«ووکیسم» افراطی و بازتاب آن در فرهنگ و سینمای معاصر جهان

روایت در محاصره سیاست‌های هویتی





روایت در محاصره سیاست‌های هویتی

۴ مرداد ۱۴۰۵، ۲۲:۴۵

جریان «ووکیسم» (Wokeism) در خاستگاه مفهومی خود، بیش از آن‌که یک ایدئولوژی باشد، نوعی بیداری انتقادی نسبت به نابرابری‌های ساختاری بود؛ بیداری‌ای که به‌ویژه در بستر گفتمان برابری‌خواهی سیاه‌پوستان آمریکا شکل گرفت و از حوالی دهه ۲۰۱۰، هم‌زمان با گسترش شبکه‌های اجتماعی و اوج‌گیری جنبش‌های عدالت‌خواهانه، به متن فرهنگ عمومی راه یافت. در این مقطع، «ووک» بودن مترادف با آگاهی، حساسیت و مسئولیت‌پذیری در قبال هرگونه تبعیض، به‌ویژه تبعیض نژادی و جنسیتی، تلقی می‌شد.

با این حال، این مفهوم در فرایندی تدریجی، از یک رویکرد انتقادی به مجموعه‌ای از دستورالعمل‌های نانوشته و تجویزی تغییر شکل داد. در مواردی، این رویکرد نه فقط به اصلاح بازنمایی، بلکه به تنظیم و استانداردسازی آن گرایش پیدا کرد. حاصل این تغییر، ظهور آن چیزی است که می‌توان «ووکیسم افراطی» نامید؛ وضعیتی که در آن، اخلاق بازنمایی به‌جای هم‌نشینی با روایت، بر آن سلطه پیدا می‌کند.

در سینما، این تحول به‌صورت یک جابه‌جایی پارادایمی قابل مشاهده است؛ گذار از بازنمایی به‌مثابه پیامد روایت، به بازنمایی به‌مثابه پیش‌شرط تولید. در الگوی نخست، تنوع و تکثر از دل ضرورت‌های دراماتیک و جهان داستانی زاده می‌شد، اما در الگوی دوم، این عناصر از پیش تعریف می‌شوند و روایت ناگزیر است خود را با آن‌ها تطبیق دهد. در نتیجه، شخصیت‌ها گاه پیش از آن‌که بر اساس کنش، تعارض و تحول تعریف شوند، در نسبت با هویت‌های نمادین خود صورت‌بندی می‌شوند.

این مسئله در مواجهه سینمای معاصر با متون کلاسیک و اسطوره‌ای ابعاد پیچیده‌تری پیدا می‌کند. برای مثال، در پروژه «اودیسه» کریستوفر نولان، نقش هلن تروا را لوپیتا نیونگو، بازیگر سیاه‌پوست، ایفا می‌کند. بحث‌هایی که از زمان انتشار نخستین تیزر این فیلم شکل گرفته، نشان می‌دهد که فقدان یک منطق تفسیری منسجم چگونه می‌تواند انتخاب‌های خلاقانه را به سطح مداخله‌ای ایدئولوژیک تقلیل دهد. تغییر در مؤلفه‌هایی مانند نژاد یا جنسیت، زمانی واجد اعتبار هنری است که در چارچوب خوانشی آگاهانه و معنادار از متن اصلی صورت گیرد؛ در غیر این صورت، می‌تواند به گسست نشانه‌ای و تضعیف انسجام روایی بینجامد.

نمونه‌های دیگری نیز در سینمای معاصر قابل ردیابی است؛ از جمله افزودن یا الصاق هویت‌هایی مانند همجنس‌گرایی به شخصیت‌هایی که در بستر روایت، پیشینه یا ضرورتی برای آن وجود ندارد. در چنین مواردی، این مؤلفه‌ها نه به تعمیق شخصیت، بلکه به نشانه‌هایی سطحی تبدیل می‌شوند که کارکردی بیانیه‌ای دارند. این روند، به‌جای گسترش لایه‌های معنایی، اغلب شخصیت‌ها را به حاملان پیام‌هایی از پیش تعیین‌شده تقلیل می‌دهد.

در ژانرهای تاریخی و جنگی، این چالش شدت بیشتری پیدا می‌کند. این آثار، به‌دلیل اتکای خود به نوعی ادعای واقع‌نمایی، با انتظار جدی مخاطب برای دقت تاریخی مواجه‌اند. هرگونه تغییر در مختصات هویتی شخصیت‌ها، اگر فاقد پشتوانه مستند یا منطق دراماتیک باشد، می‌تواند سازوکار تعلیق باور را مختل کند. در چنین شرایطی، مخاطب به‌جای هم‌ذات‌پنداری، درگیر ارزیابی اعتبار روایت می‌شود و فاصله‌ای انتقادی با اثر حفظ می‌کند.

اما شاید مهم‌ترین پیامد ووکیسم افراطی را باید بیرون از متن اثر جست‌وجو کرد؛ در فضای تولید و در ذهنیت هنرمند. گسترش فرهنگ برچسب‌گذاری سریع، که در آن هر خوانش یا بیان متفاوت می‌تواند به اتهام‌هایی مانند نژادپرستی، تبعیض یا مخالفت با حقوق اقلیت‌ها تعبیر شود، به شکل‌گیری نوعی محافظه‌کاری پنهان در میان هنرمندان و فعالان فرهنگی انجامیده است. در چنین فضایی، بسیاری از خالقان اثر، پیش از آن‌که به منطق درونی روایت بیندیشند، نگران نحوه دریافت و تفسیر بیرونی اثر خود هستند. نتیجه این وضعیت، نوعی خودسانسوری نرم است که خلاقیت، جسارت و آزادی ذهنی را محدود می‌کند.

از سوی دیگر، این فضا زمینه‌ساز شکل‌گیری نوعی فرصت‌طلبی فرهنگی نیز شده است. برخی تولیدکنندگان و هنرمندان، به‌ویژه در فضای روشنفکری و جشنواره‌ای، بدون آن‌که الزاماً اعتقاد عمیقی به این گفتمان داشته باشند، مؤلفه‌های ووکیسم افراطی، به‌ویژه همجنس‌گرایی و تأکید افراطی بر حضور نژادهای غیرسفیدپوست، را آگاهانه در آثار خود می‌گنجانند تا از مزایای دیده‌شدن، تأیید منتقدان یا جلب توجه رسانه‌ها بهره‌مند شوند. در این حالت، بازنمایی نه از سر دغدغه، بلکه به‌مثابه راهبردی برای برندینگ و ابزاری برای دیده‌شدن عمل می‌کند؛ امری که در نهایت به تهی‌شدن معنا و کلیشه‌ای شدن این مفاهیم می‌انجامد.

از منظر نظری، این وضعیت را می‌توان در قالب تنش میان اخلاق بازنمایی و خودآیینی اثر هنری تحلیل کرد. اولی بر ضرورت حضور و دیده‌شدن گروه‌های متنوع تأکید دارد و دومی بر استقلال و انسجام منطق روایی پافشاری می‌کند. ووکیسم افراطی، در شکل مسلط خود، تمایل دارد این تعادل را به نفع اولی بر هم بزند، بی‌آن‌که سازوکاری دقیق برای ادغام آن در ساختار روایت ارائه دهد.

آنچه مهم و تا حدودی نگران‌کننده به نظر می‌رسد، گسترش سریع این جریان در حوزه فرهنگ و هنر ایران است؛ پدیده‌ای که به‌صورت تقلیدی از جریان‌های افراطی مرتبط با هویت‌های نژادی و فرهنگی، در دل روایت‌های غنی و هویت فرهنگی ایران نفوذ می‌کند و از نگاه نویسنده، به تحریف روایت و کاهش تأثیرگذاری آن می‌انجامد.

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *