روزگاری که گذشت

منتشر شده در صفحه کرمون | شماره 643

روزگاری که گذشت
عبدالحسین صنعتی زاده
بخش شصت و هفت
همین که قوای پلیس جنوب ترتیبی گرفت دیگر کسی به حضور اقدس والا[شاهزاده نصرت الدوله] اهمیتی نمی داد. چه برسد به این که در جلویش به خاک بیفتند. عاقبت با وضعیتی که پیش آمده بود، دیگر در کرمان حنایش رنگی نداشت و نمی دانم آیا برای آن که نمی توانست اوضاع را تحمل نماید خودش تقاضا کرد یا از مرکز او را خواستند و عازم تهران گردید. و پس از اندکی به جایش حشمت الدوله والاتبار انتخاب گردید. و با این تغییر و تبدیل ها دیگر به کلی از آن چه اشخاص تعهد کرده بودند به دار الایتام ماهیانه بدهند سرباز زدند و آمد و رفت فراش دارالایتام بی نتیجه بود.
مشکل بی پولی و مسوولیت نگاهداری یک عده طفل که گذشته ار تهیه خورد و خوراک، مخارج دیگری هم داشتند طاقت فرسا بود. حاکم جدید مطابق معمول که هر چه حاکم سابق ساخته باید خراب کند، گوشش به این حرف ها آشنا نبود و کارهای همکار سابق خود را تمام لغو و بیهوده می دانست و بر عکس چنان که بعداً بیان خواهد شد کارشکنی هایی هم کرد.
اگر دیگری به جای پدرم بود، بدون معطلی اطفال را مرخص و خود را از دردسر راحت می کرد. اما از آن جایی که از روز اول با صمیمیت و دلسوزی انجام این خدمت را محض رضای خدا افتخاراً بر عهده گرفته بود. خداوند متعال به او توفیق عنایت فرمود و در رحمتی به رویش گشوده گشت. او به این خیال افتاد که کارگاه های کوچکی به طور نمونه ترتیب دهد و کاری نماید که اطفال به اندازه مخارج خودشان از بافتن پارچه ای که شبیه به پوست بره باشد امورشان بگذرد و پس از چند روز بچه ها توانستند در هر روز هر کدام یک قواره پارچه به اندازه روار یک کلاه از دستگاه در آورند. مشتری کلاه هایی که بچه ها می بافتند تنها همان اداره پلیس جنوب بایستی باشد. اما در وهله اول رؤسای پلیس جنوب پارچه های پوست نما را نپسندیدند ولی پدرم رسماً به آن ها نامه ای نگاشته و از این که همه ساله تعداد زیادی بره را برای پوست آن ها کشته و این عمل به آذوقه مردم ایران لطمه می زند اعتراض کرد و به علاوه به آنان تذکر داد که پوست های بره به علت آن که شسته نمی شود مطابق بهداشت نیست. در صورتی کلاه هایی که به آن ها عرضه شده ممکن است همه هفته شست و شو شود. و بالاخره با دلایل دیگری حضرات حاضر شدند کلیه کلاه های افراد پلیس جنوب را به پارچه های پوست نما اختصاص دهند. این موفقیت سبب شد که گذشته از آن که مخارج کلیه موسسه ایتام از راه کلاه بافی عاید گردد وجوهی هم به نام پس انداز در بانک ذخیره شود و آن موسسه به خودی خود از عوایدش با آن که عده ای به نفرات آن جا افزوده شده بود اداره گردد.
مخروبه بودن محل سکونت اطفال و موجودی وجوه نقدی پس انداز پدرم را بر این داشت که در صدد افتد از زمین خندقی که از سال های قبل با فروش خانه خود مسطح و هموار کرده بود استفاده کند. یعنی در آن جا بنایی ساختمان نماید با شوق و امیدواری شروع به کار شد. کارگران مشغول کندن جای پی های عمارت شدند.
ولی پس از دو روز از طرف اداره نظمیه مامورینی آمدند و کار ساختمان را به عنوان آن که این محل را دولت می خواهد زندان بسازد لنگ کردند. بیچاره نوشته ای را که حسام الملک روزی به او داده بود، برداشته به اتفاق به اداره نظمیه رفتیم. متأسفانه شخصی که نامش سید احمدخان و معروف به معاون نظمیه بود، به جای آن که کمک نماید بنای گربه رقصانی را گذارد گفت: این زمین که شما می گویید دولتی است و اگر هم مخارجی در تسطیح آن کرده اید از جیب شما رفته و این جا باید زندان شود.

12

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

از «پیام ما» بیشتر بدانید :