تعامل علیه تعلیق





تعامل علیه تعلیق

۶ بهمن ۱۴۰۴، ۱۹:۳۴

واژه‌ای که وضعیت ما را توصیف می‌کند، «تعلیق» است. اینترنت برای مدتی قطع می‌شود و در تعلیق قرار داریم. هر شب را با خبرهایی که احتمالی از جنگ می‌دهند و با تعلیق به صبح می‌رسانیم. بی‌ثباتی اقتصادی و به‌ویژه وضعیت ارز، خرید و فروش را در تعلیق قرار می‌دهد. به این سیاهه می‌توان موارد بسیاری را در حوزه‌های اجتماعی، اقتصادی، سیاسی افزود که همگی از «تعلیق» حکایت می‌کنند. در قطعی‌های اینترنت این تعلیق بیشتر نمود می‌یابد. در میانه جنگ دوازده‌روزه، مردم اغلب نمی‌دانند چه کنند؛ چگونه از خود حفاظت کنند، چگونه به دیگران یاری دهند. همین وضعیت را در وقایع فاجعه‌آمیز اخیر که حتی با روایت رسمی نیز ابعادش بیش از مجموعِ وقایع گذشته (شورش اسلامشهر ۱۳۷۴، تیرماه ۱۳۷۸، ۱۳۸۸، دی ۱۳۹۶، آبان ۱۳۹۸، هواپیمای اوکراینی، اعتراضات آب خوزستان ۱۴۰۰، اعتراضات اقتصادی خرداد ۱۴۰۱، جنبش اعتراضی ۱۴۰۱) بوده است نیز شاهد بودیم.

هدف این یادداشت نه توصیه‌های سیاستی کلان و نه حتی توصیه‌های سیاستیِ خرد برای مواجهه با بحران است و اصولاً یکی از شروط خروج از تعلیق، همین چشم‌پوشی از اقدامِ سیاستی از بالاست. این به‌هیچ‌وجه به‌معنی نفی مطالبه‌گری و منزه‌طلبی/انزواطلبی نیست، بلکه به‌معنی خروج از وضعیت تعلیق و انتظاری است که منتظر این باشد که حاکمیت، دولت، شهرداری و …. کاری انجام دهد. در چنین شرایطی این پرسش مطرح می‌شود که چه می‌توان کرد؟ چرا وقتی اینترنت قطع می‌شود همگی در تعلیق هستیم؟

جدا از بعد اقتصاد دیجیتال، مسئله اصلی این است که ارتباطمان و دریافت اطلاعاتمان به آن وابسته شده است. اما آیا پیش از آن زیست اجتماعی وجود نداشته است؟ نخستین ISP در جهان در سال ۱۹۸۹ آغاز به کار کرد، وب در سال ۱۹۹۱ آمد و تقریباً اینترنت از سال ۱۹۹۴ در جهان شروع به عمومیت اولیه یافت. طبعاً عمومیت آن در ایران هم از اواخر دهه ۱۳۷۰ آغاز شد. در پایان سال ۱۳۷۹ ایران تنها ۴۱۸ هزار کاربر اینترنت البته با سیستم Dial-up داشت و شروع اینترنت ADSL از ۱۳۸۲ بود. آیا پیش از آن، انقلاب‌ها و جنبش‌های اجتماعی در جهان نداشتیم؟

حتی اگر انقلاب‌ها را رخدادهای ناگهانی فرض کنیم که البته چنین نبوده‌اند و فرایندی بوده‌اند و ایران نیز بدون اینترنت شاهد انقلاب مشروطه و انقلاب ۵۷ بوده است، جنبش‌های اجتماعی که روندهای طولانی و مستمر دارند، همه پیشااینترنت بوده‌اند. موج اول، دوم و سوم فمینیسم، جنبش حقوق سیاهپوستان (از جمله جنبش حقوق مدنی آمریکا)، جنبش محیط‌زیست، جنبش جوانان، جنبش‌های روان‌شناسی نو و ضد روان‌پزشکی، جنبش‌های هنر و فرهنگ بدیل، جنبش‌های شهری، جنبش‌های کارگری، جنبش‌های صلح و …، همگی منشأ اروپایی یا در شرایط دموکراتیک نداشته‌اند؛ دنیای آمریکای لاتین که با کودتاها و حکومت‌های نظامی مواجه بود و دنیای بلوک شرق در پشت پرده آهنین هم در آنها نقش داشته‌اند. همچنین، اینها تقریباً هم‌زمان یا با فاصله کمی، جهانی می‌شدند؛ مثلاً می‌توان ظهور موج نو در سینما را در فرانسه، ژاپن، آلمان، چکسلواکی، ایران با هم مقایسه کرد. آنچه اینها را میسر می‌ساخت، تعاملات چهره‌به‌چهره و به‌اصطلاح «ارتباطات قویِ پیوند» بود، نه ارتباطات سست پیوند در اینترنت.

این ارتباطات قوی پیوند چیست؟ این ارتباطات قوی پیوند به تعبیر «جین جیکوبز» در «مرگ و زندگی شهرهای بزرگ آمریکایی» سه بعد دارد: «خیابان به‌مثابه محله» یعنی ارتباطات و تعاملات خیابانی (همسایه‌ها، خرده‌فروش محلی و…)، بعد دوم «محلات ذهنی» است که شامل اصناف، گروه‌های مدنی، گروه‌های هم‌فکران، گروه‌های دوستان و… است و به‌تعبیر «مری بوکچین» در «آنارشیسم در عصر پساکمبود»، «گروه‌های همانند» و بعد سوم، «منطقه به‌مثابه محله» که حمایت سیاسی واحدهای کوچک از یکدیگر است.

اهمیت این ارتباطات در سال ۱۳۸۸ با ادبیاتی دیگر برایمان بیان شد، هرچند مورد کم‌توجهی قرار گرفت. از مهم‌ترین نقاط قوت این شبکه، شکل طبیعی اجزای آن است. این واحدها عبارت از گروه‌هایی کوچک اما بسیار متکثر از هم‌فکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی یا خویشاوندی یا همکاری نسبت به هم آشنایی و اعتماد پیدا کرده‌اند، به‌صورتی که انحلال آنها امکان‌پذیر نیست؛ زیرا به‌معنای انحلال جامعه است… . ما ایرانیان در هر جای جهان که هستیم، باید این هسته‌های اجتماعی را در میان خود تقویت کنیم. باید خانه‌هایمان را رو‌در‌روی یکدیگر بسازیم، یعنی اگر تا پیش از این، هر دو ماه یک‌بار همدیگر را ملاقات می‌کردیم، اینک هفته‌ای دوبار گرد هم جمع شویم. قدرت شبکه‌های اجتماعی ما در این امر است.

گرد هم جمع شویم تا چه کنیم؟ این نخستین سؤال است که معمولاً در چنین شرایطی از یکدیگر می‌پرسیم. ما معمولاً تصور می‌کنیم آنچه در این گردهمایی‌ها اهمیت دارد، کاری است که در قالب آنها با کمک یکدیگر به انجام می‌رسانیم. البته این تصور درستی نیست، اما تصوری طبیعی است. ازاین‌رو، واحدهای اجتماعی اگر محوری برای فعالیت‌های ثمربخش قرار نگیرند، مانند درختانی که میوه‌هایشان چیده نشود، بازدهی خود را از دست می‌دهند. بنابراین، باید آنها موضوع تلاش‌های اثرگذار اجتماعی، سیاسی، علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی، عام‌المنفعه و دیگر فعالیت‌های مدنی مشابه قرار داد تا در درازمدت و پس از عبور امواج حادثه و عاطفه، همچنان به ایفای نقش تاریخ‌سازی که از آنها انتظار داریم، بپردازند.

جمع‌های خویشاوندی، همسایگی، دوستی، جلسات قرآن، هیئت‌های مذهبی، کانون‌های فرهنگی و ادبی، انجمن‌ها، احزاب، جمعیت‌ها، تشکل‌های صنفی، نهادهای حرفه‌ای، گروه‌هایی که با هم ورزش می‌کنند یا در رویدادهای هنری حاضر می‌شوند، حلقه همکلاسی‌ها، گروه فارغ‌التحصیلانی که هنوز دور هم جمع می‌شوند، همکارانی که با یکدیگر صمیمیت یافته‌اند و …هم نمونه‌های دیگری از این گردهمایی‌هاست.

به اینها باید محله و شهر را افزود؛ گرچه به‌نحوی در «همسایگی» مستتر است، اما محله و شهر موضوع را از ارتباط اتصالی مستقیم به ارتباطی از تلفیق موضوع و موضع می‌برد. این تقاطع موضوع و موضع در مفهوم «اطرافمان» رخ می‌دهد. در اطرافمان برای درخت‌ها چه می‌شود؟ در اطرافمان چه فرد نیازمندی هست؟ در اطرافمان چه نیاز شهری وجود دارد؟ برای موضوع‌های اطرافمان مثل بحران آب چه می‌توانیم کنیم؟ (نمونه‌اش تشکیل گروه‌های زنان آبیار محله است) این دغدغه‌ها و فعال شدن حول آنها مفهوم «شهروندی فعال» را می‌کند و حتی می‌توان در این شرایط فراتر رفت و «شهروندی فعال» را به «شهرسازی شهروندی» گسترش داد.

در شرایطی که دولت و شهرداری‌ها به نیازهای شهری ما پاسخ نمی‌دهند، چرا خودمان دست به کار نشویم؟ تجارب بی‌شمار خارجی و داخلی در این زمینه وجود دارد که می‌تواند خود موضوع یک جستار جداگانه باشد. از تجارب پاتوق‌سازی مردمی گرفته تا تجارب تأمین فضای سبز تا تجارب بازیافت مردمی و… .

ساحتی دیگر که باید به آن توجه کرد، مفهوم «مراقبت جمعی» است. به‌نحوی «مراقبت جمعی» درون اشکال مختلف این ارتباطات وجود دارد، اما این مفهوم را می‌توان از مفهومی صرفاً حمایتی یا روان‌شناختی به عرصه‌ای مولد و بدیل نیز بسط داد. اکنون که با سیاست‌های خانمان‌سوز جراحی‌های اقتصادی، بخش عمده جامعه در جایگاه بی‌چیزان قرار گرفته است که دارایی‌های مالی‌اش پاسخگو نیست و ظرفیت‌های اشتغال‌آفرینی دولت و بخش عمومی و بازار کار رسمی هم نمی‌تواند آن را پوشش دهد و افراد جز دانش، مهارت، توان کار و بدن خود چیزی ندارند، مراقبت جمعی می‌تواند ساختاری خودگردان از تبادل ایجاد کند. این چیزی است که تهیدستان شهری سالیان سال است که با سکونت غیررسمی (اسکان مردمی) و مشاغل مردمی (نظیر دست‌فروشی) آن را تجربه می‌کنند. این زیست خودگردان تنها محدود به تهیدستان شهری نیست، بلکه جوانان و طبقه متوسط نیز اشکالی از همین زیست را تجربه می‌کنند. «آصف بیات» در کتاب «انقلاب را زیستن» تصویر بدیعی از این زیست خودگردان و بدیل براساس تجارب کشورهای عربی ارائه می‌دهد؛ اما این زیست بدیل برای همه ما آشناست. زندگی مشترک به‌صورت هم‌باشی، خانه‌های اشتراکی، تفریحات زیرزمینی، اشکال مختلف از اشتراک منابع، صندوق‌های خودیاری و … .

همان‌طورکه «میکیس تئودوراکیس» در «یادداشت‌های روزانه مقاومت گفته است: «جبهه امروز جبهه‌ زندگی است. در این زمینه است که باید جنگید و پیروز شد.»

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

علی

بسیار عالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بیشترین نظر کاربران

زندگی در تعلیق

زندگی در تعلیق