بایگانی مطالب نشریه
گزارشی از حواشی انتشار خبر تصادفی که هنوز داغ است پورشه، پسر قلعه نویی و دیگران
گزارشی از حواشی انتشار خبر تصادفی که هنوز داغ است
پورشه، پسر قلعه نویی و دیگران
غزاله پورخاکی- خبـــر، خبر دردناکی بود. اما حواشی آن شاید کمی به دردناکی اش دامن میزد. کلیدواژه های آن را میتوانیم به راحتی بررسی کنیم. پورشه زرد پسر قلعه نویی درخت پسر جوان دختر. جالب تر از همه این نمود پیدا میکرد که کسی به دنبال این نبود که خانواده ای در غم از دست دادن دخترشان به سوگ نشسته اند. بلکه اکثر مردمی که خبر به دست شان رسیده بود، به دنبال این بودند که ببینند، پورشه متعلق به چه کسی بوده است و نقش پسر امیر قلعه نویی در این میان چیست؟ شاهدان عینی میگویند این خودرو پس از طی کردن مسافت 500 متری در محل متوقف میشودو ظاهرا به دنبال سرعت زیاد خودرو و عدم کنترل آن، خودرو به شدت با درخت برخورد میکند. زن جوان در دم کشته شده و مرد راننده به شدت مصدوم میشود.
سرکی در میان خبرها
میگویند که صاحب این اتومبیل، پسر مربی تیم استقلال است. هوتن قلعه نویی اما سالم است و در سلامت کامل میگوید که خودروی خود را به شخص دیگری فروخته و چون هنوز کارهای نقل و انتقال سند را انجام نداده است باعث شده تا این شایعه به وجود بیاید که فرد فوت شده من هستم. در این سانحه دوست صمیمی وی فوت میشود. فوت میشود. میرود. سرعت بالا بوده است. راننده، دختر جوان و… همه و همه در سایه ای قرار میگیرند.
تنها به خاطر پورشه
و در نهایت به صحبت های دوست دختر جوان میرسیم. وی میگوید: واقعا برای مردم کشورم متاسفم! این دختر دوست من بود. خانواده اش فقط همین یک فرزند را داشتند. راجع به مردن آدم ها صحبت کردن، راحت است. مردن ربطی به پولدار بودن یا نبودن ندارد.
خدا فقط به مادرش صبر دهد. از این دسته خبرها کم نیست. این خبرها شاید هر روز جای شان را در میان خبرها باز میکند.
به خوبی میخزد و ذهن مان را به خود درگیر میکند. اینکه در هنگام ورود به این خبر باید به واسطه خواندن نام پورشه به زندگینامه طرف بپردازیم و از میان آن بخوانیم و بدانیم که این دختر، پدرش که بوده است؟ نقدینگی خانواده اش چقدر است؟ پول ها بادآورده بوده یا نه… و در نهایت صاحب اصلی اتومبیل را پیدا کنیم.
چرا و دیگر هیچ…
یکی از همین روزهای بهاری، دختر جوانی به همراه پسر جوان سوار بر پیکان پدرشان میشوند. بر اثر بی احتیاطی یا سرعت بالا یا هر چیز دیگر این اتومبیل تصادف میکند. دختر در دم جان میسپارد.
پسر نیز مجروح میشود. آیا این خبر میتواند آنقدر برد داشته باشد که جای خود را در میان اخباری که دست به دست مان میچرخد باز کند؟ یا آن را هم کنکاش میکنیم؟ کالبدشکافی کرده و به خورد دیگران میدهیم؟
در سوگ حسین قندی امروز تیتر نداریم
در سوگ حسین قندی
امروز تیتر نداریم
جواد دلیری-سردبیر روزنامه اعتماد
مطبوعات امروز تیتر ندارند، اندوه دارند. استاد «حسین قندی» با آن قامت خدنگ وظاهر همیشه آراسته وآن خنده همیشگی، مرد شیکپوش مطبوعات هم رفت؛ چه تاسف برانگیزوغم انگیز. بیماری او، نشنیدن او و نخواندن او دردی تلخ برای همه ما بود. استاد ما پس از دورهای که با بیماری تلخ «فراموشی» دست و پنجه نرم کرد، رفت و اهالی مطبوعات را تنها گذاشت. او سالها فقط مینوشت، مینوشت و مینوشت، چه در تحریریه برای مخاطب، چه در کلاس درس و دانشگاه برای روزنامهنگار آینده. استاد قندی همچون بزرگان دیگری که امروز در میان ما نیستند و چه همانند آنانی که وجودشان کیمیاست ونفسهایشان دلگرمی تحریریههاست، مردی بود که در تربیت روزنامهنگاران اصولی داشت، باورش بود «خود را خود باید ساخت» و چون این حرفه را جدی گرفت، هم در روزنامهنگاری و هم در زمینه آموزش از او یک چهره متفاوت و محبوب ساخت. آموختن و آموزش، دغدغه همیشگیاش بود. بسیاری در دانشکدهها و در کلاسهای پربارش، آموختند و خیلیها هم در تحریریههای روزنامهها، روزنامهنگار شدند.
او همیشه در گوشهای از تحریریه کنار همه همکاران، پشت میزی چهار گوش گزارش مینوشت، تیتر میزد و تحریریه را هدایت میکرد؛ نه فقط سردبیر بود که خبرنگار هم بود و از نوشتن بازنمی ایستاد، نه اینکه غم نان نداشت که امید داشت، سختگیر بود اما دلسوز. نوشتههایش بوی خودش را میداد، از دغدغه و نگاه حق گویش حکایت میکرد و سرانجام اخلاق توصیه نخست و همیشگی او بود.بگذریم، بزرگان مطبوعات و همراهان همیشگی استاد او را بحق استاد تیتر میخوانند، نبوغ تیترزنی استاد قندی زبانزد همگان است، تیتر «علی حاتمی داستان مرگ را کلید زد»از جشنواره مطبوعات جایزه گرفت، وقتی از حمله به ایرباس ایرانی بر فراز خلیج فارس گزارشی هنرمندانه و ابداعی نوشت تیتر «پرواز را به خاطر بسپار» را انتخاب کرد. در تیترزنی سبک و سیاق و ذوق خودش را داشت و برایش مخاطب از هر موضوعی مهمتر بود. استاد ما اما فقط تبحر و نبوغ تیترزنی نداشت که او در گزارشنویسی نیز متبحر و بسیار برجسته مینمود. خواندن گزارشی از کودکان عقبمانده ذهنی یک آسایشگاه با تیتر «اینجا اشک هم ماتم میگیرد» هنوز و هنوز خواننده را با خود همراه دارد. روزنامهنگاری استاد قندی، به جز هدایت تحریریهها، در تالیف کتاب نیز تداوم داشت. برای روزنامهنگــاری چهار کتاب نوشت: روزنامهنگــاری نوین (با همکــاری دکتربدیعــی)، روزنامهنگــاری تخصــصی، مقالهنویسی در مطبوعات و تخیل در روزنامهنگاری.
سرانجام او را چه صاحب ذوق در تیترزنی بنامیم که مینامیم، چه پرورشدهنده روزنامهنگاران بدانیم که میدانیم و چه یک گزارشگر حقگو که بود، راهش را میتوان، «بیان دغدغه مخاطب و جذب او» با هنر تیترزنی دانست. در عصر یخبندان روزنامهنگاری این سرزمین که مخاطب با مطبوعات قهر است جای استاد خالی است. اما امروزکه استاد روزنامهنگاری از میان مارفت، «اندوه نبودن او تیتر یک امروز ماست» میتواند راه و هنرش درجلب مخاطب جاودانه بماند و باید بماند.
روایت خواندنی سیدرضا میرکریمی از مجنون / سرم را که بلند کردم دیدم چیزی به دوشکا نمانده
روایت خواندنی سیدرضا میرکریمی از مجنون / سرم را که بلند کردم دیدم چیزی به دوشکا نمانده
روزهای هفده تا نوزده اسفند 1362، جزیرهی مجنون صحنهی یکی از شدیدترین درگیریهای عملیات خیبر بود که در آن، رزمندگان ایرانی با تجهیزات اندک جلوی پاتک سنگین نیروهای عراق ایستادند. رضا میرکریمی که پیش از این، ماجرای جبههرفتنش بهعنوان امدادگر را در مجله داستان روایت کرده بود، در این متن، سراغ تجربهی غریب حضورش در عملیات خیبر در هفدهسالگی رفته است.
این قصه، چند شخصیت اصلی دارد: سید یحیی یوسفی، علیرضا نوری و من که راویام. اما قهرمان یکی بیشتر نیست: گردان ابوذر زنجان که میرفت تا دست خالی جلوی پاتکِ یک تیپ را بگیرد. میگویم قصه چون بعضی از صحنههایش حتی در هندیترین فیلمها و کلیشهایترین حکایت هم نمیگنجد اما این چیزی از واقعی بودنشان کم نمیکند. همهی اینها جلوی چشمم اتفاق افتادهاند؛ از ظهر 18 اسفند 1362 تا ظهر 19 اسفند 1362. از مرز جفیر تا جزیرهی مجنون. در این بیستوچند ساعت، چیزهای زیادی در ذهن من تغییر خواهد کرد، آدمهایی تصویرشان دگرگون خواهد شد؛ یحیی یوسفی، علیرضا نوری و من که تا مرز مردن رفتم، ماندم و برگشتم.
گردان ابوذر جزو نیروهای پشتیبان عملیات خیبر بود. از زنجان رفتیم پادگان انرژی اتمی اهواز و بعد، پشت دژ مرزی جُفیر. عملیات یکی دوهفته قبل در هورهای آنطرف مرز شروع شده بود و میدانستیم که بهزودی اعزام خواهیم شد اما از زمان دقیقش خبر نداشتیم. برای آمادگی، هر شب چهار پنج ساعت یکنفس در گلوشل راه میرفتیم و صبح که برمیگشتیم سنگر، تا ظهر مثل جنازه میافتادیم. تا یک روز که بعد از برگشتن از رزم شبانه، دیدیم چندتا آیفا آمدند و یک نفر پیاده شد و گردان را جمع کرد و گفت دوساعت دیگر، ناهار را میخوریم و راه میافتیم سمت خط.
ما نزدیک سیصدنفر بودیم. هر هفتهشت نفر سوار یک قایق شدیم و راه افتادیم و از دوردست صدای تیراندازی میآمد.
زیاد طول نکشید که راز سکوت را فهمیدیم. عملیات اصلی در جزیرهی جنوبی جریان داشت و ما آمده بودیم به مجنون شمالی. غروب بود. نیها کمی جلوتر تمام میشد و جا به یک جادهی خاکی میداد. بیسیمچی گردان شروع کرد به کسب تکلیف و ما هم نماز خواندیم و نفری یک کنسرو و کمی نان خشک برای شام گرفتیم. خورده و نخورده، دوتا کمپرسی بنز دهتن آمدند و ما پشتشان سوار شدیم و راه افتادیم. از آن پشت، بیرون را نمیدیدیم. فقط میدانستیم که داریم جادهای را همینطور میرویم. شب شده بود. دوروبرمان هنوز خبری نبود اما از دوردست چیزی شبیه صدای گنگ رعد میآمد. سر چرخاندم سمت صدا و دیدم در افق، یک نقطه نورباران است؛ از زمینش نور بلند میشود و از آسمانش هم نور می بارد. جنگ آنجا بود، در جزیرهی جنوبی و ما انگار داشتیم نزدیکش میشدیم.
سر یک دوراهی، وقتی فرماندهمان پیاده شد تا از یک سنگر خودی آدرس بگیرد، دو خمپاره، کاملا کور و تصادفی خورد بغل ما و ترکشهایش سایید به دیوارههای کمپرسی و فرمانده که فکر میکرد لو رفتهایم، دستور پیاده شدن داد. پایین آمدیم و دستههای خودمان را پیداکردیم. یک گروهان جدا شد و دو گروهان دیگر که من هم جزوشان بودم، دنبال فرمانده روی حاشیهی جاده راه افتادیم. جاده از وسط هور رد میشد؛ چپ و راست، باتلاقی بود با نیهای کمپشت و پراکنده، پر از خمپارهها و موشکهای عملنکرده. روبهرو، در امتداد جاده، زمین صاف بود و تا دوردستها، تا همان نقطهی نورباران، دید داشت. هوا تاریک شده بود اما یک هواپیمای عراقی در ارتفاع خیلی زیاد، همینطور دور میزد و بیستدقیقه یکبار منورهای چتردار دوازدهتایی میریخت که پایین آمدنشان تقریبا بیست دقیقه طول میکشید. اطرافمان، مثل گرگومیش دم صبح روشن بود و چون روی جاده کاملا دید داشت باید به ستونِ یک، از شانهی باریک و شیبدار جاده میرفتیم که پایینتر بود. سر راه، هر از گاه سنگری میدیدیم که چندنفر از نیروهای خودی داخلش خوابیده بودند، یا دراز کشیده بودند و خستگی یک هفته جنگ را درمیکردند. از ما میپرسیدند کجا میروید؟ و ما میگفتیم جلو. هم سوال آنها برای ما عجیب بود، هم جواب ما برای آنها، اما فرصت توقف و گفتوگو نداشتیم.
در رزمهای شبانه، به تجربه فهمیده بودم که در حرکتِ به ستون، بهتر است جزو نفرات جلو باشم. فرمان استراحت و حرکت از نفر اول شروع میشود، بنابراین میتواند منظم بدود و آسوده استراحت کند. اما همینطور که فرمانها نفربهنفر در امتداد ستون عقب میروند، تاخیرها ثانیهثانیه روی هم انباشته میشوند و نفر آخر انگار همیشه در حال پر کردن فاصلهای است که تمام نمیشود. تا مینشیند میگویند بلند شوید و هیچوقت مجال استراحت پیدا نمیکند.
آن شب افتادم آخر صف. پشت سر کسی که وزنش زیاد بود و خسته بود و نمیتوانست راه برود. همه بیخواب و خسته بودیم و بدن آدم خسته، حتی در حال حرکت، راهی برای استراحت پیدا میکند؛ یک جور سیستم اتوپایلوت که چیزی را بهعنوان هدف حرکت نشانه میگیرد تا نیاز به نیروی ذهن و حواس را به حداقل برساند. برای رانندهی خسته، این نشانه، چراغ قرمز پشت ماشین روبهرویی است و برای من، لکهی سفیدی که روی کولهی نفر جلو میدیدم: پرِ چفیهاش بود که برای من حکم راهنما را داشت؛ وقتی به راست یا چپ منحرف میشد، میپیچیدم و وقتی پایین میرفت، بیاختیار دراز میکشیدم و بلافاصله چشمهایم را میبستم. تقریبا هر بیست دقیقه، پنج دقیقه استراحت میدادند اما چون بچهها خواب میرفتند و جامیماندند، پنج دقیقه تا به آخر صف برسد، میشد چند ثانیه. راه طولانی بود و کمکم هر کس که دراز میکشید موقع بلند شدن چیزی جا میگذاشت و موشکهای آرپیجی هی کمتر و کمتر میشد.
صداها و تصویرها آرامآرام تغییر کرد. از جایی، در سنگرهای کنار جاده دیگر کسی نبود و فرمانده گفت در سکوت حرکت کنید. جلوتر رسیدیم به چند جنازهی عراقی و بعد به جایی که مسیر، پر از جنازههای غلتیده از روی جاده بود. صدای گلولههای پراکنده، واضحتر میشد و حوالی سه صبح، بعد از چهار ساعت راهپیمایی، دیگر میشد تشخیص داد که منبع صدا، یک دوشکا است و زیاد هم با ما فاصله ندارد. دوشکا فقط به طرف کانالهای سمت چپ ما شلیک میکرد و گلولههای رسام بلندش، سیاهی فضا را میشکافت. ما را هنوز ندیده بودند و فکر هم نمیکردند که کسی از حاشیهی باریک کنار جاده به آنها حمله کند.
فرمانده دستور توقف داد که کسب تکلیف کند و چند نفری که نزدیک بیسیمچی نشسته بودیم، شنیدیم به فرمانده گفتند از تانک سوخته جلوتر نروید. بیاختیار گردن کشیدیم و دیدیم که دویست متر از تانک رد شدهایم. فرمانده گفت ساکت باشید. آسمان 19 اسفند هنوز تاریک بود.
تشنگی چند ساعت بعد توی راه سراغمان آمد. آب قمقمهها همان چندکیلومتر اول تمام شده بود و گفته بودند چون عراق شیمیایی زده، از آب برکهها هم نخوریم. وقتی بعد از دوازده کیلومتر راهپیمایی، دویست متر جلوتر از تانک سوخته، در سکوت منتظر تصمیم فرمانده بودیم، دوتا از بچههای گردان طاقتشان تمام شد. گفتند مرگ یکبار، شیون یکبار. تشنه که نمیتوانیم بجنگیم. رفتند کمی جلوتر، جایی که آب به نظر تمیزتر میآمد، اسلحهها را گذاشتند زمین و آب خوردند اما موقع برگشتن اسلحهشان را اشتباه برداشتند؛ یکی انگشتش را با خیال راحت گذاشت روی ماشهی اسلحهای که ضامنش کشیده نبود و ناگهان رگبار گلوله، آسمان را شکافت.
تمام گردان بیاختیار برگشتیم طرف دوشکا که همچنان کانالهای سمت چپ ما را میزد. دوشکا چند لحظه ساکت شد و بعد شلیک کردن را از سر گرفت؛ این بار رو به ما، درست رو به ما. میگویم «درست» چون ما ستونی بودیم در امتداد لولهی دوشکا و بنابراین هر گلوله از یک، دو یا سه نفر میگذشت. فریادها بلند شد به آسمان، همه چسبیدند به زمین و من برای اولینبار در جبهه صدای عراقیها را شنیدم. صدای فرماندهشان بود که سر نیروهایش داد میزد. داشت بیدارشان میکرد.
فرمانده گفت سنگر بکنید. تیر مستقیم و مدام میآمد و نمیشد بلند شد. همینطور که در شیب دراز کشیده بودیم، خاک را با کلاه از زیرمان کندیم و رد کردیم پایین تا شیاری درست شد و خزیدیم داخلش. تازه پناه گرفته بودیم که دوشکا دوباره ایستاد. چند لحظه همهجا ساکت بود، بعد صدای سوت آمد و یک منور درست بالای سر ما روشن شد. آرام توی هوا رقصید و در یک متری من فرود آمد. بعد باران خمپاره همراهِ رگبار دوشکا شروع شد. فرمانده سه آرپیجیزن را صدا کرد تا دوشکا را خاموش کنند اما نتوانستند. دو نفر خطا زدند و یکی هم ترسید و جلو نرفت. جوان تکتیراندازی آرپیجی را از او گرفت و در تاریکی رفت جلو و باز برگشت و پرسید ضامنش کجا بود؟ و آرپیجیزن برایش توضیح داد و او دوباره در تاریکی ناپدید شد. شلیکش را دیدیم که البته به دوشکا نخورد، ولی خودش برنگشت.
موشکها همه از بالا و راست و چپ دوشکا میگذشتند. شلیک کردن با کلاش هم فایدهای نداشت چون در تاریکی، چیزی جز آتش دهانهی دوشکا پیدا نبود. نمیدانستیم دقیقا با چی طرفایم؛ یک سنگر؟ یک گردان؟ یک هنگ؟ یک تیپ؟ زیر باران گلوله و خمپاره، زمینگیر شده بودیم و کاری جز دعا و انتظار از دستمان برنمیآمد. نماز صبح را همانطور درازکش در سنگرها خواندیم و سپیده که زد، بالاخره توانستیم روبهرو را ببینیم؛ دوشکا فقط پنجاه متر با ما فاصله داشت اما این، بدترین قسمت ماجرا نبود. از جایی که جاده به دوشکا میرسید، برکهی آب تمام میشد؛ زمین صاف و یکپارچه بود، و پر از تانک.
زیر باران مرگ، نترسیدن یا حتی ادای نترسیدن را درآوردن، کار راحتی نیست اما فرماندهی ما در تمام مدت تیراندازی، یک لحظه هم سنگر نگرفت. مدام در رفتوآمد بود و حرف میزد و امید میداد؛ میگفت نگران نباشید. الان درست میشود. تو برو آنجا بایست، تو بیا اینجا انگار وضعیت کاملا عادی است و هیچ اتفاقی قرار نیست بیفتد. دائم ترکش میخورد اما زخمها را با چیزی میبست. یکی از آرپیجیزنها هم همینطور. در زنجان، نانوا بود و بدن باریک و ریزهای داشت ولی اصلا کوتاه نمیآمد. هی میرفت جلو آرپیجی میزد، هی تیر و ترکش میخورد، هی جای تیر و ترکش را میبست و دوباره از نو. آرپیجیها البته به تانکها نمیخورد. نه مال او و نه مال بقیه. فاصله زیاد بود و اگر هم میخورد، کمانه میکرد. تانکها رویینتن و آسیبناپذیر، صف کشیده بودند؛ یک لحظه دودی از دهانهشان بیرون میآمد و لحظهی بعد، خاکریز و سنگر اطراف ما روی هوا میرفت. دوشکا هم بود و همینطور خمپاره و کاتیوشا و گاهی هلیکوپتر و ما فقط چندتا آرپیجی داشتیم که موشکهایشان کمکم داشت تمام میشد و جای خالی آنها که در راه مانده بود، به چشم میآمد.
همانجا بود که دیدمش. دیدم کسی آن بالا رو ی جاده، در معرض تیر مستقیم دارد با جعبههای مهماتِ رها شده ور میرود که از داخلشان آرپیجی دربیاورد. فکر کردم این دیوانه دیگر کیست و خوب که نگاه کردم دیدم علیرضا است، علیرضا نوری. همان همکلاسی بدقلقی که فکر میکردیم فقط اهل حرفزدن و موعظه کردن است. بعد از آن ماجرای موقعِ اعزام، کمی دیرتر آمد اما توی جبهه هم دستبردار نبود. هی گیر میداد که چرا آن کار را میکنید، چرا این کار را میکنید. پابهسنگذاشتهها زورشان میآمد که یک الفبچه اینطور امرونهی کند و طولی نکشید که آنها هم در احساس ما نسبت به او شریک شدند.
و حالا این همان علیرضا بود. من جرات نمیکردم از پناه سنگر بیرون بیایم و او آن بالا داشت برای خودش رژه میرفت. واقعا عین خیالش نبود. حتی وقتی هلیکوپتر عراقی آمد بالای سرش، برگشت و انگار که پرندهای چیزی باشد، با کلاش چندتا گلوله به طرفش شلیک کرد و دوباره مشغول جعبهها شد. وقتی آرپیجی به دست از جاده پایین آمد، از کنار هر سنگری که میگذشت، بچهها یک لحظه بیرون میآمدند و صورتش را میبوسیدند و برمیگشتند داخل. همه احساس گناه میکردند که چرا آنطور دربارهاش فکر کردهاند ولی علیرضا به این بوسهها هم توجه نمیکرد. همینطور میرفت و میآمد. داد میکشید. جیغ میزد. امرونهی میکرد. «آنجا را باید بگیریم. اینجا را باید پر کنیم. یک وقت از آن سمت نیایند جلو» درحالی که فرمانده کس دیگری بود. متحول نشده بود. ادا هم درنمیآورد. خودش بود و خودش واقعا شجاع بود.
شجاعتِ تنها جلوی تانک و هلیکوپتر زیاد دوام نمیآورد. علیرضا شهید شد. خیلیها شهید شدند؛ از زخمهای کاری و معمولی. امدادگر نداشتیم و فاصلهمان با عقبه زیاد بود و برگشتن زیر آن آتش، محال بهنظر میآمد. مجروحها روی زمین میماندند و از خونریزی یا ترکشهای بعدی شهید میشدند. خبری هم از نیروی کمکی نبود. گیر افتاده بودیم و انگار تا لحظهی مردن کاری جز انتظار از دستمان برنمیآمد.
فرمانده هنوز محکم بود. یک لحظه آمد بالاسر ما که در سنگرهای تنگمان چپیده بودیم ایستاد و به ترکی حرفی از امام حسین(ع) نقل کرد. یادم نیست چی بود اما تاثیرش را گذاشت و وقتی پشتبندش گفت برویم جلو، همهچیز را فراموش کردیم. بلند شدیم و زیر باران گلوله، دویدیم رو به جلو و همینطور دیوانهوار رفتیم و رفتیم و یکجایی آنقدر شلیک تیرها به سمتمان زیاد شد که چندنفری خودمان را انداختیم در شکافی که آب، کنار جاده درست کرده بود. سرم را که بلند کردم دیدم چیزی به دوشکا نمانده. کمی جلوتر، تکتیراندازی که چند ساعت قبل با آرپیجی رفت جلو، همان که پرسید «ضامنش کجاست»، ساکن و بیجان روی زمین دراز کشیده بود و با آرپیجی خالی، هنوز دوشکا را نشانه گرفته بود. پشت سرم را که نگاه کردم دیدم همهی آنها که با ما دویده بودند، یا تیر خوردهاند یا افتادهاند و ما پنجاه متر از آخرین نفر جلوتریم.
چهارنفر بودیم. من و کشاورز میانسالی از روستاهای زنجان و یک آرپیجیزن با کمکش. آرپیجیزن دوتا موشک داشت که زد و فایده نکرد و نشست. تفنگ نداشتند و بعد از تمامشدن موشکها هر دو بیکار شدند. آفتاب بالا آمده بود و عراقیها ما را دیده بودند و بیامان شلیک میکردند. به بغل دستیام گفتم اگر یک سرباز عراقی سینهخیز از روی جاده بیاید و کلتش را بگذارد بالای این شکاف، هرچهار نفر مجبوریم تسلیم شویم. بچهها هم که دستکم پنجاهمتر از ما عقبترند. حداقل هر چند وقت یکبار بلند شویم و شلیک کنیم. قبول کرد. سیگاریِ تیری بود و یک نخ قاچاقی با خودش آورده بود. روشن کرد و وسط آن هولوولا گذاشت گوشهی لبش. گفتم الان چهوقت سیگار کشیدن است؟ گفت تا تو بزنی، تمام شده. بعدش من میزنم. گفتم باشد. تفنگ را گذاشتم روی رگبار و سعی کردم کل ماجرا را در ذهنم تصور کنم. فکر کردم حتما ما را موقع پریدن در شکاف دیدهاند و منتظرند سر بلند کنیم. پس باید سریع بلند میشدم، میدیدم، هدف را پیدا میکردم، میزدم، مینشستم و همهی اینها نباید بیشتر از چند ثانیه طول میکشید.
نفسم را در سینه حبس کردم و تا بلند شدم دیدم پانزده شانزده عراقی دارند میدوند به سمت ما. نشانه رفتم و دستم را روی ماشه گذاشتم و دیدم که ریختند روی زمین. اینکه تیر خورده بودند یا فقط خیز رفته بودند، نه قابل تشخیص بود و نه زیاد اهمیتی داشت. سریع نشستم و زدم به پای رفیقم و گفتم بلند شو، دارند میآیند. سیگارش هنوز تمام نشده بود. گفت باشد و پک سنگینی زد و سیگار را گذاشت یک گوشه روی زمین که بقیهاش را بعد بکشد. تفنگ را گذاشت روی رگبار، بلند شد و افتاد. قبل از اینکه بتواند چیزی ببیند. قبل از اینکه حتی درست بایستد. من به اندازهی دو فریم صورت خونآلودش را نگاه کردم و دیگر نتوانستم. آرپیجیزن وحشت کرده بود و کمکش داشت اشک میریخت و سیگار هنوز برای خودش گوشهی سنگر میسوخت. فکرکردم کارمان تمام شد؛ من که دیگر جرات بلند شدن و شلیک کردن ندارم. عراقیهایی هم که داشتند میآمدند، حداقل یکیشان جان به در برده و الان است که بیاید با یک نارنجک کارمان را بسازد.
بعد دیدم همان نانوای نترسِ آرپیجیزن دارد به سمت ما میآید. تقریبا همهجایش را پارچه بسته بود و همین که رسید به ما یک تیر دیگر هم به پهلویش خورد. افتاد توی سنگر و گفت نگران نباشید. چیزی نیست. الان میبندمش. الان درستش میکنم. بعد دیدم فرماندهی دسته با پیشانی و دستِ بسته دارد به سمت ما میآید. رسید و خودش را انداخت توی شکاف و گفت شما اینجا چهکار میکنید؟ چرا اینقدر جلو آمدهاید؟ گفتم نیمساعتی هست گیر افتادهایم. گفت نترسید. من پوشش میدهم، شما برگردید عقب. گفتم بلند شویم، میزنند. گفت خب بلند نشو، غلت بزن. دیدم خوب میگوید. او شروع کرد به شلیک و من شروع کردم به غلتیدن و عقب رفتن روی شیب شانهی جاده و در حال چرخیدن به این فکر میکردم که حرکتم را دقیق محاسبه کنم و موقعی بلند شوم که رسیده باشم به اولین سنگر و بتوانم سریع بپرم داخلش. تا سنگر حدود پنجاه متر فاصله بود. غلتیدم و غلتیدم و یک لحظه احساس کردم همینجاها باید باشد اما تا بلند شدم دنیا دور سرم چرخید. فکر همهجا را کرده بودم غیر از مشکل گوش میانی که گاهی با سرگیجههای شدید سراغم میآمد.
برای عراقیها لابد منظرهی مفرحی بود. مثل یک هدف احمق ایستاده بودم وسط و گلولهها و ترکشها از اطرافم رد میشد و در تصویر پانورامایی که دور سرم میچرخید، میدیدم که همه میگویند: «بیا- بیا.» و من نمیتوانستم. میخواستم بروم سمتشان ولی شیب زمین مرا میکشاند به طرف مقابل. تلوتلوخوران رفتم و با صورت افتادم داخل گلولای باتلاق و تمام چیزهایی که آویزانمان بود ـ بند حمایل، اسلحه، خشابها و جاخشابیها، نخها و ریسمانها، ـ همه رفت توی گل و پیچید به هم. اول دست بردم توی گل که اسلحه را بردارم اما پیدا نمیشد. بارانِ گلوله میبارید و بچهها از پشت هی میگفتند ول کن بیا توی سنگر. بالاخره بیخیال اسلحه شدم اما همهچیز آنقدر به همهجا گیر کرده بود که نمیتوانستم بلند شوم. نخها و ریسمانها و اتصالها و آویزها را با مکافات باز کردم و پریدم داخل سنگر. حواسم که جا آمد، دیدم نانوا و فرمانده و آرپیجیزن و کمکش هم برگشتهاند. دیدم خیلی از بچههایی که آخرینبار مجروح دیده بودمشان، شهید شدهاند. دیدم پیرمردی در سنگر دراز کشیده و ساکت و آرام به آسمان نگاه میکند؛ گلوله شکمش را سوراخ کرده بود و همینطور ازش خون میرفت. یکی از بچهها گفت برو از سنگر آخر، اسلحه بردار، پیرمرد را هم با خودت ببر. با اینکه توانش را نداشتم گفتم باشد اما تا خواستم بلندش کنم، گفت تو را به خدا به من دست نزن. جایم خیلی خوب است. هیچ دردی هم ندارم. انگار کلا از فضای اطرافش جدا شده بود. چون نمیتوانستم بلندش کنم، ته دلم خوشحال شدم اما بقیه گفتند نه ببرش. اینبار پیرمرد همهمان را قسم داد که بگذاریم آنجا بماند و دیگر کسی اصرار نکرد.
از سنگر پریدم بیرون و چند قدم جلوتر دیدم یکی از بچهها ترکشی به کنار سرش خورده. زخمش عمیق نبود اما موج گرفته بودش و همینطور تلوتلوخوران جلوی گلولهها میرقصید. فکر کردم اینیکی را میتوانم نجات بدهم. سریع زیر بغلش را گرفتم و داشتم دنبال خودم میکشاندم عقب که یک خمپاره، چهار پنج متر جلوتر زمین خورد. پرتاب شدم آسمان و بعد با تمام وزن از پشت خوردم به زمین و صحنه با یک فیداوت سریع، سفید شد. بچه که بودم یکبار طناب تابی که به درخت چنار خانهمان بسته بودیم پاره شد و من با کمر خوردم زمین و چند لحظه احساس کردم توان تکان خوردن ندارم. آنجا یادش افتادم. نمیتوانستم تکان بخورم ولی فکر کردم این هم مثل تاب است. الان درست میشود. الان ماهیچههایم به کار میافتند. اما هرچه صبر کردم اتفاقی نیفتاد. هرچه چشمهایم را باز و بسته کردم، چیزی ظاهر نشد. سفیدیِ پاک و محض بود و بدنم را حس نمیکردم.
اما برای من یک وجه شخصی داشت. صبح آن روز، 19 اسفند 62، وقتی معلوم شد با یک دژ طرفایم، وقتی دیدم بچههای گردان یکییکی دارند شهید میشوند، وقتی فهمیدم ما قرار نیست جایی را بگیریم و فقط آمدهایم یک تیپ زرهی عراق را مشغول کنیم تا نیرو برسد، مطمئن شدم اینجا آخر خط است. اینجا زندگی تمام میشود. من در هفدهسالگی تمام میشوم. در اینها شکی نداشتم. سوالم این بود که آن لحظه کی و چطور فرا میرسد؟ الان، که سنگر گرفتهام؟ الان، که دارم جلو میدوم؟ الان، که بلند شدهام شلیک کنم؟ الان، که دارم عین دیوانهها دور خودم میچرخم؟ کی؟ چه شکلی؟ وقتی بیحرکت افتاده بودم روی زمین و جهان سفید بود و آسمان خیالِ برگشتن نداشت، یک لحظه با خودم گفتم آها! پس این شکلی است. احتمالا همهچیز تمام شده و من بیخود تلاش میکنم. بیخود منتظرم که تصویرها برگردند و ماهیچهها دوباره از ارادهی من فرمان ببرند. و همان موقع، فیلم روی پردهی سفید افتاد.
من از بچگی دوست داشتم سینماگر شوم اما بعید میدانستم اتفاق بیفتد. در هنرستان، برق میخواندم که ربطی به هنر نداشت. بعضی از همکلاسیهایم نقاشی میکردند یا سازی میزدند و من هیچکدام از این ذوقها را هم نداشتم. حتی قصهگوی خوبی هم نبودم ولی اینها چیزی از علاقهام کم نمیکرد. راهنمایی که میرفتیم، در کلاسهای مسجد، دو تا نمایش اجرا کرده بودم و همینقدر میدانستم که کارگردانی را بیشتر از بازیگری دوست دارم. بعد مجلهی فیلم درآمد که در زنجان فقط یک دکه در سبزهمیدان آن را میآورد و من آخر ماهها کارم این بود که از خانه هی پیاده بروم تا سبزهمیدان و از صاحب این دکه بپرسم مجلهی فیلم آمده یا نه. دوست داشتم اولین نفری باشم که مجله را میخرم. وقتی مجله بالاخره دستم میرسید، دو روز خلوت میکردم و مینشستم به خواندن؛ از اول تا آخر و بعضی مطالب را دو سهبار. مثل خیلیهای دیگر، برای من هم «فیلم» تنها روزنه به آن آرزوی دور و دراز بود.
آنجا روی خاک مجنون، اولین تصویری که از ذهنم گذشت این بود که مجلهی فیلم آمده و من نیستم که بخرم. فکر کردم پیرمرد دکه با خودش میگوید یکی بود میآمد اینجا مجلهی فیلم میخرید، چرا دیگر نمیآید؟ بعد یادم آمد که پدرم سفرهی هفتسین خیلی برایش مهم بود و فکر کردم چند روز دیگر عید است و خانواده سر سفره نشستهاند و من نیستم. بعد هنرستانمان یادم افتاد و جای من که سر کلاس خالی بود. همهی این «نبودن»ها، همهی این «خالی»ها یکییکی از جلوی چشمم گذشت و ناگهان احساس کردم آمادهی مردن نیستم. احساس کردم هفده سال خیلی کم است. احساس کردم حتی اگر به هیچکدام از آرزوهایم نرسم، اگر هرگز رنگ سینما و فیلم ساختن را نبینم، اگر یک آدم خیلی عادی و معمولی باشم ولی «باشم»، چقدر خوب است و ته دلم گفتم: «میشود یک فرصت دیگر به من بدهی؟» همهی اینها شاید چند ثانیه طول کشید.
نور آمد، صدا آمد، تصویر آمد، در آسمان رد آرپیجیها و خمپارهها را دیدم و فهمیدم که زندهام. یک نفر داشت داد میزد که حالت خوب است؟ جای دیگرت هم مجروح شده؟ گفتم خوبم. نگاه کردم دیدم بازو و کمر و زانوی چپم ترکش خورده. جراحت بازو و کمر خیلی جدی نبود اما از زانویم بهشدت خون میرفت. کمکم کرد هرطور بود بلند شوم و بعد گفت تا پایت گرم است بدو. کسی نیست عقب ببردت. بدو و خودت را به یک جایی برسان وگرنه مثل بقیه میشوی. به کسی هم که قبل از خمپاره، زیر بغلش را گرفته بودم همین را گفت. یک ترکش خورده بود و هوشوحواسش کمی سرجا آمده بود. گفت نمیآیم. میفهمید دویدن خطرناک است. انفجارها آنقدر زیاد بود که اگر میخواستی سرِ هرکدام خیز بروی، باید کلا خیز میرفتی و دیگر نمیتوانستی بلند شوی.
یک نگاه به مسیر انداختم و شروع کردم به دویدن. از یک جایی دیگر برای هیچ انفجاری خیز نمیرفتم. خون توی پوتینم جمع شده بود و شلپشلپ میکرد ولی هنوز گرم بودم و درد زیادی احساس نمیکردم. نمیدانستم تا کجا میتوانم ادامه بدهم و نمیدانستم آخر این مسیر، اگر به آخرش برسم، چهچیزی انتظارم را میکشد. شب قبل، بیشتر از ده کیلومتر پیاده آمده بودیم و واضح بود که نمیتوانستم همهی این راه را برگردم اما سعی میکردم به اینها فکر نکنم و فقط بدوم. شده بودم مثل دوندههای مسابقه و توی راه هر کس از بچهها مرا میدید میگفت: «بدو. تا میتوانی بدو.» تنها راه برگشت همان بود و جلوتر چندتا مجروح دیگر هم اضافه شدند. بعضی تندتر میدویدند و بعضی کندتر و بعضی هم یک جایی توانشان تمام میشد و میماندند. نمیدانم چقدر طول کشید، نمیدانم چقدر دویدم، شاید چهار کیلومتر، شاید پنج کیلومتر، اما درد یواشیواش بیشتر شد و بعد احساس کردم استخوانهای زانویم دارد روی هم ساییده میشود. احساس کردم دیگر نمیتوانم. احساس کردم الان است که از حال بروم. الان است که دنیا دوباره سفید شود.
و ناگهان او را دیدم. مثل یک فرشته با لباس بهداری سپاه نازل شد. گفت: «سید، چی شده؟» ولی منتظر جواب نماند. سریع مرا نشاند، پوتینم را باز کرد، خونها را خالی کرد، شلوارم را پاره کرد و زیر آن آتش شدید، زانویم را بست. در تمام مدت قربانصدقهام میرفت ولی من حتی یک کلمه هم نمیتوانستم بگویم. فقط مات و مبهوت به چهرهاش نگاهمیکردم. به چهرهی سیدیحیی یوسفی.
در هندیترین فیلمها و کلیشهایترین حکایتها هم نمیگنجد؛ که رفته باشی جنگ و مجروح شده باشی و خونین و بیرمق و بیپناه، در اوج استیصال و همسایگی مرگ، ناگهان برسی به رفیقی که در حقش بدی کردهای و باعث اخراجش شدهای و او نوازشت کند و زخمت را ببندد و بعد با جثهی نحیفش هیکل لَخت و سنگین تو را کول بگیرد و ببرد بگذاردت پشت ماشین و بفرستدت عقب و خودش نیمساعت بعد شهید شود.
آتش آنقدر سنگین بود که ماشینها نمیتوانستند بایستند؛ میآمدند تا جایی و موقع دورزدن، مجروحها میپریدند پشتشان. سیدیحیی مرا تا کنار ماشینها برد و پرت کرد پشت یک تویوتا و بعد در گردوغبار پشت سرمان گم شد. دیگر ندیدمش. حتی نتوانستم از او تشکر کنم یا معذرت بخواهم. حتی نشد که بگویم خداحافظ. پشت تویوتا در راه برگشت، آنقدر به من احساس حقارت دست داد که داشتم دیوانه میشدم. توی گروهان، لابد بهخاطر هیکلم فکر میکردند که آدم شجاعی هستم و حالا عکسش ثابت شده بود. با خودم عتاب میکردم که مگر بقیه مجروح نمیشدند؟ مگر زخمشان را نمیبستند؟ تو چرا مثل آنها جراحتت را نبستی و نماندی؟ صحنهی دویدنم را در آن وضعیتِ وحشتزده و عرقکرده با لباسهای گلی و پای خونی تصور میکردم و با خودم میگفتم آنها که مرا دیدند چه فکری کردند؟ و آن معاملهی احمقانه با خدا، که فقط بگذار «باشم». چرا فکرش از ذهنم گذشت؟ و آن گمانها و داوریها دربارهی علیرضا و سیدیحیی، که یکی آنطور از خودش شجاعت نشان داد و دیگری در بدترین لحظه به فریادم رسید. فکر کردم کاش یحیی آن لحظه آنجا نبود. کاش ندیده بودمش و شرمندهاش نمیشدم. ماشین تختگاز در جاده میرفت و این فکرها دست از سرم برنمیداشت. چقدر روی خودم حساب کرده بودم و چقدر آدم الکیای از آب درآمده بودم.
ماشین ما را جایی که مثلا باند هلیکوپتر بود پیاده کرد و خودش بهسرعت برگشت. آنقدر به طرف هلیکوپترها تیر مستقیم شلیک میشد که کسی نمیتوانست به زخمیها کمک کند و باید خودشان، خودشان را داخل هلیکوپتر میکشیدند. من هم به زحمت سوار شدم. پایم کاملا از کار افتاده بود و با کمترین تکانی نالهام به هوا میرفت. هلیکوپتر بلند شد و چند لحظه بعد، دوباره زمین بود و آمبولانس و جادهی اهواز و ایستگاه راهآهن و قطارپر از مجروح هلالاحمر که در تاریکی شب، گردنههای لرستان را بهسرعت میرفت. دو شب بود که نخوابیده بودم. توی کوپه، به عبور تند کوهها از پشت پنجره خیره میشدم و چشمهایم روی هم میافتاد اما ده دقیقه بعد از خواب میپریدم. کابوس جنگ میدیدم. کابوس اتفاقی که برایم افتاده بود. اینکه من همه را تنها گذاشتم و برگشتم.
ما را اراک پیاده کردند اما بیمارستانها آنقدر پر بود که یک عصای زیر بغل دستم دادند و گفتند برو شهرِ خودت، معالجه کن. با اتوبوس مجروحان تبریز تا زنجان رفتم و ساعت یک نصف شب 21 اسفند، سر کوچهی سیدلر از اتوبوس پیاده شدم. نیمساعت طول کشید تا برسم جلوی در خانه. درد داشتم و پیراهن و شلواری که در اراک داده بودند، کفاف زمستان زنجان را نمیداد. زنگ را زدم و تا آقام از آن سر حیاط برسد، عصا را کنار گذاشتم و سعی کردم روی پای خودم بایستم که نترسد. در را که بازکرد گفت مجروح شدی؟ گفتم از کجا فهمیدی؟ گفت از لباسهایت. و تازه یادم آمد که پدرم مسؤول ستاد مجروحین زنجان است و هر روز به چند نفر از این لباسها میپوشاند.
شب عید و لحظهی تحویل سال را سر سفره و کنار خانواده بودم. صبح عید، صدوبیست شهید را در زنجان تشییع کردند. همرزمهای من بودند. همانها که در حاشیهی آن جاده، با دست خالی جلوی پاتک یک تیپ را گرفتند و شهید شدند. بچههای مجنون که من اشتباهی میانشان بر خورده بودم.
حسین سبزه صادقی، شاعر و مدیرمسئول نشر «فرهنگ عامه» در گفت و گوی اختصاصی با بردیا امیرتیموری از پیام ما:
توزیع، بزرگ ترین چالش کتاب در ایران است
حسین صادقی معروف به حسین سبزه صادقی، از شاعران، روزنامه نگاران و پژوهشگران مطرح کرمان است. از او که کارشناسی ارشد علوم اجتماعی دارد تاکنون، مجموعه شعر «اشتباه قشنگ بین دو بی نهایت» و دو کتاب «هشت مقاله رضوی» و «جرات پروانه شدن» منتشر شده است.
سبزه صادقی که سابقه سردبیری نشریات فردوس کویر و رودبارزمین را در کارنامه خود دارد و دو دوره هم عضو شورای مرکزی خانه مطبوعات بوده، در حال حاضر مدیرمسئول نشر «فرهنگ عامه» است. با وی در ارتباط با مصائب و مشکلات نشر کتاب به صحبت نشستیم که در زیر می خوانید:
کار یک ناشر بومی تا چه میزان با ناشری که در تهران فعالیت می کند تفاوت دارد؟
ما صرفا یک ناشر بومی نیستیم. دفتر مرکزی ما در تهران است و ملی هم کار می کنیم.
اما تمرکز اصلی شما روی کرمان است. با توجه به کارهایی که منتشر کرده اید می گویم.
درست است. 60 درصد چاپ کتاب های نشر «فرهنگ عامه» مربوط به کرمان است.
مخاطبان عادی ما شاید چندان با کلمه نشر آشنا نباشند. نشر چه تعریفی دارد؟
چرخه تولید، توزیع و مصرف کتاب. ناشر در این مثلث جا می گیرد. کار ناشر تولید، توزیع و پشتیبانی برای مصرف کتاب است. ناشرهای جهانی هم همین کار را می کنند. مثلا برای پشتیبانی به جهت مصرف کتاب مراسم هایی مثل جشن امضا، نقد و بررسی کتاب را برگزار می کنند.
آیا ناشران کتاب هم سفارش می دهند؟ مثلا به فلان نویسنده بگویند کتابی با این خصوصیات را می خواهیم.
بله. ناشران حرفه ای با توجه به نیاز جامعه در حوزه هایی که کار می کنند سفارش کتاب می دهند. در ایران البته با کتاب سازی روبرو هستیم و متاسفانه مولفه های حرفه ای در ایران کمتر است. مثلا در ایران بیشتر ناشران سفارش ترجمه می دهند و سعی می کنند نیاز مخاطب را با ترجمه کتاب های خوب دنیا برطرف کنند.
اخیرا نشر «فرهنگ عامه» به مدیریت شما کتاب ضرب المثل های جنوب کرمان را منتشر کرده است. این گونه کتاب ها سال ها به تحقیق و صرف زمان نیاز دارد. این کتاب هم سفارشی بود؟ یعنی شما به نویسنده سفارش دادید که چنین کتابی می خواهید؟
نشر فرهنگ عامه اگرچه یک نشر جوان است اما با یک ایده حرفه ای و خاص کار خود را شروع کرده و همانطور که از نامش پیداست به دنبال کار کردن روی فرهنگ عامه اقوام ایرانی است. ایران تنوع فرهنگی زیادی دارد که این تنوع حاصل همزیستی اقوام مختلف است. اقوام کرد، لر، آذری، فارس، گیلک، عرب و بلوچ. برخورد خرده فرهنگ های این اقوام فرهنگ واحد ایرانی را شکل داده است و در شرایطی که کشور ما در حال گذار از سنت به مدرنیته هست، بهترین صادرات، فرهنگ عامه خواهد بود. با نشر فرهنگ عامه می توانیم بهترین صادرات را داشته باشیم. با نشر فرهنگ عامه اعتبار فرهنگی کشور بالا می رود. در همین راستا هم ما پروژه هایی تعریف کردیم. پروژه شعر اقوام ایرانی را سفارش دادیم. این پروژه در چندین جلد منتشر خواهد شد. تاکنون 2 جلد از این مجموعه چاپ شده که یکی به شعرهای محلی جنوب کرمان اختصاص دارد و با عنوان «شروگ ماه» چاپ شده. برای انتشار این مجموعه، آثار برگزیده 30 شاعر را جمع آوری کردیم و با ترجمه زبان معیار، شعر فارسی، گویش رودبار جنوب منتشر شد. کار بعدی ما که در دست انتشار است به شعرهای آذری اختصاص دارد. آثار حدود 130 شاعر آذری زبان را جمع آوری کردیم و کتابی با عنوان «روشنایی در بیات ترک» در 600 صفحه منتشر خواهد شد. شعر کردی و بلوچی را هم سفارش دادیم. در حوزه افسانه ها هم این کار را ادامه می دهیم.
این کارها بیشتر جمع آوری و پژوهشی است و می توان آن ها را صرفا پژوهشی دانست. آیا نشر فرهنگ عامه سرمایه گذاری هم می کند؟
دقیقا ما سرمایه گذاری هم می کنیم. با نویسنده قرارداد می بندیم و درصدی را تحت عنوان حق مولف به وی می دهیم. برای پشتیبانی مصرف کتاب، در همایش ها و مراسم ها این کتاب ها را رونمایی می کنیم. دقت کنید که خرده فرهنگ ها و گویش ها می توانند به تقویت زبان فارسی کمک کنند.از طرف دیگر هم در بحث تهاجم فرهنگی می تواند موثر باشد. ما باید داشته های بومی خود را تقویت کنیم تا با تهاجم فرهنگی مقابله کنیم. مثلا موسیقی کولی های اسپانیا «جیپسی کینگ» تقویت شده که در تمام دنیا شنیده می شود. پس چرا لیکوهای بلوچی نتواند جهانی شود؟ موسیقی بومی ما می تواند تقویت شود. ایده ما کار کردن روی فرهنگ عامه با نشر عناصر فرهنگ عامه است. مثلا غذاهای محلی ایرانی. ما چند جلد کتاب چند زبانه از غذاهای محلی ایرانی را می توانیم چاپ و به دنیا معرفی کنیم. یا بازی های محلی. در کل ما باید فرهنگ شفاهی را مکتوب کرده و در داخل و خارج از کشور و به زبان های مختلف منتشر کنیم.
فکر می کنید چه چالش هایی پیش روی شما است؟
حوزه نشر، یک بیزینس دیربازده است. وقتی روی کتاب سرمایه گذاری می کنید در حالی که نرخ مطالعه در ایران پایین است، پس سرمایه ریسک زیادی دارد. حوزه های دیگر اقتصادی ترند و از این نظر کار ما مشکل است. اما مشکل اصلی و چالش اصلی بخش کتاب، توزیع و پخش است. مثلا ما در کشورمان 3 هزار ناشر فعال داریم اما فقط 20 پخش کننده در کشور فعال هستند. ببینید با این وضعیت چه تعداد کتاب در چرخه توزیع قرار نمی گیرند. هزینه بالای پخش کتاب را هم به این مشکل اضافه کنید. به نظر من توزیع، بزرگ ترین چالش کتاب در ایران است و نیازمند حمایت ملی و دولتی است.
امروز ما کانال هایی در تلگرام داریم که کتاب خانه اند. کتاب ها اکثرا PDF هستند. حتی امروز روزنامه ها را بیشتر در فضای مجازی می خوانند. قشر روزنامه نگار هم این کار را انجام می دهد. آینده کتاب کاغذی چیست؟ آیا با این وضعیت کتاب کاغذی نابود نمی شود؟
ببینید طبیعتا ما هم به سمت نشرهای الکترونیک حرکت کرده ایم و اکثر ناشران حرفه ای ما به این سمت می روند و رفته اند. اما این را در نظر بگیرید لذتی که در خواندن کتاب کاغذی است، باعث می شود کتاب کاغذی بماند. اگرچه که این ها با هم جلو می روند و ناشران هم به سمت نشر الکترونیک می روند.
در حال حاضر خیلی از روزنامه ها دیگر چاپ کاغذی ندارند. روزنامه های مطرحی مثل دیلی تلگراف.
مهم محتوا است نه شکل آن.
خب اگر به سمت نشر الکترونیک برویم، چالش کپی رایت در فضای مجازی بیشتر نمی شود؟
ما اگر بخواهیم با دنیا تعامل داشته باشیم، مجبوریم قوانین کپی رایت را بپذیریم و بالاخره خواهیم پذیرفت.
نه. می گویم با این وضع، حفاظت از حقوق نویسنده سخت تر نمی شود؟
نه. من اینطور فکر نمی کنم. همزمان با رشد فضای مجازی، ما شاهد رشد فکری مردم هم بوده ایم. امروز احترام به حقوق مولف و ناشر بیشتر شده است و فکر نمی کنم ناشران دچار چالش جدی در این بخش شوند.
برنامه های نشر «فرهنگ عامه» برای آینده چیست؟
ما به دنبال این هستیم که بخش عمده نشر ما نشر فرهنگ عامه باشد. مثلا حتی اگر در روانشناسی هم وارد شویم، تم فرهنگ عامه داشته باشد. حتی رمان هایی را چاپ کنیم که تم فرهنگ عامه داشته باشند. مثلا ما در حوزه روانشناسی کتابی با عنوان «اسرار رومی» را به یک مترجم برای ترجمه سفارش داده ایم. این کتاب جزو کتاب های پرفروش در زمینه خود در جهان است. نویسنده، بحث های روانشناسی را با توجه به افکار و اندیشه های مولانا نوشته است. ما این کتاب را برای ترجمه سفارش دادیم و می بینید که تم آن، فرهنگ عامه است.
حرف خاصی اگر دارید، بگویید.
تشکر می کنم از روزنامه پیام ما که جزو رسانه های حرفه ای است. من روزگاری روزنامه نگار بودم و آرزو داشتم روزنامه ای 8 صفحه ای در استان کرمان شکل دهم. خوشحالم که اینچنین روزنامه ای در استان کرمان منتشر می شود.
دربی تهران؛ قرار بود بدون زباله باشد!
چند روز قبل از دربی پایتخت و با همکاری باشگاه پرسپولیس و سازمان مدیریت پسماند، قرار شد به هر هوادار در هنگام ورود به ورزشگاه آزادی، یک کیسه زباله داده شود تا زبالهای چهره صندلی و سکوهای ورزشگاه را پس از بازی زشت نکند. اما اوضاع آن طور که پیشبینی میشد پیش نرفت و کیسههای زباله بیشتر برای در امان ماندن تماشاگران از گزند باد و باران مورد استفاده قرار گرفتند. بعد از بازی یک ورزشگاه ماند و هزاران زباله و دوستداران محیط زیست که تازه کارشان شروع شده بود.
انتشار اولین مجموعه شعر عرفان محمود
بیست و هفتمین عنوان از «منظومه شعر ایرانی» نشر نون منتشر میشود. شاعر این مجموعه که عنوان «بر دیوار غار» را بر روی جلد خواهد داشت، عرفان محمود ست. عرفان محمود متولد 1353 سیرجان و درس خوانده مهندسی عمران است. مجموعه شعر «بر دیوار غار» در نمایشگاه کتاب امسال منتشر خواهد شد.
اسحاق جهانگیری: هیچ نهادی یک دلار پول نفت را به دولت برنگردانده است
اسحاق جهانگیری:
هیچ نهادی یک دلار پول نفت را به دولت برنگردانده است
معاون اول رییس جمهور با اشاره به اهمیت نقش نفت در شدت تحریمهای بینالمللی تاکید کرد که در صورتی که ایران تمرکز بیشتری در تنوعبخشی به فروش نفت داشت، دیگر کشورها نمیتوانستند به راحتی خود را از نفت ایران بیبهره کنند. اسحاق جهانگیری در همایش نفت و اقتصاد دانشبنیان با تاکید بر لزوم ایجاد تنوع در روشهای فروش نفت به شرایط فروش نفت در دوران تحریم اشاره و خاطر نشان کرد: در گذشته نهادها و افراد مختلف از سوی وزارت نفت مامور به فروش نفت میشدند که من میتوانم به صراحت بگویم هیچ نهادی که از وزارت نفت، نفت گرفت تا بفروشد حتی یک دلار پول آن را به دولت بر نگرداند.
وی افزود: این روش روش فروش نفت نیست و بنابراین ما از روز اول گفتیم که فروش نفت با خود وزارت نفت است و هر قدر هم که فشار آوردند بر این موضوع تاکید کردیم. معاون اول رییس جمهور با اشاره به اینکه دولت در سال گذشته تنها 20 میلیارد دلار درآمد نفتی به دست آورده بود، عنوان کرد: سال گذشته یکی از شاهکارهای اداره کشور با توجه به شرایط اقتصادی یعنی ادامهی تحریمها تا بهمنماه و پایین آمدن شدید قیمت نفت بود. جهانگیری با تاکید بر اینکه یکی از مهمترین دستاوردهای اقتصادی سال گذشته ثبات و آرامش بوده است، اظهار کرد: دستاورد مهمتر مثبت شدن تراز ارزی صادرات بدون در نظر داشتن نفت بود. به گفته وی منهای صادرات میعانات گازی سال قبل دو درصد کاهش صادرات و در مقابل 23 درصد کاهش واردات در کشور داشتهایم. معاون اول رییس جمهور این موضوع را یکی از دلایل انجام مذاکره از سوی دشمنان دانست و گفت: خوشبختانه وزارت نفت امسال اولویتهای خود را با توجه به اقتصاد مقاومتی تعیین کرده است. جهانگیری با تاکید بر لزوم افزایش صادرات گازی، پتروشیمی و فرآوردههای نفتی ادامه داد: بهرهبرداری از 12 مجتمع پتروشیمی از برنامههای وزارت نفت طی امسال است. وی با اشاره به فاصله وحشتناک میزان برداشت ایران و قطر از پارس جنوبی گفت: قطر 10 میلیارد دلار، حق ما را از گاز برداشت میکرد و بنابراین ما به اتمام رسیدن پروژه پارس جنوبی تا پایان دولت یازدهم را از اولویتهای خود قرار دادیم.
نگاه پیام ما به ازدواج های اینترنتی در کرمان شیدایی مدرن
نگاه پیام ما به ازدواج های اینترنتی در کرمان
شیدایی مدرن
چندی پیش یادداشتی از مسعود رفیعی طالقانی روزنامه نگار در روزنامهی شهروند مطالعه کردم با عنوان مبتذل “کردن ازدواج، مساله ایناست” که تا همین امروز ذهن من را به خود مشغول کرده بود مسائل جالبی را مطرح میکرد که شاید خیلی از ما هم از این مطالب بیخبریم و یا شاهدان بی عملی هستیم که صرفا حوادث را نظاره میکنیم و هیچ نقشی در کیفیت رخدادها در جامعه نداریم که به قول یکی از دوستان بیطرفی یعنی طرفداری از ظالم چرا که نمیشود برای مثال نظارهگر نزاعی بود و گفت من بیطرفم خوب قاعدتا وقتی کسی کتک میزند، شخصی هم کتک میخورد و بیطرفی یعنی طرفداری از آنکس که مشغول ضرب و شتم است. مسعود طالقانی همکار ما در شهروند در صفحهی اول این مطبوعه چنین نوشته بود:
“ درست است که تجرد در ایران بیاغراق حالا دیگر یک بحران است که ذهن خیلیها، از دولتمردان گرفته تا خانوادهها، را به خود مشغول کرده، اما دستکم این یک بحران را نمیتوان با روشهای مبتذلی که چندسالی است عدهای سودجو به راه انداختهاند، حلوفصل کرد.
به بیان دیگر، اگر تا امروز ما با روشهای عجیب و غریب به مقابله با خیلی از بحرانها رفتهایم، در باب مقابله با تجرد و سوق دادن جوانان جامعه به سمت ازدواج، اگر به آن قبیل روشهای عجیب و غریب متوسل شویم، نتیجه کار آنقدر هولناک میشود که فردا و فرداها، آسیبهای اجتماعی تازهای هم بر آسیبهای پیشین انباشت میشود.
در تازهترین متدهای- بدون تعارف مبتذل- مقابله با تجرد، عدهای از افراد که معلوم نیست از کجا و کی و چگونه کارشناس ایدههای اجتماعی شدهاند، سمینارهایی تحت عنوان ازدواج آسان و صندلی سفید و پیوند پرمهر و … بهراه میاندازند و در قالب آنها با گرفتن وجوهی از عدهای جوان احساساتی، سعی میکنند اسباب آشنایی آنها با یکدیگر را فراهم کنند؛ این جوانان به این اصطلاحا سمینارها میروند، مبالغی برای ثبتنام و حضور در آن مکانها میپردازند و میروند آنجا و روی ماه یکدیگر را میبینند! برگزارکنندگان این به اصطلاح سمینارها هم بادی به غبغب میاندازند که ما داریم به فرهنگ و اسلام و جامعه و … خدمت میکنیم و جوانان ایرانی را میفرستیم خانه بخت! لابد بعد هم جلوی دیگران از خودشان راضی میشوند که با این کار دستکم از بروز فساد در جامعه به اندازه بضاعت خود جلوگیری کردهاند.
در ادامه به آسیبهای برگزاری چنین گردهماییهایی از چند وجه مختلف اشاره میکنیم؛
اول؛ علیرغم اینکه در گذشته مثلا در دهه شصت و هفتاد که ازدواجها بر مبنای نوعی شناخت قبلی خانوادگی، فرهنگی، اجتماعی و تحقیقی بود، امروز با شمار زیادی از طلاقها روبهرو هستیم که زوجهای آن سالها را از هم جدا میکند، پس چه رسد به ازدواجهایی که با برخی شیوههای مبتذل امروزی – نشان دادن صرف و خشک و خالی جوانها به یکدیگر بدون هیچ شناخت فرهنگی قبلی – قرار است انجام شود. ما در دهه هشتاد هم شاهد ازدواجهایی بودیم که با این قبیل روشها اتفاق افتادند و همین حالا شمار زیادی از آنها درحال شکست هستند. روشن شدن موضوع، کار چندان سختی نیست، آمار طلاق در کشور موید این ادعاست.
دوم؛در کجای جهان پیشرفته، کشوری را میتوان سراغ داشت که برای گسترش فرهنگ ازدواج و ضرورت تشکیل خانواده، چنین شیوههایی در آن رایج باشد که امروز این جماعت، به روشهایی این چنین عجیب و غریب متوسل شدهاند؟ کدام کار کارشناسی مطالعه شده برای تشکیل چنین سمینارهایی انجام شده و اگر انجام شده مستندات آن کجاست. چرا امروز کار ما به جایی رسیده که برای انجام ازدواج و تشکیل نهاد خانواده بهعنوان پایهایترین نهاد اجتماعی ایران و اسلام، چنین رفتارها و ایدههای مبتذل/ قشریای درحال انجام و متاسفانه درحال گسترش است؟
سوم؛ به وجود آمدن قارچگونه موسسات با عنوانهای مبتذل ازدواج آسان و … خود نشان از دو مسأله مهم دارد؛ اول اینکه سیاستگذاری اجتماعی و فرهنگی در ایران با مشکلات عدیده روبهرو است و هرکس از راه میرسد خودش را کارشناس جا میزند به ساحت فرهنگ کشور دستدرازی میکند. دیگر اینکه نسل جوانی ایرانی، بیآنکه صاحب تفکر و شناخت دقیق از وضع و هویت خود باشد دارد وارد راهی بیبازگشت در زندگی فردی و اجتماعیاش میشود. بههرحال میدانیم تا کار و روشی، خواهان نداشته باشد، به بار نمینشیند. بعضیها هنوز هم نقد میکنند که مثلا چرا فلانی در ایران به بالاترین مقام اجرایی رسید؟ بدیهی است که آسانترین پاسخ به این پرسش این بود که؛ چون مردمانی بودند که او و روش و منش و مسلکش را حمایت کردند! جوانانی که امروز بدون شناخت و مطالعه عنان و اختیار زندگی فردی و اجتماعی خود را به دست چنین افرادی میسپارند، اگر مقصر اصلی وضع خود نباشند، قطعا مقصر ثانوی این وضع هستند.
چهارم؛ عنوانهایی مثل ازدواج آسان، خود پیشاپیش حکایت از سوءاستفاده از مفهوم ازدواج و نهاد خانواده دارند چرا که ازدواج اساسا مفهومی آسان شدنی نبوده و نیست. مثل این است که بگوییم جنگ صلحطلبانه! ازدواج آن هم با شیوه فرهنگی ما، امری به غایت پیچیده، حساس و قابل تامل است و نمیتوان آن را به آسانی و به شیوه رفع تکلیف برگزار کرد؛ ازدواجی که قرار است آغاز تشکیل نهاد خانواده باشد و این نهاد بعدها باید در مسیر اصلی و سیر تکاملی جامعه نقشی پررنگ ایفا کند. بنابراین در نامگذاری برای شیوههای به ابتذال کشیدن ازدواج هم میتوان فهمید که چقدر این روشها بلاهتآمیز به نظر میرسند.
پنجم؛ وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرده است که مقابله با آسیبهای اجتماعی از طریق گسترش برنامهها و پهناور کردن ابعاد سیاستهای فرهنگی، اولویت اصلی این نهاد برای سال ۹۵ کشور است؛ با این وصف باید پرسید این نهاد فرهنگی دولتی تاثیرگذار، آیا وجود دفاتر موسوم به ازدواج آسان و … را رصد نمیکند و اگر چنین رصدی در کار است آیا با مجوز این وزارتخانه و اسلاف آن است که چنین برنامههایی در کشور درحال برگزاری است؟ اگر پاسخ این سوال مثبت باشد باید با کمال اکراه گفت که ظاهرا ریشههای برنامهریزی غلط در ارکان اصلی اجرایی قرار دارند و باید فکری به حال اصلاح آنها کرد.
و ششم؛ تطویل این بحث در یک یادداشت کوتاه نه به صلاح نزدیک است و نه به صواب، لیکن نباید از اشاره به این پرسش بسیار مهم گذشت که چرا نهاد خانواده و ازدواج در ایران امروز با تحدید و تهدید بیش از پیش روبهرو است و درنهایت در مسیر مقابله با این وضع چه باید کرد؟و …”
امروز در گوگل شهرستان کرمان را جستو جو کردم و دنبال مطلبی دربارهی مشکلات اجتماعی استان میگشتم که با سایتی رویهرو شدم که خودش را اینچنین معرفی میکرد:
احساسات خبرنگاری و پیگیری من هم بر انگیخته شد تا بروم و ببینم جریان این سایت چیست؟
در آغاز سایت از من میخواست که مشخصات فردیام را بدهم و ثبتنام کنم و جالب اینجاست که پس از ثبتنام یک تصویر عجیب دیدم و آن هم عکس پائین بود که توجه شما را به آن جلب میکنم:
خلاصه به هر عذاب وجدانی که بود سوگندنامه را کلیک کردیم و به صفحات بعدی رفتیم و شمارهی تلفن خود را هم برای محکمکاری به سایت دادیم و باتصویری بازهم عجیبتر مواجه شدیم:
و قضیه دائما جالبتر و جالبتر میشد مثلا دریافتیم که یکی از راههای درآمد اینچنین سایتهایی ارسال پیامک است که جزئیات آنراهم در تصویر میبینید:
حالا اینکه ازدواج مسالهای است بسیار پیچیده و در حال حاضر هم متاسفانه سهم طلاق در ایران بالا رفته به جای خود اما این چنین ازدواجها و اینچنین درآمد زاییهای برای واسطههای محبت دیگر حتی در همین شهرما هم که هر از چندی مسائلی عجیب و غریب میشنویم بسیار عجیب است و واقعا تازگی دارد و مهمترین مسالهاین است که آیا این مشاغل هم با نظارت پلیس فتا و وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی فعالیت میکنند و تازه از این مسائل گذشته آیا میشود از این چنین مشاغلی مالیات گرفت و کلا تعرفهی مالیات چنین مشاغلی چیست؟ چرا که از تمام کشور و علی الخصوص از استان کرمان عضو میپذیرند و بواسطهی هر پیام هم مبالغی را از اعضا میگیرند و اصلا معلوم هم نیست که شما مشغول رد و بدل پیام با یک انسان هستید و یا اینکه یک ربات این وظیفه را به عهده و گرفته و در بدبینانه ترین حالت هم همان نگرانی قدیمی پسرهای مجرد (همکلاسی های من از دبیرستان) کماکان اینجا هم به جای خود باقیاست که مبادا رزیتای زیبارو در این وبسایت در واقع چنگیز سبیل کلفت در زندگی واقعی باشد و برای سواستفاده و تفریح خود را زن معرفی میکند و هزار سوال بی پاسخ دیگر که کماکان ذهن مخاطب را به خود مشغول میکند.
در شمارهی پیشین روزنامهی پیام ما مطلبی با عنوان: فعالیتهای مجازی در حوزه ازدواج قانونی میشود.
از نیمه دوم سال ۹۴ فعالیت مجازی در زمینه همسریابی افزایش پیدا کرد.توسط همین سرویس جامعه منتشر شد که آن خبر هم یکی از محرکهای نوشتن این مطلب بود
«چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم؟»
درک کردن شرلوک
«من بازی را به خاطر خودش بازی می کنم.» ماجرای نقشه های بروس – پارتینگتون
شرلوک عزیز ما در طول سالها به عنوان یک ماشین بیاحساس و ضداجتماع که غرورش سر به فلک میگذاشت، شهرت یافته است. چنین توصیفی آنقدرها غیر منصفانه نیست. حتی واتسون وفادار (یک بار که عصبانی شده بود) او را مغزی بدون قلب و مردی که به همان اندازه که از هوش سرشاری برخوردار است، از همدردی انسانی بیبهره است، توصیف کرد. واتسون بعدها که حالش کمی بهتر شد او را بهترین و عاقلترین مردی که تا به حال شناخته خواند. حقیقت این است که هولمز جایی بین این دو توصیف قرار میگیرد. دنیای روزمره و عادی حوصلهاش را سر میبرد و همین باعث میشد سرد، بیعلاقه و حتی سنگدل به نظر برسد. این یکی از تأثیرات جانبی و ناخوشایند جستجوی مداوم وی برای یافتن هیجان، اتفاقات غیرعادی و مشکلاتی بود که تنها میتوانست به دست ذهن توانای او حل شود. هولمز در داستان اتود در قرمز لاکی میگوید: «واتسون عزیزم، میدونم که تو در علاقه من به چیزهای عجیب و غریب و خارج از چارچوب متعارف و همین طور یکنواختی و ملال زندگی روزمره شریک هستی.» چیزی که باعث میشد شرلوک هولمز مرتب در تلاش باشد و گاهی تن به موقعیتهای خطرناک بدهد و درگیر دورههای تیره افسردگی شود، همین علاقه او به کنار زدن تارهای روزمرگی از زندگیاش بود. چیزی که میتوان با اطمینان گفت این است که این کارآگاه بزرگ پروندههایش را با تمام وجود دنبال میکرد و در جستجوی هدف اصلیاش یعنی شکست دادن بزرگترین ذهنهای جنایتکار جهان سلامتی خود را به خطر میانداخت. شغل او زندگیاش را به مخاطره میانداخت، ولی در عین حال نیازی عمیق و درونی برای مواجهه با چالشهای ذهنی و همین طور هجوم نفسگیر آدرنالین به مغزش را برآورده میکرد. به این متن کوتاه از داستان «راز دره و سکمب» که هولمز را در اوج هیجان حاصل از تعقیب و گریز نشان میدهد، توجه کنید: وقتی چنین سرنخی به دست شرلوک هولمز میرسید، رفتارش از این رو به آن رو میشد. کسانی که تنها مرد متفکر خاموش و منطقی خیابان بیکر را دیده بودند، هرگز او را نمیشناختند. صورتش سرخ و کبود میشد، ابروهایش با اخم سنگینی در هم گره میخورد و چشمهایش با برقی فولادین میدرخشید. صورتش را به پایین خم میکرد، شانههایش را قوز میکرد، لبهایش را به هم میفشرد و رگهایش مانند نخ تابیده از گردن باریک و درازش بیرون میزد. سوراخهای بینیاش از شدت عطش حیوانیاش به تعقیب و گریز بزرگتر میشد و ذهنش آن قدر غرق تمرکز روی مسأله پیش رویش بود که هیچ سؤال یا اظهار نظری را نمیشنید یا در نهایت با عصبانیت و بیحوصلگی جواب کوتاهی به آن میداد.
این لحظات پر شور و هیجان با نقاط متقابلی نیز همراه بودند. هولمز هرگاه پرونده مناسبی نمییافت تا به هیجان آید، علایم افسردگی از خود نشان میداد و برای تخلیه انرژیاش به چیزهای دیگری متوسل میشد. او در داستان اتود در قرمز لاکی به واتسون میگوید: «من هر از چند گاهی حسابی دمق میشم و تا چند روز دهنم را باز نمیکنم. در چنین مواقعی فکر نکن قهر کردهام. فقط بذار در خلوت خودم بمونم زود حالم خوب میشه.»
یک نکته مخرب دیگر ناتوانی او برای در نظر گرفتن نیازهای جسمی خودش در مواجهه با یک معمای حل نشده بود. در چنین شرایطی واتسون به نحو خاطرهانگیزی ثبت کرده است که او چگونه «چند روز و حتی یک هفته بدون لحظهای استراحت به کارش ادامه میداد، حقایق را از نو ردیف می کرد، آنها را از هر نقطه نظری بررسی میکرد و سرانجام یا از آن سر در میآورد، یا مطمئن میشد که اطلاعاتش ناقص است». اگر شرلوک دوستدار یکی از آن تابلوهایی بود که گاهی در محیطهای خاصی اداری میبینیم، احتمالا تابلویی روی میزش در ۲۲۱ب. خیابان بیکر میگذاشت که روی آن نوشته بود: «برای کار کردن در اینجا مجبور نیستی دیوانه باشی، ولی این امر کمکت میکند!» منظورم از این حرفها این است که هولمز بودن کار آسانی نبود و دنبال کردن قدمهای ذهنی او سفری است که به درد کسانی که قلب ضعیفی دارند، نمیخورد. هولمز این شغل را انتخاب کرده بود، چون چاره دیگری نداشت. شغلش به او کمک می کرد چیزی باشد که دوست داشت باشد و بدون آن، چیز زیادی برای تعریف او باقی نمیماند. او در اتود در قرمز لاکی به این حس وظیفهشناسی عمیق خود اشاره میکند: «یه نوار قرمز رنگ قتل وجود داره که از پوست بیرنگ زندگی عبور کرده و وظیفه ما باز کردنش، آشکار کردنش و نمایاندن تک تک ذراتشه»
اگر واتسون بود میگفت: «او مثل همه ی هنرمندان بزرگ، به خاطر هنرش زنده بود.»
چیزی که خواندید پاراگرافهای ابتدایی کتاب «چطور مثل شرلوک هولمز فکر کنیم؟» است. این کتاب را انتشارات ایرانبان با ترجمه مریم رفیعی وارد بازار کتاب کرده است. کتاب ۱۵۰ صفحه دارد و قیمتاش ۱۰ هزار تومان است.خواندن همان سطور ابتدایی من را مجذوب کتاب کرد، چرا که شرحدهنده ذهنهایی است که غالبا در جامعههای بیروح و کسلکننده، درک نمیشوند. اگر از شخصیت شرلوک هولمز خوشتان آمده و حس میکنید تشابههایی هر چند جزئی با او دارید، اگر دوست دارید وجوه مختلف شیوه تفکر شرلوک هولمز را درک کنید و مهارتهای فکری او را در خودتان پرورش دهید، این کتاب را به شما توصیه میکنم. این کتاب نوشته دانیل اسمیت است و نباید آن را با کتاب ظاهرا مشهورتر دیگری که نویسنده آن Maria Konnikova است، اشتباه بگیرید.
معصومه منشیان؛ مدیر مجموعه آبی چشمه در مصاحبه اختصاصی با پیام ما؛ سودهای بانکی بزرگ ترین مشکل ماست
معصومه منشیان؛ مدیر مجموعه آبی چشمه در مصاحبه اختصاصی با پیام ما؛
سودهای بانکی بزرگ ترین مشکل ماست
چشمه بنا شد تا جایی باشد برای آرامش،خود مراقبتی و تندرستی. این شعاری است که مجموعه مدیران و دست اندرکاران مجموعه ورزشی و سنتی چشمه کرمان برای خود انتخاب کرده اند و از روز نخست تا الان نیز در جهت رسیدن به این هدف خاص، گام های موثری را برداشته اند. استخر این مجموعه 2000 متری، با 23 متر طول و 11 متر عرض یکی از بزرگترین استخرهای کرمان محسوب میشود. چشمه دارای دو جکوزی با دمای آب متفاوت میباشد که یکی با 34 جت فشار آب برای 8 نفر و دیگری با 12 جت فشار آب برای چهار نفر تعبیه گردیده است. کادر فنی و مهندسی چشمه با تحقیق و بررسی اصول علمی بهینه ترین ترین فشار ماساژ را برآورد و با ترکیب هنر و خلاقیت و پزشکی تخت های ماساژ آب طراحی و ساخته شد که شما با ورود به استخر شنا از این امکان به صورت رایگان بهره مند خواهید شد. سالن بدنسازی مشرف به استخر مجموعه چشمه با چشم اندازی بی نظیر از استخر و دارا بودن دستگاههای حرفه ای هوازی و غیر هوازی و مربیان مجرب عضو فدراسیون بدنسازی و پرورش اندام ایران در سانس آقایان و بانوان بصورت رایگان در اختیار کسانی است که وارد محیط استخر شده اند. چشمه با در اختیار داشتن ماساژور های حرفه ای و جدیدترین متدهای ماساژ مدرن در فضایی زیبا و با رایحه و موسیقی آرامبخش ، حس زیبای بازیابی آرامش و بازیابی نشاط و سلامت را برای شما به ارمغان می آورد.این مجموعه با دغدغه سلامت و تن آرامی و زنده کردن آداب و رسوم سنتی اجدادمان سعی بر ایجاد فضای گرمابه ی سنتی با معماری و تاسیسات مدرن گرمایشی و ضدعفونی نمود تا فضایی مطبوع جهت برگشتن به سنت های مفید آبا و اجدادی را فراهم نماید.
در اواخر سال گذشته و به مناسبت عید نوروزبود که مجموعه ای فرهنگی، هنری و زیبا شامل یک تابلو پته وچند کتاب ازسوی مدیریت مجموعه چشمه، برای مدیران و همراهان چشمه پخش شد که کاری جدید، با ارزش و تاثیر گذار بود و نشان داد در کنار کار ورزشی می توان به مقوله فرهنگی هنری پرداخت و آن دو را به هم گره زد.بهمین بهانه، ساعتی را میهمان معصومه بینشیان؛مدیر مجموعه آبی چشمه بودیم تا بیشتر، از این مجموعه و فعالیت هایشان بدانیم.وی که قبلا در رشته سوارکاری نیز فعال بوده، در باره فکر ساخت و تجهیز این مجموعه می گوید: ایده این کار از سال 90 شکل گرفت و در سال 91 بود که عملا فعالیت سخت افزاری وساخت آن که به واقع تنها مجموعه ای با بافت سنتی که کلیه خدمات گرمابه ای و ماساژدر آن است، آغاز شد.
در ابتدا قصد ما ارائه خدمات به زنان شاغل و خانه دار بود که بتوانیم در کنار ساخت مجموعه ای تفریحی و رفاهی،امکانات بهداشتی و خودسلامتی را نیز به آنان ارائه دهیم اما بعدها تصمیم برآن شد تا به آقایان نیز امکان استفاده و بهره بردن ازاین مکان ها را فراهم سازیم.این مجموعه که در ساخت بنای سنتی آن از ایده هایی، تمام ایرانی الهام گرفته شده، سعی کرده ایم تا در خدمات مان نیز ازآداب و رسوم سنتی استفاده کنیم،به طور مثال گرمابه سنتی ما در مقایسه با طراحی حمامهای مدرن امروزی بسیار متفاوت است. در زمان قدیم فضای حمام از 4 بخش با نام سردینه، گرمخانه، خزینه و چال حوض تشکیل میشده و افرادی که برای حمام کردن وارد حمام میشدند باید از این فضاها عبور میکردند و بعد از آن هم آن گیر مال و یا دلاک با مشت و مال و ماساژسنتی گرفتگی های عضلانی بدن که ممکن بود بعدها مزمن شده و به دردهای استخوانی تبدیل شود را رفع میکردند، دردهایی که اکنون شیوع آن را در جامعه بسیار شاهد هستیم.در این مجموعه هم سعی شده تا حد توان به این نوع نگرش و موقعیت نزدیک شویم.
منشیان در مورد فازهای بعدی این مجموعه که تاکنون بالغ بر 2 میلیارد تومان هزینه داشته و قرار است در اردیبهشت سال جاری به بهره برداری برسد، می گوید:در حال ساخت و تکمیل دو فاز بعدی این مجموعه که شامل رستوران سنتی و کلینیک سلامت زنان است می باشیم .در قسمت رستوران سنتی، نگاه ما فقط به چند میز و صندلی چوبی واز این جور چیزها نیست،ما می خواهیم فضایی جدا و خاص از آنچه که تا حالا ساخته شده را ارائه دهیم و قصد ما اینست که تعریف فضای سنتی رستورانی را تغییر و از کلیشه های کاهگل و تخت چوبی و … در آییم و فضاهای فاخر سنتی را نشان دهیم.همچنین در بخش کلینیک سلامت که ویژه بانوان است امیدواریم بتوانیم خدماتی ورزشی با دستگاههای مجهز و بسته هایی در رابطه با امور تن آرایی و بهداشت و سلامت را به علاقمندان ارائه کنیم.
مدیر مجموعه چشمه درباره حمایت و همکاری ارگانهای مختلف در ساخت و راه اندازی این مجموعه معتقد است که علیرغم اینکه این مجموعه خصوصی است اما برای راه اندازی آن مجبور بودیم از خیلی جاها مجوز بگیریم از جمله میراث فرهنگی و تربیت بدنی.اگرچه خیلی سخت بود و قوانین دست و پاگیر، اما خوشبختانه مشکلات حل شد،تنها جایی که خیلی آزارمان داد و هنوز هم با آن درگیریم، سود خیلی بالای وام های بانکهاست.متاسفانه چون بانک به این واحد به چشم تجاری و صنعتی نگاه می کنند پس از نظر آنها مشمول سودهای کلان بانکی می شویم که کمرشکن است.
در قسمت تولیدی وام های با درصد کم تعلق میگیرد اما در این بخش متاسفانه چنین نیست.
علیرغم اینکه این کار نتوانسته انتظارات مادی را برآورده کند اما وی می گوید: اگر مجددا به سال 90 برگردد به واسطه علاقه اش به این کار باز هم آن را انتخاب خواهد کرد چرا که از اول فکرو نظرش فقط مادی نبوده و جنبه های دیگری نیز برای او مهم است.همین علایق به کارهای فرهنگی و هنری بود تا بسته هایی را جهت عرض تبریک سال نو تهیه و آن را بین ارگانها و ادارات پخش کردیم که خوشبختانه مورد استقبال خیلی از دوستان قرار گرفت، در تهیه این مجموعه از کمک دوستان و تعدادی از هنرمندان پته دوزی کرمان نیز کمک گرفتیم.معصومه منشیان در پایان ابراز امیدواری کرد تا علاقمندان با حضور خودشان ما را درارائه خدمات بهتر یاری رسانند.
معصومه منشیان؛ مدیر مجموعه آبی چشمه در مصاحبه اختصاصی با پیام ما؛ سودهای بانکی بزرگ ترین مشکل ماست
معصومه منشیان؛ مدیر مجموعه آبی چشمه در مصاحبه اختصاصی با پیام ما؛
سودهای بانکی بزرگ ترین مشکل ماست
چشمه بنا شد تا جایی باشد برای آرامش،خود مراقبتی و تندرستی. این شعاری است که مجموعه مدیران و دست اندرکاران مجموعه ورزشی و سنتی چشمه کرمان برای خود انتخاب کرده اند و از روز نخست تا الان نیز در جهت رسیدن به این هدف خاص، گام های موثری را برداشته اند. استخر این مجموعه 2000 متری، با 23 متر طول و 11 متر عرض یکی از بزرگترین استخرهای کرمان محسوب میشود. چشمه دارای دو جکوزی با دمای آب متفاوت میباشد که یکی با 34 جت فشار آب برای 8 نفر و دیگری با 12 جت فشار آب برای چهار نفر تعبیه گردیده است. کادر فنی و مهندسی چشمه با تحقیق و بررسی اصول علمی بهینه ترین ترین فشار ماساژ را برآورد و با ترکیب هنر و خلاقیت و پزشکی تخت های ماساژ آب طراحی و ساخته شد که شما با ورود به استخر شنا از این امکان به صورت رایگان بهره مند خواهید شد. سالن بدنسازی مشرف به استخر مجموعه چشمه با چشم اندازی بی نظیر از استخر و دارا بودن دستگاههای حرفه ای هوازی و غیر هوازی و مربیان مجرب عضو فدراسیون بدنسازی و پرورش اندام ایران در سانس آقایان و بانوان بصورت رایگان در اختیار کسانی است که وارد محیط استخر شده اند. چشمه با در اختیار داشتن ماساژور های حرفه ای و جدیدترین متدهای ماساژ مدرن در فضایی زیبا و با رایحه و موسیقی آرامبخش ، حس زیبای بازیابی آرامش و بازیابی نشاط و سلامت را برای شما به ارمغان می آورد.این مجموعه با دغدغه سلامت و تن آرامی و زنده کردن آداب و رسوم سنتی اجدادمان سعی بر ایجاد فضای گرمابه ی سنتی با معماری و تاسیسات مدرن گرمایشی و ضدعفونی نمود تا فضایی مطبوع جهت برگشتن به سنت های مفید آبا و اجدادی را فراهم نماید.
در اواخر سال گذشته و به مناسبت عید نوروزبود که مجموعه ای فرهنگی، هنری و زیبا شامل یک تابلو پته وچند کتاب ازسوی مدیریت مجموعه چشمه، برای مدیران و همراهان چشمه پخش شد که کاری جدید، با ارزش و تاثیر گذار بود و نشان داد در کنار کار ورزشی می توان به مقوله فرهنگی هنری پرداخت و آن دو را به هم گره زد.بهمین بهانه، ساعتی را میهمان معصومه بینشیان؛مدیر مجموعه آبی چشمه بودیم تا بیشتر، از این مجموعه و فعالیت هایشان بدانیم.وی که قبلا در رشته سوارکاری نیز فعال بوده، در باره فکر ساخت و تجهیز این مجموعه می گوید: ایده این کار از سال 90 شکل گرفت و در سال 91 بود که عملا فعالیت سخت افزاری وساخت آن که به واقع تنها مجموعه ای با بافت سنتی که کلیه خدمات گرمابه ای و ماساژدر آن است، آغاز شد.
در ابتدا قصد ما ارائه خدمات به زنان شاغل و خانه دار بود که بتوانیم در کنار ساخت مجموعه ای تفریحی و رفاهی،امکانات بهداشتی و خودسلامتی را نیز به آنان ارائه دهیم اما بعدها تصمیم برآن شد تا به آقایان نیز امکان استفاده و بهره بردن ازاین مکان ها را فراهم سازیم.این مجموعه که در ساخت بنای سنتی آن از ایده هایی، تمام ایرانی الهام گرفته شده، سعی کرده ایم تا در خدمات مان نیز ازآداب و رسوم سنتی استفاده کنیم،به طور مثال گرمابه سنتی ما در مقایسه با طراحی حمامهای مدرن امروزی بسیار متفاوت است. در زمان قدیم فضای حمام از 4 بخش با نام سردینه، گرمخانه، خزینه و چال حوض تشکیل میشده و افرادی که برای حمام کردن وارد حمام میشدند باید از این فضاها عبور میکردند و بعد از آن هم آن گیر مال و یا دلاک با مشت و مال و ماساژسنتی گرفتگی های عضلانی بدن که ممکن بود بعدها مزمن شده و به دردهای استخوانی تبدیل شود را رفع میکردند، دردهایی که اکنون شیوع آن را در جامعه بسیار شاهد هستیم.در این مجموعه هم سعی شده تا حد توان به این نوع نگرش و موقعیت نزدیک شویم.
منشیان در مورد فازهای بعدی این مجموعه که تاکنون بالغ بر 2 میلیارد تومان هزینه داشته و قرار است در اردیبهشت سال جاری به بهره برداری برسد، می گوید:در حال ساخت و تکمیل دو فاز بعدی این مجموعه که شامل رستوران سنتی و کلینیک سلامت زنان است می باشیم .در قسمت رستوران سنتی، نگاه ما فقط به چند میز و صندلی چوبی واز این جور چیزها نیست،ما می خواهیم فضایی جدا و خاص از آنچه که تا حالا ساخته شده را ارائه دهیم و قصد ما اینست که تعریف فضای سنتی رستورانی را تغییر و از کلیشه های کاهگل و تخت چوبی و … در آییم و فضاهای فاخر سنتی را نشان دهیم.همچنین در بخش کلینیک سلامت که ویژه بانوان است امیدواریم بتوانیم خدماتی ورزشی با دستگاههای مجهز و بسته هایی در رابطه با امور تن آرایی و بهداشت و سلامت را به علاقمندان ارائه کنیم.
مدیر مجموعه چشمه درباره حمایت و همکاری ارگانهای مختلف در ساخت و راه اندازی این مجموعه معتقد است که علیرغم اینکه این مجموعه خصوصی است اما برای راه اندازی آن مجبور بودیم از خیلی جاها مجوز بگیریم از جمله میراث فرهنگی و تربیت بدنی.اگرچه خیلی سخت بود و قوانین دست و پاگیر، اما خوشبختانه مشکلات حل شد،تنها جایی که خیلی آزارمان داد و هنوز هم با آن درگیریم، سود خیلی بالای وام های بانکهاست.متاسفانه چون بانک به این واحد به چشم تجاری و صنعتی نگاه می کنند پس از نظر آنها مشمول سودهای کلان بانکی می شویم که کمرشکن است.
در قسمت تولیدی وام های با درصد کم تعلق میگیرد اما در این بخش متاسفانه چنین نیست.
علیرغم اینکه این کار نتوانسته انتظارات مادی را برآورده کند اما وی می گوید: اگر مجددا به سال 90 برگردد به واسطه علاقه اش به این کار باز هم آن را انتخاب خواهد کرد چرا که از اول فکرو نظرش فقط مادی نبوده و جنبه های دیگری نیز برای او مهم است.همین علایق به کارهای فرهنگی و هنری بود تا بسته هایی را جهت عرض تبریک سال نو تهیه و آن را بین ارگانها و ادارات پخش کردیم که خوشبختانه مورد استقبال خیلی از دوستان قرار گرفت، در تهیه این مجموعه از کمک دوستان و تعدادی از هنرمندان پته دوزی کرمان نیز کمک گرفتیم.معصومه منشیان در پایان ابراز امیدواری کرد تا علاقمندان با حضور خودشان ما را درارائه خدمات بهتر یاری رسانند.
تداوم رقابتهای عمرانی برای کسب سهمیه رزو المپیک
تداوم رقابتهای عمرانی برای کسب سهمیه رزو المپیک
تنسیور ملیپوش تیم مس کرمان که در دور اول رقابتهای انتخابی المپیک برابر حریفش به برتری دست یافته بود در دور دوم این رقابتها با شکست مقابل حریف فیلیپینی از ادامه مسابقات بازماند .
دور دوم مسابقات حذفی مرحله دوم رقابت های کسب سهمیه المپیک در قاره آسیا در هنگ کنگ برگزار شد و محجوبه عمرانی در مرحله نیمه نهایی با ایان لاربیا از فیلیپین به رقابت پرداخت که با نتیجه 4 بر 2 (6-11، 13-15، 8-11، 11-7،12-10، 8-11) بازی را واگذار کرد و از رسیدن به مرحله فینال و کسب سهمیه المپیک بازماند .
عمرانی پس از باخت مقابل حریف فیلیپینی ، در مسابقات رزرو به مصاف خوری از لبنان رفت و با حساب 4 بر 2 به پیروزی دست یافت .
عمرانی صبح امروز ساعت 11:10 در مسابقه بعدی خود با رجینا کیم از ازبکستان مسابقه میدهد. در مرحله دوم رقابت های کسب سهمیه المپیک 6 بازیکن به مسابقات ریو 2016 راه پیدا می کنند و 6 بازیکن نیز بصورت رزرو انتخاب می شوند که تنیسور ملیپوش مس کرمان برای کسب سهمیه رزو المپیک به تلاش خود ادامه میدهد.
النا تیتارینکو بازیکن اکراینی الاصل تیم ملی تنیس روی میز دختران ایران که در تیم مس کرمان به بازی میپردازد نیز در این بازیها حاضر بود که به مصاف یولیا گاتس از قزاقستان رفت و با شکست 4 بر صفر برابر این بازیکن از دور رقابت ها کنار رفت . گاتس در این دیدار با امتیازات ( 13 – 11 ، 11 – 7 ، 12 – 10 و 11 – 8 ) حریف خود را مغلوب کرد .
