گفتوگوی «پیام ما» با خانوادههای هفت شهید حمله آمریکا به پلهای شهرستان خمیر
حدیث دردمندی بازماندگان
۵ مرداد ۱۴۰۵، ۲۳:۰۸
«سوگند» برادر چهارروزهاش را دیده بود و همراه همسرش «عبدالرحیم»، «عمه مریم» و دختر ۱۵ساله او، «زهرا»، به روستای «پسبست» میرفت. «همایون» و برادر کوچکش «مازیار»، بعد از آبتنی در آبگرم «نیمهکار»، به خانه برمیگشتند. «محمد» سوار بر بانکر نفتکش، از پالایشگاه به پمپبنزین میرفت و قرار بود در میانه راه برایش غذای گرم ببرند. هیچکدام از آنها به مقصد نرسیدند.
در ششمین شب حملات پیاپی آمریکا به جنوب ایران، یعنی آخرین ساعات پنجشنبه ۲۵ تیر، هدف اعلامشده «زیرساختهای نظامی» بود، اما روی پلهای شهرستان خمیر، یک دانشآموز، یک مادر، دو برادر تحت حمایت بهزیستی، یک راننده سوخترسان و دختر و پسری که مراسم ازدواجشان نزدیک بود، سوار بر سه خودرو کشته شدند. این داغ هنوز تازه است و خانوادههای بازمانده اکنون از آن شب خونین میگویند.
آن شب، اهالی روستاهای این نقطه جنوبی هرمزگان چندین صدای انفجار شنیدند؛ موشک به پل «گریوه»، پل روستای لاتیدان (کلمتلی)، دو پل در مسیر کهورستانـلار، پل نیمهکار و پل روستای مارو برخورد کرد و از این میان، گریوه و نیمهکار به خون نشستند.

پدر دردمند
پژوی ۴۰۵ سفیدی که «سوگند دردمند»، «عبدالرحیم جعفریفرد»، «مریم پراکندهدل» و «فاطمهزهرا اکبری» مسافر آن بودند، به آن سوی پل «نیمهکار» نرسید.
تا یک هفته پیش از موشکباران پل، «ابوطالب دردمند»، پدر سوگند، گرفتار زایمان همسرش بود. پنجشنبه او را به بیمارستان بندر خمیر برده بود، اما «نابلدها گفتند وقتش نیست، بروید شنبه بیایید». آنها شنبه برای معاینه رفتند و دوباره شنیدند که «دو ساعت بعد بیایید». دو ساعت بعد نیز زایمان را به یکشنبه ۲۱ تیر موکول کردند. «آخر همسرم سزارین شد. بچه که به دنیا آمد، حالش بد بود. بهش دارو تزریق کردند و ما را با آمبولانس فرستادند بندرعباس.» فرزند چهارم ابوطالب تا سه روز پس از آن انفجار و کشتهشدن سوگند، در بیمارستان کودکان بندرعباس زیر دستگاه بود.
غروب پنجشنبه، سوگند و همسرش همراه «مریم پراکندهدل» ــ عمه مادر سوگند ــ و دخترش «فاطمهزهرا اکبری» به روستای «کلات» رفته بودند تا مادر و نوزاد را ببینند. پدر میگوید: «آنجا خانه خواهرم بود. دور هم نشستیم، صحبت کردیم، خندیدیم و شام خوردیم. ساعت ۱۰ و نیم که شد، دامادم گفت برویم که صبح باید بروم سر کار.»

پژوی ۴۰۵ بهسمت روستای «پسبست» به راه افتاد و ساعتی بعد، صدای چند انفجار آمد. «تا ۴۵ دقیقه بعد از رفتنشان، هرچه تماس میگرفتیم، در دسترس نبودند. دو سه بار صدای انفجار از سمت نیمهکار آمد. نگران شدیم و تصمیم گرفتیم برویم پیشان.» چنان با شتاب رفتند که وقتی به پل رسیدند، هنوز دود انفجار در آسمان بود. نزدیکتر که شدند، دو ماشین سفید دیدند؛ یکی روی پل و دیگری در رودخانه افتاده بود. «دستوپایم را گم کردم. رفتم جلوتر و دیدم ۴۰۵ است. ماشین دامادم بود که کمی مانده به خروجی پل، موشک خورده و آتش گرفته بود. تکهای از پلاک را پیدا کردم و مطمئن شدم. دیگر چیزی نفهمیدم.» صدای شیون، تاریکی شب را شکافت. دم صبح، تریلی ماشین را از آب بیرون کشید و آمبولانس پیکرها را برد.
سوگند در ویدئویی از مراسم عقد میخندد. داماد لباس مشکی به تن دارد و سوگند لباسی ساده و سفید پوشیده است. «عبدالرحیم» با چشمهای درخشان، حلقه را به دست عروس میاندازد و او را میبوسد. آنها سهچهار ماه پیش عقد کرده بودند و حالا که هر دو در خاک آرام گرفتهاند، آوازی غمناک روی تصویرشان گذاشتهاند: «از ستاره تا ستاره گریه کردم، از همیشه تا دوباره گریه کردم.»
سوگند هنوز نوجوان بود؛ متولد مهر ۸۹. «دختر اولم بود. خیلی خوب درس میخواند و در مدرسه همه از او راضی بودند. همه دوستش داشتند. دهم را تمام کرده بود و به کلاس یازدهم مدرسه کهورستان میرفت. عروسیاش قرار بود پنج، شش ماه بعد باشد، اما نمیخواست درس را رها کند. عبدالرحیم هم عین پسرم بود؛ مهربان و مؤدب. حالا همه را از دست دادهایم.»
مادر و نوزاد تازهاش چه؟ ابوطالب دردمند میگوید همسرش را به خانهشان در روستای «پرکان گیشو» آوردهاند و میپرسد: «با این همه درد، چطور مادری کند؟» مادر هنوز باور نکرده است، اما ناچار است با این غم زندگی کند. آنها اسم بچه را «صدرا» گذاشتهاند؛ «چون سوگند این اسم را خیلی دوست داشت».

فرزند مریم: همه ما تنها شدیم
«یوسف اکبری» که مادرش «مریم پراکندهدل» و خواهرش «فاطمهزهرا» را در حمله آمریکا از دست داده، با بغضی در صدا میگوید توان صحبت ندارد. او دو هفته پس از آن شب، در ساعتی که برای ابطال شناسنامهها و پیگیری ثبت شهادت به اداره ثبتاحوال رفته، تلفن را جواب میدهد: «من، یوسف، فرزند بزرگ خانواده، برادرم نوح و برادر دیگرم محمد، همه ما، مادر و تنها خواهرمان را از دست دادهایم و پیش چشم پدر بیمارمان حتی نمیتوانیم اشک بریزیم.»
آنها ساکن روستای پسبستاند. «در گویش رویدری به رودخانه میگویند پس. روستای ما کنار رودخانه است.» حالا مادر و دختر در گورستان کوچک این روستا به خاک سپرده شدهاند. «فاطمه فقط ۱۵ سال و هشت ماه و چند روزش بود؛ ۱۵ روز کوچکتر از سوگند. مادر هم سنی نداشت؛ حدود ۵۸ساله بود.»
آن شب، یوسف در خانه منتظر آمدنشان بود که صدایی از دور شنید. نزدیکترین پلی که موشکباران شده بود، با پسبست ۴۰ تا ۵۰ کیلومتر فاصله داشت. «صدا شبیه رعدوبرق بود. هوا غبارآلود و ابری بود. فکر کردیم حتماً رعدوبرق است.» اما بعد در خبرها دید که پلها را یکییکی میزنند. «نگران شدیم. هرچه زنگ زدم، کسی جواب نمیداد. وسیله نداشتیم که برویم دنبالشان. پدر سوگند که رفته بود، تا دمدمای صبح دنبالشان میگشت. ماشینشان از روی پل شکسته، افتاده بود توی آب. سوخته بودند. تا صبح دیگر همهچیز معلوم شد و به ما خبر دادند. دردناک بود. باورنکردنی بود.» او فقط امیدوار است که عزیزانش «بعد از اصابت موشک زجر نکشیده باشند».

فاطمه تازه کلاس نهم را تمام کرده بود. منتظر کارنامه و برگه هدایت تحصیلی بود تا بتواند انتخاب رشته کند. «میخواست ادبیات بخواند. هنر و ادبیات را خیلی دوست داشت. همیشه بچههای فامیل که میآمدند، به آنها درس میداد. دوست داشت معلم شود.»
یوسف در وصف مادرش میگوید: «از هرکه بپرسی، او را به مهماننوازی میشناسد. غریبه، تشنه و گرسنه از این خانه نمیرفت. در خانه به روی همه باز بود. مادر همیشه دستبهدعا بود.» مریم پراکندهدل هر سال در فصل کشاورزی برای گوجهچینی به کهورستان میرفت و آنجا دوستان زیادی داشت. «این مدت آدمهای زیادی از روستاهای اطراف و حتی روستاهای دورتر برای تسلیت آمدند که ما نمیشناختیم، اما دوست مادر بودند.» پدر سوگند هم از او به مهربانی یاد میکند: «عمه همسرم مثل مادرم بود. همیشه وقتی قرار بود برویم خانهشان، تا برسیم، دم در انتظارمان را میکشید. کسی به مهربانی او نبود؛ همه ساکنان رویدر میدانند.»
برای پدر یوسف که همسر و تنها دخترش را از دست داده، روزها به تلخی شب میشود. «غمش در سینه ماست. داغداریم، اما جلوی پدر که سابقه فشار خون و بیماری قلبی و چشمی دارد، سعی کردهایم بغضمان را خالی نکنیم. سخت است برای او. واقعاً سخت است. ما در یک شب چهار عزیز را از دست دادیم. مجبوریم تسلیم تقدیر باشیم، اما خدا لعنت کند باعثوبانی این جنگ را. ایکاش کسان دیگری مثل ما داغدار نشوند.»
«با کاکایک میروم آبتنی»
از شهدای آن شب، نام دو برادر تحت پوشش بهزیستی را بسیاری شنیدهاند. خودرویی که «همایون چترزرین» ۳۲ساله و «مازیار چترزرین» ۱۱ساله سوار بر آن بودند، یک پژو پارس سفید بود که روی پل نیمهکار موشک خورد. نزدیک این پل، چشمه آبگرمی به نام «سیاهکش» قرار دارد. آنها از سیاهکش به خانه برمیگشتند.

عصر آن روز، پدر مازیار را به خانه همسایه میبرد تا با بچهشان بازی کند، اما او دست پدر را رها کرد و گفت: «میخواهم با “کاکایک” بروم آبتنی.» همایون را اینطور صدا میکرد.
«حسن چترزرین» که دو برادرش را از دست داده، میگوید: «داداش کوچکم، مازیار، چند روزی بود که میگفت من را ببرید آبگرم. همایون گفت هوا که خنکتر شد، او را میبرم.» آنها همه در خانه بودند که نخستین انفجار و موج سنگین آن، همه را به حیاط کشاند. «مازیار همان وقت به مادر زنگ زد و پرسید کجایید.» با انفجار دوم و سوم، برق و آنتن تلفن قطع شد. «مادر دادوفریاد کرد که چرا هنوز نیامدهاند؟ آبگرم آنقدر دور نیست. بهدو رفتیم بهسمت آبگرم و دود را در آسمان دیدیم. آبگرم درست زیر همین پل طولانی بود و آنها آخر پل بودند که همهچیز تمام شد.»
حسن که پنج برادر و دو خواهر دیگر دارد، میگوید مازیار را همایون بزرگ کرد. «مادر توانایی نداشت. همایون بود که از همان کوچکی، شیشهشیر مازیار را آماده میکرد. از قلب مهربان همایون هرچه بگویم، کم گفتهام. پدرمان از قدیمالایام کار درستوحسابی نداشت. از همان کوچکی، همایون هم برادر ما بود، هم پدر ما. همیشه حمایتمان میکرد و چیزی کموکسر نمیگذاشت. خرجومخارج خانه و مدرسه ما را میداد. ازدواج نکرده بود. نانآور خانه بود و هر وقت حرفش میشد، میگفت: «ازدواج کنم، کی خرج خانه را میدهد؟» مازیار تهتغاری بود؛ خوشاخلاق و عزیز خانواده. همه به او وابسته بودیم.»
دو برادر هر دو معلولیت چشمی داشتند. همایون سال ۱۳۹۵ در تصادفی یکی از چشمهایش را از دست داد. «در آن تصادف، سر و کمرش هم ضربه دیده بود و دیگر نمیتوانست کار سنگین کند. مستمری بهزیستی میگرفت. با آن سواری که داشت، روزها که چشمش میدید، تا بندر خمیر یا شهرهای اطراف مسافر میبرد. گاهی ماشینش را اجاره میداد و درآمدش از همین راه بود.» انحراف چشم مازیار هم مادرزادی بود. در یکی از عکسها، عینکش را به چشم زده و نقاشیاش را به دوربین نشان میدهد؛ دو درخت بزرگ سبز و یک خانه کوچک. مازیار در روستایشان، نیمهکار، به مدرسه میرفت و تازه کلاس چهارم را تمام کرده بود. «بچه پرشوقی بود. یکسره میخواست بدود، بچرخد و بازی کند.» اکنون آن همه شوق زیر خاک است. «مادر هنوز قبول نکرده که برادرانم دیگر نیستند. پدر هم درد آن لحظه را که مازیار دستش را رها کرد، در سینه دارد.»
«برایم لباس و غذای گرم بیاورید»
«محمد مؤیدی»، نیروی سوخترسان شرکت نفت بندرعباس که همان شب بار زده بود تا آن را به پمپبنزین پارسیان ببرد، به مقصد نرسید. در خاطر «راحله»، خواهر او، تصویری از بانکر محمد در حال سوختن روی پل «گریوه» بهجا مانده است.
محمد آن روز بهدلیل خرابی ماشین، یک ساعت و نیم در شرکت معطل شد. بعد با همسرش تماس گرفت و خواست برایش غذای گرم و لباس بیاورند و «سدنا»، دختر چهارسالهاش، را هم همراه خود ببرند. «گفته بود اینها را توی مسیر ازتان میگیرم. گفته بود خیلی خستهام و هوا گرم است. میخواهم سدنا را ببینم و این راه طولانی را با انرژی بروم و برگردم.» از بندرعباس تا پارسیان هفت ساعت راه بود. «مسیر پارسیان طولانی است. راهش بد است. جادهها کمعرضاند. هر رانندهای بار آن طرف را نمیزند.» راحله کارمند اداره ثبت اسناد و املاک استان هرمزگان است و هر آخر هفته پیش خانواده میرود. این هم آخر هفتهای دیگر بود. حالا که محمد زنگ زده بود، راحله و پدرش از یک طرف و دنیا، همسر محمد، همراه سدنا و مادر محمد با ماشین دیگری راه افتادند.
«سدنا خیلی به او وابسته است. خیلی زیاد. اینطوری که زنگش میزد یا پیام صوتی میفرستاد که “بابایی کجایی؟” گاهی تصویر میگرفت و میفرستاد و محمد هم تصویر خودش را میفرستاد. میگفت هرچه در گرما زحمت میکشم، بهخاطر این دختر است. سدنا همهچیزش بود.»
وقتی جنگ به جنوب رسید، همه از محمد خواستند کارش را کنار بگذارد و به شرکت نفت نرود. «میگفت اگر ما نرویم، صفهای پمپبنزین طولانیتر میشود و کار مردم لنگ میماند.» پدرش هم بار پارسیان زده بود. او هم در شرکت نفت کار میکند و ۳۰ سال سابقه دارد. «محمد از کوچکی همراه بابا به شرکت نفت میرفت. گواهینامه که گرفت، رفت سوخترسان شرکت شد. به این کار علاقه داشت.»
آن شب، جنگنده پایین پرواز میکرد و خودش را به همه نشان میداد. ماشینها به نیمهراه رسیده بودند که صدای انفجار آمد. راحله به پل کهورستان رسید و دید راه بسته است. با پای پیاده راه را باز کرد تا پدرش ماشین را جلو ببرد. تلفن محمد که دقایقی پیش با همه صحبت کرده بود، دیگر در دسترس نبود. تا پل گریوه نیم ساعت راه بود. در آن شلوغی پس از انفجار، راه بهسختی باز شد. راحله از انفجار پلها به مادرش چیزی نگفت. فقط از آنها خواست به خانه برگردند. دلشوره به جان همه افتاده بود و هیچکس حاضر نبود از این راه پرخطر برگردد.
«جان کندیم تا از آن ترافیک بیرون آمدیم و پلها را رد کردیم. امیدمان این بود که فقط آنتنش پریده باشد. دعا میکردیم.» اما وقتی به گریوه رسیدند، دیدند پل ویران شده، یک طرفش ریخته و یک تانکر در آتش میسوزد. ساعت حدود دوازدهونیم شب بود. آنجا شلوغ بود و مردم برای تماشا آمده بودند.
«ما را راه نمیدادند. گفتم دنبال برادرم میگردیم. آن ماشین سوخترسان را دیدیم که جلویش داشت میسوخت. جمعیت زیاد بود. داد زدم پلاک ماشین را بخوانید. میدانستند من خواهرش هستم. وقتی دیدند بقیه اعضای خانواده نرسیدهاند، گفتند پلاک شما نیست.» خواهر شماره پلاک ماشین را از حفظ میگوید. «چند دقیقه بعد که داشتم مسیر خاکی آن اطراف را دنبال محمد میگشتم، برادر بزرگترم زنگ زد و گفت برگرد. او زودتر فهمیده بود ماشینی که روی پل است، مال محمد است. آدمها را فرستاده بود سمت گریوه و پلاک را برایش خوانده بودند. گفت فقط بیا روی پل و بعد برگرد و وقتی به ماشین مامان رسیدی، هیچی نگو.»
راحله خودش روی پل رفت و دید همان است. بغض میکند: «پاهایم سست شد و همانجا افتادم. هرگز فراموش نمیکنم. برادرم پای تلفن گفت فقط سکوت کن که مادر و بقیه متوجه نشوند.» دقایقی بعد که ماشین دوم رسید، مردم نگذاشتند خانواده از ماشین پیاده شوند. گفتند این ماشین دیگری است، بروید. وقتی به خانه رسیدند، همه خبردار شده بودند.
خانواده مؤیدی روزگار غمباری را میگذرانند. «دنیا نابود شده است. مامان فقط با دارو میخوابد. دکتر هر روز میآید و میرود. از آن وقت، یکی از برادرهایم دیگر به خانه نیامده است. علی، برادر بزرگم، بهسختی با مادر روبهرو شد. خواهرم حامله است. همه میگویند بهخاطر این بچه صبور باش. کاش من میرفتم، نه محمد. ما، هیچکدام از اعضای خانواده، هیچوقت نمیتوانستیم نبودن یک نفرمان را تحمل کنیم. همیشه کنار هم بودیم. چطور میشود صبور بود؟ دنیا، همسر محمد، هم محصل است. امتحان نهایی دارد. محمد تشویقش میکرد درس بخواند. حالا نمیدانیم چطور ادامه بدهیم.»
محمد هم برادرش بود، هم رفیقش. «زیاد با هم تلفنی حرف میزدیم. پیغام میداد بیداری؟ خسته نیستی که صحبت کنیم؟ میگفت کار ما یکجوری است که احتمال دارد هر لحظه ما را بزنند و سالم از شرکت بیرون نیاییم.»
سدنا هنوز نمیداند پدرش دیگر برنمیگردد. «میپرسد بابا کجاست؟ میگویم بار زده، رفته راه دور و تلفنش در دسترس نیست. توی راه است. میگوید پس برایش صدا بفرستیم. میگویم اینترنت ندارد. هی میپرسد چرا همه گریه میکنند؟ صدای گریه که میآید، میرود توی حمام و آب را باز میکند تا نشنود.»
راحله با بغض میگوید: «محمد با شکم گرسنه شهید شد. اگر به هم رسیده بودیم، شام گرم میخورد. اگر این لعنتیها نزده بودند، دور هم جمع میشدیم. حسرتبهدل ماند که دخترش را ببیند.»
پرده آخر
عصر ۲۷ تیر، هفت تابوت در مسجد جامع روستای نیمهکار کنار هم قرار گرفت. غریبه و آشنا از دور و نزدیک آمده بودند. اهالی میگویند این روستای کوچک تاکنون چنین شلوغ نشده بود. سیل جمعیت چنان بود که نماز را در خیابان خواندند. بعد، میان اشک و اندوه، هر تابوت راهی روستای خودش شد؛ پیکر مریم پراکندهدل، دخترش فاطمه و عبدالرحیم جعفریفرد در پسبست به خاک سپرده شد، محمد، همایون و مازیار در نیمهکار آرام گرفتند و سوگند در پرکان گیشو به خاک سپرده شد.

برچسب ها:
پل گریوه، پل نیمهکار، حمله به پلهای خمیر، حمله به زیرساختها، خانوادههای شهدا، سوگند دردمند، شهدای غیرنظامی، شهرستان خمیر، محمد مؤیدی، هرمزگان
نظر کاربران
نظری برای این پست ثبت نشده است.
مطالب مرتبط
زیرتیتر: انتشار ویدئوهای حضور گسترده نوجوانان در یک رویداد، شکاف میان نسلها را آشکار کرد؛ روانشناسان میگویند بهجای سرزنش نسل جدید باید زبان، نیازها و جهان متفاوت او را شناخت
رویارویی نسلها در دنیای مجازی
دو نفر در سد لتیان غرق شدند؛ هشدار دوباره درباره ممنوعیت شنا در سدها
خطر برای مادران و نوزادان
تولدهای تقویمی در ۰۵.۰۵.۰۵
زمین، بازنده جنگ
«پیام ما» از سرنوشت محمولههای بشردوستانه در جنگ ۴۰ روزه گزارش میدهد
سرگردان بین انبار و بیمارستان
کارشناسان از زاویه جامعهشناسی، انسانشناسی و پزشکی به موضوع رحم جایگزین پرداختند
«مادری» در سایه قرارداد
پل طبیعت به مناسبت روز جهانی پیشگیری از غرقشدگی آبی میشود
اگر اسپانیــــا میباخت چه؟
عرضهکنندگان اقلام کالابرگ از تأخیر در پرداخت مطالبات و کسری شدید نقدینگی خبر میدهند
دولت، مقروض به فروشندگان خرد
بحران سگهای بلاصاحب در سنندج حادثه آفرید
ولگــــــــردهای خطرناک
وب گردی
- مطالبه شفافیت در دانشگاه علوم پزشکی ایران
- خطاهای پنهان در ترجمه مدرک تحصیلی که پرونده اپلای را با تاخیر مواجه میکند
- درخواست توقف پروژه باملند برای حفاظت از درختان و طبیعت شهر لاهیجان
- بهترین پنل پیامکی ایران [4 تا از بهترین سامانه پیامکی ایران]
- آشنایی با خدمات متنوع اسنپفود در رشت
- بهترین مدل شومیز برای افراد چاق؛ 10 مدل ترند 1405
- جنس سیم چه تأثیری در کیفیت برق رسانی دارد؟
- مسابقه ملی ایدهپردازی «ایدانو» به آنتن شبکه دو رسید
- «سهم ما از قدردانی»؛ حمایت ویژه هتلهای دُنسه از قهرمانان امداد
- درخواست ایجاد مسیر دوچرخهسواری ۱۰۰ کیلومتری در قم بیشتر
بیشترین نظر کاربران
آبِ شـــــــرب گلآلود نتیجه افتتاح طرح ناتمام
پربازدیدها
1
رقص سوگوارانه؛ کنشی مقاومتی
2
رقص عزا
3
مبارزه با جستوجوی گنج
4
هوای آلوده با موتورهای منسوخشده و آلاینده خودروهای داخلی
5
گنجِ گمشده زیر چرخ لودرها




دیدگاهتان را بنویسید