.

پوتین: من هر کاری که ممکن است برای دفاع از کشورم انجام خواهم داد و کسانی که شورش مسلحانه را سازماندهی کرده‌اند، پاسخگو خواهند بود

مدت کوتاهی پس از آغاز حمله روسیه به اوکراین، ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهوری روسیه مدعی شد که حمله مسکو طرح‌های اوکراین را برای «حمله‌ای گسترده به دونباس و سپس به کریمه» خنثی کرده است. پریگوژین همچنین گفت که رهبری روسیه می‌توانست با مذاکره با ولودیمیر زلنسکی، رئیس‌جمهوری اوکراین از جنگ جلوگیری کند. ولودیمیر زلنسکی در زمان روی کار آمدن، آماده مذاکره با روسیه بود و تنها لازم بود مسکو رضایت دهد و با کی‌یف مذاکره کند.
اشغال پایگاه نظامی روستوف
نام گروه واگنر ابتدا در سال ۲۰۱۴ و در جریان اشغال جزیره «کریمه» بر سر زبان‌ها افتاد. برخلاف آنچه معمولا درباره این گروه گفته می‌شود، واگنر یک شرکت خصوصی نیست بلکه گروهی از نظامیان هستند که تحت عنوان «حضور داوطلبانه» در درگیری‌های نظامی، قرارداد مالی با دولت روسیه امضا کرده‌اند. اما از آنجا که راه‌اندازی شرکت خصوصی نظامی با سلاح و ادوات مستقل از ارتش در روسیه ممنوع است، این گروه را نمی‌توان شرکت نظامی دانست.
رهبر واگنر بامداد شنبه اعلام کرد که نیروهایش به شهر روستوف رسیده‌اند و «بدون درگیری» یک پایگاه نظامی را به اشغال خود درآورده‌اند. اگرچه این خبر دقایقی بعد در برخی رسانه‌های روسیه تکذیب شد، اما ساعتی بعد، انتشار تصاویری از تانک‌های گروه واگنر در خیابان‌های روستوف، ادعای پریگوژین را تایید کرد.
پوتین: واگنر خنجر از پشت زد
ساعتی پس از این اشغال، وزارت دفاع روسیه در بیانیه‌ای به نیروهای واگنر هشدار داد که «فریب» رهبر خود را نخورند.
اما پس از این بیانیه، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهوری روسیه یک سخنرانی تلویزیونی اضطراری ترتیب داد و گفت: روسیه در حال مبارزه با «سخت‌ترین نبرد برای آینده خود» است.
او این اقدام واگنر را «شورش مسلحانه» خواند و از آن به عنوان «خنجری در پشت روسیه» تعبیر کرد. پوتین اقدام این گروه نظامی را «خیانت» دانست و گفت: «هر کسی علیه ارتش روسیه اسلحه به دست گرفته باشد مجازات خواهد شد.»
رئیس جمهوری روسیه همچنین گفت که برای حفاظت از روسیه هر کاری انجام خواهد داد و به نیروهای مسلح روسیه دستورات لازم را داده است تا اقدام قاطع برای تثبیت وضعیت انجام شود.
پوتین گفت: من هر کاری که ممکن است برای دفاع از کشورم انجام خواهم داد و کسانی که شورش مسلحانه را سازماندهی کرده‌اند، پاسخگو خواهند بود.
او همچنین به بینندگان این پیام تلویزیونی گفت: منافع شخصی منجر به خیانت به کشور و آرمانی که نیروهای مسلح ما در حال مبارزه هستند، شده است.
آشفتگی در مسکو
اما تهدیدهای پوتین کارساز نبود و واگنر اعلام کرد حرکت خود به سوی مسکو را آغاز کرده است. نیروهای واگنر از طریق یک اتوبان به طرف پایتخت به‌راه افتادند. درپی این حرکت، نیروهای نظامی رسانه‌ها وضعیت مسکو را ناآرام گزارش کردند. مسئولان شهر تدابیر امنیتی در این شهر را تشدید کردند. دسترسی مردم به بخش خبر گوگل مسدود شد و گاردین گزارش داد که ظرفیت پروازهای خروجی از مسکو به مقاصد شهرهای کشورهای همسایه روسیه تکمیل شد.
علاوه بر این برخی اخبار تایید نشده نیز از خروج پوتین از مسکو خبر دادند.
آسوشیتدپرس بعدازظهر دیروز به نقل از فرماندار استان لیپتسک روسیه (در ۵۰۰ مایلی شمال روستوف) نوشت که گروه واگنر وارد این منطقه شده است. با این حال گزارشی از درگیری خاصی بین ارتش روسیه و گروه واگنر در طول این مسیر مخابره نشده است.
همچنین ایتارتاس از قول یک قانونگذار روس نوشت: «اگر نیروهای واگنر سلاح‌های خود را زمین بگذارند، به آنها وعده عفو داده شده است. اما باید سریع عمل کنند.»
در همین حال، رسانه‌های ترکیه نیز تایید کرد که رجب طیب اردوغان، رئیس جمهوری این کشور روز شنبه با ولادیمیر پوتین تلفنی گفتگو کرده و از او خواسته است که با عقل سلیم عمل کند.
اوکراین: «بی‌طرفی کاذب» را کنار بگذارید
در گرماگرم اخبار حرکت نیروهای واگنر به سوی مسکو، «دیمیترو کولبا»، وزیر خارجه اوکراین در توییتی از جامعه بین‌المللی خواست تا «بی‌طرفی کاذب» را کنار بگذارند و سلاح‌های لازم برای «پایان دادن به شرارت» روسیه را در اختیار کشورش قرار دهند. او همچنین نوشت: «کسانی که گفتند روسیه قوی تر از آن است که ببازد: اکنون نگاه کنید.»
«میخائیلو پودولیاک»، مشاور ارشد ولودیمیر زلنسکی رئیس‌جمهور اوکراین نیز گفت: «رویدادها بر اساس سناریویی که سال گذشته درباره آن صحبت کردیم، در حال پیشرفت است. شروع ضد حمله اوکراین سرانجام نخبگان روسیه را بی ثبات کرد و شکاف داخلی را که پس از شکست در اوکراین به وجود آمد تشدید کرد. در واقع ما امروز شاهد آغاز یک جنگ داخلی هستیم.»
تا لحظه تنظیم این گزارش (ساعت ۱۸) هنوز اقدام ارتش روسیه علیه گروه واگنر مشخص نیست. اما ناظران می‌گویند که احتمالا درگیری نظامی خونین قابل پیش‌بینی است. گاردین در این مورد نوشت: «حتی اگر واگنر شکست بخورد، تضعیف قدرت پوتین کاملا مشهود است.»
ایران: این یک موضوع داخلی است
همزمان با انتشار اخباری مبنی بر اعلام وضعیت فوق‌العاده در مسکو، «ناصر کنعانی» سخنگوی وزارت امور خارجه ایران عصر دیروز در نخستین موضع‌گیری دستگاه دیپلماسی کشورمان گفت که تحولات داخلی در روسیه موضوع داخلی این کشور است و جمهوری اسلامی ایران از حاکمیت قانون در فدراسیون روسیه حمایت می‌کند.
رسانه‌ها به نقل از رادیو محلی مسکو گزارش دادند که ارتش روسیه به دستور دفتر ریاست جمهوری در مسکو وضعیت فوق‌العاده اعلام کرده است. آنها همچنین گزارش دادند که در دفتر مرکزی گروه واگنر در سن پترزبورگ روسیه درگیری ایجاد شده و یوگنی پریگوژین، فرمانده این گروه تهدید کرده که وزیر دفاع این کشور در میدان سرخ به دار آویخته خواهد شد.
هنوز مشخص نیست که ناآرامی دیروز را باید به عنوان پایان جنگ اوکراین تلقی کرد یا خیر. با این حال بسیاری، اقدام دیروز واگنر را هم در جنگ اوکراین و هم در قدرت ولادیمیر پوتین تاثیرگذار می‌دانند.

سرباز ساسانی به ایران بازمی‌گردد

|پیام ما| سنگ‌نگاره سرباز ساسانی که به انگلیس قاچاق شده و پلیس اینترپل در فرودگاه لندن توقیفش کرده بود، سرانجام به سفارت ایران در لندن تحویل داده شد.
کاردار ایران در لندن با اعلام این خبر در حساب شخصی توییتر خود نوشت: «مجسمه سرباز ساسانی که قاچاقی وارد انگلیس شده بود پس از اثبات مالکیت که متعلق به ایران است، و بعد از آنکه سه ماه در موزه بریتانیا به امانت نمایش گذاشته شد، تحویل ایران شد.»
‏ سیدمهدی حسینی متین اضافه کرد:‌ «این اثر باستانی ارزشمند امروز جمعه رسماً به سفارت جمهوری اسلامی ایران در لندن تحویل داده شد و ان‌شاءالله به زودی به میهن عزیز اسلامی ارسال خواهد شد.»
نخستین بار انتشار گزارش «گاردین»، توجه باستان‌شناسان و دوست‌داران میراث فرهنگی کشور را به این سنگ‌نگاره جلب کرد. فروردین امسال این روزنامه نوشت که در سال 1394 نیروی مرزی بریتانیا در فرودگاه استانستد لندن، به‌طور تصادفی به یک محموله مشکوک شدند که بسته‌بندی آن طوری بود که «نشان دهد کالایی بی‌ارزش است» اما بعد از بررسی، با نقش برجسته‌ای یک‌متری مواجه شدند. آنها احتمال می‌دادند که محموله کشف‌شده به ارزش 30 میلیون پوند، قرار است در بازار سیاه بریتانیا فروخته شود. جان سیمپسون، متصدی ارشد و باستان‌شناس بخش خاورمیانه موزه بریتانیا هم گفته بود: «تقریباً هرگز با چنین موردی مواجه نشده‌ایم که نقشی از صخره با چنین سطحی از بی‌رحمی بریده شده باشد. آن را به طرزی باورنکردنی، بریده و در یک جعبه کوچک و بدون بسته‌بندی مناسب قرار داده‌ و جعبه را با میخ محکم کرده‌اند.» علاوه بر این آسیب‌ها، بسته‌بندی نامناسب به این اثر باستانی که بیش از دو هزار سال قدمت دارد، آسیب وارد کرده بود و موزه بریتانیا مرمت آن را به عهده گرفت.
اکنون زمان بازگشت این اثر تاریخی به موطن خود فرارسیده است. هنوز به‌طور دقیق معلوم نیست که این اثر از کدام محوطه تاریخی جدا شده است اما مسئولان میراث فرهنگی کشور در ماه‌های گذشته اعلام کرده بودند که این اثر به‌صورت غیرقانونی از منطقه‌ای در استان فارس حفاری و سرانجام از طریق راه دریایی به خارج از کشور قاچاق شده است. اما سوالات درباره چگونگی قاچاق سنگ‌نگاره ساسانی به خارج از کشور و رسیدنش به فرودگاه لندن همچنان بی‌جواب است.

ادامۀ «فنس‌کشی» مجوز محیط زیست ندارد

|پیام ما| با اینکه رئیس سازمان حفاظت محیط زیست گفته بود پروندۀ پتروشیمی میانکاله برای همیشه بسته شده است، عملیات اجرایی این پروژه ادامه دارد. درحالی‌که در آخرین اظهارنظرها معاون محیط زیست انسانی این سازمان، پتروشیمی امیرآباد میانکاله را فاقد مجوز و مغایر ضوابط محیط زیستی خوانده است، به‌نظر می‌رسد هنوز عملاً جلوی این اقدامات گرفته نشده است.
سرمایه‌گذار پتروشیمی میانکاله که یکی از «ابربدهکاران بانکی» معرفی شده، در حالی بعد از سفر اخیر محسنی اژه‌ای، رئیس قوه قضاییه، بار دیگر ساخت این پروژۀ جنجالی را از سر گرفته است که پیش از این در پرونده‌ای قضایی به زندان محکوم شده، اما حکم او به‌دلیل «مجهوال‌المکان» بودن اجرا نشد.

معاون سازمان محیط زیست: ادامۀ عملیات فنس‌کشی پروژۀ پتروشیمی امیرآباد میانکاله مصداق شروع عملیات اجرایی پروژه و مغایر با ضوابط محیط زیستی است

موافقان این پروژه، جدا از انتقادات وارده و اعتراضات محیط زیست، به وجه اقتصادی آن پرداخته و «موافقت سازمان بازرسی» را «جهشی بزرگ» برای مردم «محروم» مازندران خوانده‌اند. چنانکه «غلامرضا شریعتی»، عضو مجمع نمایندگان مازندران، 18 خرداد امسال به «بازار» گفته است: «سازمان بازرسی کل کشور منصفانه نظرات خود را در قالب سه صفحه کارشناسی در زمینۀ پتروشیمی به رئیس‌جمهور ارائه کرده و این سازمان دربارۀ پتروشیمی مازندران با حوصله کار کارشناسی کرده است. طبق نظریۀ سازمان اجرایی پروژه هیچ‌گونه مشکلات زیست محیطی ندارد و مغایر مقررات استقرار صنعت پتروشیمی نیست.»
پس از این گفته‌ها و اعتراض به عملیات فنس‌کشی اما «ایرج حشمتی»، معاون محیط زیست انسانی سازمان حفاظت محیط زیست، گفت: «ادامۀ عملیات فنس‌کشی پروژۀ پتروشیمی امیرآباد میانکاله مصداق شروع عملیات اجرایی پروژه و مغایر با ضوابط محیط زیستی است.»
او توضیح داد: «در پی گزارش‌های واصله مبنی‌بر شروع فعالیت‌های اجرایی پروژۀ پتروشیمی امیرآباد میانکاله از سوی مجری این طرح، در تماس تلفنی با مدیرکل محیط زیست استان مازندران صحت و سقم این گزارش‌ها را جویا شدم. بر این اساس، مشخص شد فنس‌کشی ناتمام این پروژه شروع شده و ادامه دارد. این در‌حالی‌است که پروژۀ پتروشیمی امیرآباد میانکاله فاقد مجوز ارزیابی محیط زیستی از سازمان حفاظت محیط زیست است و براساس آخرین مکاتبات دستگاه قضا، زمین مورد نظر هم باید مسترد شود.»
برپایۀ گزارش پایگاه اطلاع‌رسانی سازمان حفاظت محیط زیست، حشمتی همچنین عنوان کرد: «اگرچه براساس گزارش‌های استان، مجموعه فعالیت‌های مجری پروژه صرفاً محدود به ادامۀ عملیات فنس‌کشی محل پروژه است، ولی مستند به بند غ ماده 38 قانون برنامۀ ششم توسعه، همین‌قدر فعالیت هم مصداق شروع عملیات اجرایی پروژه و مغایر با ضوابط محیط زیستی است.»
در روزهای گذشته نیز «سعید کریمی»، مدیر دفتر ارزیابی محیط زیست سازمان به «پیام‌ ما» گفته بود: «ما مخالف فعالیت این پتروشیمی هستیم؛ چرا که گزارش ارزیابی جدیدی به سازمان محیط زیست داده نشده. ساخت پتروشیمی در گهرباران گزینۀ دیگری بود که پیشنهاد شد، اما سازمان برای این پتروشیمی هم هنوز نظری نداده و گزارش ارزیابی‌اش بررسی نشده. فنس‌کشی بدون مجوز است و اگرچه زمین تحت مالکیت شرکت قرار دارد، اما این مالکیت به مفهوم اجازۀ انجام کار نیست. بنابراین، از نظر حقوقی اتفاق جدیدی رخ نداده. پرونده همان پروندۀ پارسال است و اتفاق جدیدی هم از نظر بررسی در آن به‌وجود نیامده است.»
هرچند سازمان حفاظت محیط زیست در جایگاه دستگاه نظارتی و متولی محیط زیست کشور پروژۀ پتروشیمی امیرآباد میانکاله را مغایر ضوابط و بدون مجوز خوانده است، بعد از وعده‌های بسیار مسئولان، فعالان و دوستداران محیط زیست برخورد جدی با عوامل تهدید محیط زیست را انتظار می‌کشند.

روایتی از ساخت سد کرج

اخیراً به‌دلیل وقوع سیلاب و زمین‌لغزش در محدودۀ پایین‌دست سد امیرکبیر (کرج) در بارندگی‌های شدید ۱۸ خرداد، برخی مناطق شهر تهران پنج روز با وقفه در تأمین آب لوله‌کشی مواجه شدند. زمین‌لغزش باعث ایجاد کدورت زیاد در آب شد. زمین‌لغزش با انسداد منبع آب همراه شد و برای آزادسازی کانالی به‌طول ۳۰۰ متر برای بازگرداندن آب عملیات پاکسازی الزامی بود. سرانجام پس از چند روز شرایط عادی برقرار شد و آب این مناطق وصل شد. اتفاق اخیر نشان داد که تهران در برابر مخاطرات و سوانح اقلیمی بسیار آسیب‌پذیر است. ایران دورۀ طولانی بهره‌برداری بی‌رویه از منابع آبی و همچنین کاهش بارندگی سالانه و افزایش دما را تجربه کرده است. به‌دلیل تغییراقلیم و مهاجرت‌های ناشی از بحران اقلیمی منابع برای جمعیت شهری و همچنین امنیت غذایی به‌طور فزاینده‌ای چالش‌برانگیز شده است. این اتفاق موجب شد تا به پیشینۀ ساخت سد امیرکبیر (کرج) نگاهی بیندازیم. این سد در ۶۳ کیلومتری شمال‌غرب تهران، سدی چندمنظوره برای تأمین آب آبیاری منطقۀ کرج و همچنین آب شرب تهران ساخته شده است. سد امیرکبیر اولین سد چندمنظورۀ ایران به‌شمار می‌رود. مطالعات اولیۀ سد، ۲۲ سال به طول انجامید. پروژۀ سد کرج در سال ۱۳۳۵ آغاز شد و ساخت سد توسط شرکت آمریکایی موریسون-نادسن Morrison-Knudsen ساخته شد‌. مطالعات طرح در زمان وزارت کشاورزی مرحوم مهندس «خلیل طالقانی» در دولت زنده‌یاد دکتر محمد مصدق آغاز شد. مهندس طالقانی (۱۲۹۱-۱۳۷۱) ساخت ‌سد امیرکبیر را به‌منظور تأمین آب شرب و برق تهران مدیریت کرد. سد کرج با ظرفیت 205 میلیون مترمکعب اولین سد‌ بتنی دو قوسی‌ ایران بود که بخش مهمی از برق آن زمان تهران را نیز تأمین می‌کرد. این سد در سال ۱۳۴۰ با هزینۀ ۵ میلیارد و ۵۲۴ میلیون ریال به پایان رسید. نیاز آبیاری بیش از ۵۰ هزار هکتار از زمین‌های کشاورزی در پایین‌دست سد کرج از این سد تأمین می‌شود و برق تولیدی آن به شبکۀ سراسری برق متصل شده است و ۹۰ مگاوات ظرفیت دارد. بخشی از این برنامه‌ها به‌خصوص در حوزۀ توسعه و کشاورزی زیرمجموعۀ مدیریت خلیل طالقانی بود که از سوی او همیشه با جدیت دنبال می‌شد و البته همین باعث شد که دستاوردهای مهمی در حوزۀ کشاورزی داشته باشد. برنامۀ سد کرج بخشی از برنامه‌های همکاری ایالات متحده با دولت ایران در قالب «اصل چهار» بود. آمریکا برای جلوگیری از نفوذ کمونیسم به‌خصوص در همسایگان روسیه، طرحی را باعنوان مارشال تصویب کرد. براساس اصل چهارم این طرح، کمک به کشورهای جهان سوم در اولویت آمریکا قرار گرفت. در دولت رزم‌آرا در سال ۱۳۲۹ با آمریکا توافقنامه‌ای امضا شد تا کشور ما از کمک‌های نظامی، فنی و سرمایه‌گذاری آمریکا براساس طرح مارشال و اصل چهارم آن، برخوردار شود. براساس این توافقنامه برنامه‌های عمرانی مختلف از جمله بهبود وضعیت کشاورزی و تأمین آب، ارتقای شرایط بهداشتی و آموزشی کشور اجرا شد. براساس این موافقت‌نامه، ۲۰۰ کارشناس فنی آمریکایی وارد ایران شدند، ۱۰۰ مشاور ایرانی به استخدام درآمدند و ۱۰ مرکز بزرگ در شهرهایی مانند تهران، تبریز، شیراز، اصفهان و کرمان راه‌اندازی شد.
در ۲۰ آبان سال ۱۳۳۱ با حضور خلیل طالقانی (وزیر کشاورزی)، احمد ابراهیمی زنگنه (مدیرعامل سازمان برنامه)، دکتر مصدق‌ جلسه‌ای برگزار شد که خروجی آن نوسازی ماشین‌آلات و تجهیزات کشاورزی ایران از طریق منابع اصل چهار بود. براساس این مصوبه قرار بود هزار دستگاه تراکتور و دیگر ماشین‌‌آلات مورد نیاز کشاورزی خریداری شود و در اختیار کشاورزان قرار گیرد. مهندس طالقانی از همکاران این برنامه با کارشناسان آمریکایی بود.

یک‌بار برای همیشه بگو نه!

«گاس ون‌ ­سنت» نامی آشنا برای اهالی سینما و فرهنگ است. او فیلمسازی ماهر و فنی است که می‌­داند در هر نما چه می‌­خواهد. از کن و برلین تا اسکار را تجربه کرده است. در ایران نیز او را با فیلم‌­های مختلفش می‌­شناسند. فیلم‌هایی همچون «میلک»، «دریای درختان»، «فیل»، «یافتن فارستر» و البته «ویل هانتینگ ­نابغه» با بازی درخشان و ابدی «رابین ویلیامز» که هر چند او را با برچسب کمدین آمریکایی می‌­شناختند، اما در این فیلم چنان نقش فوق‌العاده‌ای بازی کرد که بعد از سال‌­ها هنوز هم در یاد سینمادوستان باقی مانده است. «ون‌­ سنت» در سال 2012 فیلم «سرزمین موعود» را کارگردانی کرد. ابتدا قرار بود «مت دیمون» آن را بسازد زیرا خودش نیز یکی از نویسندگان بود، اما بعدتر نام «ون‌ ­سنت» به میان آمد تا «دیمون» تنها به بازی کردن نقش اول داستان اکتفا کند. نقش فردی که از جامعۀ روستایی برآمده و اینک در استخدام یک شرکت بزرگ و سرمایه­‌دار است که می­‌خواهند تمام زمین‌­های کشاورزی هر منطقه‌­ را با قیمت کم بخرند تا بتوانند گاز طبیعی را از دل زمین استخراج کنند. همین شروع داستانی درخشان با بازی‌­های یکدست و در اختیار روایت است که «دیمون» و «فرانسیس مک‌دورمند» آنها را عالی به تصویر می‌­کشند. اهالی روستا و آن مرد دانشمند نیز بازی‌­های خوبی از خود نشان می‌­دهند که کاملاً در خدمت کارگردان و مفهومی هستند که عمق شکاف بین سرمایه و زندگی عادی مردم را هدف قرار داده است، تا بیننده قضاوت کند که در بین حفاظت از میراثی قدیمی به نام زمین و مقداری دلار برای زمانی محدود، کدام‌یک بیشتر ارزش دارد؛ این همان چیزی است که در فیلم به‌خوبی حس بیننده را درگیر خود می‌­کند. ایدۀ اصلی داستان درخشان است و در دام شعار نمی‌افتد. سادگی داستان می‌تواند هر مخاطبی را به خود جلب کند. با شروع فیلم و حرکت به‌سمت میانه و با وجود سادگی همراه با پرداخت هوشمندانه و تأثیر محیط پیرامونی و آنچه که شنیده و دیده می‌­شود، و مهمتر از همه، رویارویی قهرمان با جامعۀ روستایی کاملاً آگاه و پیشرو درمی‌یابیم که نقش اول فیلم، خود را در میان زمین و آسمان معلق می‌بیند و قدرت تصمیم‌گیری خود را از دست می‌دهد. اینجاست که فردی به نام فعال محیط ­زیست وارد داستان می‌شود و از مضرات استخراج گاز و ازبین‌رفتن زمین‌­ها و مرگ زیستمندان می‌­گوید. سکانسی در مدرسه که هوش بالای دانش‌­آموزان نسبت به محیط زیست را نشان می‌دهد و اهالی روستا می‌­دانند همه‌چیز پول نیست، سکانس درخشان است. این از مهارت خوب نویسندگان اثر می‌­آید که در ایجاد تعلیق و کشمکش بین قهرمان و اهالی روستا به‌خوبی عمل کرده‌­ است. قهرمانی که در ابتدا جامعۀ سنتی و کشاورزی و زمین‌داری را پس زده و ایستادن در مقابل فرهنگ پوسیده را انتخاب کرده، درمی‌­یابد که گویا مواردی هم هست که او نادیده گرفته و مهمترین آن، طبیعتِ زمین و انسان­‌هایی است که می‌­دانند میراث اجدادی خود را نمی‌­توانند به‌راحتی از دست دهند. در اواسط فیلم همه‌چیز تحت‌تأثیر فعال محیط زیستی قرار می‌­گیرد که کاملاً در تضاد با شرکت نفت و گاز عمل کرده و او نیز از جامعۀ سنتی آمده و نگران ازبین‌رفتن همان میراثی است که قهرمان داستان در پی تاراج آن ناامید شده است. نما به نما داستان به پیش می‌­رود. تصویرهای بسته و باز به خدمت کارگردان می‌آیند تا درماندگی قهرمان را به‌خوبی به تصویر بکشد. روزگار قهرمان دو بار تغییر می‌کند. یکبار از پلان اول که او را مشغول شستن صورتش می‌­بینیم و سپس­ در مقابل نمایندۀ قدرت و پول می‌­نشیند و آری می‌­گوید و قبل از چرخش فیلمنامه، زمانی‌که فعال محیط زیست، جعلی از کار می‌آید و اینک قهرمان باید تصمیم بگیرد که دوباره زمین­‌ها را به‌راحتی به چنگ بیاورد. اینک نفس در سینه حبس می‌­شود؛ آیا او دریافته که حفاظت از زمین بهتر است؟ بازگشت به زمین مؤثر است یا دلارهای آلوده به فریب؟ او دیگر قهرمان نیست زیرا متوجه شده که ابزاری برای سرکوب کشاورزان و دروغگویی ماهر بوده است! اینجا زمان ایستادن است. باید کُنشی مؤثر در راستای به سرانجام رسیدن فیلمنامه داشته باشد؛ او به شرکت نفت و گاز «نه» می‌­گوید. قهرمان، دیگر خود را بخشی از روستا می‌­بیند که باید شفاف در مقابل آنها بگوید آری، ما در پی غارت آمده­‌ایم! این تصمیم بزرگ زمانی گرفته می‌­شود که همه‌چیز برای ازبین‌بردن محیط زیست فراهم است و با یک نه، تمام دلارهای نفتی بر باد می‌­روند! این دیالوگ که چند باری نیز در فیلم تکرار می‌­شود حالا رمزگشایی و ترجمۀ آن نه، مشخص می‌­شود؛ «تو آدم خوبی هستی، خصوصیت‌هایی داری که این روزها خیلی بهشون نیاز داریم.» قهرمان داستان برای بیننده اسم پیدا می‌­کند؛ «استیو» یک بازاریاب و فروشنده بود که حالا از ماست. حامی سرزمین موعود است. او با یک نه، در میان همۀ ما آمد و اینک با عشق به زندگی روستایی بازمی‌­گردد. زمین و انسان­‌ها و تمام زیستمندانش سرزمین موعودی هستند که باید از آن حفاظت کرد. فیلم در فرم و محتوا عالی عمل کرده است و می‌­تواند نمرۀ هشت از ده را همچون نشان افتخار بر سرزمین موعود بزند.

کرگدن‌های بی‌شاخ و خانه‌نشین

کرگدن‌ها و فیل‌ها در طبیعت دشمنی جز انسان ندارند؛ شاخ و عاجشان بلای جانشان است، چون شکارچیان غیرقانونی آن‌ها را برای فروختن عاج و شاخشان می‌کشند. وقتی در سال 2014 شکار غیرقانونی کرگدن به اوجش رسید، حافظان حیات‌وحش در جنوب آفریقا به آخرین تیر ترکش رجوع کردند؛ بریدن شاخ کرگدن‌ها. آنها شروع به اره کردن شاخ کرگدن‌ها کردند، به این امید که شکارچیان غیرقانونی از کشتن حیوانات بی‌شاخ صرف‌نظر کنند. به‌نظر می‌رسد این ترفند تا حدی مؤثر واقع شده باشد، هرچند در مورد نتایجش تردید وجود دارد. نتایج یک پژوهش که به تازگی ژورنال Proceedings of the National Academy of Sciences منتشرشده نشان می‌دهد، این کار عواقب ناخواسته‌ای بر زندگی اجتماعی کرگدن‌های سیاه Diceros bicornis دارد. نتایج این پژوهش نشان می‌هد که در کرگدن‌های بی‌شاخ‌شده گسترۀ پرسه‌زنی و تعامل با دیگر کرگدن‌ها کاهش یافته است. این پژوهش نشان می‌دهد پایش نتایج اقداماتی که در چارچوب مدیریت حیات‌وحش برای حفاظت از گونه‌ها انجام می‌شود تا چه اندازه ضروری است.

 

این پژوهش تأثیرات عمیق این اقدام ضدشکار را روی بوم‌شناسی رفتاری کرگدن سیاه نشان داده است. نویسندگان مقاله تأکید می‌کنند که این اتفاق ممکن است پیامدهای جمعیت‌شناختی داشته باشد، که هنوز مشخص نشده است. آنها همچنین معتقدند که باید تأثیر رفتاری مداخلات حفاظتی در هنگام محاسبۀ سود و زیان این مداخلات ارزیابی در نظر گرفته شود. در این مطالعه، محققان بیش از 15 سال از داده‌های نظارت بر کرگدن سیاه را در 10 منطقۀ حفاظت‌شده و قرق اختصاصی که شامل بیش از 24000 مشاهده از 368 فرد برای بررسی تغییرات رفتاری آن‌ها ترکیب و بررسی کردند. «مایکل نایت»، رئیس گروه متخصصان کرگدن آفریقایی اتحادیۀ بین‌المللی حفاظت از طبیعت، که در این مطالعه شرکت نداشته به سایت ساینس می‌گوید: «ما احتمالاً بر ساختار اجتماعی تأثیر می‌گذاریم. آیا این کار بر پتانسیل یک جمعیت برای تولیدمثل در مقایسه با قبل تأثیر می‌گذارد؟». از سوی دیگر «وین لینکلیتر»، بوم‌شناس حیات‌وحش در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا، ساکرامنتو، نگران است که خجالتی‌شدن کرگدن‌های بی‌شاخ‌شده ممکن است درنهایت باعث شود جمعیت‌های مدیریت‌شده کمتر وحشی باشند.

نخستین‌بار حفاظت‌گرایان در سال 1989 در نامیبیا شروع به بریدن شاخ کرگدن‌ها کردند. روند بیهوش کردن و گرفتن کرگدن بسیار پیچیده و خطرناک است

قربانیان طب سنتی چین
کرگدن‌ سیاه یک گونۀ در معرض خطر انقراض است که برآورد می‌شود تنها 6200 فرد از آن در طبیعت باقی مانده باشد. بیشتر جمعیت شناخته‌شدۀ این گونه در کشورهای آفریقای جنوبی، نامبیا، زیمبابوه و کنیا وجود دارد. اگرچه در سال‌های اخیر جمعیت این گونه به آهستگی رشد کرده است، اما شکار غیرقانونی بازسازی جمعیت در بسیاری از مناطق را به تأخیر انداخته است. کرگدن‌های سفید Ceratotherium simum اگرچه تعداد بیشتری دارند، اما آنها نیز در معرض تهدید طبقه‌بندی شده‌اند. جمعیت کرگدن‌های سفید در حال حاضر بیست و دو هزار و 100 فرد برآورد می‌شود. شاخ کرگدن، عاج فیل و استخوان‌های گربه‌سانانی چون ببر و پلنگ در طب سنتی چینی استفاده دارند و مقصد بسیاری از این شکارهای غیرقانونی این کشور است. این کشور در سال 1993 تجارت داخلی استخوان‌های ببر و شاخ کرگدن را ممنوع کرد. اما در سال 2018 طی قانونی استفاده از اعضای بدن حیواناتی را که در اسارت زندگی می‌کنند، برای مقاصد علمی، پزشکی و فرهنگی مجاز اعلام کرد. این مسئله باعث نگرانی از افزایش تقاضا و عدم وجود روشی برای تشخیص مبدأ این اعضای جدا شده است. شاخ کرگدن علاوه‌بر استفاده در طب سنتی چینی در جنوب شرق آسیا نماد ثروت است و قیمت هر کیلوگرم آن در بازار آزاد به 65 هزار دلار می‌رسد. این درحالی‌است که شاخ کرگدن از نوعی پروتئین به نام کراتین است که در ناخن انسان هم پیدا می‌شود و تفاوت خاصی بین این دو کراتین وجود ندارد.

ویژگی‌های شاخ کرگدن‌های نر ممکن است یکی از فاکتورهای انتخاب‌شدن آنها توسط ماده‌ها باشد. بنابراین، ممکن است بی‌شاخ کردن حیوان نر بر توانایی تولیدمثل او نیز تأثیر بگذارد

بازگشت شکارچیان غیرقانونی
نخستین‌بار حفاظت‌گرایان در سال 1989 در نامیبیا شروع به بریدن شاخ کرگدن‌ها کردند. روند بیهوش کردن و گرفتن کرگدن بسیار پیچیده و خطرناک است. گاهی اوقات از هلیکوپتر برای راندن یک کرگدن تنها، به‌سمت یک زمین نسبتاً امن استفاده می‌شود، جایی‌که حیوان می‌تواند بدون آسیب رساندن به خود یا سقوط از صخره بدود. سپس یک دامپزشک یک دارت آرام‌بخش از هلیکوپتر شلیک می‌کند و تیم برای چند دقیقه حیوان را تعقیب می‌کند تا اینکه بیش از حد خواب‌آلود شود. سپس چشمان حیوان را می‌بندند و حتی گوش‌هایش را برای کاهش استرس ناشی از صدای اره‌ با گوش‌گیر می‌پوشانند. بریدن شاخ کراتینی حیوان هیچ درد و خونریزی ندارد. اما این کار گران‌‌قیمت است و باید هر 18 تا 24 ماه تکرار شود. پس از فروکش‌کردن شکار غیرقانونی در سال 1995 کنیا بی‌شاخ کردن کرگدن‌ها را کنار گذاشت. اما با اوج‌گیری شکار غیرقانونی که احتمالاً تحت‌تأثیر افزایش تقاضا در شرق آسیا و به‌دلیل بهبود وضعیت اقتصادی در چین بود، دوباره بی‌شاخ کردن از سر گرفته شد. نتایج پژوهش‌ها در مورد نتایج بی‌شاخ کردن قطعی نیست و به‌درستی مشخص نشده است که این کار واقعاً از شکار غیرقانونی کم می‌کند، یا فقط محل آن‌ را تغییر می‌دهد.
بی‌شاخ، بی‌قلمرو
محققان همیشه دربارۀ اثرات بی‌شاخ کردن کرگدن‌ها بر تعاملات اجتماعی آن‌ها بدبین بوده‌اند. «ونسا دوته»، دانشجوی دکترای زیست شناسی حفاظتی در دانشگاه نوشاتل، می‌گوید چون کرگدن‌های نر برای دفاع از قلمروی خود در برابر سایر نرها با شاخ خود می‌جنگند، بی‌شاخ کردن ممکن است بر اندازۀ قلمرو آنها تأثیر بگذارد. او همچنین ظنین بود که این کار ممکن است رفتار کرگدن‌های ماده را نیز تحت‌تأثیر قرار دهد، چون آنها از شاخ‌های خود برای دفاع از خود و گوساله‌هایشان در برابر شکارچیان یا آزار و اذیت کرگدن‌های نر استفاده می‌کنند. بنابراین، دوته براساس سوابق مشاهدات، نقشه‌برداری از قلمروی کرگدن‌های سیاه در منطقۀ حفاظت‌شدۀ خصوصی «مانیونی» در آفریقای جنوبی را شروع کرد. او نقشه‌برداری از قلمروی کرگدن‌ها را پس از قطع‌شدن شاخ‌ها تکرار کرد و نتایج جدید را با نتایج قبلی سنجید. نتایج بسیار واضح و تکان‌دهنده بود؛ برخی از کرگدن‌های بدون شاخ 80 درصد قلمرو خود را از دست داده بودند. او سپس کارش را به 9 قرق اختصاصی دیگر گسترش داد. نتایج نشان داد که کرگدن‌های بی‌شاخ‌شده به‌طور متوسط 45 درصد قلمروشان را از دست می‌دهند. جالب اینجا است که کرگدن‌های ماده بیشتر از این اتفاق آسیب دیده و به‌طور متوسط 53 درصد مساحت قلمروشان را از دست داده بودند، درحالی‌که این عدد برای نرها 38 درصد بود.
بی‌شاخ، بی‌اعتمادبه‌نفس و اهلی
تجزیه و تحلیل آماری از میزان همپوشانی بین قلمروهای مجاور نشان داد که احتمالاً کرگدن‌های بی‌شاخ‌شده 37 درصد کمتر از قبل، با کرگدن دیگری روبه‌رو می‌شوند. دوته می‌گوید: «ما فکر می‌کنیم این مسئله به اعتمادبه‌نفس آنها مرتبط است. آنها دفاع اصلی خود را از دست می‌دهند، بنابراین احساس آسیب‌پذیری می‌کنند. طبیعتاً نرها بیشتر از یکدیگر دوری می‌کنند.» دوته می‌گوید نتایج ممکن است برای کرگدن‌های سفید صادق باشد. البته آنها نسبت به کرگدن‌های سیاه اجتماعی‌تر هستند و به‌همین دلیل شاید نتایج برای کرگدن‌های سفید نیاز به بررسی و اصلاح داشته باشند. «نایت» اما بیشتر جذب پیامد‌های ناخواستۀ این اتفاق شده است: «قرق‌های اختصاصی ممکن است بتوانند کرگدن‌های بی‌شاخ‌شدۀ بیشتری نگاه دارند، چون هرکدام از آن‌ها قلمروی کوچکتری دارند. از سوی دیگر چون احتمال گرفته‌شدن کرگدن‌هایی که از همه وحشی‌تر هستند کمتر از بقیه است، وحشی‌ترها شاخشان را حفظ کرده و احتمالاً بیشتر هدف شکار غیرقانونی خواهند بود. بنابراین، به‌تدریج کرگدن‌های وحشی‌تر از جمعیت حذف خواهند شد. در نتیجه نگرانی این است که شاخ‌زدایی ممکن است ناخواسته باعث اهلی‌شدن کرگدن‌ها شود.» نایت در ادامه اضافه می‌کند: «بنابراین، سؤال این است که آیا ما در حال پرورش کرگدن هستیم؟ یا از جمعیت‌های وحشی محافظت می ‌نیم؟ این مطالعه، سؤالات بسیاری در مورد نحوۀ حفاظت ما ایجاد می‌کند.»
تنها سؤال باقیمانده دیگر، تأثیر بی‌شاخ کردن کرگدن‌ها بر توانایی تولیدمثلی آنها است. براساس تئوری انتخاب جنسی، ویژگی‌های شاخ کرگدن‌های نر ممکن است یکی از فاکتورهای انتخاب‌شدن آن‌ها توسط ماده‌ها باشد. بنابراین، ممکن است بی‌شاخ کردن حیوان نر بر توانایی تولیدمثل او نیز تأثیر بگذارد. از سوی دیگر می‌دانیم که کرگدن‌های بی‌شاخ‌شده از روبه‌رو شدن با کرگدن‌های دیگر اجتناب می‌کنند و این به‌تنهایی ممکن است شانس زادآوری آن‌ها را نیز کاهش دهد. این تمام چیزی است که می‌دانیم و در حد فرضیات است. نایت می‌گوید: «احتمالاً حداقل 5 سال طول می‌کشد تا مشخص شود.» اگر مشخص شود که بی‌شاخ کردن شانس زادآوری را کاهش می‌دهد، این دلیل دیگری است که در مورد بریدن شاخ‌ها تجدید‌نظر کنیم. این مطالعه همچنین نوری به تاریکخانۀ مداخلات حفاظتی می‌تاباند و لزوم بررسی اثرات میان‌مدت و بلندمدت این مداخلات را نشان می‌دهد.

هیچ سربازی معلم نشد

آخرین صدایی که «موسی» شنید، صدای «لااله الا الله» بود. بعد چشم‌هایش را بست. موسی مرده بود، مثل «عبدالمطلب». آمارها آنها را کشته بودند. مرگ یک ماه ادامه داشت. او بالاخره چشم‌هایش را باز کرد، عبدالمطلب هم. چشم‌هایشان به مهتابی‌های سفید و سقفی بیمارستانی در یزد خشک شد، بعد از مدتی یکی جای خالی دست چپش را دید و دیگری فهمید، یک گوش و طحال و انگشتانش سر جایشان نیستند. پرس و جوهایشان ادامه داشت؛ «راشد» کجاست؟ «حسینعلی» چه شد؟ از «محمد جواد» چه خبر؟ «عثمان» چرا نیست؟ بعد از مدتی همه چیز معلوم شد، حتی کما هم نتوانست خاطره سوم تیر سال ۱۴۰۰ را از ذهنشان پاک کند: «توی خواب و بیداری بودیم، اتوبوس ترمز نگرفت. همه اشهد خواندیم، اتوبوس خورد به تریلی، بعد غلت خورد.» رویای موسی و عبدالمطلب و ۳۱ سرباز معلم، سوم تیر، در بالا و پایین‌های جاده دهشیر یزد، در یک اتوبوس ولووی قدیمی کشته شد. سرباز معلم‌های دیروز با آرزوی معلم شدن، امریه سپاه گرفته بودند، یکی قرار بود در روستاهای محل زندگی‌اش در سیستان و بلوچستان ادبیات فارسی تدریس کند و یکی تربیت بدنی، یکی عاشق آموزش ابتدایی بود و دیگری می‌خواست ریاضیاتی که در دانشگاه خوانده بود را به زبان ساده برای دانش‌آموزان مرور کند. شمایل رویا و آرزو برای سرباز معلم‌های دیروز حالا تغییر کرده است، رویای معلم شدن، جای خودش را به رویای تشکیل دادگاه و مشخص شدن مقصر و مثل روز اول شدن، داده است. همان روزی که گوش‌ عبدالمطلب و دست چپ موسی سرجایش بود و راشد، طیب و عبدالرحمن زنده بودند.

 

سربازی عثمان، محمد جواد و حسینعلی، اول تیر، ۱۴۰۲ تمام شد. دو سالی که قرار بود به سربازی نگذرد اما گذشت: «از میان بچه‌ها فقط موسی و عبدالمطلب معاف شدند.» حسینعلی نماینده سربازان است. او در تمام این دو سال یک پایش فارس بوده، یک پایش یزد و یک پایش سیستان و بلوچستان. پرونده سرباز معلم‌های سیستان و بلوچستانی هم مانند نماینده بچه‌ها در ایران چرخید. مقصد نهایی پرونده در نهایت تفت یزد تشخیص داده شد. حسینعلی می‌گوید در ابتدا، دادگاه هیچ‌کدام از سرنشینان اتوبوس سرباز معلم‌ها را نخواست: «من رفتم دادگاه تفت و رئیس دفتر قاضی پرونده گفت همه بچه‌ها باید بیایند تفت و تمبر بخرند، بچه‌ها یکی در میان تماس گرفتند و برخی هم رفتند و برخی هم نزدیکانشان را فرستادند.» بی‌خبری از سرنوشت پرونده، حسینعلی را دوباره به تکاپو انداخت، پرونده آذر پارسال راهی تهران شده بود، به سرباز معلم‌ها گفته بودند، به حضور آن‌ها نیازی نیست.

شش تیر سال ۱۴۰۰، محمد اسلامی، وزیر اسبق راه و شهرسازی در یک نشست با حضور مسئولان استان یزد، علت حادثه را «عدم کنترل وسیله نقلیه عمومی به دلیل سرعت بالا و نقص فنی در سیستم ترمز اتوبوس» اعلام کرد. حسینعلی و باقی بچه‌ها هم علت سانحه را می‌دانند: «به ما گفتند بریدن ترمز و نابلد بودن راننده باعث تصادف شده است»

کمیسیونی در تهران قرار بود دربارهٔ مقصد نهایی پرونده تصمیم‌گیری کند: «پرونده رفت تفت، من هرچه زنگ می‌زدم، پیگیری می‌کردم، می‌گفتند فعلاً قاضی نیست.» روایت‌های او را عبدالمطلب هم تأیید می‌کند: «می‌گفتند فعلاً قاضی نداریم.» یک ماهی می‌شود که قاضی تازه پرونده را به دست گرفته است: «می‌گویند به فکر شما هستیم، پرونده قطور است و نیاز به بررسی دارد.» شش تیر سال ۱۴۰۰، «محمد اسلامی»، وزیر اسبق راه و شهرسازی در یک نشست با حضور مسئولان استان یزد، علت حادثه را «عدم کنترل وسیله نقلیه عمومی به دلیل سرعت بالا و نقص فنی در سیستم ترمز اتوبوس» اعلام کرد. حسینعلی و باقی بچه‌ها هم علت سانحه را می‌دانند: «به ما گفتند بریدن ترمز و نابلد بودن راننده باعث تصادف شده است» اما می‌گویند، چون دادگاه تشکیل نشده، هیچکس هم دیه‌ای نگرفته است. فقط چند نفر بیمه غرامت سپاه دریافت کردند، مثل موسی: «صد میلیون دادند برای هزینه‌های بیمارستان اما این مدت هرچه دکتر رفتیم خودمان پرداخت کردیم.»
هیچ کدام رسمی نشدند
آن‌ها در این دو سال اما به جای دیه وعده خوب شنیدند: «اول گفتند، از سربازی معاف می‌شوید، بعد گفتند استخدام آموزش و پرورش می‌شوید، یکی گفت ایثارگر به شمارتان می‌آورند چون حین مأموریت بودید.» به سربازان گفته بودند برای همهٔ وعده‌هایی که شنیدند، باید سند و مدرک بیاورند: «وقتی در بیمارستان بودیم، همه آمدند و به ما سر زدند و دربارهٔ استخدام به ما وعده دادند، حالا بعد از دو سال می‌گویند اگر کسی به شما قول کتبی داده است، بیاورید. همکاری می‌کنیم و شما را جذب می‌کنیم.» از آن جمع کسی استخدام رسمی آموزش و پرورش نشده است: «آزمون استخدامی دادم قبول نشدم، دوباره ثبت نام کردم.» از آن جمع کسی به آرزویش نرسید، فقط یک نفر نیروی خرید خدماتی شده است، معلم ۵۴ دانش‌آموز در شهرستان «فنوج» که مثل باقی معلمان خرید خدماتی معلوم نیست، چه زمان حقوق بگیرد. برخی آزمون استخدامی داده‌اند و برخی دیگر خودشان را برای آزمون بعدی آماده می‌کنند.

«یک هفته پیش که برای پیگیری پرونده رفته بودیم، به ما گفتند که آماده باشید احتمال اینکه بروید آموزشی هست.» حسینعلی می‌گوید، پرونده آموزشی رفتن برای آن‌ها بسته شده بود و معلوم نیست چرا دوباره این پرونده باز شده است.

کابوس دوره آموزشی
در این دو سال برخلاف روزهایی که سربازان در بیمارستان بستری بودند، خبری از هیچ مسئولی نیست. روانشناس و روانپزشک هم فقط همان روزها در بیمارستان سراغ بچه‌ها آمده بودند. یکی از سربازان می‌گوید، در این حد از آن‌ها پرسیدند که آیا تصادف می‌ترسند، یا حاضرند دوباره با اتوبوس مسافرت بروند؟ برخی که هنوز کمردرد و پا درد دارند، هر از چندگاهی راهی مطب دکتر و بیمارستان می‌شوند. از آن‌ها روزها فقط مرور وعده‌ها مانده است و تحیر آدم‌ها وقتی از وضع بچه‌ها خبردار می‌شوند و البته ترس از یک خبر تازه: «یک هفته پیش که برای پیگیری پرونده رفته بودیم، به ما گفتند که آماده باشید احتمال اینکه بروید آموزشی هست.» حسینعلی می‌گوید، پرونده آموزشی برای آن‌ها بسته شده بود و معلوم نیست چرا دوباره این پرونده باز شده است: «هرکسی به ما می‌رسد می‌گوید چرا شما معاف نشدید، چرا ایثارگر نشدید، نشدیم دیگر…» حسینعلی با وجود تمام آمد و شدها امیدوار است. مثل عبدالمطلب و موسی که در آمارهای اولیه جزو کشته‌شده‌ها به حساب آمدند اما زندگی زورش بیشتر بود. مثل عثمان و محمد جواد که شماره تلفن دیگر دوستانشان را می‌فرستند تا آن‌ها هم بگویند که سوم تیر سال ۱۴۰۰ هیچ وقت از ذهن هیچ‌کدامشان پاک نمی‌شود.
ولووی قدیمی بعد از دو سال، هنوز هم گاهی از جلوی چشم بچه‌ها رژه می‌رود، در میان گردنه‌های جاده چپ و راست می‌شود، یک نفر اشهد می‌خواند و بچه‌ها از خواب می‌پرند. در خواب همه ۳۳ نفر زنده‌اند و قرار است آرزوی خانواده‌هایشان را برآورده کنند، معلم شوند.

زندگی با فوبیا

ساعت متوقف نمی‌شود،‌ زمان ادامه پیدا می‌کند حتی اگر یک لحظه و یک اتفاق آن را دو شقه کرده باشد. مرگ یک عزیز آنهم به واسطه یک حادثه معمولاً چنین ویژگی دارد. غمی که در پی آن می آید همینجور خودش را در ذهن و بدن امتداد می‌بخشد و نمود آن از حالت چشم‌ها و سپیدی مو مشخص است. تصادف حتی اگر منجر به مرگ فرزند، والدین، خواهر و برادر و اقوام و دوستان هم نشود باز این خاصیت را دارد که خودش را در ذهن ماندگار کند‌ و یک لحظه که انتظارش را نداری سراغت بیاید و گلویت را بگیرد. دیدن خودرویی مشابه آنچه با آن تصادف کرده‌ای‌، قرار گرفتن در لحظه‌ای که ماشین تکان‌های شدید را تجربه می‌کند‌، مشاهده یک چشم‌انداز مشابه صحنه تصادف تو را دوباره به عقب برمی‌گرداند، به آخرین لحظه‌ای که پس از آن حادثه اتفاق افتاده است. آنچه دو سال پیش در دوم تیر ماه اتفاق افتاد برای سرنشینان و بازماندگان از همین جنس است. خانواده‌های بازمانده نتوانستند با این فقدان کنار بیایند و در کنار آن خبرنگاران حاضر در اتوبوس نیز همچنان با تروماهای آن تصادف دست و پنجه نرم می‌کنند. بسیاری از آنها تا مدت‌ها سوار هیچ اتوبوسی نشدند،‌ برخی هم سفرهایی که به میزبانی سازمان حفاظت محیط زیست انجام می‌شود را کنار گذاشتند. آنهایی که باز دل به دریا زدند و این سفرها را رفتند لااقل در دو سفر چهارمحال بختیاری و دشت لار با خرابی دوباره اتوبوس و فرسوده بودن آن مواجه شدند تا ثابت شود با اینکه پرونده این تصادف با دو کشته و شماری مجروح بسته نشده اما سازمان حفاظت محیط زیست برنامه‌ای برای استاندارد کردن سفرهایش ندارد‌. البته این موضوع تنها به سازمان حفاظت محیط زیست خلاصه نمی‌شود بقیه سازمان‌ها و ادارات و ارگان‌ها نیز بی‌توجه به این تصادف‌، همچنان سفرهای مطبوعاتی را بدون در نظر گرفتن ایمنی اجرا می‌کنند. در اتوبوس‌ها کمتر کسی است که کمربند ایمنی بسته یا دیگر ملاحظات نظیر داشتن کمربند ایمنی برای همه سرنشینان رعایت شده باشد. تصور همگانی این است که حادثه یک بار اتفاق می‌افتد، اما وقتی شرایط هیچ تغییری نکرده است چه تضمینی برای عدم تکرار آن وجود دارد؟
در این دو صفحه که در دومین سالگرد واژگونی اتوبوس خبرنگاران تهیه شده است به تبعات این تصادف بر بازماندگان آن اتوبوس پرداختیم. اینکه آنها که زنده ماندند در این دو سال چه مصائبی را تجربه کردند و آیا توانسته‌اند با آنچه در دوم تیر سال 1400 حوالی ساعت پنج عصر در جاده نقده تجربه کردند کنار بیایند یا نه! و از آنها پرسیدیم این تصادف چه تغییری در زندگی آنها داده است؟ با این امید که بحث‌های مرتبط با اختلالات روانی در تصادفات در ایران جدی‌تر گرفته شود،‌ آنهم در شرایطی که روند تعداد تصادفات و کشته‌های آنها رو به افزایش است. آماری که سازمان پزشکی قانونی درباره حوادث رانندگی منتشر کرده است، نشان می‌دهد در سال گذشته ما با افزایش 16 درصدی در کشته‌‌شدگان مواجه بوده‌ایم و 19 هزار و 490 نفر را بر اثر تصادفات از دست داده‌ایم که در حداقلی‌ترین حالت، نزدیک به 20 هزار خانواده برای همیشه عزادار شده‌اند. علاوه بر آن جمع بزرگتری هم یا با معلولیت حاصل شده از تصادف در کنار لطمات روحی آن دست و پنجه نرم می‌کنند و یا در بهترین حالت تنها دچار تروماهای مرتبط با تصادف هستند که برای آنها ادامه دار خواهد بود‌؛ مقوله‌ای که کمتر مورد توجه قرار گرفته یا به آن پرداخته شده است.

 

خشم، دلشکستگی، کوفتگی و ترس

| سمیرا خباز |

بعد از دوسال جرئت نشستن روی صندلی اتوبوس بین شهری را پیدا کردم. هنگام سوار شدن نگاهی به چهره راننده می‌اندازم، ردیف صندلی‌های ماشینش را نگاه می‌کنم، کمربندها، شیشه‌ها، حتی رنگ روکش صندلی‌ها، به خودم می‌گویم این فرق دارد، یک اتوبوس وی.آی.پی و سرپاست، اما باز هم نمی‌توانم ذهن چموشم را کنترل کنم. پرتاب می‌شود به 2 سال پیش، همین حوالی، دوم تیرماه 1400، بعد از یک دوره طولانی کرونایی که قرار بود دوباره سری به پروژه احیای دریاچه ارومیه بزنیم.
و حتی چند روز قبل از سفر، وقتی مسئول روابط عمومی‌سازمان محیط زیست تماس می‌گیرد، با همان لحن شاداب می‌گوید خانم خباز داریم میریم ارومیه، میای؟
تازگی یک گزارش انتقادی و تند علیه اقدمات اشتباه انجام گرفته و سرمایه‌های بربادرفته برای احیای دریاچه‌ای که امیدی به احیای آن ندارم در خبرگزاری منتشر کرده‌ام و به مسئول روابط عمومی‌ می‌گویم، «چی شده؟ می‌خواهید سرم را زیرآب کنید؟» او می‌خندد، من ادامه می‌دهم: «نکنه می‌خواهی از هواپیما پرتم کنی توی دریاچه؟» می‌خندد و اصرار می‌کند که همراه‌شان شوم و جواب مثبت می‌دهم. در حالی‌که یک سال و اندی است با ترس و لزر با ماسک و الکل از خانه بیرون می‌آیم و حالا قرار است با یک جمع 21 نفره به سفر بروم، خاطره خوبی هم از سفرهای قبلی به دریاچه ندارم، برنامه‌های فشرده و بدون امکانات رفاهی؛ البته مثل همه برنامه‌های محیط زیستی!
شب پیش از سفر گروهی در واتساپ برای هماهنگی سفر تشکیل می‌شود، فردی به نام «حاجی مرادی» بلیت‌های پرواز را ارسال و یک برنامه نفس‌بر یک و نیم روزه سفر ارسال می‌کند. اعتراض می‌کنم و می‌گویم، این برنامه باید سبک‌تر اجرا شود، خبرنگار را خسته نکنید، بخش زیادی از برنامه زائد است و چرا این‌قدر برای شوآف طرح‌هایتان عجله دارید.
ظاهراً حاجی مرادی که خود را مسئول سفر و یکی از مسئولان ستاد احیای دریاچه ارومیه معرفی می‌کند پذیرای انتقادات می‌شود. روز موعد سفر بعد از مدت‌ها و یک دوره سخت کرونایی همکاران و دوستان چندین ساله‌ام را می‌بینم و دلگرم‌تر می‌شوم. «زهرا کشوری»، «آسیه اسحاقی»، «کیمیا عبداله‌پور»، «فاطمه باباخانی»، «مهشاد کریمی»، «زهرا رفیعی»، «حسن ظهوری»، «مریم جعفری» و «فاطمه هنرورو»؛ البته چهره خیلی‌ها برایم ناآشناست. خوش‌وبش کوتاهی می‌کنیم و سوار هواپیما می‌شویم.
وارد آسمان ارومیه که می‌شویم، رنگ قرمز دریاچه حسابی توی ذوق‌مان می‌زند، سوال می‌کنم «هزاران میلیارد هزینه پس کجا رفته است؟» عکسی از دریاچه قرمز می‌گیرم تا پایمان به فرودگاه ارومیه می‌رسد استوری اینستاگرامش می‌کنم.
یک اتوبوس سفید رنگ بیرون فرودگاه منتظرمان ایستاده، روحمان هم خبر ندارد که این اتوبوس همان ارابه مرگ است. بدون این‌که توجهی به زهوار دررفتگی اتوبوس کنم، (خب همیشه همین بوده و هست!) ولی انگار باز هم مسئولان سفر اصرار به اجرای پرسرعت و فشرده برنامه دارند، این را می‌توان از ساندویچ‌های «یرال یومورتای» (لقمه سیب‌زمینی و تخم‌مرغ که نوعی غذای حاضری مخصوص خطه آذربایجان است) آماده‌ای که داخل اتوبوس بین بچه‌ها تقسیم کردند که وعده صبحانه‌شان باشد می‌توان فهمید.
اتوبوس با سرعت بسیار کمی‌ شروع به حرکت می‌کند، آفتاب بالا آمده و گرما اذیت‌کننده شده است، (حتی هنوز گرمای آن روز را می‌توانم به خاطر بیاورم) سعی می‌کنیم تا با معاشرت کردن ترکیب سرعت بسیار پایین ماشین و گرمای هوا را تحمل کنیم. خب ما، تصورمان این است که برای ایمنی بیشتر، راننده آرام می‌راند.
زهرا رفیعی (خبرنگار همشهری) فریاد شادمانه‌ای می‌زند و می‌گوید: «بچه‌ها مهشاد داره عروس می‌شه، اونم تا 2 روز دیگه!» بچه‌ها با شوق شروع می‌کنند به کل کشیدن و دست زدن، با تعجب رو به مهشاد می‌پرسم که چطور قبل از مراسم عروسی به مأموریت کاری آمده است. مهشاد با چشمانی که از شادی برق می‌زند می‌گوید: «مراسم به دلیل کرونا خیلی کوچک و محدود است، همه کارهایش را کرده و حتی کارت دعوت مراسم را هم دیشب نوشته و آماده است.»
صحنه‌ها به سرعت از جلوی چشمم رژه می‌روند، بحث داغ عروسی مهشاد باعث شده بود مسیر یک ساعته‌ای را که دوساعته طی کردیم آن‌چنان به چشم‌مان نیاید؛ حتی زمان بازدید از محل سد را که بچه‌ها سعی می‌کردند، آفتاب روی صورت مهشاد نیفتد تا پوستش پیش از عروسی آفتاب سوخته نشود.
هنوز هم خاطرات محل پروژه انتقال آب زاب تنم را می‌لرزاند. می‌گویند برای ورود به تونل باید لباس ایمنی بپوشیم، چهره‌های دخترانه در لباس‌های گشاد و بزرگ و چکمه‌های پلاستیکی چند سایز بزرگتر آنقدر خنده دار است که پیش از ورود به تونل کلی عکس می‌گیریم. و نمی‌دانیم چه خطرهایی در تونل در انتظارمان است.
اتوبوس وی.آی.پی ترمزی می‌کند و دوباره به خودم می‌آیم، شگفت‌زده از اینکه منِ فراموشکار بعد از دوسال چطور با جزییات تمام آنچه بر سرمان آور شد را یادم هست.
نشخوار تلخی‌ها پایان ندارد، بی‌اراده دستم به سمت فایل عکس و فیلم‌های آن سفر نحس می‌رود. دوست دارم دوباره آخرین عکسی که از مهشاد داخل تونل گرفته‌ام را ببینم، حتی رنگ قاب گوشی‌ام، لباس‌هایی که به تن داشتم، اشتیاق مهشاد برای تهیه گزارش، خستگی، تشنگی و اضطراب آسیب دیدن داخل تونل همه و همه هنوز زنده است.
باز به خود نهیب می‌زنم که: «دوست نداری اون حادثه را فراموش کنی؟!»
حالا خودم را روبروی تراپیست می‌بینم، دو هفته بعد از تصادف مرگبار. می‌گویم: «چرا مهشاد، چرا من نه؟ چرا نتوانست قشنگ‌ترین روز زندگی‌اش را تجربه کند؟» و اخم تراپیست و مقاومت من برای بغل کردن حادثه، صحنه سقوط ماشین به سمت دره، نفس‌های در سینه حبس شده و سکوت مرگبار اتوبوس، سرعت، سرعت، فریاد‌های مردانه و تلاش راننده برای منحرف کردن ماشین به سمت کوه، صدای خرد شدن شیشه‌ها و سرازیر شدنشان به سر و رویمان و دیدن صحنه‌های دلخراش جان دادن که انگار قرار نیست هیچ وقت کهنه شوند.
شدت خشم، دلشکستگی، کوفتگی و ترس از اتفاقاتی که طی 8 ساعت بر سرمان آوار شد هنوز هم برایم زنده است.
هنوز گاهی صدای خنده‌های مستانه مهشاد و چهره همیشه خندانش را لابه‌لای جمعیت، یا در سکوت تنهایی‌هایم حس می‌کنم. یاد قامت خمیده پدر و چهره ناامید مادرش در مراسم ختم همراهم هست.
هنوز امیدوارم که وکیل دلسوز پرونده‌مان بتواند در میان این‌همه بی‌عدالتی، بارقه‌ای از امید را به چهره مادر و پدر مهشاد و «ریحانه یاسینی» که تنها دو فریم در ذهنم از او هک شده بازگرداند.
اما از پس همه دلهره‌ها، امیدها و ناامیدی‌ها، حسرت نبودن مهشاد و ریحانه و طعم تلخ فراموشیِ حادثه از سوی متولیان و مسئولان بیش از همه آزار دهنده است.

مرگ هایی که عادی نمی‌شوند

| زهرا رفیعی|

بعضی اتفاقات، زندگی انسان را به قبل و بعد از خود تقسیم می‌کنند. مرگ ریحانه و مهشاد خبرنگاران حوزه محیط‌زیست در حادثه‌ای که هنوز مقصران آن مشخص نشده‌اند از همین دست اتفاقات است. دیدن لحظه مرگ انسانی که سال‌ها خاطره خوب و مشترک با او داشته‌ای، ضربه سهمناکی است که تا پایان عمر با تو خواهد ماند. جان دختری 25 ساله که 3 روز مانده به عروسی‌اش – و تنها دغدغه‌ای که آن روز دارد انتخاب رنگ آرایش‌اش است- به‌ناگهان در پیچ و خم جاده‌ای روستایی محو می‌شود و تو می‌مانی و خاطره درخواستش برای گره‌زدن بند‌های لبه آستین لباسش در هواپیما، آن خنده‌ای که آخرین‌بار با هم و به هم کرده‌اید به‌خاطر شمایلتان در پوتین‌ها و لباس‌های گشاد کارگران پروژه تونل انتقال آب، آنجا که در دل زمین برایش وسط هیاهوی لوکوموتیوها کل‌کشیده‌ای، عکس‌‌های یادگاری و ژست‌هایی که قرار است نشانی از شادی بی‌انتهایتان از بودن با هم و داشتن هم باشد.
فقدان ناگهانی آدم‌ها، هیچ‌وقت عادی نمی‌شود فقط تو یاد‌ می‌گیری با وجود این غم نمیری. با چشم‌های بسته و باز کابوس می‌بینی. کافی است یک اتوبوس سفید و نارنجی در اتوبان از کنارت رد شود تا بارها و بارها پرت شوی وسط آن جاده خلوت روستایی، آن سرازیری لعنتی، نگاه وحشت‌زده دوستان در لحظه شنیدن اینکه «اتوبوس ترمز بریده، بنشینید سرجاتون»، یکی آن وسط داد بزند «تورو خدا بزن به کوه»، وحشت‌زده بگردی دنبال کمربند ایمنی که نیست، گرد و خاکی که با بوی گازوئیل مخلوط‌شده، دقایق تعلیقی طولانی از گنگی یک حادثه هولناک، تلاش برای نجات بدن بی‌جان مهشاد، زیر آوار کیف‌ها، دنبال ریحانه گشتن و صدایی که از دور بگوید بیایید بیرون از اتوبوس؛ این چرخه تمامی ندارد. حتی در شاد‌ترین لحظات، مرگ با همه عظمتش از گوشه رینگ زندگی با لبخندی تلخ یادآور می‌شود: «وقتی پای مرگ ناگهانی در اثر حادثه در میان باشد، گذر زمان نمی‌تواند تو را به روزهای قبل از آن حادثه برگرداند.»

دومین تابستان غم‌انگیز از راه رسید

| مهدی گوهری |

دوم تیر دو سال پیش بود که صبح زود از خانه زدم بیرون تا خودم را به فرودگاه مهرآباد برسانم و سفری دیگر را شروع کنم. قصد داشتیم در کنار دوستان به چشم گربهٔ نقشه ایران سفر کنیم تا از وضعیت این نگین آبی رنگ گزارشی بنویسیم. نگینی که کم‌لطفی‌ها رنگش را تغییر داده و خشکی را جایگزین زیبایی حیات‌بخش آبی رنگ آن کرده. اما خاطره این سفر برای من در فرودگاه توقف پیدا کرد و سکانس بعدی آن، چشم باز کردن در بیمارستان بود. آن هم بیمارستان ارومیه. چشم باز کردم و صداهایی شنیدم که نمی‌فهمیدم، جسمی‌ همراهم بود که توان حرکت دادن آن را نداشتم و گریهٔ دوستانی را بالای سر خود می‌دیدم. لحظات سختی بود. یعنی چه شده؟ برای ما چه اتفاقی افتاده؟ فراموشی آنچه از فرودگاه مهرآباد تا بیمارستان ارومیه برای من رخ داد، یکی از خاطراتی است که بعد دوسال همچنان همراه من است. خاطرات دیگری هم به یادگار از آن سفر همراه خودم دارم، استرسی که هر بار سوار اتوبوس می‌شوم همراه من است که نکند این‌بار هم ترمز کار نکند و دوباره واژگونی، سرنوشت ما شود. استرس از دست دادن دوستانی که آمده بودند حیات‌بخش باشند برای دریاچه ارومیه، اما جان خود را در این راه نثار کردند. غمی‌که ناشی از فقدان دوستان، زخم‌های مانده بر تن و تلاش مسئولان برای فراموشی این داستان است و شکایتی که بعد دو سال همچنان نتیجه‌ای نداشته. دو سال است که شروع تابستان غم انگیز است؛ غمی‌که پایانی ندارد. اما تلاش برای حفظ محیط زیست مرهمی‌بر این زخم دردناک است تا رسالت دوستانی که دیگر همراهمان نیستند را ادامه بدهیم.

از ساعت و تقویم جدا شده‌ام

| نگار اکبری|

برای تهیه یک گزارش، در حال خواندن نتایج یک پژوهش تازه هستم. دربارۀ کوچک شدن بزرگ‌ترین دریاچه‌های جهان در دهه‌های اخیر هشدار می‌دهد. می‌رسم به جایی که تصویر دریاچه ارومیه را به عنوان نمونۀ بارز این تغییرات منتشر کرده. از این جا به بعد متن را هیچ نمی‌فهمم. در ذهنم اتوبوسی در حال حرکت است که هرگز به دریاچه ارومیه نرسید. و تصویر آن نرسیدن، اجازه دیدن چیز دیگری را نمی‌دهد.
جلوی این حرکت نمی‌توان ایستاد. جلوی ناخودآگاهی که باز هم می‌خواهد با مرور هزاران‌‌باره‌، وقایع آن لحظات را تغییر دهد. از این تلاش بی‌حاصل خسته شده اما دست بر نمی‌دارد.
تنها یک اشاره کوچک و حتی بی‌ربط کافیست تا باز هم پرتاب شوم در آن نقطه از جادۀ نقده.
در رفت و آمد روزانه، با هر تکان یا ترمز، فکرم می‌رود سمت کسی که کنارم نشسته است. باز هم مرور آن چند ثانیه و هجوم سؤال‌های بی‌جواب. چطور از هم جدا شدیم؟ چرا کمربند نبود؟ چرا او؟…
می‌گویند دو سال گذشته است. اما من می‌دانم برای کسانی که ریحانه و مهشاد را از دست دادند، زمان در تاریخ 2 تیر 1400 متوقف شده است.
از دست دادن ناگهانی، آدم را از ساعت و تقویم جدا می‌کند. زمانی که در حال گذر است، ربطی به کسی که جا مانده ندارد.

غوغایی که خاموش نمی‌شود

| کیمیا عبدالله‌پور|

دو سال از دوم تیرماه 1400 گذشت، روزی که واژگونی اتوبوس خبرنگاران سوژه شد و بدتر زمانی که خبر رسید دو نفر از خبرنگاران یعنی مهشاد از ایسنا و ریحانه از ایرنا آسمانی شدند. آنها رفتند اما داغشان بر دل خانواده‌ها و ما ماند. بعد از گذشت این همه روز، هنوز فراموش نشده‌اند و قطعاً تا آخر هم فراموش نمی‌شوند، این تجریه تلخی بود که برای 21 نفر ار خبرنگاران در روند بازدید از پروژه «کانی سیب» رخ داد.
دلم نمی‌خواهد آن روز و آن لحظات دردناک را یادآوری کنم. عذابم می‌دهد، زجر می‌کشم، چون هنوز لبخند ملیح و چشمان مشکی مهشاد را فراموش نکرده‌ام، برای همین نمی‌خواهم چیزی را به یاد بیاورم. اما واقعیت زندگی چیز دیگری است تو چه بخواهی چه نخواهی آثار آن حادثه تلخ تا آخر عمر همراه تو خواهد بود. چند روز پیش در فضای مجازی فیلمی‌ از لحظه ترمز بریدن یک اتوبوس پخش شده بود، وقتی به آن نگاه می‌کردم دوباره خودم را در دوم تیرماه 1400 در همان اتوبوس قراضه دیدم که راننده فریاد می‌کشید ترمز نداریم و امامان را به کمک می‌طلبید. در این فیلم هم راننده با صدای بلند فریاد می‌زد که ترمز نداریم، برای لحظاتی روحم از بدن خارج و به آن روز تلخ رفت و تمام درد آن را دوباره تجربه کردم.
همان لحظه فهمیدم که باید تا آخرین لحظه‌ای که نفس می‌کشم با این درد زندگی کنم. بعد از آن حادثه دیگر توان رانندگی نداشتم، در این مدت شاید سه تا چهار بار پشت فرمان نشستم آن هم داخل شهر، زمانی که خودرو در جاده سرازیر می‌شود انگار زیر پاهایم خالی می‌شوند و جاده مانند ورقه‌های صافی از زیرم کشیده می‌شود.
گذشته از این نمی‌دانم آیا می‌توانم لبخند و برق نگاه مهشاد را فراموش کنم، هنوز وقتی به یاد آن دختر زبیا می‌افتم بی‌اختیار اشک در چشمانم حلقه می‌زند و دلم به درد می‌آید. شاید نتوانم عمق دردی را که تحمل می‌کنم بیان کنم، خودم می‌دانم که درونم چه می‌گذرد، شاید به ظاهر آرام باشم اما غوغایی وجودم را فراگرفته که نمی‌دانم چه زمانی خاموش می‌شود.

تقسیم زندگی به دو بخش پیش و پس از تصادف

| مرتضی محمدصادقی|

همیشه حرف اول و آخر بنده شکر خدا بوده و الان هم، خدا را هزاران مرتبه شاکر هستم که از آن تصادف وحشتناک زنده بیرون آمده‌ام و من این‌گونه تفسیر می‌کنم که خداوند به من طول عمری دوباره داده تا فرد مفیدی برای جامعه باشم و از همین‌ رو معتقدم که زندگی من به قبل و بعد از این تصادف تقسیم می‌شود.
دانشجوی دکتری شیمی‌فیزیک دانشگاه شهید مدنی آذربایجان هستم و دقیقاً 10 روز قبل از تصادف توانستم آزمون جامع دکتری را با موفقیت پشت سر بگذارم. به گفته استاد راهنمایم، تنها دانشجویی بودم که توانستم به این سطح از سؤالات پاسخ بدهم اما متأسفانه این حادثه وحشتناک از نظر درسی و پژوهشی شدیداً آسیب زده و به راحتی سه ترم عقب افتادم که سبب هزینه گزاف شهریه سنوات اضافی و محرومیت از خوابگاه و تغذیه شده و فرصت استفاده از امکانات آزمایشگاهی همچون کامپیوتر به دلیل عدم استفاده به موقع از بنده سلب شده و از همه مهمتر این‌ که قصد اخذ فرصت مطالعاتی خارج داشتم که عملاً با این تصادف و گذر زمان، امکان آن از بین رفت.
خوشبختانه دکتر «جابر جهانبین» که استاد راهنمای بنده و از افتخارای شیمی ایران هستند، در این راه بسیار کمک کردند و با وجود این وقفه بزرگ، بار دیگر توانستم که تقریباً را به جایگاه قبلی رسیده و هم اکنون نیز در حال نگارش یک کتاب تخصصی در رشته شیمی هستم.
تا به این لحظه از نظر جسمی شدیداً همه اشکال زندگی‌ام، تحت تأثیر این فاجعه قرار گرفته‌اند، از نظر جسمی هردو زانوهایم شدیداً درد می‌کنند و متأسفانه به‌دلیل عدم ویزیت پزشک و بعداً تجویز اشتباه، هم‌اکنون هردو زانو دچار آرتروز شده و می‌بایست چندماه در گچ می‌ماند که رخ نداده و در حال حاضر، در فصول سرما و نیز در زمان وزش باد به شدت درد می‌کند.
گوش بنده در تصادف بریده شده بود که خوشبختانه عمل موفقی در این زمینه داشتم اما هم‌اکنون بعد از دوسال، گوشت اضافه بزرگی از بالای گوشم رشد کرده که شدیداً سوزش دارد و از همه مهمتر، از نظر ظاهری خیلی بد شده است و شب‌ها نیز نمی‌توانم به سمت راست صورتم بخوابم. کمرم نیز به خاطر بریدگی‌هایی که داشت و امکان بخیه زدن نبود، بد ترمیم یافته و موقع خواب به روی کمر، درد و سوزش و خارش دارد. از ناحیه شکم هم که در تصادف ضربه خورده بود و بعد از 9 ماه، عمل کردم. هم اکنون گهگاهی بعد از پیاده‌روی و یا فعالیت سبک، دچار درد می‌شود و معمولاً به روی شکم هم نمی‌توانم بخوابم.
به‌دلیل اینکه موقع تصادف بنده در خواب بودم، از نظر روحی و روانی، این تصادف سبب شده بود که تا مدت‌ها از جاده و رانندگی وحشت داشته باشم، حتی رانندگی داخل شهر، که خوشبختانه به مرور زمان کم شده اما دیگر از آن شور و اشتیاق سفر قبل از تصادف خبری نیست و واقعاً امکان رفت وآمد بین شهری از نظر ذهنی برایم سخت و دشوار شده است. چرا که اغلب وقتی قصد سفر کوتاه چند ساعته مثلاً از خانه به سمت دانشگاه و یا بالعکس را دارم، اغلب در همان شب، خواب تصادف‌های مختلف می‌بینم و همین موضوع سبب لغو برنامه‌هایم می‌شود.

یکی تلخی بی‌پایان

| آسیه اسحاقی|

بعد از تصادف اتوبوس خبرنگاران، تا چند ماه هر شب کابوس آن روز را می‌دیدم و صحنه‌های تصادف از جلوی چشمم رد می‌شد که این من را خیلی اذیت می‌کرد. با تراپیست که صحبت می‌کردم، می‌گفت طبیعی است اما این کابوس‌ها بیشتر از حد معمول با من ماند. برای آرامشم، آرامبخش می‌خوردم. بماند که آسیب‌ جسمی تصادف همچنان با من هست.
ولی یکی از چیزهایی که خیلی من را اذیت می‌کند و با اینکه دو سال از آن حادثه وحشتناک می‌گذرد با من مانده است، آشفتگی احساسم است که بیشتر خودش را در ترس از جاده نشان می‌دهد به خصوص وقتی اتوبوس سفید که شبیه اتوبوس حادثه بود را می‌بینم حالم خیلی بد می‌شود و تپش قلب می‌گیرم. البته به تازگی دیگر جیغ نمی‌زنم و فقط تپش قلب می‌گیرم چون تا چند وقت پیش هر وقت اتوبوس می‌دیدم، ناخودآگاه چشمانم را می‌بستم و جیغ می‌زدم.
نکته‌ای هم که دیگر بعد از تصادف با من ماندگار شد، ترس از رانندگی دیگرانِ است. حتی بهترین راننده هم کنارم باشد می‌ترسم و آرامش ندارم و فقط زمانی آرامش درونی دارم که خودم رانندگی کنم. رانندگی را هم بعد از 9 ماه از تصادف شروع کردم.
دیگر بعد از تصادف، با اتوبوس سفر نرفتم و در هیچ ماموریتی شرکت نکردم. فقط یک بار تحت شرایط با اتوبوس سفر کردم که هیچ لحظه‌ای در طول سفر آرامش نداشتم. هرگز لحظات قبل و بعد از تصادف از ذهنم پاک نمی‌شود و تلخی‌های آن سفر تا ابد هم با من هست.

تصمیمات پر هزینه
| آیسان زرفام |

قرار است از تبعات یک تصادف مرگبار بنویسیم. ولی من فکر می‌کنم بهتر است یک قدم عقب‌تر بیایم و از تبعات تصمیم مرگبار بنویسم.
کسانی پشت میزشان نشسته‌اند، می‌دانند قرار است چند روز دیگر گروهی از خبرنگاران برنامه بازدید از تونل انتقال آب در استان آذربایجان شرقی داشته باشند و حالا در حال برنامه‌ریزی برای آن بازدید هستند.(برنامه‌ریزی؟!)
برنامه‌ریزی و تصمیم‌گیری فکر می‌خواهد. فکر اما اینجا کوتاه است. فکری تشویق می‌شود که بگوید چطور می‌شود از آب، کره بیشتری گرفت. نمی‌دانم کدام یک از متفکرانشان یادش می‌افتد که لابد طلب یا دین‌شان را از کارخانه سیمان بگیرند و تهیه اتوبوس حمل و نقل خبرنگاران را گردن کارخانه سیمان بیندازند.
فکرشان دیگر این قدر نیست که اتوبوس مناسب مسیر بازدید هست یا نه. (مسیر؟! دربرنامه‌ریزی مگر این چیزها را هم در نظر می‌گیرند؟)
ما می‌میریم، چند روز بعد سربازهای مسیر سیستان می‌میرند، مرگ‌ها بیشتر می‌شود ما غم خودمان را فراموش که نه اما در صف سوگواری غم‌های تازه‌تر عقب‌تر می‌بریم.
جگرم می‌سوزد. ما تصادف نکردیم چون خبرنگاری شغل پر خطری است، ما تصادف کردیم چون تصمیم‌گیرنده‌ها بی‌فکری کردند.
من دو ماه بعد از آن تصادف بعد از 7 سال، با خبرنگاری خداحافظی کردم.دوسال است با تبعات روانی این اتفاق زندگی می‌کنم. در شب‌های اول تصادف مدام کابوس می‎دیدم که صفی تمام‌نشدنی از اتوبوس‌ها در جاده هستند و به نوبت یکی یکی به ته دره می‌روند. خوابم تعبیر شده است.

همسفر با ترس
| سهیل فرجی |

در راه برگشت از تهران به سمت ارومیه بودم که حوالی ۳۰ دقیقه بامداد ۱۶ فروردین ۱۳۹۸ در حد فاصل قزوین_تاکستان تکان‌های شدید مرا از خواب پراند. تا خواستم به خود بیایم اتوبوسی که سوار آن بودم از جاده خارج شد و به تپه کنار جاده برخورد کرد. این حادثه با اینکه مصدوم داشت اما خوشبختانه فوتی نداشت. دو سال بعد از آن حادثه در ۲ تیر ۱۴۰۰ هنگام بازگشت از تور خبری خبرنگاران و عکاسان پایتخت از تونل انتقال آب به دریاچه ارومیه در مسیر فرعی به سمت نقده بودیم که اتوبوس‌مان چپ کرد. این بار دیگر فرق می‌کرد، نفس من بالا نمی‌آمد، سینه‌ام به شدت درد می‌کرد، تعادل لازم را نداشتم تا از اتوبوس خارج بشوم. موقع خارج شدن می‌دیدم که یکی از همکارانم که صندلی جلوی من نشسته بود حرکت نمی‌کند و در انتهای اتوبوس یکی دیگر از همکارانم پایش زیر اتوبوس مانده و ناله می‌کند. به هر نحوی که بود به بیرون اتوبوس آمدیم چند دقیقه نگذشته بود که معلوم شد دو نفر از همکاران‌مان آسمانی شده‌اند. این لحظات غیرقابل باور بود. از همان لحظه‌هایی که آرزو می‌کنی خواب باشی اما نیستی. پس از بستری در بیمارستان، حدود دو تا سه ماه طول کشید تا جراحات فیزیکی‌ام تا حدودی بهبود پیدا کند اما دیگر من همان آدم سابق نشدم. از آن روز به بعد هربار که سوار اتوبوسی می‌شوم با هر تکان، ناخودآگاه فکرم به سمت چپ شدن اتوبوس می‌رود. دیگر فکرم راحت نیست. ترسی که قبلاً با من بیگانه بود، الان با من در یک اتوبوس در سفر است.
البته چیزی که بیشتر از همه مرا در جریان تصادف اتوبوس خبرنگاران شوکه کرد، ارزشِ کم جان ما انسان‌هاست. راننده که معمولاً یکی از عوامل مهم تصادف‌های رخ داده با هر میزان مصدوم و فوتی است به طور معمول تنها ۳ ماه از رانندگی تعلیق می‌شود و هزینه بسیار پایینی برای خطای خود می‌پردازد و دوباره همچون قبل بر سرکارش بر‌می‌گردد. این به معنی این است تا زمانی که قوانین بازدارنده، نظارت دقیق و زیرساخت جاده‌ای مناسب نباشد، این روند ادامه خواهد داشت و نمی‌توان هیچ امیدی به کاهش وضعیت رو به رشد تصادفات جاده‌ای داشت.

۷۰۰ روز بعد از فاجعه اتوبوس خبرنگاران
| ابراهیم نژادرفیعی |

اتوبوس قدیمی ترمز بریده در جاده‌ای باریک با سرعت زیاد در حال حرکت به سمت دره است؛ غول آهنی خود را به گارد ریل کنار جاده می‌زند اما گویا هنوز زمان نوشیدن قهوه قجری و دیدار یار نیست. به غیر از صدای یاابولفضل، جیغ، فریاد و گریه چیز دیگری شنیده نمی‌شود؛ راننده این بار اتوبوس را به صخره آن طرف جاده می‌زند و غول آهنی زانو می‌زند و به پهلو می‌خوابد.
حادثه، هستی را از دو همکار گرامی گرفت و آسمانی شدند. اما شاید تمام بازماندگان تلخ‌ترین دوسال زندگی خود را سپری کردند.
حادثه‌ای که بر تمام شئون زندگی من تأثیر گذاشت. در بیمارستان، مسئولان مختلف برای عیادت آمدند، عکس یادگاری انداختند اما بعد از روزهای ابتدایی من ماندم و خانواده عزیزم. شش ماه هم در خانه بستری شدم اما با وجود اینکه مأمور بودم، حقوقم قطع شد و هزینه‌های درمان و بهبود را هم خودم پرداخت کردم. دستگاه دعوت‌کننده (سازمان محیط زیست) بعد از هفته‌های ابتدایی دیگر هزینه‌ها را متقبل نشد.
این روزها اوضاع بهتر است اما این همه تبصره و قانون به درد حادثه دیدگان نخورد و بعد از۷۰۰ روز هنوز کسی مسئولیت را هم قبول نکرده است.
رشته‌ای بر گردنم افکنده دوست
می‌کشد هر جا، که خاطرخواه اوست

تکرار بازی با جان آدم‌ها

| فروغ فکری |

هیچ لحظه‌ای همچون لحظات «یادآوری» سهمگین نیست. این را حتی می‌توان در چشمان کسانی دید که فقط از تلخی لحظه‌ها شنیده‌اند و یاد آدم‌ها و اتفاقات برایشان چون پری در باد لرزان و گریزان بوده. بعد از دوم تیر ماه ۱۴۰۰ که اتوبوسمان در مسیر فرعی پیرانشهر به نقده ترمز برید، چپ شد و جان عزیز «مهشاد کریمی» و «ریحانه یاسینی» از دست رفت، یادآوری لحظه‌ها مثل راه رفتن در خلأ است؛ مانند همان غباری که از چپ شدن اتوبوس در هوا پیچیده بود. فردای آن روز جان چندین سرباز معلم هم در سیستان و بلوچستان بر اثر تصادف از دست رفت. اتوبوسشان در جاده‌های منحنی‌وار دهشیر، چپ کرد و راشد، عبدالرحمن و طیب را کشت و سی نفر مجروح شدند و فرداهای بعد از آن هم تصادفات جاده‌ای همچنان رکوردار مرگ در کشور بودند اما ما یادمان نرفت که سازمان حفاظت محیط زیست و ستاد احیای دریاچه ارومیه، اتوبوسی را برای بردن خبرنگاران به سد کانی‌سیب و پروژه احیای دریاچه ارومیه فرستاده بودند که کمربند ایمنی درستی نداشت، ترمزش کار نمی‌کرد و با این وجود اتوبوسی بود که کارگران کارخانه سیمان را هم با آن جابجا می‌کردند. ما یادمان نرفته از میان 25 خبرنگار حاضر در آن اتوبوس، چندین نفر جراحات سنگین برداشتند و چندین ماه خانه‌نشین شدند و کام خانواده یاسینی و کریمی تا همیشه چون زهر تلخ شد. همه ما بعد از دوم تیر ماه 1400 غم‌های بسیاری را تجربه کردیم. اوج غم‌ها و از دست دادن‌ها سال گذشته بود که بسیاری را در کشور به عزا نشاند اما هنوز هم یادآوری آنچه در دوم تیر ماه دو سال قبل بر ما گذشت سهمگین است.
همه اینها یک سوی ماجراست و سوی دیگر این است که نه وضعیت حقوقی پرونده آنطور که باید پیش رفته و نه بنظر می‌رسد سازمان حفاظت محیط زیست از اتفافات گذشته درس گرفته است و این را می‌توان در بی‌توجهی‌های اخیر هم دید. نمونه‌اش تور یک روزه به دشت لار است که سازمان در 24 اردیبهشت امسال و به مناسبت روز جهانی تنوع زیستی ترتیب داد. سفری که در آن باز هم اتوبوسی خراب برای خبرنگاران فرستادند. اتوبوس، با تأخیری یک ساعته به محل آمد و بعد از حرکت تا بومهن با دنده یک رفت. حرکت دنده یک و به آرامی برای من یادآور اتوبوس ارومیه بود، وقتی از ارومیه به سمت پیرانشهر به آرامی می‌رفتیم و نگفتند اتوبوس خراب است. وقتی برای زودتر رسیدن، جاده‌ای فرعی انتخاب شد که مناسب عبور اتوبوس نبود و وقتی کمک راننده در اتوبوس فریاد زد «کمربندهایتان را ببندید» و بسیاری از بچه‌ها صندلی‌شان کمربند نداشت.
اینبار اما در بومهن، راننده ایستاد تا اتوبوس جایگزین برسد. در جاده هراز، با آن پیچ و خم‌ها، ما در اتوبوس جدید حاضر شدیم که باز هم کمربند درستی نداشت. قدیمی بود و اصلا مشخص نبود برای اجاره آن، آیا شروط سلامتی ماشین رعایت شده یا خیر؟ این در حالی بود که حتی بعد از بازگو کردن این گلایه و چرایی درس نگرفتن از تصادف دو سال قبل، کارکنان روابط عمومی سازمان محیط زیست به بیان آنکه تور را اداره کل محیط زیست تهران برگزار کرده و آنها بی‌اطلاعند و یا اینکه اتوبوس بیمه دارد اکتفا کرد. دشت لار، چشم در چشم دماوند، هر لحظه‌اش به سد کانی‌سیب و و ارومیه بدل شد. این‌بار تصادفی در کار نبود، جان کسی از دست نرفت اما ما که چشم در چشم فراموشی دوخته‌ایم و آن را پس می‌زنیم، یک بار دیگر همه آنچه در دو سال قبل گذشته بود را مرور کردیم و حالا دو سوال بی‌پاسخ همچنان برایمان باقی است. چرا سازمان حفاظت محیط زیست همچنان برای سفرهایی از این دست، پروتکل‌های حفاظتی درستی ندارد و چطور جان آدم‌ها این چنین بی‌اهمیت است؟ و سوال دیگر هم درباره روند رسیدگی به پرونده است. ما هنوز نمی‌دانیم چطور بعد از دو سال رفت‌وآمد به شعبه‌های مختلف و گرفتن کارشناس برای بررسی بیشتر، پرونده هنوز به نتیجه نرسیده؟ ما برای یادآوری رنج‌هایمان صبوریم و داغدار جان‌های از دست رفته و این را می‌دانیم که «آن قدر عزا بر سر ما ریخته‌اند که فرصت زاری کردن نداریم.»