بایگانی مطالب نشریه
حفظ قرآن با استفاده از فضای مجازی
حفظ قرآن با استفاده از فضای مجازی
مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی جنوب کرمان گفت: سه خواهر در چاه دادخدای قلعه گنج با استفاده از فضای مجازی حافظ کل قرآن کریم شدند. حجت الاسلام سید احمد حسینی با اشاره به محرومیت شهرستان قلعه گنج افزود:حفظ کل قرآن کریم آن هم توسط افراد که در منطقه محروم زندگی می کنند اهمیت این کار را دوچندان کرده و به ما متذکر می شود که با اراده ادمی محرومیت محدودیت نیست. وی با اشاره به ضرورت بیشتر برای برنامه ریزی در جهت رفع دغدغه مقام معظم رهبری مبنی بر پرورش 10 میلیون نفر حافظ قرآن کریم اظهار داشت: هم اکنون از طریق نرم افزارهای تفسیر ، روخوانی و روانخوانی کار یادگیری قرآن در مناطقی که دسترسی به مربی وجود ندارد نیز فراهم شده که باید این مهم گسترش یابد. وی با اشاره به اینکه هرچه در این زمینه کار انجام شود کم است عنوان داشت: کار در زمینه قرآنی نیازمند پشتی بانی شورای توسعه قرآنی است تا دغدغه های مقام معظم رهبری رفع شود.
روایتی متفاوت از زندگی محمد صنعتی پایه کار اقتصادی ام ده تومان بود!
روایتی متفاوت از زندگی محمد صنعتی/ پایه کار اقتصادی ام ده تومان بود!
1 بنده یک کشاورز زاده هستم که در خانواده ای بسیار معمولی در محله خواجه خضر کرمان به دنیا آمده ام. تا سن پانزده سالگی در مدرسه انوشیروان عادل شش کلاس درس خواندم. پس از آن برای تأمین مخارج خانواده به کار روی آوردم و در کارخانه ریسندگی خورشید – ساختمان فعلی کتابخانه ملی کرمان- مشغول شدم. آن روزها کارخانه خورشید تنها کارخانه تولیدی استان کرمان بود که 430 نفر کارگر داشت. من در بخش فنی کارخانه(جوشکاری، مکانیکی و تراشکاری) کار می کردم. پس از سال 1332 هم در کارخانه مشغول به کار بودم و هم بیرون از کارخانه. برق کرمان به تازگی با یک سیستم بسیار ابتدایی راه اندازی شده بود. برق بعضی خانه ها شب تا شب وصل می شد. من سیم کشی را به صورت عملی یاد گرفته بودم و با همان شیوه قدیمی برق کشی می کردم. یکی دیگر از مشاغلی را که تجربه کردم راه اندازی پمپ آب بود. در آن روزگار هنوز شهر لوله کشی نشده بود. خانه ها چاه آب داشتند که مردم باید با «دلو» برای مصرف خانگی از چاه، آب می کشیدند. عده معدودی از مردم که تمکن مالی داشتند، برای کشیدن آب چاه از پمپ های برقی استفاده می کردند. تصمیم گرفتم استعداد خودم را در این زمینه هم آزمایش کنم. اما آموزش ندیده بودم. لذا با توجه به نقشه هایی که روی پمپ های آب چسبانده شده بود، طریقه نصب پمپ را یاد گرفتم. نصب پمپ هم کار بسیار سختی بود و باید تا عمق ده، دوازده متری چاه پایین می رفتم. اینها خرده کاری هایی بود که در کنار کارگری در کارخانه خورشید انجام می دادم. اولین کارگاه در و پنجره سازی فلزی را بعداً در کرمان راه اندازی کردم. در ابتدا با نبشی کار می کردم و سپس پروفیل را در این صنعت به کار گرفتم. درب فلزی در کرمان مرسوم نبود و شهرداری و سازمان شیر و خورشید اولین مشتریان کارگاه در و پنجره سازی ما بودند.
2 سال 1339 بود که منوچهر اقبال- نخست وزیر وقت- به کرمان آمد. در پرورشگاه صنعتی نامه ای به او دادم و در آن نامه درخواست وام کرده بودم. هفت، هشت روز بعد، وزیر صنایع نامه ای به بانک ملی کرمان نوشته بود که پنجاه هزار تومان در اختیار من قرار دهند. با همان پول وام یک دستگاه تراشکاری بزرگ خریدم و به کرمان آوردم. در خیابان تهران- شریعتی فعلی- نرسیده به باغ ملی مکانی را از «دکتر علی ایرانی» اجاره کردم و یک کارگاه ریخته گری و تراشکاری تأسیس کردم. فعالیت این کارگاه تا مدت ها ادامه داشت تا این که استاد کارگاهم تصمیم گرفت برای خودش کسب و کار مستقلی راه اندازی کند. با رفتن استاد کار، از آن جایی که خودم در حرفه تراشکاری مهارت نداشتم مجبور به فروش دستگاه تراش شدم.
با تحقیقاتی که انجام دادم متوجه شدم که کارگاه ساخت تانکر در کرمان وجود ندارد و برای تهیه تانکر سوخت باید به تهران مراجعه کرد. با همین ذهنیت تصمیم به احداث یک کارگاه تانکر سازی گرفتم. سریع دست به کار شدم و به ابتکار خودم یک دستگاه انحنای ورق ساختم که هنوز هم بعد از این همه سال آن دستگاه را نگه داشته ام. در سال 1340 تانکر سازی را در کرمان آغاز کردم.
در شهرهای زاهدان و بندر عباس هم به همین منوال کارگاه های تانکر سازی من تأسیس شد. به تدریج کارم رونق گرفت و پروژه ساخت تانکرهای تعاون روستایی استان های کرمان و سیستان و بلوچستان جهت استفاده در روستاهای این دو استان را بر عهده گرفتم. تعاون روستایی استان فارس هم پیشنهاد مشابهی داد که به خاطر تراکم کاری نتوانستم بپذیرم. فعالیت های فنی من تا سال 1359 ادامه داشت.
در همین استان کرمان بیش از پنجاه نفر استاد کار در کارگاه من به طور مستقیم و مداوم مشغول به کار بودند که پنجاه نفر نسبت به جمعیت آن سالها رقم بالایی بود. بیشتر استادان در و پنجره ساز کرمان حرفه شان را در کارگاه من آموخته بودند. نکته قابل توجه این که وقتی که می خواستم کارگاه تانکرسازی ام را راه اندازی کنم، در روزنامه ها آگهی زدم تا برای کارگاه ها کارگر جذب کنم؛ اما کسی مراجعه نمی کرد. چون همه به نوبه خود به کاری مشغول بودند.
3 شیرین ترین خاطره اقتصادی ام مربوط به زمانی است که با مهندس زارع، مدیر عامل کارخانه خورشید، به تهران رفته بودم. در تهران صد ریال(ده تومان) دادم و یک دستگاه حدیده برای لوله کشی آب خریدم. پایه کار و فعالیتم همان صد ریال بود. با همان دستگاه کار فنی کردم تا جایی که به کارخانه های بزرگ تانکرسازی و… رسیدم. و اما خاطره اجتماعی ام به مهرماه 1357 بر می گردد. مهرماه 57 وقتی که زمزمه های انقلاب اسلامی شروع شد، من رئیس انجمن شهرستان کرمان بودم. بیست و چهارم مهر ماه گفته شد که عده ای مسجد جامع را به آتش کشیده اند. از آن جایی که خود را نماینده مردم می دانستم بر خود واجب دانستم که به قضیه وارد شوم. بنا بر این به دلیل بی کفایتی نیروی انتظامی در مقابله با آشوبگران به دادستان اعلام جرم کردم. روز دوم آبان ماه همان سال روزنامه های سراسری کیهان، اطلاعات و آیندگان متن اعلام جرم را چاپ کردند. بنده این حرکت را یکی از کارهای ارزشمند خود در دوران زندگی ام می دانم که در جهت همراهی با حرکت مردمی بود. آقای فتح الله مؤیدی، رئیس کنونی شورای شهر کرمان، که سابقه انقلابی هم دارد به من گفت:« شما واقعاً در آن مقطع زمانی شجاعت به خرج دادید!»
یادداشتی به مناسبت جمعه، 28 فروردین، سال روز اختراع تلویزیون
یادداشتی به مناسبت جمعه، 28 فروردین، سال روز اختراع تلویزیون
مسعود ریاحی
یکی از همین شبکه های استانی بود که مردی درشت اندام و تنومند، با ظاهری زمخت و روبه زشتی و اندکی ترسناک ( آن هم برای ادمی هم سن و سال بنده ) صدایش را نازک کرده بود و با عشوه ای عجیب، سعی در خنداندن کودکانی قد و نیم قد داشت که هر از گاهی بی دلیل دست و هورایی میکشیدند و انگار طبق آیینی میخندیدند.
چند سالی بیشتر نمیشود که رسانه ی ملی پر شده است از عموها و خاله هایی قلابی و تصنعی برای فرافکنی فقدان خاله و عموی کودکان تنهای امروزی.عمو و خاله های ژنی، کمتر هستند وجملگی حل شده اند در زندگی شبه مدرن امروزی، تلویزیون که برای نسل های قبل اهمیت و نقشی شبه پدرانه و شبه مادرانه داشت، حالا شده است خاله نمای خانه ها. خاله وعمو هایی که از فقدان پیوند ژنی با مخاطبان کودک خود رنج میبرند و شناخت چندانی از دنیای کودکان ندارند جز پند دهندگی شکیل. برنامه های زنده ی مختص کودکان امروزی، بجای آنکه برای کودکان باشند از جنس ناپختگی کودکانه و سطحی اند، بی اکت و کنش و خون و بی آن، که در انکار تعمدی یا غیر تعمدی ساخت قهرمان به سر میبرند، زیرا بدیهی است که کودکان به دنبال درون فکنی و همانند سازی اند با قهرمان ها و شخصیت های مهم زندگی شان.
این تصنعی گری پا را فراتر از برنامه های مختص کودکان نیز گذاشته است و عموم سریال های معاصر، صرفا روی عنصر تعلیق در داستان کار کرده اند و تفکری فست فودی پشت قصه های تکراری شان سایه انداخته است و با پایانشان در ذهن و حافظه ی تصویری مخاطبان به عدم میرسند. نسلی که در دهه ی شصت به دنیا امد و نیمی از کودکی را در همان دهه و نیمه ی دیگر و نوجوانی را در دهه هفتاد گذراند، تلویزیون را جزو اصلی ترین بخش های زندگی اش میدانست، آن زمان پدیده ای جذاب و پر کننده ی فقدان هایی تفریحی بود.تلویزیون دستگاهی تماماً جادویی بود که درونش پر بود از قهرمان های کارتونی و واقعی، که حسرت و آرزوی کلاه قرمزی آن زمان راه یابی به درون آن جادو بود.این چشم و چراغ خانه، که آخرین نوری بود که در خانه خاموش میشد، مادر بازی های رایانه ای بود. آتاری و میکرو و… در آن جادوی تصویری تحقق پیدا میکردند و افشا گر محتوای فیلم های ویدیوئی بود. در آن بی رقیبی تاریخی، همه چیز را میدانست و میگفت. او به تنهایی قهرمانی سیاه و سفید و رنگی بود، و آرام با تنها چشمش به ما نگاه میکرد و ما خود و آمال و آرزو های خود را در او جستجو میکردیم تا جائی که حتی یک روز کامل در تعلیق بازگشت سوباسا از آسمان به زمین بودیم.حتما آن قدر خوب بوده است که حتی تلویزیون های ال سی دی پنجاه و چند اینچ امروزی، سعی دارند که خلاء و فقر تصویری شان را با دچار کردن مخاطب به نوستالژِی های آن زمان پر کنند. ابعاد و وضوح و قیمتش روز به روز بیشتر شد و محتوا و جذابیت تصویری کمتر و ضعیف تر، که هر چه تاریخ کنتر میاندازد و جلو تر میرود بیش از پیش قافیه ی تصویر را به صفحات کوچک تلفن همراه و تبلت و مانیتور های لب تاپ و… واگذار میکند و جایگاهش برای نسلی که با او بزرگ شده اند به یک جعبه ی خبری تقلیل یافته است و دیگر خبری از آن جادوی جذاب نیست. البته تکثر رسانه های دیگر و وسعت تصویری امروز هم در این انزوای تدریجی دخیل است ولی آن طور که به نظر میرسد، واکنش تلـــویزیون معاصر به این تکثر و پیدا کردن رقیب، دچار کردن مخاطبان به نوستالژی آن سال هاست با باز پخش سریال ها و برنامه های آن سال ها و تکثیری با محتوای تکراری در سطح شبکه هایی استانی وبرای قشر کودک تنهای شبه مدرن امروزی در حد همان نامهای درون تصویر، یعنی عمو و خاله هایی قلابی تقلیل یافته و دیگر قهرمانی جز کلاه قرمزی که تنها باز مانده ی سربلند و جذاب آن سال هاست، ندارد.
بزودی همه نانوایی ها آزادپز می شوند/ بابا نان ندارد
بزودی همه نانوایی ها آزادپز می شوند/ بابا نان ندارد
رئیس اتاق اصناف ایران گفته بزودی یارانه نان حذف می شود و همه نانوایی ها نان را با قیمت ازاد عرضه می کنند. طبق گزارش روزنامه آرمان، علی فاضلی گفته: چون نان قوت غالب مردم بهویژه قشر آسیبپذیر است، به دنبال راهکاری هستیم که با کمترین آسیب یارانه نان را در آیندهای نزدیک حذف کنیم تا نان بهصورت غیریارانهای در کل جامعه توزیع شود، چراکه یارانه در این بخش به نانواییها جز ایجاد رانت غیرمعقول چیزی در پی ندارد. فاضلی در حالی این صحبت ها را مطرح کرده که نان قوت غالب مردم بویژه قشر آسیب پذیر است.
در طی سال های گذشته و با گرانی افسار گسیخته قدرت خرید مردم و بخصوص قشر اسیب پذیر کمتر از قبل شد و نان بیش از پیش در سبد غذایی این خانواده ها قرار گرفت. حالا اما رئیس اتاق اصناف ایران از آزاد شدن قیمت نان در سه ماه آینده خبر داده است. البته فاضلی تنها کسی نیست که این خبر را داده است. مرتضوی،رییس هیاتمدیره انجمن صنفی آردسازان هم به خبرگزاری تعادل گفته بود: با سوبسیدی که از طرف دولت برای نان در نظر گرفته شده و همچنین بخشی از یارانه نقدی و هزینهیی که مردم برای خرید نان پرداخت میکنند هزینه تمام شده برای هر کیلو نان تقریبا 3800 تومان است که اگر قیمت نان آزاد شود این قیمت به 2800 تومان میرسد.
طبق صحبت های مرتضوی، هر کیلو نان با قیمت آزاد، 2800 تومان عرضه خواهد شد. با این حساب اگر هر خانواده 4 نفره روزی 3 نان تافتون معمولی استفاده کند باید هزینه ای نزدیک به 100 هزار تومان برای خرید نان در یک ماه کنار بگذارد. اگر وزن هر نان تافتون معمولی را 400 گرم در نظر بگیریم، یک خانواده 4 نفره روزی یک کیلو و 200 گرم نان می خرد. یعنی روزی 3360 تومان باید نان بخرد که جمعا در یک ماه 30 روزه می شود 100 هزار و 800 تومان. مبلغی که برای خرید نان بسیار بالاست و اقشار با درآمد پایین قطعا با مشکل مواجه می شوند. . رئیس اتاق اصناف ایران در پاسخ به سؤال فارس که برای خانوادههای پرجمعیت و مناطق آسیبپذیر که روزانه تعداد قابل توجه نان مصرف میکنند، چه فکری شده، میگوید: «همین مسئله باعث شده تا مسئولان عجلهای برای انجام این کار نداشته باشند و در جلسات مختلف به دنبال برنامهریزی و ارائه راهکار کارشناسی در این راستا هستند که یکی از آنها افزایش یارانه قشر آسیبپذیر برای تهیه نان است».
در حالی که دولت در بحث پرداخت یارانه با همین رقم فعلی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند افزایش قیمت نان این مشکلات را زیاد تر هم خواهد کرد. اگر دولت بخواهد مبلغ پرداختی یارانه را زیاد کند، بودجه اش دچار مشکل می شود. از طرف دیگر دولت نتوانسته اقشار آسیب پذیر و مرفه را شناسایی کند، نمی تواند فقط یارانه اقشار آسیب پذیر را افزایش دهد.
اگرهم دولت یارانه را افزایش ندهد، نارضایتی عمومی زیاد می شود و دولت تحت فشار قرار می گیرد. با این اوصاف باید حداقل تا سه ماه دیگر منتظر بمانیم تا عاقبت آزاد سازی قیمت نان مشخص شود.
مبارزه با پیری: چرا و چگونه! چگونه میتوان روند پیری را به تاخیر انداخت؟
مبارزه با پیری: چرا و چگونه!
چگونه میتوان روند پیری را به تاخیر انداخت؟
در اینجا دلایل مهمی برای کنار گذاشتن روزهایی که در خواب به سر میبریم آورده شده: در تحقیقی نشان داده شد که ورزش میتواند یکی از موثرترین راهها برای مبارزه با پیری باشد. لازم به ذکر نیست که بگوییم ورزش به کاهش وزن، خواب بهتر، ظاهر بهتر و خیلی چیزهای دیگر کمک میکند. یافتههای این تحقیق و راههایی برای الهام گرفتن از بهار برای تناسب اندام!
ورزش و کند شدن روند پیری
بر هیچکس پوشیده نیست که ورزش برای شما مفید است، تحقیقی جدید نشان داده که ورزش میتواند روند پیر شدن را آهستهتر نماید. در دانشگاه مک مستر کانادا، محققان دریافتند که ورزش استقامتی فرایند پیر شدن در موشها را کند میکند، در حالی که آنها برای سریع پیر شدن طراحی شدهاند. پس از چند ماه ورزش روزانهی پرزحمت، این موشها جوانتر از موشهای نرمالی که برای سریعتر پیر شدن طراحی نشده بودند، بهنظر میرسیدند. افزون بر این، محققان دریافتند که پیروی از برنامهی ورزشی منظم، تقریبا از پیری زودرس همه اعضای بدن موشها جلوگیری میکند؛ در بعضی از موارد، آن عضو با ورزش کردن حتی بهتر عمل میکرد. به طور کلی، تحقیق نشان داد که ورزش روزانه محافظی کامل در برابر ضعف و پیری مغز و عضلهها محسوب میشود. علاوه بر این، بعد از پنج ماه ورزش منظم و سخت، موتورخانهی سلولها موسوم به mitochondria در موشها از حالت آسیبدیده به جوان و سالم تغییر یافت. بنابراین، ورزش کردن نه تنها میتواند مانع از مرگ زودرس شود، بلکه میتواند هرگونه فرآیندی که شما را پیرتر میکند به تاخیر بیاندازد!
هر روز فعالتر باشید تا ظاهر و احساسی جوانتر داشته باشید.
چهار ایده جالب عبارتند از:
1. هنر رزمی tai chi
هنر رزمی چین باستان به قرن دوازدهم چینی بر میگردد و برای آموزش دفاع و ترویج سرزندگی استفاده میشد. حرکات آرام و مطبوع آن ترکیبی از نفسهای عمیق و مدتیشن است که آن را به ورزشی ایمن و مناسب برای هر سنی بدل میکند. مطالعات اخیر نشان میدهد که tai chi سطح انرژی را افزایش داده، ایمنی بدن را بالا برده ، فشار خون را پایین میآورد و موجب بهبود عملکرد شناختی در فرد میشود.
2. رقص
این تمرینی سرزنده و پویاست که عضلات شکم را قوی، تعادل را افزایش، به سفت شدن اندامها و تقویت روحیه کمک میکند. با موزیک مورد علاقهتان در خانه برقصید یا به کلاسی بروید و چند حرکت جدید یاد بگیرید.
3. پیادهروی در هوای آزاد
بدن ما برای حرکت آفریده شده نه برای نشستن پشت میز در تمام طول روز! فعالیتهای بدنی ملایم اما موثر برای قلب مفید خواهد بود، به بهبود گوارش کمک میکند و انرژی و سوخت و ساز بدن را افزایش میدهد.
4. یوگا
تمرینات تنفس یکی از اجزای اصلی تمرینات یوگا میباشد، که نه تنها نفس و بدن را هماهنگ میکند، بلکه استرس را کاهش میدهد و آرامش درونی را پرورش میدهد. یوگا همچنین ترکیبی از موقعیتها و حالات مختلف بدن است که به افزایش توانایی، قدرت عضلات، انعطاف پذیری و تسکین دردهای مزمن و آرتروز کمک میکند. سبکهای مختلف یوگا و بهترین نوع که مناسب شماست را تجربه کنید.
باورهای غلط درباره دیابت
• دیابت از فردی به فرد دیگر سرایت می کند.
خیر. با وجود اینکه تا کنون دلیل اصلی ابتلا به دیابت کشف نشده است اما این مطلب ثابت گشته که دیابت به هیچ عنوان قابل انتقال و سرایت نیست و نمی توان شرایط ابتلا به آن را با بیماری مسری سرماخوردگی یا آنفولانزا مقایسه کرد. در حقیقت می توان گفت که عوامل محیطی و به خصوص ژنتیکی، آن هم بیشتر در دیابت نوع 2، در ابتلا به دیابت مؤثر است.
• افراد دیابتی نمی توانند شکلات و یا شیرینی مصرف کنند.
در حالتی که فرد دیابتی، اینگونه تنقلات را جزیی از برنامه غذایی روزانه خود به شمار آورد و یا در کنار مصرف آن ها به ورزش کردن بپردازد تا قند وارد شده به درون خون سریعتر جذب سلول ها شود و یا اصطلاحا بسوزد، می تواند شیرینی و شکلات را نیز در حد متعادل مصرف کند.
• مصرف زیاده از حد شکر و شیرینی جات موجب ابتلا به دیابت می گردد.
خیر. عوامل ژنتیکی، محیطی و شیوه زندگی افراد در ابتلای آن ها به دیابت دخیل هستند. در هر صورت توجه داشته باشید که چاقی و اضافه وزن خطر ابتلا به دیابت را به طور مستقیم افزایش می دهد. چنانچه یکی از اعضای خانواده شما، همچون مادر، پدر، خواهر، برادر، عمو، عمه، دایی و یا خاله، دیابتی باشد می توانید با رعایت یک رژیم غذایی سالم و ورزش منظم وزنتان را کنترل کنید و از ابتلایتان یه دیابت پیشگیری نمایید.
• افراد دیابتی می بایست حتما از غذاهای خاص و ویژه ای استفاده کنند.
رژیم غذایی افراد دیابتی، سالم ترین رژیم غذایی برای همگان است زیرا حاوی حداقل میزان چربی ها (اشباع شده و ترانس)، میزان متعادلی شکر و نمک، مواد غذایی سبوس دار، سبزیجات و میوه جات می باشد. مواد غذایی دیابتی و رژیمی که حاوی شیرین کننده های مصنوعی و رژیمی هستند، فایده چندانی برای دیابتی ها در بر ندارند. زیرا آن ها نیز به هر حال موجب افزایش قند خون می شوند(در مدت زمانی طولانی تر)، معمولاً گران هستند و اگر حاوی قند های الکلی باشند خاصیت ملین نیز دارند.
• افراد دیابتی باید حداقل میزان مواد نشاسته ای مانند نان، سیب زمینی و ماکارونی را مصرف کنند.
مواد غذایی نشاسته ای، بخشی از یک رژیم غذایی سالم را تشکیل می دهند. آنچه مهم است، مقدار مصرفی آن هاست. نان های سبوس دار، برنج، غلات صبحانه، ماکارونی و سبزیجات نشاسته ای مانند سیب زمینی، نخود فرنگی، کدو حلوایی، ذرت و باقلا می توانند در هر یک از وعده های اصلی یا میان وعده ها مصرف شوند. تنها مسئله مهم، رعایت مقدار مصرفی آن هاست. برای اکثر دیابتی ها مصرف 3 الی 4 واحد از مواد غذایی حاوی نشاسته بلا مانع است. همچنین غلات سبوس دار، منابع خوبی برای تأمین فیبر مورد نیاز بدن نیز به شمار می روند و به حفظ سلامتی تان نیز کمک می نمایند.
• افراد دیابتی بیشتر در معرض ابتلا به سرماخوردگی یا آنفولانزا قرار دارند.
خیر. علت اینکه به افراد دیابتی توصیه می شود که در آغاز فصول سرد سال از واکسن آنفولانزا استفاده کنند، آن است که وجود هر نوع عفونت در بدن فرد دیابتی کنترل قند خون او را با مشکل مواجه می سازد و احتمال داشتن قند بالا در طول روز را افزایش می دهد و در دیابتی های نوع 1 خطر بروز کتواسیدوز را به وجود می آورد.
• تزریق انسولین موجب تصلب شرایین و افزایش فشار خون می گردد.
خیر. تزریق انسولین به هیچ وجه موجب تصلب شرایین نمی گردد. پیش از این محققین حدس می زدند که ممکن است تزریق انسولین در ایجاد مشکلات ناشی از تصلب شرایین دخیل باشد و یا خود به نوعی موجب بروز آن و نیز افزایش فشار خون گردد، در حالی که ابداً چنین نیست.
• تزریق انسولین موجب افزایش وزن و چاقی می گردد. بنا بر این چون یک فرد دیابتی نباید اضافه وزن داشته باشد، پس مصرف انسولین به هیچ وجه مناسب نخواهد بود.
تمامی محققین و دانشمندان در UKPDS (مؤسسه تحقیقاتی دیابت انگلستان) و DCCT (مؤسسه تحقیقاتی کنترل دیابت و پیشگیری از عوارض آن) بر این عقیده اند که فواید مصرف انسولین و اهمیت آن در کنترل دیابت و حفظ قند خون در محدوده هدف، بسیار مهم تر از افزایش وزن می باشد.
• میوه ها سرشار از ویتامین و مواد مورد نیاز بدن هستند. به همین علت می توانند به هر میزان دلخواه مصرف شوند.
این درست است که میوه ها بسیار مغذی و حاوی فیبر و انواع ویتامین ها واملاح معدنی هستند و باید در رژیم غذایی روزانه افراد موجود باشند. ولی مصرف آن ها به میزان دلخواه مجاز نیست. برای آنکه بدانید بدن شما به طور روزانه به چه میزان میوه نیاز دارد، از مدرسین دیابت در مراکز آموزشی و یا پزشک معالجتان راهنمایی بخواهید.
• دیابتی ها تا زمانی که HbA1c شان بالاتر از 8 نرفته است، نیازی به تغییر برنامه غذاییشان نخواهند داشت.
شما باید بدانید که هر چه میزان قند خون شما به محدوده نرمال نزدیکتر باشد، خطر ابلا به عوارض دیابت به طرز چشمگیری کاهش می یابد. اگر HbA1c شما برابر 7% باشد، کنترل خوبی از دیابت را نشان نمی دهد. شما باید سعی کنید که میزان HbA1c خون خود را به حد نرمال (کمتر از 6%) نزدیک نمایید. در چنین حالتی، به ویژه در افراد دیابتی نوع 1، ممکن است خطر بروز قند خون پایین (هیپوگلیسمی) افزایش یابد. به منظور تعیین بهترین میزان قند خون متناسب با بدن خودتان با پزشک مشورت کنید.
۶ وجه مشترک موفقترین رژیمهای دنیا
۶ وجه مشترک موفقترین رژیمهای دنیا
بسیاری از رژیمها از گذشته تا کنون معروف بودهاند. آنها سالها پیش معروف شدهاند اما مردم هنوز از آنها پیروی میکنند و هنوز هم نتیجه میگیرند. اینها شامل موارد زیر میشود، اما محدود به اینها نیست:
رژیم مدیترانهای، رژیم با کربوهیدرات کم، رژیم غذایی سرخپوشان، رژیم غذایی گیاهی افراد گرایش دارند که به آنچه این رژیمها را از هم جدا میکند توجه کنند و در مورد آن بحث کنند. تاکنون، این مباحثه مفید نبوده است. حداقل تا کنون. شاید، به جای بحث کردن دربارهی افتراق آنها ما باید به مشترکات این رژیمها توجه کنیم. احتمالا اینها قوانین جهانی هستند که در سراسر جهان موثرند و مابقی رژیم شما هیچ نتیجهای در بر نخواهد داشت. واقعیت این است که بین همه رژیمهایی که در بالا به آن اشاره شد و همه رژیمهایی که با سلامت طولانی مدت سازگارند، اشتراکاتی وجود دارد.
۶ وجه مشترک همه رژیمهای موفق دنیا عبارتند از:
1. مقدار کم شکر افزوده
شکر و قند در رژیم های غذاییشکر افزوده شده بدترین عنصر در برنامهی غذایی است. اگرچه برخی از افراد میتوانند مقادیر متوسط شکر را بدون هیچ مشکلی مصرف کنند، اما اکثر مردم مقدار زیادی از آن میخورند. وقتی مقدار زیادی قند میخورند، کبد پر از شکر شده و مجبور میشود که قند را به چربی تبدیل کند. بخشی از چربی کبد به عنوان کلسترول VLDL حمل میشود، تری گلیسیرید خون را اضافه میکند، اما برخی از آن همچنان در کبد باقی میماند. شکر به عنوان علت اصلی بیماری کبد چرب در افراد غیر الکلی شناخته شده است. همچنین با بسیاری از بیماریها از جمله برخی از کشندهترین بیماریهای جهان در ارتباط است. این بیماریها شامل چاقی، دیابت نوع دوم و بیماری قلبی میشود. همچنین کالری شکر تهی تلقی میشود زیرا به معنای واقعی مقدار فراوانی انرژی فراهم میکند بدون آنکه هیچ گونه مواد مغذی ضروری برای بدن فراهم کند. تقریبا بیشتر افراد موافقند که شکرهای افزوده شده بد هستند. به همین دلیل، بیشتر رژیمهای موفق کم کردن شکر را یکی از اولویتهای اصلی میدانند.
2. حذف کربوهیدراتهای تصفیه شده
ماده دیگری که مردم موافق هستند که ناسالم است کربوهیدراتهای تصفیه شده میباشند. آنها معمولا حبوباتی هستند که همه مواد مفیدشان از بین رفتهاند. رایجترین آنها، آرد گندم تصفیه شده است، آنچه به میزان زیاد در کشورهای غربی مصرف میشود. حبوبات تصفیه شده با ساییده شدن حبوبات کامل و از بین بردن سبوس و پردهی داخلی هاگشان که بخشهای مغذی و فیبردار آن است، تهیه میشود. به همین دلیل، حبوبات تصفیه شده در برگیرنده نشاسته و زنجیرههای گلوکزی بیشتری هستند. نشاسته تصفیه شده انرژی زیادی بعلاوهی تقریبا هیچ ماده مغذی ضروری ( کالری تهی) فراهم میکند. بدون فیبر موجود در حبوبات کامل، نشاسته میتواند موجب افزایش سریع فشار خون شود، که منجر به هوس و میل به غذا و پرخوری در طی چند ساعت بعد وقتی که قند خون پایین میآید، شود. مطالعات حاکی از ارتباط مصرف کربوهیدراتهای تصفیه شده با انواع بیماریهای متابولیکی از جمله چاقی، دیابت نوع دوم و بیماری قلبی میباشد. اگرچه برخی از رژیمها ( مانند رژیم سرخپوستان و کمکربوهیدراتها) یک گام جلوتر رفته و همه حبوبات را حذف میکند، اما همه رژیمهای موفق حداقل بر محدود کردن حبوبات تصفیه شده و جایگزین کردن آنها با نوع کاملشان که نوعی سالمتر است، تاکید دارند.
3. حذف روغنهای نباتی صنعتی
روغن های گیاهیروغنهای نباتی صنعتی اخیراً وارد رژیم غذایی انسانها شدهاند. تا حدود ۱۰۰ سال پیش، ما بهسادگی تکنولوژی فرآوری آنها را نداشتیم. این روغنها شامل روغن سویا، روغن کانولا، روغن ذرت، روغن پنبه دانه و چند چیز دیگر میشود. این روغنها مشکلات بسیاری دارند. یکی از موارد اصلی مقدار بالای اسیدهای چرب امگا-۶ اشباع نشده آنهاست که بسیاری از مردم بیش از حد آن را مصرف میکنند. مدارکی دال بر ترکیب اسید لینولیک، اسید چرب امگا-۶ اصلی موجود در روغنهای نباتی با سلولهای چربی بدن وجود دارد. آنها همچنین به لیپوپروتئین LDL که آنها را بیشتر اکسیده میکند، تبدیل میشوند. این مرحلهی کلیدی در فرایند بروز بیماری قلبی است. آنها همچنین ممکن است منجر به اختلال در عملکرد قلب، یکی از اولین مراحل بیماری قلبی شوند. اینکه آنها موجب بیماری قلبی میشوند یا در برابر آن محافظت میکنند، مورد بحث است. برخی از مطالعات تجربی آنها را محافظ نشان میدهند، اما بسیاری از آزمایشات کنترل شده، نشان میدهد که ممکن است آنها مضر باشند. همچنین مطالعات تجربی بسیاری وجود دارد که ارتباط مصرف روغن نباتی با سرطان را نشان دادهاند. در ضمن، روش تهیهی این روغنها بسیار تهوع آور است و تقریبا همه مواد مغذی مفید از روغنها زدوده شدهاند. بنابراین، درست مانند شکر افزوده شده و حبوبات تصفیه شده، روغنهای نباتی در دستهی کالریهای تهی طبقهبندی میشوند. هیچ یک از رژیمها و الگوهای غذایی که با سلامت طولانی مدت سازگار هستند، روغن نباتی صنعتی را در بر نمیگیرد. به خاطر داشته باشید که این امر شامل روغن نارگیل و روغن زیتون که کاملا متفاوتند و به شدت سالمند نمیشود.
4. حذف چربیهای ترانس مصنوعی
تقریبا همه موافقاند که چربیهای ترانس مصنوعی ناسالم هستند. چربیهای ترانس معمولا بهوسیلهی هیدروژنه کردن روغنهای گیاهی، که در دمای اتاق جامد هستند و زمان ماندگاری را هم افزایش میدهند، ساخته شده است. مطالعات متعددی چربی ترانس را به افزایش التهابات مرتبط میداند و ارتباط شدیدی بین مصرف چربیهای ترانس و بیماریهای قلبی کشف شده است. چربیهای ترانس سمی، غیر طبیعی هستند و تقریبا هیچ چیز مفیدی در مورد آنها وجود ندارد.
5. مصرف سبزیجات و فیبر
سبزیجات سرشار از فیبررژیمهای غذایی مختلف انواع غذاهای مختلف را حذف میکنند. برای مثال، رژیمهای گیاهی غذاهای حیوانی را کم میکنند (یا حذف میکنند)، در حالی که رژیمهای سرخپوستی و کم کربوهیدرات حبوبات را حذف میکند. با این وجود تنها چیزی که در همهی رژیمها مشترک است، سبزیجات است. توافق جهانی حاکی از آن است که سبزیجات سالم هستند و شواهد آن را تایید میکند. مطالعات متعدد نشان میدهد که مصرف سبزیجات با کاهش خطر بیماریها مرتبط است. سبزیجات سرشار از آنتیاکسیدان هستند، دارای انواع مواد مغذی و مملو از فیبر هستند که به کاهش وزن کمک میکند و باکتریهای مفید روده را تغذیه میکنند. بیشتر رژیمها همچنین شامل میوه میشوند. حتی رژیمها با کربوهیدرات کم، مصرف توتها و مقادیر کم میوهها را مجاز میدانند. ( کم کربوهیدرات و نه بدون کربوهیدرات).
6. تمرکز بر غذا به جای شمردن کالری
شمردن کالری غذاهایک چیز جالب و مشترک در همهی این رژیمها این است که هیچ یک از آنها به کالری محدود تاکید نمیکنند. بهجای آن، بر کل غذا و جزئیات غذاهای سالم تاکید میکنند. اگرچه کالریها غالبا برای کنترل وزن مهم هستند، اما حقیقتا محدود کردن کالریها بدون توجه به غذایی که میخورید به ندرت در بلند مدت موثر خواهد بود. به جای آنکه برای کم کردن وزن و یا محدود کردن کالریها تلاش کنید، قویکردن بدن و سالم نگه داشتن آن را هدف خود سازید. اکثر رژیمهای غذایی موفق به تغییر در شیوه زندگی تاکید میکنند که شامل همه غذاها میشود و به کاهش وزن اجازه میدهند که یک عارضه جانبی طبیعی را دنبال کنند.
رشد قارچگونه سایتهای شرطبندی
رشد قارچگونه سایتهای شرطبندی
صباالسادات حسینی
پیشبینی نتایج فوتبال از هشت سال قبل در کشور ما آغاز شد که در ابتدا بهصورت فروش کارتهای پیشبینی نتایج بهطور محلهای و منطقهای بود، این کارتها طی سه سال گذشته و بیشتر همزمان با برگزاری مسابقات جامجهانی تبدیل به سایتهای غیرمجاز پیشبینی نتایج شدند. این درحالی است که به جز سایتهای داخلی سایتهای خارجی زیادی هم در این زمینه فعالند که با مشترکان ایرانی کار میکنند و این شرط بندیها تنها ویژه بازی فوتبال نیست بلکه پوکر، کازینو، بینگو، بت۳۶۵ و… انواع بازیهای آنلاینی هستند که این روزها بازار خود را در ایران دارند. هشت سال پیش کسی فکر نمیکرد مراکز غیرقانونی پیشبینی نتایج بازیهای فوتبال که بهصورت کارتهای پیشبینی نتایج به طور محلی و منطقهای، به خریداران با قیمت هر کارت هزار تومان فروخته میشد، تبدیل به سایتهای غیرمجاز پیشبینی نتایج شود. طی سه سال گذشته سایتهای پیشبینی نتایج که درحال حاضر تبدیل به بنگاههای مجازی شرط بندی شدهاند قدرت زیادی پیدا کردهاند بهطوری که، درآمد یکی از این سایتها بیش از 50 میلیون تومان در روز بوده است. از حدود چهار سال قبل تعداد زیادی از این سایتها در پوشش پیشبینی نتایج فوتبال و کمک به مراکز خیریه تبدیل به بنگاههای مجازی شرط بندی فوتبال شدند. در گذشته این سایتها از روشی که در اصطلاح به روش فرمولی معروف بود استفاده میکردند. بدین صورت که 16 بازی از لیگهای مختلف فوتبال دنیا برای پیشبینی در سایت برای کاربران قرار داده میشد و برندگان از میان کسانی انتخاب میشدند که 16 پیشبینی درست داشته باشند.
با توجه به اینکه در این روش حتی بازیهای لیگ دو فرانسه هم در نظر گرفته میشد، شانس و اقبال نقش زیادی در برنده شدن داشت و اگر کسی پیدا نمیشد که 16 نتیجه را درست پیشبینی کند برندگان از میان کسانی انتخاب میشدند که 15 پیشبینی درست داشته باشند. نکته قابل توجه حضور فعال برخی از اهالی فوتبال، مربیان و بازیکنان حتی بهعنوان اعضای اصلی مدیریت این سایتهاست؛ موضوعی که هر چند بهطور مشخص نامی از آن برده نمیشود اما، سابقه شکستهای مالی برخی ورزشکاران در همین سایتهای اینترنتی نشان میدهد که حضور برخی از این افراد حالا بسیار چشمگیرتر از قبل هم شده است.
پول بده تا وارد شوی!
امروز از گوشه و کنار فوتبال شایعاتی مبنی بر وجود بنگاههای شرط بندی شنیده میشود که این بنگاهها به طرق مختلف بساط شرط بندی به راه میاندازند. در کنار شرط بندی، مراکزی هم هستند که به پیشبینی مسابقات میپردازند و از این طریق به افرادی که در این مسابقه حضور مییابند جوایزی اهدا میکنند. تمایز این دو موضوع در مبالغی است که افراد برای حضور در یک فضای رقابتی میپردازند. مراکز پیشبینی برای حضور افراد پولی دریافت نمیکنند اما، بنگاههای شرط بندی برای حضور شرکتکنندهها مبلغی دریافت میکنند. هرچند در مراکزی که پیشبینی ملاک است نیز دیده شده مبالغی برای ورودیه دریافت میشود.
150 بوک میکر بینالمللی
بعد از اینکه در زمان ریاست عزیزمحمدی بر اتحادیه باشگاههای فوتبال ایران شرط بندی در قالب برگههایی تحتعنوان نوید 90 پایان هفته بین مشتریان این نوع شرط بندی توزیع شد که افراد باید نتایج بازیهای معرفی شده را تشخیص و برگهها را تحویل میدادند تا امروز که سه سال از این اتفاق میگذرد، تعداد سایتهای داخلی و خارجی که به پیشبینی نتایج فوتبال میپردازند چند برابر شده و رشد قارچگونهای یافته است.
شنیدهها حاکی از آن است که حداقل 50 سایت آنلاین بدون مجوز برای این کار در داخل کشور تاسیس شدهاند و مبالغ قابل توجهی از این طریق به حساب صاحبان سایت وارد شده است که برخی از آنها از خارج از کشور پشتیبانی میشوند. از سوی دیگر، درحال حاضر بیش از 150 بوک میکر مطرح که همان سایتهای شرط بندی است در کل دنیا درحال فعالیت هستند و هر روز هم چاقتر از گذشته میشوند.در این بین چند نکته قابل توجه هست: تمام این سایتها که البته تعداد زیادی از آنها بعد از تحریمهای بینالمللی با ایران کار نمیکنند از آنجا که مدرک شناسایی از افراد نمیخواهند چندان قابل اطمینان نیستند.
شرکت افراد زیر 18 سال تقریبا در تمام دنیا در شرط بندیها ممنوع است و درخواست ارسال مدرک شناسایی برای اطمینان ازاین است که شما زیر سن مجاز نیستید. در حقیقت این سایتها حتی بر اساس قوانین کشور خود، عمل غیرقانونی انجام میدهند و طبیعتا خیلی راحت میتوانند کارهای غیرقانونی دیگر نظیر کلاهبرداری مالی را نیز انجام دهند. شرکت در این پیشبینیها نیازمند بازکردن حساب وب مانی است و داشتن این حساب هم مستلزم داشتن پاسپورت است و برای این کار افراد باید به دفاتر الکترونیک مراجعه کنند. حمید یکی از افرادی که برای پیشبینی بازیهای جام جهانی چهار میلیون تومان از پولش را با سرمایهگذاری در یکی از این سایتهای معتبر خارجی از دست داده است، میگوید: گردانندگان این سایتها این گونه عمل میکردند که ابتدا فهرستی از انواع مسابقات فوتبال داخلی و خارجی در سایت قرار میدادند و بعد، از بازدیدکنندگان میخواستند برای پیشبینی مسابقات در اول هفته، میان هفته و پایان هفته آن هم به صورت تکبازی و چند بازی، عضو سایت شوند و برای این پیشبینیها مبالغی به حسابی که در سایت قرار داده شده بود واریز کنند. با توجه به اینکه هر چقدر شما مبلغ بیشتری برای عضویت بپردازید سهم بیشتری برای برنده شدن دارید بعد از یک بار برنده شدن همیشه وسوسه میشوید تا شانس خود را با مبالغ بالاتر امتحان کنید. او به تجربه یکی از دوستانش در این زمینه اشاره میکند و میگوید او پنج سال عضو این سایت بوده و بیست میلیون از او کلاهبرداری شده است.
شرط بندی جرم است
یک حقوقدان درمورد جرم بودن یا نبودن شرط بندی در کشور میگوید: شرط بندی جرم است و با عنوان مجرمانه قمار مورد بررسی قرار میگیرد و زمانی که وقوع جرم شرط بندی تصدیق شود بر اساس قانون با فرد خاطی برخورد خواهد شد. ابراهیم رسولی میافزاید: بر اساس ماده (۷۰۵) قانون مجازات اسلامی مجازات برای متخلفانی با جرم قمار که شرط بندی نیز در معنای دیگری همان قمار است از یک تا ۶ ماه حبس است یا تا ۷۴ ضربه شلاق برای آن درنظر گرفته شده است.
بدون شک شرط بندی یکی از موضوعاتی است که اسلام به شدت نسبت به آن واکنشهای جدی نشان داده است. یک کارشناس مذهبی در مورد حرام بودن شرط بندی به «آرمان» میگوید: اسلام نسبت به شرط بندی به شدت واکنش نشان داده و هر گونه پول و یا کالایی که در این معامله رد و بدل شود را حرام دانسته است. محسن قاریانی میافزاید: در شرط بندی طرفین میزان مبلغی را مشخص میکنند که در صورت باخت فرد بازنده باید این مبلغ را به برنده بدهد و شاید در این پرداخت رضایتی وجود نداشته باشد و بهطور کل فرد بازنده متضرر شود. به همین خاطر نیز شرط بندی بهطور کامل در اسلام رد شده است
جدل کلامی مدیرعامل نساجی و مس
علی اکبرزاده- صادق درودگر، مدیرعامل باشگاه نساجی قائمشهر حسابی عصبانی است. نه از اینکه شانس صعود به پلی آف لیگ برتر در حال از دست رفتن است، بلکه بدلیل نتایج درخشان مس. درودگر گفته: آیا تیم بارسلونا هم می تواند به چنین تحول و نتایج عجیب و غریبی دست پیدا کند؟ باور کنید قصد و نیت من تنها ایجاد محیطی سالم و بستری سالم برای رقابت است. او لیستی هم به رسانه ها داده و مدعی شده تیم مس که نیم فصل اول در رده دهم قرار داشت، با کمک داوران و تبانی توانسته به رده دوم صعود کند. لیست ارسالی صادق درودگر به رسانه ها به شرح زیر است:
هفته دوازدهم : مس 2 – 1 نفت و گاز/ اخراج سه بازیکن از نفت و گاز (دقیقه 52 – ابراهیم ابرقویی) – (دقیقه 70 – عبدالله ممبینی) – (دقیقه 91 – علی مطوری)/ گل مس در دقیقه 91 به ثمر رسید.
هفته سیزدهم : نیروی زمینی 1 – 2 مس/ هر دو گل مس در شرایط بسیار مشکوک به ثمر رسید./ گل 1: داور در سوت خود ندمید و اصلا حواسش به ضربهی توپ نبود./ گل 2: اعتراض شدید نیروی زمینی به اعلام خطایی که گل شد.
هفته چهاردهم : مس 1 – 0 تربیت نوین/ اخراج دو بازیکن از تربیت (دقیقه 64 – مسلم محمد نژاد) – (دقیقه 70 – اسماعیل بالی مقدس)/ اعلام پنالتی مشکوک برای مس. در حالی که بازیکن حریف رو به پشت روی زمین دراز کشیده بود و اصلا توپ را در دید خود نداشت.
هفته پانزدهم : گیتی پسند 1 – 1 مس/ تیم گیتی پسند پس از اعلام داور این بازی به شدت مراتب اعتراض خود را اعلام کرد تا در فاصلهی یک روز به بازی داور این دیدار تغییر کند و بدین ترتیب اولین تساوی و در واقع اولین امتیاز از دست دادن مس در نیم فصل دوم رخ دهد. گل مس در دقایق پایانی به ثمر رسید.
هفته شانزدهم : مس 2 – 1 استقلال اهواز/حامد بور بور بازیکن استقلال اهواز تنها 2 دقیقه بعد از ورود به زمین به طرز مشکوکی یک پنالتی تقدیم مس کرد و گل اول مس به این صورت ثبت شد.
هفته هفدهم : فجر سپاسی 1 – 2 مس/ در آخرین ثانیههای بازی، بازیکن فجرسپاسی در درون محوطه یک خطای هند بی مورد و مشکوک مرتکب شد تا پنالتی برای مس گرفته و به گل تبدیل شود.
هفته نوزدهم: ایرانجوان 1 – 2 مس/ گل پیروزی مس باز هم در آخرین دقیقهها به ثمر رسید.ایرانجوان در طول فصل با مشکلات مالی زیادی دست و پنجه نرم میکرد اما با وجود تمام مشکلات بازیکنان این تیم در تمام مسابقات حضور داشتند اما به یکباره در بازی برابر مس شاهد عدم حضور 5 بازیکن اصلی ایرانجوان هستیم تا مشکوک ترین مسائل این بازی رخ دهد.
هفته بیستم: مس 2 – 1 شهرداری اردبیل/ در این بازی شهرداری اردبیل یک اخراجی می دهد و مس گل اول خود را از روی یک پنالتی می زند و گل پیروزی مس هم در آخرین ثانیه بازی در حالی که وقت های تلف شده هم تمام شده بود، به ثمر می رسد.
ادعاهای فوق در حالی مطرح می شود که بنا به نظر کارشناسان داوری لیگ یک، اتفاق خاصی در باری های مس نیفتاده است. به عنوان مثال در همین بازی آخر مس که مقابل شهرداری اردبیل برگزار شد، بازیکن شهرداری روی خط دروازه توپ را با دست زد و داور علاوه بر اعلام پنالتی برای مس، او را اخراج کرد. تصمیمی که کاملا درست بود. درودگر همچنین گفته: در رابطه با مس باید بگویم که در چند بازی اخیرشان اصلا شرایط طبیعی حاکم نبود. به همین دلیل به کمیته صیانت از فوتبال حرفه ای رفتم و شکایت کردم و اتفاقا آقای علیپور هم حضور داشتند. قرار شد یک بررسی دقیق از بازیهای مس انجام دهند و یک بازرس برای بازیهای آنها بفرستند. اگر اثبات شود که تخلف کردند اتفاقی که دو فصل گذشته برای شهرداری تبریز افتاد در انتظار مس خواهد بود.
مدیرعامل مس البته در مقابل این تهمت ها ساکت ننشست. سیف الدینی در رابطه با صحبت های درودگر گفت: این صحبت ها تازگی ندارد. پس از ۳ بردی که در ابتدای نیم فصل دوم کسب کردیم از سوی تیم های هم گروه و همچنین گروه مخالف هجمه هایی علیه ما ایجاد شد. ما ۸ بازی بردیم و یک بازی مساوی کردیم. مجموعه ای نظارت می کنند بر این بازی ها که شامل داوران، ناظر داوری و ناظر فدراسیون هستند. شما حساب کنید و می بینید که در کل بازی ها نزدیک به ۵۴ نفر می شوند که مس با آن ها ارتباط برقرار کرده است. فدراسیون فوتبال، کمیته داوران و سیف الدینی که نه در فدراسیون بوده، نه در سازمان لیگ و نه ارتباط فوتبالی داشته است. وی ادامه داد: وقتی که من مدیرعامل شدم کسی در استان مرا نمی شناخت. اگر چنین اتفاقی افتاده باشد تمام فوتبال ایران زیر سوال می رود که تیم کرمان با این همه آدم ارتباط برقرار کرده باشد و آن ها را بخرد. من از تیم مس کرمان دفاع نمی کنم. من می خواهم از کمیته داوران و کمیته اخلاق دفاع کنم. می گویند بررسی شده است. اگر بررسی شده و ما مقصریم توبیخمان کنند اما اگر چیزی نبوده خواهش میکنم جوابگوی این مسائل به وجود آمده باشند. صحبت هایی راجع به مردم کرمان انجام دادند. مردم کرمان به من اعتراض کرده اند و امروز در تمرین به من می گویند شما نمی خواهید از حیثیت مردم و ورزش کرمان دفاع کنید؟ هواداران نساجی پس از بازی با مس به تیمشان اعتراض کردند که چرا دروازه بان مس حتی توپ را لمس نکرد. بازی با فجر در خارج از خانه و بازی با تیم خوب و محکم شهرداری در کرمان به ما خیلی سخت گذشت که سنگین بودند و ساده ترین بازی ما مقابل نساجی بود.
مدیرعامل باشگاه مس در خصوص صحبت های دست نشان مبنی بر اینکه داور وقت اضافه زیادی در بازی با شهرداری منظور کرده است اظهار کرد: در همین وقت های تلف شده دروازه بان شهرداری وقت تلف کرد.( سیف الدینی تصریح کرد: بازیکن استقلال اهواز در مقابل مس ذخیره بود و اگر یک مربی قصد داشته باشد با بازیکنی ارتباط برقرار کند مسلما روی بازیکن ذخیره سرمایه گذاری نمی کند. این بازیکن ذخیره بوده و به دلیل آسیب یکی از بازیکنان این تیم وارد میدان شد. از یک شخص فوتبالی بعید است این صحبت های عجیب و غریب را مطرح کند. در فینال لیگ قهرمانان اروپا بین منچستر و بایرن از دقیقه ۹۰ تا ۹۳ منچستر ۲ گل زد و برد. من قصد مقایسه ندارم اما این ها زیبایی های فوتبال است. باشگاه مس کرمان یک باشگاه کاملا حرفه ای است. این تیم هزینه می کند و توانایی هزینه کردن را دارد چون حرفه ای است. آیا این مسائل نمی تواند به نتیجه گرفتن کمک کند؟!
مدیرعامل مس در پایان گفت: من خواهش میکنم به جای اینکه به بازی مس و فولاد نوین بازرس بفرستند، تیم هایی که ضعیف عمل کرده اند و نتیجه نگرفته اند کمیته ای تشکیل بدهند و به باشگاه مس بفرستند. ببینند ما چکار می کنیم و کپی برداری کنند.
سرپرست معاونت فرهنگی اداره کل ورزش و جوانان کرمان منصوب شد
با حضور محمود محمودینیا مدیرکل ورزش و جوانان استان کرمان تغییراتی را در پست معاونت فرهنگی و امور جوانان این اداره انجام شد.
بر این اساس علی رویگر معاون سابق فرهنگی و امور جوانان با خداحافظی از این سمت جای خود را به روحالله اسدی داد تا وی از این پس سرپرستی این معاونت را عهدهدار شود. پیش از این نیز زمزمههایی مبنی بر خداحافظی رویگر شنیده میشد.
تیم شترسواری کرمان در رقابت های کشوری اول شد
تیم شترسواری استان کرمان در پنجمین دوره رقابت های شترسواری کشور عنوان نخست را از آن خود کرد.
رییس هیات ورزش روستایی و بازی های بومی و محلی استان کرمان روز شنبه در گفت و گو با ایرنا بیان کرد: تیم شترسواری استان موفق شد در سومین سال پیاپی عنوان قهرمانی خود را تکرار کند. فرهاد نژادفصیحی گفت: پنجمین دوره مسابقات شترسواری کشور در روستای حلوان طبس در استان خراسان جنوبی برگزار شد که در این مسابقه 12 شترسوار حضور داشتند و شترها مسیر سه کیلومتری منطقه کویری خیرآباد حلوان را طی کردند. وی ادامه داد: در بخش انفرادی نیز حسن طایفه رشیدی و رضا شهولی از استان کرمان به ترتیب مقام های اول و دوم را کسب کردند. نژاد فصیحی گفت: تیم های خراسان جنوبی و روستای حلوان نیز به ترتیب دوم و سوم شدند.
میثاقیان سرمربی مس:
اتحاد رمز موفقیت مس کرمان
تیم فوتبال مس کرمان در حالی شهرداری اردبیل را شکست داد که سرمربی مس از این دیدار به عنوان گام بلند تیم کرمانی برای بازگشت به لیگ برتر نام برد.
اکبر میثاقیان با ابراز رضایت از عملکرد بازیکنانش در دیدارمقابل شهرداری اردبیل گفت: خوشبختانه بازیکنان مس با وجود بار روانی زیادی که داشتند اما عملکرد خوبی نشان دادند و در دقایق انتهایی بازی سه امتیاز را به خود اختصاص دادند و حالا با حاشیه ای امن به فکر بازی هفته آینده هستیم. وی بازی های آخر لیگ آزادگان را به عنوان فینال مسابقات دانست و افزود: مس کرمان یکی از با ریشه ترین و غنی ترین تیمهای فوتبال کشور است که استحقاق حضور مجدد در لیگ برتر را دارد و در این مسیر از هیچ تلاشی فروگذار نخواهیم بود. میثاقیان ادامه داد: در این بازی هواداران با تمام وجود برای تیم مس مایه گذاشتند و ما را شرمنده خودشان کردند در مقابل در بازیهای آینده نیز بازیکنان و کادر فنی مس از هیچ کوششی برای برآورده کردن خواست آنها فرو گذار نخواهند بود. وی ما اشاره به اینکه در حال حاضر شاهد کار گروهی خارق العاده ای در تیم مس هستیم گفت: در این باشگاه هر فرد دقیقا کار خود را انجام می دهد و اتحاد و یکدلی در باشگاه موج می زند و همین امر هم رمز موفقیت ما است. وی وجود استرس را دلیل اصلی گلزنی تیم اردبیلی دانست و افزود: ما روزهای حساسی را سپری می کنیم که باید با منطق و تلاش بالا از آن گذر کنیم.
وینگو بگوویچ سرمربی مس رفسنجان:
مس رفسنجان در یک قدمی لیگ برتر فوتبال قرار دارد
سرمربی مس رفسنجان گفت: مس با قرار گرفتم در صدر گروه ب لیگ آزادگان در آستانه صعود به لیگ برتر قرار دارد.
وینگو بگوویچ اظهارداشت: مس رفسنجان با کسب امتیازهای مورد نیاز هم اکنون در رده اول گروه ب لیگ آزادگان قرار دارد و این رتبه با تلاش بازیکنان و مجموعه مدیریتی و فنی تیم به دست آمده است. وی دیدارهای نهایی لیگ را فینال گونه دانست و افزود: کسب هر امتیاز در دو هفته آینده از اهمیت بسیار بالایی برخوردار است و باید تمرکز بالایی در تمرینات و مسابقات داشته باشیم. وی ادامه داد: مس رفسنجان رویه نسبتا ثابتی را از ابتدای لیگ تا کنون داشته است و این نشان می دهد تیم از توان فنی بالایی دارد. بگوویچ گفت: هدف ما کسب شش امتیاز باقیمانده است و در این مسیر با برنامه ریزی مناسب و دقیق پیش خواهیم رفت و اسیر حاشیه سازی ها نمی شویم. وی از تمرین مناسب بازیکنان خبر داد و افزود: وضعیت فنی بازیهای تیم های حریف کاملا آنالیز شده است و باید تمام توان و حمایت خود را به کار ببریم تا رفسنجان به لیگ برتر فوتبال کشور راه پیدا کند.
در لیگ برتر
تیم هندبال مس کرمان بافق یزد
را شکست داد
مس کرمان در رقابتهای لیگ برتر هندبال کشور تیم بافق یزد را شکست داد.
تیم هندبال مس کرمان توانست در سالن تجلی کرمان تیم هندبال بافق یزد ررا با نتیجه 28 بر 23 شکست دهد و جایپاه خود را در رده ششم جدول تثبیت کند. نکته قابل توجه حضور مدیرعامل باشگاه مس کرمان در این بازی و تقدیر ویژه از بازیکنان تیم هندبال مس کرمان بود. سرمربی این تیم نیز پس از بازی در جمع خبرنگاران حاضر شد و از عملکرد بازیکنان ابراز رضایت کرد. حمید صادقی افزود: عملکرد بازیکنان مس کرمان در این بازی مطلوب بود. وی ادامه داد: متاسفانه این نخستین بازی بود که بازیکنان در زمین مسابقه تمام خواسته های من را انجام دادند و اگر در تمام بازیها این کار انجام می گرفتن هما کنون وضعیت تیم بسیار بهتر بود.
برانکو را از هتل بیرون کردند؟
سرمربی کروات پرسپولیس ۲ روز در هتل المپیک اقامت داشت و پس از آن به مکان دیگری رفت.
رضا چلنگر مترجم برانکو ایوانکوویچ در خصوص خبر بیرون کردن برانکو از هتل المپیک به علت مسائل مالی، اظهار داشت: این خبر واقعیت ندارد چرا که برانکو فقط 2 روز در هتل المپیک اقامت داشت و از اول هم قرار نبود بیشتر از این مدت در این هتل بماند. وی ادامه داد: برانکو و دیگر مربیان کروات پرسپولیس در حال حاضر در یک هتل آپارتمان که اقامت دارند و به زودی باشگاه منزلی را در اختیار وی و دستیارانش قرار خواهد داد.
شهرام جزایری: زندان، تاوان نزدیک شدن به سیاسی ها
شهرام جزایری:
زندان، تاوان نزدیک شدن به سیاسی ها
زهرا علی اکبری، ولی خلیلی/اعتماد: اگر برای دهه 80، پنج اسم خبرساز را بخواهیم انتخاب کنیم بدون تردید شهرام جزایری یکی از آنهاست. پیش از این مصاحبه کرده و پس از این نیز مصاحبه خواهدکرد، اما متن پیش رو محصول هشت ساعت گفت وگو با مردی است که می گوید در گذشته اش اشتباهات بزرگ کرده و می خواهد در آینده کارهای بزرگ بکند. دلخوری ها و عصبانیت هایش در اواسط مصاحبه سبب ترک گفت و گوی طولانی وی با ما نشد. شهرام جزایری برای اولین بار می گوید که چگونه به دهه چهارم زندگی اش رسیده است. او مدعی است یک دکترین اقتصادی دارد و در آینده می خواهد با اتکا به این دکترین راه های جدید را در اقتصاد ایران بپیماید. خلاصه گذشته اش این است که قصد داشته فرش دستباف را جایگزین نفت کند. قضاوت در مورد ادعاهای شهرام جزایری بر عهده مخاطب است.
آقای جزایری حس می کنم مقابل یک مفسد زنده نشسته ام. ناراحت نمی شوید از اینکه شما را مفسد زنده خطاب کنم؟
چرا فکر می کنید ناراحت نمی شوم؟ 13 سال طول کشید تا به اینجا رسیدیم. حی و حاضر و زنده رو به روی شما نشستم و پاسخگو هستم. هیچ کس جز خدا فکرش را نمی کرد، حالا یه مدت کوتاه دیگر هم صبر کنید خودتون متوجه می شید که در مورد من اشتباه می کردید و شخصیت واقعی شهرام جزایری برای همگان روشن خواهدشد، به گونه ای که هیچ کس جز خدا فکرش را نخواهد کرد، ضمنا همان موقع هم رییس دادگاه در مورد اشاره لفظ مفسد به من، تذکر می داد که این یک پرونده ساده کیفری ست اما خب شما رسانه ها هرکاری دلتان می خواهد می کنید دیگر. من هم همیشه سکوت کرده ام. باز هم شما را تحمل می کنم. ضمنا در همان پرونده به قول رییس دادگاهم ساده کیفری، اگر من خطایی مرتکب شده ام، اشد مجازاتش را کشیدم که 13 سال زندان بود. محروم از مرخصی بودم. تا ساعت آخر من را نگه داشتند و حالا که بیرون آمدم شهرام جزایری هستم. یه شهروند عادی. همین.
• به هر حال کسانی که قبل و بعد از شما متهم به فساد اقتصادی شده اند، اعدام شدند. پس شما موقعیتی متفاوت از دیگران دارید؟
واقعا این چه تشابهی است که شما می فرمایید؟ این همان مقایسه های کوچه بازار است که شما اصحاب رسانه هم با وجود اینکه از نخبگان جامعه هستید، به غلط می فرمایید، پرونده قضایی هر شخصی مثل اثرانگشت است. منحر به خودش هست، فقط مرتبط با اعمال و اقوال همون فرد است. لذا نباید من را با دیگران مقایسه کنید. هرچند که اگر من یک هزارم کارهایی که به برخی افراد منتسب می شد، انجام داده بودم به لحاظ حساسیت ویژه ای که روی من وجود داشت باور کنید هزار بار من را اعدام می کردند. ضمن اینکه به دلیل همین حساسیت ها، دستگاه قضایی البته در چارچوب قانون، با شدیدترین حالت ممکن با من برخورد کرد که شاید خیلی از قضات پرونده راضی به این شدت و حدت نبودند اما لابد شما رسانه ها جو رو علیه من کرده بودید.
• پس حس نمی کنید خوش شانسید که الان زنده هستید؟
خوش شانسی یعنی چه؟ من می گویم خوش شانسی اصلا ذاتی نیست، بلکه کاملا اکتسابی ست. یعنی فرد خوش شانس به جای اینکه بشینه و دست روی دست بذاره، با تلاش و کوشش فراوان، فرصت هاش رو برای اقبال بهتر تجربه می کنه. من هم برای اینکه الان جلوی شما بنشینم بیش از 180 هزار برگه بازجوی پس دادم و از کل فیلتر قضایی و امنیتی عبور کردم و حدود پنجاه قاضی کارکشته و کاملا حرفه ای در بیش از هزار جلسه، من و افکارم رو بررسی کردند، گاهی تعداد اتهامات من به نقطه چین می رسید، سوال می کردم آقای قاضی این نقطه چین ها یعنی چی؟ می فرمود تو جرایمی کرده ای که بعدها در قانون مجازات خواهدآمد! این نقطه چین مال اونهاست. اما من با توکل به خدا و توسل به اهل بیت و متکی به اعمال و اقوال گذشته ام و دانش و توان و تجربه ام، با موفقیت و سربلندی همه اون مراحل بسیار بسیار سخت رو پشت سر گذاشته و 13 سال زندان یعنی 4749 روز رنج و مشقت حبس را باعزت و سلامت پشت سر گذاشتم. بدون اینکه در اون شرایط بسیار دشوار، کوچک ترین اعتیاد و وابستگی حتی به سیگار و این چیزها پیدا کنم. مطمئنم تلاش آدم ها مسیر زندگی شون رو می سازه. من هم شانس و فرصت های زندگیم رو با کوشش و ایمان راسخ و اعتماد کامل به لطف و کرم خداوند متعال به دست آوردم، لذا قبول دارم که خوش شانس ترین فرد در تمام دنیا هستم زیرا به واسطه طریقت در این مسیر، توانستم به بزرگ ترین نعمت عالم یعنی لطف و کرم خدا بیشترین قربت و نزدیکی رو به دست بیارم.
• پس خوش شنانس بودید که اعدام نشدید.
البته با دیدگاه دیگه اگر از این حیث که سوال کردید موضوع رو بررسی کنیم، شاید هم خیلی بدشانس بودم. کی می دونه؟
• یعنی اگر امروز می خواستید بین اعدام و ماندن 13 ساله در زندان یکی را انتخاب کنید، کدام را ترجیح می دادید؟
خب اگه دست من بود، واقعا اعدام رو. حقیقتا من در طول 4749 روز و حدود 113هزار و 976 ساعت حبس فشارهای سنگینی داشتم، در حقیقت هر لحظه اعدام می شدم دوباره زنده می شدم تا زجر و سختی رو مجددا متحمل شوم.
• جواب عجیبی است. فکر نمی کنم کسی این انتخاب شما را قبول داشته باشد.
به من خیلی سخت گذشت. اصلا واقعیت عینی زندان، زنده به گور شدن آدم هاست. من تعجب می کنم که در نظام مقدس جمهوری اسلامی، به این مهم کم توجهی می شه. مجازات در اسلام، مجازات سریعه، زندان یعنی شش ماه یا یک سال، بعدش یا آزادی یا مرگ. حال آنکه ادامه دادن زندان عین مرگ تدریجیه. کاش من را هم شش ماه نگه می داشتند و بعد اعدامم می کردند، هیچ آدمی تحت هیچ شرایطی حاضر نیست حتی یه ساعت هم به زندان بره. به نظر من بدترین مجازات حبس و زندانه زیرا در زندان شما چیزهایی رو تو زندگیتون از دست می دید که باورش براتون خیلی سخته. رفتارهایی از دوستان و نزدیکان رو می بینید که هیچ وقت به مخیله تون نمی رسید. چیزهایی از برخی نزدیکان می بینید که دلتون می خواست روزی هزار بار می مردید ولی نمی دید. اینکه فلانی با شما در زمان عرش چه جوری رفتار می کرد، حال در فرش زندان چه ها می کنه! این برای من معیارهای عزته. واقعا یک جایی خدا نمی خواست عزتم پایمال بشه. میخوام بگم بعضی ها همه تلاششون رو کردند اما چون خدا نمی خواست موفق نشدند.
• بالاخره همین که زنده ماندید برای تان شانس نیست؟
اگر یک دهم کارهای فلانی و فلانی را کرده بودم مطمئن باشید حتما اعدام می شدم. اسنادش موجوده، دو شعبه دیوان عالی کشور هم حکم برائت از اتهام سنگین اخلال در نظام اقتصادی رو داده و در نهایت دستگاه عدلیه فرمود که این شهرام جزایری باید این حد مجازات بکشه و این قدر در زندان بمونه و بعدش هم آزاد بشه. حالا اگه برخی رسانه ها به قول معروف جوگیر شده اند و با احکام یکی از سه قوای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران در تقابل و تضاد هستند، اگر جرات دارند لطفا تشریف بیارند خودشون منو اعدام کنند.
• شما چه اشتباهی کردید که کار به اینجا رسید؟
ببینید من اصلا تمایلی به عقب رفتن ندارم. نگاهم رو به آینده است. تا همین حد هم به شما زیاد جواب دادم.
• اما به هر حال مجموع یک سری شرایط و اتفاقات سبب شد که شما به شهرام جزایری تبدیل شوید که حالا مقابل ما نشسته اید و با هم گفت و گو می کنیم، درست است؟
باشه قبول شما فرض کنید من آدم یک لا قبای بی کس و کاری بوده و هستم. الان شما مواجه شدید با من. برای اینکه این فرض رو بررسی بفرمایید بیایید در مورد افکار و ایده های من و اینده پیش رو حرف بزنید، از اینجا به قبل را همگان جسته و گریخته نوشته اند. مطالب دیگه کهنه و سوخته شده.
• تا امروز شما مصاحبه ای نکردید که از گذشته تصویر درستی ارایه بدهد. من می خواهم بدانم این آدم با اعتماد به نفسی که الان مقابل من است، از کجا این اعتماد به نفس را به دست آورده؟ چه گذشته ای داشته است؟
(با خنده) ای بابا! این همه توضیح دادم، حالا اگر شهرام جزایری اعتماد به نفس نداشته باشه، پس کی داشته باشد!من اینقدر کتک خوردم که حسابی آب دیده و با عزت نفس شده ام، اعتماد به نفس هر شخص محصول باطن و درونشه، عمق و ظرفیت آدم هاست که نماد خارجی اش به اعتماد به نفس تفسیر می شه.
• از کی کتک خوردین؟
از سرنوشت و از روزگار.
• من دلم می خواهد شما خودتان شهرام جزایری را به ما معرفی کنید؟
شما بپرس، من هم جواب می دهم.
• اهواز زندگی می کردید؟
تا دوم، سوم دبستان بله.
• پدر و مادرت اهل کجا هستند؟
مادر من اصالتا تهرانی است. مادربزرگ من زنی بسیار متدین بود، اهل محله سنگلج. هنوز هم خانه خاله و دایی هام همون نزدیکه بازار تهرانه. این از مادرم، اما پدرم اهوازی و اصالتا عرب است.
• کجا با هم آشناشدند؟
مثل اینکه مادر من سوپروایزر بیمارستان جندی شاپور بوده و پدرم می ره اونجا، همدیگرو اونجا می بینن. حالا یا دعوا کرده بودند یا برای پادرمیونی رفته بود بیمارستان. بابای من لوتیه. آن موقع ها هم خیلی بهش رجوع می کردند. تا مشکلی پیش میومده می گفتن بریم پیش آقامنصور.
• چرا دایم می گویید مثل اینکه؟ جوری حرف می زنید انگار خیلی به چیزهایی که می گویید مطمئن نیستید؟
خوب من که نبودم اونجا، شنیدم. نمی خوام غیرمستند حرف بزنم.
• شما بچه اول شان بودید؟
نه، من بچه دومم. شهرزاد، خواهرم بچه اوله که یک سال و نیم از من بزرگ تره.
• حالا خانواده پدر؟
اجداد من مثل اینکه قبل از شیخ خزعل تاجرهای بزرگی بودند. شهرامشون هم یک کسی بوده به نام کریم.
• یعنی در خانواده، شما را شبیه کریم جزایری می دانند؟
بین خودمون باشه، بعضی ها میگن شهرام مثل کریم جزایریه.
• آقا کریم چکاره بود؟
مثل اینکه اون بزرگ ترین واردکننده آسیاب بادی و این چیزها بوده. زمان شیخ خزعل یا قبلش کشتی جزایری ها رو که از عراق اومده بود، در کارون متوقف می کنند و با ادب و احترام و البته با کمی تهدید او و خانواده اش رو ساکن این منطقه می کنند. ابتدای پل نادری اهواز با سنگ به اینها زمین می دهند. همین الان بعضی ها بشنوند می گن داره چرت می گه. ولی واقعیت است سنگ می انداختند و به اندازه ای که توان پرتاب داشتند زمین می گرفتند. خیلی ملک داشتند اون موقع. پدربزرگم آدم متشرعی بود به اسم میرزالازم جزایری. حافظ قرآن بوده. بعضی از افراد فامیل هم به من می گن تو بعضی خصوصیاتت شبیه میرزالازمه. خلاصه بعضی از فامیل ها شاید بشنوند بگن بروبابا، این چی می گه اما واقعا این طور بود. بعضی به من می گن کریم و بعضی می گن لازم. خلاصه اینها ساکن اهواز شدند و ما هم نواده اون ها هستیم.
• پس در اهواز متولد شدید، تا کی اهواز بودید؟
نه من مثل اینکه تهران به دنیا آمدم.
• چرا مثل اینکه؟
خوب فکر کنم تهران دنیا آمدم.
• بالاخره شناسنامه شما صادره تهران است یا اهواز؟
شناسنامه من صادره از تهران است.
• چرا خانواده ات در آن مقطع تهران بودند؟
نمی دونم انگار خانواده یک کاری داشتند که آمده بودند تهران و من دنیا میام اما بعد بر می گردن اهواز. من تا کلاس دوم یا سوم اهواز بودم. نمی دونم کدوم باید حساب کنید. من متولد 51 هستم، جنگ 59 شروع شد. اولین روزهای جنگ وقتی زاغه مهمات اهواز ترکید، من آنجا بودم. یادم هست می رفتیم تماشا. مادرم همون روزها دچار ناراحتی روحی شد و خانواده تصمیم گرفتند که از اهواز برویم.
• کجا رفتید؟
فامیل داشتیم تنکابن، رفتیم اونجا. من دیگه اونجا بودم تا یک سال قبل از پایان جنگ.
• حالا یک نکته ای هست که من می خواهم خودتون در موردش حرف بزنید. آن سال ها وقتی شما اسمتون مطرح بود و همه اخبار پرونده تون را دنبال می کردند گفتند شما از خانواده خیلی فقیری آمدید و بستنی فروش بودید و…؟
خانواده ام هیچ وقت فقیر نبود. متوسط رو به بالا بودند. خودتون بروید تحقیق کنید.
• پس فقر خانواده شما افسانه است؟
آره دیگه، پسر فقیر و این حرف ها. ما هیچ وقت فقیر نبودیم. خیلی چیزهای دیگه در موردن من افسانه س.
• پدر چکاره بود؟
کاسب بود. توی خیابان نادری اهواز، مغازه پدر من و عموم و پسرعموها و پسرعمه ها اونجا بود. پدر من نمایشگاه اتومبیل داشت. عموهایم هم کباب استانبولی و کبابی و اینها داشتند.
• وقتی رفتید شمال پدر چی کار می کرد؟
کار خاصی نمی کرد. همین کار آزاد. آن موقع فضا کمی سخت بود. بعضی ها به جنگزده ها زیاد کار نمی دادند یا بهتر بگم فضای کارکردن نمی دادند.
• وقتی مهاجرت کردید شرایط خانواده چطور بود؟
چند تا ماشین بیوک و شورولت امریکایی را که داشتیم برداشتیم و رفتیم. همان موقع بعضی ها می گفتند اینها چه جنگ زده هایی هستند که اینقدر ماشین های خارجی دارند.
• منظورتان از کار آزاد این است که پدر خرید و فروش می کرد؟
خوب ماشین خریده بودند و داده بودند راننده. هرچی را هم برده بودیم فروختیم و در طول جنگ خوردیم.
• پس کلا سرمایه ها رفت؟
تقریبا
• شهرام جزایری از کی کار اقتصادی را شروع کرد؟ از بستنی فروشی اهواز؟
تقریبا.
• تقریبا یعنی چی؟
همون موقع در تنکابن از دست خانواده در می رفتم و کار می کردم. مثلا می رفتم خانه تمیز می کردم و پول می گرفتم یا اینکه با بعضی از دوستام می رفتیم ویلای کسانی که می خواستند ویلا اجاره بدن را اجاره می دادیم. کنار جاده داد می زدیم ویلا- ویلا. پول خوبی داشت. گاهی هزار تومان هم در می آوردیم. یکی، دو بار هم پدرم فهمید و یک کتک حسابی به من زد.
• چرا با کارکردن شما مخالف بودن؟
خوب، هم مادرم به من پول می داد و هم پدرم پول توجیبی می داد. می گفتند چرا تو میری این کارها را می کنی؟ آبرومون می ره. همین الان هم خیلی از همین کارهایی رو که می گم، نمی دونن.
• حالا من هم این سوال را دارم که چرا شما کار می کردید؟
خوب مزه می داد بهم که پول دربیارم. دوست داشتم.
• پول را دوست داشتید؟
من هیچ وقت پول جمع کن نبودم، هنوز هم نیستم. هرچی در میارم رو، زود خرج می کنم.
• بعد چه اتفاقی افتاد؟
مثل اینکه! باز هم حالا می گم مثل اینکه! چون انگار که من اون زمان های خیلی به خانواده فشار می آرم که برگردیم اهواز. خانواده پدری ام را دوست داشتم و دلم می خواست برگردم.
• واقعا به خاطر ندارید که به خانواده فشار می آوردید یا خیر؟
خوب درست یادم نیست اما دوست داشتم برگردم. دلم می خواست پیش خانواده پدری باشم.
• بالاخره تصمیم گرفتید برگردید؟
بله. تصمیم گرفتن که برگردیم و دوباره راهی اهواز شدیم. البته زندگی در تنکابن دوره خوبی بود. دوره نوجوانی من بود. آن موقع خیلی ورزش می کردم. حرفه ای تنیس و والیبال بازی می کردم. این کار تا برگشتن به اهواز ادامه داشت.
• وقتی برگشتید اهواز جنگ تمام شده بود؟
نه! هنوز جنگ بود، یک سال بعد جنگ تمام شد. آن بستنی فروشی که می گویید، همان زمان راه انداختم.
• گفتید که همه چیز را فروختید و خوردید، حالا توی چه شرایطی برگشتید، موقعیت مالی خانواده چطور بود؟
حالا که برگشتیم عموی من در مغازه ای که از پدرم خریده بود، کار می کرد و من یک گوشه کوچک از آن مغازه را جدا کردم و بستنی فروشی راه انداختم.
• پدرتان موافق بود؟
نه! پدرم یک کم کلاس می گذاشت. من گفتم کلاس ملاس را بگذار کنار، بگذار کاسبی کنیم.
• چرخ بستنی فروشی چطور می چرخید؟
خیلی خوب. من یادمه جعبه نوشابه را برعکس کردم و گذاشتم جلوی در مغازه و به یک نفر که سینی باقلوا می آورد، گفتم برای من هم بیار و شب به شب بیا پول هرچی فروختم رو حساب کنیم. خوب این برای پدر و مادرم زیاد جذاب نبود اما من این کار رو کردم.
• در مدرسه چه شرایطی داشتید؟ شاگرد درسخوانی بودید؟
زیاد درس نمی خوندم ولی همیشه نمره هام عالی بود، شاگرد اول یا دوم بودم. اصلا یک کاراکتر جالبی داشتم توی مدرسه، شیطون و شاگرد زرنگ و بامزه و شیرین و تخس.
• صبح ها که می رفتید مدرسه، مغازه بسته بود؟
نه شاگرد و کارگر داشتم.
• همکلاسی ها می دانستند شما مغازه دارید؟
می گفتند شهرام بستنی فروشی داره. من سریع می گفتم کی؟ کجا؟ اصلا.
• یعنی تکذیب می کردید؟
آره.
• چرا؟ منظورم این است که شما شخصیت شهرام درسخوان را بیشتر از شهرام کاسب دوست داشتید؟
نمی دانم الان به این سوال چی جواب بدم.
• می خواهم بدانم چرا به همکلاسی ها نمی گفتید که کاسب هستید؟
الان خیلی به اون کارهام، افتخار می کنم اما اون موقع ها دوست نداشتم این موضوع رو بگم. شاید دلم می خواست بیشتر همان شخصیت درسخونم رو بشناسن.
• پس بستنی فروشی اولین کار اقتصادی جدی ات بود؟
بله. البته قبلا می رفتم مغازه پدرم و عموم. اصلا برای اولین بار در مغازه عمو پول در می آوردم. می رفتم مغازه عموم و در نوشابه باز می کردم و پول می گرفتم.
• بیشتر توی مغازه عمو و پدر چکار می کردین؟
پشت دخل می نشستم. از کاسبی خوشم می آمد.
• برگردیم بستنی فروشی، گفتید باقلوا گذاشتید، بستنی فروشی هم داشتید.
بله.
• فضای شهر اهواز جنگی بود، چطور بستنی فروشی رونق داشت؟
بله. فضای جبهه و جنگ همه را تحت تاثیر قرار داده بود. من هم تحت تاثیر بودم. اما بالاخره زندگی جریان داشت.
• با بچه های جبهه هم برخوردی داشتید؟
ببینید من جایی کاسبی می کردم که برای آب خوردن باید پول می دادی. مغازه ها آب خوردن را هم پولی می دادند. همین بچه های جبهه و جنگ می آمدند و من هم ازشون دعوت می کردم و می خواستم بیان بستنی بخورند. خوب باهاشون دوست هم می شدم. کلی از همون دوست های صمیمی شهید شدند، من هم تحت تاثیر بودم. شاید الان بعضی ها به این حرف خرده بگیرند که آره این می خواد خودش را بچسبونه به جبهه و جنگ، اما من وسط این ماجرا بودم. داشتم توی شهری زندگی می کردم که درگیر جنگ بود، مگه می شه تحت تاثیر نباشم. همه آمده بودن از کشور دفاع کنن. از اصفهان و مشهد و تهران و شمال و همه شهرها آمدن، ما هم که اهل آنجا بودیم، دست اون ها را می بوسیدیم که دارن از ناموس ما دفاع می کنن. این از فضای شهر، اما من موقعیت خوبی بین کسبه پیدا کردم، تقریبا امین مغازه داران منطقه شده بودم. سال اول یا دوم دبیرستان، رشته ریاضی بودم. خیلی از کاسب های اطراف سواد نداشتند. شب به شب دخلشون را جمع می کردم و صبح می بردم. یکی پول نداشت چک پاس کنه و من از همون پولی که مال کسبه نزد من بود بهش می دادم و بعد دوباره می گرفتم. همه هم راضی بودند.
• از بابت این کار پول می گرفتید؟
اصلا.
• چکار کردید که امین اینها شدید؟
این بر می گشت به اعتبار پدرم. پدرم معتبر بود و می گفتند بدیم پسر منصور حساب و کتابمون رو نگه داره.
• شما که اینقدر پول براتون مهم بود چطور حاضر بودید بدون دریافت پول این کار را بکنید؟
خوب آنها اعتماد می کردند و نیاز داشتند کسی این کار را براشون انجام بده. من هم این کار را می کردم. همین کار برایم کلی اعتبار درست کرد چون بانک من را شناخته بود. یادمه یک بار عموم چک داشت من رفتم بانک و گفتم وام نمی دین؟ وقتی یه خرده ناز کرد من هم گفتم دیگه پول ها رو نمی آرم بانک شما. بردم یک بانک دیگه. اون بانک قبلیه هم کلی به التماس افتاد. خلاصه فضا برای کسب و کار خرد، برای من باز بود.
• وام هم گرفتید؟
بله برای کسبه می گرفتم.
• برای خودتان هم وام گرفتید؟
پدرم موافق وام گرفتن نبود اما راضی اش کردم که وام بگیره و بده برای خرید دستگاه بستنی.
• چقدر بود؟
360 هزار تومان. همه اقساطش را هم سرموقع پرداخت کردم.
• بلندپروازی از کی آمد سراغ شما؟
از همون وقت دایم فکر می کردم چطور می شه که من کارهای بزرگ کنم. همون موقع، دستگاه شربتی بود که یخ دربهشت و شربت می داد. من یکی به قیمت 70 هزار تومن خریدم و گذاشتم رو به روی مغازه ام. یعنی ماهی صددرصد سود می داد. من بعد از این، یک دستگاه دیگه خریدم گذاشتم جلوی مغازه دوستانم. کم کم تعداد دستگاه های شربتی شد 12 تا. این را نه پدرم می دونه و نه مادرم. من یک موتور گازی خریده بودم و شب به شب می رفتم پول ها را جمع می کردم.
• پس اولین فروشگاه زنجیره ای را همان سال ها با راه اندازی انبوهی دستگاه شربتی تجربه کردید.
دقیقا
• دخل شما آن سال ها چقدر بود؟
وقتی یک دستگاه شربتی داشتم از آن ماهی 70 هزار تومان درمی آوردم. بعد که تعدادشون زیاد شد، هر دستگاه ماهی 50 هزار تومان درآمد داشت. آن سال ها باید به هر مغازه ای که دستگاه را جلویش می ذاشتم، ماهی 10 هزار تومان می دادم. خود دستگاه ها را هم قسطی خریده بودم، با این حساب پس از پرداخت اقساط و پول کارگرها حدودی ماهی 200 تا 300 هزار تومانی برایم می ماند.
• با کارگرها چطور رایزنی می کردید که برای تان کار کنند؟
برادرهای شاگردم و همون کسانی که دنبال کار می گشتند رو می گذاشتم پای هر دستگاه شربتی.
• این دویست- سیصد هزار تومان با دخل مغازه بود؟
نه با دخل مغازه حدود چهارصد هزار تومانی در می اومد.
• با پول هاتون چکار می کردید؟
همه شو تا قرون آخر خرج می کردم. خرج خانه، دوست، آشنا و…
• برای خودتان هم چیزهایی می خریدید؟
هرچی می خواستم می خریدم ولی کلا پول نگه دار نبودم.
• بالاخره در آن شرایط با مساله دانشگاه چکار کردید؟
سال اول کنکور قبول نشدم. آن قدر درگیر کار شده بودم که نرسیدم درست درس بخوانم. به همین خاطر قبول نشدم. خانواده خیلی از این موضوع ناراحت شدند. مادر و پدرم دوست داشتند من دانشگاه برم اما خوب آن سال نشد و سال بعد هم رفتم سربازی.
• پس کلا بی خیال دانشگاه شدید؟
نه، دنبال فرصتی بودم که بتونم درس بخونم. توی سربازی حس کردم کم کم این فضا درست بشه.
• چه سالی بود؟
سال 69 دیپلم گرفتم و بعد سال هفتاد و یک رفتم سربازی.
• همه چیز را گذاشتید کنار؟
دیگه مغازه ام که کار می کرد و پدرم هم بود و شاگرد هم داشتم. جنگ تموم شده بود، رفتم سربازی و دنبال فراغت بودم.
• توی سربازی کار اقتصادی نمی کردید؟
نه فقط سرباز بودم.
• من نمی توانم باور کنم که کسی با مشغله فکری شما، وقتی رویای دانشگاه را برای کار کنار گذاشته است، برود سربازی و اصلا کار اقتصادی نکند.
واقعا کار نمی کردم. دوست پیدا کرده بودم و سعی می کردم اونجا کار بچه ها را راه بیندازم. مثلا پدر یکی از سربازهای زیردست من رییس بانک بود. هرکسی دنبال وام بود من وصلش می کردم به این پسره. اون هم معرفی می کرد به پدرش و وام می گرفتند. سرم درد می کرد برای اینکه کار مردم رو راه بندازم. فضا جوری شد بعضی از افراد هم برای گرفتن وام می آمدن پیش من.
• بعدها هم همین سردرد کار دستتون داد؟
من کلا به «مانی منیجمنت» (مدیریت مالی) علاقه دارم.
• پس کار اقتصادی را تعطیل کردید؟
اره. به آن شکل کار نمی کردم تا اینکه شش ماه اومدم مرخصی و خودم را حبس کردم توی اتاق و درس خوندم.
• شش ماه توی دوره سربازی به شما مرخصی دادند؟
نه شش ماه، اینقدر مرخصی ندادند. من اومدم مرخصی و دیگه برنگشتم. نشستم به درس خواندن.
• می خواستید چه رشته ای قبول شوید؟
دندانپزشکی، شش ماه درس خوندم. شیمی و ادبیات را در کنکور خیلی عالی زدم و با رتبه خوب در رشته دندانپزشکی قبول شدم.
• سربازی چی شد؟
وقتی دانشگاه رشته مهمی قبول شدم بهم مرخصی تشویقی دادن. من رفتم دانشکده دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان و شروع کردم درس خوندن. قول دادم به پدرم که به هیچ عنوان کار اقتصادی انجام ندم و فقط درس بخونم. واقعا هم چند ماهی این طور بود.
• آن موقع چقدر سرمایه داشتید؟
داستان داره. من تو بحبوحه جنگ عراق و کویت که دینار کویت از 850 تومان شد 27 تا یک تومانی، 10 هزار دینار کویت به قیمت 270 هزار تومن خریدم. بعد از چند ماه شیخ کویت که فرار کرده بود، گفت به هر کویتی در هر جای دنیا باشه پول می دیم، دینار کویت یه دفعه شد 150 تومان اما من نفروختم. وقتی آمریکا حمله کرد به کویت و جنگ تموم شد، دینار کویت دوباره شد 850 تومان و من سود عجیبی بردم. حدود 8.5 میلیون تومان.
• چه کسی به شما پیشنهاد این سرمایه گذاری را داد؟
هیچ کس، خودم به این نتیجه رسیدم که نمی شه یک کشور از نقشه کره زمین حذف بشه، برای همین خریدم.
• واقعا؟ اما بعضی از کشورها از نقشه حذف شدند؟
کدوم کشور؟!
• یوگسلاوی یا اتحاد جماهیر شوروی.
حالا تصورم این بود که یا این 270 هزار تومان از بین می ره یا سود می کنم. برایم پول زیادی نبود.
• با آن 8.5 میلیون تومان چکار کردید؟
ازش در حد یه خونه در آمد و بقیه رو هم خرج کردم. کلا وقتی رفتم کرمان پولی دستم نبود. پدرم برای هزینه های من در کرمان چند باری از طریق بانک ملی پول فرستاد. همین باعث شد کم کم با رییس شعبه دوست بشم. خودش زنگ می زد اهواز و می گفت برای این جوون رعنا حواله فرستادین؟ بعد به من پیشنهاد داد که می خواهی کار کنی؟ گفتم آره می خواهم. معرفی ام کرد به یک شرکت و رفتم آنجا.
• چکاره شدید؟
آبدارچی.
• پس شهرام جزایری که فروشگاه زنجیره ای شربتی داشت و مغازه بستنی فروشی و حالا به عشق دکترشدن به کرمان آمده است، یک دفعه تبدیل به آبدارچی یک شرکت می شود؟
بله دیگه.
• کدام شرکت بود؟
دوست ندارم اسمش را بگم.
• حوزه فعالیتش چه بود؟
واردات و صادرات می کردن. خوب من رفتم اونجا به عنوان آبدارچی اما وقتی وارد شدم از دنیای جدید تجارت خیلی خوشم اومد. از ال سی و واردات و صادرات و…
• با این مفاهیم چطور آشنا شدید؟
همان رییس بانک که دوستم شده بود مثل یک معلم خصوصی به من یاد داد که الی سی چیه و تامین منابع یعنی چی و… وقتی همه می رفتند، می نشستم و این مفاهیم و اسناد آنها را مرور می کردم، یادمه کم کم کارو یاد گرفتم و یک روز که مدیر بازرگانی اون شرکت تاقچه بالا گذاشته بود، من به مدیرعامل شون گفتم می خواین من کارش رو انجام بدم؟ گفت بلدی؟! گفتم بله. این طور شد که تبدیل شدم به کارمند مهم شرکت.
• پس قول به پدر را شکستید؟
پیش اومد دیگه.
• دانشگاه را چکار می کردید؟
سرم داشت شلوغ می شد اما کلاس ها را می رفتم.
• انگار جادوی پول رویای دکتر جزایری شدن را دوباره کمرنگ کرد؟
آره شش ماه تا یک سال خیلی مسحور دکترشدن بودم اما بعد افتادم توی کار و دیگه کار برایم اولویت شد.
• همان کرمان بودید که دانشگاه را رها کردید؟
نه. من خیلی واحد پاس کردم. حتی وقتی تهران بودم هم برای امتحاناتم می رفتم کرمان اما نشد مدرک دکترا بگیرم. لذا اکنون دیپلمه هستم، چون خیلی سرم شلوغ شد.
• کار اقتصادی کرمان به همان شرکت محدود بود؟
نه. دیگه کسب و کار خودم را راه انداختم. فروپاشی شوروی اتفاق افتاده بود. من «شرکت بذر کویر کرمان» را ثبت کردم. یک فاکس گذاشتم و یک کارمند. گفتم شماره همه سفارتخانه ها را از 118تهران بگیر و فاکس بفرست که ما پرتقال و خرما و زعفران مشهد و… برای صادرات داریم. کار این طور شروع شد. الان که فکر می کنم می بینم خیلی ریسک پذیر و جسور بودم. الان دیگه چنین جراتی ندارم.
• صادرات هم داشتید؟
بله بیسکویت و پرتقال و خرما صادر و از روسیه آهن آلات وارد می کردم. بازار آسیای میانه جذاب بود. ما همه چیز می فرستادیم و آهن می آوردیم.
• منظورتان از همه چیز چیست؟
همین خرما و بیسکویت و…
• همین شما بی برنامه همه چیز فرستادید که بازار آسیای میانه از دست رفت؟
اتفاقا بازار آسیای میانه را سیاست های دولت از بین برد. دولت ترکیه با قدرت وارد میدان شده بود و از تجارتش حمایت های بی حد و اندازه می کرد و بالاخره بازار را از دست ما گرفت.
• مشتریان تان را چطور پیدا می کردید؟
از طریق همین رابطه ها. از طریق آشناهایی که به واسطه کار توی آن شرکت پیدا کرده بودم. من آن موقع یک شرکت بسته بندی خرما راه انداختم. سال اول 50 تن سفارش خرما داشتیم اما سال دوم پنج هزار تن سفارش داشیتم. اصلا دعوا بود سر ما. همه خرماکارها می خواستند خرما رو به ما بفروشند. بقیه می خواستند از ما بخرن چون من به بالاترین قیمت خرما رو می خریدم، بسته بندی می کردم و کیلویی 10 تومان کارمزد می گرفتم. کم کم «سیر» هم اضافه شد به داستان و «رب گوجه فرنگی» و این طور کار گسترش پیدا کرد.
• با افراد ذی نفوذ آشنا شده بودید؟
همیشه دوستای زیادی داشتم اما این دوره دوستانم کمکم می کردند. چند تا از بچه های دانشگاه رو آورده بودم توی شرکت و با هم کار می کردیم. فضا خوب بود.
• سوال من این بود که آیا دوستان ذی نفوذی هم داشتید؟
گفتم که منظورتان چیست؟
• دوستان سیاسی.
خیر
• پس در این دوره هنوز با سیاسی ها آشنا نشده اید. با چه جمع بندی راهی تهران شدید؟ بالاخره کارتان آن دوره خوب بود، چرا تصمیم گرفتید به تهران بیایید؟
دیگه فکر کردم کارم را توسعه بدهم. شرکت پدیده تجارت افشان که مشهورترین شرکت من هست را راه انداختم و کم کم راهی تهران شدم اما به کرمان رفت و آمد داشتم.
• چرا پدیده؟ این اسم انگار خیلی طرفدار دارد.
بقیه از ما برداشتند. من اسم پدیده تجارت را انتخاب کردم اما گفتند یک اسم دیگه بگذار سه قسمتی بشه من هم گذاشتم پدیده تجارت افشان.
• چه سالی بود؟
74 یا 75.
• کلا چقدر درآمد داشتید؟
سال اول پنج میلیون دلار صادر کردم و سال دوم 50 میلیون دلار. فکر کنم سال 76 بود.
• پس افزایش درآمد شما را به این نتیجه رساند که بیایید تهران؟
(سر تکان می دهد) آخه نمی دونید که من با یک سری آدم کار می کردم بعد متمرکز شده بودم روی یک نفر، کلی کالا صادر کردم اما دیدم پول نیامد.
• طرف شما پول را برداشت و فرار کرد؟
نه. بعدها فهمیدم مافیا توی سیبری کشته بودنش. من یک دفعه همه چیزم رو از دست دادم. شدم منفی 25 میلیون تومن.
• این اولین تجربه شکست شما بود؟
شکست اصلا معنی نداره. برای من شکست خوردن مهم نیست. بلند شدن مهمه.
• راستی بیشترین ثروتی که داشتید چقدر بود؟
روزنامه ها نوشته بودن 160 میلیارد تومان.
• واقعا این طور بود؟
سرمایه خالص (نت است ولیو) خیلی زیاد نبود. وقتی دستگیر شدم حدود پنج میلیون دلار بود.
• گردش مالی مجموعه شما چقدر بود؟
خیلی زیاد.
• چقدر را از دست دادید؟
مطلقا صفر شدم.
• در دوران زندان چقدر جریمه پرداخت کردید؟
48.5 میلیون دلار. به سختی این رقم را تسویه کردم.
• حالا برگردیم به همان دوران کرمان. در این دوره هنوز ازدواج نکرده بودید؟
نه. اون موقع عاشق دختر استادم شده بودم. می رفتم خونه استادم توی تهران جزوه می گرفتم و با دخترش آشنا شدم.
• استادتان تهران زندگی می کرد؟ در جریان این رابطه بود؟
رابطه ما مشروع بود. ما به هم علاقه داشتیم. استادم هم پروازی می آمد کرمان درس می داد و می رفت. در جریان هم بود. بعد که من به دخترش پیشنهاد دادم که بیا بدون اذن پدر بریم با هم زندگی کنیم، گفت نه پدرت باید بیاید خواستگاری و شما جنوب شهری و بی کلاس هستید و خلاصه از این جور حرف ها. گفتم نمی یاد. گفت من هم قبول نمی کنم.
• چرا پدرتان مخالف بود؟
می گفت مثل عرب ها باید با دخترعمویت ازدواج کنی. وقتی دختر استادم قبول نکرد من هم رفتم اهواز و شب رفتیم خانه عمویم. من از بچگی عاشق دخترعموم بودم اما وقتی دانشگاه قبول نشدم به زن عموم گفتم نگار رو به من بده، گفت تا دانشگاه قبول نشی نمی دم. بعد که قبول شدم گفت بیا زنت رو ببر اما من بهم برخورده بود. وقتی برگشتم اهواز شب رفتیم خانه عموم و همون فرداش رفتیم عقد کردیم. حالا تا قبل از این همدیگر رو می دیدم اما بعد از عقد خانواده هامون نمی گذاشتن زنم رو ببینم. من هم یه بار مامور بردم دم خونه شون و گفتم اینها نمی گذارن زنم رو ببینم. این طور شد که دیگه عروسی کردیم تا مشکل برطرف بشه. من نگار، دختر عمویم رو خیلی زیاد دوست داشته، دارم و خواهم داشت. اون طفلک توی این ماجرا از همه بیشتر آسیب دید.
• با همسرتان آمدید تهران؟
بله آمدیم تهران. یک دفتر داشتم در خیابان آرژانتین که هم محل کار و هم خانه ام بود. دیگه کار را شروع کردم. کم کم کار گسترش پیدا کرد، من هم وارد «تردیدینگ مانلی منیجمنت» (مدیریت مالی تجارت) شدم. به صادرکننده ها و واردکننده ها سرویس و خدمات مورد نیازشون رو می دادم. آن زمان پیمان سپاری ارزی هنزو بود. یعنی وقتی کالایی را صادر می کردید تا یک زمان فرصت داشتید تسویه کنید. من زودتر از موعد پیمان را تسویه می کردم و جایزه می گرفت. به ازای کالای صادراتی، شما می توانستید واریزنامه بگیرید. امکان فروش واریزنامه های صادراتی در بورس بود اما اغلب صادرکننده ها واریزنامه ها رو به بازار آزاد می فروختن چون تفاوت قیمت بالایی داشت. خلاصه من هم افتادم در کار صادرات فرش، چون می شد پیمان فرش را 9 ماهه تسویه کرد.
• فقط در کار تجارت فرش بودید یا شرکت شما در تولید هم نقشی داشت؟
من تاجر بودم. صادرات کالاها به نام شرکت من انجام می شد و من پیمان را زودتر از موعد تسویه می کردم و میلیون ها دلار ارز تشویقی جایزه خوش حسابی می گرفتم و بعد هم برای این بخش خدمات مورد نیازشون رو ارایه می کردم، از طرف دیگه با واریزنامه های صادراتی کالا وارد می کردیم. کار اصلی من این بود. البته بعضی ها می گفتند پیمان فروش اما من پیمان فروش نبودم. پیمان فروشی یک کار نادرستی بود. آنها می آمدند کالا را صادر می کردن و بعد هم جیم می شدن و پیمان را تسویه نمی کردن، خب ما خیلی در این حوزه خوش حساب بودیم. دیگه کار من راه افتاده بود. رفتم دوبی و دفتر زدم. از آنجا کارهای بزرگ تری انجام دادم. من 50 نمایشگاه در آفریقا برگزار کردم.
• چقدر کالا در بازار آفریقا فروختید؟
فروش کالا در بازار آفریقا راحت نیست چون این بازار در اختیار اسراییلی هاست اما من مقدماتی چیده بودم برای ورود به این بازار. هر نمایشگاه حدود چهار تا پنج میلیون دلار فروش داشت. در کل حدود 200 میلیون دلار کالا فروختیم. آخری ها هم نزدیک بندر در دوبی به نمایشگاه فروش کالاهای ایرانی زدیم.
• این مقدمات چه بود؟
در فرانسه شرکت ثبت کرده بودم و کالاها را با برند شرکت فرانسوی در بازار آفریقایی می فروختم.
• تا چه زمانی در بازار آفریقا فعالیت داشتید؟
تا وقتی که دستگیر شدم. البته بازار آفریقا بازار خاصی بود. کالا را می فروختی اما یک دفعه بخشنامه می زدند و خروج ارز را ممنوع می کردند، حالا باید کاری می کردی کارستون. من خیلی مواقع مجبور می شدم که با پولم، الماس بخرم تا از بازار آفریقا خارج کنم.
• سررشته ای در کار الماس داشتید؟
من اولین سال ها پنج شرکت ثبت کردم و کم کم شمار شرکت ها شد 50 شرکت.
• چرا؟ به افزایش شمار شرکت ها معتاد شده بودید؟
واقعا معتاد! فکر کردم با یک شرکت مقدار کمتری می توانم کالا صادر کنم و اگر شمار شرکت ها زیاد باشه می شه کار را گسترش داد.
• از این همه شرکت گیج نمی شدید؟
من حساب و کتاب همه شرکت ها رو کامل توی ذهنم داشتم، کامله کامل. حتی هنوز هم یادمه، با ریز جزییاتشون.
• این تجربه را از اون میرزابنویسی برای کاسب های محله در اهواز به دست آوردید؟
کلا به این کار علاقه داشتم. از همان زمان که شما می گین، دفترچه ای داشتم که جزء به جزء همه چیز را در آن یادداشت می کردم. این رویه ادامه داشت. من توی دوبی کلی کار می کردم یکی از پروژه هام احداث یک راه بود توی یمن، یکی احداث یک شهرک دیپلماتیک بود توی آلماتی پایتخت آن موقع قزاقستان. راستش را بخواهید نمی توانم باور کنم کسی بدون نزدیکی به منبعی، رانتی یا چیزی در این حد بتواند به این بزرگی کار بکند.
• به نظر من بدون رانت انجام این کارها غیرممکنه.
ای بابا من خودم یه رانتم. خارج از شوخی واقعا شبانه روز، بی وقفه کار می کردم. هر یک دقیقه کار من اندازه 10 دقیقه کار آدم های عادی بود و هست. خیلی زحمت می کشیدم.
• همه اینها را به حساب نبوغ و هوش خودتان می گذارید؟
من اصلا نابعه نیستم. اگر اندازه یک دم میمون توی کلم عقل بود که 13 سال زندان نمی افتادم! گاهی آن قدر احمق بودم که وقتی می رفتم آفریقا نمایشگاه برگزار کنم، چک نمی کردم چطور پولش را باید بیاورم. کالا را می فروختم آن وقت می موندم چطور پول دربیارم. به نظر شما اینها نبوغه واقعا. البته گاهی کارهایی انجام داده و می دم که به قول معروف عقل جن هم بهش نمی رسه و مدعی هستم نابغه ترین آدم دنیا هم به من نمی رسه.
• حالا شهرام جزایری چه اشتباهی کرد که کار به اینجا رسید؟
به کجا؟ به اینجا؟
• بله. به اینجا. چنددرصد کارهای تان اشتباه بود؟
99درصد. من در 99 صدرد تلاش هایم اشتباه کردم تا بتوانم در یک درصد تلاش هایم به نتیجه برسم. این حرف نابغه قرن ژاپن «سوئیچیرو هوندا» است. من کتاب خاطراتش را خوندم و دوست داشتم.
شهرام جزایری: زندان، تاوان نزدیک شدن به سیاسی ها
شهرام جزایری:
زندان، تاوان نزدیک شدن به سیاسی ها
زهرا علی اکبری، ولی خلیلی/اعتماد: اگر برای دهه 80، پنج اسم خبرساز را بخواهیم انتخاب کنیم بدون تردید شهرام جزایری یکی از آنهاست. پیش از این مصاحبه کرده و پس از این نیز مصاحبه خواهدکرد، اما متن پیش رو محصول هشت ساعت گفت وگو با مردی است که می گوید در گذشته اش اشتباهات بزرگ کرده و می خواهد در آینده کارهای بزرگ بکند. دلخوری ها و عصبانیت هایش در اواسط مصاحبه سبب ترک گفت و گوی طولانی وی با ما نشد. شهرام جزایری برای اولین بار می گوید که چگونه به دهه چهارم زندگی اش رسیده است. او مدعی است یک دکترین اقتصادی دارد و در آینده می خواهد با اتکا به این دکترین راه های جدید را در اقتصاد ایران بپیماید. خلاصه گذشته اش این است که قصد داشته فرش دستباف را جایگزین نفت کند. قضاوت در مورد ادعاهای شهرام جزایری بر عهده مخاطب است.
آقای جزایری حس می کنم مقابل یک مفسد زنده نشسته ام. ناراحت نمی شوید از اینکه شما را مفسد زنده خطاب کنم؟
چرا فکر می کنید ناراحت نمی شوم؟ 13 سال طول کشید تا به اینجا رسیدیم. حی و حاضر و زنده رو به روی شما نشستم و پاسخگو هستم. هیچ کس جز خدا فکرش را نمی کرد، حالا یه مدت کوتاه دیگر هم صبر کنید خودتون متوجه می شید که در مورد من اشتباه می کردید و شخصیت واقعی شهرام جزایری برای همگان روشن خواهدشد، به گونه ای که هیچ کس جز خدا فکرش را نخواهد کرد، ضمنا همان موقع هم رییس دادگاه در مورد اشاره لفظ مفسد به من، تذکر می داد که این یک پرونده ساده کیفری ست اما خب شما رسانه ها هرکاری دلتان می خواهد می کنید دیگر. من هم همیشه سکوت کرده ام. باز هم شما را تحمل می کنم. ضمنا در همان پرونده به قول رییس دادگاهم ساده کیفری، اگر من خطایی مرتکب شده ام، اشد مجازاتش را کشیدم که 13 سال زندان بود. محروم از مرخصی بودم. تا ساعت آخر من را نگه داشتند و حالا که بیرون آمدم شهرام جزایری هستم. یه شهروند عادی. همین.
• به هر حال کسانی که قبل و بعد از شما متهم به فساد اقتصادی شده اند، اعدام شدند. پس شما موقعیتی متفاوت از دیگران دارید؟
واقعا این چه تشابهی است که شما می فرمایید؟ این همان مقایسه های کوچه بازار است که شما اصحاب رسانه هم با وجود اینکه از نخبگان جامعه هستید، به غلط می فرمایید، پرونده قضایی هر شخصی مثل اثرانگشت است. منحر به خودش هست، فقط مرتبط با اعمال و اقوال همون فرد است. لذا نباید من را با دیگران مقایسه کنید. هرچند که اگر من یک هزارم کارهایی که به برخی افراد منتسب می شد، انجام داده بودم به لحاظ حساسیت ویژه ای که روی من وجود داشت باور کنید هزار بار من را اعدام می کردند. ضمن اینکه به دلیل همین حساسیت ها، دستگاه قضایی البته در چارچوب قانون، با شدیدترین حالت ممکن با من برخورد کرد که شاید خیلی از قضات پرونده راضی به این شدت و حدت نبودند اما لابد شما رسانه ها جو رو علیه من کرده بودید.
• پس حس نمی کنید خوش شانسید که الان زنده هستید؟
خوش شانسی یعنی چه؟ من می گویم خوش شانسی اصلا ذاتی نیست، بلکه کاملا اکتسابی ست. یعنی فرد خوش شانس به جای اینکه بشینه و دست روی دست بذاره، با تلاش و کوشش فراوان، فرصت هاش رو برای اقبال بهتر تجربه می کنه. من هم برای اینکه الان جلوی شما بنشینم بیش از 180 هزار برگه بازجوی پس دادم و از کل فیلتر قضایی و امنیتی عبور کردم و حدود پنجاه قاضی کارکشته و کاملا حرفه ای در بیش از هزار جلسه، من و افکارم رو بررسی کردند، گاهی تعداد اتهامات من به نقطه چین می رسید، سوال می کردم آقای قاضی این نقطه چین ها یعنی چی؟ می فرمود تو جرایمی کرده ای که بعدها در قانون مجازات خواهدآمد! این نقطه چین مال اونهاست. اما من با توکل به خدا و توسل به اهل بیت و متکی به اعمال و اقوال گذشته ام و دانش و توان و تجربه ام، با موفقیت و سربلندی همه اون مراحل بسیار بسیار سخت رو پشت سر گذاشته و 13 سال زندان یعنی 4749 روز رنج و مشقت حبس را باعزت و سلامت پشت سر گذاشتم. بدون اینکه در اون شرایط بسیار دشوار، کوچک ترین اعتیاد و وابستگی حتی به سیگار و این چیزها پیدا کنم. مطمئنم تلاش آدم ها مسیر زندگی شون رو می سازه. من هم شانس و فرصت های زندگیم رو با کوشش و ایمان راسخ و اعتماد کامل به لطف و کرم خداوند متعال به دست آوردم، لذا قبول دارم که خوش شانس ترین فرد در تمام دنیا هستم زیرا به واسطه طریقت در این مسیر، توانستم به بزرگ ترین نعمت عالم یعنی لطف و کرم خدا بیشترین قربت و نزدیکی رو به دست بیارم.
• پس خوش شنانس بودید که اعدام نشدید.
البته با دیدگاه دیگه اگر از این حیث که سوال کردید موضوع رو بررسی کنیم، شاید هم خیلی بدشانس بودم. کی می دونه؟
• یعنی اگر امروز می خواستید بین اعدام و ماندن 13 ساله در زندان یکی را انتخاب کنید، کدام را ترجیح می دادید؟
خب اگه دست من بود، واقعا اعدام رو. حقیقتا من در طول 4749 روز و حدود 113هزار و 976 ساعت حبس فشارهای سنگینی داشتم، در حقیقت هر لحظه اعدام می شدم دوباره زنده می شدم تا زجر و سختی رو مجددا متحمل شوم.
• جواب عجیبی است. فکر نمی کنم کسی این انتخاب شما را قبول داشته باشد.
به من خیلی سخت گذشت. اصلا واقعیت عینی زندان، زنده به گور شدن آدم هاست. من تعجب می کنم که در نظام مقدس جمهوری اسلامی، به این مهم کم توجهی می شه. مجازات در اسلام، مجازات سریعه، زندان یعنی شش ماه یا یک سال، بعدش یا آزادی یا مرگ. حال آنکه ادامه دادن زندان عین مرگ تدریجیه. کاش من را هم شش ماه نگه می داشتند و بعد اعدامم می کردند، هیچ آدمی تحت هیچ شرایطی حاضر نیست حتی یه ساعت هم به زندان بره. به نظر من بدترین مجازات حبس و زندانه زیرا در زندان شما چیزهایی رو تو زندگیتون از دست می دید که باورش براتون خیلی سخته. رفتارهایی از دوستان و نزدیکان رو می بینید که هیچ وقت به مخیله تون نمی رسید. چیزهایی از برخی نزدیکان می بینید که دلتون می خواست روزی هزار بار می مردید ولی نمی دید. اینکه فلانی با شما در زمان عرش چه جوری رفتار می کرد، حال در فرش زندان چه ها می کنه! این برای من معیارهای عزته. واقعا یک جایی خدا نمی خواست عزتم پایمال بشه. میخوام بگم بعضی ها همه تلاششون رو کردند اما چون خدا نمی خواست موفق نشدند.
• بالاخره همین که زنده ماندید برای تان شانس نیست؟
اگر یک دهم کارهای فلانی و فلانی را کرده بودم مطمئن باشید حتما اعدام می شدم. اسنادش موجوده، دو شعبه دیوان عالی کشور هم حکم برائت از اتهام سنگین اخلال در نظام اقتصادی رو داده و در نهایت دستگاه عدلیه فرمود که این شهرام جزایری باید این حد مجازات بکشه و این قدر در زندان بمونه و بعدش هم آزاد بشه. حالا اگه برخی رسانه ها به قول معروف جوگیر شده اند و با احکام یکی از سه قوای نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران در تقابل و تضاد هستند، اگر جرات دارند لطفا تشریف بیارند خودشون منو اعدام کنند.
• شما چه اشتباهی کردید که کار به اینجا رسید؟
ببینید من اصلا تمایلی به عقب رفتن ندارم. نگاهم رو به آینده است. تا همین حد هم به شما زیاد جواب دادم.
• اما به هر حال مجموع یک سری شرایط و اتفاقات سبب شد که شما به شهرام جزایری تبدیل شوید که حالا مقابل ما نشسته اید و با هم گفت و گو می کنیم، درست است؟
باشه قبول شما فرض کنید من آدم یک لا قبای بی کس و کاری بوده و هستم. الان شما مواجه شدید با من. برای اینکه این فرض رو بررسی بفرمایید بیایید در مورد افکار و ایده های من و اینده پیش رو حرف بزنید، از اینجا به قبل را همگان جسته و گریخته نوشته اند. مطالب دیگه کهنه و سوخته شده.
• تا امروز شما مصاحبه ای نکردید که از گذشته تصویر درستی ارایه بدهد. من می خواهم بدانم این آدم با اعتماد به نفسی که الان مقابل من است، از کجا این اعتماد به نفس را به دست آورده؟ چه گذشته ای داشته است؟
(با خنده) ای بابا! این همه توضیح دادم، حالا اگر شهرام جزایری اعتماد به نفس نداشته باشه، پس کی داشته باشد!من اینقدر کتک خوردم که حسابی آب دیده و با عزت نفس شده ام، اعتماد به نفس هر شخص محصول باطن و درونشه، عمق و ظرفیت آدم هاست که نماد خارجی اش به اعتماد به نفس تفسیر می شه.
• از کی کتک خوردین؟
از سرنوشت و از روزگار.
• من دلم می خواهد شما خودتان شهرام جزایری را به ما معرفی کنید؟
شما بپرس، من هم جواب می دهم.
• اهواز زندگی می کردید؟
تا دوم، سوم دبستان بله.
• پدر و مادرت اهل کجا هستند؟
مادر من اصالتا تهرانی است. مادربزرگ من زنی بسیار متدین بود، اهل محله سنگلج. هنوز هم خانه خاله و دایی هام همون نزدیکه بازار تهرانه. این از مادرم، اما پدرم اهوازی و اصالتا عرب است.
• کجا با هم آشناشدند؟
مثل اینکه مادر من سوپروایزر بیمارستان جندی شاپور بوده و پدرم می ره اونجا، همدیگرو اونجا می بینن. حالا یا دعوا کرده بودند یا برای پادرمیونی رفته بود بیمارستان. بابای من لوتیه. آن موقع ها هم خیلی بهش رجوع می کردند. تا مشکلی پیش میومده می گفتن بریم پیش آقامنصور.
• چرا دایم می گویید مثل اینکه؟ جوری حرف می زنید انگار خیلی به چیزهایی که می گویید مطمئن نیستید؟
خوب من که نبودم اونجا، شنیدم. نمی خوام غیرمستند حرف بزنم.
• شما بچه اول شان بودید؟
نه، من بچه دومم. شهرزاد، خواهرم بچه اوله که یک سال و نیم از من بزرگ تره.
• حالا خانواده پدر؟
اجداد من مثل اینکه قبل از شیخ خزعل تاجرهای بزرگی بودند. شهرامشون هم یک کسی بوده به نام کریم.
• یعنی در خانواده، شما را شبیه کریم جزایری می دانند؟
بین خودمون باشه، بعضی ها میگن شهرام مثل کریم جزایریه.
• آقا کریم چکاره بود؟
مثل اینکه اون بزرگ ترین واردکننده آسیاب بادی و این چیزها بوده. زمان شیخ خزعل یا قبلش کشتی جزایری ها رو که از عراق اومده بود، در کارون متوقف می کنند و با ادب و احترام و البته با کمی تهدید او و خانواده اش رو ساکن این منطقه می کنند. ابتدای پل نادری اهواز با سنگ به اینها زمین می دهند. همین الان بعضی ها بشنوند می گن داره چرت می گه. ولی واقعیت است سنگ می انداختند و به اندازه ای که توان پرتاب داشتند زمین می گرفتند. خیلی ملک داشتند اون موقع. پدربزرگم آدم متشرعی بود به اسم میرزالازم جزایری. حافظ قرآن بوده. بعضی از افراد فامیل هم به من می گن تو بعضی خصوصیاتت شبیه میرزالازمه. خلاصه بعضی از فامیل ها شاید بشنوند بگن بروبابا، این چی می گه اما واقعا این طور بود. بعضی به من می گن کریم و بعضی می گن لازم. خلاصه اینها ساکن اهواز شدند و ما هم نواده اون ها هستیم.
• پس در اهواز متولد شدید، تا کی اهواز بودید؟
نه من مثل اینکه تهران به دنیا آمدم.
• چرا مثل اینکه؟
خوب فکر کنم تهران دنیا آمدم.
• بالاخره شناسنامه شما صادره تهران است یا اهواز؟
شناسنامه من صادره از تهران است.
• چرا خانواده ات در آن مقطع تهران بودند؟
نمی دونم انگار خانواده یک کاری داشتند که آمده بودند تهران و من دنیا میام اما بعد بر می گردن اهواز. من تا کلاس دوم یا سوم اهواز بودم. نمی دونم کدوم باید حساب کنید. من متولد 51 هستم، جنگ 59 شروع شد. اولین روزهای جنگ وقتی زاغه مهمات اهواز ترکید، من آنجا بودم. یادم هست می رفتیم تماشا. مادرم همون روزها دچار ناراحتی روحی شد و خانواده تصمیم گرفتند که از اهواز برویم.
• کجا رفتید؟
فامیل داشتیم تنکابن، رفتیم اونجا. من دیگه اونجا بودم تا یک سال قبل از پایان جنگ.
• حالا یک نکته ای هست که من می خواهم خودتون در موردش حرف بزنید. آن سال ها وقتی شما اسمتون مطرح بود و همه اخبار پرونده تون را دنبال می کردند گفتند شما از خانواده خیلی فقیری آمدید و بستنی فروش بودید و…؟
خانواده ام هیچ وقت فقیر نبود. متوسط رو به بالا بودند. خودتون بروید تحقیق کنید.
• پس فقر خانواده شما افسانه است؟
آره دیگه، پسر فقیر و این حرف ها. ما هیچ وقت فقیر نبودیم. خیلی چیزهای دیگه در موردن من افسانه س.
• پدر چکاره بود؟
کاسب بود. توی خیابان نادری اهواز، مغازه پدر من و عموم و پسرعموها و پسرعمه ها اونجا بود. پدر من نمایشگاه اتومبیل داشت. عموهایم هم کباب استانبولی و کبابی و اینها داشتند.
• وقتی رفتید شمال پدر چی کار می کرد؟
کار خاصی نمی کرد. همین کار آزاد. آن موقع فضا کمی سخت بود. بعضی ها به جنگزده ها زیاد کار نمی دادند یا بهتر بگم فضای کارکردن نمی دادند.
• وقتی مهاجرت کردید شرایط خانواده چطور بود؟
چند تا ماشین بیوک و شورولت امریکایی را که داشتیم برداشتیم و رفتیم. همان موقع بعضی ها می گفتند اینها چه جنگ زده هایی هستند که اینقدر ماشین های خارجی دارند.
• منظورتان از کار آزاد این است که پدر خرید و فروش می کرد؟
خوب ماشین خریده بودند و داده بودند راننده. هرچی را هم برده بودیم فروختیم و در طول جنگ خوردیم.
• پس کلا سرمایه ها رفت؟
تقریبا
• شهرام جزایری از کی کار اقتصادی را شروع کرد؟ از بستنی فروشی اهواز؟
تقریبا.
• تقریبا یعنی چی؟
همون موقع در تنکابن از دست خانواده در می رفتم و کار می کردم. مثلا می رفتم خانه تمیز می کردم و پول می گرفتم یا اینکه با بعضی از دوستام می رفتیم ویلای کسانی که می خواستند ویلا اجاره بدن را اجاره می دادیم. کنار جاده داد می زدیم ویلا- ویلا. پول خوبی داشت. گاهی هزار تومان هم در می آوردیم. یکی، دو بار هم پدرم فهمید و یک کتک حسابی به من زد.
• چرا با کارکردن شما مخالف بودن؟
خوب، هم مادرم به من پول می داد و هم پدرم پول توجیبی می داد. می گفتند چرا تو میری این کارها را می کنی؟ آبرومون می ره. همین الان هم خیلی از همین کارهایی رو که می گم، نمی دونن.
• حالا من هم این سوال را دارم که چرا شما کار می کردید؟
خوب مزه می داد بهم که پول دربیارم. دوست داشتم.
• پول را دوست داشتید؟
من هیچ وقت پول جمع کن نبودم، هنوز هم نیستم. هرچی در میارم رو، زود خرج می کنم.
• بعد چه اتفاقی افتاد؟
مثل اینکه! باز هم حالا می گم مثل اینکه! چون انگار که من اون زمان های خیلی به خانواده فشار می آرم که برگردیم اهواز. خانواده پدری ام را دوست داشتم و دلم می خواست برگردم.
• واقعا به خاطر ندارید که به خانواده فشار می آوردید یا خیر؟
خوب درست یادم نیست اما دوست داشتم برگردم. دلم می خواست پیش خانواده پدری باشم.
• بالاخره تصمیم گرفتید برگردید؟
بله. تصمیم گرفتن که برگردیم و دوباره راهی اهواز شدیم. البته زندگی در تنکابن دوره خوبی بود. دوره نوجوانی من بود. آن موقع خیلی ورزش می کردم. حرفه ای تنیس و والیبال بازی می کردم. این کار تا برگشتن به اهواز ادامه داشت.
• وقتی برگشتید اهواز جنگ تمام شده بود؟
نه! هنوز جنگ بود، یک سال بعد جنگ تمام شد. آن بستنی فروشی که می گویید، همان زمان راه انداختم.
• گفتید که همه چیز را فروختید و خوردید، حالا توی چه شرایطی برگشتید، موقعیت مالی خانواده چطور بود؟
حالا که برگشتیم عموی من در مغازه ای که از پدرم خریده بود، کار می کرد و من یک گوشه کوچک از آن مغازه را جدا کردم و بستنی فروشی راه انداختم.
• پدرتان موافق بود؟
نه! پدرم یک کم کلاس می گذاشت. من گفتم کلاس ملاس را بگذار کنار، بگذار کاسبی کنیم.
• چرخ بستنی فروشی چطور می چرخید؟
خیلی خوب. من یادمه جعبه نوشابه را برعکس کردم و گذاشتم جلوی در مغازه و به یک نفر که سینی باقلوا می آورد، گفتم برای من هم بیار و شب به شب بیا پول هرچی فروختم رو حساب کنیم. خوب این برای پدر و مادرم زیاد جذاب نبود اما من این کار رو کردم.
• در مدرسه چه شرایطی داشتید؟ شاگرد درسخوانی بودید؟
زیاد درس نمی خوندم ولی همیشه نمره هام عالی بود، شاگرد اول یا دوم بودم. اصلا یک کاراکتر جالبی داشتم توی مدرسه، شیطون و شاگرد زرنگ و بامزه و شیرین و تخس.
• صبح ها که می رفتید مدرسه، مغازه بسته بود؟
نه شاگرد و کارگر داشتم.
• همکلاسی ها می دانستند شما مغازه دارید؟
می گفتند شهرام بستنی فروشی داره. من سریع می گفتم کی؟ کجا؟ اصلا.
• یعنی تکذیب می کردید؟
آره.
• چرا؟ منظورم این است که شما شخصیت شهرام درسخوان را بیشتر از شهرام کاسب دوست داشتید؟
نمی دانم الان به این سوال چی جواب بدم.
• می خواهم بدانم چرا به همکلاسی ها نمی گفتید که کاسب هستید؟
الان خیلی به اون کارهام، افتخار می کنم اما اون موقع ها دوست نداشتم این موضوع رو بگم. شاید دلم می خواست بیشتر همان شخصیت درسخونم رو بشناسن.
• پس بستنی فروشی اولین کار اقتصادی جدی ات بود؟
بله. البته قبلا می رفتم مغازه پدرم و عموم. اصلا برای اولین بار در مغازه عمو پول در می آوردم. می رفتم مغازه عموم و در نوشابه باز می کردم و پول می گرفتم.
• بیشتر توی مغازه عمو و پدر چکار می کردین؟
پشت دخل می نشستم. از کاسبی خوشم می آمد.
• برگردیم بستنی فروشی، گفتید باقلوا گذاشتید، بستنی فروشی هم داشتید.
بله.
• فضای شهر اهواز جنگی بود، چطور بستنی فروشی رونق داشت؟
بله. فضای جبهه و جنگ همه را تحت تاثیر قرار داده بود. من هم تحت تاثیر بودم. اما بالاخره زندگی جریان داشت.
• با بچه های جبهه هم برخوردی داشتید؟
ببینید من جایی کاسبی می کردم که برای آب خوردن باید پول می دادی. مغازه ها آب خوردن را هم پولی می دادند. همین بچه های جبهه و جنگ می آمدند و من هم ازشون دعوت می کردم و می خواستم بیان بستنی بخورند. خوب باهاشون دوست هم می شدم. کلی از همون دوست های صمیمی شهید شدند، من هم تحت تاثیر بودم. شاید الان بعضی ها به این حرف خرده بگیرند که آره این می خواد خودش را بچسبونه به جبهه و جنگ، اما من وسط این ماجرا بودم. داشتم توی شهری زندگی می کردم که درگیر جنگ بود، مگه می شه تحت تاثیر نباشم. همه آمده بودن از کشور دفاع کنن. از اصفهان و مشهد و تهران و شمال و همه شهرها آمدن، ما هم که اهل آنجا بودیم، دست اون ها را می بوسیدیم که دارن از ناموس ما دفاع می کنن. این از فضای شهر، اما من موقعیت خوبی بین کسبه پیدا کردم، تقریبا امین مغازه داران منطقه شده بودم. سال اول یا دوم دبیرستان، رشته ریاضی بودم. خیلی از کاسب های اطراف سواد نداشتند. شب به شب دخلشون را جمع می کردم و صبح می بردم. یکی پول نداشت چک پاس کنه و من از همون پولی که مال کسبه نزد من بود بهش می دادم و بعد دوباره می گرفتم. همه هم راضی بودند.
• از بابت این کار پول می گرفتید؟
اصلا.
• چکار کردید که امین اینها شدید؟
این بر می گشت به اعتبار پدرم. پدرم معتبر بود و می گفتند بدیم پسر منصور حساب و کتابمون رو نگه داره.
• شما که اینقدر پول براتون مهم بود چطور حاضر بودید بدون دریافت پول این کار را بکنید؟
خوب آنها اعتماد می کردند و نیاز داشتند کسی این کار را براشون انجام بده. من هم این کار را می کردم. همین کار برایم کلی اعتبار درست کرد چون بانک من را شناخته بود. یادمه یک بار عموم چک داشت من رفتم بانک و گفتم وام نمی دین؟ وقتی یه خرده ناز کرد من هم گفتم دیگه پول ها رو نمی آرم بانک شما. بردم یک بانک دیگه. اون بانک قبلیه هم کلی به التماس افتاد. خلاصه فضا برای کسب و کار خرد، برای من باز بود.
• وام هم گرفتید؟
بله برای کسبه می گرفتم.
• برای خودتان هم وام گرفتید؟
پدرم موافق وام گرفتن نبود اما راضی اش کردم که وام بگیره و بده برای خرید دستگاه بستنی.
• چقدر بود؟
360 هزار تومان. همه اقساطش را هم سرموقع پرداخت کردم.
• بلندپروازی از کی آمد سراغ شما؟
از همون وقت دایم فکر می کردم چطور می شه که من کارهای بزرگ کنم. همون موقع، دستگاه شربتی بود که یخ دربهشت و شربت می داد. من یکی به قیمت 70 هزار تومن خریدم و گذاشتم رو به روی مغازه ام. یعنی ماهی صددرصد سود می داد. من بعد از این، یک دستگاه دیگه خریدم گذاشتم جلوی مغازه دوستانم. کم کم تعداد دستگاه های شربتی شد 12 تا. این را نه پدرم می دونه و نه مادرم. من یک موتور گازی خریده بودم و شب به شب می رفتم پول ها را جمع می کردم.
• پس اولین فروشگاه زنجیره ای را همان سال ها با راه اندازی انبوهی دستگاه شربتی تجربه کردید.
دقیقا
• دخل شما آن سال ها چقدر بود؟
وقتی یک دستگاه شربتی داشتم از آن ماهی 70 هزار تومان درمی آوردم. بعد که تعدادشون زیاد شد، هر دستگاه ماهی 50 هزار تومان درآمد داشت. آن سال ها باید به هر مغازه ای که دستگاه را جلویش می ذاشتم، ماهی 10 هزار تومان می دادم. خود دستگاه ها را هم قسطی خریده بودم، با این حساب پس از پرداخت اقساط و پول کارگرها حدودی ماهی 200 تا 300 هزار تومانی برایم می ماند.
• با کارگرها چطور رایزنی می کردید که برای تان کار کنند؟
برادرهای شاگردم و همون کسانی که دنبال کار می گشتند رو می گذاشتم پای هر دستگاه شربتی.
• این دویست- سیصد هزار تومان با دخل مغازه بود؟
نه با دخل مغازه حدود چهارصد هزار تومانی در می اومد.
• با پول هاتون چکار می کردید؟
همه شو تا قرون آخر خرج می کردم. خرج خانه، دوست، آشنا و…
• برای خودتان هم چیزهایی می خریدید؟
هرچی می خواستم می خریدم ولی کلا پول نگه دار نبودم.
• بالاخره در آن شرایط با مساله دانشگاه چکار کردید؟
سال اول کنکور قبول نشدم. آن قدر درگیر کار شده بودم که نرسیدم درست درس بخوانم. به همین خاطر قبول نشدم. خانواده خیلی از این موضوع ناراحت شدند. مادر و پدرم دوست داشتند من دانشگاه برم اما خوب آن سال نشد و سال بعد هم رفتم سربازی.
• پس کلا بی خیال دانشگاه شدید؟
نه، دنبال فرصتی بودم که بتونم درس بخونم. توی سربازی حس کردم کم کم این فضا درست بشه.
• چه سالی بود؟
سال 69 دیپلم گرفتم و بعد سال هفتاد و یک رفتم سربازی.
• همه چیز را گذاشتید کنار؟
دیگه مغازه ام که کار می کرد و پدرم هم بود و شاگرد هم داشتم. جنگ تموم شده بود، رفتم سربازی و دنبال فراغت بودم.
• توی سربازی کار اقتصادی نمی کردید؟
نه فقط سرباز بودم.
• من نمی توانم باور کنم که کسی با مشغله فکری شما، وقتی رویای دانشگاه را برای کار کنار گذاشته است، برود سربازی و اصلا کار اقتصادی نکند.
واقعا کار نمی کردم. دوست پیدا کرده بودم و سعی می کردم اونجا کار بچه ها را راه بیندازم. مثلا پدر یکی از سربازهای زیردست من رییس بانک بود. هرکسی دنبال وام بود من وصلش می کردم به این پسره. اون هم معرفی می کرد به پدرش و وام می گرفتند. سرم درد می کرد برای اینکه کار مردم رو راه بندازم. فضا جوری شد بعضی از افراد هم برای گرفتن وام می آمدن پیش من.
• بعدها هم همین سردرد کار دستتون داد؟
من کلا به «مانی منیجمنت» (مدیریت مالی) علاقه دارم.
• پس کار اقتصادی را تعطیل کردید؟
اره. به آن شکل کار نمی کردم تا اینکه شش ماه اومدم مرخصی و خودم را حبس کردم توی اتاق و درس خوندم.
• شش ماه توی دوره سربازی به شما مرخصی دادند؟
نه شش ماه، اینقدر مرخصی ندادند. من اومدم مرخصی و دیگه برنگشتم. نشستم به درس خواندن.
• می خواستید چه رشته ای قبول شوید؟
دندانپزشکی، شش ماه درس خوندم. شیمی و ادبیات را در کنکور خیلی عالی زدم و با رتبه خوب در رشته دندانپزشکی قبول شدم.
• سربازی چی شد؟
وقتی دانشگاه رشته مهمی قبول شدم بهم مرخصی تشویقی دادن. من رفتم دانشکده دندانپزشکی دانشگاه علوم پزشکی کرمان و شروع کردم درس خوندن. قول دادم به پدرم که به هیچ عنوان کار اقتصادی انجام ندم و فقط درس بخونم. واقعا هم چند ماهی این طور بود.
• آن موقع چقدر سرمایه داشتید؟
داستان داره. من تو بحبوحه جنگ عراق و کویت که دینار کویت از 850 تومان شد 27 تا یک تومانی، 10 هزار دینار کویت به قیمت 270 هزار تومن خریدم. بعد از چند ماه شیخ کویت که فرار کرده بود، گفت به هر کویتی در هر جای دنیا باشه پول می دیم، دینار کویت یه دفعه شد 150 تومان اما من نفروختم. وقتی آمریکا حمله کرد به کویت و جنگ تموم شد، دینار کویت دوباره شد 850 تومان و من سود عجیبی بردم. حدود 8.5 میلیون تومان.
• چه کسی به شما پیشنهاد این سرمایه گذاری را داد؟
هیچ کس، خودم به این نتیجه رسیدم که نمی شه یک کشور از نقشه کره زمین حذف بشه، برای همین خریدم.
• واقعا؟ اما بعضی از کشورها از نقشه حذف شدند؟
کدوم کشور؟!
• یوگسلاوی یا اتحاد جماهیر شوروی.
حالا تصورم این بود که یا این 270 هزار تومان از بین می ره یا سود می کنم. برایم پول زیادی نبود.
• با آن 8.5 میلیون تومان چکار کردید؟
ازش در حد یه خونه در آمد و بقیه رو هم خرج کردم. کلا وقتی رفتم کرمان پولی دستم نبود. پدرم برای هزینه های من در کرمان چند باری از طریق بانک ملی پول فرستاد. همین باعث شد کم کم با رییس شعبه دوست بشم. خودش زنگ می زد اهواز و می گفت برای این جوون رعنا حواله فرستادین؟ بعد به من پیشنهاد داد که می خواهی کار کنی؟ گفتم آره می خواهم. معرفی ام کرد به یک شرکت و رفتم آنجا.
• چکاره شدید؟
آبدارچی.
• پس شهرام جزایری که فروشگاه زنجیره ای شربتی داشت و مغازه بستنی فروشی و حالا به عشق دکترشدن به کرمان آمده است، یک دفعه تبدیل به آبدارچی یک شرکت می شود؟
بله دیگه.
• کدام شرکت بود؟
دوست ندارم اسمش را بگم.
• حوزه فعالیتش چه بود؟
واردات و صادرات می کردن. خوب من رفتم اونجا به عنوان آبدارچی اما وقتی وارد شدم از دنیای جدید تجارت خیلی خوشم اومد. از ال سی و واردات و صادرات و…
• با این مفاهیم چطور آشنا شدید؟
همان رییس بانک که دوستم شده بود مثل یک معلم خصوصی به من یاد داد که الی سی چیه و تامین منابع یعنی چی و… وقتی همه می رفتند، می نشستم و این مفاهیم و اسناد آنها را مرور می کردم، یادمه کم کم کارو یاد گرفتم و یک روز که مدیر بازرگانی اون شرکت تاقچه بالا گذاشته بود، من به مدیرعامل شون گفتم می خواین من کارش رو انجام بدم؟ گفت بلدی؟! گفتم بله. این طور شد که تبدیل شدم به کارمند مهم شرکت.
• پس قول به پدر را شکستید؟
پیش اومد دیگه.
• دانشگاه را چکار می کردید؟
سرم داشت شلوغ می شد اما کلاس ها را می رفتم.
• انگار جادوی پول رویای دکتر جزایری شدن را دوباره کمرنگ کرد؟
آره شش ماه تا یک سال خیلی مسحور دکترشدن بودم اما بعد افتادم توی کار و دیگه کار برایم اولویت شد.
• همان کرمان بودید که دانشگاه را رها کردید؟
نه. من خیلی واحد پاس کردم. حتی وقتی تهران بودم هم برای امتحاناتم می رفتم کرمان اما نشد مدرک دکترا بگیرم. لذا اکنون دیپلمه هستم، چون خیلی سرم شلوغ شد.
• کار اقتصادی کرمان به همان شرکت محدود بود؟
نه. دیگه کسب و کار خودم را راه انداختم. فروپاشی شوروی اتفاق افتاده بود. من «شرکت بذر کویر کرمان» را ثبت کردم. یک فاکس گذاشتم و یک کارمند. گفتم شماره همه سفارتخانه ها را از 118تهران بگیر و فاکس بفرست که ما پرتقال و خرما و زعفران مشهد و… برای صادرات داریم. کار این طور شروع شد. الان که فکر می کنم می بینم خیلی ریسک پذیر و جسور بودم. الان دیگه چنین جراتی ندارم.
• صادرات هم داشتید؟
بله بیسکویت و پرتقال و خرما صادر و از روسیه آهن آلات وارد می کردم. بازار آسیای میانه جذاب بود. ما همه چیز می فرستادیم و آهن می آوردیم.
• منظورتان از همه چیز چیست؟
همین خرما و بیسکویت و…
• همین شما بی برنامه همه چیز فرستادید که بازار آسیای میانه از دست رفت؟
اتفاقا بازار آسیای میانه را سیاست های دولت از بین برد. دولت ترکیه با قدرت وارد میدان شده بود و از تجارتش حمایت های بی حد و اندازه می کرد و بالاخره بازار را از دست ما گرفت.
• مشتریان تان را چطور پیدا می کردید؟
از طریق همین رابطه ها. از طریق آشناهایی که به واسطه کار توی آن شرکت پیدا کرده بودم. من آن موقع یک شرکت بسته بندی خرما راه انداختم. سال اول 50 تن سفارش خرما داشتیم اما سال دوم پنج هزار تن سفارش داشیتم. اصلا دعوا بود سر ما. همه خرماکارها می خواستند خرما رو به ما بفروشند. بقیه می خواستند از ما بخرن چون من به بالاترین قیمت خرما رو می خریدم، بسته بندی می کردم و کیلویی 10 تومان کارمزد می گرفتم. کم کم «سیر» هم اضافه شد به داستان و «رب گوجه فرنگی» و این طور کار گسترش پیدا کرد.
• با افراد ذی نفوذ آشنا شده بودید؟
همیشه دوستای زیادی داشتم اما این دوره دوستانم کمکم می کردند. چند تا از بچه های دانشگاه رو آورده بودم توی شرکت و با هم کار می کردیم. فضا خوب بود.
• سوال من این بود که آیا دوستان ذی نفوذی هم داشتید؟
گفتم که منظورتان چیست؟
• دوستان سیاسی.
خیر
• پس در این دوره هنوز با سیاسی ها آشنا نشده اید. با چه جمع بندی راهی تهران شدید؟ بالاخره کارتان آن دوره خوب بود، چرا تصمیم گرفتید به تهران بیایید؟
دیگه فکر کردم کارم را توسعه بدهم. شرکت پدیده تجارت افشان که مشهورترین شرکت من هست را راه انداختم و کم کم راهی تهران شدم اما به کرمان رفت و آمد داشتم.
• چرا پدیده؟ این اسم انگار خیلی طرفدار دارد.
بقیه از ما برداشتند. من اسم پدیده تجارت را انتخاب کردم اما گفتند یک اسم دیگه بگذار سه قسمتی بشه من هم گذاشتم پدیده تجارت افشان.
• چه سالی بود؟
74 یا 75.
• کلا چقدر درآمد داشتید؟
سال اول پنج میلیون دلار صادر کردم و سال دوم 50 میلیون دلار. فکر کنم سال 76 بود.
• پس افزایش درآمد شما را به این نتیجه رساند که بیایید تهران؟
(سر تکان می دهد) آخه نمی دونید که من با یک سری آدم کار می کردم بعد متمرکز شده بودم روی یک نفر، کلی کالا صادر کردم اما دیدم پول نیامد.
• طرف شما پول را برداشت و فرار کرد؟
نه. بعدها فهمیدم مافیا توی سیبری کشته بودنش. من یک دفعه همه چیزم رو از دست دادم. شدم منفی 25 میلیون تومن.
• این اولین تجربه شکست شما بود؟
شکست اصلا معنی نداره. برای من شکست خوردن مهم نیست. بلند شدن مهمه.
• راستی بیشترین ثروتی که داشتید چقدر بود؟
روزنامه ها نوشته بودن 160 میلیارد تومان.
• واقعا این طور بود؟
سرمایه خالص (نت است ولیو) خیلی زیاد نبود. وقتی دستگیر شدم حدود پنج میلیون دلار بود.
• گردش مالی مجموعه شما چقدر بود؟
خیلی زیاد.
• چقدر را از دست دادید؟
مطلقا صفر شدم.
• در دوران زندان چقدر جریمه پرداخت کردید؟
48.5 میلیون دلار. به سختی این رقم را تسویه کردم.
• حالا برگردیم به همان دوران کرمان. در این دوره هنوز ازدواج نکرده بودید؟
نه. اون موقع عاشق دختر استادم شده بودم. می رفتم خونه استادم توی تهران جزوه می گرفتم و با دخترش آشنا شدم.
• استادتان تهران زندگی می کرد؟ در جریان این رابطه بود؟
رابطه ما مشروع بود. ما به هم علاقه داشتیم. استادم هم پروازی می آمد کرمان درس می داد و می رفت. در جریان هم بود. بعد که من به دخترش پیشنهاد دادم که بیا بدون اذن پدر بریم با هم زندگی کنیم، گفت نه پدرت باید بیاید خواستگاری و شما جنوب شهری و بی کلاس هستید و خلاصه از این جور حرف ها. گفتم نمی یاد. گفت من هم قبول نمی کنم.
• چرا پدرتان مخالف بود؟
می گفت مثل عرب ها باید با دخترعمویت ازدواج کنی. وقتی دختر استادم قبول نکرد من هم رفتم اهواز و شب رفتیم خانه عمویم. من از بچگی عاشق دخترعموم بودم اما وقتی دانشگاه قبول نشدم به زن عموم گفتم نگار رو به من بده، گفت تا دانشگاه قبول نشی نمی دم. بعد که قبول شدم گفت بیا زنت رو ببر اما من بهم برخورده بود. وقتی برگشتم اهواز شب رفتیم خانه عموم و همون فرداش رفتیم عقد کردیم. حالا تا قبل از این همدیگر رو می دیدم اما بعد از عقد خانواده هامون نمی گذاشتن زنم رو ببینم. من هم یه بار مامور بردم دم خونه شون و گفتم اینها نمی گذارن زنم رو ببینم. این طور شد که دیگه عروسی کردیم تا مشکل برطرف بشه. من نگار، دختر عمویم رو خیلی زیاد دوست داشته، دارم و خواهم داشت. اون طفلک توی این ماجرا از همه بیشتر آسیب دید.
• با همسرتان آمدید تهران؟
بله آمدیم تهران. یک دفتر داشتم در خیابان آرژانتین که هم محل کار و هم خانه ام بود. دیگه کار را شروع کردم. کم کم کار گسترش پیدا کرد، من هم وارد «تردیدینگ مانلی منیجمنت» (مدیریت مالی تجارت) شدم. به صادرکننده ها و واردکننده ها سرویس و خدمات مورد نیازشون رو می دادم. آن زمان پیمان سپاری ارزی هنزو بود. یعنی وقتی کالایی را صادر می کردید تا یک زمان فرصت داشتید تسویه کنید. من زودتر از موعد پیمان را تسویه می کردم و جایزه می گرفت. به ازای کالای صادراتی، شما می توانستید واریزنامه بگیرید. امکان فروش واریزنامه های صادراتی در بورس بود اما اغلب صادرکننده ها واریزنامه ها رو به بازار آزاد می فروختن چون تفاوت قیمت بالایی داشت. خلاصه من هم افتادم در کار صادرات فرش، چون می شد پیمان فرش را 9 ماهه تسویه کرد.
• فقط در کار تجارت فرش بودید یا شرکت شما در تولید هم نقشی داشت؟
من تاجر بودم. صادرات کالاها به نام شرکت من انجام می شد و من پیمان را زودتر از موعد تسویه می کردم و میلیون ها دلار ارز تشویقی جایزه خوش حسابی می گرفتم و بعد هم برای این بخش خدمات مورد نیازشون رو ارایه می کردم، از طرف دیگه با واریزنامه های صادراتی کالا وارد می کردیم. کار اصلی من این بود. البته بعضی ها می گفتند پیمان فروش اما من پیمان فروش نبودم. پیمان فروشی یک کار نادرستی بود. آنها می آمدند کالا را صادر می کردن و بعد هم جیم می شدن و پیمان را تسویه نمی کردن، خب ما خیلی در این حوزه خوش حساب بودیم. دیگه کار من راه افتاده بود. رفتم دوبی و دفتر زدم. از آنجا کارهای بزرگ تری انجام دادم. من 50 نمایشگاه در آفریقا برگزار کردم.
• چقدر کالا در بازار آفریقا فروختید؟
فروش کالا در بازار آفریقا راحت نیست چون این بازار در اختیار اسراییلی هاست اما من مقدماتی چیده بودم برای ورود به این بازار. هر نمایشگاه حدود چهار تا پنج میلیون دلار فروش داشت. در کل حدود 200 میلیون دلار کالا فروختیم. آخری ها هم نزدیک بندر در دوبی به نمایشگاه فروش کالاهای ایرانی زدیم.
• این مقدمات چه بود؟
در فرانسه شرکت ثبت کرده بودم و کالاها را با برند شرکت فرانسوی در بازار آفریقایی می فروختم.
• تا چه زمانی در بازار آفریقا فعالیت داشتید؟
تا وقتی که دستگیر شدم. البته بازار آفریقا بازار خاصی بود. کالا را می فروختی اما یک دفعه بخشنامه می زدند و خروج ارز را ممنوع می کردند، حالا باید کاری می کردی کارستون. من خیلی مواقع مجبور می شدم که با پولم، الماس بخرم تا از بازار آفریقا خارج کنم.
• سررشته ای در کار الماس داشتید؟
من اولین سال ها پنج شرکت ثبت کردم و کم کم شمار شرکت ها شد 50 شرکت.
• چرا؟ به افزایش شمار شرکت ها معتاد شده بودید؟
واقعا معتاد! فکر کردم با یک شرکت مقدار کمتری می توانم کالا صادر کنم و اگر شمار شرکت ها زیاد باشه می شه کار را گسترش داد.
• از این همه شرکت گیج نمی شدید؟
من حساب و کتاب همه شرکت ها رو کامل توی ذهنم داشتم، کامله کامل. حتی هنوز هم یادمه، با ریز جزییاتشون.
• این تجربه را از اون میرزابنویسی برای کاسب های محله در اهواز به دست آوردید؟
کلا به این کار علاقه داشتم. از همان زمان که شما می گین، دفترچه ای داشتم که جزء به جزء همه چیز را در آن یادداشت می کردم. این رویه ادامه داشت. من توی دوبی کلی کار می کردم یکی از پروژه هام احداث یک راه بود توی یمن، یکی احداث یک شهرک دیپلماتیک بود توی آلماتی پایتخت آن موقع قزاقستان. راستش را بخواهید نمی توانم باور کنم کسی بدون نزدیکی به منبعی، رانتی یا چیزی در این حد بتواند به این بزرگی کار بکند.
• به نظر من بدون رانت انجام این کارها غیرممکنه.
ای بابا من خودم یه رانتم. خارج از شوخی واقعا شبانه روز، بی وقفه کار می کردم. هر یک دقیقه کار من اندازه 10 دقیقه کار آدم های عادی بود و هست. خیلی زحمت می کشیدم.
• همه اینها را به حساب نبوغ و هوش خودتان می گذارید؟
من اصلا نابعه نیستم. اگر اندازه یک دم میمون توی کلم عقل بود که 13 سال زندان نمی افتادم! گاهی آن قدر احمق بودم که وقتی می رفتم آفریقا نمایشگاه برگزار کنم، چک نمی کردم چطور پولش را باید بیاورم. کالا را می فروختم آن وقت می موندم چطور پول دربیارم. به نظر شما اینها نبوغه واقعا. البته گاهی کارهایی انجام داده و می دم که به قول معروف عقل جن هم بهش نمی رسه و مدعی هستم نابغه ترین آدم دنیا هم به من نمی رسه.
• حالا شهرام جزایری چه اشتباهی کرد که کار به اینجا رسید؟
به کجا؟ به اینجا؟
• بله. به اینجا. چنددرصد کارهای تان اشتباه بود؟
99درصد. من در 99 صدرد تلاش هایم اشتباه کردم تا بتوانم در یک درصد تلاش هایم به نتیجه برسم. این حرف نابغه قرن ژاپن «سوئیچیرو هوندا» است. من کتاب خاطراتش را خوندم و دوست داشتم.
