از شکست ملت‌ها چــــــه می‌آموزیم؟





از شکست ملت‌ها چــــــه می‌آموزیم؟

۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۰۴

در سال ۲۰۱۰ دو صاحب‌نظر توسعه اقتصادی و اقتصاد سیاسی، یعنی دارون عجم‌اغلو و جیمز ای. رابینسون، مشترکاً کتابی به رشته تحریر درآوردند که به نوبه خود تحولی در تاریخ مباحث توسعه اقتصادی و سیاسی محسوب می‌شد؛ کتابی با نام «چرا ملت‌ها شکست می‌خورند» (Why Nations Fail). این کتاب تأثیرگذار حاصل ۱۵ سال مطالعه مستمر در حوزه‌های گوناگون تاریخی، سیاسی، اقتصادی و فرهنگی جوامع است. این اثر ارزشمند توسط اقتصاددانان برجسته‌ای همچون میشل اسپنسر، رابرت سولو و پیتر دیاموند که همگی از برندگان نوبل اقتصاد هستند، نقد و بررسی و البته تحسین شده و در نهایت جایزه نوبل اقتصاد ۲۰۲۴ به‌خاطر پژوهش درباره چگونگی شکل‌گیری نهادها و تأثیر آن بر رفاه و شکوفایی اقتصادی، به‌صورت مشترک نصیب نویسندگان کتاب و آقای سایمون جانسون شد. مطالعه هر یک از فصل‌های کتاب همانند شروع یک رمان جذاب است که فراز و فرود یک ملت را که گاه قهرمان و ضدقهرمان نیز دارد، با نتایج مطلوب یا مخرب نهایی بازگو می‌کند. البته باید حوصله به خرج داد و هر داستان را تا انتها دنبال کرد تا فحوای کلام را دریابیم.

سؤال اصلی کتاب که ممکن است بارها به ذهن بسیاری از افراد خطور کرده باشد، این است که چرا برخی کشورها ثروتمند و توسعه‌یافته‌اند، درحالی‌که برخی دیگر، حتی زمانی که از نظر جغرافیایی و منابع طبیعی و نیز فرهنگی تفاوت بنیادینی با یکدیگر ندارند، فقیر و گرفتار باقی می‌مانند؟ مثلاً چرا کره جنوبی و شمالی تا این حد از نظر توسعه‌یافتگی متفاوت‌اند یا آلمان غربی و شرقی چرا دو مسیر گوناگون را در توسعه ـ البته نه در حد تمایز دو کره ـ پیموده‌اند؟ کتاب مملو از داستان‌ها و وقایع مسحورکننده است که احتمالاً با آن مواجه شده‌اید، اما دقت لازم برای یافتن جواب را به خرج نداده‌اید؛ از جمله اینکه چرا انقلاب صنعتی در انگلستان روی داد، نه در سایر کشورها؟ چرا انقلاب شکوهمند انگلیس از معدود انقلاب‌های سازنده چند قرن اخیر بود؟ چرا کارآفرینان بزرگ مثل بیل گیتس، ادیسون و استیو جابز در آمریکا به وجود آمدند، ولی در سایر کشورها و به‌ویژه در همسایه جنوبی آمریکا، یعنی مکزیک، ایجاد نشدند؟ چرا کشور آفریقایی بوتسوانا (که احتمالاً نام آن را هم کمتر شنیده‌ایم) از لحاظ اقتصادی کامیاب است، ولی سیرالئون و کنگو درگیر فقر و خشونت و تبعیض‌اند؟ در جای دیگر کتاب از تجربه ناکام زیمبابوه می‌گوید؛ آنجا که دولت رابرت موگابه به‌تدریج نهادهای مستقل را تضعیف، قدرت سیاسی و اقتصادی را در دست گروه کوچکی متمرکز و با از بین بردن استقلال بانک مرکزی، ابرتورمی نجومی در این کشور ایجاد و در نهایت مالکیت زمین‌های سفیدپوستان را از آنان سلب کرده و موازی با این سوءمدیریت سراسری، به مدت ۳۷ سال در قدرت باقی می‌ماند تا زیمبابوه را به یک ورشکسته تمام‌عیار تبدیل کند. دقیقاً عکس این جریان در آفریقای جنوبی به رهبری نلسون ماندلا روی داد؛ یعنی سیستم دموکراسی سفیدپوستان را نه‌تنها از بین نبرد، بلکه با ورود سیاهان، به آن مشروعیت عام داد، مانع از نفرت‌پراکنی سیاهان و ترس سفیدپوستان شد و تنها یک دوره پنج‌ساله در قدرت ماند تا مردم‌سالاری دچار وقفه و شکست نشود و کشور را همچون موگابه و سایر دیکتاتورهای آفریقا به آشوب و تباهی نکشاند.

کتاب مصر را با مثالی از میدان تحریر شهر قاهره و بهار عربی سال ۲۰۱۱ آغاز می‌کند؛ جایی که این جنبش نهایتاً به حاکمیت ۳۰ساله حسنی مبارک (البته ثروتمند) پایان می‌دهد، اما نکته جالب این است که سرنگونی یک حاکم الزاماً به معنی تغییر نهادها نیست و البته موجب توسعه‌یافتگی مصریان نشد {و مطمئناً با حاکمیت عبدالفتاح السیسی نیز به توسعه‌یافتگی نخواهد رسید}. علت عدم توسعه‌یافتگی در این است که انقلاب صنعتی به‌واسطه سیطره امپراتوری عثمانی، مصر را در بر نگرفته و نهادهای لازم توسعه نیز در این کشور رشد نیافته‌اند. در ادامه، نویسندگان کتاب داستان دو کره را تحت عنوان مدار ۳۸ درجه که مرز بین دو کره است، بیان می‌کنند. از دو برادر جدا‌مانده از هم در دو سوی مرز که بالاخره بعد از ۵۰ سال توانسته‌اند همدیگر را در سئول ببینند، می‌گویند. یکی رشدکرده در عصر تکنولوژی و دیگری بیگانه با تلفن و ماشین، با کت نخ‌نما. اولی تحت حاکمانی چون سیگمان ری و پارک چونگ هی و اقتصاد بازار و دیگری تحت حاکمیت کیم ایل سونگ و کیم جونگ ایل و اقتصاد کمونیستی. اولی سردمدار تولید سامسونگ و ال‌جی و پیشتاز در صنعت و دیگری تولیدکننده موشک! عجم‌اغلو و رابینسون به‌صراحت می‌گویند که ملت‌ها زمانی شکست می‌خورند که دارای نهادهای اقتصادی استثماری پشتیبانی‌شده توسط نهادهای سیاسی استبدادی هستند. حلقه‌های قدرت معمولاً در برابر پیشرفت اقتصادی و موتورهای بهروزی می‌ایستند.

نکته دیگری که از کتاب می‌آموزیم این است که اصلاحات روندی تدریجی و آرام دارد؛ مانند آنچه در بریتانیا رخ داد و از سال ۱۸۳۲ تا ۱۹۲۸، یعنی در مدت بیش از یک قرن، اندک‌سالاری جای خود را به مردم‌سالاری با شرکت تمامی مردان و زنان در انتخابات می‌دهد. در ادامه تأکید بر نهادها، شهر نوگالس ایالت آریزونای آمریکا توصیف می‌شود که یک نیمه توسعه‌یافته در آمریکا و یک نیمه کمتر رشد‌یافته در مکزیک دارد. اولی درآمد سرانه ۳۰ هزار دلاری در سال را تجربه می‌کند، درحالی‌که قسمت جنوبی تنها یک‌سوم این درآمد سرانه، یعنی ۱۰ هزار دلار، را دارد و درگیر فقر و پیامدهای آن است. مردمانی با فرهنگ و پیشینه مهاجرتی یکسان که تنها تفاوت آن، نهادهای ایجادشده در آن است. عجم‌اغلو و رابینسون شرط توسعه را گذار از نظام الیگارشی (حکومت گروه‌های خاص یا اندک‌سالاری) به نظام‌های مردم‌سالار می‌دانند و همچنین موضوع اصلی کتاب را از گذشته‌های دور تاکنون، رابطه دولت با ملت مطرح می‌کنند. نوع نهادها تعیین‌کننده است. البته به نظر اینجانب روند تشکیل نهادهای فراگیری چون سیستم انتخابات رقابتی و تفکیک قوا و حاکمیت قانون و بازار آزاد پیچیده و شرایط تشکیل آن نیز بسته به عوامل تاریخی، فرهنگی، اجتماعی بسیار است و پیچیدگی نهادهای استثماری همچون نظام سیاسی تک‌حزبی، انتخابات مهندسی‌شده، مصادره خودسرانه اموال نیز کم از مورد اول ندارد. در ادامه، کارنامه استعماری اسپانیا در آمریکای جنوبی بررسی می‌شود که چگونه محوریت آن بر چیره شدن بر مخالفان و غارت بیشتر منابع طبیعی مستعمرات متمرکز است و نهادها و ساختارهای استعماری مشابه در نیم‌کره غربی، جهت حداکثر سود ممکن به نفع اسپانیا و تبدیل آمریکای لاتین به قاره‌ای با بیشترین نابرابری است و این روند تا زمان ضعف و شکست اسپانیا از بریتانیا ادامه داشت. برخلاف نظر نویسندگان کتاب، اینجانب اعتقاد دارم که بریتانیای کبیر در مقایسه با سایر ملل استعماری پرونده بسیار ارزشمندتری در نهادسازی، به‌ویژه در ساختارهای مورد نیاز برپایی دموکراسی در جهان دارد که از نیوزیلند و استرالیا در جنوب تا هنگ‌کنگ و قبرس، هند و آمریکا و کانادا نمود دارد. کتاب با مثال‌هایی همچون نمونه‌های توسعه‌نیافته نیجریه و سیرالئون (که آنها نیز روزگاری مستعمره بریتانیا بوده‌اند) می‌خواهد این پیش‌فرض را باطل کند.

داستان آمریکا از جالب‌ترین روایت‌های ذکرشده در کتاب است. در آنجا که می‌گوید انقلاب صنعتی انگلیس به‌سرعت به آمریکا وارد می‌شود و از جمله اولین موارد، امتیاز ثبت اختراع برای همه (از هر طبقه و لایه اجتماعی) است که در آمریکا نهادینه می‌شود. امتیاز ثبت اختراع عادلانه، برای مثال، سبب می‌شود توماس ادیسون، فرزند هفتم یک خانواده معمولی، با ثبت اختراعات و شرکت جنرال الکتریک خود به ثروتی انبوه دست یابد و این نشان‌دهنده نظامی سیاسی مردم‌سالار و دموکراتیک و نظامی مالی وام‌دهنده و تسهیلگر برای کارآفرینان است. در نهایت می‌افزاید که فرایند سیاسی است که انواع نهادهای اقتصادی مسلط بر زندگی ما را موجودیت می‌بخشد. در همین آمریکا، بیل گیتس، ثروتمند و کارآفرین، نتوانست مانع اقامه دعوای دادگستری آمریکا علیه وی در رابطه با انحصار شود. در پایان باید گفت «نهاد» (فراگیر یا استثماری) واژه کلیدی این کتاب پرفروش است. نهادها (طبق تعریف داگلاس نورث) تعیین‌کننده قواعد بازی در هر جامعه‌ای هستند. نهادها محدودیت‌های انسان‌ساخته‌ای هستند که تعاملات افراد را شکل می‌دهند. این کتاب برخی فرضیه‌ها را نیز رد می‌کند؛ به‌عنوان مثال بیان می‌کند آب‌وهوا، موقعیت جغرافیایی و منابع طبیعی به‌تنهایی نمی‌توانند علت توسعه‌یافتگی یا عقب‌ماندگی کشورها باشند. همین‌طور تفاوت فرهنگ، مذهب، ارزش‌های اجتماعی یا اخلاق کاری نیز قادر به توضیح وضعیت توسعه کشورها نیستند. (البته این سؤال می‌تواند مطرح باشد که چرا هیچ کشور مسلمانی در میان کشورهای توسعه‌یافته جای ندارد؟). این کتاب خود می‌تواند طرح موضوع کند و ابهاماتی را ایجاد کند؛ به‌طور مثال آیا چین را که فاقد نهادهای دموکراتیک و یکی از بسته‌ترین نظام‌های سیاسی است، می‌توان توسعه‌یافته حساب آورد؟ سؤال دیگر نقش رهبران تأثیرگذار در ایجاد مسیر توسعه در کشورهاست. این کتاب با روایت‌های شنیدنی خود می‌تواند تا سالیان سال محل نقد و گفت‌وگوی پژوهشگران حوزه توسعه اقتصادی قرار گیرد و قطعاً مطالعه آن برای همه فعالان و تصمیم‌گیرندگان اقتصادی کشور لازم و ضروری است و می‌تواند هر مقام اجرایی را از تکرار اشتباهات مهلک سایر ملل بر حذر دارد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

م. گرانمایه

👍👏👏👏

م. گرانمایه

بسیار عالی 👏👏👏👍

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *