روایت دومین سفر استانی و دیدار با فعالان سلامت

بابل؛ میان دریا و خیرین سلامت





بابل؛ میان دریا و خیرین سلامت

13 مهر 1405، 21:55

مدیرکل اداره کل سازمان‌های مردم نهاد و خیرین سلامت وزارت بهداشت

 قرار است این سفرها زیاد باشند؛ خیلی زیاد! برنامه این است که راهی ۶۵ دانشگاه و دانشکده علوم پزشکی کشور شوم و از نزدیک ببینم در هر گوشه این سرزمین، مردم، خیرین، سازمان‌های مردم‌نهاد و دانشگاه‌ها برای سلامت چه می‌کنند.

 رشت، قسمت اول این سفر طولانی بود و حالا نوبت بابل رسیده بود؛ شهری که از قدیم قطب پزشکی منطقه مازندران بوده و هم در بخش دولتی و هم در بخش خصوصی، پزشکان نام‌آشنا و حاذقی داشته و دارد.

 اما پیش از رسیدن به بابل، باید از مسیری طولانی عبور می‌کردیم؛ مسیری که بعد از تجربه جاده رشت، دیگر فهمیده بودم قرار نیست فقط برای رسیدن به مقصد ساخته شده باشد؛ خودش بخشی از سفر است.

 شب دریاکنار

 

مسیر رشت تا بابل طولانی و خسته‌کننده بود، اما شب که رسید، در مجتمع تفریحی‌ـ‌فرهنگی بانک مسکن در دریاکنار آرام گرفتیم. صدای دریا می‌آمد و بوی نم دریا را می‌شد حس کرد. اگر این سفر ۲۰ یا ۳۰ سال زودتر اتفاق افتاده بود، احتمالاً با شنیدن صدای دریا اولین کاری که می‌کردم این بود که کفش‌ها را دربیاورم و به‌سمت ساحل بدوم. اما ظاهراً با بالا رفتن سن و پایین آمدن انرژی، آدم کم‌کم یاد می‌گیرد قبل از دیدن دریا، به فکر شام باشد! بنابراین به‌همراه میزبان به رستوران رفتیم و منتظر تحویل اتاق‌ها ماندیم.

 هنگام شام، اعضای کمیسیون بهداشت و درمان مجلس را هم دیدیم. دیدار دوباره دوستان و آشنایان همیشه خوشحال‌کننده است و من نیز با تعدادی از اعضا که پیش‌تر می‌شناختم، سلام‌واحوالپرسی کردم. دکتر اسماعیلی، همکار عزیزم از اداره کل امور مجلس وزارتخانه، هم آنجا بود و مثل همیشه مشغول رتق‌وفتق امور نمایندگان محترم مجلس.

 رئیس دانشگاه علوم پزشکی بابل، دکتر حسین قربانی، به‌دلیل حضور اعضای کمیسیون بهداشت و درمان مجلس روز و شب شلوغی را پشت سر می‌گذاشت. به همین دلیل، مسئول دفتر ایشان نتوانسته بود زمان دقیقی برای دیدار ما پیدا کند. اما حوالی ساعت یازده شب، ناگهان خبر رسید که دکتر قربانی و معاون توسعه ایشان در محوطه محل اقامت حضور دارند و می‌توانیم مدتی با ایشان صحبت کنیم.

 مشکل فقط یک چیز بود: من هنوز لباس سفر بر تن داشتم، اتاقمان را هم تحویل نگرفته بودیم و طبیعتاً کت‌وشلوار رسمی هم در دسترس نبود. در چنین لحظاتی آدم باید از امکانات موجود استفاده کند. یک کت روی پیراهن و شلوار اسپرت پوشیدم و با خودم گفتم همین مقدار برای تبدیل یک مسافر خسته به «مدیرکل در حال مأموریت» کافی است! خوشبختانه هوا تاریک بود و کسی فرصت نکرد درباره این ترکیب ابتکاری لباس اظهارنظر کند.

 دیدار با دکتر قربانی بسیار صمیمی و خوب بود. درباره ظرفیت‌های دانشگاه در حوزه خیرین و سازمان‌های مردم‌نهاد صحبت کردیم و ایشان با گشاده‌رویی از پیشنهادها استقبال کردند و قول همکاری همه‌جانبه دادند.

 این دیدار کوتاه شبانه برای من یکی از همان اتفاق‌هایی بود که در سفرهای کاری ارزش خودش را پیدا می‌کند؛ گاهی یک گفت‌وگوی صمیمی در ساعت یازده شب، از چند جلسه رسمیِ ازپیش‌برنامه‌ریزی‌شده نتیجه بهتری می‌دهد. و البته باید اعتراف کنم که در این سفر، ساعت یازده شب دیگر کم‌کم داشت به ساعت رسمی ملاقات‌های ما تبدیل می‌شد!

اتاق با «کاپیتان»

 

بعد از دیدار، به محل اقامت برگشتیم. میزبانان اصرار داشتند اتاق جداگانه‌ای داشته باشم، اما این بار تصمیم گرفتم اتاق را با «کاپیتان» شریک شوم. تخت دونفره را به او سپردم؛ بالاخره راننده‌ای که باید ساعت‌ها در جاده رانندگی کند، بیشتر از من به خواب راحت نیاز دارد. خودم هم روی صندلی تخت‌خواب‌شو خوابیدم.

 این‌طور بود که سفر دوم، پیش از آنکه وارد بابل شود، یک درس دیگر درباره مدیریت منابع به من داد: اگر اتاق و تخت محدود باشد، می‌توان با کمی انعطاف مسئله را حل کرد! صبح روز بعد، راهی بابل شدیم.

اداره‌ای با یک مدیر زن و چهار مرد

 

نخستین توقف ما در دانشگاه، اداره سازمان‌های مردم‌نهاد و خیرین بود؛ دو اتاق تو‌در‌تو، چندین میز و تعدادی نیروی قبراق و آماده کار. مدیریت این اداره با یک خانم بود و چهار نفر از آقایان نیز با راهبری ایشان مشغول فعالیت بودند. برای من، این تصویر کوچکی از شایستگی‌های زنان این سرزمین بود؛ مدیریتی که نه با شعار، بلکه در دل کار روزمره خودش را نشان می‌دهد.

 با همکاران گپ زدیم و با تک‌تک نیروها آشنا شدیم. دلم می‌خواست زمان بیشتری در کنارشان بمانم و درباره کارها، مشکلات و تجربه‌هایشان صحبت کنم، اما برنامه سفر مثل همیشه اجازه نمی‌داد. در این سفرها یک مشکل دائمی وجود دارد: آدم وقتی تازه با یک مجموعه گرم می‌گیرد، ساعت به او یادآوری می‌کند که باید جای دیگری باشد!

حلقه‌ای میان خیر و نیازمند

 

بعد از آن، به کارگاه رفتیم. حدود ۱۵ نفر از رابطان خیرین، از بیمارستان‌های مختلف دانشگاه، حضور داشتند.

 صحبتم را با یک نکته ساده اما مهم آغاز کردم: این افراد فقط کارمند یا رابط اداری نیستند؛ آن‌ها حلقه واسط میان خیر و کسانی هستند که قرار است از خیر او بهره‌مند شوند. اگر این حلقه واسط وجود نداشته باشد، بسیاری از کارهای خیر یا اصلاً شکل نمی‌گیرد یا به نتیجه مطلوب نمی‌رسد.

خیر ممکن است نیت و توان کمک داشته باشد، بیمارستان ممکن است نیاز جدی داشته باشد، اما میان این دو، کسی باید بتواند مسئله را درست تشخیص دهد، نیاز را به زبان قابل‌فهم بیان کند، مسیر مشارکت را تسهیل کند و در نهایت اطمینان ایجاد کند. هرچه دانش و مهارت این رابطان بیشتر باشد، احتمال اینکه خیر به مقصد درست برسد هم بیشتر می‌شود.

 بعد از صحبت‌های مقدماتی، کارگاه را به دو همکارم سپردم و برای ادامه برنامه راهی فرمانداری شدیم.

بابل و یک فرماندار سلامت‌دوست

 

در فرمانداری، بیش از ۴۰ نفر از مدیران سازمان‌های مردم‌نهاد، مجامع خیرین، مدیران خیریه‌های بیمارستانی و مسئولان شهرستان حضور داشتند. فرماندار هم به جمع ما پیوست.

 و اینجا یک اتفاق جالب دیگر افتاد. فرماندار، برادر بزرگ‌تر مدیر اداره ما در دانشگاه بابل بود. این نسبت خانوادگی ظاهراً فقط برای دورهمی‌های خانوادگی مفید نبوده، بلکه تأثیرش را اینجا هم گذاشته بود! فرماندار توجه ویژه‌ای به موضوع سلامت داشت و حتی گفت در روز معارفه خود، سلامت را یکی از سه اولویت اصلی‌اش اعلام کرده است.

 من همان‌جا به این نتیجه رسیدم که گاهی برای توسعه سلامت، علاوه بر سیاست‌گذاری و برنامه‌ریزی، داشتن یک خواهر یا برادر خوب در دستگاه اجرایی هم می‌تواند بی‌فایده نباشد!

 البته شوخی را که کنار بگذاریم، رویکرد فرماندار قابل‌توجه بود. او با صراحت از ضرورت حفظ جایگاه بابل به‌عنوان یکی از قطب‌های بهداشت و درمان منطقه سخن گفت و بر استفاده از ظرفیت‌های اجتماعی و مردمی برای این هدف تأکید کرد.

از سرطان پستان تا یک غافلگیری

 

در این نشست از خیرین و فعالان حوزه سلامت تقدیر شد و من نیز درباره نقش خیرین و سازمان‌های مردم‌نهاد در پیشگیری صحبت کردم.

 تأکید من این بود که مشارکت خیرین نباید فقط زمانی فعال شود که بیماری اتفاق افتاده و بیمار به درمان نیاز دارد. بخش مهمی از این ظرفیت می‌تواند پیش از بیماری به کار گرفته شود؛ جایی که پیشگیری، آموزش، غربالگری و اصلاح عوامل خطر می‌تواند از رنج انسان‌ها کم کند.

 با توجه به اینکه موضوع پیشگیری و تشخیص زودهنگام سرطان پستان نیز در آن روزها مورد توجه بود، درباره ابعاد این مسئله در میان زنان کشور صحبت کردم و تلاش کردم توجه حاضران را به اهمیت مشارکت اجتماعی در این زمینه جلب کنم.

 اما در پایان جلسه، اتفاق جالبی افتاد. یکی از آقایان حاضر نزد من آمد و گفت: «کاش درباره سرطان پستان در آقایان هم صحبت می‌کردید.» تعجب کردم. انتظار چنین نکته‌ای را نداشتم. بعد توضیح داد که خودش به سرطان پستان مبتلا شده و خوشبختانه درمان شده است. همان‌جا فهمیدم که بیماری گاهی درست همان جایی سراغ آدم می‌آید که فکرش را نمی‌کنیم.

 و شاید یکی از وظایف ما در حوزه سلامت همین باشد؛ اینکه مدام یادآوری کنیم بسیاری از بیماری‌ها، پیش از آنکه «بیماری یک گروه خاص» باشند، مسئله انسان‌ها هستند.

یک ناهار در بابلسر و دیدارهای اتفاقی

 

بعد از جلسه مفصل فرمانداری، دوباره به بابلسر و مهمانسرا برگشتیم تا ناهار بخوریم. در راه، معاونان محترم وزارتخانه، دکتر رئیسی و دکتر رضوی را هم دیدیم و مختصر خوش‌وبشی کردیم. در دل خودم امیدوار بودم این فعالیت‌های «مشعشعانه» ما در سفرهای استانی به مقام محترم وزارت هم منتقل شود!

 البته در سفرهای اداری، گاهی همین دیدارهای کوتاه و اتفاقی هم بخشی از کار است؛ مخصوصاً وقتی برنامه آن‌قدر فشرده باشد که حتی برای یک احوال‌پرسی ساده هم باید از فرصت‌های بین دو جلسه استفاده کرد.

اما مهم‌ترین اتفاق آن روز برای من، دیدار با یک دوست قدیمی بود. سال‌ها بود او را ندیده بودم. از هفته قبل، وقتی از سفر من به بابل باخبر شده بود، درخواست کرده بود که یکدیگر را ببینیم.

 ظاهراً سال‌ها پیش، زمانی که مسئولیت مدیریت گروه بیهوشی و مراقبت‌های ویژه دانشگاه علوم پزشکی همدان را بر عهده داشتم، در مسیر انتقال ایشان به دانشگاه علوم پزشکی بابل کمکی کرده بودم. او این موضوع را به یاد داشت و می‌خواست بعد از سال‌ها دوباره مرا ببیند و تشکر کند.

 دیدار بسیار خوبی بود؛ از آن دیدارهایی که ناگهان بخشی از گذشته را زنده می‌کند. فقط یک مشکل کوچک وجود داشت: او داستان را خیلی خوب به خاطر داشت، اما من تقریباً همه‌اش را فراموش کرده بودم!

گاهی آدم در زندگی کاری‌اش کارهایی انجام می‌دهد که خودش بعداً یادش نمی‌ماند، اما ممکن است همان کار برای یک نفر دیگر نقطه مهمی از زندگی‌اش باشد. این شاید یکی از شیرین‌ترین بخش‌های این سفر بود؛ اینکه بفهمی بعضی کارهای کوچک تو ممکن است سال‌ها بعد هنوز در ذهن کسی باقی مانده باشد.

ساعت سه؛ مقصد بعدی

 

ساعت سه بعدازظهر دیگر باید حرکت می‌کردیم. مقصد بعدی ساری بود و قرار بود ساعت چهار خودمان را به آنجا برسانیم. به ساعت نگاه کردم، بعد به مسیر. بعد دوباره به ساعت نگاه کردم.

در سفرهای استانی، ظاهراً زمان هم مثل جاده‌های شمال رفتار می‌کند؛ روی کاغذ کوتاه است، اما در عمل معلوم نیست چه تصمیمی برای آدم گرفته است! با این حال، دوباره سوار شدیم و راه افتادیم.

بابل برای من با دریاکنار و صدای دریا شروع شده بود؛ با یک کت روی لباس اسپرت، یک ملاقات ساعت یازده شب، یک اتاق مشترک با «کاپیتان»، چندین گفت‌وگوی جدی درباره خیرین و سمن‌ها، یک فرماندار سلامت‌دوست، یک خاطره فراموش‌شده و مردی که سرطان پستان را پشت سر گذاشته بود، ادامه پیدا کرد. حالا وقت رفتن بود. ساری منتظر ما بود و این سفر ۶۵ قسمتی تازه داشت جدی‌تر می‌شد.

 

زیر چتر سبز گیلان؛ از باد منجیل تا لبخند بچه‌ها

به اشتراک بگذارید:





نظر کاربران

نظری برای این پست ثبت نشده است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *