روایت سفر چهارم
گرگان؛ از یک کتاب شعر تا جاده پرپیچوخم شاهرود
6 آبان 1405، 22:18
سفر چهارم، گرگان بود؛ شهری که پیشتر هم چند بار به آن سفر کرده بودم و حتی یکی از بستگانم در آنجا زندگی میکرد. این بار اما سفر شکل دیگری داشت. سه روز بود که در جاده بودیم و برنامههای فشرده رشت، بابل و ساری، کمکم خستگی را به جان همراهانم انداخته بود. قرارمان با خانم زهرا شرکت، رئیس اداره سازمانهای مردمنهاد و خیرین سلامت دانشگاه علوم پزشکی گلستان، جلوی هتل آذین بود. ایشان به همراه مسئول روابط عمومی دانشگاه به استقبالمان آمدند. بعد از سلاموعلیک و تشریفات معمول، در هتل مستقر شدیم.
برنامه من از صبح زود شروع میشد و برخلاف همراهانم که میتوانستند ساعت نه کارشان را آغاز کنند، باید زودتر راه میافتادم. بنابراین، پس از شستن جورابها و انجام آداب ضروری پیش از خواب، تصمیم گرفتم هرچه زودتر بخوابم. این بار هم با کاپیتان هماتاق بودم؛ اما خوشبختانه اتاق دو تخت دونفره داشت و برخلاف بعضی شبهای گذشته، قرار نبود برای استراحت، مهارتهای مدیریت منابع محدود را به کار بگیریم! درست وقتی خیال میکردم همهچیز برای یک خواب راحت مهیاست، چشمم به کتابی افتاد که روی میز اتاق قرار داشت. کتاب، مجموعهشعری از خانم آذین طهماسبیفر بود.
کتاب شعری که خواب را از چشمم گرفت
کتاب را برداشتم و مقدمهاش را خواندم. همان چند سطر کافی بود تا بفهمم شاعر جوانش دیگر در میان ما نیست و به قول خودمان، آسمانی شده است. نمیدانستم چه نسبتی با هتل دارد؛ حدس زدم شاید دختر صاحب هتل بوده باشد، اما مطمئن نبودم. چیزی که در آن لحظه برایم اهمیت داشت، خود کتاب بود و جوانی که شعرهایش حالا در قالب چند صفحه باقی مانده بود. از نوشتههایش نوعی سیالیت و عاطفه به چشم میآمد. خواندن مقدمه مرا غمگین کرد. حیف! آدم گاهی در یک اتاق هتل، میان برنامههای فشرده کاری و فکر جلسه فردا، ناگهان با یاد انسانی روبهرو میشود که فرصت زندگیاش کوتاه بوده است. کتاب را کنار گذاشتم، اما فکرش با من ماند. قرار بود صبح زود به جلسه بروم؛ بااینحال، آن شب گرگان برایم فقط یک مقصد اداری نبود. پیش از آنکه با مسئولان و فعالان اجتماعی شهر روبهرو شوم، با خاطره یک شاعر جوان آشنا شده بودم که حتی نمیدانستم کجا زندگی کرده و چه رؤیاهایی داشته است.
صبحانهای که قرار نبود از دستش بدهم
صبح زود، پیش از آنکه همراهانم از راه برسند، تنهایی به سالن صبحانه رفتم. هنوز کسی نیامده بود و میز صبحانه هم کامل آماده نشده بود. من هم منتظر نماندم. تخممرغ و عسل برداشتم و مشغول صبحانه شدم. هنوز مشغول خوردن بودم که املت و عدسی هم از راه رسیدند. طبیعی بود که از این دو هم صرفنظر نکنم! خلاصه، صبحانهای که قرار بود ساده و سریع باشد، کمکم به یک ضیافت کوچک تبدیل شد. در سفرهای استانی، آدم باید از فرصتها استفاده کند؛ بهخصوص وقتی فرصت خوردن صبحانه خوب فراهم میشود. البته باید مراقب بود که این سیاست، در پایان سفر به یک برنامه افزایش وزن ناخواسته تبدیل نشود!
بازگشت به همدان، بیست سال بعد
برنامه کاری را با دیدار از دفتر ریاست دانشگاه علوم پزشکی گلستان آغاز کردیم. دکتر محسن ابراهیمی، رئیس دانشگاه، متخصص اطفال و فوقتخصص نوزادان بود. در گفتوگو با ایشان، درباره وضعیت دانشگاه، ظرفیت خیرین و فعالیت سازمانهای مردمنهاد پرسیدم. خوشبختانه از این نظر شرایط نسبتاً مطلوبی داشتند.
با ورود سایر مهمانان، به اتاق بزرگ جلسات رفتیم و نشست رسمی آغاز شد. جلسه ترکیبی بود از اعضای هیئترئیسه دانشگاه و نمایندگان منتخب سازمانهای مردمنهاد و خیریهها. رئیس دانشگاه هم در ابتدای جلسه حاضران را معرفی کرد. در میان اسامی، ناگهان به نامی برخوردم که مرا به حدود بیست سال قبل برد: دکتر هنرور، معاون بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی گلستان، سالها پیش معاون بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی همدان بود؛ زمانی که من هم در همدان فعالیت میکردم. این اتفاقها در سفرهای کاری برایم جالب است. گاهی وارد شهری میشوی که تصور میکنی باید از صفر شروع کنی، اما چند دقیقه بعد میبینی رشتههایی از گذشته در همان اتاق جلسه به تو وصل میشوند. بعد از جلسه فرصتی شد تا با دکتر هنرور درباره خاطرات همدان گپ بزنیم. برای چند دقیقه، فضای رسمی جلسه جای خودش را به یادآوری روزهایی داد که حالا بخشی از تاریخ زندگی حرفهایمان شدهاند.
در این نشست، محمد حمیدی، معاون استاندار گلستان، نیز حضور داشت و درباره مشارکت فعالان اقتصادی در طرحهای زیرساختی صحبت کرد. به گفته او، امکان کسر کمکهای این فعالان از مالیات، از طریق سازوکار مالیات نشاندار، یکی از ظرفیتهای قابل استفاده بود. این بحث برای من اهمیت زیادی داشت؛ زیرا یکی از موضوعات اصلی سفر، بررسی راههای استفاده از ظرفیت بخش خصوصی و خیرین برای پاسخگویی به نیازهای سلامت استان بود.
سلامت فقط درمان نیست
در سخنانم به نقش سازمانهای مردمنهاد در کاهش بار بیماریها پرداختم. به نظرم، یکی از مشکلات جدی نظام سلامت این است که بخش بزرگی از انرژی، منابع مالی و توان مدیریتی ما ناگزیر صرف درمان میشود. وقتی بیماری به مرحله درمان میرسد، گاهی هزینههای انسانی و اقتصادی آن بسیار سنگین شده است. اما آیا نمیتوان پیش از رسیدن به آن مرحله، کاری کرد؟
از حاضران، یعنی سازمانهای مردمنهاد و فعالان اجتماعی، خواستم دستکم نیمی از انرژی، وقت و منابع خود را به کاهش بار بیماریها اختصاص دهند؛ نه فقط به درمان و حمایت از بیماران. این کار میتواند از مسیر آموزش و ترویج خودمراقبتی، پیشگیری از بیماریها و توجه به عوامل اجتماعی مؤثر بر سلامت انجام شود. تأکید کردم که این مسئولیت نباید فقط بر دوش سازمانهایی باشد که عنوان «سلامت» دارند. بسیاری از مسائل سلامت، ریشههایی دارند که از مرزهای سنتی این حوزه فراتر میروند. بنابراین، باید طیف وسیعتری از سازمانهای مردمنهاد را به میدان آورد.
در مورد خیرین نیز همین نگاه را مطرح کردم. خیرین سلامت خدمات ارزشمندی در حوزه درمان ارائه کردهاند؛ اما در شرایطی که فشار بر وزارت بهداشت برای تأمین نیازهای درمانی بسیار زیاد است، میتوانند به حوزههایی هم توجه کنند که کمتر دیده میشوند و گاهی از حمایت کافی برخوردار نیستند.
موضوع دیگر، مسئولیت اجتماعی شرکتها بود. به سهم اندک این حوزه در میان فعالیتهای خیرخواهانه اشاره کردم و گفتم که ظرفیت بنگاههای اقتصادی بسیار فراتر از کمکهای موردی است. شرکتها میتوانند با توجه به تخصص، امکانات و نیروی انسانی خود، در برنامههای پیشگیری، آموزش سلامت و رفع نیازهای اجتماعی مشارکت کنند.
در پایان، از رئیس دانشگاه و مدیران ارشد خواستم برای تبدیل گرگان به قطب فعالیت سازمانهای مردمنهاد در منطقه برنامهریزی کنند و با اختصاص فضایی مناسب، زمینه فعالیت و گسترش این تشکلها در استان گلستان را فراهم آورند. مقصودم این بود که ظرفیتهای پراکنده موجود، امکان بیشتری برای شناخت یکدیگر و همکاری پیدا کنند. گاهی برای تقویت یک فعالیت اجتماعی، پیش از هر چیز باید جایی برای گرد هم آمدن و گفتوگو فراهم کرد.
سال ۱۳۷۴؛ نخستین قدم در پژوهش سرطان مری
در خلال سخنانم، خاطرهای را هم تعریف کردم که برای خودم اهمیت ویژهای داشت. سال ۱۳۷۴، زمانی که در آخرین ماههای دوره کارآموزی پزشکی بودم، این فرصت را پیدا کردم که به مدت دو هفته همراه تیم پژوهشی دکتر فرخ سعیدی در طرحی ملی و بینالمللی برای شناخت سرطان مری مشارکت کنم. آن زمان، حضور در چنین طرحی برای من تجربهای تازه بود. هنوز دانشجو بودم و نمیدانستم مسیر حرفهای آیندهام دقیقاً به کجا خواهد رسید. بااینحال، بهواسطه یک اتفاق خوشایند، توانستم در کنار گروه پژوهشی قرار بگیرم و سهم کوچکی در کار داشته باشم. وقتی مقاله حاصل از آن پژوهش منتشر شد، نام من نیز در میان دانشجویانی که در اجرای طرح همکاری کرده بودند، آمد. حالا سالها از آن روزها گذشته بود و در گرگان، در جلسهای درباره سلامت و مشارکت اجتماعی، دوباره به همان خاطره برگشته بودم. زندگی حرفهای آدم گاهی شبیه همین سفرهای استانی است؛ مسیرهایی که در ابتدا کوتاه و کماهمیت به نظر میرسند، اما سالها بعد، وقتی به عقب نگاه میکنی، میبینی بخشی از راهت را ساختهاند.
پس از پایان جلسه نیز صداوسیمای گلستان با من مصاحبه کرد. در این گفتوگو، درباره میزان مشارکت خیرین در حوزه سلامت صحبت کردم. اعلام کردم که خیرین در نیمه نخست سال ۱۴۰۵ حدود ۱۵ هزار میلیارد تومان به حوزه سلامت کشور کمک کردهاند؛ در حالی که مجموع این کمکها در سال قبل حدود ۲۰ هزار میلیارد تومان بود. همچنین اشاره کردم که حدود ۲۷۰۰ سازمان مردمنهاد با بیش از ۳۰ هزار عضو در کشور در حوزه سلامت فعالیت میکنند. دکتر ابراهیمی، رئیس دانشگاه علوم پزشکی گلستان، نیز اعلام کرد که خیرین در سال گذشته و نیمه نخست سال جاری، در مجموع حدود ۲۳۰ میلیارد تومان به حوزه سلامت استان کمک کردهاند. این ارقام، در کنار تمام بحثهایی که در جلسه داشتیم، یادآور ظرفیت بزرگی بود که در جامعه وجود دارد؛ ظرفیتی که اگر درست شناخته و هدایت شود، میتواند بخشی از بار سنگین سلامت را به دوش بکشد.
یک تابلوی نقاشی و کتابی از دو همراه
بعد از جلسه، یکی از مسئولان کانون همتا، از سازمانهای مردمنهاد فعال در منطقه، به سراغم آمد و دو هدیه به من داد: یک تابلوی نقاشی و یک کتاب. تابلو را یکی از کودکان تحت حمایت مؤسسه کشیده بود و کتاب، حاصل کار مشترک مؤسسه و یکی از کودکان بیمار تحت پوشش آن بود. این دو هدیه برایم معنایی فراتر از یک یادگاری معمولی داشتند. در جلسات رسمی، معمولاً درباره آمار، منابع مالی، ساختارها، برنامهها و شاخصها صحبت میکنیم. همه اینها ضروریاند؛ اما گاهی یک نقاشی ساده یا کتابی که کودکی در تهیه آن سهم داشته، به ما یادآوری میکند که نتیجه نهایی تمام این برنامهها باید در زندگی آدمها دیده شود. آن سوی هر عدد و هر ردیف آماری، انسانی ایستاده است؛ کودکی که میخواهد فرصت رشد داشته باشد، بیماری که به همراهی نیاز دارد و خانوادهای که امیدوار است شرایط بهتری برای عزیزش فراهم شود.
در همین زمان، همکارانم نیز جلسهای جداگانه با اعضای خیریهها، خیریههای بیمارستانی و سازمانهای مردمنهاد برگزار کرده بودند. جلسه ظاهراً بهخوبی پیش رفته بود و پس از بازگشت از سفر، گزارش مبسوط آن را برایم ارائه کردند.
اتاق بازرگانی؛ وقتی پای یک آشنایی خانوادگی در میان است
پس از پایان برنامه دانشگاه، به همراه رئیس دانشگاه راهی اتاق بازرگانی گرگان شدیم تا با هیئترئیسه و جمعی از فعالان اقتصادی دیدار کنیم. اینجا هم، مثل بعضی دیگر از ایستگاههای این سفر، پای یک رابطه خانوادگی در میان بود! برادر بزرگتر یکی از همکاران خوب دانشگاه، خانم یوسفی، ریاست اتاق بازرگانی گرگان را بر عهده داشت. مهندس امیر یوسفی و دیگر اعضای اتاق، میزبان ما بودند. موضوع اصلی جلسه، ظرفیت مشارکت بخش خصوصی و خیرین در توسعه سلامت گلستان بود. صحبت کردیم که چگونه میتوان کمکهای خیرخواهانه و ظرفیت اقتصادی شرکتها را به سمت نیازهای واقعی و اولویتدار استان هدایت کرد.
یکی از نکات مهم این بود که پیش از درخواست کمک، باید بدانیم دقیقاً چه نیازی داریم. بیمارستانها، مراکز بهداشتی و خانههای بهداشت در مناطق مختلف استان باید نیازهایشان را مشخص و اولویتبندی کنند تا خیرین بتوانند متناسب با توان خود، به حل مسئلهای واقعی کمک کنند. در غیر این صورت، ممکن است منابع ارزشمند صرف اقداماتی شوند که ضرورت کمتری دارند، در حالی که نیازهای مهمتری بیپاسخ ماندهاند.
مهندس یوسفی نیز به تجربه مشارکت بخش خصوصی در بحرانهای استان اشاره کرد؛ از جمله سیل گلستان که در جریان آن، بنا بر توضیحات ایشان، فعالان اقتصادی روزانه حدود ۲۰ هزار وعده غذای گرم برای مناطق سیلزده تأمین میکردند. او همچنین از کمک حدود ۵۰ میلیارد تومانی بخش خصوصی استان برای تأمین تجهیزات و نیازهای بیمارستانی در دوران کرونا یاد کرد. این خاطرات نشان میداد که ظرفیت مشارکت در بخش خصوصی وجود دارد؛ مسئله اصلی این است که چگونه آن را در زمان مناسب، در مسیر درست و با اثربخشی بیشتر به کار بگیریم.
من نیز درباره ضرورت توجه شرکتها به سلامت کارکنانشان صحبت کردم. مسئولیت اجتماعی نباید صرفاً به اهدای کمک مالی یا ساخت یک مدرسه و مرکز درمانی محدود شود. هر بنگاه اقتصادی میتواند متناسب با فعالیت خود، برنامههایی برای پیشگیری از بیماریها، آموزش سلامت و ارتقای وضعیت نیروی انسانی طراحی کند. سلامت کارکنان، فقط مسئلهای انسانی نیست؛ بر بهرهوری، پایداری فعالیت اقتصادی و کیفیت زندگی خانوادههای آنان نیز اثر میگذارد. همچنین بر این نکته تأکید کردم که ظرفیت مسئولیت اجتماعی شرکتها میتواند در آموزش، حمایت از استعدادهای جوان و فعالیتهای پژوهشی نیز به کار گرفته شود. مشارکت اجتماعی زمانی ماندگارتر میشود که از کمکهای مقطعی فراتر برود و به بخشی از شیوه فعالیت یک بنگاه تبدیل شود.
در این جلسه، موضوع تشکیل کمیته مشترک مسئولیت اجتماعی شرکتها با مشارکت اتاق بازرگانی و اتاق اصناف نیز مطرح شد و قرار شد پیگیریهای لازم انجام گیرد. من هم پذیرفتم موضوع را با دکتر اولیایی، رئیس کارگروه مسئولیت اجتماعی در سطح ملی، در تهران مطرح کنم. جلسه خوبی بود؛ اما برای من، ارزش واقعی آن زمانی مشخص میشد که گفتوگوها به اقدامهای مشخص تبدیل شوند. در این سفرها، بارها به این نتیجه رسیدهام که برگزاری جلسه چندان دشوار نیست؛ هنر اصلی این است که نتیجه جلسه، پس از رفتن مهمانان و خاموش شدن میکروفنها، روی زمین نماند.
ناهار در صباح؛ طعم لبنیات و گفتوگوی مسئولیت اجتماعی
با پایان جلسه اتاق بازرگانی، میزبانان خبر دادند که برای ناهار باید راهی کارخانههای مجموعه صباح شویم. صاحبان این مجموعه، برادران ابراهیمی، از خیرین شناختهشده منطقه بودند و قرار بود مهمان آنان باشیم. کارخانه اصلی در محدوده بین آزادشهر و گنبد قرار داشت. بنابراین، راهی آزادشهر شدیم.
چند سال پیش، در یک سفر تشکیلاتی، این مسیر را پیموده بودم و خاطرات خوشی از آزادشهر و اقامت در هتل عجم داشتم. دوباره که در آن مسیر قرار گرفتم، آن خاطرات هم به جمع همراهان سفر اضافه شدند.
مدیریت مجموعه صباح تدارک مفصلی برای پذیرایی دیده بود. محصولات خودشان، از جمله دوغ و ماست، هم بر سر سفره بود و بهنوعی بخشی از پذیرایی را تشکیل میداد. در کنار ناهار، گفتوگو درباره فعالیتهای خیرخواهانه، ظرفیتهای مجموعه و مسئولیت اجتماعی بنگاههای اقتصادی ادامه یافت. صباح، مجموعهای فعال در صنعت لبنیات بود که فعالیت خود را در سال ۱۳۷۹ در استان گلستان آغاز کرده بود. این مجموعه طی سالها، با گسترش بخشهای مختلف تولید، تأمین، بستهبندی و توزیع، دامنه فعالیت خود را توسعه داده بود.
آنچه برای من در این دیدار اهمیت داشت، صرفاً اندازه یک مجموعه صنعتی یا تعداد محصولاتش نبود؛ بلکه این پرسش بود که چگونه میتوان میان توان اقتصادی چنین مجموعههایی و نیازهای سلامت جامعه پیوندی پایدار برقرار کرد. بنگاهی که نیروی انسانی، دانش فنی، امکانات تولیدی و شبکه توزیع دارد، میتواند در مسئولیت اجتماعی نیز نقش متفاوتی ایفا کند. این نقش لزوماً به معنای پرداخت کمک نقدی نیست؛ گاهی میتوان از دانش و امکانات بنگاه برای آموزش، پیشگیری، ارتقای سلامت کارکنان یا حمایت از گروههای نیازمند استفاده کرد. در چنین شرایطی، مسئولیت اجتماعی از یک فعالیت جانبی به بخشی معنادار از رابطه بنگاه با جامعه تبدیل میشود.
کاپیتان و جادهای که شوخی نداشت!
نگاهی به ساعت انداختم؛ به دو نزدیک میشد و من باید ساعت چهار در شاهرود میبودم. فاصله و شرایط مسیر را که در نظر گرفتم، فهمیدم دیگر فرصتی برای معطلی نداریم. بنابراین، از کاپیتان خواستم با حداکثر سرعت ممکن، البته بدون اینکه به خودش، خودرو یا سرنشینان آسیبی برسد، ما را به شاهرود برساند. کسانی که جاده آزادشهر به شاهرود را رفتهاند، میدانند این مسیر، با وجود زیباییاش، پرپیچوخم است. در چنین جادهای، عجله هم نمیتواند جای احتیاط را بگیرد.
من هم در طول مسیر، میان نگاه کردن به پیچهای جاده و فکر کردن به ساعت، دعا میکردم برنامه فشرده آن روز به سلامت به پایان برسد. خوشبختانه حالا که این سطور را مینویسم، زنده و سالم هستم؛ پس میتوان نتیجه گرفت که پرواز کاپیتان در جاده آزادشهر به شاهرود، سرانجام فرودی موفقیتآمیز داشته است! البته توصیه نمیکنم کسی برای آزمودن این نظریه، خودش را در چنین موقعیتی قرار دهد. سفرهای استانی بهاندازه کافی ماجرا دارند؛ دیگر لازم نیست جاده را هم به میدان آزمایش تواناییهای رانندگی تبدیل کنیم!
گرگان را با مجموعهای از خاطرهها پشت سر گذاشتم: کتاب شعر دختری که نمیشناختمش، دیدار دوباره با همکار قدیمی همدان، یادآوری نخستین تجربه پژوهشیام، نقاشی یک کودک، گفتوگو با خیرین و فعالان اقتصادی و بحثهایی درباره آینده مشارکت اجتماعی در سلامت.
دراین سفر، بیش از هر چیز، دوباره به این فکر کردم که سلامت را نمیتوان تنها در بیمارستانها و اتاقهای درمان جستوجو کرد. سلامت در زندگی روزمره مردم، در فرصتهایی که برای کودکان و جوانان فراهم میکنیم، در مسئولیتپذیری شرکتها و در توان جامعه برای همراهی با یکدیگر نیز ساخته میشود. اما سفر هنوز تمام نشده بود. شاهرود مقصد بعدی آن روز بود و جاده، با همه پیچوخمهایش، همچنان پیش رویمان امتداد داشت. چهارمین سفر به پایان میرسید؛ اما راه ۶۵ دانشگاه و دانشکده علوم پزشکی همچنان ادامه داشت.
برچسب ها:
اقتصاد سلامت، پیشگیری از بیماریها، تشکلهای مردمی، توسعه سلامت، خیرین سلامت، دانشگاه علوم پزشکی گلستان، سازمانهای مردمنهاد، سفر استانی، مسئولیت اجتماعی، وزارت بهداشت
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
«پیام ما» نابرابری در دسترسی به وام اشتغال را در استانهای دورتر از پایتخت بررسی میکند
دور از پایتخت، دور از حمایت
روزی برای کوروش هخامنشی؛
آزاداندیشی در استوانهای کهن
از انشان تا بابل؛ روایت یک فرمانروای ایرانی در جهان باستان
کوروش در حافظه جمعی ایرانیان
هفتم آبان و محدودیت دسترسی به پاسارگاد
کوروش هخامنشی؛ از میراث تاریخی تا مسئولیت ما در قبال ایران
جنگ و شرایط دشوار اقتصادی، نیاز به خدمات را افزایش داده و حمایتهای مالی را کاهش داده است.
سازمان های مردم نهاد در تنگنای منابع
آغاز مطالعات طرح توسعه غار سهولان در آذربایجانغربی
جنگل فتاتو خمام؛ گنجینه هیرکانی گیلان در مسیر توسعه گردشگری پایدار
ادعای غارت ۱۰۰ کیلوگرم اشیای باستانی در بیضا؛ واقعیت یا شایعه رسانهای؟
وب گردی
- بهترین سایت های خرید تور لوکس
- تهران در مهر؛ ۵ تجربه متفاوت برای خداحافظی با پاییز
- هتل سنتی چیست؟ تنوع خدمات و تفاوت آن با هتل عادی
- بهترین هتل های مازندران و گیلان کدامند؟ 8 هتل های خوب شمال
- مشارکت اسنپ در خرید دستگاه استریل جراحی چشم
- لایو ترید؛ بهترین راه برای دیدن اجرای واقعی یک استراتژی معاملاتی
- بهترین آموزشگاه تیزهوشان کشور کجاست؟
- معرفی طرح های بیمه تکمیلی انفرادی سامان | پوششها و شرایط خرید
- مطالبه گنجاندن حداقل حقوق ۷۰ میلیونی معلمان در بودجه ۱۴۰۶
- درخواست معافیت دانشجویان ممتاز دکتری دانشگاه آزاد اسلامی از آزمون جامع بیشتر
بیشترین نظر کاربران
ساری؛ میان دریا و آدمهایی که هنوز دلشان برای سلامت میتپد
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید