روایت زندگی و آخرین گشت «عمو حیدر»؛ محیطبان باسابقه لرستان
آن سوی آخرین گشت
21 مهر 1405، 22:13
حیدر حیدری، محیطبان ۵۵ساله لرستانی، پس از نزدیک به ۲۵ سال خدمت در حفاظت از طبیعت و حیاتوحش، در جریان یک مأموریت اداری دچار عارضه جسمانی و سکته وسیع مغزی شد؛ اما خانوادهاش با اهدای اعضای او، فرصت ادامه زندگی را به انسانهای دیگری بخشیدند.
حیدر حیدری برای دوستان و همکارانش فقط یک محیطبان باسابقه نبود؛ «عمو حیدر» بود، مردی که سالها در کوه و دشتهای لرستان از طبیعت و حیاتوحش پاسداری کرد و تجربههایش را به نسل جوانتر محیطبانان سپرد. او در یکی از روزهای کاری دچار عارضه جسمانی و سکته وسیع مغزی شد و از دنیا رفت؛ اما خانوادهاش در میان سنگینترین لحظههای سوگ، با اهدای اعضای قابلپیوند بدن او موافقت کردند تا زندگی در وجود انسانهای دیگری ادامه پیدا کند.
سنگینترین کار دنیا شاید برداشتن قلم برای نوشتن از کسی باشد که رفتنش، جای خالی بزرگی در دل آدمهای زیادی بر جا گذاشته است. حیدر حیدری را بسیاری از دوستان و همکارانش با نامی صمیمیتر میشناختند: «عمو حیدر»؛ نامی که فقط یک خطاب نبود، بلکه از احترام، نزدیکی و محبتی میآمد که در سالهای زندگی و کار در دل اطرافیانش ساخته بود.
عمو حیدر را کمتر میشد بیلبخند دید. شور و سرزندگیاش فقط در چهرهاش نبود؛ در شیوه حرفزدنش، در برخوردش با دیگران و در گرمایی که با حضورش به جمع میداد، خودش را نشان میداد. همین سادگی و صمیمیت بود که باعث میشد نامش برای خیلیها فقط نام یک همکار یا محیطبان نباشد.
۲۵ سال در مسیر حفاظت
حیدر حیدری اهل و ساکن خرمآباد بود و نزدیک به ۲۵ سال از عمر حرفهایاش را در محیطبانی و حفاظت از طبیعت و حیاتوحش لرستان گذراند. بخشی از این سالها در منطقه حفاظتشده «سفیدکوه» سپری شد؛ جایی که حفاظت از طبیعت نه کاری پشت میز، بلکه راهرفتن در دل کوه و دشت و تابآوردن آفتاب، سرما، باد و باران است.
«۲۵ سال خدمت» روی کاغذ فقط یک عدد است؛ اما پشت این عدد، سالهایی ایستاده که با صبحهای زود، مسیرهای دشوار، گشتهای طولانی و لحظههای بیشمار مراقبت گذشتهاند؛ سالهایی که کسی باید راه میافتاد تا جایی، چیزی و جانی بیپناه نماند.
همکارانش از محیطبانی میگویند که تجربهاش تنها برای خودش نبود. «کامران فرمانپور»، مدیرکل حفاظت محیطزیست لرستان، درباره او گفته است که کمتر کسی با سابقه و تجربه حیدری در محیطزیست کشور وجود داشت و او میتوانست دانستهها و آموختههایش را به نیروهای جوانتر منتقل کند.
چنین دانشی در کتاب و کلاس بهتنهایی به دست نمیآید؛ حاصل سالها دیدن و شنیدن و راهرفتن در طبیعت است؛ حاصل شناختن ردپاها، خطرها، فصلها و آدمها. بعضی تجربهها نه نوشته میشوند و نه بایگانی؛ از انسانی به انسان دیگر منتقل میشوند. شاید یکی از ماندگارترین میراثهای عمو حیدر نیز همین باشد: بخشی از او در نگاه و رفتار محیطبانان جوانتری که کنارش کار کردهاند، ادامه پیدا میکند.
اول جان انسانها
از میان روایتهایی که از او مانده، یکی بیش از همه در ذهن میماند. عمو حیدر به همکارانش یادآوری میکرد که شکارچی و محیطبان، پیش از هر چیز، انساناند؛ هر دو جان دارند و هر دو خانوادهای دارند که چشمانتظار بازگشتشان است. برای همین تأکید میکرد که در مواجههها باید نخست جان انسانها را در نظر گرفت و سپس برای حفاظت از حیاتوحش اقدام کرد.
این نگاه، در حرفهای که گاهی یک تصمیم در چند ثانیه میتواند به حادثهای جبرانناپذیر بینجامد، معنای دیگری دارد. حیدر مأمور حفاظت از حیاتوحش بود، اما سالهای بودن در طبیعت به او نیاموخته بود که برای دفاع از یک جان، جان دیگری را کوچک بشمارد. در نگاه او، اصل، خودِ زندگی بود.
و شاید تلخترین تناقض همینجا باشد: مردی که سالها مراقب جان بود، سرانجام در یکی از روزهای کاری از پا افتاد.
آخرین مأموریت
در جریان یک مأموریت اداری، حیدر حیدری دچار عارضه جسمانی، خونریزی و سکته وسیع مغزی شد. تلاش پزشکان نتوانست راه بازگشت را باز کند و سرانجام مرگ مغزی او تأیید شد.
روزهایی از این دست برای بازماندگان، پیش از آنکه بهصورت یک «خبر» فهمیده شوند، به شکل سکوت از راه میرسند؛ سکوت در جمعی که صدای خنده یک نفر از آن کم شده است، در شمارهای که هنوز در تلفن هست اما دیگر قرار نیست پاسخی از آن برسد، و در خاطرهای که آنقدر زنده است که ذهن نمیتواند غیبت صاحبش را بپذیرد.
اما درست در دل همان اندوه، خانوادهاش با تصمیمی روبهرو شدند که گفتنش بسیار آسانتر از گرفتنش است.
آنان با اهدای اعضای قابلپیوند بدن حیدر موافقت کردند تا انسانهایی که در انتظار پیوند بودند، فرصتی دیگر برای ادامه زندگی داشته باشند. رضایت خانواده در ۲۶ شهریور ۱۴۰۵ گرفته شد و روز بعد، ۲۷ شهریور، فرایند برداشت اعضا برای پیوند انجام گرفت. این اهدای عضو، نهمین مورد ثبتشده در لرستان در سال ۱۴۰۵ بود.
آخرین گشت، برای زندگی
نمیشود این بخش از سرگذشت حیدر را جدا از زندگی پیش از آن خواند. سالها کار او مراقبت از زندگی بود؛ از زیستگاه، از حیاتوحش و از آنچه در برابر طمع، بیاحتیاطی یا فراموشی انسان آسیبپذیر است. در پایان راه نیز خانوادهاش اجازه دادند این نسبت با زندگی گسسته نشود.
مردی که سالها برای زندهماندن طبیعت قدم زده بود، پس از مرگ نیز، بهواسطه تصمیم بزرگ خانوادهاش، به ادامه زندگی انسانهایی دیگر یاری رساند.
گویی آخرین گشت او این بار نه در سفیدکوه، که در فاصله میان خاموششدن یک زندگی و روشنماندن زندگیهایی دیگر رقم خورد.
روز وداع، فوجفوج آدمها میآمدند. دستها بهسوی تابوتش دراز میشد؛ انگار هر کس میخواست سهم خود را از آخرین همراهی با او بردارد، چند قدمی در آخرین مسیر کنارش باشد یا تنها برای لحظهای دستش را به تابوتی برساند که حالا تمام آن شور و خنده را در خود پنهان کرده بود.
آدمها در چنین روزهایی فقط برای ادای احترام به یک عنوان شغلی جمع نمیشوند. برای انسانی میآیند که در حافظهشان جایی ساخته، دستی گرفته، لبخندی بخشیده یا رد خیری از خود باقی گذاشته است. حیدر بزرگ بود و بزرگوارانه بدرقه شد.
از این پس، سفیدکوه همچنان میماند. باد از همان دامنهها میگذرد، جانوران همان راههای قدیمی را میپیمایند و محیطبانان دیگری صبح زود کولههایشان را برمیدارند و راهی گشت میشوند. دوستانش نیز دوباره کنار یکدیگر مینشینند؛ میگویند و شاید میخندند. زندگی، با همه بیرحمیاش در رفتن آدمها، راه خودش را ادامه میدهد.
اما بعضی جای خالیها پر نمیشوند؛ آدمها فقط یاد میگیرند با آنها زندگی کنند.
جای عمو حیدر در آن جمعها، در آن مسیرها و در حافظه سفیدکوه خالی میماند. بااینحال، شاید برای یافتن او دیگر لازم نباشد تنها به گذشته نگاه کنیم. بخشی از حیدر در تجربهای ادامه دارد که به همکاران جوانتر سپرد؛ بخشی در خاطره کسانی که لبخندش را به یاد دارند؛ بخشی در طبیعتی که سالهای عمرش را صرف پاسداری از آن کرد؛ و بخشی، به معنای واقعی کلمه، در زندگی انسانهایی که با اعضای اهدایی او فرصت دیگری برای زیستن یافتهاند.
بعضی جای خالیها فقط نبودن یک نفر را نشان نمیدهند؛ از اندازه حضوری میگویند که پیش از رفتن، در زندگی دیگران ساخته شده بود. حیدر حیدری از همان آدمها بود؛ بیهیاهو زندگی کرد، اما رفتنش نشان داد تا چه اندازه در خاطر آدمهای اطرافش جا داشته است.
حالا «عمو حیدر» دیگر فقط نام مردی نیست که سالها لباس محیطبانی بر تن داشت؛ نامی است گرهخورده به مهربانی، مسئولیت و حرمت زندگی.
و شاید آن سوی آخرین گشت همین باشد: اینکه آدمی برود، اما رد حضورش بماند.
برچسب ها:
اهدای عضو، بتول غفاریخواه، حفاظت محیطزیست، حیدر حیدری، خرمآباد، مأموریت اداری، محیطبان لرستانی، محیطبانان ایران، مرگ مغزی، منطقه سفیدکوه
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
چرا محیطزیست به یکی از متغیرهای تعیینکننده اقتصاد جهان تبدیل شده است؟
هزینههای پنهان بحرانهای محیطزیستی
روایت زنان دیاسپورا از روزهای تلخ جنگ
رنج جنگ فرسنگها دور از سرزمین مادری
کنشگری و مطالبهگری آنلاین؛ از صدای شهروند تا اصلاح تجربه سفر هوایی
قدرت صدای جمعی
لفاظیهای تمدنی و رجزخوانی با چنارهای سعدآباد
نگاهی به کتاب «روایت بازگشت» نوشته «هشام مطر»
میان امید و فقدان
سدهای مخزنی و شهرها
در باب ترس و سینمای هانکه
وحشتِ معاصر
به مناسبت ۱۱ اکتبر، روز جهانی دختر
دخترانی که مادربزرگ شدند
ایران را نمیتوان با چند روایت تاریخی شناخت
یک پژوهش نقش اینستاگرام در خریدوفروش غیرقانونی سنجاب قفقازی در ایران را بررسی کرده است
تجارت سیاه سنجابها
وب گردی
- بهترین هتل های مازندران و گیلان کدامند؟ 8 هتل های خوب شمال
- مشارکت اسنپ در خرید دستگاه استریل جراحی چشم
- لایو ترید؛ بهترین راه برای دیدن اجرای واقعی یک استراتژی معاملاتی
- بهترین آموزشگاه تیزهوشان کشور کجاست؟
- معرفی طرح های بیمه تکمیلی انفرادی سامان | پوششها و شرایط خرید
- مطالبه گنجاندن حداقل حقوق ۷۰ میلیونی معلمان در بودجه ۱۴۰۶
- درخواست معافیت دانشجویان ممتاز دکتری دانشگاه آزاد اسلامی از آزمون جامع
- درخواست افزودن درس موسیقی در مدارس
- حذف شرط: کد تخفیف اسنپ فود کد تخفیف اسنپ فود
- مطالبه عمومی برای اجرای مصوبات انتقال معادن شیراز بیشتر
بیشترین نظر کاربران
زیر چتر سبز گیلان؛ از باد منجیل تا لبخند بچهها
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید