کاوشی در نقاشی‌های سپیده شاهقلی

در مسیر رنگ‌ها





در مسیر رنگ‌ها

۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ۱۷:۴۷

موریس مرلوپونتی در کتاب «پدیدارشناسی ادراک» گفته است ما جهان را نمی‌بینیم، بلکه در جهان دیده می‌شویم. در واقع، جهان شیوه دیده‌شدن و به‌تصویرکشیدن یک انسان با تمام تجربیات زیسته، ادراکات و احساساتی است که روزی آن را زیست کرده و در قالب خاطرات به یاد می‌آیند. این مفهوم پلی است که ما را به نقاشی‌های سپیده شاهقلی پیوند می‌دهد. در واقع، کاری که شاهقلی در نقاشی‌هایش انجام می‌دهد، شیوه دیده‌شدن احساسی از یک خاطره در بوم نقاشی است. بومی که جای جهان شخصی نقاش را گرفته، خاطرات را در خود گنجانده و حالا نقاش سعی دارد عین یک باستان‌شناس این بوم را بکاود و از دل این فراموشی سفیدرنگ، خاطرات خود را بیرون بکشد.

اما این خاطرات و شیوه دیده‌شدن آن‌ها بیش از آنکه روایی باشد، از منطق تداعی‌ها پیروی می‌کند. می‌دانیم که در شیوه تداعی آزاد، یک دال نه به یک مدلول بیرونی که به دالی دیگر و سپس به زنجیره سیال دال‌ها می‌پیوندد. در این مسیر، مفهوم مورد نظر به تعویق می‌افتد و در هر بار تعویق، سویه‌های جدیدی از خود را آشکار می‌کند.

 

نقش این جریان سیال را در نقاشی‌های شاهقلی رنگ‌ها ایفا می‌کنند. هر بار که لایه‌ای از سفیدی بوم برداشته می‌شود، ما به رنگی می‌رسیم که دربردارنده احساسی از یک خاطره است. این احساس به شکل اشکال رنگی و در لحظاتی از بوم ظاهر می‌شود، اما پیش از آنکه وضوح یابد، به سود رنگ‌هایی دیگر محو می‌شود. هم از این روست که شکل‌ها و طرح‌ها در نقاشی‌های شاهقلی بی‌قرارند، به درجه‌ای از ثبات نمی‌رسند و در حد واسط جایی قرار می‌گیرند که بین خاطره، آنچه به آن تبدیل خواهد شد و نحوه به‌یادآوردن آن در نوسان است.

 

این نوسان و بی‌قراری گاه نرم و لطیف صورت می‌گیرد، هم از آن‌گونه که در نقاشی «خاطره‌ای به رنگ قرمز» می‌بینیم. گل موجود در این نقاشی بین خاطره‌ای از یک احساس، یک احساس پرشور و بعدها پژمردن و نحوه به‌یادآوردن آن تاب می‌خورد. این تاب‌خوردگی و جستن از میان احساسات، گستره‌ای زمانی را در خود دارد که از گذشته تا زندگی اکنون نقاش را در خود حفظ کرده است. آنچه روزگاری بود، جریان داشت و به‌گونه‌ای مبهم زخم می‌زد، حالا خود را در لحظه اکنون و در تکه‌هایی رنگی به یاد می‌آورد.

 

می‌شود این تکه‌ها را دید؛ گلبرگ‌هایی که به قول سزان مثل یک عقده عمل می‌کنند و رد و نشان چیزها را در خود جا داده‌اند: یک خاطره، یک حس، یک احساس، یک زندگی زیسته که از یاد رفته و حالا نیروهایی از آن و از پشت سال‌ها حافظه به سطح می‌آید و به شکل غلظت یک رنگ بیرون می‌زند. شاید به همین دلیل است که می‌گویند گل‌ها شاهدند و با رنگ‌های خود ما را به شهادت ایستاده‌اند.

 

اما گاهی اوقات این رنگ‌ها و این احساسات رنگی پشت هم می‌آیند و از نوسان بالایی برخوردارند. در این‌گونه تصاویر، درست همان‌طور که در کارهایی مثل «خود سرگردان»، «فصل‌های خود» و «بازگشت به رنگ‌ها» می‌بینیم، همه‌چیز سیال است و با سرعتی فزاینده پیش می‌رود. در این نقاشی‌ها، بوم نقاشی بدل شده است به بستری از شدت‌ها. خاطرات گذشته بر حواس نقاش فشار می‌آورند و ما شدت این فشار را پشت هم و به شکل لکه‌هایی رنگی می‌بینیم. این لکه‌ها آنی‌اند و سر جای خود قرار ندارند، تا جایی که کل نقاشی را تبدیل به امر واقع یک بی‌قراری می‌کنند.

 

در این نقاشی‌ها، شاهقلی بیش از آنکه به دنبال علت و ریشه یک بی‌قراری باشد که از خاطرات گذشته وی نشئت می‌گیرد، سعی کرده است خود این بی‌قراری را به شکل سیلانی از رنگ به تصویر بکشد. در نقاشی «خود سرگردان» می‌بینیم که چطور سیلی از رنگ راه افتاده و ساختارها را که به‌مثابه زندگی اکنون نقاش است، به هم می‌ریزد. هر رنگی موج می‌خورد و در مسیر خود تکه‌هایی از گذشته را نمایان می‌سازد؛ خانه‌ها، چراغ‌ها، درخت‌ها و رودها…

 

پس در اینجا رنگ‌ها حکم درگاه‌هایی را دارند که عین ارتباطات ریزومی عمل کرده و تصاویر و فضاهای درونی و بیرونی را به هم متصل می‌کنند. هر آنچه روزگاری مربوط به درونیات نقاش بود، از جمله خاطرات و احساسات گذشته، حالا با لحظه حال نقاش درمی‌آمیزد و نمی‌شود آن‌ها را از هم سوا کرد.

 

از این منظر، کاری که شاهقلی انجام می‌دهد بسیار شبیه شیوه‌ای است که سورئالیست‌ها پی می‌گیرند؛ دیدن رد و نشانی از گذشته در لحظه اکنون و ادغام توأمان آن‌ها، انگار که از اول هم یک چیز بوده‌اند. ادغام همزمان دو تصویر را می‌شود در خواب‌ها و رؤیاها دید، آنجا که زمان از لولا درمی‌رود و تصاویر مربوط به زمان‌های مختلف می‌روند توی هم.

 

این شاید همه آن چیزی است که سپیده شاهقلی در نقاشی‌هایش به دنبال آن بوده؛ به‌تصویرکشیدن خاطره، اما نه خاطره‌ای مربوط به یک زمان خاص از گذشته. خاطره خود را بازمی‌آفریند و در هر بار به‌یادآوردن، سویه‌های جدیدی از خود را نشان می‌دهد. در اینجا خاطره موجی از رنگ می‌شود که می‌آید، عقب می‌رود و دوباره برمی‌گردد، اما دیگر آن موج قبلی نیست و همزمان می‌تواند همه امواج باشد؛ همه خاطره‌ها که می‌آیند و در لحظه اینجا و اکنون نقاشی نقش می‌بندند، انگار همزمان رخ داده باشند.

 

وقوع همزمان چند خاطره در کنار هم سبب می‌شود که دیگر تقدم و تأخری در کار نبینیم. نقاشی، با ارجاع به کارهایی چون «بین اکنون و آن زمان»، «خاطرات» و «فصل‌های خود»، دیگر چیزی نیست که به یک تنه اصلی و بعد به شاخه‌ها مربوط شود. دیگر ما نه درون خواهیم داشت و نه بیرون، نه مرکز و نه کناره‌ها. حالا نقاشی بدل به بدنی بی‌اندام می‌شود که در سطوح مسطحش امکان وقوع هر خاطره را فراهم می‌سازد.

 

این بدن ـ همان‌گونه که در بافت یک بوم نقاشی می‌بینیم ـ حاوی روزنه‌هایی برای بروز چیزهاست. گاهی اوقات از دل این روزنه‌ها خاطرات می‌رویند و گاهی هم لکه‌هایی رنگی که احساساتی از یک خاطره‌اند. اما گاهی اوقات هم این خود بدن است که می‌خواهد از خود بگریزد و به میانجی چیزی بیش از یک روزنه رهایی یابد.

 

در نقاشی «شکاف‌ها» شاهدیم که چطور نور مهتاب که جای سفیدی بوم نقاشی را گرفته، سایه می‌اندازد، شیار باز می‌کند و این شیارها روی پوست پرتره بدل به شکاف‌هایی برای رهایی می‌شوند. اما رهایی چه؟ جواب این سؤال را می‌توان بیش از هر چیزی در نحوه زندگی سپیده شاهقلی به‌عنوان یک نقاش دور از وطن یافت؛ هنرمند تجسمی متولد ایران که حالا و پس از اخذ مدرک کارشناسی ارشد در رشته ارتباطات بصری از دانشگاه سالفورد منچستر، در بریتانیا سکونت دارد و با کاوش در مواد، تکنیک‌ها و زبان‌های بصری در پی آن است که آنچه روزگاری زیست کرده و به لحظه امروز او رسیده است، واکاود؛ یک واکاوی تنانه و از دریچه قاب نقاشی.

 

 

به اشتراک بگذارید:

برچسب ها:

،





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

هبــــوط خیـــــــال

هبــــوط خیـــــــال