بایگانی مطالب : جامعه
۴۴۵ هزار دانشآموز مهاجر پشت درهای بسته
درحالیکه وزارت کشور از «حمایت از تحصیل همه دانشآموزان اتباع» سخن میگوید، دادههای پژوهشی تازه نمایانگر شکاف میان سیاستهای اجرایی و واقعیتهای میدانی است: ۴۴۵ هزار کودک افغانستانی مهاجر از تحصیل بازماندهاند و از هر دو کودک مهاجر در سن تحصیل، یک نفر از دسترسی به آموزش محروم است. آماری که بهتازگی در نشست «وضعیتشناسی مهاجرین افغانستانی در ایران» مطرح شده، نشان میدهد فقط از سه مدرسه شهرری، ۴۲۰ دانشآموز افغان کم شده است و در جنوب تهران چهار مدرسه در اثر کاهش جمعیت دانشآموزی تعطیل شدهاند. از طرف دیگر، همزمان با محدود شدن دسترسی به آموزش بعد از جنگ دوازدهروزه، بعضی بیمارستانها و حتی مؤسسههای خیریه درمانی از پذیرش کودکان بیمار مهاجر شانه خالی کردهاند.
مساجد تاریخی سمنان؛ حلقه گمشده در پرونده جهانی
زنان باستانشناس، راویان تازه آمازون
|پیام ما| «استفن روستین»، باستانشناس فرانسوی، بیش از چهار دهه در جنگلهای بارانی آمازون فعالیت داشته و با مطالعات خود، تصویر ما از گذشته این منطقه را متحول کرده است. او در گفتوگو با «پیتر اسپیتینس» در مجله «مونگابی» درباره نقش زنان در باستانشناسی و چالشهای حفاظت از آمازون میگوید و نشان میدهد اسطورهها و داستانهای مردم محلی میتوانند راهنمایی برای فهم تاریخ و آینده این سرزمین باشند. روستِین بیش از ۴۰ سال است که در آمازون، عمدتاً در اکوادور و گویان فرانسه، به کاوشهای باستانشناسی مشغول است و بیش از ۴۵۰ مقاله و کتاب در این حوزه منتشر کرده و درک نوینی از تاریخ آمازون ارائه میدهد. آخرین کتاب روستِین «آمازون، باستانشناسی از نگاه زنان» به فعالیتهای ۲۳ باستانشناس زن میپردازد و نقش زنان در توسعه این رشته را برجسته میکند. او درباره انگیزه خود از تألیف این کتاب میگوید: «مطالعهای نشان میداد در آمازون تقریباً باستانشناسان زن دو برابر مردان هستند، اما نتایج پژوهشها بیشتر با نام مردان منتشر میشود. این موضوع نشاندهنده جامعه پدرسالار ما بود و دلیل خوبی برای نوشتن کتاب شد.»
رئالیسم شبحگون در سینمای تقوایی
او ماند، تا دوام آدمی بماند
تابستانِ همیشگیِ ناصر
تقوایی «بین دو دور»
فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
لوکیشن «چای تلخ» را جلوی چشمانش آتش زدند
چند روزی از مراسم تشییع میگذشت که به همان محل بازگشتهام. تقاطع وصال و طالقانی. جای سنج و دمام صدای بوق ممتد ماشینها و جیغ لاستیک بر آسفالت گرفته بود. سفیدپوشان روز خاکسپاری به خستگان پیادهرو تبدیل شده بودند. جای صدای خشدار کسی که در بلندگو از نقد سانسور میگفت را بلندگوی وانت میوهفروش پر کرده بود. مرد داستان ما در خاک آرام گرفته بود و زندگان تهران در تکاپوی هرروزه غم نان میدویدند. باد از هر طرف میوزید. تهران دودخورده و خسته، غروب هر روزهاش را تجربه میکرد. قرار ما در کافهای همان حوالی خانه سینما بود. میخواستم آن خانم سرتاپا سفیدپوش روز خاکسپاری را ببینم. سؤالاتی داشتم که باید میپرسیدم. غمی که باید تسلا مییافت. راهرفتن «مرضیه وفامهر» تندوتیز است و صدایش گرفته؛ خستگی حتی از پس عینکی که بر چشم زده پیدا بود. میگویم تقوایی را هیچوقت ندیدهام. فیلمهایش را همیشه دوست داشتم. شخصیتش را بیشتر و شیفته دانشش بودم. مردی که برای شرافتش سکوت کرد. همه از کارهای کرده و ناکردهاش آگاهاند. از ساختههایش تمجید شده و از نوشتهها و گفتههایش جملات قصار ساختهاند. تقوایی انسانی بود برای تمام فصول برای همه سالهای بربادرفته و روزهای در راه. اما آنچه بهراستی مغزم را گرفتار کرده، آن ۲۳ سالی بود که فیلم نساخت و کنجکاوی اینکه پس چه کرد. جرئت کردم و پرسیدم: «تقوایی در آن سالها چه کرد؟» وفامهر سخن آغاز میکند:
چند تصویر از ناصر تقوایی در حافظه
